مناظرات علما و بزرگان شیعه 1

اجتهاد در مقابل نصّ توسط عمر!

مناظره علوي (عالم شيعي) با عباسي (عالم سني)

 اشاره:
از نظر اسلام آن‌چه كه از آيات قرآن و گفتار پيامبر‌ـ صلّي‌ اللّه عليه وآله ـ صريح و روشن است، همان را بايد پيروي كرد،‌ و اگر در برابر آن، توجيهاتي كنيم و آن را «اجتهاد» بناميم، كه «اجتهاد در برابر نصّ» است،‌ و چنين اجتهادي قطعاً باطل است، و چنين اجتهادي، همان «بدعت» است كه سر از كفر و گمراهي در مي‌آورد.
ولي اجتهاد صحيح عبارت از آن است كه صحّت دليل حكم موضوعي،‌ از نظر دلالت،‌ روشن نيست، مجتهد با توجّه به قواعد اجتهاد،‌ حكم آن موضوع را استنباط مي‌نمايد، چنين اجتهادي، از مجتهد جامع شرائط، براي مقلّدينش حجّت خواهد بود، اينك با توجّه به اين اشاره، به مناظره زير توجه كنيد:
ملكشاه سلجوقي،‌ مجلسي تشكيل داده بود، خودش و وزيرش «خواجه نظام‌الملك» در آن مجلس حاضر بودند، بين يك نفر از علماي برجسته اهل تسنّن به نام «عبّاسي» با يكي از علماي برجسته شيعه به نام «علوي» در حضور علماي ديگر،‌ اين مناظره، رخ داد:
علوي: در كتاب‌هاي معتبر شما آمده كه عمربن‌خطّاب، در بعضي از احكامي كه در عصر رسول خدا‌ـ صلّي‌ اللّه عليه وآله ـ از احكام قطعي اسلام بود، تصرّف كرد و آن‌ها را تغيير داد.
عبّاسي: كدام احكام را تغيير داد.
علوي: به عنوان مثال:
1ـ نماز «تراويح» كه در ماه رمضان انجام مي‌شود و نافله است،‌ عمر گفت آن را به جماعت بخوانند[1] با اين‌كه نماز نافله را نبايد به جماعت خواند، چنان‌كه در عصر رسول خدا ـ صلّي‌ اللّه عليه وآله ـ چنين بود. (مگر مانند نماز استسقاء كه در عصر پيامبرـ صلّي‌ اللّه عليه وآله ـ با جماعت خوانده مي‌شد).
2ـ ويا عمر دستور داد كه در اذان به جاي جمله «حَيَّ عَلي خَيْرِ الْعَمَلِ» جمله «و الصَّلوه خَيْرُ عَلَي النَّوْم» گفته شود.[2]
3و4ـ و يا اين‌كه حجّ تمتّع و مُتعه‌ نساء (ازدواج موقّت) را حرام كرد.[3]
5ـ و يا اين‌كه سهم «مؤلّفهُ القلوب» را در موارد مصرف زكات، حذف نموده با اين‌كه سهم آن‌ها در آيه 60 سوره توبه تصريح شده است، و احكام ديگر (كه در اين‌جا به پنج نمونه اكتفا شد).
ملكشاه: آيا براستي،‌ عمر اين احكام را تغيير داده است؟
خواجه نظام‌الملك:‌ آري اين امور در كتب معتبر اهل تسنّن ذكر شده است.
ملكشاه: پس چگونه ما از اين افرادي كه بدعت گذاشته‌اند، پيروي مي‌كنيم؟!
قوشچي[4]: اگر عمر حجّ تمتّع يا متعه زنان و يا جمله«حَيّ عَلي خَيْرِالعمل» را در اذان منع كرد،‌ اجتهاد كرده است، و اجتهاد كه بدعت نيست!![5]
علوي: آيا در برابر سخن صريح و روشن قرآن ويا گفتار صريح پيامبر‌‌ـ صلّي‌ اللّه عليه وآله ـ، مي‌توان، سخن ديگري را مطرح كرد؟ آيا اجتهاد در برابر نصّ، جايز است؟ اگر چنين باشد، و هر مجتهدي چنين حقّي داشته باشد، در طول زمان، بسياري از احكام اسلام، تغيير خواهد يافت، و جاودانگي اسلام از بين مي‌رود، مگر نه اين است كه قرآن مي‌فرمايد:
«ما آتاُكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مانَهاكُمْ‌عَنْهُ فَنْتَهُوا : هر آن‌چه را كه رسول خدا‌ـ صلّي‌ اللّه عليه وآله ـ فرمود، آن را بگيريد، و آن‌چه را نهي كرد، آن را ترك نمائيد» (حشر ـ 7).
«وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لامُؤْمِنَهٍ اِذا قَضَي اللّهُ‌ وَ رَسوُلُهُ اَمْراً اَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَهُ مِنْ اَمْرِهِم : هيچ مرد و زن با ايماني حق ندارد، هنگامي كه خدا و پيامبرش، ‌امري را لازم بدانند، اختياري از خود (در برابر فرمان خدا) داشته باشد»(احزاب ـ 36).
مگر نه اين است كه پيامبر‌ـ صلّي‌ اللّه عليه وآله ـ فرمود:
«حَلاُلُ مُحَمَّدٍ حَلالُ اِلي يَوْمِ الْقِيامَهِ وَ حَرامُ مُحَمَّدٍ حَرامُ اِلي يَوْمِ الْقِيامَهِ : حلال محمّد‌ـ صلّي‌ اللّه عليه وآله ـ تا روز قيامت، حلال است،‌ و حرام او تا روز قيامت، حرام مي‌باشد».[6]
نتيجه اين‌كه: هرگز نبايد احكام صريح اسلام را،‌عوض كرده و تغيير داد حتّي شخص پيامبر‌ـ صلّي‌ اللّه عليه وآله ـ نمي‌تواند اين كار را بكند،‌ چنان‌كه در قرآن(سوره حاقه آيه 44 تا 47)، حتّي در مورد شخص پيامبرـ صلّي‌ اللّه عليه وآله ـ مي‌خوانيم:
«وَ لو تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَقاوِيلِ لاَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ ‌ثُمَّ لَقََطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ ـ فَما مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ : هر گاه او (پيامبر) سخني دروغ بر ما مي‌بست، ما او را با قدرت مي‌گرفتيم ـ سپس رگ قلبش را قطع مي‌نموديم ـ و احدي از شما نمي‌توانست مانع شود و از او حمايت كند».[7]
[1] . صحيح بخاري، ج 2، ص 251ـ كامل‌ابن اثير،‌ ج 2، ص 31.
[2] . شرخ زرقاني بر موطأ مالك، ج 1،‌ ص 25.
[3] . تفسير فخر رازي، ذيل آيه 24، سوره نساء.
[4] . قوشچي از علماي معروف اهل تسنّن است كه او را «امام‌‌ ‌المتكلمين» مي‌خوانند.
[5] . شرح تجريد قوشچي، ص 374.
[6] . مقدّمه دارمي، ص 39 ـ اصول كافي، ج 1، ص 69.
[7] . اقتباس از كتاب جستجوي حق در بغداد (مقاتل بن عطيّه بكري) ص 127 تا 129.


ايمان ابوطالب‌(ع)

مناظره عالم شيعه با شخص سني

 در يكي از مدارس علميّه،‌ بين نگارنده و يكي از برادران اهل تسنّن مناظره زير پيرامون ايمان ابوطالب پدر بزرگوار امام علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ به ميان آمد:
برادر سنّي: در كتابهاي اصيل ما، روايات درباره ابوطالب‌ـ‌عليه السّلام‌ـ به اختلاف نقل شده،‌ بعضي او را ستوده‌اند، . در بعضي از او نكوهش شده‌است.
نگارنده: به اتّفاق علماي شيعه، به پيروي از امامان معصوم‌ـ‌عليهم السّلام‌ـ كه عترت پيامبر ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ هستند، ابوطالب‌ـ‌عليه السّلام‌ـ فردي برازنده و مؤمن و پر‌تلاش در راه اسلام بود.
سنّي: اگر چنين بود، ‌پس چرا روايات متعدّدي بيانگر بي‌ايماني ابوطالب است.
نگارنده: جرم ابوطالب اين بود، كه پدر امام علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ است، دشمنان كينه‌توز امام علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ ، و در رأس آن‌ها معاويه، با دادن هزاران هزار دينار از بيت‌المال مسلمانان،‌ به افرادي كه دين به دنيا فروش بوده‌اند، اين روايات دروغين را جعل كرده‌اند، حديث سازان پول پرست، بي‌شرمي را به جايي رساندند كه از ابوهُريره ‌كذّاب نقل كردند كه او گفت: «پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ هنگام رحلت،‌ وصيّت كرد كه دست علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ را قطع كنند».[1]
بنابراين، تهمت شرك به ابوطالب، نشأت گرفته از نيرنگ سياسي است.
سنّي: در قرآن در آيه 26 سوره انعام، مي‌خوانيم: و هم ينهون عنه و ينئون عنه...؛ آنها ديگران را از آن باز مي‌دارند، و خود نيز از آن، دوري مي‌كنند.
منظور از اين آيه (طبق گفته بعضي از مفسرين ما) اين است كه «جمعي از پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ دفاع مي‌كردند،‌ در عين حال، از نظر ايمان، از آن حضرت دوري مي‌نمودند.
نگارنده: اولاً: چنانكه خواهيم گفت: معني آيه فوق، آن گونه نيست كه شما معني مي‌كنيد. و ثانياً: به فرض اينكه همان معني، درست باشد، به چه دليل شامل ابوطالب ـ عليه السّلام ـ نيز مي‌شود؟!
سني: به دليل اينكه: «سفيان ثوري از حبيب بن ابي ثابت روايت مي‌كند كه ابن عباس مي‌گفت: «اين آيه، درباره ابوطالب نازل شده، زيرا او مردم را از آزار به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ منع مي‌كرد، ولي خود از اسلام دوري مي‌نمود.»[2]
نگارنده:‌در جواب شما ناگزيرم، به چند مطلب اشاره كنم:
1. معني آيه، آن گونه كه شما معني كرديد، نيست، بلكه با توجه به قبل و بعد آيه مذكور، كه در مورد كفار عنود است، ظاهر معني آيه چنين مي‌باشد: آنها (كافران) مردم را از پيروي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نهي مي‌كردند، و خود از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ دوري مي‌نمودند.[3] بنابراين، در اين آيه، دفاع از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مطرح نيست.
2. جمله «ينئون»، به معني دوري است، در صورتي كه ابوطالب هميشه با پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بود و از او دوري نمي‌كرد.
3. در مورد روايت سفيان ثوري، كه در آن ابن عباس نسبت داده شده، كه او گفت: آيه مذكور درباره ابوطالب نازل شده است، اين روايت از چند جهت، مخدوش و مردود است:
الف: سفيان ثوري، حتي به اعتراف بزرگان اهل تسنن، از دروغ‌پروران و از افراد غيرموثّق است...[4] و از ابن مبارك نقل شده كه سفيان، تدليس مي‌كرد، يعني با دروغ‌پردازي، حق را ناحق، و ناحق را حق جلوه مي‌داد.[5]
راوي ديگر روايت فوق، «حبيب بن ابي ثابت»‌ است، او نيز مطابق گفته ابوحيّان، تدليس مي‌كرد.[6]
وانگهي روايت فوق، «مرسل» است،‌ يعني، بين حبيب تا ابن عباس، چند نفر از راويان، حذف شده‌اند.
ب: ابن عباس، از افراد مشهوري است كه به ايمان ابوطالب اعتقاد داشته، بنابراين چگونه، چنين روايتي را نقل كرده است؟!
وانگهي چنانكه يادآوري شد، ابن عباس، آيه مورد بحث را چنين معني كرده: «كافران از پيروي مردم از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ منع مي‌كردند، و خودشان از آن حضرت، دوري مي‌نمودند.»
ج: روايت فوق مي‌گويد: اين آيه تنها در مورد ابوطالب، نازل شده، با اينكه جمله «ينهون» و «ينئون» واژه جمع است.
بنابراين، طبق تفسير بعضي، آيه مذكور، شامل عموهاي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مي‌شود، كه ده عمو داشت، ولي سه عموي او كه عبارت از حمزه، عباس و ابوطالب بودند، مؤمن بودند و مشمول آيه فوق نيستند.
توضيح بيشتر اينكه: پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ از مشركان دوري مي‌كرد، مانند دوري او از ابولهب يكي از عموهايش، ولي در مورد ابوطالب، تا آخر عمر، با او رابطه خصوصي داشت، و سال مرگ او را «عام الحزن» (سال اندوه) ناميد، و در تشييع جنازه ابوطالب، فرمود: «و ابتاه! و احزناه عليك كنت عندك بمنزله العين من الحدقه و الرّوح من الجسد؛[7] واي پدرم! چقدر از مرگ تو غمگين هستم، من در نزد تو همانند چشم در حدقه، و روح در بدن بودم.»[8]
آيا براستي مي‌توان به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ اين نسبت ناروا را داد كه مشركي را اين گونه بستايد، و در مرگ او اظهار اندوه نمايد، با اينكه آيات بيشماري در قرآن بيانگر آن است كه از مشركان، بيزاري بجوئيد![9]
[1] . شرح نهج‌البلاغه ابن‌ابي‌الحديد، ج 1، ص 358 و 3560.
[2] . تفسير ابن كثير، ج2، ص128.
[3] . چنانكه ابن عباس، آيه مذكور را اين گونه معني كرده است (الغدير، ج8، ج4، ص115.
[4] . ميزان الاعتدال، ص398.
[5] . تهذيب التهذيب، ج4، ص115.
[6] . همان، ج3، ص179.
[7] . تاريخ طبري، به نقل از كتاب ابوطالب، مؤمن قريش.
[8] . سخن در اينجا بسيار است و به كتاب الغدير، ج7، و ابوطالب مؤمن قريش، ص303 تا311 مراجعه گردد.
[9] . يكصدو يك مناظره، محمد محمدي اشتهاردي، ص337.

نشستن در كنار قبور

مناظره رئيس آمرين به معروف مدينه با دانشمند شيعه

 رئيس آمرين به معروف در مدينه، به يكي از دانشمندان شيعه شديداً اعتراض كرد و گفت: شما چرا در كنار قبرها مي‌نشينيد، با اين كه چنين كاري حرام است.
دانشمند شيعي: اگر نشستن در كنار قبرها حرام باشد، بايد بگوييم كه نشستن در مسجد الحرام، در كنار «حجر اسماعيل» كه عده‌اي از پيامبران و حضرت اسماعيل ـ عليه السّلام ـ و هاجر در آنجا دفن هستند، حرام باشد، با اين كه هيچ كس چنين فتوايي نداده است.
وانگهي احاديث متعددي داريم كه نشستن در كنار قبرها اشكال ندارد؛ از جمله در كتاب صحيح بخاري كه به عقيده شما همانند قرآن معتبر است، از امام علي ـ عليه السّلام ـ روايت شده است كه فرمود:
ما در بقيع بوديم، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نزد ما آمد و نشست و ما هم در اطراف او نشستيم، آن بزرگوار اشاره به قبر كرده و فرمود: «هر انساني داراي يكي از دو مكان است، يا يك مكان در بهشت و يا يك مكان در دورخ».[1]
بر اساس اين روايت، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در كنار قبرها در قبرستان بقيع نشست و آنها را كه در آن جا نشسته بودند، نهي نكرد.[2]
[1] . صحيح بخاري، ج 2، ص 130 (مطابع الشعب، سنه 1378 هـ .ق).
[2] . مناظرات في الحرمين الشريفين، مناظره سيزدهم.

علّت تخريب ساختمان قبرها؟!!

مناظره دانشمند شيعه با شخص وهابي

 اشاره:
در مدينه بودم، قبرهاي شريف بزرگان اسلام مانند امام حسن مجتبي (ع)، امام سجّاد(ع)، امام باقر(ع)، امام صادق (ع) و.. را خاك‌آلود و مساوي با زمين ديدم، متأثّر شدم، با اينكه اين قبور شريف، داراي قبّه و بارگاه بودند، ولي وهّابيان به بهانه شرك و حرام بودن ساختمان بر روي قبر، آنها را (در حدود سال 1344 ه‍ . ق) ويران نمودند، در اين رابطه يكي از دانشمندان شيعه با يكي از وهّابيان در اين مورد، مناظره زير را انجام داده است:
دانشمند شيعي: چرا اين ساختمانها را ويران مي‌كنيد؟ چرا اهانت و بي‌احترامي مي‌نمائيد؟
وهّابي: آيا شما حضرت علي (ع) را قبول داريد؟
دانشمند شيعي: البتّه، او امام اوّل ما، و خليفه بلافصل پيامبر اسلام (ص) است.
وهّابي: دركتابهاي معتبر ما[1] چنين نقل شده:
حدّثنا يحيي بن يحيي، و ابوبكر ابي شَيبه و زُهيربن حربٍ قال:
يحيي اخبرنا، و قال الآخران، حدّثنا: وَ كيعُ عن سفيانَ عن حبيب بن اَبي ثابت عن ابي الهيّاج الاسَْدي قال لي عليّ بن ابيطالب: اَلا اَبْعُثُكَ علي ما بَعَثني عليه رسولُ الله (ص) اَن لا تَدَعَ تِمْثالاً اِلاّ طَمَسْتَهُ وَ لا قَبْراً مُشرِفاً الّا سَوَّيْتَه: « سه نفر به نامهاي يحيي و ابوبكر و زهير و ... نقل مي‌كنند كه وكيع از سفيان، و او از حبيب، و او از ابي وائل، و او از ابي الهِيّاج اسدي نقل نمود كه علي(ع) به ابي الهياج فرمود: «آيا ترا به كاري برانگيزم كه پيامبر خدا (ص) مرا به آن كار، برانگيخت؛ تصويري را ترك مكن مگر اينكه آن را محو كني، و قبر بلندي را ترك مكن مگر آن را مساوي و برابر زمين سازي»
دانشمند شيعي: اين حديث، هم از نظر سند و هم از نظر دلالت، مخدوش و مردود است. امّا از نظرسند: افرادي مانند:
1ـ وَكيع 2ـ سُفيان 3ـ حبيب بن ابي ثابت 4ـ ابي وائل وجود دارند كه حديث شناسان، آنها را مورد اطمينان نمي‌دانند. مثلاً از احمد حنبل درباره «وَكيع» نقل شده كه: «وي در پانصد حديث، خطا كرده است»[2] و درباره «سفيان ثوري»، از ابن مبارك نقل شده كه: «سفيان حديث مي‌گفت، و تدليس مي‌‌كرد، وقتي مرا ديد خجالت كشيد»[3]. «تدليس» يعني ناحق را به صورت حق جلوه دادن. درباره «حبيب بن ابي ثابت»، از ابوحيّان نقل شده كه او در حديث، تدليس مي‌كرد[4] و درباره «ابي وائل» مي‌گويد: «وي از نواصب واز منحرفان از امام علي (ع) بود»[5].
قابل توجّه اينكه: تمام كتب صحاح ششگانه اهل تسنّن، از «ابوالهياج» همين يك حديث را نقل نموده‌اند، و همين مطلب حاكي است كه وي اهل حديث نبوده و قابل اعتماد نيست، پس حديث فوق، از نظر سند، قابل اعتماد نخواهد بود.
و امّا از نظر دلالت و محتوا:
الف: واژه «مُشْرف» كه در حديث فوق آمده، از نظر لغت، يعني مكان بلندي كه بر مكان ديگر، بلند و مسلّط است، پس شامل هرگونه بلندي نخواهد شد.
ب: واژه «سَوَّيْتَه» در لغت به معني مساوي قرار دادن، و راست كردن چيز كج است. بنابراين، معني حديث اين نيست كه هرگونه قبر بلند را ويران كن. وانگهي، برابري قبر با زمين، بر خلاف سنّت اسلامي است، زيرا همه فقهاي اسلامي به استحباب بلندي قبر از زمين به اندازه يك وجب، فتوا داد‌ه‌اند.[6] احتمال ديگر اين است كه منظور از «سوَّيْتَهُ» اين است كه بالاي قبر را يك سطح و مساوي قرار بده، نه مثل پشت ماهي و كوهان شتر. چنانكه علماي بزرگ اهل تسنّن، مانند مسلم در صحيح خود، و ترمذي و نسائي در سنن‌هاي خود، همين معني را از حديث فوق فهميده‌اند .
نتيجه اينكه: از سه احتمال (1ـ ويراني بناي قبر 2ـ برابر قرار دادن قبر با زمين مجاورش 3ـ هم سطح و يكنواخت قرار دادن بالاي قبر) احتمال اوّل و دوّم، ناصحيح است، و احتمال سوّم، درست است.بنابراين، حديث فوق، از نظر دلالت، هرگز دليل لزوم ويران نمودن بناي قبرها نيست.[7] دراينجا مي‌افزائيم كه: اگر امام علي (ع) ويران كردن ساختمان و بناي قبور را لازم مي‌دانست، پس چرا درعصر خلافت خود، بناي قبور اولياء خدا و پيامبران (ع) را در بيت المقدّس و ... ويران نكرده، و در تاريخ چنين شاهدي ديده نشده است؟! و در عصر حاضر، اگر وهّابيان، بناي قبور را لازم مي‌دانند، پس چرا بناي با عظمت قبر شريف پيامبر (ص)، و قبر ابوبكر و عمر را ويران نكرده‌اند؟!
وهّابي: خراب نكردن بناي قبر پيامبر و عمر و ابوبكر، از اين‌رو است كه: ديواري بين آن قبور و مردم نمازگزار باشد، تا نمازگزاران، آن قبور را قبله خود قرار ندهند و بر آن قبور سجده ننمايند.
دانشمند شيعي: اين كار با يك ديوار و يا حائل ديگر، امكان‌پذير بود، و ديگر نياز به گنبد سبز عظيم نداشت، و در كنارش نياز به گلدسته نبود.
وهّابي: من از شما يك سؤال مي‌كنم، آيا ما در قرآن دليلي، داريم كه براي قبرهاي اولياي خدا، ساختمان مجلّل و ضريح، درست كنيد؟
دانشمند شيعي: اولاً: بنا نيست كه همه چيز، حتّي مستحبّات در قرآن ذكر گردد، وگرنه قرآن صدها برابر حجم كنوني خود را پيدا مي‌كرد. و ثانياً: در قرآن، اشاراتي به اين موضوع شده است، مثلاً در آيه 32 سوره حجّ مي‌خوانيم: «وَ مَنْ يُعَظِّمَ شَعائِرَ الله فَاِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ»؛«هر كس شعائر الهي را تعظيم و احترام كند، چنين كاري نشانه تقواي دلها است». واژه «شعائر» جمع «شعيره» به معني نشانه است، منظور در اين آيه نشانه وجود خدا نيست، زيرا همه جهان، نشانه وجود خدا است، بلكه منظور «نشانه‌هاي دين خدا» است.[8] هر چيزي كه نشانه دين خدا باشد، احترام به آن موجب تقرّب به خدا است، اينك مي‌گوئيم: پيامبران و امامان و اولياء خدا (عليهم السّلام)، دعوت كننده مردم به سوي خدا بودند، قبر آنها نشانه‌اي از دين خدا خواهد بود، حال اگر ما قبر آنها را به گونه عالي بسازيم، و بناي ساختمان روي قبر را مجلّل نمائيم، به نشانه دين خدا احترام نموده‌ايم، بنابراين كاري كه محبوب خدا در قرآن است انجام داده‌ايم.
و در آيه 23 شوري، مودّت نزديكان پيامبر(ص) به عنوان مزد رسالت بيان شده است.[9] آيا ما به عنوان ابراز دوستي به خويشان پيامبر(ص)، قبور شريف آنها را تميز و آبرومندانه و مجلّل كنيم، كار خلافي انجام داده‌ايم؟ مسلماً پاسخ، منفي است.
في المثل، آيا اگر يك جلد قرآن مجيد، در جاي نامناسب، روي خاك، در برابر باد و بوران باشد، توهين به قرآن نيست؟ و اگر فرضاً توهين نباشد، اگر آن را در ميان قاب ظريف، و در جاي آبرومند، دور از گردو‌غبار و دستهاي آلوده قراردهيم، بهتر نيست؟!
وهّابي: اينها كه مي‌گوئيد، گفتار عرف‌پسند خوبي است، ولي قرآن صراحتي در اين معني ندارد.
دانشمند شيعي: در قرآن، در مورد اصحاب كهف آمده: هنگامي كه آنها به غاري پناهنده شدند و در همانجا به خواب عميق و بيدار نشدني فرو رفتند، مردم آنجا را پيدا كرده و كنار آن غار آمدند، در مورد اينكه آن مكان را به چه صورتي درآورند، نزاع كردند، گروهي گفتند: اِبْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً : «بنائي بر آن بسازيد». ولي گروه ديگر كه در اين كار (و آگاهي از رازآنها) پيروز شده بودند، گفتند:
لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً: «ما مسجدي در كنار مدفن آنها مي‌سازيم» (كهف ـ 21). قرآن هر دو نظر را نقل كرده، بي‌آنكه انتقاد كند، اگر اين دو نظر، يا يكي از آن‌دو، ناصحيح و يا حرام بود، قرآن قطعاً از آن انتقاد مي‌نمود، به هر حال هر يك از اين دو نظر، بيانگر يكنوع احترام به قبور اولياي خداست، و سه آيه مذكور (1ـ آيه تعظيم شعائر 2ـ آيه مودّت 3ـ دو نظريّه مردم درباره قبور اصحاب كهف)، نشانگر جواز، بلكه استحباب مجلّل نمودن قبور اولياي خدا است.[10]
آخرين سخن آنكه: آنچه در بعضي از تواريخ و روايات، ديده شده از ساختمانسازي قبور، نهي مي‌شد، به خاطر آن بوده كه خود قبر اولياي خدا را، عبادتگاه وسجده‌گاه نگردد، ولي اگر مؤمن يكتاپرستي، با كمال خلوص، در كنار قبر مجلّل بندگان صالح الهي، تنها خدا بپرستد، و انتخاب آن مكان به خاطر شرافتش باشد و آن شرافت بر اثر قبر بنده صالح و يكتاپرستي، به دست آمده باشد، نه تنها بوي شرك نمي‌دهد، بلكه بر توحيد و خلوص يكتاپرستي، مي‌افزايد و تأكيد مي‌كند.[11]
[1] . صحيح مسلم، ج 3،ص 61ـ سنن ترمذي، ج2، ص 256ـ سنن نسائي، ج4، ص 88.
[2] . تهذيب التّهذيب، ج 11، ص 125.
[3] . همان، ج4، ص115.
[4] . همان، ج3، ص179.
[5] . شرح نهج حديدي، ج9، ص99.
[6] .الفقه علي المذاهب الاريعه، ج1، ص420.
[7] . اقتباس و تلخيص از «آئين وهّابيّت»، ص56 تا64.
[8] . مجمع البيان، ج4، ص 83 (معالم دين الله).
[9] . قُلْ لا اَسْئلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً اِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِي الْقُرْبي.
[10] . اقتباس از آئين وهّابيّت، ص43 تا 46.
[11] . يكصد و يك مناظره، محمد محمدي اشتهاردي، ص 252.

جواز سجده بر مهر

مناظره مرجع تقليد شيعه با شخص سني

 يكي از مراجع تقليد مي‌گويد: روزي در مسجد النّبي، در مدينه نماز صبح را بجا آوردم، و در آن روضه مقدسه در كنار منبر نشسته بودم، و آياتي از قرآن را تلاوت مي‌كردم، در اين ميان يك نفر مرد شيعي به آنجا آمد و در طرف چپ من ايستاد و مشغول نماز شد، در جانب راست من، دو نفر كه ظاهراً از اهالي مصر بودند، به ستون مسجد تكيه داده و نشسته بودند، آن مرد شيعي، در بين نماز، دست در جيب خود كرد تا مهر تربت يا سنگي را درآورده و در سجود، بر آن سجده كند.
يكي از آن دو نفر كه به ستون تكيه نموده بود، به رفيق خود گفت: «اين عجمي را نگاه كن كه مي‌خواهد بر سنگ سجده كند!!» مرد شيعي به ركوع رفت، و پس از ركوع، بر سجده رفت و پيشاني خود را روي قطعه سنگي نهاد، ناگهان ديدم يكي از آن دو نفر با شتاب برخاست و به سوي آن مرد شيعي رفت، تا به او اعتراض كند و سنگ را از زير پيشاني او بردارد، قبل از آنكه به او برسد، دستش را گرفتم و با خشونت به او گفتم: چرا نماز مرد مسلماني را باطل مي‌كني، كه در اين مكان شريف در كنار قبر منوّر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ نماز مي‌خواند؟
گفت: او مي‌خواهد روي سنگ سجده كند.
گفتم: مگر چه مانعي دارد كه او بر سنگ سجده كند، من هم بر سنگ سجده مي‌كنم؟
گفت: چرا و براي چه؟
گفتم: او شيعه و پيرو مذهب جعفري است، من هم معتقد به مذهب جعفري هستم، آيا جعفر بن محمد، امام صادق ـ عليه السّلام ـ را مي‌شناسي.
گفت: آري.
گفتم: آيا او از اهل بيت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ است؟
گفت: آري.
گفتم: او رئيس و پيشواي مذهب ما است، و مي‌گويد: سجده بر اين فرش‌ها و زيلوها جايز نيست، بلكه بايد بر چيزهايي كه از اجزاء زمين است سجده كرد.
مرد سنّي اندكي سكوت كرد و سپس گفت: دين يكي است و نماز يكي است.
گفتم: اگر دين يكي است، نماز يكي است، پس چرا شما اهل تسنن در نماز هنگام قيام چندگونه نماز مي‌خوانيد، بعضي از شما (مانند مذهب مالكي) دست‌هاي خود را آزاد مي‌گذارد، بعضي ديگر از شما دست‌ها را بر سينه مي‌چسباند، با اينكه دين يكي است، و نمازي كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ انجام مي‌داد، به يك شكل بود، شما در پاسخ اين سؤال مي‌گوييد: ابوحنيفه يا شافعي يا مالك، يا احمد بن حنبل، چنين و چنان گفته‌اند (با اشاره دست، چگونگي نماز آنها را به او فهماندم)
او گفت: آري آنها چنين گفته‌اند.
گفتم: جعفر بن محمد، امام صادق ـ عليه السّلام ـ رئيس مذهب ما كه اعتراف كردي او از خاندان رسالت است به ما چنين فرموده است، با توجه به اينكه:
اهل البيت ادري بما في البيت: «اهل خانه به آنچه كه در خانه هست، آگاه‌تر مي‌باشد»، بستگان رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ به دستورهاي آن حضرت، از ديگران، باخبرتر هستند، آگاهي امام صادق ـ عليه السّلام ـ به دستورهاي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، از ابوحنيفه كمتر نيست، او مي‌فرمايد: بايد در نماز بر اجزاء زمين، سجده كرد، ولي سجده كردن بر پشم و پنبه جايز نيست، اختلاف بين ما و شما همانند اختلاف خود شما در چگونگي دست‌ها هنگام قيام نماز است، كه اختلاف در فروع دين است، نه در اصول دين، و هيچگونه ربطي به شرك ندارد.
سخن كه به اينجا رسيد، همه كساني كه از اهل تسنن در آنجا بودند و مذاكرات ما را مي‌شنيدند، مرا تصديق نمودند، در اين هنگام با خشونت به او (كه مي‌خواست مهر را از دست مسلمان شيعي بگيرد) حمله كردم و گفتم: «آيا از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ شرم نمي‌كني؟ به شخص مسلماني كه در كنار قبر مقدس پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نماز مي‌خواند، حمله مي‌كني تا نمازش را باطل كني، با اينكه او مطابق مذهب خود نماز مي‌خواند، همان مذهبي كه مذهب خاندان صاحب اين قبر شريف است.
«الذين اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً؛ آنان كه خداوند هرگونه پليدي را از ساحت مقدس آنها دور فرموده و آنها را منزه و پاك ساخته است.»[1]
همه حاضران او را سرزنش كردند، و به او گفتند: چرا به اين مسلماني كه طبق عقيده و مذهب خود، نماز خوانده، تندي كرده‌اي؟ و از من عذرخواهي نمودند.[2]
[1] . چنانكه آيه 33 سوره احزاب بر اين مطلب دلالت دارد.
[2] . الاحتجاجات العشره مع العلماء، في المكّه و والمدينه، آيت الله سيد عبدالله شيرازي، ص 13.

جواز نماز در كنار قبور

مناظره دانشمند شيعي با رئيس آمرين به معروف حجاز

 يكي از علماي شيعه، در مدينه به مركز تجمّع هيئت آمرين به معروف براي كاري رفت، در آنجا بين او و رئيس هيئت مذكور، گفتاري پيرامون بعضي از امور شيعيان به ترتيب زير، به ميان آمد:
رئيس: شما براي چه كنار قبر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ، نماز زيارت مي‌خوانيد، با اين‌كه نماز براي غير خدا شرك است؟
دانشمند شيعي: ما براي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نماز نمي‌خوانيم، بلكه نماز را براي خدا بجا مي‌آوريم، و ثواب آن را به روح رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ نثار مي‌نمائيم.
رئيس: نماز خواندن در كنار قبرها، شرك است.
دانشمند شيعي: اگر نماز در كنار قبرها شرك باشد، بنابراين بايد نماز در كنار كعبه نيز شرك باشد، زيرا در «حجر اسماعيل» قبر هاجر و اسماعيل و قبرهاي بعضي از پيامبران ديگر قرار دارند (و اين مطلب از طريق اهل تسنّن و شيعه نقل شده است، كه قبور جمعي از پيامبران و بزرگان در آنجاست)
و به گفته شما بايد نماز در حجر اسماعيل، شرك باشد با اين‌كه علماي همه مذاهب (حنفي، مالكي، شافعي و حنبلي) و غير آنها در حجر اسماعيل نماز مي‌خوانند، بنابراين نماز در كنار قبور شرك نيست.[1]
يكي از آمرين به معروف گفت: «پيامبر خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ از نماز خواندن در كنار قبرها نهي كرده است!»
دانشمند شيعي: اين سخن، نسبت دروغ به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، اگر واقعاً رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ از نماز در كنار قبور نهي كرده و آن را حرام دانسته، پس چرا ميليون‌ها نفر از حاجيان و زائران با او مخالفت مي‌كنند، و همين فعل حرام را در مسجد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در كنار قبر آن حضرت و در كنار قبر عمر و ابوبكر، مرتكب مي‌شوند؟[2]
وانگهي رواياتي نقل شده كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و بعضي از اصحاب در كنار قبور نماز خوانده‌اند، از جمله:
در كتاب صحيح بخاري[3] نقل شده كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در بقيع در روز عيد قربان، دو ركعت نماز خواند، و پس از نماز فرمود: «نخستين مناسك در اين روز آن است كه نماز مي‌خوانيم، و سپس مراجعت مي‌كنيم، و قرباني مي‌نمائيم، كسي كه چنين كند، با سنت ما موافقت كرده است.»
مطابق اين روايت، رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در كنار قبرها نماز خواند ولي شما از خواندن نماز در كنار قبرها مانع مي‌شويد و مي‌گوييد، اسلام آن را جايز نكرده است، اگر منظور شما از اسلام، شريعت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، صاحب شريعت، محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ در بقيع نماز خواند، با توجه به اين‌كه بقيع، هنگام ورود آن حضرت به مدينه، قبرستان بود، و تا حال قبرستان است، بنابراين در نزد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و كساني كه از او پيروي مي‌كنند، نماز خواندن كنار قبرها جايز است، ولي شما برخلاف رأي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نماز خواندن در كنار قبرها را منع مي‌كنيد.
[1] . مناظرات في الحرمين الشريفين، سيد علي بطحائي، مناظره، پنجم و چهاردهم.
[2] . همان.
[3] . ج 8، ص 26، (چاپ مطابع الشّعب).


شرك و بوسيدن ضريح پيامبر (ص)؟!

مناظره عالم شيعي با دانشمند وهابي

 يكي از علماي محترم نقل مي‌كند: درمدينه بودم، در مسجد النبي ـ صلّي الله عليه و آله ـ كنار قبر منوّر رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ايستاده بودم، در اين اثناء يكي از شيعيان ايراني آمدو ضريح و ديوار مرقد شريف رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ را بوسيد. ناگهان امام جماعت مسجد كه يك دانشمند وهّابي بود، او را ديد، بر سرش فرياد زد كه: چرا سنگ و پنجره را كه فهم و شعور ندارد مي‌بوسي و مرتكب شرك مي‌شوي!! اين ديوار از سنگ است و‌آن پنجره از آهن است. چرا سنگ و پنجره را كه فهم و شعور ندارند مي‌بوسي؟!
در برابر فريادهاي تند امام جماعت، دلم به حال آن شيعه ايراني سوخت. لذا جلو رفتم و به آن امام جماعت گفتم: بوسيدن اين در و پنجره، نشانه پيوند وعلاقه ما به رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، چنان كه پدر به نشانه محبتي كه به فرزند خردسالش دارد، او را مي‌بوسد، و هيچ گونه شركي در اين كار نيست.
او گفت: نه، اين كار شرك است.
گفتم: آيا آيه قرآن را خوانده‌اي:
«فَلَمَّا اَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلي وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً»؛[1] هنگامي كه بشارت دهنده (زنده بودن يوسف ـ عليه السلام ـ نزد پدرش يعقوب) آمد، آن (پيراهن) را به صورت يعقوب ـ عليه السلام ـ افكند، يعقوب بينا شد.
سؤال من اين است كه اين پيراهن كه چيزي جز چند متر پارچه نبود، چگونه چشم يعقوب را بينا كرد؟ آيا غير از اين است كه اين پارچه بر اثر مجاورت با يوسف ـ عليه السلام ـ داراي چنين خصوصيتي شده بود؟
امام جماعت وهّابي، در برابر من، درمانده شد و نتوانست جواب بدهد.
و نيز در‌ آيه ديگر آمده است: هنگامي كه كاروان از سرزمين مصر جدا شد (و به طرف كنعان رهسپار شد) يعقوب (در كنعان كه فاصله آن با مصر، حدود هشتاد فرسخ است) گفت:
«إِنِّي لاَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ»؛ من بوي يوسف را احساس مي‌كنم.[2]
بنابراين اولياء خدا، داراي آثار درخشان معنوي هستند و بهره‌گيري از آثار نامرئي و معنوي آنها، نه تنها شرك نيست، بلكه عين توحيد خالص است، زيرا چنين آثاري، از عقيده پاك و ناب توحيدي آنها، نشأت گرفته است.
توضيح بيشتر:
ما، در كنار قبور اولياء خدا، پيوند عاطفي و عميق قلبي پيدا مي‌كنيم و آنها را نزد خداوند واسطه فيض قرار مي‌دهيم، و زبان حال ما اين است كه ما لياقت ارتباط مستقيم با خدا را نداريم و لذا شما را واسطه قرار مي‌دهيم. درست مثل فرزند خطاكاري خود را با شخص بزرگواري همراه مي‌سازد و براي معذرت خواهي نزد پدر مي‌رود.
اتفاقا اين معني در قرآن كريم نيز آمده است، مثلا در سوره يوسف زبانحال برادران گناهكار يوسف (كه او را در چاه انداخته و از پدر دور ساختند) اين است:
«قَالُوا يا اَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنآ إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ»؛[3] فرزندان يعقوب به پدر گفتند: اي پدر! از درگاه خدا، آمرزش گناهان ما را بخواه كه ما خطاكار بوديم.
از آيه فوق به روشني بر مي‌آيد كه توسل به اولياي الهي جايز است و آنها توسل را مخالف با اصل توحيد مي‌دانند، از متون قرآن ناآگاه هستندو يا تعصب‌هاي غلط، جلوي ديد آنها را گرفته است.
در آيه ديگري مي‌خوانيم:
«يا اَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَهَ»؛[4] اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، پرهيزكار باشيد و به سوي خدا وسيله‌اي تحصيل كنيد.
«وسيله» در اين آيه منحصر به انجام واجبات و ترك محرمات نيست، بلكه مستحبّات كه از جمله آنها توسل به انبياي الهي و اولياء است را نيز شامل آن است.
در روايات آمده: منصور دوانيقي (دومين خليفه عباسي) از مفتي اعظم «مالك بن انس» (رئيس مذهب مالكي) پرسيد: در كنار حرم پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آيا رو به قبله كنم و دعا نمايم و يا رو به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ؟
مالك پاسخ گفت: «لِمَ تَصْرِف‍ وَجْهَكَ عَنْهُ وَ وَسيلهُ اَبيكَ آدمُ ـ عليه السلام ـ الي اللهِ يَومَ القِيامَهِ، بل اِسْتَقْبِلْهُ وَ استَشْفِعْ بِهِ فَيُشَفِّعُكَ اللهُ، قالَ الله تعالي: «وَ لَو اَنَّهُم إذ ظَّلَمُوا اَنْفُسَهُم...»؛[5] چرا روي خود را از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بر مي‌گرداني، او وسيله تو و وسيله پدر تو آدم ـ عليه السلام ـ در روز قيامت است، رو به او كن! او را شفيع خود قرار بده، چرا كه خداوند شفاعت او را مي‌پذيرد، خداوند مي‌فرمايد:
«وَ لَوْ اَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ جاءُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً»؛[6] و اگر گناهكاران كه در واقع به خود ستم كرده‌اند، نزد تو آمده و (با واسطه قرار دادن تو) از خدا طلب آمرزش كنند و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هم براي آنها طلب بخشش كند، خداوند را قطعاً توبه پذير و مهربان خواهند يافت.
در روايات شيعه و سني نقل شده كه حضرت آدم ـ عليه السلام ـ هنگام توبه، پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ را به در خانه خدا واسطه قرار داد و گفت:
«اللهم اَسْئَلُكَ بِحَقّ مُحَمَّدٍ اِلّا غَفَرْتَ لي»؛[7] خدايا تو را به حق محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ سوگند مي‌دهم كه بخاطر ايشان مرا ببخشي.
و اما براي اثبات اين كه بوسيدن قبر اولياء خدا و توسل، شرك نيست به سه روايت زير كه از كتب اهل تسنن نقل شده توجه كنيد:
1. مردي به محضر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آمد و پرسيد: «اي رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ! من سوگند خورده‌ام كه آستانه درِ بهشت و پيشاني حور العين را ببوسم، اكنون چه كنم؟
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: پاي مادر و پيشاني پدر را ببوس.
يعني اگر چنين كني، به آرزوي خود در مورد بوسيدن در بهشت و پيشاني حور العين مي‌رسي.
او پرسيد: اگر پدر و مادرم، مرده باشند چه كنم؟
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: قبر آنها را ببوس.[8]
2. هنگامي كه حضرت ابراهيم خليل ـ عليه السّلام ـ براي ديدار پسرش اسماعيل ـ عليه السلام ـ از شام به مكه آمد، پسرش در خانه نبود. ابراهيم ـ عليه السلام ـ به سوي شام بازگشت، وقتي كه اسماعيل ـ عليه السلام ـ به منزل مراجعت كرد، همسرش آمدن ابراهيم ـ عليه السلام ـ را به اسماعيل ـ عليه السلام ـ خبر داد، او جاي پاي پدرش ابراهيم ـ عليه السلام ـ را پيدا كرد و به عنوان احترام پدر، جاي پاي او را بوسيد.
3. سفيان ثوري (يكي از صوفي مسلكان اهل تسنن) نزد امام صادق ـ عليه السلام ـ آمد و عرض كرد: چرا مردم دامن پرده‌هاي كعبه را مي‌گيرند، با اين كه آن پرده‌ها پارچه‌هاي كهنه‌اي است كه به كسي سودي نمي‌بخشد؟
امام صادق ـ عليه السلام ـ در پاسخ او فرمود: اين كار مثل آن است كه مردي در مورد مرد ديگر، مرتكب گناهي شود، (مثلا حق او را ضايع كرده) پس دامن او مي‌چسبد و به گرد او مي‌گردد، به اميد اين كه آن مرد، گناه او را ببخشد.[9]
[1] . يوسف، 96.
[2] . يوسف، 94.
[3] . يوسف، 97.
[4] . مائده، 35.
[5] . وفاء الوفاء، ج 2، ص 1376؛ الدّرّ السّنيه، ذيني دحلان، ص 10.
[6] . نساء، 64.
[7] . الدّر المنثور، ج 1، ص 59؛ مستدرك حاكم، ج 2، ص 615؛ مجمع البيان، ج 1، ص 89.
[8] . الاَعلام، قطب الدين حنفي، ص 24.
[9] . صد و يك مناظره جالب و خواندني، محمدي؟؟؟، ص 175.


زيارت با صداي بلند كنار قبر پيامبر(‌ص )

مناظره عالم شيعه با مدير حرم پيامبر(ص)

 يكي از علماي شيعه مي‌گفت: من با گروهي حدود پنجاه نفر، در مدينه به مسجدالنّبي‌ـ صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ رفتيم در آن جا كنار مرقد شريف رسول خدا‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ به خواندن زيارتنامه، مشغول شديم.
مدير حرم به نام «شيخ عبدالله بن صالح» نزد من آمد و به صورت اعتراض گفت: «صداي خود را در كنار مرقد شريف پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ بلند نكنيد».
گفتم: چه مانعي دارد، مگر اشكال دارد؟
مدير: خداوند در قرآن (آيه 2 حجرات) مي‌فرمايد:
«يا اَيُّها الَّذينَ آمَنُوا لاتَرْفَعوُا اَصْواتَكُم فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيّ وَلاتَجْهَروُا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ اَنْ تَحْبَطَ اَعْمالُكُمُ وَاَنْتُمْ لاتَشْعُروُنَ :
اي كساني كه ايمان آورده‌ايد،‌ صداي خود را فراتر از صداي پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ نكنيد، و در برابر او، بلند سخن مگوييد (و داد و فرياد نكنيد) آن گونه كه بعضي از شما در برابر بعضي مي‌كنند، تا مبادا اعمال شما پوچ و نابود گردد، در حالي كه نمي‌دانيد». 
گفتم: جعفر‌بن‌محمّدـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ (امام صادق‌ عليه السّلام) در همين مكان داراي چهار هزار شاگرد بود، و هنگام تدريس، صداي خود را به سمع شاگردانش مي‌رسانيد، آيا او كار حرامي انجام مي‌داد؟
ابوبكر و عمر در همين مسجد، با صداي بلند، خطبه مي‌خواندند و تكبير‌گوها تكبير مي‌گفتند، آيا كار حرامي انجام مي‌دادند؟ و هم اكنون خطيب شما، با صداي بلند خطبه مي‌خواند، و مكبّرها با صداي بلند تكبير مي‌گويند، آيا برخلاف قرآن رفتار مي‌كنند؟ زيرا قرآن فرموده: اي مؤمنان! «لا تَرْفَعُوا اَصْواتَكم... : صداي خود را فراتر از صداي پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ نكنيد».
مدير: پس منظور از اين آيه چيست؟
گفتم: منظور، سرو صدا‌هاي بي‌فايده و بي‌مورد است كه برخلاف انضباط و ادب در محضر رسول خدا‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ مي‌باشد، چنان‌كه در شأن نزول اين آيه روايت شده: «گروهي از طايفه «بني‌تميم» و اشراف آن‌ها، داخل مسجد شدند، از پشت حجره‌هايي كه منزل پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ بود، فرياد مي زدند: «يا مُحَمَّدُ اُخْرُجْ اِلَيْنا[1]: اي محمّد! به سوي ما بيرون بيا»[2].
مسأله ديگر اين كه: ما با كمال تواضع و احترام، زيارت مي‌خوانيم، با دقّت در آيه فوق مي‌فهميم كه، كساني كه با صداي بلند خود قصد توهين دارند، و يا كيفيّت صداي آن‌ها توهين‌آور است، مشمول اين آيه هستند، زيرا در آيه بالا،‌سخن «حبط اعمال» (نابودي و پوچي اعمال نيك) به ميان آمده، چنين مجازاتي مربوط به كافر بوده و گناه بزرگ و توهين خواهد بود، نه اين كه مربوط به ما باشد كه با كمال ادب زيارت مي‌خوانيم، گرچه صداي ما مقداري بلند باشد. بر همين اساس در روايتي آمده، هنگامي كه آيه فوق نازل شد، «ثابت‌بن‌قيس» (خطيب پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ)كه صداي رسايي داشت، گفت: «اين من بودم كه صدايم را از صداي پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ بلندتر كردم،‌منظور آيه،‌من هستم، پس (واي بر من كه) اعمال نيكم حبط و نابود شد!!».
اين سخن به گوش پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ رسيد، فرمود: «چنين نيست، او (ثابت‌بن قيس) اهل بهشت است» (زيرا او در حال انجام وظيفه بوده است نه در صدد توهين)[3]
مدير حرم، سكوت كرد و ديگر چيزي نگفت.
[1]. تفسير قرطبي، ج 9، ص 6121ـ صحيح بخاري، ج 6 ص 172.
[2] . مستند اين مناظره: مناظرات في الحرمين الشريفين، آيت الله سيّد عبدالله شيرازي، ص 40 مناظره 22.
[3] . مجمع‌البيان، ج 9، ص 130 ـ تفسير في ظلال، مراغي،‌ ذيل آيه فوق.


مقدار مهريّه زن در اسلام؟

مناظره دانشجو با روحاني شيعي

 در جلسه‌اي با حضور جمعي از مؤمنين، پس از صحبتها و گفتگوهاي علمي ميان يك دانشجو و يك روحاني شيعي، شخص دانشجو از آن روحاني سؤال كرد:
ما مكرّر شنيده‌ايم كه اسلام تأكيد نموده، مهريّه‌ي زنها را در ازدواج، زياد قرار ندهيد، تا آنجا كه پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ فرمود: «شُومُ الْمَرْئَهِ غَلاءُ مَهْرِها «زن بدقدم، زني است كه مهرش سنگين است»[1]، «اَفْضَلُ نِساءِ اُمَّتِي اَصْبَحْنَ وَجْهاً وَ اَقَلُّهْنَّ مَهْراً ؛ «بهترين زنان امّت من، آنان هستند كه سفيدروتر (يا خوش‌روتر) بوده، و مهريّه آنها اندكتر است».[2] ولي دو مورد در قرآن هست كه به نظر مي‌رسد از ديدگاه قرآن، زياد قرار دادن مهريّه، مطلوب بوده و قرآن آن را امضاء كرده است!
روحاني: در كجاي قرآن، چنين مطلبي آمده است؟
دانشجو: مورد اوّل، در آيه 20 سوره نساء مي‌خوانيم: «وَ اِنْ اَرَدْتُمْ اسْتِبْدالَ زَوْجٍ وَ آتَيْتُمِ اِحْديهُنَّ قِنْطاراً فَلاتَأخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً...؛
«اگر تصميم گرفتيد به جاي همسر خود، با زن ديگري ازدواج كنيد، و مال فراواني (به عنوان مهر) به او پرداخته‌ايد، چيزي از آن مال را پس نگيريد». واژه «قِنْطارْ» به معني مال بسيار است، و شامل هزارها دينار خواهد شد، قرآن در اين آيه سخن از «قِنطار» به ميان آورده و از آن انتقاد نكرده، بلكه فرموده چيزي از آن را پس نگيريد، بنابراين زياد قرار دادن مهريّه زن، نامطلوب نيست، وگرنه قرآن، نامطلوبي آن را تذكّر مي‌داد. بر همين اساس، در روايات آمده، عمربن خطّاب در عصر خلافت خود، وقتي كه ديد مردم مهريّه‌ها را سنگين نموده‌اند، بالاي منبر رفت و از مردم انتقاد نموده و به آنها اعتراض كرد، و گفت: «چرا مهريّه‌ها را زياد مي‌كنيد؟ و هشدار داد كه ديگر نشنوم كسي مهريّه همسرش را بيشتر از چهارصد درهم قرار دهد، و اگر كسي چنين كند، او را حدّ مي‌زنم و زيادتر از چهارصد درهم را مي‌گيرم و جزء بيت‌المال قرار مي‌دهم». بانوئي پاي منبر به عمر گفت: «آيا تو ما را از قرار دادن مهريه‌ي زيادتر از چهارصد درهم منع مي‌كني؟ و اضافي را مي‌گيري؟»
عمرگفت: آري.
بانو گفت: آيا اين آيه قرآن را نشنيده‌اي كه خدا مي‌فرمايد: «وَ آتَيْتُمْ اِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَاْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً ؛ هرگاه به بانوئي (به عنوان مهر) مال بسياري داديد، چيزي از آن پس نگيريد، بلكه همه را به طور كامل به او بدهيد.». عمر، سخن آن بانو را تصديق نمود و استغفار كرد و گفت: «كُلُّ النّاسِ اَفْقَهُ مِنْ عُمَر حَتّي الْمُخَدَّراتِ فِي الْحِجالِ: «همه‌ي مردم، حتّي بانوان پشت پرده در حجله‌ها، از عمر داناترند».[3]
روحاني: آيه مذكور شأن نزولي دارد و آن اين‌كه: قبل از اسلام، در زمان جاهليّت رسم بود كه اگر كسي مي‌خواست همسر سابق خود را طلاق دهد و ازدواج جديدي كند، براي فرار از پرداخت مهر، با نسبت‌هاي ناروا به همسرش، او را در فشار قرار مي‌داد، تا او حاضر شود مهر خود را كه معمولاً قبلاً دريافت مي‌شد بپردازد و طلاق گيرد، آنگاه همان مهر را براي همسر دوّم قرار مي‌داد. آيه مذكور، اين كار زشت را شديداً محكوم كرده و مورد نكوهش قرار داده است، و مي‌فرمايد: «اگر مهري كه قرار داده‌ايد به اندازه قِنْطار (مال بسيار) هم باشد، چيزي از آن را از روي اجبار نگيريد»، از نظر اسلام آنچه كه مطلوب و بهتر است، آن است كه مهر را سنگين قرار ندهند، ولي اگر اين كار نيك ترك شد، و مهر سنگين قرار داده شد، بعد از قرارداد، بدون رضايت زن، نمي‌توان از آن كم كرد، بنابراين آيه مذكور هيچ‌گونه منافاتي با سبك قرار دادن مهر، ندارد. و در مورد داستان عمر، و پاسخ بانو، بايد گفت كه پاسخ بانو درست بوده، زيرا عمر گفت: هرگاه بعد از قرارداد نيز مهر را زيادتر از چهارصد درهم قرار دهيد، اضافي را مي‌گيرم و به بيت‌المال ملحق مي‌كنم، بانوي مذكور، با خواندن آيه فوق، به عمر گفت، بعد از قرارداد تو چنين حقّي نداري، عمر نيز تسليم سخن آن بانو شد.
نتيجه اين‌كه: اسلام دستور مؤكّد مستحبّي مي‌دهد كه هنگام قرارداد، مهريّه را سبك بگيريد، ولي اگر اين سنّت نيك را ترك نموديد و مهريّه سنگين قرار داديد، بايد از آن كم نكنيد مگر با رضايت زن.
دانشجو: از توضيحات شما متشكّرم، بسيار منطقي بود و قانع شدم، اكنون اجازه بدهيد، دوّمين مورد را مطرح كنم.
روحاني: بفرمائيد.
دانشجو: در قرآن، در سرگذشت حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ و شعيب پيامبر ـ عليه السّلام ـ آمده وقتي كه موسي ـ عليه السّلام ـ از خطر گزند فرعونيان، از سوي مصر به شهر «مَدْيَنْ» رفت، و سرانجام به خانه حضرت شعيب ـ عليه السّلام ـ وارد شد، شعيب به موسي ـ عليه السّلام ـ گفت: «اِنِّي اُريدُ اَنْ اَنْكِحَكَ اِحْدي ابْنَتَيْ هاتَيْنِ عَلي اَنْ تَاْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ فَاِنْ اَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ وَ ما اُرِيدُ اَنْ اَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُني اِنْ شاءَاللّهُ مِنَ الصّابِرِينَ ؛ « من مي خواهم يكي از دو دخترم (صفورا و لعيا) را به همسري تو، درآورم به اين شرط كه هشت سال براي من كار كني، و اگر ده سال كار كني، محبّتي از ناحيه تو است، من نمي‌خواهم كار سنگيني بر دوشت بگذارم، و ان شاءالله مرا از افراد صالح خواهي يافت» (قصص ـ 27).
موسي ـ عليه السّلام ـ پيشنهاد شعيب ـ عليه السّلام ـ را پذيرفت. روشن است كه هشت سال كار كردن، مهريّه سنگيني است، كه دو نفر پيامبر آن را پذيرفته‌اند، و قرآن نيز بي‌آنكه از آن انتقاد نمايد، به نقل آن پرداخته است، و عدم انتقاد قرآن، بيانگر مطلوبيّت قرار دادن مهريّه سنگين است.
روحاني: در ماجراي موسي ـ عليه السّلام ـ و شعيب ـ عليه السّلام ـ بايد دانست كه ازدواج موسي ـ عليه السّلام ـ با دختر شعيب ـ عليه السّلام ـ يك ازدواج معمولي نبود، بلكه مقدمّه‌‌اي بود تا موسي ـ عليه السّلام ـ در كنار «پير مَدْيَن»، شعيب پيغمبر بماند، تا در مكتب آن پير عارف، در ساليان دراز، كسب علم و كمال كند، وانگهي درست است كه موسي ـ عليه السّلام ـ ساليان دراز براي شعيب ـ عليه السّلام ـ به عنوان پرداخت مهريّه، كار كرد، ولي شعيب ـ عليه السّلام ـ نيز هزينه زندگي موسي و همسرش را تأمين مي‌نمود، و اگر هزينه زندگي موسي و همسرش را از مزد كار موسي ـ عليه السّلام ـ كم كنيم، مبلغ زيادي باقي نخواهد ماند، كه آن باقي مانده، مهريّه سبكي خواهد بود، بنابراين چنان مهريّه به ظاهر سنگين، مقدّمه‌اي براي تأمين زندگي معنوي و مادّي موسي ـ عليه السّلام ـ بود، كه شعيب ـ عليه السّلام ـ با وساطت خود و با رضايت دخترش، به آن اقدام نمود، به عبارت روشنتر، شعيب با مطرح كردن چنان مهريّه به ظاهر سنگين، مي‌خواست، موسي ـ عليه السّلام ـ را از تنهايي و دربدري و فشار زندگي، بيرون بياورد، و هدفش در مجموع سختگيري نبود، بلكه هدفش سهل و آسان نمودن زندگي براي موسي ـ عليه السّلام ـ بود، چنان‌كه فرمود: «و ما اريد ان اشق عليك ...‌: «تصميم ندارم تو را به سختي و زحمت بيندازم، و به زودي مي‌يابي كه من فردي صالح هستم».
دانشجو: از بيان جالب و مستدّل شما سپاسگذارم، براستي كه حضرت شعيب ـ عليه السّلام ـ با اتّخاذ چنان شيوه‌ي داهيانه، و تدبير هوشمندانه، خدمت خوبي به موسي ـ عليه السّلام ـ كرد.[4]
[1] . وسائل الشّيعه، ج15، ص 10.
[2] . همان مدرك.
[3] . تفسير الدرّ المنثور، ج2، ص 133، تفسير ابن كثير، ج1،ص 468 و تفسير قرطبي، كشّاف، غرائب القرآن و ... ذيل آيه فوق.
[4] . يكصدويك مناظره، محمّد محمّدي اشتهاردي، ص 388.

مناظرات علما و بزرگان شیعه 2

مظلوميت حضرت فاطمه‌(س) -ظلم شيخين

مناظره عالم شيعي با رئيس آمرين به معروف حجاز

 در مناظره‌اي كه بين يكي از علماي شيعه، با رئيس آمرين به معروف حجاز رخ داد، در اين‌جا به قسمتي از آن توجه كنيد:
رئيس: چرا شما كنار قبر رسول خداـ صلّي الله عليه و آله ـ در ضمن اذكار، مي‌گوييد: «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيَّتُهَا الْمَظْلُومَهُ»: «سلام بر تو اي بانوي ستمديده»، چه كسي به فاطمه‌ـ سلام الله عليها ـ دختر پيامبر‌ـ صلّي الله عليه و آله ـ ستم كرده است؟
دانشمند شيعي: ماجراي غم‌انگيز ستم به فاطمه‌ـ سلام الله عليها ـ در كتاب‌هاي خود شما، ذكر شده است.
رئيس: در كدام كتاب؟
دانشمند شيعي: در كتاب «الامامَه و السيّاسه» تأليف ابن‌قُتَيبَه‌دينوري، در ورق سيزدهم، بيان شده است.
رئيس: چنين كتابي در نزد ما نيست.
دانشمند شيعي: من اين كتاب را از بازار مي‌خرم و براي شما مي‌آورم.
رئيس، پيشنهاد مرا پذيرفت، من به بازار رفتم و كتاب «الامامه و السيّاسه» را تهيّه كرده و نزد او آوردم، جلد اوّل صفحه 19 آن را گشودم و گفتم بخوان، در آن صفحه چنين آمده بود:
«همانا ابوبكر در جستجوي جمعي گرديد كه با او بيعت نكردند و در خانه علي‌ـ عليه السّلام ـ جمع شده بودند، عمر‌بن‌‌خطّاب را نزد آن‌‌ها فرستاد، عمر كنار در خانه علي‌ـ عليه السّلام ـ آمد و با صداي بلند علي ـ عليه السّلام ـ و آنان را كه در خانه‌اش جمع شده بودند، طلبيد و گفت: از خانه براي بيعت با ابوبكر، بيرون آييد، آن‌ها از بيرون آمدن امتناع كردند، عمر هيزم طلبيد و گفت: «سوگند به كسي كه جان عمر در دست او است قطعاً بايد بيرون بياييد و‌گرنه خانه را با اهلش به آتش مي‌كشم».
بعضي از حاضران به عمر گفتند: «حضرت فاطمه‌ـ سلام الله عليها ـ در خانه است»، عمر گفت: «گر چه فاطمه نيز در خانه باشد»، ناگزير آنان كه در خانه بودند بيرون آمدند، جز علي‌ـ عليه السّلام ـ كه بيرون نيامد».[1]
و در ذيل همين صفحه 19 كتاب مذكور، نوشته شده: «وقتي كه ابوبكر در بستر مرگ افتاد، مي‌گفت: «اي كاش متعرّض خانه علي‌ـ عليه السّلام ـ نمي شدم، گرچه او اعلان جنگ با من مي‌كرد».
در اين‌جا بود كه دانشمند شيعي به رئيس گفت: «به گفتار ابوبكر با دقّت توجه كن، كه چگونه هنگام مرگ اظهار تأسّف و پشيماني مي‌كرد!».
رئيس كه در برابر اين استدلال، در تنگنا قرار گرفته بود، گفت: «صاحب اين كتاب (ابن‌قُتَيبه) به شيعه ميل دارد».[2]
قابل ذكر است كه: اگر «ابن‌قُتَيبه» به مذهب تشيّع تمايل دارد، درباره صاحب كتاب صحيح بخاري چه بايد گفت كه هر دو روايت مي‌كنند كه: «فاطمه‌ـ سلام الله عليها ـ در آخر عمر، نسبت به ابوبكر خشمگين شد و از او دوري كرد، تا از دنيا رفت».
در اين مورد به صحيح مسلم جلد 5 صفحه 153 چاپ مصر، و صحيح بخاري، جلد 5 صفحه 177، چاپ الشعب (باب غزوهخيبر) مراجعه شود.[3]
[1] . و انّ ابابكر تفقّد قوماً تخلّفوا عن بيعته عند عليّ كرّم الله وجهه فبعث اليهم عمر، فجاء فناداهم و هم في دار عليّ، فَاَبَوا ان يخرجوا، فدعا بالْحَطَب، و قال: والَّذي نفس عمر بيده لتخرجَنَّ اولا حرقنّها عَلي مَن فيها، فقيل له يا ابا‌ حفص انّ فيها فاطمه؟.
فقال: وَ اِن، فخرجوا فبايعوا اِلاّ عليّاً (الامامه و السيّاسه ط مؤسّسه حلبي، ص19).
[2] . مناظراتٌ في الحرمين الشريفين، مناظره 9.
[3]. فَهَجَرَتْهُ فاطِمَهُ وَ لَمْ تكلّمهُ في ذالك، حتّي ماتت (شرح نهج‌البلاغه ابن‌ابي‌‌الحديد، ج 6، ص 46).


حديث عشره مبشّره

مناظره عالم شيعي يا رئيس آمرين به معروف

 اشاره:
راويان اهل تسنّن، از جمله احمد بن حنبل در مسند خود (ج 1. ص 193) به اسناد خود از عبدالرّحمن‌بن‌عوف نقل مي‌كند كه پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ فرمود:
«اَبُوبَكْرٌ فِي الْجَنَّهِ، وَ عُمَرٌ فِي الْجَنّه، وَ عَلِيٌّ فِي الْجَنَّه، وَ عُثمان فِي الْجَنّهِ، وَ طَلْحَه فِي الْجَنَّه، وَ الزَُّبَيْرُ فِي الْجَنَّهِ وَ عَبْدُالرَّحمنِ بْنِ عُوفٍ فِي الْجَنَّه، وَ سَعْدُ بْنِ اَبِي وَقّاصٍ فِي الْجَنَّهِ، وَ سَعِيدُ بْنِ زَيْدٍ فِي الْجَنَّهِ وَ اَبُوعُبَيْدَهِ ابْنِ الجَّراحِ فِي الْجَنَّهِ»[1]:
«يعني: اين (افراد دهگانه) در بهشت هستند: 1ـ‌ ابوبكر، 2ـ عمر، 3ـ علي، 4ـ عثمان، 5ـ طلحه، 6ـ زبير، 7ـ عبدالرّحمن‌بن عوف، 8ـ سعد وقّاص، 9ـ سعيد بن زيد، 10ـ ابوعُبيده جرّاح»[2].
اهل تسنّن به اين حديث جعلي، خيلي اهميّت مي‌دهند و نام اين ده نفر را به عنوان «عَشَرَه مُبَشَّره» (بشارت‌شدگان دهگانه به بهشت) در مكان‌هاي مقدّسي مانند ديوار مسجد‌النّبي‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ در برابر ديد مردم نوشته و نصب مي‌كنند، به طوري كه چنين موضوعي، بين آن‌ها حتّي عوام آن‌ها مشهور شده است، اينك به مناظره زير توجّه كنيد:
يكي از دانشمندان شيعي مي‌گويد: در مدينه منّوره، براي انجام كاري به اداره «آمرين به معروف» رفتم، با رئيس آن اداره به مناسبتي، گفتگويي به ميان آمد، تا اين كه سخن از «عَشَره مُبَشَّره» (افراد دهگانه‌اي كه پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ آن‌ها را به بهشت بشارت داده) به ميان آمد.
گفتم: از شما سؤالي دارم.
رئيس: بپرس.
دانشمند شيعي: چگونه روا است كه مردي از اهل بهشت با مردي ديگر كه او نيز از اهل بهشت است، جنگ كند؟ طلحه و زبير (كه جزء آن ده نفر بهشتي است) در تحت لواي عايشه، براي جنگ با علي‌بن‌ابيطالب‌ـ‌عليه السّلام‌ـ كه او نيز از اهل بهشت است، وارد بصره شدند و جنگ جمل را كه موجب كشتار بسيار از طرفين شد، پديد آوردند؟
با اين كه قرآن مي‌فرمايد: «وَ مَنْ يَقْتُلُ مُؤْمِناً مُعْتَمِّداً فَجَزاءُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها»: «هر كس مؤمني را عمداً بكشد، جزاي او دوزخ است، و او هميشه در آن قرار دارد». (حاقه‌ـ 44)
با توجّه به اين آيه، آن كسي كه از دو طرف، باعث آن همه كشتار در جنگ جَمَل شد، بايد اهل دوزخ باشد، و آن كس يا امام علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ است، و يا طلحه و زبير؟!
بنابراين به طور قطع «حديث عشره مبشّره» دروغ محض است.
رئيس: نامبردگان از دو طرف، كه جنگيدند، همه مجتهد بودند، و مطابق اجتهاد خود، رأي دادند، در اين صورت، آن‌ها معذور مي‌باشند.
دانشمند شيعي: اجتهاد در مقابل سخن صريح پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ جايز نيست، مگر نه اين است كه همه گروه‌هاي مسلمين نقل كرده‌اند كه پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ به علي‌‌ـ‌عليه السّلام‌ـ فرمود:
«يا عَلِيُّ حَرْبُكَ حَرْبِي، وَ سِلْمُكَ سِلْمِي»: «جنگ با تو جنگ، با من است، و صلح با تو صلح با من است».
و نيز فرمود: «مَنْ اَطاعَ عَلِيّاً فَقَدْ اَطاعَنِي، وَ مَنْ عَصي عَليِّاً فَقَد‌ْ عَصانِي»: «كسي كه از علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ پيروي كند، از من پيروي نموده، و كسي كه با علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ مخالفت كند، با من مخالفت نموده است»[3].
و نيز فرمود: «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ، يَدوُرُ الْحَقُّ مَعَهُ حَيْثُما دارَ»: «علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ با حقّ است، و حقّ با علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ است، هر كجا علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ بچرخد، حقّ با او مي‌چرخد»[4].
بنابراين، نتيجه مي‌گيريم كه در ميان نامبردگان، يك طرف حقّ است، و آن علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ است، و حديث عشره مبشّره، دروغ محض مي‌باشد، زيرا، نمي‌توان طرفدار باطل را، اهل بهشت دانست[5].
قابل ذكر است كه: مطلب ديگر اين كه «عبدالرّحمن‌عوف» يكي از راويان اين حديث است، و خود نيز يكي از افراد دهگانه مي‌باشد عبدالرّحمن همان كسي است كه در روز شورا، بعد از وفات عمر، شمشير به روي علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ كشيد و به او گفت: «بيعت كن، وگرنه كشته خواهي شد»، و همين عبدالرّحمن با عثمان مخالفت كرد، و عثمان او را منافق خواند، آيا اين امور، با روايت مذكور، سازگار است كه طلحه يكي از آن افراد دهگانه است كه به او بشارت به بهشت داده شده است؟!
آيا ابوبكر و عمر، بشارت به بهشت داده شده‌اند، با اين كه آن‌ها موجب وفات حضرت زهرا‌ـ‌سلام‌اللّه عليها‌ـ شدند، و حضرت زهرا‌ـ‌سلام‌اللّه عليها‌ـ تا آخر عمر با آن‌ها آشتي نكرد؟ (كه قبلاً مدارك آن را ذكر نموديم).
آيا عمر، حضرت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ را براي بيعت با ابوبكر نكشيد، در حالي كه مي‌گفت: اگر بيعت نكني كشته مي‌شوي؟ و‌...
و آيا طلحه و زبير، اصرار بر قتل عثمان نداشتند، و آيا آن دو، از اطاعت امامي كه اطاعتش واجب بود خارج نشدند؟ و در جنگ جمل به روي امام علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ شمشير نكشيدند؟!
يكي از آن ده نفر «سعدوقّاص» است، كه آن روايت «عشره مبشّره» را تصديق كرده، وقتي كه از او سؤال مي‌كنند: چه كسي عثمان را كشت؟ در پاسخ مي‌گويد: «عثمان به شمشيري كه عايشه آن را بيرون كشيد، و طلحه آن را تيز كرد، و علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ آن را مسموم نمود كشته شد».
آيا با اين همه رودررويي كه اين افراد با همديگر داشتند، مي‌توان گفت همه آن‌ها اهل بهشت هستند، قطعاً نه.
وانگهي حديث «عشره مبشّره» از نظر سند، مخدوش و مردود است، زيرا سند اين حديث به يكي از دو نفر به نام عبدالرّحمن‌بن‌عوف، و سعيد‌بن‌زيد، منتهي مي‌شود، در روايت عبدالرّحمن، سلسله سندش، متّصل نيست، پس از اعتبار ساقط مي‌گردد، و در مورد سعيد‌بن‌زيد، او روايت «عشره مبشّره» را در كوفه در عصر خلافت معاويه نقل كرده است، و در عصر قبل از معاويه نقل ننموده، و همين مطلب بيانگر دست‌هاي مرموز عصر معاويه است كه در جعل اين حديث به كار افتاده است، بنابراين، حديث «عشره مبشّره» از نظر سند و متن، مخدوش است و بي‌اساس مي‌باشد[6].
[1] . صحيح ترمذي، ج 13، ص 182ـ سنن ابي‌داود، ج 2، ص 264 و ...
[2] حديث ديگري با اندكي تفاوت، از «سعيد‌بن‌زيد» نيز نقل شده است. (الغدير، ج 10، ص 118).
[3] . مناقب ابن مغازلي، ص 50ـ مناقب خوارزمي، ص 76 و 24 و ...
[4] . كنزالعمال، ج 6، ص 157، الامامه و السّياسه، ص 73 ـ مجمع الزّوائد هيثمي، ج 7، ص 235 و ...
[5] . مناظرات في‌الحرمين الشريفين، آيت الله سيّد عبدالله شيرازي، مناظره 6.
[6] . شرح در الغدير، ج 10 ، ص 122 تا 128.

 

حكمت تشيّع ايرانيان

مناظره دانشمند زرتشتي و دانشمند شيعي

 اشاره:
با اين‌كه اسلام در عصر خلافت خليفه دوّم عمر، وارد ايران گرديد، پس چرا اكثريّت قريب به اتّفاق مردم ايران، شيعه هستند؟ تاريخ تشيّع در ايران نشان مي‌دهد كه ايرانيان از قرن اوّل تا حدود قرن هفتم، به تدريج مرحله به مرحله، به تشيّع گرويده‌اند، و اين گرايش، در هر مرحله عميق و چشمگير بوده است، اكنون به اين مناظره دو دانشمند در رابطه با رازهاي تشيّع ايرانيان توجّه كنيد:
دانشمند زرتشتي: به نظر من مهمترين عامل گرايش ايرانيان به تشيّع، چهار چيز بوده است:
1. ايرانيان به خاطر سابقه و عادت به حكومت سلطنتي و موروثي، امامت موروثي را پذيرفته‌اند.
2. ايرانيان از قديم، سلطنت را حق آسماني و موهبت الهي مي‌دانستند و چنين عقيده‌اي با مذهب تشيّع هماهنگ و هم‌سو است.
3. ازدواج امام حسين ـ عليه السّلام ـ با شهربانو، دختر يزدگرد سوّم، آخرين شاه ساساني، باعث تشيّع ايرانيان گرديده است.
4. واكنش روح ايراني در برابر اعراب، تشيّع بود، تا زير پوشش آن برنامه زرتشتي‌گري را ادامه دهند، بنابراين تشيّع ساخته افكار ايرانيان است.[1]
دانشمند مسلمان: هيچ يك از امور چهارگانه فوق،‌ علّت و راز تشيع ايرانيان نيست. زيرا سنگ نخست و زيرين تشيع در زمان پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ بنا شد، و پس از رحلت پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ در ميان بني‌هاشم و افرادي مانند سلمان، ابوذر، مقداد و عمّار، دنبال شد، بنابراين، عامل بيرون از مرز ايران داشت. و تاريخ شاهان ساساني با مردم ايران، و هرج‌و‌مرج و بي‌عدالتي‌هاي آن روز، نشان مي‌دهد كه روح ايراني، از سلطنت موروثي بيزار شده بود، و تشنه يك آئين سازنده و طرفدار عدالت و جامع بود تا آنان را از زير يوغ طاغوتها نجات دهد. و ازدواج امام حسين ـ عليه السّلام ـ با شهربانو، احتمالاً در گرايش اندكي از ايرانيان به تشيّع، اندك اثري داشت، ولي عامل اصلي و راز حقيقي نبود.
دانشمند زرتشتي: اگر امور چهارگانه فوق، علل گرايش ايرانيان به تشيّع نبود، پس چه عواملي مي‌توانست چنين گرايش وسيع و عميقي را در ايرانيان، به سوي تشيع به وجود آورد؟
دانشمند مسلمان: اين رشته سر دراز دارد، به طور خلاصه مي‌توان مراحل يازده‌گانه زير را، ريشه‌هاي اصلي تحكيم و گسترش تشيّع در ايران دانست:
1. مرحله اسلام‌گرائي ايرانيان در نيمه نخست قرن اوّل ـ چرا كه آنها از حكومت ستمشاهي شاهان ساساني به ستوه آمده بودند، و تشنه آئين آزادي‌‌بخش و عدالت‌خواه بودند. نقش سلمان در اين مرحله،نقش اساسي بود كه مدائن (پايتخت سابق شاهان ساساني ايران) را مركز نشر وتبليغ اسلام، و پايگاه تشيّع قرار داده بود، سلمان براي معرّفي اسلام، امام علي ـ عليه السّلام ـ را برگزيد تا محمّد ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ را گم نكند، و ايرانيان سلمان را براي شناخت اسلام برگزيدند تا علي ـ عليه السّلام ـ و محمّد ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ را گم نكنند.
2. امامت پربار امام علي ـ عليه السّلام ـ در كوفه كه مركز رفت‌و‌آمد ايرانيان بود، و عدالت و محبّت‌هاي پرجذبه آن حضرت، و مبارزات او با تبعيضات نژادي، عامل مهم ديگري بود كه ايرانيان را به سوي تشيّع علوي كه همان اسلام ناب بود، جذب نمايد.
3. نهضت امام حسين ـ عليه السّلام ـ و پيامدهاي آن، مرحله ديگري بود كه ايرانيان، حكومتهاي فاسد بني‌اميّه، و عاملين تأسيس اين حكومتهاي جور را بشناسند و از آنها متنفّر شده و به سوي علويان و اهل‌بيت پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ متوجّه شوند، حادثه خونبار كربلا، جرقّه نوري بود كه دلهاي آماده را به سوي حق، و آئين خاندان رسالت، كه همان تشيّع بود، سوق مي‌داد.
4. جنبش عظيم فرهنگي امام صادق ـ عليه السّلام ـ و تشكيل حوزه علميّه چهارهزار نفري كه هر كدام از آنها مبلّغي ورزيده براي تشيّع بودند، مرحله ديگري براي پاشيدن بذر تشيّع در دلهاي ايرانيان و ... بود، با توجه به اين‌كه كوفه نزديك مدائن بود و بصره در مرز ايران قرار داشت و بسياري از شاگردان امام صادق ـ عليه السّلام ـ از اهالي كوفه و اطراف آن بودند، و در مسجد اعظم كوفه به انتقال فكر و فرهنگ و فقه تشيّع اشتغال داشتند.
5. قم پايگاهي نيرومند براي مهاجران شيعه از عراق به مركز ايران شده بود، و همين نقش مؤثّري در تحكيم و گسترش تشيّع در ايران داشت.
6. حركت پربار حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ از مدينه به خراسان و نهضت فرهنگي او، با توجّه به تشيّع مأمون (هفتمين خليفه عبّاسي) و آزادي امام رضا ـ عليه السّلام ـ براي بحث و مناظره با علماي بزرگ اهل تسنّن، مرحله ديگري براي جذب ايرانيان به تشيّع بود، با توجّه به اين‌كه: در نيشابور وقتي كه امام رضا ـ عليه السّلام ـ اساس اسلام را در حديث «سِلْسِلَهُ الذَّهَب» (كه شامل توحيد و امامت امامان اهل‌بيت ـ عليه السّلام ـ ) بود بيان كرد، بيست‌هزاز نفر و به روايتي 24هزار نفر سخن امام رضا ـ عليهم السّلام ـ را نوشتند.[2] و با توجّه به اين‌كه در آن عصر، افراد باسواد كه بتوانند بنويسند، كمتر از افراد بي‌سواد بودند وقتي كه تنها نويسندگان آنها به 24هزار نفر برسند، قطعاً تعداد مردم عادي آن‌ها، چندين برابر خواهند بود.
7. سرازير شدن امام‌زادگان و بستگان خاندان رسالت، و شاگردان آنها به عشق ديدار امام رضا ـ عليه السّلام ـ از حجاز به ايران، و پخش آنها در نقاط مختلف ايران، و تماس آنها با مردم، مرحله ديگري در تحكيم و گسترش تشيّع در ايران بود.
8. وجود علماي بزرگ شيعه ايراني، مانند: شيخ كُلَيني، شيخ طوسي، شيخ صدوق، شيخ مفيد و ... كه هر كدام استوانه‌اي نيرومند و متنفّذ براي اسلام و تشيّع بودند، نيز مرحله‌اي پربار براي گرايش ايرانيان به تشيّع و گسترش مذهب جعفري بود. تشكيل حوزه علميّه بيش از هزار رساله نجف اشرف، و آثار درخشان آن قرن به قرن، و تشكيل حوزه‌هاي ديگر توسّط علماي بزرگ و مراجع سترگ شيعه در قرون متمادي، هر كدام نقش مهمي در تحكيم و گسترش تشيّع داشت.
9. فرمانروايي آل‌بويه (ديالمه) كه شيعه بودند، در قرن 4 و 5 نيز نقش مهم سياسي و عقيدتي درتشييد مباني تشيّع داشت، و امكانات آنها در اين راستا، بسيار مفيد و اثر‌بخش بود.
10. تشيّع سلطان خدابنده توسّط علاّمه حلّي در اوائل قرن هشتم،و رسميّت يافتن مذهب جعفري در ايران، در همين عصر، گام وسيع و عميقي در تثبيت و استواري و گسترش تشيّع در ايران بود. و حوزه علميّه علاّمه حلّي (ره) در اين عصر، و تأليفات بسيار و تبليغات وسيع او را كه اثر به سزائي در تحكيم و گسترش فكر شيعي داشت، هرگز نمي‌توان ناديده انگاشت.
11. ظهور دولت صفويّه در قرن دهم و يازدهم، و نقش پادشاهان صفوي، تحت راهنمائي و پوشش علماي بزرگ و برجسته‌اي مانند: علاّمه مجلّسي، شيخ بهائي، ميرداماد و ... نيز نقطه عطفي در تاريخ تشيّع و گسترش و تحكيم آن در در ايران بود. اين عوامل هر كدام، عاملي نيرومند و اهرمي قوي بودند كه اساس تشيّع را در ايران پي‌ريزي كرده و سراسر ايران را تحت پوشش نيرومند اين اساس قرار دهند.[3]
دانشمند زرتشتي: آيا عامل بيروني، سبب تشيّع ايرانيان گرديد يا عامل دروني؟ يا هر دو.
دانشمند مسلمان: بايد گفت هر دو، زيرا از يك سو روح ايراني، خواهان عدالت، پاكي، صداقت، ايثار و فضائل اخلاقي ديگر بود و از غارت و چپاول و استثمار شاهان طاغوتي و هوسباز به ستوه آمده بود، بنابراين عامل دروني در ايرانيان وجود داشت، از سوي ديگر عامل بيروني يعني يك آئين قوي و غني و پرمايه با رهبراني معصوم و عادل و وارسته، كه تنها در تشيّع ديده مي‌شد، ايرانيان را به مذهب جعفري، جذب نمود. ايرانيان چهره يك آئين كامل و نجات‌بخش را در سيماي ملكوتي امام علي ـ عليه السّلام ـ و اولاد پاك او مي‌ديدند، و از مخالفان آنها ضدّ چنين آئيني را مشاهده مي‌كردند. و در برابر آنها دو راه وجود داشت، آنها راه خاندان رسالت ـ عليهم السّلام ـ را كه راه اسلام حقيقي است برگزيدند، دلهاي آنها همچون زمين‌هاي آماده و بذرپروري بود، كه بذر اسلام و تشيّع در آنها پاشيده شد و به زودي رشد و نمو كرده و به محصول نشست، بنابراين عامل دروني و بيروني دست به دست هم داده و تولّد و تحولّي تازه و الهي در ايرانيان به وجود آورد، و آنها بهترين راه اسلام يعني تشيّع را برگزيدند و عالي‌ترين بهره را از اسلام گرفتند، برهمين اساس است كه پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ در پرتو علم غيب از اين واقعه خبر داد و فرمود: «اَسْعَدُ الْعَجَمِ بِالاسْلامِ اَهْلُ فارْسٍ[4]: «سعادتمندترين انسانهاي غير عرب در رابطه با‌ (پذيرش) اسلام، ايرانيان هستند» و نيز فرمود: « اَعْظَمُ النّاسِ نَصِيباً فِي اِلاسْلامِ اَهُلُ فا‌ْْ‍ْرْسٍ:[5] «در ميان مسلمانان، بيشترين بهره از اسلام، نصيب مردم ايران شد».[6]
[1] . اين مطلب را دو دسته، عنوان مي‌كنند: 1. سنّيان متعصّب، كه مي‌خواهند شيعه را يك گروه سياسي ايراني معرّفي كنند. 2. ناسيوناليستهاي ايراني كه مي‌پندارند: ايرانيان توانستند آئين كهن خود را، زير پوشش تشيّع، حفظ كنند.
[2] . اعيان الشيعه، ط جديد، ج2، ص 18.
[3] . شرح اين مطالب را در كتاب «ايرانيان مسلمان در صدر اسلام و سير تشيّع در ايران»، نوشته نگارنده بخوانيد.
[4] . كنز العمال، حديث 34125.
[5] . همان، حديث 34126.
[6] .يكصدويك مناظره، محمّد محمّدي اشتهاردي، ص 423.

صحّت پيروي از مذهب تشيّع

مناظره عالم سني با عالم شيعي

 در مجلس باشكوهي كه با حضور علماي اهل تسنن و شيعه تشكيل شده بود پس از گفتگوهايي بين آنها، يكي از علماي اهل تسنن از يك عالم شيعي سؤال كرد:
اكنون اگر بنا باشد، از يكي از پنج مذهب (حنفي، حنبلي، مالكي، شافعي و جعفري) پيروي كنيم، از كدام پيروي كنيم بهتر است.
عالم شيعي: اگر انصاف را رعايت كنيد، بايد از مذهب جعفري پيروي كرد، زيرا مذهب جعفري، برگرفته از مكتب امام جعفر صادق ـ عليه السّلام ـ و اهل‌بيت پيامبر ـ عليهم السّلام ـ مي‌باشد، قطعاً امام صادق ـ عليه السّلام ـ به احكام اسلام كه نشأت گرفته از قرآن و سنّت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، آگاه‌تر مي‌باشد، زيرا اهل خانه به آنچه در آن خانه هست، آگاهتر مي‌باشند، و پيروان آن آب را از سرچشمه زلالش، برگرفته‌اند (و قبلاً درباره اين مطلب، در مناظره 74، مشروحاً سخن گفتيم)
براي تكميل اين بحث، متن فتواي تاريخي مفتي و استاد اكبر دانشگاه الازهر مصر، «شيخ محمود شلتوت» را، كه از دفتر ايشان براي «جمعيت دارالتّقريب بين المذاهب الاسلاميّه» صادر شده و در سال 1379 هـ . ق در مجله «رساله الاسلام» دارالتقريب مصر، انتشار يافته است، خاطرنشان مي‌سازيم:
فتواي تاريخي شيخ محمود شلتوت
شيخ محمود شلتوت در بخشي از اين فتوا مي‌نويسد:
همانا مذهب جعفري، معروف به مذهب شيعه دوازده امامي، مذهبي است كه تعبّد (اعتقاد و پيروي) به آن، مانند ساير مذاهب اهل تسنّن، شرعاً جايز است، بنابراين بر مسلمانان سزاوار است كه به اين مطلب آگاه شوند، و از تعصّب بيجا به مذاهب مخصوصي، پرهيز كنند، و تعصب در پيروي از مذهب خاصي نداشته باشند، همه (علماي بزرگ اين مذاهب) مجتهدند، و فتواي آنها در پيشگاه خداوند قبول است، و افرادي كه مجتهد نيستند، مي‌توانند از آنها تقليد نمايند، و به احكام آنها كه در فقه خود، مقرر نموده‌اند، عمل كنند، و در اين راستا، فرقي بين عبادات و معاملات نيست.[1]
دانشمندان و اساتيد بزرگي از اهل تسنن مانند: محمد فخّام استاد سابق دانشگاه الازهر، عبدالرحمن النّجاري، مدير مساجد قاهره، عبدالفتّاح عبدالمقصود، استاد و نويسنده زبردست مصر و فتواي تاريخي مذكور از شيخ محمود شلتوت را تأييد كردند، «محمد فخّام» مي‌گويد:
خداوند شيخ شلتوت را رحمت كند، كه به اين مطلب بسيار بلند و پر اهميت توجه كرد، و آن فتواي جاودانه و قهرمانانه و صريح خود را داد كه: عمل به مذهب شيعه دوازده امامي، نظر به اين‌كه يك مذهب فقهي اسلامي است و براساس قرآن و سنّت و دليل استوار، پي‌ريزي شده، جايز است.
و «عبدالرحمن النّجاري» (مدير مساجد قاهره) مي‌گويد:
ما هم اكنون براساس فتواي شيخ شلتوت، فتوا مي‌دهيم، بي‌آنكه فتواي خود را به مذاهب چهارگانه اهل تسنّن، منحصر سازيم، شيخ شلتوت، امام و مجتهد است و رأي او هماهنگ با عين حقيقت مي‌باشد.
و «عبدالفتّاح عبدالمقصود» مي‌نويسد:
مذهب شيعه دوازده امامي، شايستگي آن را دارد كه در رديف مذاهب اهل تسنّن، پيروي گردد، و بر اهل تسنّن هيچگونه ايراد و انتقادي نيست كه از مذهبي پيروي نمايد كه بر ساير مذاهب برتري دارد، وقتي دريافتيم كه منبع اصلي آن مذهب (شيعه) حضرت امام علي ـ عليه السّلام ـ باشد، همان كسي كه بعد از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ، از همگان به دين اسلام، آگاه‌تر بود.[2]
[1] . يكصد و يك مناظره، محمد محمدي اشتهاردي، ص 346.
[2] . في سبيل الوحده الاسلاميه (سيد مرتضي الرّضوي)، ص 52، 54 و 55.

اختلاف ظاهري بعضي آيات قرآن

مناظره شاگرد و استاد

 شاگرد: من وقتي كه آيات قرآن را مي‌خوانم و بعضي از آيات را با بعضي ديگر، كنار هم قرار مي‌دهم، يك‌نوع اختلافي بين آن دو آيه مي‌نگرم، علّت چيست؟ مگردر كلام خدا، اختلافي وجود دارد؟
استاد: هرگز در كلام خدا، اختلافي نيست و هيچ‌گونه تضادّي در ميان آيات قرآن وجود ندارد[1] و در خود قرآن در آيه 82 سوره نساء مي‌خوانيم: «وَلَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوجَدُوا فِيهِ اِخْتِلافاً كَثِيراً ؛ و اگر قرآن از ناحيه غير خدا بود، اختلافات فراواني در آن مي‌يافتند». و اين يكي از دلائل حقّانيّت قرآن است كه در سراسر آن تضاد و اختلافي نيست، و همين عدم اختلاف سند زنده‌اي بر اعجاز قرآن است و بيانگر آن است كه قرآن، زائيده فكر بشر نيست بلكه از طرف خدا نازل شده است.
شاگرد: پس چه‌طور شده كه من گاهي در مقايسه بين آيات قرآن چنين احساسي را مي‌كنم كه گوئي، اختلافي وجود دارد؟
استاد: يكي دو نمونه، از مقايسه خود را بيان كن، تا با بررسي آن، روشن شود كه آيا اختلافي وجود دارد يا نه؟
شاگرد: به عنوان مثال، دو نمونه را ذكر مي‌كنم:
1. قرآن در بعضي از آيات آن قدر مقام انسان را بالا برده و به او بهاء داده كه مي‌فرمايد: « فَاِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ ؛ و هنگامي كه آدم را (انسان) را موزون نمودم و از روح خودم در آن دميدم، او را سجده كنيد»، سوره صاد ـ 72 و سوره حجر ـ 29). ولي در بعضي ديگر از آيات آن‌چنان مقام انسان را پائين آورده كه او را همانند چهارپايان بلكه پائين‌تر، خوانده است، چنان‌كه در آيه 179 سوره انعام مي‌خوانيم: «وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الانْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لايَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ اَعْيُنٌ لايُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لايَسْمَعُونَ بِها اُولئكَ كَالاَنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ اُولئكَ هُمُ الْغافِلُونَ؛ «قطعاً گروه بسياري از جنّ و انس را براي دوزخ آفريديم، آنها دلها (عقلها) دارند كه با آن نمي‌فهمند، و چشماني دارند كه با آن نمي‌بينند، و گوشهائي دارند كه با آن نمي‌شنوند، آنها همانند چهارپايان بلكه گمراه‌ترند، آنان غافلانند».
استاد: بين اين دو آيه مذكور، هيچ‌گونه اختلافي نيست، بلكه اين دو آيه، انسانها را بر دو دسته نموده، خوبان و بدان، خوبان آنقدر در پيشگاه خدا داراي مقام هستند كه مسجود فرشتگان مي‌باشند، و خداوند به فرشتگان فرمان داده كه به خاطر وجود آنها، سجده شكر بجا آوردند، ولي بدان به قدري در مقام پائين هستند كه از حيوانات پست‌ترند، زيرا با وجود داشتن گوهر گرانبهاي عقل، راه حيوانات را پيموده‌اند. بنابراين، بهاء دادن آيه نخست به انسان، مربوط به جنبه‌هاي مثبت و استعدادهاي عالي انساني كه موجب كسب ارزشها مي‌شوند، مي‌باشد، و آيه دوّم مربوط به جنبه‌هاي منفي انسان است، كه او با اختيار خود آن‌همه استعدادهاي رشد و تكامل خود را رها كرده و اسير غرائز حيواني خود شده است.
شاگرد: از بيانات قانع كننده شما سپاسگزارم، اينك اگر اجازه بدهيد، نمونه ديگري را ذكر مي‌كنم.
استاد: بفرمائيد، آزاد هستيد.
شاگرد: 2ـ در آيه 3 سوره نساء مي‌خوانيم: «... فَانْكحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْني و ثُلاثَ وَ رُباعَ فَاِنْ خِفْتُم‌ْْ ْاَلا ّتَعْدِلُوا فَواحِدَهً ... ؛ با زنان پاك، ازدواج كنيد، دو يا سه يا چهار همسر (ولي) اگر مي‌ترسيد عدالت را (در مورد همسران متعدّد) رعايت نكنيد، تنها به يك همسر قناعت نمائيد.»، مطابق اين آيه، در اسلام انتخاب همسر تا چهار عدد براي مرد در صورت رعايت عدالت، جايز است. ولي در آيه 129 همين سوره مي‌خوانيم: «وَلَنْ تَسْتَطِيعُوا اَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساءِ وَلَو‌ْ حَرَصْتُمْ: «و هرگز نمي‌توانيد در ميان زنان عدالت كنيد، هر چند كوشش نمائيد».
نتيجه اين‌كه: طبق آيه نخست، تعدّد زوجات، جايز است و مشروط به رعايت عدالت مي‌باشد، ولي طبق آيه دوّم، به خاطر اين‌كه رعايت عدالت بين همسران ممكن نيست، پس انتخاب بيش از يك همسر جايز نيست، به اين ترتيب بين اين دو آيه يك‌نوع اختلاف و دوگانگي وجود دارد.
استاد: اتّفاقاً همين مطلب در عصر امام صادق ـ عليه السّلام ـ از طرف منكران خدا مانند ابن ابي العوجاء مطرح شد، و هشام‌بن حكم پاسخ اين اشكال را از امام صادق ـ عليه السّلام ـ گرفت، و به اشكال كنندگان جواب داد و آنها قانع شدند[2] آن جواب اين است كه: عدالت در آيه نخست به معني عدالت در رفتار و كردار و حقوق همسري است، ولي عدالت در آيه دوّم به معني عدالت در تمايلات قلبي است، بنابراين تضادي بين اين دو آيه نيست، اگر كسي رعايت عدالت بين همسران در رفتار و كردار كند، گرچه نتواند رعايت عدالت در تمايلات قلبي را بنمايد، مي‌تواند داراي چند همسر (تا چهارعدد) باشد.
شاگرد: چرا عدالت در اين دوآيه را دو گونه معني كنيم، با اين‌كه عدالت يك معني دارد؟
استاد: از نظر ادبي، اگر قرينه‌اي در كار باشد، مي‌توان از واژه‌اي معني مجازي ديگر، يا معني باطني آن اراده شود، در دو آيه مورد بحث قرينه‌ي روشني وجود دارد، كه منظور از عدالت در آيه نخست، عدالت در رفتار و كردار است چنان‌كه ظاهر آيه، همين مطلب را اقتضا مي‌كند، ولي در آيه دوّم، در دنبال آيه مي‌خوانيم: «فَلا تَمِيلُوا كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَروُها كَالْمُعَلَّقَهِ ؛ تمام تمايل خود را متوجّه يكي از همسرانتان نسازيد كه ديگري را به صورت رها شده و بلاتكليف در آوريد». از اين فراز فهميده مي‌شود كه منظور از عدم استطاعت بر رعايت عدالت، كه در آغاز آيه آمده، عدم آن در تمايلات قلبي است، نه عدم آن در رفتار و كردار و رعايت حقوق همسران. بنابراين هيچ‌گونه تضادي بين اين دو آيه، وجود ندارد.
شاگرد: از بيان منطقي و جالب شما كه مرا قانع كرد، سپاسگزارم.[3]
[1] . براي دريافت اين مطلب مناظره 30 اين كتاب را بخوانيد.
[2] . تفسير برهان، ج1، ص 220.
[3] . يكصدويك مناظره، محمّد محمّدي اشتهاردي، ص 430.


بذل و بخشش امامان(ع)

مناظره دانشجو و استاد

 دانشجو: در روايات اسلامي، روايات بسيار ديده مي‌شود كه در آنها آمده: فلان امام معصوم ـ عليه السّلام ـ فلان مبلغ كلان را به يك نفر شاعر، يا نيازمند، يا افراد مختلف ديگر بخشيده است، آيا اين روايات صحيح هستند.
استاد: ممكن است بعضي از اين روايات سند استواري نداشته باشد، ولي به قدري اين‌گونه روايات بسيار هستند،كه نمي‌توان همه آنها را انكار كرد، قطعاً بخشي از آنها داراي سند خوب هستند، به عنوان نمونه، در اينجا به چهار روايت زير توجّه كنيد:
1. عبدالرّحمن سلمي، سوره حمد را به فرزند امام حسين ـ عليه السّلام ـ آموخت، امام حسين ـ عليه السّلام ـ هزار دينار و هزار حُلّه (لباس خوب آن عصر) به او جايزه داد و دهان او را پر از «دُرّ» كرد.[1]
2. مسافر درمانده‌اي به حضور امام رضا ـ عليه السّلام ـ آمد و گفت: توشه راه سفرم تمام شده، مبلغي كه مرا به وطنم برساند، به من بدهيد، وقتي كه به وطن رسيدم، به همان اندازه به نيّت شما به فقراء صدقه مي‌دهم. امام رضا ـ عليه السّلام ـ برخاست و به اندرون خانه رفت، كيسه‌اي محتوي دويست درهم آورد و به او داد، و فرمود: « اين مبلغ را به تو بخشيدم، وقتي به وطن رسيدي لازم نيست از جانب من به همان اندازه، صدقه بدهي».[2]
3. امام سجّاد ـ عليه السّلام ـ دوازده هزار درهم براي «فرزدق» شاعر كه در زندان به سر مي‌برد، فرستاد، و پيام داد كه تو را به حقّ من، اين مبلغ را بپذير، و فرزدق پذيرفت.[3]
4. دِعْبِل شاعر حماسه‌سراي اهلبيت ـ عليهم السّلام ـ قصيده‌اي در مدح و سوگ امامان ـ عليهم السّلام ـ سرود، حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ كيسه‌اي محتوي صد دينار پول براي او فرستاد، دِعْبِل آن سكّه‌ها را كه نام امام بر آنها بود، به شيعيان عراق فروخت، در برابر هر دينار صد درهم گرفت، و وضع زندگي خود را سامان بخشيد.[4] و امثال اين‌گونه روايات كه فراوان است.
دانشجو: اگر اين روايات، درست هستند، پس چرا امام علي ـ عليه السّلام ـ در مصرف «بيت‌المال» آن‌همه سختگيري مي‌كرد، و آن را به طور مساوي، تقسيم مي‌نمود، مثلاً برادرش عقيل، مقداري بيش از سهميّه خود (آرد) براي رفع نيازهاي ضروري خود، از آن حضرت درخواست كرد، او آهني را با آتش سرخ كرد و آن را به بدن عقيل نزديك نمود، وقتي كه عقيل احساس داغي آهن كرد، آه ‌و‌ناله جانسوز كشيد، امام علي ـ عليه السّلام ـ به او فرمود: «زنان در سوگ تو بنشينند اي عقيل! از آتشي كه انسان براي بازي خود آن را گداخته، نعره مي‌كشي، ولي مرا به سوي آتشي مي‌كشاني كه خداوند جبّار آن را از خشم خود افروخته است، تو از آزار كوتاه، ناله مي‌كني، ولي من از آتش افروخته طولاني دوزخ، ناله نكنم؟».[5]
استاد: اشتباهي كه شما مي‌كنيد اين است كه تصوّر مي‌كنيد، منابع درآمد امامان ـ عليه السّلام ـ تنها بيت‌المال بوده است، از اين‌رو بين آن بذل و بخشش‌ها، و اين سختگيري امام علي ـ عليه السّلام ـ در مصرف بيت‌المال، يك‌ نوع تضادّ مي‌بينيد. ولي حقيقت اين است كه منابع درآمد امامان ـ عليهم السّلام ـ مختلف بوده است، آنها در مورد بيت‌‌المال، همان رفتار را مي‌نمودند كه امام علي ـ عليه السّلام ـ مي‌نمود، ولي منابع درآمد امامان ـ عليهم السّلام ـ تنها بيت‌المال نبود، مثلاً امام علي ـ عليه السّلام ـ در آن 25 سال (عصر خلافت ابوبكر و عمر و عثمان) مي‌ديد شيعيان از نظر اقتصادي در مخاطره سختي هستند، از طرفي حفظ شيعه يعني حفظ اسلام ناب و حقيقي، از اين‌رو در آن 25 سال مشغول كشاورزي شد، و نخلستان‌ها و قناتهايي احداث نمود، و درآمد آنها را به شيعيان مي‌داد، و با بذل و بخششهاي وسيع، آنها را اداره مي‌كرد، و بعد همان باغها و نخلستان‌ها را وقف نمود، تا فرزندان و نوادگان او درآمد آنها را در راه تأمين معاش فقراء و شيعيان به مصرف برسانند. امام صادق ـ عليه السّلام ـ امام باقر ـ عليه السّلام ـ امام كاظم و ائمه ديگر ـ عليهم السّلام ـ كشاورزي و دامداري مي‌نمودند، و افرادي را براي تجارت، گماشته بودند، آنها مي‌دانستند كه ممكن است شيعيان بر اثر فشار فقر، به بيگانگان بپيوندند، از درآمدهاي مشروعي كه از دسترنج خود و دوستانشان به دست مي‌آمد، براي حفظ شيعه، به مصرف مي‌رساندند، نه اين‌كه از بيت‌المال آن همه بذل و بخشش كنند.
دانشجو: از بيان منطقي شما بسيار خرسند و قانع شدم، ولي از شما تقاضا دارم براي تكميل اين موضوع مهم، يكي دو نمونه از منابع درآمد امامان ـ عليهم السّلام ـ را كه از طريقي غير از بيت‌المال است، براي من نقل كنيد.
استاد: بسيار تقاضاي شايسته‌اي نمودي، در اينجا به ذكر چند نمونه مي‌پردازم:
1. امام علي ـ عليه السّلام ـ سرپرستي دو مزرعه احداثي خود را كه داراي آب و زراعت و درخت بود، بر عهده «ابونَيْزَر»، يكي از مسلمانان، واگذار كرد، كه نام يكي از آنها «مزرعه ابونيزر»، و ديگري به نام «بُغَيْبُغَه» بود، ابونيزر مي‌گويد: روزي من در باغ بودم، امام علي ـ عليه السّلام ـ وارد باغ شد و فرمود: «آيا غذا در نزد تو هست؟!»
عرض كردم: با كدوئي كه از اين باغ به دست آمده، و روغن، غذائي آماده كرده‌ام. او غذا را آورد و پس از صرف غذا، آن حضرت كلنگي به دست گرفت و داخل چاه چشمه شد و به لاي‌روبي قنات پرداخت، و پس از مدّتي در حالي كه عرق از پيشاني مي‌ريخت از چاه بيرون آمد، و بار ديگر داخل چاه رفت و هم‌‌چنان به لاي‌روبي پرداخت، هنگام كلنگ‌زدن در درون چاه صداي همهمه آن حضرت در بيرون چاه به گوش مي‌رسيد، آن بزر‌گ‌مرد، آن قنات را به گونه‌اي پاك‌سازي و لاي‌روبي كرد، كه به اندازه قطر گردن شتر، به آب آن قنات افزوده شد، سپس با شتاب از چاه بيرون آمد و به ابونيزر فرمود: «خدا را گواه مي‌گيرم كه اين چشمه و قنات را وقف كردم»، كاغذ و قلم طلبيد، حاضر كردم وقفنامه آن را نوشت ... روايت شده: امام حسين ـ عليه السّلام ـ مقروض شد، معاويه دويست هزار دينار براي آن حضرت فرستاد تا مزرعه و چشمه ابونيزر را بفروشد، امام حسين ـ عليه السّلام ـ نپذيرفت و فرمود: «پدرم اين دو چشمه و مزرعه» را وقف نموده تا صورتش در قيامت، از حرارت آتش دوزخ، محفوظ بماند، بنابراين آن را به هيچ قيمت نمي‌فروشم».[6]
2. امام باقر ـ عليه السّلام ـ مشغول بيل زدن و آماده نمودن زمين براي كشت بود، زاهد‌نمائي به نام «محمّدبن منكدر»، به آن حضرت اعتراض كرد و او را حريص مال دنيا خواند و گفت: «اگر در اين حال بميري، به تو بسيار سخت خواهد گذشت». امام باقر ـ عليه السّلام ـ به او فرمود: « سوگند به خدا اگر مرگ در اين حال به من برسد، در حالي رسيده كه به اطاعت خدا اشتغال دارم، و من با كار و كوشش، ديگر نيازي به تو و ساير مردم پيدا نمي‌كنم، من آن هنگام از مرگ مي‌ترسم كه در حال گناه بميرم»...[7]
نظير اين مطلب در مورد امام صادق ـ عليه السّلام ـ نيز نقل شده است...[8]
3. ابوحمزه مي‌گويد: پدرم گفت: به مزرعه‌اي رفتم ديدم امام كاظم ـ عليه السّلام ـ مشغول بيل زدن است، سراسر بدنش بر اثر زحمت كشيدن، غرق عرق شده بود، عرض كردم: «غلامان و ديگران كجايند كه شما بيل مي‌زني؟»، فرمود: آن كساني كه از من و پدرم بهتر بودند، با دست كار مي‌كردند، گفتم: آنها چه كساني بودند، فرمود:
«رَسُولُ اللّه وَ اَمِيرُالْمُؤْمِنينَ وَ آبائي كُلُّهُمْ كانُوا قَدْ عَمِلُوا بِاَيْدِيهِمْ وَ هُوَ مِنْ عَمَلِ النّبِيّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ الْاَوْصِياءِ وَالصّالِحينَ ؛ رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله ـ و اميرمؤمنان علي ـ عليه السّلام ـ و همه پدرانم، با دستهاي خود كار مي‌كردند، كار كردن از خصال پيامبران و رسولان و اوصياء و افراد شايسته است».[9]
دانشجو: از بيانات روشن و قانع كننده شما متشكّرم، ولي اگر باز مطلبي داريد، بفرمائيد تا بيشتر استفاده كنم، و بهره‌مند گردم.
استاد: نظر به اين‌كه در عصر امامان ـ عليهم السّلام ـ شيعيان كه رهرو اسلام ناب بودند. در خطر سقوط قرار داشتند، و حقوق آنها قطع شده و سخت در فشار فقر به سر مي‌بردند، و نظر به اين‌كه نگهداري شيعه، نگهداري كيان و اركان اسلام بود، و موجب قطع ايادي ضدّ اسلام مي‌شد، از خمس و بيت‌المال نيز (به طوري كه موجب تبعيض نشود) جايز بود به آنها داده شود، تا به وسيله آنها، اسلام محمّدي ـ صلي اللّه عليه و آله ـ و علوي ـ عليه السّلام ـ از گزند ناپاكان، حفظ گردد، زيرا يكي از مصارف بيت‌المال مواردي است كه موجب استحكام و استواري دين و حفظ آن گردد.[10]
[1] . مناقب آل ابيطالب، ج4، ص 66.
[2] . اقتباس از فروع كافي، ج4، ص 23 و 24.
[3] . انوار البهيّه، ص 125.
[4] . عيون اخبار الرضا، ج2، ص 263 و 266.
[5] . نهج البلاغه، خطبه 224.
[6] . معجم البلدان، ج4، ص 176.
[7] . ارشاد شيخ مفيد، ص 284، مستدرك الوسائل، ج2، ص 514.
[8] . فروع كافي، ج5، ص 74، و نظائر آن در همين مدرك.
[9] . فروع كافي، ج5، ص 75ـ76.
[10] . يكصد و يك مناظره، محمد محمدي اشتهاردي، ص 373.

 

313 نفر ياران امام زمان (عج)

مناظره يك جستجوگر با يك محقق اسلامي

 اشاره:
در روايات مربوط به حضرت مهدي (عج)، رواياتي با تعبيرات مختلف نقل شده كه در آستانه ظهور آن حضرت 313 نفر از ياران او، در كنار كعبه به حضور او مي‌آيند، امام مهدي (عج) در انتظار آنها به سر مي‌برد، آنها نخستين انسان‌هايي هستند كه با امام عصر (عج) بيعت مي‌كنند، در همان هنگام قيام حضرت مهدي (عج) شروع مي‌شود و مرحله به مرحله به پيش مي‌رود، و آن 313 نفر پرچمداران حضرت مهدي، و حاكمان نصب شده از طرف آن حضرت در سراسر روي زمين مي‌باشند. اينك در اين رابطه به مناظره زير كه بين يك محقّق اسلامي و يك جستجو‌گر هوشمند رخ داده، توجه كنيد:
جستجو‌گر: لطفاً حديث 313 نفر ياران مهدي (عج) را براي من نقل كنيد؟
محقّق: اين حديث با تعبيرات گوناگون نقل شده، يك حديث نيست بلكه دهها حديث است كه همه مربوط به همان 313 نفر مي‌باشند، به طوري كه ادعاي «تواتر معنوي» اين حديث شده، يعني اصل ماجراي پيوستن 313 نفر يار فداكار به امام زمان (عج)، هنگام آغاز ظهور، به قدري نقل شده كه انسان به صحّت آن، علم پيدا مي‌كند و به اين نتيجه مي‌رسد كه ممكن نيست جمعي دروغگو توطئه‌اي براي جعل چنين حديثي كرده باشند.
جستجو‌گر: به قول مولانا در مثنوي :
آب دريا را اگر نتوان كشيد پس به قدر تشنگي بايد چشيد
به عنوان نمونه، يكي دو نمونه از آن احاديث را كه درباره آن 313 نفر است ذكر نمائيد.
محقّق: در تفسير آيه 80 سوره هود ـ عليه السّلام ـ كه در آن آمده: حضرت لوط ـ عليه السّلام ـ به قوم سركش و تبهكار خود گفت: «لو ان لي بكم قوه او آوي الي ركن شديد ؛ اي كاش در برابر شما قدرتي داشتم، يا تكيه‌گاه و پشتيبان محكمي در اختيار من بود»، (آنگاه مي‌دانستم كه با شما گمراهان چه كنم؟).
امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: «منظور از «قوه» در اين آيه همان قائم (عج) است و منظور از «ركن شديد»، (پشتيبانان محكم) 313 نفر از يارانش هستند».[1] و در روايت ديگر آمده ، امام باقر ـ عليه السّلام ـ فرمود: «لكاني انظر اليهم مصعدين من نجف الكوفهِ ثلاث مِأه و بضَعَه عشر رجلاً كان قلوبهم زبر الحديد ...: «گوئي به آن سيصد و چند نفر ياران مي‌نگرم كه از نجف كوفه[2] بالا مي‌روند، گويا قلبهاي آنان (در استحكام و استواري) پاره‌ها و قطعه‌هاي آهن است».[3]
جستجو‌گر: آيا در سراسر زمين، هنوز به تعداد 313 نفر، ياران شايسته امام زمان (عج) پيدا نشده‌اند تا به محضر آن حضرت بروند و ماجراي ظهور آن حضرت رخ دهد، و مردم دنيا نجات يابند؟
محقّق: اين 313 نفر مطابق روايات، داراي ويژگي‌هايي هستند كه با توجّه به آنها، روشن مي‌شود كه هنوز دنيا لياقت آن را نيافته تا چنين افرادي را از خود بروز دهد.
جتسجو‌گر: مثلاً چه ويژگي‌هايي دارند؟
محقّق: مثلاً در روايتي از امام سجّاد ـ عليه السّلام ـ مي‌خوانيم: هنگامي كه امام مهدي (عج) در برابر جمعيّت بسياري كه در مكّه اجتماع كرده‌اند، خود را معرّفي مي‌كند و مردم را به پيوستن به خويش دعوت مي‌نمايد، جمعي قيام مي‌كنند تا آن حضرت را به قتل برسانند. فيقوم ثلاثمأه و نيف فيمنعونه منه؛ همين سيصدو چند نفر به پا مي‌خيزند، و آن حضرت را از گزند آن مخالفان، حفظ مي‌كنند، و جلو مخالفان را مي‌گيرند».[4] و در روايات متعدّدي در وصف آنها آمده: «...يجمعهم الله بمكه قزعا كقزع الخريف: «خداوند آنها را در مكّه به گرد هم مي‌آورد، همچون قطعه‌هاي ابر پائيزي»[5]، (يعني آنها تند و سريع و در سطح بالا با امكانات عالي، خود را در مكّه حاضر مي‌كنند). و امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: «و كاني انظر الي القائم علي منبر الكوفه، و حوله اصحابه ثلاثمأه و ثلاث عشر رجلا عده اهل البدر، و هم اصحاب الالويه و هم حكام الله في ارضه علي خلقه ...: «گويا امام قائم (عج) را بر بالاي منبركوفه مي‌نگرم كه يارانش (يعني ياران مخصوصش) 313 نفر مرد به تعداد جنگجويان مسلمان جنگ بدر، اطرافش را گرفته‌اند، با اين ياران پرچمداران وحاكمان بر مردم در زمين، از جانب خدا هستند».[6] براساس اين حديث، بايد آن 313 نفر از نظر علم و كمال و شجاعت و ساير ارزشهاي اسلامي در درجه‌اي باشند، كه مثلاً اگر سراسر زمين را 313 بخش و ايالت كنند، هر يك از آنها شايستگي رهبري و پرچمداري يك ايالت را داشته باشند، به تعبير بعضي از بزرگان، مثلاً 313 نفر مانند امام خميني (قدّس‌سرُّه) كه رهبري كشور ايران را به دست گرفت، 313 نفر چنين فردي يافت شود، و هر كدام با امكانات و نفوذ خود، بتواند عهده‌دار حاكميّت بر يكي از ايالتهاي حكومت جهاني حضرت مهدي (عج) گردد.
جستجو‌گر: اكنون مسأله را دريافتم كه براستي هنوز اين 313 نفر با اين ويژگي‌ها، در سراسر دنيا، وجود ندارند، بايد يك زمينه‌سازي عميق و دامنه‌دار در سطوح مختلف به عمل آيد تا جهان آماده ظهور حضرت مهدي (عج) گردد، همان‌گونه كه پيامبران در راه پيشبرد اهداف مقدّس خود به ياران آگاه، هوشمند، سياستمدار، شجاع و پرصلابت، نياز داشتند، امام زمان (عج) نيز بايد داراي چنين ياراني باشد، دوست دارم باز از ويژگي‌هاي آن 313 نفر، مطالبي بشنوم.
محقّق: در آيه 148 سوره بقره مي‌خوانيم: «اين ما تكونوا يأت بكم الله جمعياً: «هر جا باشيد خداوند شما را به گرد هم حاضر مي‌كند». امام صادق ـ عليه السّلام ـ پس از ذكر اين آيه فرمود: «منظور، اصحاب امام قائم (عج)اند كه 313 نفر مي‌باشند، سوگند به خدا «امّت معدوده» همانها هستند، به خدا سوگند همگي در يك ساعت جمع مي‌شوند همچون پاره‌هاي ابر پائيزي كه بر اثر تند باد، جمع و متراكم مي‌گردند».[7]
از خصوصيّات آنها اين‌كه: از دورترين شهر و كشورها، وارد مكّه مي‌شوند[8] و امام مهدي «عج») در «ذي‌طوي» (حدود يك فرسخي مكّه) در انتظار آن 313 نفر، توقّف مي‌كند، تا اين‌كه آنها مي‌آيند و همراه آنها كنار كعبه مي‌آيند[9] و آنها نخستين انسانهائي هستند كه با امام مهدي (عج) بيعت مي‌كنند.[10] آنها در كنار مهدي (عج) از بالاترين امدادهاي غيبي برخوردارند و دست خدا بالاي سر امام مهدي (عج) و آنها است، چنان‌كه امام سجّاد ـ عليه السّلام ـ فرمود: «گويا صاحب شما ( حضرت مهدي «عج» را مي‌نگرم كه همراه سيصدو اندي نفر در پشت كوفه به نجف مشرّف شده، جبرئيل در جانب راست و ميكائيل در طرف چپ، و اسرافيل در پيش روي او است، پرچم پيامبر خدا ـ صلي اللّه عليه و آله ـ را برافراشته، و آن پرچم را به جانب هيچ گروهي از مخالفان متمايل نكند، مگر اين‌كه خداوند آنان را به هلاكت مي‌رساند».[11]
جستجو‌گر: در مورد ياران مهدي (عج) چرا همواره از مردان سخن به ميان آمده، آيا زنان در اين راستا هيچ نقشي ندارند؟
محقّق: اين‌كه بيشتر از مردان سخن به ميان مي‌آيد، از اين‌رو است كه در آغاز قيام، بيشتر مسأله جهاد و جنگ و دفاع، مطرح است، كه طبعاً مردان در ميدانها هستند، ولي بانوان در پشت جبهه به تلاش و حمايت از راه مهدي (عج) مي‌پردازند. در مورد 313 نفر ياران مخصوص حضرت مهدي (عج) اتّفاقاً در بعضي از روايات، شركت زنان نيز مطرح شده است، از جمله امام باقر ـ عليه السّلام ـ فرمود: «...و يجييءُ و الله ثلاث مأه و بضعه عشر رجلاً فيهم خمسون امرئه يجتمعون بمكه علي غير ميعاد قزعاً كقزع الخريف: «سوگند به خدا سيصدو اندي نفر مرد مي‌آيند، در ميانشان پنجاه نفر زن هستند، در مكّه اجتماع مي‌كنند، بي‌آنكه قبلاً وعده داده باشند، آمدنشان همانند ابرهاي پائيزي است.» (كه به حركات تند مي‌آيند و در آن مركز جمع مي‌شوند)[12]. و از مفضّل نقل شده: امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: «سيزده زن همراه مهدي (عج) هست». عرض كردم: « اين بانوان براي چه در كنار مهدي (عج) هستند؟»
فرمود: «اينها مجروحان را مداوا مي‌كنند، و از بيماران جنگي، پرستاري مي‌نمايند، چنان‌كه زنان در عصر پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ همراه آن حضرت، در جنگها اين كارها را بر عهده مي‌گرفتند».[13]
جستجو‌گر: اين عدّه از زن و مرد، با توجّه به قيام جهاني حضرت مهدي (عج) بسيار اندك هستند؟
محقّق: اين ياران، در آغاز كار به حضرت مهدي (عج) مي‌پيوندند، ولي سپس روزبروز و مرحله به مرحله برياران آن حضرت مي‌افزايد.
به عبارت روشن‌تر: اين افراد، ياران ويژه هستند كه هسته مركزي و اعضاء اصلي مقرّ حكومت جهاني آن حضرت را تشكيل مي‌دهند، مثلاً در روايتي آمده: « 360 مرد كامل الهي در بين حجرالاسود و مقام ابراهيم ـ عليه السّلام ـ با امام قائم (عج) بيعت مي‌كنند، و آنها وزيران او هستند كه بار سنگين مسئوليّت‌هاي كشور جهاني را اداره مي‌نمايند». نيز فرمود: «در جريان فتح و آزادسازي روم، هفتاد هزار نفر از ياران مهدي (عج) تكبيرگويان، شركت دارند، همزمان با غرّش تكبير اوّل آنها، يك سوّم روم فتح مي‌شود، و همزمان با غرّش تكبير دوّم آنها، يك سوم ديگر روم، و همزمان با غرش تكبير سوم آن‌ها، همه روم، آزاد مي‌گردد».[14] و يا در نقل ديگر از امام باقر ـ عليه السّلام ـ نقل شده كه فرمود: «هفتادهزار نفر از افراد راستين و خالص از اهل كوفه به حمايت امام عصر (عج) برمي‌خيزند.[15]
[1] . تفسير برهان، ج2، ص 288 ـ اثباه الهداه، ج7، ص 100.
[2] . در زمان گذشته، نجف شهر مستقلي نبوده و به عنوان قسمتي از شهر كوفه محسوب مي‌شده است.
[3] . بحار، ج52، ص343.
[4] . بحار، ج 52، ص 306.
[5] . اعيان الشيعه، ط جديد، ج2، ص 84.
[6] . بحار، ج52، ص 326.
[7] . نور الثّقلين، ج1، ص 139.
[8] . اثباه الهداه، ج 7، ص 176.
[9] . همان مدرك، ص 92.
[10] . بحار، ج52، ص 316.
[11] . اثباه الهداه، ج7، ص113 ـ اعيان الشّيعه،ط جديد، ج2، ص 82.
[12] . بحار،ج52، ص 233 ـ اعيان الشّيعه، ط جديد،ج2،ص 84.
[13] . اثباه الهداه، ج7، ص 150 و 171.
[14] . المجالس السنيّه (سيّد محسن جبل عاملي)، ج5 ، ص 711 و 723 و 724.
[15] . بحار، ج52، ص 390.

هويّت قاتلين امام حسين(ع)

مناظره عالم شيعي با شخص وهابي

 
وهّابي: اين‌كه شيعيان براي امام حسين ـ عليه السّلام ـ عزاداري مي‌كنند و با شدّت علاقه به او ابراز احساسات مي‌نمايند، به خاطر جبران ظلمهاي گذشته‌اي است كه پدرانشان كرده‌اند، زيرا پدران آنها امام حسين ـ عليه السّلام ـ و يارانش را كشته‌اند، نهايت اين‌كه بعداً توبه نمودند، و به عنوان «توّابين» خواستند، ستمهاي گذشته خود را جبران نمايند.
شيعي: اين نسبت ناروا را برچه پايه و مدركي مي‌گوئيد؟
وهّابي: آنان‌كه به كربلا براي جنگ با امام حسين ـ عليه السّلام ـ آمدند، از اهل شام و حجاز و بصره نبودند، بلكه همه‌ي آنها اهل كوفه بودند، و اهل كوفه در آن عصر، غالباً شيعه بودند، و همانها به كربلا آمدند، بنابراين همانها امام حسين ـ عليه السّلام ـ را كشته‌اند.
شيعي: اولاً: به فرض محال، اگر جمعي از شيعيان از روي ترس ويا فريب، به كربلا براي جنگ با امام حسين ـ عليه السّلام ـ آمده باشند، دليل آن نيست كه مذهب شيعه، وهمه طرفداران اين مذهب، منحرف هستند و به راه يزيد رفته‌اند، طبيعي است كه در ميان هر ملّت و قومي، ممكن است كه عدّه‌اي منحرف گردند، ولي عمل آنها دليل بي‌اساسي اصل مذهب نخواهد بود. و ثانياً: حقيقت اين است كه چنين نسبتي كاملاً ناروا و بي‌اساس است.
وهّابي: چرا و به چه دليل؟
شيعي: آن سپاهي كه از كوفه به كربلا براي جنگ با امام حسين ـ عليه السّلام ـ آمدند، هرگز شيعه نبودند، بلكه تركيبي از خوارج و حزب اموي، و منافقاني بودند كه از اطراف امام علي ـ عليه السّلام ـ و امام حسن ـ عليه السّلام ـ رانده شده بودند، و فرماندهانشان معمولاً آن عاملان
منحرف حكومت امام علي ـ عليه السّلام ـ بودند، كه آن حضرت آن‌ها را عزل كرده بوند و آن‌ها نسبت به خاندان رسالت ـ عليه السّلام ـ عقده‌اي شده بودند و ابن زياد از وجود آن‌ها استفاده كرد.
و بسياري از آن‌ها گروه «مرتزقه» (مزدبگيران و چماق بدستان غير عرب بودند) كه حكومت بني اميه آن‌ها را براي سركوبي شورشهاي داخي، نگه داشته بود، بنابراين شيعه در ميان آن‌ها نبود[1]
توضيح اين‌كه: شيعيان در عصر خلافت امام علي ـ عليه السّلام ـ در كوفه بودند، به طوري كه اكثر مردم كوفه را تشكيل مي‌دادند، ولي بعد از شهادت امام علي ـ عليه السّلام ـ در عصر خلافت معاويه، مرحله به مرحله توسط دژخيمان دستگير معاويه، تار و مار و پراكنده شدند، مزدوران بي‌رحم معاويه بسياري از آن‌ها را كشتند، و بسيار را از كوفه، پراكنده نمودند، به طوري كه در عصر «زياد بن ابيه» (استاندار معاويه در عراق) شيعيان يا كشته شدند، و يا در زندان بودند و يا از كوفه گريخته بودند و پراكنده شده بودند.
در عصر معاويه، اگر كسي به كفر و الحاد و شرك، متهّم مي‌شد، خوفي براي او نبود، ولي اتّهام شيعه، مساوي با ريختن ون او، و غارت اموال او و ويراني خانه‌اش بود. زيادبن ابيه فرزند سُميّه روسپي بود، وقتي كه او در دارالاماره‌ي كوفه مستقر گرديد، معاويه براي او چنين نوشت: «اي زياد! كساني را كه در دين علي ـ عليه السّلام ـ هستند، نخست به قتل برسان، سپس مُثْله كن». زياد ، مردم كوفه را در مسجد جمع مي‌كرد و از آنان مي‌خواست به علي ـ عليه السّلام ـ لعن كنند، هر كس كه از اين كار خودداري مي‌كرد، گردنش زده مي‌شد.[2]
نقل مي‌كنند: زيادبن ابيه به دنبال كسي به نام «سعدبن سرح» مي‌گشت، تا وي را بكشد، امام حسن ـ عليه السّلام ـ طيّ نامه‌اي براي زياد نوشت كه: « ...سعدبن سرح، مسلماني بي‌گناه است ...»، زيادبن ابيه در پاسخ امام حسن ـ عليه السّلام ـ نوشت: «... من سرانجام به او دست مي‌يابم ... او را به دليل اين‌كه ( اَلْعَياذُ بِاللّه) پدر فاسق تو را دوست داشته خواهم كشت».[3] يكي از جنايات زيادبن ابيه اين بود كه «سَمُرهبن جُنْدَب» را جانشين خود در كوفه و بصره كرده بود، و پس از مرگ زيادبن ابيه، معاويه نيز سمره را در امارت كوفه ابقاء كرد، سمره در يكي از قتل‌عام‌هاي خود 80 هزار نفر را با خونخواري تمام كشت.[4] ابوسوّار عدوي مي‌گويد: «سَمُره يك روز صبح، 47 تن از قوم مرا كه همه از حافظان قرآن بودندبي‌رحمانه كشت».[5]
برحستگاني مانند: حجربن عدي و يارانش، مالك اشتر، محمدبن ابي‌بكر، عمروبن حمق و ... با سخت‌ترين شكنجه‌ها، توسّط مزدوران معاويه به شهادت رسيدند، حكومت وحشت‌بار معاويه به گونه‌اي بود كه دستور داد سر بريده «عمروبن حَمِق» را براي همسرش كه در زندان بود، بردند[6] جوّ حاكم بر كوفه و اطراف آن، به قدري سانسور و خفقان بود كه مردم به نزديكترين افراد خود اطمينان نداشتند چرا كه احتمال مي‌دادند، جاسوس معاويه باشد.
علاّمه اميني (ره) مي‌نويسد: «نظر به اين‌كه زيادبن ابيه، مردم كوفه را مي‌شناخت، زيرا در عصر خلافت علي ـ عليه السّلام ـ جزء آنها بود، او شيعيان را در هر جا كه بودند حتّي از زير سنگ يا كلوخ مي‌يافت و مي‌كشت، و دستها و پاهايشان را قطع مي‌كرد، و چشم‌هاي آنها را كور مي‌نمود، و آنها را به دار مي‌زد، و تبعيد و زنداني مي‌نمود، و يك نفر از آنها را كه به تشيّع معروف بود، در كوفه باقي نگذاشت».[7]
كوتاه سخن آنكه: كار به جايي رسيد كه در عصر امامت امام حسين ـ عليه السّلام ـ شيعه‌اي در كوفه باقي نماند جز گروه اندكي كه از چهار هزار يا پنج هزار نفر تجاوز نمي‌كردند، و ابن‌زياد وقتي روي كار آمد، همين افراد را دستگير نموده، و قبل از ورود امام حسين ـ عليه السّلام ـ به عراق، همه آنها را زنداني كرد، همه جمعيّت شيعه در آن عصر همين مقدار بودند، كه همانها بعد از مرگ يزيد و رفتن ابن‌زياد به بصره، درهاي زندان را شكستند و از زندانها بيرون آمدند، و به عنوان خونخواهي خون امام حسين ـ عليه السّلام ـ قيام كردند، در اين هنگام، حدود چهار سال از شهادت امام حسين ـ عليه السّلام ـ گذشته بود، و هنوز قيام مختار تحقق نيافته بود، آنها به رهبري «سليمان‌بن صُرد خُزاعي»، چريك 93 ساله، به جنگ سپاه شام رفتند، سرانجام سليمان و بسياري از همراهانش در يك جنگ قهرمانانه و نابرابر، با سپاه شام، به شهادت رسيدند.
علاّمه مامقاني مي‌نويسد: «قبل از ورود امام حسين ـ عليه السّلام ـ به عراق، ابن‌زياد 4500 نفر از شيعيان را به زندان افكنده بود، آنها كه سليمان‌بن صرد نيز در ميانشان بود، حدود چهار سال در سياه چالهاي زندان به سر بردند، بنابراين آن‌چه كه معروف است و از ابن‌اثير نقل شده كه اينها در آن وقت از ترس جان خود به حمايت حسين ـ عليه السّلام ـ نشتافتند، و بعد از شهادت حسين ـ عليه السّلام ـ پشيمان شده و گروه «توّابين» (توبه كنندگان) را به رهبري سليمان تشكيل دادند، تا گذشته را جبران كنند، نادرست است».[8] بنابراين قاتلين امام حسين ـ عليه السّلام ـ شيعيان كوفه نبودند، بلكه تركيبي از خوارج و مرتدين و منافقين و عزل شدگان حكومت امام علي ـ عليه السّلام ـ و فراريان حكومت امام حسن ـ عليه السّلام ـ و مزدبگيران غيرعرب بودند.[9]
[1] . بر همين اساس، امام حسين ـ عليه السّلام ـ در روز عاشورا، آن‌ها را «شيعه آل‌ابوسفيان» (پيروان معاويه و يزيد) خواند، آن هنگام كه دشمن به سوي خيمه‌ها نزديك شد، آقا فرمود: ويلكم يا شيعه آل ابي سفيان...: «واي بر شما اي شيعيان آل ابوسفيان» (ابوسفيان نام پدر معاويه است) اگر دين ندارد و از روز جزا نمي‌ترسيد لااقل در دنياي خود، آزاده باشيد.» (لهوف سيدبن طاووس، ص12) بنابراين نه تنها آن‌ها شيعه حقيقي امام علي ـ عليه السّلام ـ نبودند، شيعه ظاهري نيز نبودند.
---------------------------------
[2] . بر همين اساس، امام حسين ـ عليه السّلام ـ در روز عاشورا، آن‌ها را «شيعه آل‌ابوسفيان» (پيروان معاويه و يزيد) خواند، آن هنگام كه دشمن به سوي خيمه‌ها نزديك شد، آقا فرمود: ويلكم يا شيعه آل ابي سفيان...: «واي بر شما اي شيعيان آل ابوسفيان» (ابوسفيان نام پدر معاويه است) اگر دين ندارد و از روز جزا نمي‌ترسيد لااقل در دنياي خود، آزاده باشيد.» (لهوف سيدبن طاووس، ص12) بنابراين نه تنها آن‌ها شيعه حقيقي امام علي ـ عليه السّلام ـ نبودند، شيعه ظاهري نيز نبودند.
---------------------------------
[3] . شرح نهج حديدي، ج4، ص 720.
[4] . تاريخ طبري، ج6، ص 132ـ كامل ابن اثير، ج3، ص 183.
[5] . همان مدرك.
[6] . الغدير، ج11، ص 44.
[7] . الغدير، ج11، ص 28.
[8] . نتقيح المقال، ج2، ص 63 ـ و اگر فرضاً اندكي به نام شيعه در ميانشان بوده، آنها را نمي‌توان به حساب شيعه آورد، زيرا آنها شيعه ضيف و فاقد پائين‌ترين مرحله بينش سياسي بودند، كه براحتي ممكن بود كه آنها را گول زد، و با تهديد و يا تطميع و دادن مبلغي پول، آنها را به جنگ امام حسين ـ ـ عليه السّلام ـ فرستاد، اما شيعياني كه حقّ را از باطل مي‌شناختند و بينش سياسي قوي داشتند، و اكثريت قاطع شيعيان موجود در كوفه را درآن عصر تشكيل مي‌دادند، هرگز حتّي يك نفر از آنها به جنگ امام حسين ـ عليه السّلام ـ نيامدند، بنابراين به هيچ وجه نمي‌توان گفت كه: «شيعيان، امام حسين ـ ـ عليه السّلام ـ را كشتند، سپس پشيمان شده و گروه توّابين را تشكيل دادند»، و قطعاً بايد اين غلط اندازي، در تاريخ ، اصلاح گردد، كه از قلمهاي مزدور پشت پرده، نشأت گرفته و به تاريخ نفوذ نموده است.
[9] . يكصدو يك مناظره، محّمد محّمدي اشتهاردي، ص413.

مناظرات علما و بزرگان شیعه 3

قيام امام حسين(ع) و هلاكت نفس؟!!

مناظره استاد و شاگرد

 اشاره:
يكي از آيات قرآن، آيه 195 سوره بقره است كه به «آيه هلاكت» معروف مي‌باشد، و آن اين است:
«وَ اَنْفقُوا فِي سَبِيل اللّهِ وَ لاتُلْقُوا بِاَيْدِيكُمْ اِلَي التَّهْلُكَهِ وَ اَحْسِنُوا اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُحْسنينَ: «و در راه خدا انفاق كنيد، و با دست خود، خود را به هلاكت نيفكنيد و نيكوكار باشيد، كه خداوند نيكوكاران را دوست دارد». اكنون به مناظره زير در رابطه با آيه‌ي فوق كه بين شاگرد و استادش رخ داده توجّه كنيد:
شاگرد: در فرازي از اين آيه آمده كه «با دست خود، خود را به هلاكت نيفكنيد»، مطابق اين آيه قيامهائي كه خطر جاني دارد، و يا نهي از منكري كه موجب ضرر و زيان گردد، نبايد به آن اقدام كرد، زيرا ضرر و زيان، يك نوع هلاكت است، و انسان نبايد با دست خود، خود را به هلاكت افكند، در اينجا اين پرسش نيز مطرح مي‌شود، كه قيام امام حسين ـ عليه السّلام ـ و جنگ نابرابر او و كشته شدن او و يارانش، چگونه با اين آيه سازگار است؟
استاد: اين آيه با توجّه به آغاز آن، مربوط به انفاق مالي در راه خدا، در مسير جهاد است، و منظور اين است كه با انفاق نكردن، و يا با زياده‌روي در انفاق، خود را به هلاكت نيفكنيد و در انفاق افراط و تفريط نكنيد. از اين‌رو در تفسير «الدُّرُ الْمَنْثور» در ذيل اين آيه از «اَسْلَم‌بن ابي عِمران» نقل شده كه گفت: «ما در قُسْطَنْطَنِيَّه (اسلامبول فعلي واقع در تركيّه) بوديم، عقبه‌بن عامر با مردم مصر حضور داشتند، و فضاله‌بن عبيد با مردم شام در آنجا بودند، لشگر عظيمي از روم (براي جنگ با مسلمين) به ميدان آمدند، ما بي‌درنگ صفهاي خود را براي مقابله با آنها منظّم كرديم، در اين ميان مردي از مسلمانان به قلب لشگر روم زد، تا اين‌كه وارد لشگر روم شد، عدّه‌اي از مسلمين فرياد زدند: «اين مرد با دست خود، خود را به هلاكت افكند». ابوايّوب انصاري صحابي (معروف) رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ برخاست و گفت: «اي مردم! شما اين آيه‌ي وَ لا تُلْقُوا بِاَيْدِيْكُمْ اِلَي التُّهْلُكَهِ را پيش خود معني نامناسب مي‌كنيد، اين آيه در مورد ما «گروه انصار» نازل شده است، آنجا كه وقتي خداوند دينش را پيروز كرد، و حاميان دين بسيار شدند، بعضي از ما در پنهاني، بي‌آنكه در حضور رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ باشد، به همديگر گفتيم: اموال ما به هدر رفت و خداوند متعال اسلام را عزيز و پيروز نمود، و حاميان اسلام، بسيار شدند، پس اگر اموال خود را حفظ و اصلاح مي‌كرديم، اموالمان به هدر نمي‌رفت، در اين هنگام خداوند در ردّ گفتار (بيهوده سرّي) ما آيه‌ي فوق را نازل كرد، بنابراين منظور از هلاكت، نگهداري اموال و اصلاح آن براي خود و ترك انفاق مال در جهت جهاد است».[1]
شاگرد: چه مانعي دارد كه اصل آيه در مورد انفاق باشد ولي از جمله وَلا تُلْقُوا بِاَيدِيكُمْ اِلَي التَّهْلُكَهِ: (و با دست خود، خود را به هلاكت نيفكنيد.)، يك قاعده كلّي در اسلام، فهميده شود، كه در همه جا اين قاعده رعايت گردد؟!
استاد: مانعي ندارد، ولي در اين صورت، اين قاعده را بايد اين‌گونه تحرير كرد كه: «در مواردي كه هلاكت به حساب مي‌آيد، خود را با دست خود به هلاكت نيفكنيد»، مانند موارد بيجا، و در مواردي كه اعمال انتحاري و خود را به خطر افكندن فوائد مهمتري نداشته باشد. ولي هرگاه براساس قانون «اَهَمّ و مهم»، در جائي كه تحصيل آثار و فوائد اقدام به كارهاي خطرناك، لازم باشد، قطعاً تن دادن به خطر براي بدست آوردن آن آثار مهم، نه تنها اشكال ندارد، بلكه در بعضي از موارد واجب و ضروري است، و اصولاً در بسياري از احكام اسلام مانند جهاد، نهي از منكر و دفاع، اقدام به كارهاي خطرناك است، ولي نظر به اين‌كه خطر، وسيله و پلي براي سعادت فراوان است، چنين اقدامي مطلوب خواهد بود.
به عبارت روشن‌تر: معني «هلاكت»، خطري است كه موجب بدبختي و سقوط گردد، ولي اگر اقدام به كار خطرناكي ( مانند جهاد) كه موجب سعادت يك جامعه است، خود سعادت است نه بدبختي و سقوط. در مورد قيام مقدّس امام حسين ـ عليه السّلام ـ و يارانش، نيز همين مطلب جاري است، كه آنها اقدام به خطري كردند كه در پرتو اين اقدام، نتايج بسيار درخشان در همان عصر و در اعصار ديگر تا قيامت، پديد آمد و پديد مي‌آيد، چنين اقدامي وسيله سعادت است نه بدبختي، پس با دست خود به هلاكت افكندن نخواهد بود.
في‌المثل: اگر كسي به خطري اقدام كند كه در كنار آن، چند نفر كشته مي‌شوند و هزاران دينار خسارت مالي رخ مي‌دهد، ولي در عوض هزاران نفر از انحراف و مرگ تدريجي آزاد مي‌شوند و دهها هزار دينار به دست مي‌آيد، آيا چنين اقدامي، افكندن خود به هلاكت است؟ و اگر كشاورزي يك خروار برنج را با آن همه قيمت گران، به زمين مي‌پاشد و كشت مي‌كند، ولي در برابر آن هفتاد برابر، محصول برمي‌دارد، آيا مي‌توانيم به او اعتراض كنيم كه چرا برنجهاي خود را به بيابان مي‌ريزي؟ بر همين اساس است كه قرآن مي‌فرمايد: «وَلَوْلا دَفْعَ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الاَرْضِ ؛ و اگر خداوند بعضي از مردم را به وسيله‌ي بعضي ديگر، دفع نكند، زمين را فساد، فرا مي‌گيرد»، (بقره ـ 251).
شاگرد: از توضيحات قانع كننده شما سپاسگزارم.[2]
[1] . تفسير الميزان، ج2، ص 74.
[2] . يكصدو يك مناظره، محّمد محّمدي اشتهاردي، ص 419.

ائمه اطهار(ع) دوازده جانشين پيامبر(‌ص)

مناظره دانشجوي شيعه با استاد دانشگاه اردن

 
دانشجو: يكي از اساتيد دانشگاه شريعت اردن، به نام دكتر خالد نوفل براي تدريس به آن دانشگاه مي‌آمد من از دانشجويان او بودم و به مذهب تشيّع اعتقاد داشتم، و در كلاس درس او شركت مي‌نمودم، او در فرصت‌هاي مناسبي بر اثر تعصّبي كه در مذهب خود (تسنّن) داشت، نسبت‌هاي ناروايي به تشيّع مي‌داد، روزي در مورد جانشينان رسول اكرم‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ كه «دوازده نفر» هستند با او به بحث و گفتگو نشستم، بشنويد و قضاوت كنيد:
استاد: اصلاً ما در كتاب‌هاي حديث،‌چنين حديثي نداريم كه پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ فرموده باشد، خلفاي من، دوازده نفر هستند! و چنين حديثي از ساخته‌هاي تو است.
دانشجو: اتّفاقاً در كتاب‌هاي اصيل اهل تسنّن در موارد متعدّد با تعبيرات گوناگون، چنين حديثي ذكر شده است به عنوان نمونه:
در چندين كتاب حديث نقل شده پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ فرمود:
«اَلْخُلَفاءُ بَعْدِي اِثْنا عَشَرَ بِعَدَدِ نُقَباء بَنِي اِسْرائِيلَ وَ كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ»:
«خلفاي بعد از من دوازده نفرند، به تعداد نُقَباء بني‌اسرائيل و همه آن‌ها از قبيله قريش مي‌باشند»[1] بنابراين براساس مدارك و كتاب‌هاي مورد اعتماد شما، اين حديث آمده است.
استاد: به فرض اين كه اين حديث مورد قبول باشد، به نظر شما (شيعيان) اين دوازده نفر، چه كساني هستند؟!
دانشجو: طبق ده‌ها، بلكه صدها روايتي كه به ما رسيده، نام آن‌ها عبارت است از:
1ـ اميرمؤمنان علي‌بن‌ابيطالب ‌ـ‌عليه السّلام‌ـ
3ـ حسن بن علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ
2ـ حسين ‌بن‌ علي‌ـ‌عليه‌ السلام‌‌-
4ـ علي‌بن‌الحسين «زين العابدين»‌ـ‌عليه السّلام‌ـ
5ـ محمّد‌بن‌علي «الباقر»‌ـ‌عليه السّلام‌ـ
6ـ جعفر‌بن‌محمّد «الصّادق» ـ‌عليه السّلام‌ـ
7ـ موسي بن جعفر «الكاظم» ـ‌عليه السّلام‌ـ
8ـ عليّ‌بن موسي «الرّضا» ـ‌عليه السّلام‌ـ
9ـ محمّد بن علي «الجواد» ـ‌عليه السّلام‌ـ
10ـ عليّ بن محمّد «الهادي» ـ‌عليه السّلام‌ـ
11ـ حسن بن علي «العسكري»ـ‌عليه السّلام‌ـ
12ـ حجّه بن الحسن ،‌امام زمان حضرت مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ
شما تصديق كرديد، كه رسول خدا‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ فرموده است:
«خلفاي من دوازده نفر از قريش هستند»، شما از من پرسيديد كه اين دوازده نفر كيانند، و من نام دوازده امام از علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ تا حضرت مهدي‌(عج) را براي شما برشمردم، اينك من از شما مي‌پرسم، به نظر شما اين دوازده نفر كيانند؟
استاد: از اين دوازده نفر مي‌توان چهار خليفه اصلي (ابوبكر، عمر، عثمان و علي) را نام برد، سپس حسن‌ـ‌عليه السّلام‌ـ و معاويه و ابن‌زبير و عمر‌بن‌عبدالعزيز (كه 8 نفر مي‌شوند) و ممكن است مهدي عبّاسي (سوّمين خليفه عبّاسي) را نيز بر اين‌ها افزود.
و شايد بتوان طاهر عبّاسي را نيز افزود، به طور خلاصه از نظر ما اين دوازده نفر، مشخّص نيستند و سخن علماي ما در اين‌باره، پراكنده و سردرگم و گوناگون است. دانشجو: پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ در «حديث ثِقْلَيْن» كه مورد قبول همه مسلمانان است فرمود: «اِنّي تَرَكْتُ فِيكُمُ الْثِقْلَينِ: كِتابَ اللهُ وَ عِتْرَتِي، اَهْلَ بَيْتي...»: «من‌ ميان شما دو چيز گرانقدر را مي‌گذارم‌، كه عبارتند از: 1ـ كتاب خدا (قرآن) ،‌2ـ عترت من كه اهل بيت من مي‌باشند، كه اگر به اين دو تمسّك نمودي، هرگز گمراه نخواهيد شد».
روشن است كه عمر و ابوبكر و عثمان و افرادي مانند ابن‌زبير، و عمر‌بن‌عبدالعزيز و مهدي عباسي،‌از عترت و اهل بيت رسول خدا‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ نبودند، بنابراين چرا در مورد دوازده خليفه پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ سردرگم باشيم، با اين كه بر اساس حديث ثِقْلين آن‌ها از عترت پيامبرند، و با عقيده شيعه در مورد دوازده امام (از حضرت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ تا امام مهدي ـ عليه السّلام ـ) تطبيق خواهد كرد.
استاد: به من فرصت بده تا در اين مورد، بيش‌تر تحقيق كنم، فعلاً پاسخي كه قانع كننده باشد به نظرم نمي‌آيد.
دانشجو:بسيارخوب،اميدوارم‌ با تحقيقات خود، مشخّص كنيد كه اين دوازده نفر خليفه رسول خدا تا روز قيامت كيانند؟
ولي پس از مدّتي استاد با دانشجو ملاقات كرد، و از تحقيقات خود براساس عقيده اهل تسنّن، موضوع مشخّص را نيافته بود![2]
[1] . صحيح مسلم، كتاب الاماره، ج 4، ص 482 (ط دارالشّعب) ـ‌‌مسند احمد، ج 5، ص 86‌‌- 89 ـ90 و 92ـ مستدرك صحيحين، ج 4،‌ص 501ـ مجمع هيثمي،‌ج 5، ص 190 و ...
[2] . يكصدو يك مناظره، محمد محمدي اشتهاردي. ص 276.

مقام امام علي(ع) و مسأله وحي

مناظره سخنران شيعي با مستمع معترض

 
مسجد پر از جمعيّت بود، يكي از روحانيّون دانشمند در شأن امام علي ـ عليه السّلام ـ سخن مي‌گفت: در اين راستا، اين روايت را نقل كرد: روزي رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله ـ آب خواست، در آن وقت علي ـ عليه السّلام ـ و فاطمه ـ سلام الله عليها‌‌ ـ و حسن و حسين ـ عليهما السّلام ـ در محضرش بودند، آب آوردند، پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ ظرف آب را نخست به حسن ـ عليه السّلام ـ سپس به حسين ـ عليه السّلام ـ و بعد به فاطمه ـ سلام الله عليها‌‌ ـ داد، هر كدام كه از آن آب آشاميدند، پيامبر‌ ـ صلي اللّه عليه و آله ـ به او فرمود: «هَنِيئاً مَرِيئاً لَك ... ؛ گوارا باد و نوش حانت باد، اي ...». ولي وقتي كه ظرف آب را به علي ـ عليه السّلام ـ داد، و او از آن آب نوشيد، پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ به او فرمود: «هَنِيئاً مَرِيئاً لَكَ يا وَليِّي وَ حُجَّتِي عَلي خَلْقِي ؛ گوارا و نوش جانت باد اي وليّ و حجّت من بر مخلوقاتم». آنگاه به سجده رفت و سجده خدا را بجا آورد. فاطمه ـ سلام الله عليها‌‌ ـ از رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله ـ پرسيد: راز سجده شما چه بود؟ پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ فرمود: « هنگامي كه هر كدام از شما آب نوشيديد، و من گفتم: «گوارا باد و نوش جانت باد ...» با گوشم شنيدم كه فرشتگان و جبرئيل نيز با من هم‌صدا شده و همين سخن را گفتند، ولي هنگامي كه علي ـ عليه السّلام ـ آب آشاميد و به او گفتم: هَنيِئاً مَرِيئاً لَكَ ...، صداي ذات پاك خدا را شنيدم كه همين سخن را فرمود، از اين‌رو خدا را به عنوان شكر در برابر اين نعمتهايش، سجده كردم.[1]
شنونده: «مگر خدا صدا دارد كه پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ آن را بشنود؟
سخنران: خداوند صدا را در فضا يا در مكاني ايجاد مي‌كند، و پيامبرش آن صدا را مي‌شنود. به عبارت روشن‌تر؛ راه ارتباط پيامبران با خدا به سه راه انحصار دارد:
1. القاء به قلب، كه در مورد بسياري از انبياء، چگونگي وحي، همين گونه بوده است.
2. از طريق جبرئيل كه واسطه وحي است، چنان‌كه اين مطلب، در آيه 97 سوره بقره آمده است.
3. از پشت پرده حجاب، با ايجاد صدا، چنان‌كه خداوند در كوه طور با موسي ـ عليه السّلام ـ سخن گفت: «وَ كَلَّمَ اللّهُ مُوسي تَكْلِيماً ؛ «و خدا او با موسي ـ عليه السّلام ـ سخن گفت»، (نساء‌ ـ 164). و مطابق آيه 11 و 12 سوره طه، حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ صداي خدا را درون آتش شنيده آنجا كه مي‌خوانيم: «فَلَمّا اَتاها نُودِيَ يا مُوسي ـ اِنِّي اَنَا رَبُّكَ ... ؛ «هنگامي كه (موسي) نزد آتش آمد، ندا داده شد كه اي موسي! ـ من پروردگار توام». به اين سه نوع وحي، در آيه 51 سوره شوري، تصريح شده است، بنابراين خداوند صدا را در فضا و يا در مكاني ايجاد مي‌كند، و پيامبرش آن را مي‌شنود، و اين يكي از انواع وحي است.
شنونده: پوزش مي‌طلبم، من خيال مي‌كردم كه تنها يك گونه وحي داريم، و آن توسّط جبرئيل صورت مي‌گيرد، ولي با توضيح شما مطلب را دريافتم، و ضمناً فهميدم كه امام علي ـ عليه السّلام ـ در چه پايه‌اي از مقام در پيشگاه خدا است، كه خداوند هم‌صدا با پيامبرش به او فرمودند: «هَنِيئاً مَرِيئاً لَكَ ... ؛ «گوارا باد و نوش جانت باد»، ولي يك سؤال ديگر از شما دارم و آن اين‌كه: آيا غير از آيات قرآن، مطلب ديگري بر پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله ـ وحي مي‌شد؟!
سخنران: آري، پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ غير از قرآن، در مورد احكام و ... سخنان بسيار داشت، همه آنها براساس وحي بود، و هرگز او چيزي از اسلام، را پيش خود نمي‌گفت، بلكه براساس وحي الهي، معارف و احكام اسلام را بيان مي‌كرد، چنان‌كه در آيه 2 و 3 سوره نجم مي‌خوانيم: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي ـ اِنْ‌ْ هُوَ اِلا ّوَحْيُ يُوحي ؛ «و هرگز پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ از روي هواي نفس، سخن نمي‌گويد ـ آن‌چه آورده چيزي جز وحي نيست كه به او وحي شده است».[2]
[1] . اقتباس از مشارق الانوار، مطابق نقل بحار، ج76، ص 57.
[2] . يكصد و يك مناظره، احمد صمدي اشتهاردي، ص 310.


چرا نام علي (ع) در قرآن نيامده؟!

مناظره عالم سني و شيعي

 
عالم سني: اگر علي ـ عليه السّلام ـ خليفه بلافصل پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است لازم بود اين مطلب و نام علي ـ عليه السّلام ـ در قرآن مجيد بيان و ذكر گردد، تا مسلمانان در اين مورد دچار اختلاف نشوند.
عالم شيعي: اولاً، مسأله خلافت علي ـ عليه السّلام ـ، توسط پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آن قدر تكرار و تأكيد شده بود كه اين مسأله امري عادي شده بود و لذا نيازي به حكم الهي در قرآن نيست.
ثانياً، بايد توجه داشت كه مسأله ولادت و خلافت علي ـ عليه السّلام ـ معيار شناخته شده مؤمنان واقعي از ديگران بوده است.
ثالثاً، اشكال بر اين كه چرا نام علي ـ عليه السّلام ـ در قرآن نيامده وارد نيست، زيرا نام هيچ كدام از خلفاء و اصحاب پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در قرآن ذكر نشده، جز نام «زيد بن حارثه» كه به مناسبت ازدواج پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ با «زينب» همسر سابق زيد، سخن از او به ميان آمده است.[1]
عالم سني: همان گونه كه نام زيد در قرآن به مناسبت يك حكم فرعي ذكر شده، لازم بود نام علي ـ عليه السّلام ـ نيز به مناسبت بين يك حكم اصلي و مهم (يعني امامت و خلافت پس از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ) ذكر شود.
عالم شيعي: اگر نام علي ـ عليه السّلام ـ ذكر مي‌شد، نظر به اين كه دشمنان آن حضرت بسيار و تعداد قرآنها در آن عصر، بسيار اندك بود، ‌قطعاً قرآن را تحريف كرده ونام او را از قرآن، حذف مي‌كردند. پس بهتر بود كه مقام رهبري آن حضرت با اوصاف ذكر گردد! چنان كه شيوه قرآن، پرداختن به كليات است ولي مصاديق آنها توسط پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مشخص مي‌گردد.
عالم سني: ده‌ها بلكه صدها آيه در قرآن، در وصف علي ـ عليه السّلام ـ وارد شده است: مانند: آيه ولايت (مائده، 55)، آيه اطاعت (نساء، 59)، آيه مباهله (آل عمران، 161)، آيه تطهير (احزاب، 33)، آيه بلاغ در غدير خم (مائده، 67)، آيه إكمال (مائده، 3) و...[2] كه هر كدام از اين آيات، با توجه به شأن نزول و احاديثي كه از طرق شيعه وسني از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل شده در راستاي امامت و خلافت بلافصل امام علي ـ عليه السّلام ـ نازل شده‌اند؛ با توجه به اين كه قرآن مي‌فرمايد: «وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»؛[3] آن چه را كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ براي شما آورد و به شما امر كرد، آن را دريافت كنيد و انجام دهيد و آن چه را كه از آن نهي كرده، در انجام آن باز ايستيد، و آن را انجام ندهيد.
و مطابق حديث ثِقْلين، كه همه مسلمانان آن را قبول دارند پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «دو چيز گرانقدر در ميان شما مي‌گذارم: 1. قرآن؛ 2. عترت و اهل بيت خود را.
و مطابق روايات متعدد شما، فرمود: دو چيز را باقي مي‌گذارم: 1. قرآن؛ 2. سنّتم را.
بنابراين بايد به سنت يعني گفتار پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ گوش فرادهيم و آن را بپذيريم، اينك مي‌گوييم، آيات مذكور، بر اساس سنت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در شأن علي ـ عليه السّلام ـ نازل شده‌اند، بنابراين قرآن مجيد، امام علي ـ عليه السّلام ـ را امام و جانشين بلافصل پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ معرفي كرده است، گر چه طبق مصالحي‌، نام آن حضرت در قرآن نيامده است.
مانند اين كه در تمام قرآن، تنها در چهار مورد، نام پيامبر (محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ) و يك بار نام احمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ آمده، ولي صدها بار، با وصف از آن حضرت ياد شده است.
و مانند اين كه از صد و بيست و چهار هزار پيامبر، فقط نام چند تن از آنان در قرآن ذكر شده است.
حاكم سني: اكنون اگر بنا باشد، از يكي از پنج مذهب (حنفي، حنبلي، مالكي، شافعي و جعفري) پيروي كنيم، پيروي از كداميك بهتر است؟
عالم شيعي: اگر بخواهيم منصفانه قضاوت كنيم،بايد بگوييم مذهب جعفري صحيح‌ترين مذاهب است و به پيروي سزاوارتر. زيرا تنها مذهبي كه از مكتب امام صادق ـ عليه السّلام ـ و اهلبيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‌باشد، تشيع است و آن حضرت چون از خاندان رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، آگاهتر است به احكامي كه پدرش رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ آورده است.
مع ذلك، بد نيست كه بدانيد پيروي از مذهب تشيع از نظر برخي علماي اهل تسنن جايز دانسته شده است. شيخ «محمود شلتوت» استاد اكبر دانشگاه الازهر مصر در فتواي تاريخي خود مي‌نويسد:
«اِنّ مذهبَ الجعفريّه المعروف بِمذهبِ الشَيعَهِ الأماميَّهَ الأثني عَشَرِيّه، مَذهبٌ يَجوزُ التَّعبُّدُ بهِ شرعاً، كسائرِ مذاهبِ أهلِ السُّنَّهِ، فينبَغي للمُسلمينَ أن يَعْرِفوا ذلكَ، و اَن يَتَخَلَّصُوا مِنَ العَصَبِيَّهِ بِغَير الحقَ لمذاهبٍ مُعَيّنَهٍ فما كانَ دينَ الله و ما كانَتْ شريعَتَهُ بتابعهٍ لمذهبٍ، او مقصُورهٍ علي مذهبٍ، فالكلُّ مُجْتَهِدونَ مَقبولُونَ عِنداللهِ تعالي يجوزُ لِمَن اَهْلاً لِلنَّظَرِ و الإجتهاد تقليدُهم و العَمَل بِما يُقَرِّرُونهُ في فِقْهِهِم و لا فَرْقَ في ذلكَ بينَ العِباداتِ و العباداتِ و المُعامِلات.[4]
همانا مذهب جعفري، معروف به مذهب شيعه دوازده امامي، مذهبي است كه تعبّد (اعتقاد و پيروي) به آن، مانند ساير مذاهب اهل تسنن، شرعاً جايز است. بنابراين بر مسلمانان سزاوار است كه به اين مطلب آگاه شوند، و از تعصّب بيجا به مذاهب مخصوصي، پرهيز كنند، و تعصب در پيروي از مذهب خاصي نداشته باشند. همه (علماي بزرگ اين مذاهب) مجتهدند، و فتواي آنها در پيشگاه خداوند قبول است، و افرادي كه مجتهد نيستند، مي‌توانند از آنها تقليد نمايند، و به احكام آنها كه در فقه خود، مقرر نموده‌اند، عمل كنند، و در اين راستا، فرقي بين عبادات و معاملات نيست. دانشمندان و اساتيد بزرگي از اهل تسنن مانند: «محمّد فخّام»، استاد سابق دانشگاه سابق الازهر، «عبدالرحمن النّجاري»، مدير مساجد قاهره، «عبدالفتاح عبدالمقصود» استاد ونويسنده زبردست مصري و... فتواي مذكور شيخ محمود شلتوت را تأييد كرده‌اند.
محمد فَخّام مي‌نويسد: خداوند شيخ شلتوت را رحمت كند، كه به اين مطلب بسيار بلند و پراهميت توجه كرد، و آن فتواي جاودانه و قهرمانانه و صريح خود را داد كه: عمل به مذهب شيعه دوازده امامي، نظر به اين كه يك مذهب فقهي اسلامي است و بر اساس قرآن و سنت و دليل استوار پي‌ريزي شده است جايز است.
عبدالرحمن النّجاري مي‌نويسد: ما هم اكنون بر اساس فتواي شيخ شلتوت، فتوا مي‌دهيم بي‌آن كه فتواي خود را به مذاهب چهارگانه اهل تسنن، منحصر سازيم، شيخ شلتوت، امام و مجتهد است و رأي او هماهنگ با عين حقيقت مي‌باشد.
عبدالفتاح عبدالمقصود مي‌نويسد: مذهب شيعه دوازده امامي، شايستگي آن را دارد كه در رديف مذاهب اهل تسنن، پيروي گردد، و بر اهل تسنن هيچ گونه ايراد و انتقادي نيست كه از مذهبي پيروي نمايد كه در ساير مذاهب برتري دارد؛ وقتي دريافتيم كه منبع اصلي آن مذهب (شيعه) حضرت امام علي ـ عليه السّلام ـ باشد، همان كسي كه بعد از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ از همگان به دين اسلام، آگاه‌تر بود.[5]
[1] . « فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها »؛ احزاب، 37.
[2] . براي اطلاع از اين آيات به كتاب دلائل الصدق، ج 2، ص 73 تا 321 مراجعه كنيد كه 282 آيه در آن كتاب، در اين راستا، ذكر شده است.
[3] . حشر، 7.
[4] . مجله رساله الاسلام، ارگان رسمي «دار التّقريب بين المذاهب الاسلاميه بالقاهره»، شماره 3، ص 227، سال 1379 هـ .ق.
[5] . في سبيل الوحده الاسلاميه، سيد مرتضي الرضوي، ص 52، 54، 55.


ولادت امام علي (ع) در كعبه

مناظره دانشمند سني با شيعه

 
اشاره:
يكي از افتخارات و امتيازات بي‌نظير زندگي امام علي‌(ع) آن است كه آن حضرت در درون مقدّسترين مكان يعني كعبه، متولّد شد، و اين موضوع از نظر تاريخي و روايات شيعه و سنّي، قطعي است و علاّمه اميني در كتاب ارزشمند الغدير جلد ششم، اين موضوع را از شانزده كتاب اصيل‌ اهل تسنّن نقل مي‌كند، اين موضوع يك سند پايه و زنده‌اي است كه بيانگر امتياز ذاتي امام علي (ع) بر ديگران است، و مي‌تواند راهگشاي صافي براي منحرفان به سوي رهبري حق او باشد. حاكم در مستدرك خود (ج3، ص483) ادّعا كرده كه اين حديث، متواتر است (يعني به قدري زياد نقل شده كه علم به صحّت آن پيدا مي‌شود) اينك به مناظره زير كه بين دو نفر از علماي سنّي و شيعه، رخ داده توجّه كنيد:
دانشمند سنّي: در تاريخ آمده «حكيم بن حزام» نيز در كعبه متولّد شده است.
دانشمند شيعي: چنين چيزي در تاريخ، ثابت نشده است، علماي برجسته‌اي مانند ابن صباغ مالكي[1] و كُنجي شافعي[2] و شبلنجي[3] و محمّد بن ابي طلحه شافعي[4] مي‌گويند: لَمْ يُولَدُ فِي الْكَعْبَهِ اَحَدَ قَبْلَهُ: «هيچكس قبل از علي (ع) در كعبه متولّد نشده است» (با توجه به اينكه حكيم بن حزام، در سن و سال، بزرگتر از علي (ع) بود)، و اين پارازيت نيز از نيرنگهاي دشمنان پركينه علي (ع) است كه خواسته‌اند ولادت آن حضرت در كعبه را، با دروغ‌سازي خود، كمرنگ كنند.
دانشمند سنّي: ولادت در كعبه، چه افتخاري براي مولود آن دارد؟
دانشمند شيعي: يك وقت است بانوئي به طور اتّفاقي در جاي مقدّسي، زايمان مي‌كند، البتّه چنين رخدادي، مايه افتخار نخواهد بود، ولي اگر دست غيبي در ميان باشد، و عنايت و كرامت خاصّ خداوند، شامل شخصي شود و به خاطر همان عنايت، او را در مقدّسترين مكان مثل كعبه به دنيا آورد، اين نشانگر عظمت مقام و طهارت فوق‌العاده آن نوزاد خواهد بود، تولّد علي (ع) در درون كعبه، براساس همان كرامت و عنايت خاصّ خداوند به حضرت علي(ع) و طهارت فوق‌العاده آن حضرت بوده است، چنانكه معجزه شكافتن ديوار كعبه و ورود فاطمه مادر علي (ع) به درون كعبه با آن كيفيّت، دليل بر آن كرامت است.[5]
دانشمند سنّي: درآن هنگام كه حضرت علي (ع) به دنيا آمد، حدود ده سال قبل از بعثت بود، و در داخل كعبه و اطراف آن، پر از بت بود، بنابراين كعبه در آن هنگام امتياز معنوي نداشت و به صورت بتكده درآمده بود، و حضرت علي (ع) در يك بتكده‌اي متولد شده، پس امتيازي براي او نخواهد بود.
دانشمند شيعي: كعبه نخستين پرستشگاهي است كه در سراسر زمين ساخته شده است(آل عمران ـ 96).حضرت آدم (ع) آن را بنا كرد، و «حجرالاسود» آن از بهشت آمده است، و پس از آنكه در ماجراي طوفان نوح (ع) ويران شد، حضرت ابراهيم (ع) قهرمان توحيد، آن را باز‌سازي كرد، كعبه در طول تاريخ، مطاف پيامبران مرسل و اولياي خدا و فرشتگان مقرّب الهي بوده است، حال اگر چنين مكان مقدّسي، در برهه‌اي از زمان، در سلطه بت‌پرستان قرار گرفت، و آنجا را بتخانه كردند، از شكوه معنوي آن كاسته نخواهد شد، فِي الْمَثل اگر كسي شيشه پر از شراب را به مسجد ببرد، آيا از عظمت مسجد، كاسته مي‌شود، قطعاً جواب، منفي است. اگر كسي در حال جنابت به مسجد برود، و يا شيشه شراب را به مسجد ببرد، توهين كرده و كار حرامي انجام داده است و مورد خشم خداوند قرار مي‌گيرد، ولي لطف خدا و فرمان او به اينكه فاطمه بنت اسد (س) هنگام زايمان وارد كعبه شود، بيانگر آن است كه علي (ع) و مادرش در سطح طهارت فوق‌العاده هستند، و پليدي نفاس و جنابت از آنها دور است، نه تنها گناهي نكرده‌اند، بلكه مهمان خدا شده‌اند، و ميزبانشان كه خدا است، آنها را دعوت به خانه‌اش نموده است، بنابراين، همين موضوع مايه كرامت و افتخار بزرگي براي امام علي (ع) است. از اين‌رو در همان قرنهاي اوّل اسلام، شاعران در خصوص اين كرامت، شعرها سرودند، و موضوع را به عنوان يك امر فوق‌العاده عجيب تلقّي كردند. عبدالباقي عمري در اين باره خطاب به امام علي (ع) مي‌گويد:
اَنْتَ الْعَلِيُّ الَّذِي فَوْقَ الْعُلَي رُفعا بِبَطْنِ مَكَّهَ وَسْطِ الْبَيْتِ اِذْ وُضِعا
«تو همان علي هستي كه بر فراز ارجمند‌ترين فرازها بالا رفتي، و در بطن مكّه در درون كعبه، قدم به دنيا نهادي»[6]. و شاعر فارسي گوي گويد: در كعبه شد تولّد و زمحراب شد شهيد نازم به حسن مطلع و حسن ختام او
دانشمند سنّي، در حالي كه فرومانده بود، مناظره را تمام شده اعلام كرد.[7]
[1] . الفصول المهمّمه، ص14.
[2] . كفايه الطّالب، ص361.
[3] . نورالابصار، ص76.
[4] . مطالب السّؤال، ص11.
[5] . دلائل الصّدق، ج2،ص 508 و 509 .
[6] . دلائل الصّدق، ج2، ص 509 ـ 510 .
[7] . يكصد و يك مناظره، محمد محمدي اشتهاردي، ص 359.

امامت ـ حديث <اصحابي كَالنُّجوم>

مناظره استاد شيعي و استاد سني

 
استاد شيعي: ما معتقديم، امامت و خلافت و جانشيني از پيامبر اكرم ـ صلي اللّه عليه و آله ـ زعامت و رياست عظيم دنيا و دين است، چرا كه جانشين پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ قائم‌مقام و نماينده او در تحكيم و گسترش احكام، و حفظ شريعت، و از بين برنده هر‌گونه فتنه و فساد، و بر‌پا دارنده حدود الهي و ... است، و هر كسي براي چنين مقام عظيمي صلاحيّت ندارد، جز آن فردي كه در ارزشهاي والاي اسلامي مانند: تقوا، جهاد، علم، هجرت، زهد، سابقه‌نيك، سياست و كياست، عدالت، شجاعت، سعه‌صدر و بلند‌نظري،اخلاق‌نيك و ... از همگان برتري داشته باشد، و چنين فردي به گواهي تاريخ و روايات شيعه و سنّي، كسي جز علي‌‌ بن‌ ابيطالب ـ عليه السّلام ـ نخواهد بود.
استاد سنّي: پيامبر اكرم ـ صلي اللّه عليه و آله ـ فرموده است: «اَصْحابِي كَالنُّجُومِ بِاَيِّهِمْ اِقْتَدَيْتُمْ اهْتَديْتُمْ؛ اصحاب من همانند ستارگانند، از هر كدام از آنها پيروي كرديد، راه هدايت را يافته‌ايدو هدايت شده‌ايد»[1]. بنابراين بعد از پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ از هر كدام از صحابه آن حضرت پيروي كنيم، به ساحل نجات رسيده‌ايم.
استاد شيعي: صرف‌نظر از سند اين حديث، به چند دليل قاطع، اين حديث، ساختگي و بي‌اعتبار است، و پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ چنين سخني نفرموده است.
استاد سنّي به چه دليل:
استاد شيعي: وجوه بي‌اساسيِ اين حديث دروغين، بسيار است، مانند:
1. مسافران شب، در مسير راه، وقتي كه جادّه اصلي را گم كردند، ميليونها ستاره در آسمان است، اگر هر كدام از آن ستاره‌ها را به دلخواه خود تعيين كنند، هرگز به راه هدايت، قرار نمي‌گيرند، بلكه ستاره‌هاي نشان دهنده جادّه اصلي، ستاره‌هاي مشخّص و شناخته‌ شده‌اي است، كه مسافران مي‌توانند، در پرتو نور و جهت‌گيري آنها، به جادّه اصلي، راه يابند.
2. حديث مذكور، با دهها حديث ديگر تضاد دارد، مانند حديث ثِقْلَيْن، حديث خلفاء من دوازده نفر از قريش هستند، حديث «عَلَيْكُمْ بِالاَئمّه مِنْ اَهْلِ بَيْتِي؛ «بر شما باد به امامان از اهلبيت من» و حديث:« اَهْلُ بَيْتِي كَالنُّجُومِ؛ «اهل بيت من مانند ستارگانند» و حديث سفينه «مَثَلُ اَهْلِبَيْتِي كَسَفِينَهِ نُوحٍ ...» و حديث: «اَلنُّجُومُ اَمانٌ لاَهْلِ الاَرْض ِمِنَ الْغَرْقِ وَ اَهْلُ بَيْتِي لاُمَّتِي اَمان مِنَ الاِخْتِلافِ ...؛ «ستارگان مايه حفظ اهل زمين از غرق شدن هستند، و اهل بيت من، براي امّت من، مايه حفظ از اختلاف هستند.»[2] و احاديث ديگر.
با توجّه به اين‌كه: حديث مورد بحث را طايفه‌ي خاصّي از مسلمين، نقل كرده‌اند، ولي احاديث مخالف آن را، همه گروه‌هاي مسلمين، نقل نموده‌اند.
3. حوادثي كه بعد از رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله ـ در مورد اختلاف و كشمكش اصحاب پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ با يكديگر رخ داد، با حديث مذكور، سازگار نيست، زيرا بعضي از اصحاب، مرتد شدند[3] و بعضي از آنها به بعضي ديگر طعن زدند و اشكال گرفتند، مانند كشمكش اكثر صحابه يا عثمان، در حدّي كه او را كشتند. و نيز سازگار نيست با لعن بعضي از صحابه بعضي ديگر را، چنان‌كه معاويه فرمان سبّ و لعن حضرت علي ـ عليه السّلام ـ را صادر كرد. و نيز سازگار نيست با جنگيدن اصحاب با يكديگر، مانند جنگيدن طلحه و زبير با علي ـ عليه السّلام ـ در جنگ جمل، و جنگيدن معاويه و ... در جنگ صفّين با علي ـ عليه السّلام ـ . و نيز سازگار نيست با ارتكاب گناه كبيره‌ي بعضي از اصحاب، و جاري شدن حدّ بر آنها به خاطر شرابخواري، زنا، دزدي و ... (چنان‌كه در مورد وليد بن عقبه و مغيره بن شعبه و ... اجرا شد).
به عنوان مثال: معاويه و علي ـ عليه السّلام ـ هر دو از اصحاب پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ بودند، و هر دو با هم مي‌جنگيدند و همديگر را لعن مي‌كردند، چگونه ممكن است طبق حديث فوق، از هر كدام از آنها، پيروي كنيم، نجات يافته‌ايم؟!، آيا براستي اقتدا كننده به «بُسربن اَرْطاه» كه يكي از اصحاب پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ بود و هزاران نفر از مسلمانان را كشت، موجب هدايت است؟ آيا اقتدا كردن به منافقان كه تعدادشان بسيار بوده موجب هدايت است؟ آيا اقتدا به مروان‌بن حكم كه طلحه را كشت، موجب هدايت است؟ آيا اقتداي به حَكَم (پدر مروان) كه از اصحاب بود و پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ را مسخره مي‌كرد، موجب هدايت است؟ و ... بنابراين پيروي از معناي حديث ساختگي فوق (اَصْحابِي كَانُّجُومِ ...)، با توجّه به آن‌چه كه در خارج رخ داده، خنده‌آور است؟
استاد سنّي: منظور از «اَصْحابِي؛ اصحاب من» آن اصحابي هستند كه در حقيقت از اصحاب پيامبرـ صلي اللّه عليه و آله ـ بودند، نه اصحاب دروغين او.
استاد شيعي: چنين اصحاب، مانند سلمان، ابوذر، مقداد و عمارياسر هستند، نه افراد ديگر، ولي شما به جاي اين افراد، افراد ديگر برمي‌شمريد، در نتيجه باز، بين ما و شما رفع اختلاف نخواهد شد، پس چه بهتر كه برويم به سراغ آن احاديثي كه بي‌اشكال، و روشن خواهند بود، مانند حديث ثِقْلَيْن، حديث سفينه و رواياتي كه به امامت امام علي ـ عليه السّلام ـ تصريح نموده‌اند. بر همين اساس در روايات آمده: هنگامي كه سلمان به مدائن روانه شد، دو نفر به نام اشعث و جُرير، با سلمان ملاقات كرده و ترديد داشتند كه آيا او سلمان است، ولي بزودي سلمان خود را معرّفي كرد و گفت: «من همان سلمان، صحابي رسول خدا هستم». امّا بلافاصله فرمود: ولي بدانيد«اِنَّما صاحِبُهُ مَنْ دَخَلَ مَعَهُ الْجَنَّهَ؛ صحابي رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله ـ كسي است كه با او وارد بهشت گردد»[4]. به عبارت روشنتر، صحابي كسي است كه تا پايان زندگي برطبق دستوارت پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ رفتار نمايد و هرگز تغيير روش ندهد، و از مرز دستورهاي الهي خارج نگردد. روي اين اساس، حديث مورد بحث، مفاد صحيحي دارد، و با يافتن چنين صحابي، مي‌توان راه هدايت را پيدا كرد، ولي از شما مي‌پرسم چند نفر از اصحاب پيامبرـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ بودند كه بعد از رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله ـ عوض نشدند و ثابت و استوار ماندند؟، كار به جائي رسيد كه طبق روايات ما، همه مرتد و عوض شدند، جز سه يا چهار نفر كه عبارتند از : سلمان، ابوذر، مقداد و عمّارياسر كه از مسلّمات تاريخ اسلام است.[5]
[1] .صحيح مسلم ، كتاب فضائل الصّحابه، مسند احمد، ج4، ص 398.
[2] . مستدرك حاكم، ج3، ص 149.
[3] . مانندآنها كه ابوبكر به جنگشان رفت، و به عنوان «اهل ردّه» شناخته شدند.
[4] . فتاوي صحابي كبير، ص 677.
[5] . يكصد و يك مناظره، محمد محمدي اشتهاردي، ص 363.

خاتميّت پيامبر اسلام(ص)

مناظره شخص سلمان با يك بهائي

 
اشاره:
از امور قطعي و از ضروريّات اسلام، مسأله خاتميّت پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ است، كه بعد از او پيامبري نخواهد آمد و شريعت او تا روز قيامت ادامه دارد، آيات متعدّدي از قرآن، به اين مطلب دلالت مي‌كند، مانند: آيه 40 سوره احزاب، و آيه يك سوره فرقان، و آيه 41 و 42 سوره فصّلت، و آيه 19 سوره انعام و 28 سوره سبأ و ... . و روايات بي‌شمار از پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ و امامان ـ عليهم السّلام ـ بر اين مطلب صراحت و دلالت دارند، ولي در عين حال در هر عصري بعد از پيامبر اسلام، دستهاي مرموزي به كار افتاد تا با پيغمبرسازي، بتوانند، خاتميّت پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ را مخدوش سازند، تا مذاهب ساختگي قادياني‌گري، بابي‌گري و بهائي‌گري و ... را در جامعه جااندازي كنند، اكنون به مناظره زير كه بين يك مسلمان و يك بهائي رخ داده توجّه كنيد:
مسلمان: شما كه در كتابها و بيانيّه‌هاي خود، اسلام و قرآن را قبول داريد، با اين تفاوت كه مي‌گوئيد اسلام نسخ شده و آئين ديگري به جاي آن آمده است، از شما مي‌پرسم كه آيات متعدّدي در قرآن وجود دارد كه آئين اسلام يك آئين جهاني و جاوداني است و تا روز قيامت، ادامه دارد و با مطرح كردن مسأله «خاتميّت»، هر‌گونه دين جديد را تا قيامت باطل اعلام نموده است.
بهائي: مثلاً كدام آيه قرآن تصريح مي‌كند كه پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ آخرين پيامبر است؟
مسلمان: در آيه 40 سوره احزاب مي‌خوانيم: «ما كانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَلكِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبيّينَ وَ كانَ اللّهُ بِكُلِّ شَيْيءٍ عَلِيماً ؛ «محمّد ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ پدر هيچ يك از مردان شما نيست، بلكه پيامبر خدا و ختم كننده پيامبران است و خدا بر همه چيز دانا است». جمله «خَاتَمَ النَّبيّين»، با كمال صراحت و به روشني مي‌گويد: پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ آخرين پيامبر است. زيرا واژه «خاتم» هر‌گونه كه خوانده شده به معني ختم و پايان است، بنابراين طبق صريح اين آيه، پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ آخرين پيامبر و ختم كننده آنها است، و بعد از او پيامبر، و دين و شريعتي نيامده نخواهد آمد.
بهائي: خاتم به معني انگشتر كه زينت انگشت است نيز آمده است، بنابراين منظور از آيه مذكور اين است كه پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ زينت پيامبران است.
مسلمان: معني رائج و حقيقي واژه خاتم، همان ختم كننده بودن است، و اصلاً ديده نشده كه لفظ خاتم را بر انساني اطلاق كنند و از آن معني زينت را اراده نمايند، وانگهي ما به لغتنامه‌ها مراجعه مي‌كنيم، مي‌بينيم، معني اصلي خاتم همان ختم كننده مي‌باشد، استعمال لفظ در غير معني لُغوي و رائج آن نياز به قرينه و نشانه‌اي دارد، ما در اينجا هيچ گونه نشانه و دليلي نمي‌بينيم كه از معني حقيقي خاتم، دست برداريم، و معني مجازي آن را بگيريم.
در اينجا به ژگفتار بعضي از لغت شناسان در مورد واژه «خاتم» توجّه كنيد:
فيروزآبادي در كتاب «قاموس اللُّغه» مي‌گويد: «ختم، به معني مهر كردن است، و «ختَمَ‌الشَّيءْ»، يعني به آخر آن چيز رسيد.»
جوهري در لغت‌نامه «صحاح» گويد: «ختم به معني رسيدن به آخر است و «خاتمه الشّيء» به معني آمريكا÷روشن‌فكر آن چيز است».
ابومنظور در لغتنامه «لسان العرب» مي‌گويد: «ختام القوم» يعني اخرين فرد قوم، و «خاتم النّبيّين» به معني آخرين پيامبر است.»
راغب در مفردات مي‌گويد: «خاتم النّبيين» يعني، پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ با آمدن خود، رشته نبوت را به آخر رساند و قطع كرد و نبوت را پايان رسانيد.[1]
نتيجه اين‌كه: اراده معني زينت از كلمه خاتم، برخلاف ظاهر و برخلاف معني لغوي است و نياز به دليل دارد، و در اينجا هيچ‌گونه دليلي بر اين مطلب نيست.
بهائي: واژه «خاتَم» به معني مهر آخر نامه است كه به عنوان تصديق نمودن آن نامه به كار مي‌رود، بنابراين منظور از «خاتم‌النّبيّين» اين است كه پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ تصديق كننده پيامبران گذشته بوده است.
مسلمان: از پاسخ به سؤال قبل، روشن شدكه معني اصلي و رائج خاتم، همان پايان و آخر كار است، و شنيده نشده كه هنگام اطلاق لفظ خاتم، معني تصديق فهميده شود، مگر اين‌كه دليل و نشانه‌اي باشد تا ما از معني اصلي و رائج آن، دست برداريم، و چنين نشانه و دليلي در اينجا وجود ندارد، اتّفاقاً از اين سخن فهميده مي‌شود كه خاتم (به معني مهر) يعني پايان كار، زيرا مهر آخر نامه، نشانه پايان‌نامه است.
بهائي: آيه مي‌گويد: پيامبر اسلام «خاتم‌‌النّبيّين» (خاتم پيامبران) است، نمي‌گويد كه آن حضرت «خاتم المرسلين» (خاتم مرسلين) مي‌باشد، بنابراين، آمدن رسول، بعد از پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ نفي شده است.!!
مسلمان: گرچه در قرآن بين «رسول»، و «نبيّ» فرق است، مثلاً خداوند در قرآن، اسماعيل ـ عليه السّلام ـ را هم رسول خوانده و هم نبيّ (مريم ـ 54) و نيز موسي ـ عليه السّلام ـ را هم رسول خوانده و هم نبيّ (مريم ـ51)، ولي اين مطلب هيچ‌گونه شبهه‌اي در مورد «خاتم‌النّبيّين» ايجاد نمي‌كند، زيرا «نبي» يعني پيامبري كه از جانب خدا به او وحي مي‌شود، خواه او مأمور ابلاغ آن به مردم باشد يا مأمور ابلاغ نباشد، ولي «رسول» آن است كه داراي شريعت و كتاب آسماني باشد، بنابراين هر رسولي، نبيّ است، ولي هر نبيّ، رسول نيست، نتيجه اين‌كه اگر گفته شود، پيامبر اسلام خاتم انبياء است، يعني بعد از او پيامبري نخواهد آمد، و با فرض اين‌كه هر رسولي پيامبر است، پس رسول نيز نخواهد آمد. به عنوان مثال بين نبي و رسول، مانند بين انسان و انسان دانشمند (به اصطلاح اهل منطق، عموم و خصوص مطلق) است، هرگاه گفتم: امروز انساني به خانه ما نيامد، يعني انسان دانشمند نيز نيامد، و در مسأله مورد بحث اگر گفته شد پيامبري بعد از رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ نمي‌آيد، يعني رسول نيز نخواهد آمد.
بهائي: بين نبيّ و رسول، «تباين» است، هر جا نبيّ باشد، رسول نيست و هر جا رسول باشد نبيّ نيست، پس اشكال من وارد است.
مسلمان: چنين فرقي بين واژه «رسول و نبيّ»، برخلاف گفتار دانشمندان و آيات و روايات است، و از يك مغالطه مرموز سرچشمه مي‌گيرد، زيرا در خود آيه مورد بحث مي‌خوانيم: «وَلكِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَم‌َ النَّبِيَّينَ ؛ محمّد ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ هم رسول خدا و هم خاتم پيامبران است». و هم‌چنين در مورد موسي ـ عليه السّلام ـ مي‌خوانيم: «وَكان رَسولاً نَبِيّاً : «موسي ـ عليه السّلام ـ هم رسول بود و هم پيامبر»، (نساء ـ171). حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ نيز در آيه 171 نساء، به عنوان «رسول» معرّفي شده و در آيه 30 مريم به عنوان «نبيّ» معرّفي گرديده است، اگر بين اين دو واژه (نبيّ و رسول) تضّاد و تبايني بود، پيامبراني مثل محمّد ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ و موسي و عيسي ـ عليهما السّلام ـ داراي دو صفت متضاد نمي‌شدند. به علاوه در روايات بسياري كه در اين راستا، به ما رسيده، پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ به عنوان «خاتَمُ‌الْمُرسَلِين» و «لَيْسَ بَعْدِيَ رَسُولٌ» و «خاتَمِ رُسُلِه» و مانند آن تعبير شده است.
بهائي: جمله «خاتم‌النّبيّين» ممكن است به معني خاتم پيامبران خاصّي باشد، چنين تعبيري شامل همه پيامبران نخواهد شد.
پاسخ: چنين ايرادي از همه ايرادها، خنده‌آورتر است، زيرا هر كسي كه مختصري با ادبيّات عرب آشنائي داشته باشد مي‌داند كه هرگاه الف و لام بر سر كلمه جمع، آمد مفيد عموم است، مگر اين‌كه دليلي بر الف و لام عهد وجود داشته باشد، و تا چنين دليلي نيست، روشن است كه منظور عموم پيامبران خواهد شد.[2]
[1] . لغتنامه‌هاي مذكور، واژه «ختم».
[2] . يكصدويك مناظره، محمّد محمّدي اشتهاردي، ص408.

دلالت حديث غدير بر ولايت علي (ع)

مناظره دانشمند شيعه با يكي از علماي مخالف

 
دانشمند سني: شيعيان معمولاً از حديث غدير دم مي‌زنند در حالي كه اين حديث بر فرض صحت دلالتي بر نصبت مولانا علي (كرّم اللهُ وجهه) به مقام خلافت و امامت ندارد.
مؤلف: آيا حاضري در مورد اين حديث به مناظره بنشينيم.
دانشمند سني: به به! چه خوب پس ابتدا شما حديث غدير را بيان كنيد تا استفاده كنيم.
مؤلف: حديث غدير از متواترات است كه 110 نفر صحابي و 84 نفر تابعي و بسياري از علماء و محدثين در قرون بعدي إلي زماننا هذا آن را نقل كرده‌اند كه مجمل شأن صدور آن اين است:
پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ به مردم براي خروج به سوي حجّ در سال دهم هجري اذن داده و حداقل 90 هزار نفر با او حركت كردند، پس از به جا آوردن مناسبك حج و در حال بازگشت از مكه و مدينه به غدير (دَرّه) خُم رسيدند و آن روز پنج شنبه هشتم ذي الحجّه بود كه جبرئيل امين از ناحيه‌ خداوند بر آن حضرت نازل و آيه شريفه: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»[1] را قرائت نمود.
پس حضرت رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ امر به بازگشت جلو رفتگان و رسيدن و نگاه داشتن عقب ماندگان نمود، تا اين كه همه بار افكندند و نداي نماز ظهر داده شد و نماز جماعت خوانده شد.
سپس در مقام خطابه ميان قوم بر جهاز شتران بپا خواست و پس از حمد و ثنا بر خداوند سبحان و گرفتن اقرار از حاضرين به توحيد و نبوت و معاد و وصيّت ثقلين (كتاب و عترت) و بيان اين كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ از مؤمنين به خودشان اولي است دست امام علي بن ابيطالب را گرفت و بالا برد، تا آن جا كه روايت شده سفيدي زير بغل حضرت مي‌درخشيد و همه قوم او را شناختند.
سپس فرمود: «مَن كنتُ مولاه فعليُّ مَولاهُ» و اين مطلب را سه مرتبه تكرار فرمود.
سپس براي محببين او دعا و براي دشمنانش نفرين نمود و فرمود كه حاضرين و شاهدين، غائبين را از اين ماجرا آگاه نمايندو هنوز متفرق نشده بودند كه جبرئيل امين نازل شد و شريفه:
«اليومَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً»؛[2] را تلاوت فرمود. سپس حضرت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود:
«اللهُ اكبرُ عَلي اِكمالِ الدّينِ وَ اِتمامِ النّعمهِ و رِضَي الرَّبُ بِرِسالتي وَ الوِلايَهُ لَعَليٍّ مِن بَعْدي».
سپس مردم تهنيت گويان هر يك آمدند، در حالي كه در پيشاپيش آنان ابوبكر وعمر بودند، با حضرت مصافحه كردند و چنين تهنيت گفتند.
«بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يَا ابْن ابيطالبٍ. اَصْبَحتَ مولايَ وَ مَولي كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَهٍ»؛ خلافت مبارك باد. مبارك باد بر تو اي فرزند ابيطالب. از اين پس مولاي من و مولاي هر زن و مردي هستي.
دانشمند سني در حالي كه لبخندي مصنوعي مي‌زد گفت: آفرين، ليكن اين تازه آغاز بحث است.
مؤلف: اشكال خود را بيان نما تا پيرامون آن سخن بگويم.
دانشمند سني: شما كلمه «مولي» را چه چيزي معنا كرديد؟
مؤلف: به معناي أولي به تصرف در شئون مؤمنين و سرپرست و حاكم.
دانشمند سني: معلوم مي‌شود كه معاني لغات را نمي‌دانيد. بهتر است ابتدا به كتاب‌هاي لغت رجوع كنيد تا معناي «مولي» برايتان روشن شود. آن گاه براي ادامه بحث تشريف بياوريد.
مؤلف: معاني «مولا» را بيان فرماييد تا استفاده كنيم.
دانشمند سني: احسنت، اكنون از راه صواب در آمدي.
بدان كه مولي از كلماتي است كه مشترك است بين معاني فراوان. شما چه گونه از بين اين همه معاني مولي را به «سرپرست» ترجمه مي‌كنيد؟!
مؤلف: معاني «مولي» را بيان فرماييد.
دانشمند سني: مولي به معناي: ربّ، عمو، إبن، إبن الاخت، مُعتِق، عبد، مالك، منعم ٌعليه، شريك، حليف، صاحب (همراه)، جار (همسايه) نريل (ميهمان) و قريب و... آمده است كه من تمام آن معاني را در خاطر ندارم.
مؤلف: قرائن حاليه (مقاميه) حاكي از آن است كه اگر بپذيريم كلمه «مولي» مشترك است بين معاني بسياري كه بعضي از بزرگان شما گفته‌اند، باز در اين مقام و شأن نزول حديث، جز در معناي «اُولي به تصرف» را نتوان مراد داشت، زيرا: اگر «مولي» را به معناي «رب» (خدا) بگيريم مستلزم كفر است زيرا علي ـ عليه السلام ـ خدا نبود.
و اگر آن را به معناي «عمو»، و «ابن» و «إبن الاخت»، و «مُعْتق» (آزاد كننده غلام) و «عبد» و «مالك»، و «منعمُ عليه» و «شريك» و «حليف» بگيريم بي‌ترديد كذب است زيرا حضرت علي ـ عليه السلام ـ هيچ يك از اوصاف فوق را نداشت. يعني امام علي ـ عليه السلام ـ عمو، پسر، پسر خواهر، آزاده كننده غلام، مالك و... رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نبود.
معناي صاحب (همراه)، و جار (همسايه) و نزيل (ميهمان) و قريب گرفتن از كلمه مولي نيز صحيح نيست، به خاطر سخافت و سبكي خصوصاً در آن اجتماع عظيم و در بين راه و گرما گرم روز و آن وضعيت سخت و مشكل؛ آيا خنده‌دار نيست كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مرادش اين باشد كه هركس من ميهمان، همسايه، و نزديك اويم، علي ـ عليه السلام ـ ، همسايه و ميهمان و نزديك اوست؟!!
و اگر بخواهيم «مولي» را به معناي مُنعِم بگيريم ملازمه‌اي وجود ندارد بين اين كه هر كسي كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بر او انعام كرد، علي ـ عليه السلام ـ نيز بر او انعام نمايد.
اما مولي به معناي ناصر و محِبّ (دوستدار) نيز در اين روايت بي‌معناست چه كلام رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ را خبري بدانيم يا انشايي (امري) چرا كه اين سخن كه «هر كس من دوستدار اويم از اين پس علي دوستدار و ياور اوست خبري يا انشايي (امري) مسئله‌اي مجهول نبود و آن قدر اهميت نداشت تا ابلاغ آن در شرائط سخت و دشوار بر پيامبر گرامي ـ صلّي الله عليه و آله ـ واجب گردد.
بنابر آن چه گفته شد از ميان معاني متعددي كه براي مولي بيان نموده‌ايد معنايي كه مناسب با حال و مقام و شأن نزول و اهميت مطلب باشد جز معناي «ولايت در تصرّف و حكومت» نمي‌تواند باشد. و اين همان است كه «تفتازاني» از علماي بزرگ اهل سنت بدان اقرار نموده ولي گفته روايت غدير متواتر نيست (خدايا به او انصاف مرحمت كن!)
همو گويد: مخفي نيست كه ولايت بر مردم و تولّي و مالكيت براي تدبير امور آنان و تصرف در امورشان همانند تصرف و ولايت نبي، همان امامت است.
اما بعضي قرائن مقاليه:
الف. صدر حديث چنان كه از 64 عالم حافظ از اهل سنت نقل شده چنين است كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود:
«اَلَسْتُ اَولي بِكُم مِنْ اَنفُسِكُم»؛ آيا من از جانتان بر شما اولي نيستم؟ كه همگي گفتند: بلي يا رسول الله.
حال قرينه سخن اين جاست كه حضرت جمله «فَمَن كُنتُ مَولاه فَعَليٌّ مَوْلاه» را بوسيله «فاء» تفريع بر آن اقرار (صدر) متفرع نمود. پس كلمه «مولي» به همان معناي «اَولي» در صدر است.
ب. اين كه حضرت بر اكمال دين در زماني كه جمعيت هنوز متفرق نشده بود و جبرئيل امين آيه شريفه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...» را بر آن حضرت نازل كرد تكبير گفت.
حال سخن اين جاست كه آن چيز چه معنايي بود كه دين بدان به كمال رسيده و نعمت تمام مي‌شود و پروردگار در عرض رسالت بدان راضي مي‌گردد، جز امامتي كه به بركت آن اتمام رسالت و كمال نشر آن استحكام پايه‌هاي آن محقق مي‌گردد.
ج. پيامبر خدا مرگ و رحل اقامت خود را در آينده به مردم ابلاغ نمود و جز اين نيست كه خلاء هائل وجود مبارك آن حضرت تنها با نصب امير مؤمنان علي بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ در مقام ولايت مي‌توانست پر شود.
دانشمند سني: آفرين اي استاد بزرگ. اما خداوند خود مي‌داند كه سؤالي هست كه لحظه‌اي مرا آرام نمي‌كند.
مؤلف: سؤالت را بپرس.
دانشمند سني: اگر حديث غدير در مقام نصب علي ـ عليه السلام ـ بر خلافت و جانشيني و ولايت بعد از پيامبر گرامي اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ دلالت داشت پس چرا صحابه آن را به عنوان محور و مقياس بعد از نبي ـ صلّي الله عليه و آله ـ نگرفتند، و صحيح نخواهد بود كه صحابه و جمهور امت اجتماع نمايند بر رد كردن آن چه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در آن اجتماع عظيم ابلاغ نمود.
مؤلف: هر كس به تاريخ صحابه رجوع نمايد امثال تخلفات صحابه بعد از اوامر پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ را فراوان خواهد يافت كه اكثراً سياسي بوده‌اند[3] و ترك عمل به حديث غدير و اعراض از آن نيز از همين قبيل است و مانند ساير تخلفات صحابه چون تخلف از همراهي با «اسامه» در سريّه‌اي كه به نام او معروف است و نيز اعتراض گروهي از صحابه به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در مورد صلح حديبيه و غيره كه مرحوم «سيد شرف الدين موسوي» صاحب «المراجعات» حدود هفتاد و اندي از تخلفات صحابه را در كتاب ديگرش «النصّ و الاجتهاد» ذكر نموده است.
اشكال اهل سنت آن است كه بر عمل صحابه لباس عصمت پوشاندند، گو اين كه هرگز به اندازه سر سوزني از كتاب و سنت تخلف ننموده‌اند فلذا بر آنان قول به مخالفت با نصّ نبي اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و تنصيص امام علي ـ عليه السلام ـ گران آمد.
سخن كه به اين جا رسيد دانشمند سني عرق شرم از پيشاني خود پاك كرد و آن گاه نگاهي به ساعت خود انداخت و گفت:
استاد! بسيار محظوظ شديم انشاء الله اگر عمري باقي ماند بحث را در فرصتي ديگر پي مي‌گيريم و آن گاه آرام برخاست و رفت.[4]
[1] . مائده، 67.
[2] . مائده، 3.
[3] . ر.ك: داستان‌هاي شرح شرم نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، اثر مؤلف.
[4] . مناظرات علمي، سيد علي حسين قمي، ج 2، ص 156.


امامت امام علي‌(ع) و رسالت پيامبر(ص)

مناظره عالم شيعي با نويسنده وهابي

 
يكي از كالاهاي ارزان كه در عربستان سعودي از چپ و راست شنيده‌‌ مي‌شود، لفظ «شرك» است، «هيئت آمرين به معروف» آن كشور، با كوچكترين دستاويزي، اتّهام شرك را بر مؤمنان روا مي‌دارند، كه گوئي در «قوطي» آن‌ها،‌ جز شرك فروشي و اتّهام به شرك چيز ديگري وجود ندارد، آن‌ها تنها به لفظ و درگيري لفظي به افراد، اكتفا نمي‌كنند، بلكه كتاب‌هاي شيعه را كه محقّقين اسلام نوشته‌اند نيز آماج تيرهاي تهمت خود قرار مي‌دهند، به عنوان نمونه:
در يكي از كتاب‌هاي استاد فقيد شيخ محمّد‌حسين مظفّر(ره) (از محققين و علماي شيعه) اين عبارت آمده است:
«فَكانت الدَّعْوَهُ لَلتَّشيّع لاَبِي‌الحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلامُ مِنْ صاحِبِ‌ الرِّسالَهِ تَمْشي مِنْهُ جَنباً لِجَنْبٍ مَعَ الدَّعْوهِ لَلشَّهادَتَيْنِ : دعوت به پيروي از ابوالحسن‌ علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ دوشادوش دعوت به توحيد خدا و رسالت پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ پيش مي‌رفت».
يكي از نويسندگان وهّابي در كتابي به نام «الشّيعه و التَّشيّع» كه در عربستان سعودي، چاپ و منتشر شده، بر اثر كج‌فهمي (يا خود را به كج‌فهمي زدن) از عبارت فوق چنين نتيجه گرفته و مي‌گويد:
«ان النبيّ حسب دعوي المظفّري كان يجعل علياً شريكاً لَهُ في نبوّته و رسالته : پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ مطابق گفتار مظفّر، علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ را شريك نبوّت و رسالت خود قرار مي‌داد»[1].
مناظره ما با نويسنده مذكور:
اگر اين نويسنده وهّابي،‌ اسير هوي و هوس نبود و خود را به وهّابيان نمي‌فروخت، و اگر از الفباي عقائد شيعه آگاه بود، چنين اعتراض خنده‌آور و مغرضانه‌اي، به نويسنده محقّق شيعه (استاد مظفّر) نمي‌كرد.
اگر چنين عبارتي، دعوت به شرك يا شركت در رسالت است، قبل از او خود قرآن اين كار را انجام نمي‌داد،‌زيرا در قرآن آيه 5 سوره نساء مي‌خوانيم:
«اَطِيْعُوا اللهَ وَ اَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِي الاْمْرِ مِنْكُمْ : اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول خدا و صاحبان امر از خودتان را»
در اين آيه جمله «اُولِي الاَمْرِ» در كنار اطاعت خدا و رسولش، آورده شده است، با توجّه به اين‌كه به اعتراف همگان، علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ از مصاديق روشن «اولي الامر» است.
حال آيا ممكن است كه بگوئيم: رسول خداـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ با خواندن اين آيه به جاي دعوت به توحيد، دعوت به شرك و دوگانگي نموده است؟!
امّا در مورد، دوش به دوش بودن دعوت به رسالت با دعوت به امامت امام علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ، اين يك موضوع قطعي است و معني آن‌، ابلاغ مقام امامت حضرت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ بعد از پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ است، و پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ در فرصت‌هاي مناسب، همان‌گونه كه مردم را به توحيد و رسالت خود، دعوت مي‌نمود، موضوع امامت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ بعد از خود را نيز به مردم ابلاغ مي‌كرد، و اين هيچ ربطي به شرك با شركت در رسالت ندارد.
توضيح اين‌كه: هنگامي آيه 214 شعراء نازل شد كه:
«وَ اَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الاقْرَبِينَ : خويشاوندان نزديكت را انذار كن»
پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ بستگان خود را به مجلس خود دعوت كرد، و در آن مجلس، نبوّت خود را اعلام نمود، آن‌گاه افزود:
«فَاَيُّكُمْ يُوازِرني عَلي هذا الاَمْرِ عَلي اَنْ يَكُونَ اَخِي وَ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي فِيكُمْ : كدام يك از شما مرا بر اين كار كمك مي‌كند، تا برادر و وصي و جانشين من در ميان شما باشد».
در اين هنگام كسي، جز علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ برنخاست و پيامبر ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ پس از دو بار تكرار و نشنيدن پاسخ از كسي، جز از علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ فرمود:
«اِنَّ هذا اَخِي وَ وَصِيّي وَ خَلِيفَتِي فِيكُمْ فَاسْمَعُوا لَهُ وَ اَطِيعُوهْ : اين برادر و وصيّ و جانشين من در ميان شما است، سخن او را بشنويد، و از او اطاعت كنيد».[2]
شيعه به حكم اين تاريخ مي‌گويد، پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ در همان هنگام كه مأمور دعوت به توحيد و دعوت به رسالت خود گرديد، مأمور دعوت به خلافت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ نيز شد.
آيا در اين صورت صحيح است كه بگوئيم؛ شيعه مي‌گويد:
پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ مأمور بود، كه علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ را شريك نبوّت و رسالت خود سازد؟ آيا دعوت به خلافت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ آن هم پس از مرگ، به معني دعوت به نبوّت و رسالت است؟[3] آيا دوش به دوش بودن دعوت به نبوّت، با دعوت به امامت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ بعد از رحلت پيامبر ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ، يعني شركت دادن علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ در اصل رسالت و نبوّت؟!![4]
[1] . الشيّعه والتشيّع، ص 20.
[2] . اين حديث كه به حديث «يوم‌الانذار» معروف است، مدارك متعددي دارد از جمله: تاريخ طبري، ج 2، ص 63 ـ تاريخ ابن اثير، ج 2 ـ تاريخ ابوالفداء، ج 1 و ... (توضيح بيشتر در كتاب احقاق‌الحقّ، ج 4، ص 62 به بعد).
[3] . اقتباس از كتاب آئين وهّابيت، ص 12 تا‌ 14.
[4] . الوهابيه في الميزان، نشر جامعه مدرسين ص 20.

بيان رؤيت خدا در قرآن

مناظره مناظره دانشجو و روحاني شيعي

 
در يكي از مجالس كه جمعي از مؤمنين حضور داشتند، بين يك نفر دانشجو و يك نفر روحاني، مناظره علمي زير، رخ داد:
دانشجو: در چندين مورد از قرآن، از جمله در آيه 143 سوره اعراف[1] چنين مي‌خوانيم كه موسي ـ عليه السّلام ـ به خدا عرض كرد: «رَبِّ اَرِنِي اَنْظُرُ اِلَيْكَ ؛« پروردگارا خودت را به من نشان بده تا تو را ببينم». ولي خداوند در پاسخ او فرمود: «لَنْ تَرانِي : «هرگز مرا نخواهي ديد».
سؤال من اين است: با اين كه ذات پاك خدا، نه جسم است و نه مكان دارد، و نه قابل رؤيت است، حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ كه از پيامبران اولوالعزم و بزرگ است، چرا اين سؤال را كرد؟ با اين‌كه چنين سؤالي حتّي از افراد عادي، ناپسند است.
روحاني: احتمال دارد كه منظور از تقاضاي موسي ـ عليه السّلام ـ مشاهده با چشم دل است، نه مشاهد با چشم سر، موسي ـ عليه السّلام ـ با اين تقاضا مي‌خواست، به يك شهود كامل روحي و فكري برسد، يعني: « خدايا به گونه‌اي كن كه قلبم سرشار از يقين گردد، كه گوئي تو را مي‌نگرم»[2] و بسيار مي‌شود كه كلمه «رؤيت» در اين معني به كار مي‌رود، مثلاً مي‌گوئيم: «من در خودم اين قدرت را مي‌بينم كه فلان كار را انجام دهم»، در حالي كه قدرت، قابل ديدن نيست، بلكه منظور اين است كه من به وضوح، اين حالت را در خودم مي‌يابم.
دانشجو: چنين تفسيري برخلاف ظاهر آيه است، زيرا ظاهر واژه «اَرِِِنِي» (خودت را به من نشان بده ...) مشاهده با چشم سر است، وانگهي از جواب خداوند كه مي‌فرمايد: لَنْ تَرانِي (هرگز مرا نخواهي ديد) فهميده مي‌شود كه تقاضاي موسي ـ عليه السّلام ـ مشاهده با چشم سر بوده است، و اگر منظور شهود روحي و فكري، و ديدار باطني بود، نمي‌بايست كه جواب خدا به موسي ـ عليه السّلام ـ منفي باشد، زيرا خداوند چنين شهودي را به بندگان برجسته‌اش خواهد داد.
روحاني: فرض مي‌كنيم كه موسي ـ عليه السّلام ـ تقاضاي ديدن ذات پاك خدا نموده است، چنان‌كه از ظاهر عبارت فهميده مي‌شود، ولي اگربه تاريخ ماجرا توجه كنيم، چنين به دست مي‌آوريم كه تقاضاي موسي ـ عليه السّلام ـ از زبان قوم خود بود، آن حضرت آن‌چنان در برابر فشار و اصرار قوم قرار گرفت كه ناگزير از زبان آنها اين تقاضا را كرد.
توضيح اين‌كه: پس از هلاكت فرعونيان و نجات بني‌اسرائيل، صحنه‌هاي ديگري بين موسي ـ عليه السّلام ـ و بني‌اسرائيل پديد آمد، يكي از آن صحنه‌ها اين بود كه جمعي از بني‌اسرائيل با تأكيد از موسي ـ عليه السّلام ـ خواستند كه خدا را ببينند، و در غير اين صورت، هرگز به او ايمان نياورند، سرانجام موسي ـ عليه السّلام ـ هفتاد نفر از بني‌اسرائيل را انتخاب كرد، و آنها را همراه خود به ميعادگاه پروردگار (طور) برد، و در آنجا تقاضاي آنها را به درگاه الهي عرضه داشت. خداوند به موسي ـ عليه السّلام ـ وحي كرد: لَنْ تَراني: «هرگز مرا نخواهي ديد.» (اعراف‌ـ 143) و اين پاسخ همه چيز را در اين زمينه، براي بني‌اسرائيل، روشن نمود. بنابراين موسي ـ عليه السّلام ـ از زبان قوم، چنين تقاضايي كرد، زيرا در برابر فشار و اصرار آنها قرار گرفت، از اين‌رو وقتي كه زلزله و صاعقه‌‌اي آمد و همه هفتاد نفر از همراهان موسي ـ عليه السّلام ـ به هلاكت رسيدند، موسي ـ عليه السّلام ـ به خدا عرض كرد: «اَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنّا ؛ «آيا ما را به آنچه سفيهانمان انجام داده‌اند هلاك مي‌سازي؟»، (اعراف ـ 155). تكميل سخن اين‌كه: خداوند به موسي فرمود: «هرگز مرا نخواهي ديد، ولي به كوه (طور) بنگر، اگر در جاي خود باقي ماند، مرا خواهي ديد»، وقتي كه پروردگارش جلوه بر كوه كرد، آن كوه را همسان زمين قرار داد و موسي ـ عليه السّلام ـ مدهوش بر زمين افتاد، وقتي كه به هوش آمد به خدا عرض كرد: «سُبْحانَكَ تُبْتُ اِلَيْكَ وَ اَنَا اَوَّل الْمُؤْمِنينَ ؛ خداوند! تو منزّه هستي ( از اين‌كه قابل ديدن باشي) من توبه كردم و من نخستين مؤمنان هستم» (اعراف ـ 143). جلوه الهي بر كوه، همان نشان دادن آثار الهي، مانند نيروي اتم، يا امواج شديد صاعقه و ... است، كه موجب متلاشي شدن كوه شد، به طوري كه موسي ـ عليه السّلام ـ و همراهان مدهوش شدند، خداوند با اين قدرت‌نمائي خواست به همراهان موسي ـ عليه السّلام ـ بفهماند كه شما قدرت و ظرفيّت تحمّل يكي از آثار خداوند را نداريد، چگونه مي‌خواهيد ذات پاك خدا را بنگريد، شما هرگز نمي‌توانيد با چشم سر، كه جسم و از مادّه است، خداوند را كه مجرّد مطلق است بنگريد. بنابراين با اين جلوه الهي، همراهان موسي ـ عليه السّلام ـ خدا را با چشم دل ديدند، و دريافتند كه نمي‌توان او را با چشم سر ديد. و توبه‌ي موسي ـ عليه السّلام ـ مثل خود تقاضاي ديدن خدا، به نمايندگي از مردم بود، و براي رفع شبهه، لازم بود كه موسي ـ عليه السّلام ـ ايمان خود را آشكار نمايد، و همراهان بدانند كه او هرگز خودش تقاضاي بي‌مورد و خلاف ايمان نكرده، بلكه آن تقاضا را به نمايندگي از آنها نموده است.
دانشجو: از توضيحات شما، سپاسگزارم، در اين مورد قانع شدم، اميدوارم، با اين‌گونه توضيحات منطقي، ساير شبهه‌هاي ما نيز حلّ گردد، شبهه‌ي ديگري دارم كه به خواست خدا در جلسه آينده، مطرح خواهم كرد.
روحاني: جالب اين‌كه غالب مفسّرين اهل تسنّن، در ذيل تفسير «آيه‌الكرسي»( 255 بقره)، شبيه مطلب فوق را در مورد حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ نقل مي‌كنند، كه خلاصه آن اين است: موسي ـ عليه السّلام ـ در عالم خواب، فرشتگان را ديد و از آنها پرسيد آيا پروردگار ما مي‌خوابد؟ (يا در بيداري اين سؤال را كرد)، خداوند به فرشتگانش وحي كرد. نگذاريد موسي ـ عليه السّلام ـ بخوابد، فرشتگان سه بار موسي ـ عليه السّلام ـ را از خواب بيدار كردند و مراقب او بودند كه نخوابد، وقتي كه كاملاً موسي احساس خستگي و نياز به خواب كرد، طبق وحي الهي، دو شيشه پر (از آب) را به دست موسي ـ عليه السّلام ـ دادند، و او با هر دستش يكي از آن شيشه‌ها را نگهداشت، آنگاه فرشتگان موسي ـ عليه السّلام ـ را رها كردند، چند لحظه نگذشت كه خواب موسي ـ عليه السّلام ـ را ربود، همان‌دم شيشه‌ها از دستش افتادند و شكستند . خداوند به موسي ـ عليه السّلام ـ وحي كرد: من آسمانها و زمين را به قدرت خود، نگه مي‌دارم ، فَلَوْ اَخَذَنِي نَوْمٌ اَوْ نُعاسٌ لَزالَتا: ‌«اگر خواب يا چرت، مرا فرا گيرد، آسمانها و زمين از بين مي‌روند»[3] در اينجا اين سؤال مي‌شود، كه چگونه موسي ـ عليه السّلام ـ چنين سؤالي را از فرشتگان نمود، با اين‌كه او پيامبر بود و مي‌دانست كه خداوند در معرض عوارض مربوط به جسم، مانند خواب قرار نمي‌گيرد. فخررازي در پاسخ اين سؤال مي‌گويد: «بر فرض صحّت روايت فوق، ناگزير بايد بگوئيم كه اين سؤال موسي ـ عليه السّلام ـ از زبان قوم نادان (و لجوج) او بوده است».[4]
به عبارت روشنتر: موسي ـ عليه السّلام ـ در برابر فشار و اصرار قوم جاهل خود قرار گرفته، و اين سؤال را از خداوند نموده، تا خداوند با بروز آثاري، آن قوم را هدايت كند، و شكستن شيشه‌ها در دست موسي ـ عليه السّلام ـ گرچه به نظر، حادثه ساد‌ه‌اي است. ولي براي فهماندن عوام. بسيار حادثه عميق و جالب و كاملي خواهد بود. و نيز ممكن است گفته شود، در ميان قوم موسي ـ عليه السّلام ـ افرادي اين‌گونه ترديد و سؤال را داشتند، و موسي ـ عليه السّلام ـ براي هدايت آنها، اين‌گونه سؤالات را از خدا مي‌نمود، تا پاسخ عيني خداوند، قوم او را از گمراهي نجات دهد.[5]
[1] . آيه 55 ، 56 بقره، ، 153 نساء و 155 سوره اعراف، نيز اين مطلب آمده است.
[2] . چنان‌كه حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ در مورد دريافت حقيقت معاد، چنين تقاضائي نمود، (بقره، 260).
[3] . تفسير روح البيان، ج1، ص 400 ـ تفسير قرطبي، ج2، ص 1018ـ تفسير فخررازي، ج7، ص 9.
[4] . تفسير فخررازي، ج7، ص 9.
[5] . يكصدو يك مناظره، احمد صمدي اشتهاردي، ص 383.

مناظرات علما و بزرگان شیعه 5

جواز صلوات بر ائمه اطهار(ع)

مناظره دكتر تيجاني و استاد منعم (دانشمند سني)

 
اشاره:
مي‌دانيم كه اهل تسنّن وقتي كه نام علي ـ عليه السّلام ـ را مي‌برند، بجاي «عليه السّلام» مي‌گويند: كرّم الله وجهه: «خداوند مقامش را ارجمند كند» (در حالي كه در مورد ساير صحابه رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ) مي‌گويند «رضي الله عنه» يعني: «خدا از آن‌ها راضي شود»،‌ زيرا خود آن‌ها معتقدند كه امام علي ـ عليه السّلام ـ گناهي نكرده تا درباره‌اش «رضي الله عنه» گفته شود، بلكه بايد درباره‌ علي ـ عليه السّلام ـ گفت: «خدا بر مقامش بيفزايد» اينك اين سؤال پيش مي‌آيد كه چرا با ذكر نام علي ـ عليه السّلام ـ ، جمله «عليه السّلام» نمي‌گويند؟، براي پاسخ به اين سؤال به مناظره زير توجه كنيد:
«دكتر تيجاني سماوي» كه از اهل تسنن بود، در مسير خود از قاهره به عراق، در ميان كشتي، دوستي دانشمند پيدا كرد به نام «استاد منعم» كه از اساتيد دانشگاه و دانشمندان شيعه از اهالي عراق بود آن دو، در كشتي با هم گفتگو مي‌كردند، دكتر و استاد منعم در ميان كشتي و سپس در عراق، گفتگو و مناظرات بسيار كردند، يكي از آن‌ها اين بود كه روزي در خانه «استاد منعم» در بغداد، چنين مناظره شد:
دكتر سماوي: شما شيعيان مقام علي ـ عليه السّلام ـ را به قدري بالا مي‌بريد كه او را در رديف پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ قرار مي‌دهيد، زيرا بعد از نام او به جاي كرّم الله وجهه و... جمله «عليه السّلام» يا «عليه الصلاه و السلام» مي‌گوئيد، با اين‌كه سلام و صلوات، مخصوص پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ است.
چنانكه در قرآن مي‌خوانيم:
«إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً» «همانا خداوند و فرشتگان بر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ درود مي‌فرستند، اي كساني كه ايمان آورده‌ايد بر اودرود بفرستيد و سلام دهيد و تسليم فرمانش باشيد»[1]
استاد منعم: آري درست گفتي ما هنگامي كه نام اميرمؤمنان علي ـ عليه السّلام ـ و ساير امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ را مي‌بريم، «عليه السّلام» مي‌گوئيم، ولي اين به آن معني نيست كه ما آن‌ها را پيامبر و يا در درجه پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ مي‌دانيم.
دكتر سماوي: پس به چه دليل بر آن‌ها سلام و صلوات مي‌فرستيد؟
استاد منعم: به دليل همين آيه‌اي كه خوانده شد «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ...»[2]
آيا تفسير اين آيه را خوانده‌اي؟ مفسران شيعه و سنّي به اتّفاق نقل مي‌كنند: هنگامي كه اين آيه نازل شد، جمعي از اصحاب از پيامبر پرسيدند: «اي رسول خدا اصل سلام بر تو را فهميديم ولي نفهميديم چگونه بر تو درود و صلوات بفرستيم؟»
پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ در پاسخ فرمود:‌ بگوئيد:
«اَلّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ كَما صَلَّيْتَ عَلي اِبْراهيِمَ وَ آلِ اِبْراهِيمَ وَ آلِ اِبْراهِيمَ فِي الْعالَمِينَ اِنَّكَ حَمِيدٌ مَجيِدٌ»: «خدايا درود و رحمت بفرست بر محمّد و آل محمّد،‌ همان گونه كه بر ابراهيم و آل ابراهيم در ميان جهانيان درود و رحمت فرستادي،‌ تو ستوده و اجابت‌كننده هستي»[3]
نيز فرمود: «لا تُصَلُّوا عَلَيَّ الصَّلاَ الْبَتْراء»: «هرگز بر من صلوات ناقص نفرستيد».
پرسيدند:‌ «صلوات ناقص چيست؟»
فرمود: «اين‌كه فقط بگوئيد «اللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّد» (بدون دنباله آن) ناقص است،‌ بلكه بگوئيد: «اَللهُمَّ صَلَّ عّلي مُحَمَّدٍ وَ آل مُحَمَّدٍ» كه صلوات كامل است».[4]
در روايات متعدّد آمده كه صلوات كامل بفرستيد و جمله «آل محمّد» را در آخر آن، حذف نكنيد، ‌و حتّي در تشهّد نماز،‌تمام فقهاي اهل‌بيت‌ـ‌عليها السّلام‌ـ آن را واجب،‌ مي‌دانند،‌ و از فقهاي اهل تسنّن، امام شافعي آن را در تشهّد دوّم نمازهاي واجب، واجب مي‌داند[5] جالب اين‌كه شافعي بر همين فتوا،‌ در شعر معروف خود چنين تصريح مي‌كند:
يااَهْلَ بَيْت رَسُولِ اللّه حُبُّكُمُ
فَرْضٌ مِنَ اللّه فِي الْقُرآنِ اَنْزَلَهُ
كَفاكُمُ مِنْ عَظِيمِ الْقَدْرِ اِنَّكُمُ
مَنْ لَمْ يُصَلِّ عَلَيكُمْ لاصلاهَ لَهُ
: «اي اهل بيت رسول خدا! دوستي شما فريضه‌ و واجبي است كه خداوند در قرآن، آن را نازل كرده كه خداوند در قرآن،‌ آن را نازل كرده است،‌ در مقام و عظمت شما همين بس كه هر كس در نماز بر شما صلوات نفرستد، نمازش باطل است»[6].
دكتر سماوي در حالي كه سخت تحت تأثير قرار گرفته بود، و اين گفتار مستدل بر قلبش نشسته بود، گفت: در اين جهت مي‌پذيرم كه آل محمّدـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ شريك در صلوات پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ هستند، و ما هم وقتي كه صلوات بر پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ مي‌فرستيم، اصحاب و آل آن حضرت را نيز شريك در صلوات مي‌سازيم،‌ ولي اين را قبول نداريم كه اگر تنها نام علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ ذكر شد بگوئيم «ـ‌عليه السّلام‌ـ» يا «سلام خدا بر او».[7]
استاد منعم: آيا كتاب صحيح بخاري را قبول داريد؟
دكتر سماوي: آري،‌ ابن كتاب را امامي عالي مقام از امامان مورد قبول اهل تسنّن،‌ تأليف نموده، و صحيح‌ترين كتاب بعد از قرآن است.
استاد منعم، كتاب صحيح بخاري را از كتاب‌خانه‌اش آورد و صفحه‌اي از آن را گشود و به من داد تا بخوانم،‌ ديدم در آن صفحه نوشته:
«فلان شخص ما را حديث كرد، از فلان شخص ديگر و او از علي عليه السلام» من تا جمله «ـ‌عليه السّلام‌ـ» را ديدم تعجّب كردم،‌ باور نمي‌كردم كه حقيقت داشته باشد،‌با خود مي‌گفتم نكند اين كتاب،‌ صحيح بخاري نباشد، سراسيمه بار ديگر آن را گرفتم و دقيق خواندم، ديدم همان است كه ديده بودم،‌ شك و ترديد بر طرف گرديد.
استاد منعم، صفخه ديگري از كتاب صحيح بخاري را گشود، كه در آن نوشته شده بود: «علي بن‌الحسين عليه‌السلام ما را حديث كرد». ديگر هيچ جوابي نداشيم جز اين‌كه شگفت‌زده بگويم: سبحان اللّه! بعداً من بار ديگر با نا‌باوري كتاب صحيح بخاري را ورق زدم، ديدم در مصر توسّط «انتشارات شركت حلبي و فرزندان» چاپ شده است ... به هر حال راهي جز پذيرفتن حقيقت نداشتم[8]
[1] . سوره احزاب، آيه 56.
[2] . سوره احزاب، آيه 56.
[3] . صحيح بخاري، ج 6،‌ ص 151 ـ صحيح مسلم،‌ ج 1، ص 305.
[4] . الصّواعق‌المحرقه، ص 144.
[5] . شرح نهج‌البلاغه‌ ابن ابي‌الحديد، ج 6، ص 144.
[6] . المواهب زرقاني، ج 7، ص 7 ـ تذكره علامه، ج 1، ص 126.
[7] . نگارنده گويد: در قرآن در آيه 130،‌ سوره صافّات مي‌خوانيم: «سَلامٌ عَلي آل ياسِين» (سلام بر آل ياسين)، از ابن عباس نقل شده كه منظور از آل ياسين آل محمّدـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ هستند، بنابراين مطابق قرآن،‌ رواست كه با ذكر هر يك از امامان آل محمّدـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ، بگوئيم: «ـ‌عليه السّلام‌ـ».
حتي افرادي از علماي متعصّب اهل تسنّن مثل «ابن روزبهان»، كه به اشكال تراشي معروف است،‌ قبول دارد كه منظور از «آل ياسين»، آل محمّدـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ هستند.
جالب اين‌كه در سوره صافّات بر افرادي مانند نوح (آيه 79) و ابراهيم (آيه 109) و موسي و هارون (آيه 120) و همه مرسلين (آيه 181) سلام شده است، از اين مطلب مي‌توان فهميد، كه آل محمّدـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ در رديف پيامبران هستند،‌ و آيه مذكور دليل بر افضليت و امامت آل محمّدـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ است. (دلائل‌الصدق ج 2، ص 398).
[8] . ثَمَّ اهتَدَيْتُ، دكتر محمّد تيجاني‌،‌ ص 65، (با تلخيص و اقتباس).

شيعه و عبوديت ـ امين بودن جبرئيل

مناظره دكتر تيجاني با آيت الله العظمي خوئي(ره)

 
دكتر تيجاني سماوي مي‌گويد: آنگاه كه سنّي بودم و تازه به نجف اشرف وارد شده بودم، توسّط دوستم به محضر آيت الله العظمي سيّد ابوالقاسم خوئي(ره) راه يافتم، دوستم چيزي دم‌گوش سيّد (آيت الله خوئي) گفت، سپس به من اشاره كرد تا در كنار آيت الله خوئي بنشينم، در آنجا نشستم، دوستم اصرار كرد تا نظر خود و مردم تونس را در مورد شيعيان، براي آيت الله خوئي تعريف كنم...
گفتم: شيعه در نزد ما، از يهود و نصاري هم بدترند، زيرا يهود و نصاري، خدا را مي‌پرستند و به موسي ـ عليه السّلام ـ و عيسي ـ عليه السّلام ـ معتقدند، ولي ما آنچه را كه از شيعيان مي‌دانيم اين است كه آنها علي ـ عليه السّلام ـ را مي‌پرستند و عبادت مي‌كنند، و او را تنزيه و تقديس مي‌نمايند، و در ميان شيعيان، گروهي نيز هستند كه خدا را مي‌پرستند ولي مقام علي ـ عليه السّلام ـ را تا درجه رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ بالا مي‌برند، تا آنجا كه مي‌گويند: بنا بود جبرئيل قرآن را نزد علي ـ عليه السّلام ـ بياورد، ولي خيانت كرد و نزد پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ برد (و مي‌گويند، جبرئيل امين، خيانت نمود). آيت الله خوئي، لحظه‌اي سرش را پائين انداخت و سپس فرمود: ‌«ما گواهي مي‌دهيم كه جز خدا، معبودي نيست، و محمّد ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ رسول خدا است، درود خدا بر او و آل پاكش باد، و گواهي مي‌دهيم كه علي ـ عليه السّلام ـ بنده‌اي از بندگان خدا است»، آنگاه به حاضران نگاه كرد و در حالي كه به من اشاره مي‌نمود گفت: «اين بيچاره‌ها را ببينيد كه چگونه فريب شايعه‌ها و تهمتهاي دروغين مي‌‌خورند، اين چندان عجيب نيست، بلكه بدتر از اين را هم از ديگران شنيده بودم»، «لاحولَ و لا ‌قوّه الاّ بِاللّهِ العَليّ العظيم»، آنگاه به من رو كرد و فرمود: «آيا قرآن خوانده‌اي؟».
گفتم: هنوز ده سال از عمرم نگذشته بود كه نيمي از قرآن را حفظ كرده بودم.
فرمود: آيا مي‌داني كه همه گروههاي اسلامي، صرف‌نظر از اختلاف مذاهبشان، درباره حقّانيّت قرآن، اتّفاق‌نظر دارند، و قرآني كه در نزد ما است، همان قرآني است كه در نزد شما است.
گفتم: آري، اين را مي‌‌دانم.
فرمود: آيا اين آيه را خوانده‌اي كه: «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ؛‌ و محمّد ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ نيست، جز رسولي كه قبل از او پيامبراني ديگر آمده بودند»، (آل عمران ـ 44). نيز مي‌فرمايد: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَي الْكُفّارِ... ؛ محمّد رسول خدا است و آنان‌كه با او هستند، نسبت به كافران سخت و قاطع هستند»، (فتح ـ 29). و نيز مي‌فرمايد: «ما كانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَلكِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ ؛ محمّد ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ پدر هيچ‌كدام از شما نبود، ولي رسول خدا و خاتم پيامبران بود»، (احزاب ـ 40).
فرمود: آيا اين آيات را خوانده‌اي؟
گفتم: آري، اين آيات را مي‌شناسم.
فرمود: در ميان اين آيات، پس علي ـ عليه السّلام ـ كجاست؟ (مي‌بيني كه سخن از رسالت پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ است نه علي ـ عليه السّلام ـ و ما و شما هر دو گروه، قرآن را قبول داريم) بنابراين چگونه به ما تهمت مي‌زنيد كه ما علي ـ عليه السّلام ـ را تا درجه پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ بالا مي‌بريم؟
من سكوت كردم، و جوابي ندادم.
آنگاه افزود: در مورد خيانت جبرئيل (كه تهمت مي‌زنيد ما شيعيان مي‌گوئيم، جبرئيل خيانت كرد)، اين تهمت از تهمت اوّلي سنگينتر است، مگر نه اين است كه وقتي جبرئيل بر پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ (در آغاز بعثت) نازل شد، علي ـ عليه السّلام ـ كمتر از ده سال بود، پس چگونه جبرئيل اشتباه مي‌كند و بين محمّد ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ و علي ـ عليه السّلام ـ فرق نمي‌گذارد؟ سكوت كردم و در فكر خود، صحّت گفتار منطقي آيت الله خوئي را دريافتم، ايشان افزودند: «ضمناً به تو بگويم كه شيعه تنها گروه از ميان ساير گروههاي اسلامي است كه به عصمت پيامبران و امامان ـ عليه السّلام ـ معتقد است، قطعاً جبرئيل نيز كه «روح‌الامين» است، از هر اشتباهي مصون مي‌باشد».
گفتم: پس اين شايعه‌ها چيست؟
فرمود: اينها تهمت و نسبتهاي ناروائي است كه براي تفرقه و جدائي مسلمانان، جعل كرده‌‌اند، تو بحمدالله انسان عاقلي هستي، و مسائل را به خوبي تشخيص مي‌دهي، اكنون در بين شيعيان، گردش كن و حوزه علميّه شيعه را از نزديك ببين و دقّت كن كه آيا چنين نسبتهائي در ميان آنها وجود دارد؟ من در نجف اشرف بودم، چيزهائي را دريافتم و به تهمتهاي ناجوانمردانه كه به شيعيان زده مي‌شود پي بردم... .[1]
[1] . اقتباس و تلخيص از «آنگاه ... هدايت شدم»، دكتر محمّد تيجاني، ص 76.

حديث غدير و خلافت امام علي(ع)

مناظره دكتر تيجاني و دانشمند تونسي (سني)

 
دكتر محمّد سماوي تيجاني پس از آنكه با تحقيق و آگاهي كامل، شيعه شد، مي‌گويد: با يكي از دانشمندان اهل تسنّن در كشور تونس به گفتگو پرداختيم،‌ در اين گفتگو و مناظره به او چنين گفتم:
آيا شما حديث غدير را قبول داريد؟ (كه پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ در صحراي غدير در حضور بيش از صد هزار نفر مسلمان، فرمود: «مَنْ‌ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَليٌّ مَوْلاهُ : كسي كه من مولاو رهبر او هستم،‌علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ مولاو رهبر او است».
دانشمند تونسي: آري قبول داريم،‌حديث صحيح مي‌باشد، من در مورد قرآن،‌ تفسيري نوشته‌ام، اتّفاقاً (به مناسبت آيه 67 مائده) حديث غدير را مطرح كرده‌ام، و به صحّت آن اعتراف نموده‌ام.
آنگاه تفسيرش را به من داد، و همان‌جا را كه حديث غدير را ذكر كرده بود، به من نشان داد، ديدم در آن كتاب بعد از ذكر حديث غدير چنين نوشته است:
«شيعيان معتقدند كه اين حديث (غدير) به روشني صراحت بر صحّت خلافت سيّد ما علي ‌(كَرَّمَ اللّهُ وَجْهَهُ) به‌جاي پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ دارد، ولي اين عقيده (يعني دلالت اين حديث بر خلافت علي عليه السّلام) از نظر اهل تسنّن،‌ باطل است،‌زيرا با خلافت آقاي ما ابوبكر صديق و آقاي ما عمر فاروق و آقاي ما عثمان صاحب دونور (دو همسر كه هر دو دختران پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ بودند) منافات دارد، پس لازم است كه از ظاهر صراحت حديث دست برداريم و آن را تأويل كنيم (يعني به گونه‌ ديگر معني كنيم و بگوئيم منظور از «مَوْلي» (رهبر نيست بلكه به معني) دوست و ياور مي‌باشد، چنان‌كه چنين لفظ در قرآن به معناي دوست و ياور آمده است، و خلفاي راشدين (ابوبكر و عمر و عثمان) و اصحاب بزرگ پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ نيز از اين لفظ (مولي) چنين فهميده‌اند،‌ سپس تابعين و علماي مسلمين،‌ همين مطلب را پيروي نموده و پذيرفته‌اند، بنابراين اعتباري به عقيده شيعيان نيست ... »
دكتر سماوي: آيا اصل ماجراي غدير خُم، در تاريخ رخ داده است يا نه؟
دانشمند تونسي:‌آري، اگر رخ نمي‌داد علماء و محدّثان،‌آن را نقل نمي‌كردند.[1].
دكتر سماوي: آيا شايسته است كه رسول خداـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ بيش از صد هزار نفر از اصحاب خود را (پس از سفر حجّ) ـ با اين‌كه در ميان آن‌ها زنان و سالخوردگان بودند ـ در صحراي بسيار داغ در برابر تابش سوزان خورشيد،‌ نگهدارد و براي آن‌ها خطبه طولاني بخواند، فقط براي اين‌كه به آن‌ها بگويد: «علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ دوست و ياور شما است؟»،‌ آيا چنين تأويل و توجيهي را براي دست برداشتن از ظاهر و صريح حديث غدير، مي‌پسنديد؟
دانشمند تونسي: بعضي از اصحاب،‌از ناحيه علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ (در جنگها) صدمه ديده بودند،‌و بعضي كينه و عداوت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ را در دل داشتند،‌ پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ با مطرح كردن ماجراي غدير خواست كينه آنها را نابود سازد و به آن‌ها تفهيم كند كه علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ دوست و ياور شما است، تا آن‌ها علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ را دوست بدارند و با او دشمني نكنند.[2]
دكتر سماوي: مطرح كردن مسأله دوستي علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ اقتضا نمي‌كند كه پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ آن‌همه جمعّيت را در بيابان داغ نگه‌دارد، و نماز جماعت بخواند و سپس خطبه طولاني ايراد نمايد، و در فرازهاي خطبه مطالبي بگويد كه مناسب با مقام رهبري براي علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ است نه موضوع دوستي و ياوري علي!
مثلاً يكي از فرازهاي خطبه اين است كه پيامبر ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ در آغاز خطبه به حاضران رو كرد و فرمود:‌ «اَلَسْتَ اَوْلي بِكُمْ مِن اَنْفُسِكُمْ : آيا من از جان شما به شما اَوْلَويّت ندارم؟». حاضران اقرار كردند كه: «آري چنين اولَويّتي داري»: واژه «اولي» معني واژه «مولي» را كه در حديث غدير آمده، توضيح مي‌دهد كه منظور مقام رهبري است.
وانگهي اگر آنچه شما مي‌گوئيد را ملاك قرار دهيم، براي پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ ممكن بود كه دشمنان علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ و آنان را كه كينه علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ را در دل داشتند، احضار كند و به آن‌ها بفرمايد: «علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ دوست و ياور شما است» و غائله تمام مي‌شد، بي آن‌كه آن‌همه جمعيّت را در بيابان داغ خسته و كوفته، مدّتي طولاني نگه دارد، انسان خردمند هرگز نمي‌پذيرد كه پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ به خاطر بيان اين‌كه: علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ دوست و ياور شماست بيش از صد هزار نفر را در بيابان خشك و سوزان نگه‌دارد.
از اين‌رو خود ابوبكر و عمر نيز از واژه «مولي» مسأله رهبري امام علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ را فهميدند، و در همان صحراي غدير نزد علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ آمده و به او چنين تبريك گفتند:
«بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يَابْنَ اَبِي طالِبٍ اَصْبَحْتَ مَوْلايَ وَ مَوْلا كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَهٍ : به به به تو اي پسر ابوطالب كه مولاي من و مولاي هر مرد و زن مسلمان شدي»، كه به حديث تبريك و تهنيت معروف است، و اين حديث را دانشمندان بزرگ اهل تسنّن و شيعه نقل كرده‌اند».[3]
اينك مي‌پرسيم كه آيا يك دوستي ساده، جاي اين را دارد كه عمر و ابوبكر به علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ با تعبير فوق، تبريك بگويند، و يا پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ بعد از خطبه اعلام كند كه اي مسلمانان!
«سَلِّمُوا عَلَيْهِ بِاِمْرَهِ الْمُؤْمِنينَ : بر علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ به عنوان رئيس مؤمنان، سلام كنيد»
به علاوه، پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ ماجراي غدير را بعد از نزول آيه 67 سوره مائده عنوان كرد كه در آن آيه مي‌خوانيم:
«اي پيامبر! آن‌چه از طرف پروردگارت برتو نازل شده‌ است به مردم ابلاغ كن و اگر نكني رسالت خدا را انجام نداده‌‌اي»
آيا مسأله دوستي، آنقدر در سطح بالا بود كه اگر پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ آن را مطرح نمي‌كرد، اصلاً رسالتش را ابلاغ ننموده بود؟!
دانشمند تونسي: پس چرا بعد از رحلت پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ مسلمانان و خلفا با علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ بيعت نكردند؟ آيا گناه كردندو با فرمان رسول خدا مخالفت نمودند، «اَسْتَغْفِرُ اللّهَ» از اين سخن!
دكتر سماوي: وقتي كه خود علماي اهل تسنّن در كتاب‌هاي خود گواهي مي‌دهند كه اصحاب رسول خدا‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ چند دسته بودند، بعضي با اوامر پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ در عصر خودش، مخالفت نمودند[4]، بنابراين جاي تعجّب نيست كه بعد از رحلت رسول خدا‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ با آن حضرت مخالفت نموده باشند، وقتي كه (مطابق نقل شيعه و سنّي) اغلب مسلمين در مورد اين كه پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ ، ‌نوجواني به نام «اُسامه بن زيد» را فرمانده لشگر كرد، به خاطر اين كه سنّ كم داشت، ايراد نمودند ‌ـ ‌با اين‌كه پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ او را امير لشگر براي جنگ محدود، براي مدّت كوتاه نمود ‌ـ چگونه مقام رهبري مطلق علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ را كه سنّش از ديگران كمتر بود‌(حدود 33 سال داشت) براي تمام مدّت عمرش مي‌پذيرند، و تو خود قبلاً اقرار كردي كه بعضي از اصحاب، نسبت به علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ كينه و عداوت داشتند‌(پس چنين نبود كه همه اصحاب قلب صاف داشته باشند).
دانشمند تونسي: اگر علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ مي‌دانست كه پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ او را خليفه خود قرار داده است، بعد از رسول خدا‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ سكوت نمي‌كرد، بلكه با آن شجاعت و صلابت بي‌نظيري كه داشت، از حقّ خود دفاع مي‌نمود.
دكتر سماوي: آقاي من‌! اين بحث، بحث ديگري است، كه نمي‌خواهم وارد آن شوم، وقتي كه تو حديث صريح را تأويل مي‌كني، با بحث درباره سكوت امام علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ چگونه قانع مي‌شوي؟!
دانشمند تونسي لبخندي زد و گفت: «سوگند به خدا من از كساني هستم كه علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ را برتر از ديگران مي‌دانم، اگر كار در دست من بود هيچ كس را بر علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ مقدّم نمي‌داشتم، زيرا او «مَدينه العلم و اسدالله الغالب» (شهر علم نبوّت و شير پيروز خدا) است، ولي خدا چنين خواسته، بعضي را مقدّم مي‌دارد و بعضي را تأخير مي اندازد، درباره مشيّت (و قضا و قدر) الهي چه بگويم؟» من نيز لبخندي زدم و گفتم: بحث «قضا و قدر» نيز موضوع ديگري است و ربطي به بحث ما ندارد.
دانشمند تونسي: «من بر عقيده خود باقي هستم و آن را تغيير نخواهم داد».
آري به اين ترتيب، از موضوعي به موضوع ديگر مي‌پريد، بي‌آنكه موضوع اوّل كامل شود، و اين خود دليل درماندگي او، و آنان است كه در برابر استدلال طفره مي‌روند...[5]
[1] . مدارك و اسناد اين حديث در كتب اهل تسنّن به طور مشروح آمده، به جلد اوّل الغدير مراجعه شود.
[2] . در اين‌جا بايد به اين دانشمند تونسي گفت: اگر بنا است علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ را دوست بدارتد، يكي از طرق دوستي اين است كه سخن علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ را بپذيرند و با پذيرش سخن او، او را خشنود سازند، در حالي كه آن حضرت بعد از رسول خدا‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ ادّعاي خلافت كرد، سخنش را رد كردند و با اجبار او را براي بيعت بردند، يارانش را سرزنش كرده و بعصي از آن‌ها (مثل سلمان) را كتك زدند.
[3] . مسند احمدبن حنبل، ج 4، ص 281 ـ علاّمه اميني در كتاب الغدير،‌ جلد اوّل، اين حديث را از شصت نفر از علماي اهل سنّت نقل كرده است.
[4]. صحيح بخاري و صحيح مسلم، مخالفت بعضي از اصحاب با پيامبر‌‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ را در ماجراي«صلح حُدَيْبِيَّه» و فاجعه روز پنجشنبه كه عمر گفت: پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ هذيان مي‌گويد و ... ذكر نموده‌اند.
[5] . مع الصّادقين، دكتر محمد تيجاني، ص 58 با تلخيص و تكميل.


اهل بيت پيامبر (ص) چه كساني هستند؟

مناظره دكتر تيجاني با قاضي مدينه

 
دكتر سيد محمد تيجاني مي‌گويد: در مدينه به مسجد النبي مشرّف شدم. در آن جا ديدم يكي از خطباء در ميان عده‌اي از نمازگزاران نشسته، درس مي‌دهد، در مجلس درس او شركت نمودم. او برخي از آيات قرآن را تفسير مي‌كرد؛ از گفتار حاضران فهميدم كه او قاضي مدينه است، هنگامي كه درس او به پايان رسيد، برخاست و به راه افتاد. وقتي كه خواست از مسجد خارج شود، جلو رفتم و او را متوقف كردم و پرسيدم:
«استاد! لطفاً بفرماييد منظور از «اهل بيت» در اين آيه كيست؟
«إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»؛[1] خداوند مي‌خواهد كه پليدي و گناه را از شما اهل بيت دور سازد و شما را كاملاً پاك سازد.
قاضي بي‌درنگ پاسخ داد: «مقصود، زنان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، چنان كه آغاز همين آيه، خطاب به زن‌هاي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‌باشد كه مي‌فرمايد:
«وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّهِ الْأُولى»؛ اي همسران پيامبر! در خانه‌هاي خود بمانيد و همچون زمان جاهليت نخستين (در ميان مردم) آشكار نشويد و... .
گفتم: علماي شيعه مي‌گويند: مقصود از آيه، علي ـ عليه السلام ـ و فاطمه ـ سلام الله عليها ـ و حسن و حسين ـ عليهم السلام ـ است.
قاضي: پاسخ علماي شيعه غلط است زيرا چنان كه گفتم آغاز آيه مربوط به زنان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است و در آيه قبل صريحا خطابه به آنها شده است: يا نساءَ النبي... يعني (اي زنان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ).
تيجاني: هر چه كه در آغاز اين آيه و آيه قبل در مورد زنان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آمده، با واژه جمع مؤنث، ذكر شده، مانند: «لَسْتُنَّ»، «فلا تَخْضَعْنَ»، «بُيُوتَكُنَّ»، «لاتَبَرَّجْنَ»، «اَقِمْنَ»، «آتينَ»، «اَطِعْنَ» ولي همين كه به قسمت آخر آيه مي‌رسد، سياق آيه عوض مي‌شود. ضميرهاي آن به صورت «جمع مذكر» ذكر مي‌شود، مانند: «عَنْكُم» و «يُطَهِّرَكُم».
قاضي عينك خود را بالا زد و به جاي اين كه جواب استدلالي بدهد نگاه معناداري به من كرد و گفت: زنهار از افكار زهرآلود شيعيان! چرا كه آنان؛ به اميال خودشان، آيات قرآن را تأويل مي‌كنند!!»[2]
مؤلف گويد: براي تكميل بحث مي‌گوييم: اولاً معلوم است آيات قرآن پشت سرهم و به شكل قرآنهاي مكتوب كنوني نازل نشده بلكه به مناسبت‌هاي مختلف، آيات مختلف نازل مي‌شد و لذا ما دليلي نداريم كه آيه «تطهير» همراه با ‌آيات قبل و بعدش نازل شده باشد بلكه از روايات استفاده مي‌شود كه اين قسمت از آيه، به طور جداگانه نازل شده و سپس در عصر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در كنار اين آيات قرار گرفته است.[3]
به علاوه، روايات زيادي از فريقين دلالت دارد كه مراد از اهل بيت در آيه مورد بحث، پنج تن «آل عبا» هستند و اين مطلب حتي از عايشه و امّ سَلَمه و ساير زنان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل شده است.[4]
[1] . احزاب، 33.
[2] . آن گاه... هدايت شدم، ص 114 و 115.
[3] . تفسير الميزان، ج 16، ص 114 و 115.
[4] . شواهد التنزيل، ج 2، ص 11 و 25 به بعد.

 

سجده بر مهر و تربت امام حسين ـ عليه السلام ـ

مناظره محمد مرعي انطاكي با دانشمند اهل سنت

 
يكي از علماي اهل تسنن كه از فارغ التحصيلان دانشگاه «الازهر» مصر است به نام «شيخ محمد مرعي انطاكي» از اهالي سوريه بر اثر تحقيقات دامنه‌دار به مذهب تشيّع گرديد و در كتابي به نام «لِماذا اختَرْتُ مَذْهَبَ التَّشَيُّع» علل گرايش خود را با ذكر ملاك متقن بيان نموده است. ما در اين جا به يكي از مناظرات او با دانشمندان اهل سنت پيرامون سجده بر مهري كه از تربت حسيني ـ عليه السلام ـ است مي‌پردازيم.
چند نفر از دانشمندان اهل تسنّن كه بعضي از آنها از دوستان سابق محمد مرعي در دانشگاه الازهر بودند به ديدن او آمدند و گفتگويي به شرح زير با او انجام شد.
علماء سني: شيعيان بر تربت حسيني سجده مي‌كنند و لذا مشرك هستند زيرا سجده بر غيرخدا حرام است.
محمد مرعي: سجده بر تربت، شرك نيست، زيرا شيعيان بر تربت براي خدا سجده مي‌كنند نه براي خود مهر، به عبارت روشن‌تر حقيقت سجده، نهايت خضوع در برابر خداوند است، نه در برابر مهر.
يكي از علماء سني: اگر مطلب چنين است كه مي‌گويي، چرا شيعيان اصرار دارند كه بر تربت حسيني سجده نمايند؟ چرا بر ساير چيزها سجده نمي‌كنند؟
محمد مرعي: اين كه ما بر خاك سجده مي‌كنيم، بر اساس حديثي است كه مورد اتفاق همه فرقه‌هاي اسلامي است كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «جُعِلَتْ لِي الارضُ مَسجِداً و طَهوراً»؛ (زمين براي من سجده گاه و پاكيزه قرار داده شده است.)
بنابراين به اتفاق همه مسلمين، سجده بر خاك جايز است. از اين رو ما بر خاك سجده مي‌كنيم.
عالم سني: چگونه مسلمانان بر اين امر اتفاق نظر دارند؟
محمد مرعي: هنگامي كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ از مكه به مدينه هجرت كرد، در همان آغاز، به ساختن مسجد دستور داد. آيا اين مسجد فرش داشت؟
عالم سني: نه، فرش نداشت.
محمد مرعي: پس پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و مسلمانان بر چه چيزي سجده مي‌كردند؟
عالم سني: بر زميني كه از خاك، فرش شده بود، سجده مي‌كردند.
محمد مرعي: بعد از رحلت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مسلمانان در عصر خلافت ابوبكر و عمر و عثمان بر چه سجده مي‌كردند؟ آيا مسجد فرش داشت؟
عالم سني: نه فرش نداشت. آنها نيز بر خاك زمين مسجد سجده مي‌كردند.
محمد مرعي: بنابراين اعتراف كردي، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در همه نمازهاي خود بر زمين خاكي سجده كرد و هم چنين مسلمانان در عصر او و در عصر بعد از او تا مدت‌ها بر روي خاك سجده مي‌كردند.
بنابراين بايد گفت قطعاً سجده بر خاك صحيح است.
عالم سني: آري، ولي اشكال من اين است كه شيعيان، تنها بر خاك سجده مي‌كنند.‌‌ آن هم خاكي كه از زميني گرفته و به صورت مهر درآورده و آن را در جيب خود مي‌نهند و با خود حمل مي‌كنند و در زمين ديگر مي‌نهند و بر آن سجده مي‌نمايند.
محمد مرعي: اولاً، به عقيده شيعه، بر هر چيزي كه زمين گفته شود جايز است، خواهد سنگ باشد و خواه خاك.
ثانياً، نظر به اين كه شرط است محل سجده پاك باشد. پس سجده بر زمين نجس يا خاكِ آلوده به نجاست جايز نيست، از اين رو ما شيعيان، قطعه‌اي از گل خشكيده (به نام مهر) را كه از خاك پاك تهيه شده، با خود حمل مي‌كنيم؛ تا در نماز بر خاكي كه مطمئناً پاك و تميز است سجده كرده باشيم. و اِلّا مُهر، موضوعيتي ندارد.
عالم سني: اگر منظور شيعه، سجده بر خاك پاك خالص است، چرا مقداري از خاك را حمل نمي‌كنند، بلكه «مهر» را حمل مي‌كنند!!
محمد مرعي: نظر به اين كه حمل خاك موجب خاك آلودگي لباس مي‌شود و حمل آن مشكل است، از اين رو شيعيان همان خاك را با آب مي‌آميزند و گل مي‌كنند و سپس همان گل را در قالب زيبايي خشك مي‌كنند تا حمل آن آسان و از خاك آلودگي لباس جلوگيري شود.
عالم سني: چرا شما به غير خاك مانند حصير، قالي‌ و زيلو و... سجده نمي‌كنيد؟
محمد مرعي: غرض از سجده، نهايت خضوع در برابر خداوند است وسجده بر خاك (چه خشكيده و به صورت مهر و چه نرم) بيشترين دلالت را بر خضوع و خشوع در برابر خدا دارد؛ زيرا خاك در نزد مردم ناچيزترين اشياء است و ما بالاترين عضو بدن خود (يعني پيشاني) را بر پست ترين چيز (خاك) در حال سجده مي‌نهيم، تا با خضوع بيشتري خدا را عبادت كرده باشيم. بنابراين سجده بر خاك يا مهر، بهتر است از سجده بر اشيايي مثل قالي ابريشمي يا طلا و يا نقره و چه بسا سجده بر اشياء ياد شده هيچ گونه دلالتي بر خضوع وكوچكي بنده در برابر خدا نداشته باشد. اكنون به من بگو آيا كسي كه بر خاك خشكيده (مهر) سجده مي‌كند تا تواضع و خضوعش در پيشگاه خدا رساتر باشد مشرك و كافر است؟ ولي سجده بر قالي و سنگ مرمر و ... تواضع و تقرب به سوي خداست!!
عالم سني: پس اين كلمات نوشته شده بر روي مهرها چيست؟
محمد مرعي: اولاً همه تربت‌ها داراي نوشته نيست. بلكه اكثرا بدون نوشته و ساده است.
ثانياً: اگر هم بر روي مهر كلماتي نوشته شده، اشاره به عظمت خدا و يا ذكري از اذكار دارد و يا نوشته شده كه اين خاك مربوط به كربلاي معلي است، تو را به خدا سوگند آيا اين نوشته‌ها موجب كفر است؟ و آيا اين نوشته‌ها، تربت را از خاك بودن خارج مي‌سازد؟
عالم سني: نه، ولي يك سؤال ديگر دارم. به من بگو در تربت زمين كربلا چه خصوصيتي وجود دارد كه بسياري از شيعيان مقيّدند تا بر تربت حسيني سجده كنند؟
محمد مرعي: راز اين مطلب در رواياتي كه از اهل بيت ـ عليهم السلام ـ نقل شده نهفته است.
امام صادق ـ عليه السلام ـ فرموده‌اند:
«السُّجودُ عَلي تُربَهِ الحُسَينِ يَخْرِقُ الحُجَبِ السَّبْعِ»؛[1] (سجده بر تربت حسين ـ عليه السلام ـ حجاب‌هاي هفتگانه را مي‌شكافد). كنايه از اين كه به قبولي بسيار نزديك است.
نيز روايت شده كه: آن حضرت فقط بر تربت حسين ـ عليه السلام ـ سجده مي‌كرد، به خاطر تذلّل و كوچكي در برابر خداي بزرگ.[2]
بنابراين تربت حسين ـ عليه السلام ـ داراي يك نوع برتري است كه در تربت‌هاي ديگر، آن برتري وجود ندارد.
عالم سني: آيا نماز بر تربت حسين ـ عليه السلام ـ موجب قبولي نماز است، هر چند باطل باشد؟
محمد مرعي: شيعه معتقد است نمازي كه فاقد يكي از شرائط صحت نماز باشد، باطل است، ولي اگر نمازي داراي همه شرايط صحت باشد و در سجده‌اش بر تربت حسين ـ عليه السلام ـ سجده گردد، قبول مي‌شود و موجب ثواب بيشتري ‌خواهد شد.
عالم سني: آيا زمين كربلا از همه زمين‌ها، حتي از زمين مكه و مدينه برتر است، تا گفته شود كه نماز بر تربت حسين ـ عليه السلام ـ از نماز بر همه تربت‌ها برتر است؟!
محمد مرعي: چه مانعي دارد كه خداوند چنين خصوصيتي را در زمين كربلا قرار داده باشد؟
عالم سني: زمين مكه، كه همواره از زمان آدم ـ عليه السلام ـ تاكنون جايگاه كعبه است و زمين مدينه كه جسد مطهر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را در برگرفته است، آيا مقامي كمتر از مقام زمين كربلا دارند؟ عجيب است كه حسين ـ عليه السلام ـ بهتر از جدش محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ باشد!!
محمد مرعي: نه، اشتباه نكن. حسين ـ عليه السلام ـ برتر از جدّش نيست. بلكه عظمت و شرافت او به خاطر عظمت مقام و شرافت جدش رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ است ولي راز اين كه خاك كربلا برتري يافته است اين است كه امام حسين ـ عليه السلام ـ در آن سرزمين در راه حفظ دين جدش از جان خود و فرزندان و يارانش گذشت و به تمام مصائب تن در داد و خداوند متعال به خاطر آن، سه ويژگي را به امام حسين ـ عليه السلام ـ داد:
1. دعا در زير قُبّه شريفش به استجابت مي‌رسد.
2. امامان، از نسل او هستند.
3. در تربت، او شفا است.
آيا اعطاي چنين خصوصيتي به تربت حسين ـ عليه السلام ـ اشكالي دارد؟ و آيا معناي اين كه مي‌گوييم زمين كربلا از زمين مدينه برتر است اين است كه امام حسين ـ عليه السلام ـ از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ برتر است تا شما به ما اشكال كنيد؟ بلكه مطلب برعكس است يعني احترام به تربت حسين ـ عليه السلام ـ احترام به حسين ـ عليه السلام ـ است و احترام به حسين ـ عليه السلام ـ احترام به رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ است و احترام به رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ احترام به خداست.
محمد مرعي مي‌گويد: وقتي سخنان من به اين جا رسيد يكي از حاضرين كه قانع شده بود، در حالي كه شادمان بود برخاست و بسيار سخن مرا ستود و از من تمجيد كرد و گفت: من از اين پس مهري از تربت كربلا را با خود همراه مي‌كنم تا بر آن نماز بخوانم.[3]
[1] . بحار الانوار، ج 8، ص 153.
[2] . همان، ص 158؛ ارشاد القلوب، ص 141.
[3] . «لماذا اخترتُ مذهب التّشع»، محمد مرعي انطاكي، ص 341.

مناظرات علما و بزرگان شیعه 4

ايمان امام علي ـ عليه السّلام ـ

مناظره دانشمند سني با سلطان الواعظين

 دانشمند سنّي: اين مطلب ثابت است واحدي اين معنا را انكار نكرده كه علي ـ عليه‎السّلام ـ اسبق از همه امت، در اسلام بوده و خلفاي معظم (ابوبكر و عمر و عثمان) مدتي بعد از آن حضرت ايمان آوردند ولي ايمان آنها با ايمان علي ـ عليه‎السّلام ـ فرق داشت وقطعاً ايمان آنها از ايمان علي ـ عليه‎السّلام ـ افضل بوده زيرا علي ـ عليه‎السّلام ـ طفلي نابالغ بود ولي ابوبكر و عمر و عثمان هرسه شيخي كبير و با عقلي كامل بودند و بديهي است كه ايمان صاحب عقل كامل از ايمان طفلي نورسيده و نابالغ أفضل است؛ بعلاوه اينكه ايمان علي ـ عليه‎السّلام ـ از روي تقليد بوده زيرا قطعاً بچه نابالغ و غير مكلّف ايمان نمي‎آورد مگر از روي تقليد و ما مي‎دانيم كه علي ـ عليه‎السّلام ـ هنگامي كه ايمان آورد، طفلي دوازده يا سيزده ساله بوده و تكليفي بر او نبوده و لذا بايد گفت قطعاً تقليداً ايمان آورده ولي ايمان ساير خلفاء تحقيقي و از روي فكر و انديشه بوده و ايمان تحقيقي از ايمان تقليدي افضل است.
مرحوم سلطان الواعظين: از شما سؤالي مي‎كنم كه آيا ايمان علي ـ عليه‎السّلام ـ در حاليكه طفل بود به ميل واراده خودش بوده يا به دعوت رسول الله ـ صلي‎الله عليه و آله ـ ايمان آورد؟
دانشمند سنّي: جواب شما مسلم است كه به دعوت رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ بوده نه به ميل و اراده خود.
مرحوم سلطان الواعظين: آيا رسول اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ، علي ـ عليه‎السّلام ـ را دعوت به اسلام نمود و مي‎دانست كه تكليفي بر طفل قبل از بلوغ نيست يا نمي‎دانست؟ اگر بگوييد نمي‎دانست، نسبت جهل به آن حضرت داده‎ايد و اگر مي‎دانست كه طفل صبّي را تكليفي در دين نمي‎باشد، ولي مع ذلك او را دعوت به اسلام كرده، در اين صورت بايد بگوييد كار لغو و عبث و بي جايي كرده و بديهي است كه نسبت دادن لغو و عبث به رسول الله ـ صلي‎الله عليه و آله ـ محققاً كفر است، زيرا كه پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ مبرّا و به دور از عبث و لغو است و خداوند در مورد او فرموده است: «و ما يَنْطِقُ عن الهوي، إن هو الّا وَحيٌ يُوحي»[1]
پس بايد گفت كه رسول گرامي اسلام ـ صلي‎الله عليه و آله ـ قطعاً علي ـ عليه‎السّلام ـ را لايق و آماده دعوت مي‎دانسته و لذا او را به اسلام دعوت كرده؛ علاوه بر اين، صغر سنّ منافي با كمال عقل نيست، زيرا بلوغ دليل بر وجوب تكليف نيست بلكه بلوغ در احكام شرعيه مراعات مي‎شود نه در امور عقليّه و ايمان از امور عقليّه است نه تكليف شرعي؛ پس ايمان علي ـ عليه‎السّلام ـ در كوچكي از فضايل آن حضرت مي‎باشد.
نظير اين مطلب را خداوند متعال درباره حضرت عيسي بن مريم ـ عليه‎السّلام ـ كه تازه به دنيا آمده بود چنين خبر مي‎دهد كه گفت: «إنّي عَبدُاللهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَني نَبِيّاً وَ جَعَلَني مُبارَكاً»[2]
و درباره حضرت يحيي ـ عليه‎السّلام ـ مي‎فرمايد: «و آتيناهُ الْحُكْمَ صَبيّاً»[3]
علاوه بر تمام اينها، بسياري از علماي بزرگ اهل سنّت به اين مطلب اعتراف كرده‎اند؛ مثلاً سليمان بلخي از احمد بن عبدالله شافعي از عمر بن خطاب نقل مي‎كند كه گفت: «من و ابوبكر و ابو‎عبيده جرّاح و جماعتي از صحابه خدمت رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ بوديم؛ پس آن حضرت دست مبارك را بر شانه علي بن ابيطالب ـ عليه‎السّلام ـ زد و فرمود: «يا عليّ! انتَ اَوَّلَ المؤمنينَ ايماناً وَ اوَّلُهُمْ اسلاماً وَ أنْتَ مِنّي بمنزلهِ هارونَ مِنْ موسي»[4]
و نيز امام احمد بن حنبل در مسند نقل مي‎كند كه ابن عباس گفت: «من و ابوبكر و ابوعبيده جراح و جمع ديگري از صحابه در خدمت رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ بوديم، پس آن حضرت دست مبارك را به كتف علي بن ابيطالب ـ عليه‎السّلام ـ زد و فرمود: «يا عليّ! انتَ اَوَّلُ المسلمينَ إسلاماً و ؤنتَ اوّلُ المؤمنينَ ايماناً وَ أنْتَ مِنّي بمنزلهِ هارون مِنْ موسي؛ كًذَبَ يا عليُّ مَنْ زَعَمَ انَّه يُحِبُّني وَ يُبْغِضُكَ»
پس علاوه بر آنكه علي ـ عليه‎السّلام ـ اسبق از همه مسلمين ايمان آورد، فضليت ديگري نيز براي او در اين باب ثابت مي‎شود و آن از خصائص مخصوصه اوست و آن اين است كه اسلام علي ـ عليه‎السّلام ـ از روي فطرت بود ولي اسلام ابوبكر و عمر و عثمان از كفر بوده؛ چرا كه آنها ساليان سال در مقابل بت‎ها سجده مي‎كردند و بيش از نيمي از عمر خود را مشرك بودند، در حاليكه علي ـ عليه‎السّلام ـ طرفه العيني ميل به كفر و شرك ننمود؛ چنانچه خود آن حضرت در نهج البلاغه فرموده است: «فَإنَي وُلِدّتُ عَلي الْفِطْرَهِ وَ سَبَقْتُ إلي الايمانِ وَ الْهجْرَهِ»[5]
دانشمند سنّي چون اين دلائل محكم و متقن را شنيد، دم فرو بست و چيزي نگفت.
[1] . سوره نجم آيه 3و4
[2] . سوره مريم آيه 19.
[3] . سوره نجم آيه 3و4
[4] . ينابيع المودّه، ص202.
[5] . شب‎هاي پيشاور، سلطان الواعظين شيرازي،ص393.

گريه بر امام حسين ـ عليه السّلام ـ موجب گناه؟!!

مناظره سلطان الواعظين با دانشمند سني

 
مرحوم سلطان الواعظين شيرازي در كتاب گرانقدر شب‎هاي پيشاور مي‎نويسد:
يكي از دانشمندان اهل سنّت از من پرسيد: «آخوند ملا محمد باقر مجلسي اصفهاني، كه از علماي بزرگ شماست. در بسياري از مجلدات «بحارالانوار» نقليّاتي دارد كه اصلاً با عقل جور در نمي‎آيد؛ مثلاً از رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ نقل مي‎كند كه فرمود: «حُبُّ عَلّيٍ حَسَنَهٌ لا يَضُرُّ مَعَها سَيِّئَهٌ» يعني دوستي با علي ـ عليه‎السّلام ـ حسنه‎اي است كه هيچ گناهي به او ضرر نمي‎رساند و يا در جاي ديگر از رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ نقل مي‎كند كه آن حضرت فرمود: «مَن‎ْ بَكي عَليَ الحُسَيْنِ وَ جَبَتْ لَهُ الْجَنَّهُ» و از اين قبيل اخبار در كتب شيعه بسيار ديده مي‎شود و اين احاديث سبب توليد فساد در امت است و لذا همين اخبار موجب جسارت شيعيان و لاابالي گري آنها در معاصي مي‎شود كه هر نوع معصيتي را مرتكب شوند به اميد اينكه چون علي ـ عليه‎السّلام ـ را دوست مي‎دارند از آن معاصي ضرري نخواهند ديد و يا به خيال آنكه يك قطره اشك بر امام حسين ـ عليه‎السّلام ـ گناهان ما را پاك مي‎كند و وارد بهشت مي‎شويم؛
آيا اين قبيل احاديث اثري جز شيوع فحشا و فساد دارد؟ چنانچه ما جماعت بسياري از شيعيان را مي‎شناسيم كه در تمام دوره سال غرق در معاصي هستند و فقط ايام عاشورا را مشغول عزاداري مي‎شوند و مي‎گويند «اين ده روز كه تمام شد در اثر عزاداري از گناه بيرون مي‎آييم و مانند روزي كه از مادر متولد شديم پاك مي‎شويم!»
مرحوم سلطان الواعظين: شما بفرمائيد برادران اهل تسنّن كه معتقداتشان بمناسبت راهنمايي امثال شما!! بر خلاف اين احاديث است چرا غرق در فحشا و منكر بوده، بلكه متجاهر در معاصي مي‎باشند؟
در اكثر بلاد اهل تسنن و شهرهاي مهم آنها مانند: تركيه، مصر، اسكندريه، شام،‌ بيت المقدس، بيروت، عمان، حلب، بغداد، بصره و خلاصه اكثر قريب به اتفاق بلاد سنّي نشين، وجود فحشاء و منكرات به مراتب بيشتر از بلاد اهل تشيّع است؛ بعلاوه اينكه ميل به فساد و فحشاء، اكنون عادت اهل تسنّن شده و كوچه‎ها و خيابانهاي آنها پر است از قمار بازي و شرب مسكرات و فاحشه خانه‎هاي رسمي و.... كه از بيان آنها شرم دارم.
اتفاقاً فتاوا و دستورالعمل‎هاي امامان و فقهاي اهل تسنّن از قبيل حكم به طهارت سگ و حلال دانستن خوردن گوشت آن و طاهر شمردن مني و مسكرات و عرق جنب و حلال دانستن مقاربت با محارم بوسيله حرير و لفّافه‌اي كه به قضيب خود مي‌بندد و امثال اينها موجب شده كه لاابالي گري و ميل به منهيات در بين اهل تسنن بوجود آيد.
و امّا در مورد رواياتي كه نقل كرديد بايد بگويم كه امام احمد بن حنبل در «مسند» و خطيب خوارزمي در آخر فصل ششم «مناقب» و سليمان قندوزي حنفي در باب 42 «ينابيع الموّده» و محمد بن يوسف گنجي شافعي در «كفايه الطالب» و بسياري ديگر از علماء شما از انس بن مالك و معاذ بن جبل از رسول اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ روايت كرده‎اند كه فرمود: «حُبُّ عَليّ حَسَنَه لا يَضُرُّ مَعَها سَيِّئَهٌ وَ بُغْضُ عليِّ سَيِّئهٌ لا تَنْفَعُ مَعَها حَسَنَهُ» و نيز امام احمد بن عبدالله طبري شافعي در «ذخائر العقبي» ابن حجر نقلاً از ملا سليمان بلخي حنفي در ص246 «ينابيع الموده» و بسياري ديگر از علماء شما از نسائي از ابن عباس آورده‎اند كه رسول اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ فرمود:‌«حُبُّ عليّ بن ابيطالب يَأكُلُ الذُّنوبَ كَما تَأكُلُ النّارُ الحَطَبَ». و در مورد خبر مربوط به امام حسين ـ عليه‎السّلام ـ در اخبار معتبره فريقين از امّ المؤمنين عايشه و جابر و انس و ديگران رسيده است كه پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ فرمود: «مَنْ زارَ الحُسَيْنَ بِكَرْبَلاء عارِفاً بِحَقّهِِ وَجَبَتْ لَهُ الْجنَّهُ» ونيز مي‎فرمايد: «مَنْ بَكي عَليَ الْحُسيْنِ عارِفاً بِحَقَّهِ وَ جَبَتْ لَهُ الجنَّهُ».
دانشمند سنّي به علامت تصديق سر خود را پايين انداخت.[1]
[1] . شبهاي پيشاورـ سلطان الواعظين شيرازي

علي (ع) كشته راه عدالت

مناظره دانشمندي بنام حقجو و حميد

 
بين دو دانشمند اسلامي به نام حقجو و حميد، چنين مناظره شد:
حميد: ما وقتي كه زندگي امام علي ـ عليه السّلام ـ را مشاهده مي‌كنيم، بيشتر ابعاد زندگي او با جنگ و جهاد آميخته شده است، جنگ او در عصر پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ البتّه به فرمان پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ بود و جنگ با مشركان بود، و هيچ‌گونه شبهه‌اي در شايستگي و لزوم آن جنگ‌ها در ميان نيست، ولي جنگ‌هاي امام علي ـ عليه السّلام ـ در عصر خلافت خود كه سراسر عمر خلافت او را (كه چهار سال و نُه ماه از سال 36 تا 40 ه‍ . ق بود) فرا گرفت، مانند جنگ جمل و جنگ صفّين و جنگ نهروان، و در اين جنگ‌ها آن حضرت با مسلمانان مي‌جنگيد، مناسب بود كه آن حضرت با سران قوم سازش كند، تا موجب نابودي عوامل جنگ شده و آنهمه خونريزي رخ ندهد.
حقجو: ما امام علي ـ عليه السّلام ـ را به عنوان يك انسان كامل، و يك حق‌پرست مخلص و قاطع مي‌شناسيم، او در عصر رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله ـ با مشركان و كافراني كه سدّ راه اسلام، و مخالف با اسلام بودند مي‌جنگيد، و در عصر خلافت خود نيز با كساني مي‌جنگيد كه پوسته‌اي از اسلام را گرفته بودند و مغز اسلام را به دور افكنده بودند، همان منافقاني كه به نام اسلام، آبروي اسلام را مي‌بردند و اسلام را از محتوا خارج نمودند، و آن را به عنوان وصول به اهداف نفساني خود، يدك مي‌كشيدند، بنابراين اگر دقّت كنيم زيان اين گروه به اسلام، بيشتر از زيان مشركان است.
حميد: امام علي ـ عليه السّلام ـ مي‌توانست سران «ناكثين» (بيعت شكنان و آتش‌افروزان جنگ جمل) و «قاسطين» (طاغوتيان ضدّ اسلام حقيقي، مانند معاويه و حاميانش) و «مارقين» (تندروهاي كج‌فهم از خوارج) را ببيند و مناصب و مقاماتي را به آنها داده و با بيت‌المال، آنها را جذب نمايد، و به اصطلاح حق‌السّكوت به آنها بدهد، تا آنها را رام سازد.
حقجو: اين طرز بيان شما نشان مي‌دهد كه شما بين يك رهبر و فرمانرواي عادي، كه مصالح شخصي خود را بر مصالح الهي مقدّم مي‌دارد، با رهبر الهي كه مجري فرمان خداست، فرقي نگذاشته‌اي، از اين‌رو در اشتباه هولناكي افتاده‌اي. بهتر اين است كه به طور خلاصه به بررسي عوامل اصلي سه جنگ بزرگ عصر خلافت امام علي ـ عليه السّلام ـ بپردازيم، تا مطلب، روشنتر گردد. ريشه اصلي بروز جنگ جمل و صفّين، همان اشرافيّت و تبعيضات نشأت گرفته از زمان جاهليّت بود، كه آتش‌افروزان جنگ جمل و صفيّن، مي‌خواستند آن را به صورت وسيع‌تر، وارد اسلام نمايند. در ماجراي جنگ جمل، افرادي مثل طلحه و زبير و ... از مقام رهبري امام علي ـ عليه السّلام ـ امتيازات برتري، مي‌خواستند، آنها صريحاً مي‌گفتند: فلان مقام و پست (مثلاً فرمانداري كوفه و بصره) را به ما واگذار، و بيت‌المال هنگفتي را در اختيار ما قرار بده. معني اين تقاضاي پليد، اين بود كه بار ديگر عدّه‌اي ـ كه گوئي از دماغ فيل افتاده‌اند ـ بساط اشرافيّت و تبعيضات و بي‌عدالتي را به راه اندازند، آن هم به نام اسلام. علي ـ عليه السّلام ـ هرگز حاضر نبود كه خود‌خواهان افزون‌طلب را به خاطر يك رشته مصالح شخصي، بر جان و مال مردم، مسلّط كند، امام علي ـ عليه السّلام ـ يك انسان خداپرست بود، نه يك «آدمك ماكياوليست» كه به مصالح زودگذر مادّي و شخصي بينديشد و همه ارزشهاي الهي را فداي هوسهاي مادّي كند. در مورد جنگ صفّين نيز، معاويه رسماً از حضرت علي ـ عليه السّلام ـ خواست، حكومت شام را با تمام اختيارات آن، به او واگذار كند، و روشن بود كه معاويه مي‌خواست با اختيارات تامّ، خويشان و نزديكان بلي قربان‌گو و شكم‌پرست را بر جان و مال مردم مسلّط نمايد، و يك حكومت سراسر اشرافي و تبعيض، به وجود آورد. آيا علي ـ عليه السّلام ـ مي‌توانست ستمگران هوسباز را حاكم بر جان و مال مسلمانان كند؟ آيا چنين سازش پليد و خائنانه، درست است؟ در همان عصر افرادي مانند«مغيرهبن شعبه» زير ماسك «النّصيحه لامراء المسلمين» چنين پيشنهادهائي به امام علي ـ عليه السّلام ـ نمودند، ولي آن حضرت با كمال قاطعيّت، در پاسخ فرمود: «وَ لَمْ يَكُنْ اللّهُ لِيَرانِي اَتَّخِذُ الْمُضِلِّينَ عَضُداً ؛ هرگز خداوند مرا اين‌گونه نخواهد ديد كه گمراهان را به عنوان بازوي خود، انتخاب كنم»[1]. حتّي بعضي از ياران آگاه و فداكار علي ـ عليه السّلام ـ مانند عمّار‌ياسر و ابوالهيثم تيهان و ... كه از اوضاع اطلاع داشتند، به حضور امام علي ـ عليه السّلام ـ آمده و عرض كردند: «به طور موقّت، انعطاف نشان دهيد، و براي سران قوم، امتيازي قائل شويد، تا بر ضدّ حكومت تو شورش نكنند، و بعضي از فرمانروايان ولايات را اگر‌چه شايسته نباشد بر سر كار باقي بگذاريد، اين‌ها رجال قوم هستند، ملاحظه آنها را بكنيد ...»، امام علي ـ عليه السّلام ـ در پاسخ آنها فرمود:
«اَتَاْمُرونِّي اَنْ اَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فِيمَنْ وُليِّتُ عَلَيْهِ، وَاللّهِ لا اَطُورُ بهِ ِما سَمَرَ سَمِيرُ و ما اَمَّ نَجْمُ فِي السَّماء نَجْماً ؛ آيا به من دستور مي‌دهيد، به كساني كه تحت فرمانروائي من هستند، ستم كنم، تا ياراني گرد آورم، به خدا سوگند تا دنيا وجود دارد و تا ستاره‌اي دنبال ستاره ديگر، حركت مي‌كند اين كار را نخواهم كرد.»[2]. به اين ترتيب قاطعيّت امام علي ـ عليه السّلام ـ در برابر اشرافيّت و تبعيضات و بي‌عدالتي، موجب شد كه طرفداران اشرافيّت و تبعيضات، جنگ جمل و صفيّن را به وجود آوردند، و به دنبال آن، در دل جنگ صفيّن، نطفه جنگ نهروان، منعقد گرديد، نيرنگ صلح‌طلبي معاويه، و بر سر نيزه قرار دادن قرآن، سپاه علي ـ عليه السّلام ـ را از درون، سست كرد، و ماجرا به حادثه تلخ و تحميلي «حَكَمَين» منجر شد، و تندروهاي كج‌فهم (خوارج)، همان ياران ديروز امام علي ـ عليه السّلام ـ او را كافر خواندند و در نتيجه جنگ نهروان به پيش آمد، و چند نفر از تفاله‌هاي آنها، كه يكي از آنها «ابن‌ملجم» بود، تصميم بر قتل امام علي ـ عليه السّلام ـ گرفت، و سرانجام علي ـ عليه السّلام ـ را به شهادت رساند، امام علي ـ عليه السّلام ـ در راستاي عدالت اسلامي، و پيكار با هر‌گونه اشرافيّت و تبعيضات، كشته شد، كه گفته‌اند: «قُتِلَ عَلِيٌّ لِشِدَّهِ عَدْلهِ ِ؛ «علي به خاطر قاطعيّت در اجراي عدالت كشته شد». از اين‌رو هنگامي كه ضربت شهادت بر فرق سرش رسيد، فرمود: «فُزْتُ وَ رَبِّ‌ الْكَعْبَهِ ؛ «سوگند به خداي كعبه، رستگار و پيروز شدم». پيروزي و رستگاري علي ـ عليه السّلام ـ به اين نبود كه به خاطر مصالح مادّي و شخصي خود، ارزشهاي اسلامي را ناديده بگيرد، بلكه پيروزي و رستگاري او از اين‌رو بود، كه تا پاي شهادت براي تداوم ارزشهاي اسلامي از جمله اجراي عدالت و خط بطلان بر هر‌گونه اشرافيّت و تبعيضات ايستاد. امام علي ـ عليه السّلام ـ خواست اين‌گونه مصالح شخصي را فداي ارزشهاي سياسي و اجتماعي اسلام كند، تا مسلمانان در هر زمان، در برابر ستمگران، ايستادگي كنند، مثلاً با اسرائيل متجاوز به مذاكره ننشينند، و به مستكبران جهانخوار، دست دوستي ندهند، و اسلام محمّد ـ صلي اللّه عليه و آله ـ را از درون تهي ننمايند و به اسلام معاويه و يزيد، تبديل نسازند.[3]
[1] . وقعه الصفين، ط مصر، ص 58.
[2] . نهج البلاغه صبحي صالح، خطبه 126.
[3] . يكصد و يك مناظره محمد محمدي اشتهاردي، ص 368.


اثبات خلافت علي (ع)

مناظره حسيني قمي با عالم سني

 
حسيني قمي: اصولا از نظر عقلي و وجداني اين مطلب مورد قبول همگان است كه كسي بايد پس از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ زمام امور مسلمين را به دست بگيرد كه از غيرخود به احكام اسلام آگاهتر باشد و افضل از سايرين باشد.
عالم سني: آري ما نيز به اين مطلب معترفيم.
حسيني قمي: اكنون بگو پس از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ چه كسي افضل امت است.
عالم سني: برخي از علماي اهل تسنن قائل به برتري ابوبكر شده‌اند ولي برخي ديگر و خود من معتقديم كه علي ـ عليه السلام ـ برترين صحابه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‌باشد.
حسيني قمي: با اين وصف چرا افضل را رها كرده‌اي و از مفضول پيروي مي‌كني؟ آيا اين كار عاقلانه است؟!
عالم سني: فرمايش شما متين است و لكن خداوند خواست كه در امر خلافت، مفضول بر فاضل مقدم شود، چنان كه يكي از علماي ما، به نام ابن ابي الحديد در مقدمه كتاب مشهورش كه شرحي است بر نهج البلاغه سيدنا علي مي‌گويد:
«الحمدلله الّذي قَدّمَ المفضول علي الفاضل»؛ سپاس خدايي را كه مفضول (ابوبكر) را بر فاضل (علي ـ عليه السلام ـ) مقدم داشت.
حسيني قمي: آقا چرا كم لطفي مي‌كنيد! توبه كنيد از اين كه اين امور را به خداوند نسبت دهيد. روح و جان قرآن و روايات انبوهي، ما را به امامت امام علي ـ عليه السلام ـ بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هدايت مي‌كند. و ادعاي شما را صريحاً رد مي‌كند. مگر نه اين است كه قرآن مي‌فرمايد:
«أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدي إِلاَّ أَنْ يُهْدي؟ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»؛[1] آيا كسي كه هدايت به حق مي‌كند براي پيروي شايسته‌تر است يا آن كسي كه خود هدايت نمي‌شود مگر اين كه هدايتش كنند. شما را چه مي‌شود؟ چگونه داوري مي‌كنيد؟
و نيز رسول گرامي اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرموده است:
«مَن تَقَدَّمَ عَلَي المُسْلِمينَ وَ هُوَ يَري اَنَّ فيهِمْ مَن هُوَ اَفْضَلُ مِنهُ، فَقَد خَان اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ المُؤمِنينَ»؛[2] كسي كه بر مسلمانان پيشدستي كند با اين كه در ميان آنها كسي را كه برتر از اوست مي‌نگرد، چنين كسي قطعا به خدا ورسولش و به انسانهاي مؤمن خيانت نموده است.
شما را به خدا قسم، براي ساختن منزل خود از معمار درجه يك استفاده مي‌كنيد يا از معمار درجه دو. و يا جهت تحصيل علم نزد استاد باسواد مي‌رويد يا كم سواد؟!!
عالم سني با حالت خجالت زده سر خود را به زير انداخت.
حسيني قمي: بنابراين خداوند كه عادل و عالم است هرگز مفضولي مانند ابوبكر را بر «اَصْلَح و اَوْرَع» آن هم كسي مانند امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ كه در تقوي و علم و اجتهاد، و هجرت و انفاق مال و... يگانه است در امر مهم خلافت مقدم نمي‌كند. و نسبت دادن اين قبيل امور به خداوند قطعاً كفر است.[3]
[1] . يونس، 35.
[2] . الغدير، ج 7.
[3] . مناظرات علمي، سيد علي حسيني قمي، ج 2، ص 155.

زيارت و بوسيدن قبر پيامبر(صلّي الله عليه و آله)

مناظره آيت الله شيرازي با مأمور سعودي

 
مرجع فقيد شيعه، آيت‌الله العظمي سيّد عبدالله شيرازي ـ قدّس سرّه الشّريف ـ در كتاب الاحتجاجات العشره، احتجاج ششم چنين مي‌فرمايد:
يك روز در مدينه، كنار قبر شريف رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ رفتم، در اين هنگام يكي از طلّابي را كه از فضلاي حوزه علميّه قم بود، ديدم كه به طرف ضريح پيامبراكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ رفت، و از شُرطي (افراد هيئت امر به معروف و نهي از منكر وهابي) غفلت كرد كه در آن‌جا ايستاده بود تا از بوسيدن ضريح جلوگيري كند، ضريح مقدّس را چند بار بوسيد، شُرطي ناراحت شد، هنگامي كه آن شرطي مرا ديد، نزد من آمد و با احترام گفت: «اي آقا: چرا از اصحاب خود، در مورد بوسيدن ضريح، جلوگيري نمي‌كني، اين‌ها چيزي (پنجره‌اي) را مي‌بوسند كه از آهن است و آن را از اسلامبول آورده‌اند، نگذاريد آن را ببوسند كه شرك است؟»
گفتم: آيا شما حجرالاسود را (در كنار كعبه) مي‌بوسيد؟
شُرطي گفت: آري.
گفتم: «روي قبر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز سنگ است، اگر بوسيدن اين سنگ شرك باشد، بايد بوسيدن حجرالاسود هم شرك باشد؟!»
گفت: حجرالاسود را پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بوسيده است.
گفتم: اگر بوسيدن جسمي به قصد تيمّن و تبرّك، شرك باشد فرقي در آن نيست كه از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ باشد يا غير او.
گفت: پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از اين رو حجرالاسود را بوسيد كه آن را از بهشت آورده‌اند.
گفتم: آري، حجرالاسود، از بهشت آورده شده، مي‌گوئيد به همين خاطر داراي احترام و شرافت شده است، و از طرفي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آن را بوسيده و امر فرموده كه آن را ببوسند، زيرا از اجزاء بهشت است.
گفت: آري به همين حساب‌ها است.
گفتم: شرافت و احترام، براي بهشت و اجزاء بهشت نيست مگر به خاطر وجود پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ
گفت: آري.
گفتم: وقتي كه بهشت و اجزاء آن، به‌خاطر وجود پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ صاحب احترام شود، و بوسيدن آن به‌عنوان تيمّن و تبّرك، جايز باشد، اين آهن (آهن اطراف قبر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ) هم گرچه از اسلامبول تركيّه آمد باشد، به خاطر مجاورت و همسايگي با قبر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ صاحب احترام و شرافت شده است، بنابراين بوسيدن آن به‌عنوان تبرّك و تيمّن، جايز است. براي توضيح اضافه مي‌كنم: جلد قرآني كه از چرم است، مگر از اجزاء حيواني كه در صحرا، علوفه مي‌خورد نيست؟ در آن وقت، احترامي نداشت، و نجس كردن آن، حرام نبود، ولي وقتي كه جلد قرآن شد، محترم گرديد، و هتك احترام آن حرام شد، و ما آن را مي‌بوسيم و به آن تبرّك مي‌جوئيم، چنان‌كه شيوه معمول مسلمانان از صدر اسلام تا كنون است كه به‌عنوان تبرّك، جلد قرآن را مي‌بوسند، مانند اين‌كه پدر، فرزندش را مي‌بوسد، هيچ‌كس نگفته اين‌ها شرك است و حرام مي‌باشد، بوسيدن ضريح پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ضريح ساير امامان و اولياء خدا نيز همين‌گونه است، و هيچ‌گونه ارتباطي با شرك و بت‌پرستي ندارد.[1]
[1] ـ صد و يك مناظره، محمدي اشتهاردي، ص 180


جانشيني بعد از پيامبر (صلّي الله عليه و آله) اعتراف خلفاي ثلاث به عدم لياقت براي خلافت

مناظره دانشمند شيعي با ابوالهذيل

 
ابوالهُذَيل، دانشمند معروف اهل تسنن عراق مي‌گويد: در سفري وارد شهر «رقّه» (يكي از شهرهاي سوريّه كنوني) شدم، در آن‌جا شنيدم كه مردي ديوانه ولي خوش‌كلام در «معبد زكي» زندگي مي‌كند[1] براي ديدار او به آن معبد رفتم، ديدم در آن‌جا يك پيرمرد با جمال و خوش قامتي بر روي زيراندازي نشسته و موي سر و روي خود را شانه مي‌زند، بر او سلام كردم، جواب سلامم را داد، آن‌گاه بين من و او چنين گفتگو شد:
ناشناس هوشمند: اهل كجا هستي؟
ابوالهُذَيل: اهل عراق هستم.
ناشناس هوشمند: آري، پس اهل تجربه‌ها و هنرهاي زندگي و آداب هستي، بگو بدانم در كدام نقطه عراق زندگي مي‌كني؟
ابوالهُذَيل: در بصره.
ناشناس هوشمند: پس اهل تجربه‌ها و علم هستي، چه نام داري؟
ابوالهُذَيل: من «ابوالهُذَيل علّاف» هستم.
هوشمند ناشناس: همان متكّلم معروف!
ابوالهُذَيل: آري.
در اين هنگام آن ناشناس هوشمند برخاست و مرا در كنارش روي فرش، نشاند، و پس از گفتگوئي به من گفت:
نظر تو درباره امامت چيست؟
ابوالهُذَيل: منظورت كدام امامت است؟
ناشناس هوشمند: منظورم اين است كه شما چه كسي را بعد از رحلت رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ (به‌عنوان جانشين آن حضرت) مقدّم داشتيد؟
ابوالهُذَيل: همان را كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مقدّم داشت.
ناشناس هوشمند: او كيست؟
ابوالهُذَيل: او ابوبكر است.
ناشناس هوشمند: چرا او را مقدّم داشتيد؟
ابوالهُذَيل: زيرا پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «بهترين و برترين فرد خود را مقدّم بداريد و رهبر خود كنيد»، همه مردم به مقدّم داشتن ابوبكر راضي شدند.
ناشناس هوشمند: «اي ابوالهُذَيل! در اين‌جا خطا نمودي»
امّا اين‌كه گفتي، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «بهترين و برترين خود را مقدّم بداريد و رهبر خود كنيد»، انتقاد من به تو اين است كه خود ابوبكر، بالاي منبر گفت:
وَلَّيْتُكُمْ وَلَسْتُ بِخَيْرِكُمْ: «رهبري شما را به‌عهده گرفتم با اين‌كه بهترين فرد شما نيستم»[2]
اگر مردم به دروغ ابوبكر را برتر دانسته و او را رهبر خود كردند، با سخن پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مخالفت نموده‌اند، و اگر خود ابوبكر به دروغ مي‌گويد: من برترين فرد شما نيستم، شايسته نيست كه افراد دروغ‌گو بر بالاي منبر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ روند.
و امّا اين‌كه مي‌گوئي همه مردم به رهبري ابوبكر، راضي شدند، نادرست است، زيرا بيشترين افراد انصار (مسلمين مدينه) مي‌گفتند: مِنّا اَميرٌ وَ مِنْكُم اَمِيرٌ: «يك نفر از ميان ما، امير باشد و يك نفر از ميان شما (مهاجران) امير باشد».
امّا در مورد مهاجران، همانا «زُبير» گفت: من غير از علي ـ عليه السّلام ـ، با هيچ كس بيعت نمي‌كنم، شمشير او را شكستند، ابوسفيان نزد علي ـ عليه السّلام ـ آمد و گفت: «اگر بخواهي همه مردم را پر از مركب و مرد مي‌كنم (و با تو بيعت مي‌كنيم) و سلمان بيرون آمد و گفت: «كردند و نكردند و ندانند كه چه كردند» (كارهائي كه در مورد بيعت با ابوبكر انجام شده، برخلاف اصول صورت گرفته) و هم‌چنين مقداد و ابوذر، اعتراض نمودند، اين بود وضع مهاجران (پس همه مردم به رهبري ابوبكر، رضايت نداده‌اند)
اي ابوالهُذَيل! اكنون چند سؤال از تو دارم پاسخ اين سؤال‌ها را به من بده:
1ـ به من بگو بدانم مگر نه اين است كه ابوبكر بالاي منبر رفت و گفت: اي مردم!...
اِنَّ لِي شَيْطاناً يَعْتَرِيِني، فَاِذا رَاَيتُموُنيِ مُغْضِباً فَاحْذَرُونِي
«همانا در وجود من شيطاني هست كه مرا غافل‌گير كرده و بر من چيره مي‌شود، وقتي كه مرا خشمگين يافتيد، از من دوري كنيد»، او در حقيقت با اين سخن مي‌خواهد بگويد: من همانند ديوانه هستم، بنابراين چگونه شما او را رهبر نموده‌ايد؟!
2ـ به من بگو بدانم، كسي كه معتقد است، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كسي را جانشين خود نكرد، ولي ابوبكر، عمر را جانشين خود نمود، و عمر، كسي را جانشين ننمود، در رفتار آن‌ها يكنوع تناقض ديده مي‌شود، جواب اين ايراد، چيست؟
3ـ به من بگو بدانم: وقتي كه عمر، خلافت بعد از خود را به شوراي شش نفري واگذاشت، و گفت آن‌ها از اهل بهشت مي‌باشند، پس چرا بعداً گفت: اگر دو نفر از آن‌ها با چهار نفر ديگر مخالفت كردند، آن دو نفر را بكشيد، و اگر سه نفر با سه نفر ديگر، مخالفت نمودند، آن سه نفر را كه عبدالرّحمن بن عوف در ميانشان نيست بكشيد؟ آيا چنين دستوري از ديانت است، كه فرمان قتل اهل بهشت را صادر نمايد؟!
4ـ اي ابوالهُذَيل به من بگو بدانم: ماجراي ملاقات ابن عباس و عمر، و گفتگوي آن‌ها را چگونه با عقيده خود سازگار مي‌داني؟ آن هنگام كه عمر بن خطاب بر اثر ضربه، بستري شد، و عبدالله بن عبّاس نزد او رفت ديد بي‌تابي مي‌كند، پرسيد: «چرا بي‌تابي مي‌كني؟»
عمر در پاسخ گفت: بي‌تابي من براي خودم نيست، بلكه از اين رو است كه بعد از من، چه كسي عهده‌دار مقام رهبري مي‌گردد، سپس بين او و ابن عباس، چنين گفتگو شد:
ابن عباس: طلحه بن عبيدالله را رهبر مردم كن.
عمر: او تندخو است، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ او را اين چنين مي‌شناخت، من مقام رهبري را به آدم تندخو نمي‌سپرم.
ابن عباس: زيبر بن عوام را رهبر مردم كن.
عمر: او بخيل است، ديدم درباره مزد همسرش در مورد مقداري از پشمي كه ريشته بود، ستيز و سختگيري مي‌كند، مقام رهبري مسلمين را به شخص بخيل واگذار نمي‌كنم.
ابن عبّاس: سعد وقّاص را رهبر مردم كن.
عمر: سعد، با اسب و تير سر و كار دارد (و فردي نظامي است) چنين فردي براي اداره امور رهبري شايسته نخواهد بود.
ابن‌ عبّاس: عبدالرّحمان بن عوف را رهبر كن.
عمر: او از اداره خانواده خود عاجز است.
ابن عبّاس: عبدالله پسرت را رهبر كن.
عمر: نه به خدا، مردي كه از طلاق دادن همسرش، درمانده است، عهده‌دار مقام رهبري نمي‌كنم.
ابن عباس: عثمان را رهبر كن.
عمر، سه بار گفت: سوگند به خدا اگر عثمان را رهبر كنم، طايفه بني معيط (تيره‌اي از بني‌اميّه) را برگرده مسلمانان سوار كند، و با اين وضع جا دارد كه او را بكشند.
ابن عباس مي‌گويد: سپس ساكت شدم، و به خاطر دشمني و عداوتي كه بين عمر و علي ـ عليه السّلام ـ بود، نام اميرمؤمنان علي ـ عليه السّلام ـ را متذكّر نشدم، ولي خود عمر به من گفت: «اي پسر عبّاس! رفيقت را نام ببر»
گفتم: پس علي ـ عليه السّلام ـ را رهبر مردم كن.
عمر: سوگند به خدا پريشان و بي‌تاب نيستم مگر به خاطر اين‌كه حقّ را از صاحبانش گرفتيم، وَ الله لَئنْ وَلَّيْتُهُ لَيَحْمِلَنَّهُمْ عَلَي الْمَحَجَّهِ الْعُظْمي، وَ اِنْ يُطيِعُوهُ يُدْخِلَهُمُ الْجَنَّهَ
«سوگند به خدا اگر علي ـ عليه السّلام ـ را رهبر مردم قرار دهم، او قطعاً آن‌ها را به جادّه بلند سعادت روانه مي‌كند، و اگر مردم از او پيروي كنند، او آن‌ها را به بهشت وارد مي‌سازد».
عمر، اين مطالب را گفت، در عين حال مسأله خلافت بعد از خود را به شوراي شش نفري واگذار نمود، واي بر او از ناحيه پروردگارش.
ابوالهُذَيل مي‌گويد: آن مرد خوش قامت و خوش كلام (ناشناس هوشمند) وقتي كه سخنش به اين‌جا رسيد، حالش منقلب شد و همانند ديوانگان گرديد (براي تقيّه، خود را به ديوانگي زد) ماجراي او را به مأمون (هفتمين خليفه اموي) گفتم، مأمون او را طلبيد و درمان كرد، و او را همدم خود در امور قرار داد، و مأمون بر اثر همين گفتار منطقي او، شيعه شد.[3]
[1] ـ او در حقيقت دانشمند هوشمندي بود، ولي از روي «تقّيه» آن‌گونه مي‌زيست و ديوانه‌نما شده بود.
[2] ـ العقد الفريد، ج 2، ص 347.
[3] ـ احتجاج طبرسي، ج 2، ص 317 تا 321، نشر اسوه.چ

اعراض امام علي (عليه السّلام ) از دفن عثمان ـ عايشه و جنگ جمل

مناظره سبط بن حوزي بازن هوشمند

 
سبط بن جوزي، يكي از دانشمندان معروف و بزرگ اهل تسنّن بود، و كتاب‌هاي ارزشمند متعدّدي تأليف كرد، و همواره در مساجد بغداد و ... با موعظه و گفتار خود، مردم را ارشاد مي‌كرد، سرانجام در 12 رمضان سال 597هـ .ق در بغداد درگذشت.[1]
يكي از ويژگي‌هاي امام علي ـ عليه السّلام ـ اين بود كه كراراً به مردم فرمود: سَلُونيِ قَبْلَ اَنْ تَفْقدوُنيِ: «قبل از آن‌كه مرا از دست بدهيد، هرچه مي‌خواهيد از من بپرسيد».
چنين سخني مخصوص آن حضرت و امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ است، و هر كسي بعد از او چنين ادّعا كرد رسوا گرديد، اينك به مناظره يك بانوي دلير با سبط بن جوزي توجّه كنيد:
روزي «سبط بن جوزي» در بالاي منبر، همين سخن را گفت؛ كه اي مردم! سَلُونيِ قَبْلَ اَنْ تَفْقدوُنيِ با توجّه به اين‌كه بسياري از شيعه و سنّي، و زن و مرد، پاي منبر او بودند.
ناگاه بانوئي از پاي منبر، چنين سؤال كرد:
«به من خبر بده، آيا اين حديث درست است كه نقل شده وقتي كه جمعي از مسلمانان، عثمان را كشتند، جنازه‌اش (سه روز) در زمين ماند و كسي نرفت تا جنازه او را بردارد و به خاك بسپارد».
سبط: آري درست است
بانو: آيا اين حديث نيز درست است كه وقتي سلمان در مدائن از دينا رفت، امام علي ـ عليه السّلام ـ از مدينه (يا كوفه) به مدائن رفت و بر جنازه سلمان نماز خواند و به احترام او، در مراسم كفن و دفن او شركت نمود، و نگذاشت جنازه او در زمين بماند و سپس بازگشت؟
سبط: آري درست است
بانو: بنابراين، چرا علي ـ عليه السّلام ـ هنگام مرگ عثمان، با اين‌كه در مدينه بود، كنار جنازه عثمان نرفت، تا آن را بردارد و به خاك بسپارد؟ در اين صورت يا علي ـ عليه السّلام ـ خطاكار است كه از دفن جنازه عثمان، اهمالي نمود، و يا عثمان غير مؤمن است كه علي ـ عليه السّلام ـ خود را از دخالت در دفن جنازه عثمان، معاف دانست (تا اين‌كه بعد از سه روز مخفيانه او را در پشت قبرستان بقيع در قبرستان يهوديان دفن كردند چنان‌كه طبري در تاريخ خود، ج 9، ص 143، نقل كرده است)
سبط بن جوزي در برابر اين سؤال فرو ماند، چرا كه ديد اگر هر كدام از آن دو (علي ـ عليه السّلام ـ يا عثمان) را خطاكار بداند، برخلاف عقيده خود سخن گفته است، زيرا او هردو آن‌ها را خليفه برحق مي‌دانست، از اين رو گفت:
«اي زن! اگر با اجازه شوهرت از خانه بيرون آمده‌اي و در برابر نامحرمان، اين‌گونه با من بحث مي‌كني كه لعنت خدا بر شوهرت باد، و اگر بدون اجازه او آمده‌اي، خدا تو را لعنت كند»
آن بانوي هوشمند، بي‌درنگ گفت: آيا عايشه كه به جنگ اميرمؤمنان علي ـ عليه السّلام ـ بيرون آمد و جنگ جمل را به راه انداخت، با اجازه شوهرش پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بيرون آمده بود، يا بدون اجازه او؟
سبط بن جوزي، در پاسخ اين سؤال نيز درمانده شد، زيرا اگر مي‌گفت بدون اجازه شوهرش بيرون آمده، عايشه را تخطئه مي‌كرد، و اگر مي‌گفت: با اجازه بيرون آمده، علي ـ عليه السّلام ـ را تخطئه مي‌كرد، و هر كدام از اين دو پاسخ، با عقيده‌اش سازگار نبود، بناچار درمانده گرديد، و از بالاي منبر پائين آمد و به خانه‌اش رفت.[2]
[1] ـ سفينه البحار، ج 1، ص 193.
[2] ـ بحار‌الانوار، ج 29، ص 647، نشر دارالرضا، بيروت.

خواندن نماز زيارت و شرك

مناظره آيت الله بطحائي با منيت آمدين به معروف مدينه

 
آيت الله سيد علي بطحائي در كتاب «مناظرات في الحَرَمين الشّريفين» مي‎نويسد:
در مدينه به مركز تجمع هيئت آمرين به معروف براي انجام كاري رفتم.
رئيس هيئت مذكور چون مرا در لباس اهل علم ديد پرسيد:
ـ شما شيعيان براي چه كنار قبر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نماز زيارت مي‎خوانيد با اينكه همه ما قبول داريم نماز خواندن براي غير خدا شرك است؟
ـ ما براي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ يا ائمه خود نماز نمي‎خوانيم. بلكه نماز را براي خدا بجا مي‎آوريم و ثواب آن را مثلاً به روح رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ نثار مي‎كنيم.
ـ نماز خواندن در كنار قبرها شرك است.
ـ اگر نماز خواندن در كنار قبرها شرك است، بنابراين بايد گفت نماز در كنار كعبه نيز شرك است. زيرا طبق نقل شيعه و سني در «حِجْر اسماعيل» قبر هاجر و اسماعيل ـ عليه السلام ـ و تعداد ديگري از پيامبران قرار دارد. ولي هيچ يك از علماي مذاهب شما (حنفي، مالكي، شافعي، حنبلي) نگفته‎اند كه نماز در كنار قبور شرك است.
ـ پيامبر خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ از نماز خواندن در كنار قبرها نهي كرده است.
ـ اين سخن، نسبت دروغ به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، اگر واقعاً رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ از نماز در كنار قبرها نهي كرده بود، پس چرا هر روز ميليونها نفر از حاجيان و زائران با آن حضرت مخالفت مي‎كنند و در مسجد نبوي و در كنار قبر عمر و ابوبكر نماز مي‎خوانند؟ وانگهي رواياتي در كتب خود شما نقل شده كه نماز خواندن رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ و اصحاب آن حضرت را در كنار قبور تأييد مي‎كند.
در كتاب «صحيح بجاري» نقل شده كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در بقيع، در روز عيد قربان، دو ركعت نماز خواند و پس از نماز فرمود: «نخستين مناسك، در اين روز، آن است كه نماز مي‎خوانيم و سپس مراجعت مي‎كنيم و قرباني مي‎كنيم، كسي كه چنين كند با سنت ما موافقت كرده است.»[1]
اين روايت، صراحتاً بيان مي‎كند كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در كنار قبرها نماز مي‎خواند و آن را جايز مي‎داند ولي شما كه خود را تابع سنت آن حضرت مي‎دانيد، از اين عمل، منع مي‎كنيد!!
رئيس هيئت آمرين به معروف، دم فرو بست و ديگر در اين مورد سخني نگفت.[2]
[1] . مناظرات في الحرمين الشريفين ـ سيد علي بطحائي، مناظره پنجم.
[2] . مناظرات في الحرمين الشريفين ـ سيد علي بطحائي، مناظره پنجم.

جواز توسّل و تبرّك اهل قبور

مناظره دكتر تيجاني با آيت الله صدر

 
اشاره:
دكتر سيّد محمّد تيجاني سماوي از اهالي شهر«قفصه» (يكي از شهرهاي تونس) است، وي مطابق دين خاندان و همشهري‌هاي خود‌، پيرو مذهب مالكي، از اهل تسنن بود، پس از گذراندن دوره تحصيلات، در صف دانشمندان درآمد، و درباره مذهب حق از مذاهب اسلامي، پژوهشي پي‌گير و هوشمندانه و خستگي ناپذير نمود، و در اين راه مسافرت‌ها كرد، و در نجف اشرف به محضر آيت‌اللّه العظمي خوئي‌(ره) و شهيد آيت‌اللّه سيّد محمّد باقر صدر(ره) رسيد و پس از بررسي‌هاي فراوان،‌ عميقاً به تشيّع گرويد و رسماً شيعه شد، و شرح گرايش خود را در كتاب ارزشمندي كه تأليف كرده به نام «ثُمَّ‌اهْتَدَيتُ»[1] تبيين نموده است و كتاب ديگري نيز تأليف كرده به نام «مع‌الصادقين» كه در اين كتاب با طرح چندين بحث و استدلال، حقّانيت مذهب تشيّع را ثابت نموده است (البته كتاب‌هاي ديگري نيز در اين موضوع تأليف نموده است).
ـ مناظره:
دكتر تيجاني كه سُنّي و پيرو مذهب مالكي بود، از كشور تونس به نجف اشرف رفت و توسط دوستش به محضر آيت‌اللّه العظمي سيّد محمّد باقر صدر رسيد، در محضر ايشان به پژوهش و مناظره پرداخت، نخست چنين پرسيد:
«علماي سعودي مي‌گويند: دست بر قبر كشيدن و توسّل به صالحين و تبرّك جستن از آنان، شرك به خدا است، نظر شما چيست؟»
آيت‌اللّه صدر فرمود: «هرگاه دست كشيدن بر قبر و توسّل جستن به اين نيّت باشد كه آن‌ها (بدون اذن خدا) نفع و ضرر مي‌رسانند، چنين كاري شرك است، ولي مسلمانان يكتاپرست مي‌دانند كه: تنها خدا نفع و ضرر مي‌رساند، و اولياء خدا، وسيله و واسطه هستند، بنابراين با اين نيّت كه آن‌ها واسطه هستند، هرگز شرك نيست.
همه مسلمانان از سنّي و شيعه، از عصر رسول‌خدا‌ـ صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ تا كنون در اين امر اتّفاق‌نظر دارند، به استثناي «وهابيّت و علماي سعودي» كه در همين قرن جديد پيدا شده‌اند و برخلاف اجماع مسلمين رفتار كرده و خون مسلمانان را مباح مي‌دانند و بين آن‌ها فتنه‌انگيزي مي‌كنند، و دست بر قبر كشيدن و توسّل را شرك مي‌دانند، سپس فرمود:
آقاي سيّد‌ شرف‌الدّين (محقّق بزرگ اسلامي صاحب كتاب ارزشمند «اَلْمراجعات») از علماي شيعه است، در عصر حكومت «عبدالعزيز سعودي» در عربستان سعودي به مكّه براي زيارت خانه خدا رفت، در عيد قربان در كنار ساير علماء به كاخ پادشاه سعودي دعوت شد، تا طبق معمول در عيد قربان، به او تبريك بگويند، او به كاخ رفت، هنگامي كه نوبت به او رسيد، دست شاه را گرفت و هديه‌اي به او داد، و هديه يك قرآن بود كه داراي جلدي پوستين بود، شاه عربستان آن هديه را گرفت و بوسيد و به عنوان تعظيم و احترام، بر پيشاني خود گذاشت.
سيّد‌شرف‌الدّين (از اين فرصت استفاده كرده) ناگهان گفت: «اي پادشاه! چرا اين جلد را مي‌بوسي و از آن تعظيم مي‌كني، با اين كه جلد چيزي جز پوست بز نيست».
شاه گفت: «غرض من از بوسيدن جلد، قرآني است كه داخل آن قرار دارد، نه خود جلد».
آقاي شرف‌الدّين، فوري فرمود: «احسنت اي پادشاه! ما شيعيان نيز وقتي كه پنجره يا در اطاق پيامبر‌ـ صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ را مي‌بوسيم، مي‌دانيم كه آهن هيچ كاري نمي‌تواند بكند، ولي غرض ما آن كسي است كه ماوراي اين آهن‌ها و چوب‌ها قرار دارد، ما مي‌خواهيم رسول‌خدا‌ـ صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ را تعظيم و احترام كنيم، همان‌گونه كه شما با بوسه‌زدن بر پوست بز مي‌خواستي قرآني را تعظيم نمايي كه در درون آن پوست قرار دارد».
حاضران تكبير گفتند،‌ و او را تصديق نمودند، در اين هنگام مَلِك‌عبدالعزيز ناچار شد تا به حاجيان اجازه دهد كه از آثار رسول‌خدا‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ تبرّك بجويند، ولي آن شاهي كه بعد از او آمد، از قانون گذشته‌شان برگشت.
بنابراين، شركي در كار نيست، وهّابيان با مطرح كردن اين موضوع، بر اساس سياست خود مي‌خواهند كشتار مسلمانان را مباح عنوان كنند و حكومتشان بر مسلمين باقي بماند، و تاريخ بزرگ‌ترين گواه است كه وهّابيان، چه بر سر امّت محمّد‌ ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ آوردند[2].
[1] . اين كتاب به فازسي به نام «آن‌گاه ... هدايت شدم» ترجمه و با استقبال كم‌نظيري روبرو شده است.
[2] . اقتباس از: آن‌گاه ... هدايت شدم، دكتر محمد تيجاني، ص 92.

جواز جمع بين دو نماز

مناظره دكتر تيجاني با آيت الله صدر

 
اشاره:
مي‌دانيم كه اهل تسنّن انجام نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را پشت سرهم باطل مي‌دانند، و مي‌گويند: واجب است هر كدام از چهار نماز مذكور را در وقت خود خواند و بين نماز ظهر و عصر، فاصله انداخت و همچنين بين نماز مغرب و عشاء. دكتر تيجاني سماوي مي‌گويد: من كه سنّي بودم، بر همين اساس، نماز مي‌خواندم و انجام نماز ظهر و عصر و همچنين نماز مغرب و عشاء را پشت سرهم باطل مي‌دانستم. هنگامي كه وارد نجف اشرف شدم، و با راهنمائي دوستم به محضر آيت الله شهيد محمّد باقر صدر (ره) رسيدم، هنگام ظهر شد، آقاي صدر به سوي مسجد روانه شد، من و حاضران نيز به آن مسجد رفتيم و مشغول نماز شديم، ديدم آقاي صدر بعد از نماز ظهر با فاصله اندكي، نماز عصر را خواند، من در شرائطي و در مكاني بودم كه نمي‌توانستم از صف خارج گردم، و اين نخستين بار بود كه نماز عصر را پشت سر نماز ظهر خواندم، ولي در فشار روحي بودم كه آيا نماز عصرم درست است؟ آن روز مهمان شهيد صدر (ره) بودم، فرصتي بدست آمد، در حضور آقاي صدر بودم، پرسيدم: «آيا روا است كه مسلماني، دو نماز واجب را هنگام ضرورت با هم انجام دهد؟»
شهيد صدر: آري جايز است انجام دو فريضه (نماز ظهر و عصر، و همچنين نماز مغرب و عشاء) را پشت سرهم در همه حالات و بدون ضرورت، انجام داد؟
پرسيدم: دليل شما بر اين فتوا چيست؟
شهيد صدر: «زيرا رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ در مدينه در غير سفر و بي‌آنكه خوفي در ميان باشد يا باران ببارد و يا ضرورتي اقتضا كند، نماز ظهر و عصر، و همچنين نماز مغرب و عشاء را پشت سرهم خواندند، و اين كار به خاطر آن بود كه مشقّت را از ما بردارد، و چنين عملي بحمدالله به عقيده ما از طريق امامان اهلبيت ـ عليه السّلام ـ ثابت است، و همچنين در نزد شما اهل تسنّن نيز (از طريق سنّت) ثابت است». من تعجّب كردم كه چطور در نزد ما ثابت است، با اين‌كه تا آن روز، آن را نشنيده بودم، و هيچكس از اهل تسنّن را نديده بودم كه به آن عمل كند، بلكه به عكس مي‌گفتند: اگر نماز يك دقيقه قبل از اذان، واقع شود باطل است، تا چه رسد به اين‌كه كسي مثلاً نماز عصر را ساعاتي قبل از وقتش پس از نماز ظهر بخواند، يا نماز عشاء را بعد از نماز مغرب انجام دهد، چنين كاري در نزد ما، ناآشنا و باطل بود. آقاي صدر، از چهره‌ام دريافت كه من تعجّب كرده‌ام كه چطور انجام نماز ظهر و عصر و نماز مغرب و عشاء، پشت سرهم جايز است؟ هماندم به يكي از طلاّب حاضر اشاره كرد، او برخاست و دو جلد كتاب را نزدم آورد، ديدم كتاب «صحيح مسلم» و «صحيح بخاري» است، آقاي صدر، به آن طلبه دستور داد كه مرا به احاديثي كه مربوط به جمع بين دو فريضه است و در آن دو كتاب آمده، آگاه سازد. من در آن دو كتاب خواندم كه رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ نماز ظهر و عصر، و مغرب و عشاء را پشت سرهم، بدون خوف و بارندگي و هرگونه ضرورت ديگر خوانده است، و در كتاب «صحيح مسلم» يك «باب كامل» در اين خصوص يافتم، همچنان شگفت‌زده و حيران بودم، خدايا چه مي‌بينم، در دلم اين شك راه يافت كه شايد اين دو كتاب «صحيح مسلم و بخاري» كه در اين‌جا وجود دارد، تحريف شده باشد و دو كتاب اصلي نباشد، و در دلم مي‌گفتم وقتي كه به تونس بازگشتم، در آن‌جا به اين دو كتاب مراجعه كرده، دقيقاً اين موضوع را پي‌گيري خواهم كرد. در اين هنگام، شهيد صدر از من پرسيد: «بعد از اين دليل، اكنون چه رأي داري؟»
گفتم: «شما بر حقّ هستيد و راستگو مي‌باشيد ...»، از آقاي صدر تشكّر كردم، ولي در دلم قانع نشده بودم، تا اين‌كه به كشور تونس (وطنم) بازگشتم، و كتابهاي «صحيح مسلم و صحيح بخاري» و ... را از سر فرصت بدست آوردم و دقيقاً مورد بررسي قرار دادم و كاملاً قانع شدم كه خواندن نماز ظهر و عصر، و همچنين نماز مغرب و عشاء، پشت سرهم بدون هرگونه ضرورت، اشكال ندارد، چنانكه پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ چنين كاري را انجام داده است. ديدم امام مسلم در صحيح خود[1] در باب «جمع بين دو نماز در غير سفر» از ابن عبّاس نقل مي‌كند كه پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ نماز ظهر و عصر، و نماز مغرب و عشاء را با هم انجام داد. و نيز نقل كرده كه آن حضرت در مدينه، بين نماز ظهر و عصر، و نماز مغرب و عشاء، بدون خوف يا بارندگي جمع كرد، از ابن عبّاس، سؤال شد كه چرا پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ چنين كرد؟ در پاسخ گفت: «كَيْ لا يَحْرِجَ اُمَّتَهَ ؛ تا امّتش را به دشواري نيفكند».[2] و نيز در كتاب «صحيح بخاري» (ج 1، ص 140) باب «وقت المغرب»، ديدم و خواندم كه به نقل ابن عبّاس، پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ هفت ركعت نماز (نماز مغرب و عشاء) را با هم خواند، و هشت ركعت نماز (نماز ظهر و عصر) را پشت سرهم انجام داد. و در كتاب «مسند احمد»[3] ديدم كه همين مطلب روايت شده بود. و همچنين در كتاب «الموطأ» امام مالك ديدم[4] كه ابن عبّاس روايت كرده است:‌ صَلّي رَسُولُ اللّهُ ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ : «اَلظُّهْرَ وَ الْعَصْرَ جَمِيعاً وَ الْمَغْرِبَ وَ الْعِشاءَ‌ جَمِيعاً فِي غَيرِ خَوْفٍ وَ لا سَفَرٍ ؛‌ رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ نماز ظهر و عصر و همچنين نماز مغرب و عشاء را در غير خوف و سفر، پشت سرهم خواند».
نتيجه اين‌كه: آيا با اين‌كه مسأله اين‌گونه روشن است، چرا اهل تسنّن بر اثر تعصّب و لجاج، همين مطلب[5] (جمع بين دو نماز) را به عنوان ايراد بزرگ بر شيعه، عنوان مي‌كنند؟! غافل از آنكه در كتابهاي اصيل خودشان، جواز آن ثابت شده است.[6]
[1] . صحيح مسلم، ج 2، ص 151 (باب الجمع بين الصّلاتين في الحضر).
[2] . همان مدرك، ص 152.
[3] . مسند امام احمد حنبل، ج 1، ص 221.
[4] . موطأ الامام مالك (شرح الحوالك)، ج 1، ص 161.
[5] . يعني جمع بين نماز ظهر و عصر، و همچنين نماز مغرب و عشاء را.
[6] . مع الصادقين نوشته دكتر محمّد التّيجاني السّماوي، ط بيروت، ص 210 تا 214 (با تلخيص).


 

مناظرات علما و بزرگان شیعه 6

حديث ساختگي براي عمر

مناظره آيت الله شيرازي با دانشمند سني

 
يكي از مراجع تقليد (مرحوم آيت‌اللّه العظمي سيّد عبدالله شيرازي «ره») مي‌فرمود: در مكّه معظّمه بودم به كتاب‌فروشي‌اي كه در نزديك «باب‌السّلام» بود، براي خريداري قرآن رفتم، در آن‌جا با يكي از دانشمندان با‌هوش اهل تسنّن، ملاقات كردم، او مرا شناخت (كه از علماي شيعه هستم)، احترام شاياني از من نمود، و سپس سؤالاتي از من نمود، نخستين سؤال خود را چنين شروع كرد:
«شما درباره اين حديث چه مي‌گوئيد كه پيامبر‌‌ـ صلّي‌ اللّه عليه و آله ـ فرموده است:
«لَو كانَ نَبِيٌّ غَيْرِي لَكانَ عُمَر»: «اگر بعد از من پيامبري وجود داشت، او عمر‌بن‌خطّاب بود!!»؟
گفتم: هرگز پيامبر‌‌ـ صلّي‌ اللّه عليه و آله ـ چنين حديثي را نفرموده است، و اين حديث،‌ جعل شده و دروغ محض است.
گفت: به چه دليل؟
گفتم: شما درباره «حديث مَنْزِلَه» چه مي‌گوئيد؟ آيا اين حديث بين ما و شما از احاديث قطعي است يا نه؟ كه پيامبرـ صلّي‌ اللّه عليه و آله ـ به علي‌ـ عليه السّلام ـ فرمود:
«يا علِيُّ اَنْتَ مِنّيِ بِمَنْزِلَهِ هاروُنَ مِنْ مُوسي اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِيَّ بَعْدِي»: اي علي! نسبت تو به من همانند نسبت هارون به موسي‌ـ عليه السّلام ـ است، جز اين‌كه بعد از من پيامبري نخواهد بود.[1]
گفت: آري صحّت اين حديث به نظر ما مسلّم و قطعي است.
گفتم: از اين حديث (به دلالت التزام) فهميده مي‌شود، اگر پيامبري بعد از پيامبر اسلام‌ـ‌صلّي اللّه عليه و آله‌ـ بود او حتماً علي‌‌‌ـ عليه السّلام ـ بود، روي اين اساس مطابق اين حديث كه مورد قبول شما است، حديثي كه اكنون نقل كردي (اگر بعد از من پيامبري بود، او عمر بود) بي اساس و دروغ محض است.
او در برابر اين پاسخ فرو‌ماند، و در حالي كه حيرت‌زده شده بود، سكوت نمود.[2]
[1] صحيح مسلم، ج 3،‌ ص 236ـ صحيح بخاري، ج 2، ص 185ـ مسند احمد، ج 1، ص 98، 118، و ... .
[2] الاحتجاجات العشره مع العلماء في المكه و مدينه، آيت الله سيّد عبدالله شيرازي، ص 16.

حقانيت علي (ع) و جواز متعه

مناظره سيدعبدالله شيرازي با مرد سني

 
در مكه معظمه بودم به كتابفروشي‌اي كه در نزديكي «باب السّلام» بود، براي خريداري قرآن رفتم. در آن جا با يكي از دانشمندان باهوش اهل تسنن، ملاقات كردم. او چون ‌دانست كه من از علماي شيعه هستم، احترام شاياني از من نمود و پس سوالاتي از من پرسيد. نخستين سؤال او اين بود:
شما شيعيان درباره اين حديث چه مي‌گوييد كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «لَوكانَ نَبيُّ غَيري لَكانَ عُمَر؛ اگر بنا بود بعد از من پيامبري بيايد، او عمر بن خطاب مي‌بود!!»
گفتم: هرگز پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چنين حديثي را نفرموده است و اين حديث، جعل و دروغ محض است.
ـ به چه دليل؟
ـ شما سني‌ها در مورد «حديث منزله» چه مي‌گوييد؟ آيا اين حديث بين ما و شما از احاديث قطعيه و صحيحيه است يا نه؟ كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به علي ـ عليه السلام ـ فرمود: «يا عَليًّ! اَنتَ مِنّي بِمَنزَلَهِ هارون مِنْ مُوسي اِلّا اَنَّهُ لا نَبيُّ بَعْدي».
اي علي! نسبت تو به من، همانند نسبت هارون به موسي ـ عليه السلام ـ است، جز اين كه بعد از من پيامبري نخواهد آمد.
ـ آري صحّت اين حديث در نظر ما مسلّم و قطعي است.
ـ از اين حديث فهميده مي‌شود كه اگر پيامبري بعد از پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‌آمد، او حتما علي ـ عليه السلام ـ مي‌بود و دروغ بودن حديث شما از اين جا معلوم مي‌شود.
او در برابر اين پاسخ فروماند و سكوت نمود.
دانشمند سني سؤالي ديگر مطرح كرد و گفت:
ـ آيا اين مطلب درست كه شيعيان متعه (ازدواج موقت) را روا مي‌دانند؟
ـ آري.
ـ به چه دليل؟
ـ به دليل فرمايش عمر بن خطاب.
ـ عجيب است. عمر قائل به حرمت متعه بود چگونه چنين ادعايي مي‌كنيد.
ـ عمر گفت: «مُتْعَتانِ كانَتا عَلي عَهدِ رسولِ اللهِ وَ اَنا اَنهي عَنهُما وَ اُعاقِبُ عَلَيهِما؛ مُتعَهُ الحَجِّ وَ مُتْعَهُ النِّساءِِ»؛[1] دو متعه بود كه در زمان رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ حلال و روا بود ولي من از آن دو نهي مي‌كنم و مرتكبين آن دو را مجازات مي‌كنم. آن دو عبارتند از متعه در حج[2] و ازدواج موقت».
خود اين سخنِ عمر (صَرف نظر از دلائل قرآني و روائي فراوان) بيانگر جواز متعه است. زيرا خود عمر اعتراف مي‌كند كه متعه در عصر پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ حلال بود. از شما مي‌پرسم به چه مجوزي عمر، متعه‌اي را كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ حلال مي‌دانست را حرام كرد؟! آيا او بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از طرف خدا به پيامبري برگزيده شده بود و يا آيا بر او وحي نازل شد كه بايد متعه را حرام اعلام كنيد؟! ‌قطعا چنين نيست زيرا «حلالُ محمدٍ حلالُ الي يَومِ القيامهِ و حَرامُهُ حَرامُ إلي يَومِ القيامهِ».
شما را به خدا آيا اين گونه فتواها نوعي بدعت در دين نيست؟ و با توجه به اين كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «هر بدعتي گمراهي است و گمراهي موجب ورود به آتش جهنم است.» دانشمند سني، جز سرافكندگي و خجالت كار ديگري نكرد.[3]
[1] . تفسير فر رازي، ذيل آيه 24 سوره نساء.
[2] . در اين كه منظور عمر از «متعه الحج» چيست، اندكي ابهام و اختلاف (حتي بين خود اهل سنت) وجود دارد ولي ظاهر آن است كه عُمَر جواز تَلَذّذ بين حج عمره و تمتع را حرام اعلام كرد.
[3] . الاحتجاجات العشره مع العلماء، في المكّه و المدينه.

امام علي(ع) عين الله و يدالله

مناظره علامه اميني با عالم سني

 
علامه اميني (ره) (عالم بزرگ معاصر، صاحب كتاب ارزشمند الغدير) در يكي از سفرها در مجلسي شركت كرد، يكي از علماي اهل تسنّن به او گفت: «شما شيعيان در مورد حضرت علي ـ عليه السّلام ـ غلو و زياده‌روي مي‌كنيد، مثلاً
او را با لقب «يَدُالله»، «عَيْنُ الله» (دست خدا، چشم خدا) و... مي‌خوانيد، توصيف صحابه، تا اين حد، نادرست است.»
علاّمه بي‌درنگ جواب داد: «اگر عمر بن خطاب، علي ـ عليه السّلام ـ را با چنين القابي خوانده باشد، چه مي‌گوييد؟» او گفت: سخن عمر براي ما حجت است. علامه اميني در همان مجلس، يكي از كتاب‌هاي اصيل اهل تسنّن را طلبيد، آن كتاب را حاضر كردند، علامه آن را ورق زد، صفحه‌اي از آن را گشود كه در آن صفحه اين حديث آمده بود:
«مردي به طواف كعبه اشتغال داشت، در همانجا به زن نامحرمي، نگاه نامشروع كرد، حضرت علي ـ عليه السّلام ـ او را در آن حال ديد، با دست، ضربه به صورت او زد و به اين ترتيب او را مجازات كرد.
او در حالي كه دستش را بر صورتش نهاده بود و بسيار ناراحت بود، به عنوان شكايت از علي ـ عليه السّلام ـ، نزد عمر بن خطاب آمد، و ماجرا را گفت.
عمر در پاسخ او گفت: قد راي عين الله و ضرب يدالله: «همانا چشم خدا ديد و دست خدا زد.»
كنايه از اينكه: چشم علي ـ عليه السّلام ـ آنچه مي‌بيند خطا نمي‌كند، زيرا چشم او چشمي است كه آميخته با اعتقاد به خدا است و چنين چشمي، اشتباه نمي‌كند، و دست علي ـ عليه السّلام ـ نيز جز در راه رضاي خدا حركت نمي‌نمايد.
سؤال كننده وقتي كه اين حديث را ديد مطلب را دريافت، و قانع شد.
توضيح اينكه: اينگونه تعبيرات، شبيه جمله «روح الله» براي حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ است، كه به منظور «اضافه تشريفي» گفته مي‌شود، نه اينكه منظور، آن باشد كه خدا، روح يا دست و چشم دارد.[1]
[1] . يكصد و يك مناظره، محمّد محمّدي اشتهاردي، ص 197.


تشيّع - خلفاي ثلاث

مناظره شيخ بهائي(ره) با عالم سني

 
محمد بن حسين بن عبدالصّمد معروف به «شيخ بهائي» از علماي معروف و از مفاخر جهان تشيّع، در قرن دهم و يازدهم هجري است، در سال 1031 ه‍ قم از دنيا رفت و قبرش در مشهد مقدس در جوار مرقد شريف حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ است، او در يكي از سفرهاي خود، با يكي از علماي اهل تسنّن ملاقات نمود، و خود را در مقابل او، در ظاهر شافعي وانمود كرد.
آن دانشمند اهل‌سنّت كه از علماي شافعي بود، وقتي كه دانست شيخ بهائي، شافعي است، و از مركز تشيّع (ايران) آمده، به او گفت: «آيا شيعه براي اثبات مطلوب و ادّعاي خود، شاهد و دليل دارد؟».
شيخ بهائي گفت: من گاهي در ايران با آنها روبرو شده‌ام، مي‌بينم آنها براي ادّعاي خود شواهد محكمي دارند.
دانشمند شافعي گفت: اگر ممكن است يكي از آنها را نقل كنيد.
شيخ بهائي گفت مثلاً مي‌گويند: در صحيح بخاري (كه از كتب معتبر اهل‌سنّت است) آمده، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود:
«فاطِمَهُ بَضْعَه مِنِّي مَنْ آذاها فَقَد آذانِي وَ مَنْ اَغْضَبَها فَقَدْ اَغْضَبَنِي»:
«فاطمه ـ سلام‌الله عليها ـ پاره تن من است، كسي كه او را آزار دهد، مرا آزار داده و كسي كه او را خشمگين نمايد مرا خشمگين نموده است.»[1]
و در چهار ورق ديگر در همان كتاب است: «وَ خَرَجَتْ فاطِمَهُ مِنَ الدُّنْيا وَ هِيَ غاضِبَه عَلَيْهِما: «و فاطمه وفات كرد در حالي كه نسبت به ابوبكر و عمر، خشمگين بود.»[2]
جمع اين دو روايت و پاسخ به اين سؤال طبق مبناي اهل‌سنّت چگونه است؟
دانشمند شافعي در فكر فرو رفت (كه با توجّه به اين دو روايت، نتيجه اين است كه آن دو نفر (عمر و ابوبكر)، عادل نبودند پس لياقت رهبري و خلافت امت را ندارند). پس از ساعتي تأمّل گفت: گاهي شيعيان دروغ مي‌گويند، ممكن است اين هم از دروغ‌هاي آنها باشد، به من مهلت بده امشب به كتاب «صحيح بخاري» مراجعه كنم، و صدق و كذب دو روايت فوق را دريابم، و در صورت صدق، پاسخي براي سؤال فوق پيدا كنم.
شيخ بهاء مي‌گويد: فرداي آن روز، آن دانشمند شافعي را ديدم، از او سؤال كردم كه مطالعه و بررسي تو به كجا رسيد؟
او گفت: همانگونه كه گفتم؛ شيعيان دروغ مي‌گويند، زيرا من صحيح بخاري را ديدم، هر دو روايت فوق در آن مذكور است، ولي بين نقل اين دو روايت، بيش از پنج ورق فاصله است، در حالي كه شيعه مي‌گفت: چهار ورق فاصله است!!‌[3]
ـ براستي عجب پاسخي و شگفت مغلطه‌اي!!!، منظور وجود اين دو روايت در آن كتاب است، خواه بين نقل آن دو روايت پنج ورق فاصله باشد يا پنجاه ورق، چه فرقي مي‌كند و چرا از حق فرار مي‌كنند؟!
[1] . صحيح بخاري، ط دارالجيل، بيروت، ج 7، ص 47.
[2] . همان مدرك، ج 9، ص 185، و مدارك ديگر در كتاب فضائل الخمسه من الصّحاح الستّه،‌ج 3، ص 190.
[3] . روضات الجنّات (شرح حال شيخ بهاءالدين عاملي).

نظر شيعه درباره سبّ صحابه و خلفا

مناظره علامه حسين ابن عبدالصمد عاملي (پدر شيخ بهائي) با عالم سني

 
اين مناظره در شهر حلب بين يكي از علماي هوشمند سنّي با پدر بزرگوار شيخ بهائي،‌ صورت گرفت كه پس از گفتگو،‌ دانشمند سنّي حنفي گفت: من يك سؤال دارم و آن اين كه نظر شما درباره سبّ (ناسزاگوئي) به اصحاب بزرگ پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ چيست؟، آنان كه آن حضرت را با اموال و جان‌هاي خود، ياري كردند‌،‌ و با شمشيرها و مجاهدات خود، شهرها و بلاد را تحت حكومت اسلام آوردند، مثلاً فتوحاتي كه در عصر عمربن‌‌خطّاب، تحت رهبري او رخ داد، در عصر هيچ‌يك از خلفاء‌، رخ نداده است كه انكارناپذير است، چنان‌كه قدرت و شكوه و قاطعيّت او را نيز نمي‌توان انكار نمود، و من وقتي كه به دلائل شما توجّه مي‌كنم،‌ مي‌بينم صحّت عقيده تشيّع،‌ بسيار روشن و نيرومند است، ولي وقتي كه مذهب شما را مي‌نگرم كه به ناسزاگوئي اصحاب بزرگ پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ،‌ و پيشي‌گيرندگان به اسلام و مقرّبان در حضور آن حضرت،‌صحّه گذاشته ... مي‌يابم كه اين كار، نادرست است، و از همين راه مي‌فهمم كه مذهب شما (تشيّع) مذهب نادرست مي‌باشد.
حسين: در مذهب ما چنين دستوري نيست كه ناسزا گوئي به اصحاب پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ واجب باشد،‌ بلكه عوام‌النّّاس، به آن‌ها ناسزا مي‌گويند،‌ ولي در ميان علماي ما هيچ‌كس فتواي به وجوب سبّ آن‌ها را نداده‌است، كتابهاي فقهي آن‌ها در دسترس است،‌هرگز چنين دستوري در آن‌ها ديده نمي‌شود.
آن‌گاه سوگند‌هاي مؤكّد و شديد براي او (دانشمند حَنَفي) ياد كردم،‌ كه اگر كسي هزار سال در مذهب اهل‌بيت ـ‌عليهم السّلام‌ـ (مذهب تشيّع) زندگي كند و ولايت اهل‌بيت‌ـ‌عليهم السّلام‌ـ را بپذيرد،‌ و از دشمنان آن‌ها بيزاري جويد،‌ و هرگز به صحابه‌ پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ ناسزا نگويد،‌ خطاكار نيست، و در ايمان او قصوري نخواهد بود.
دانشمند حنفي وقتي كه اين سخن را از من شنيد، چهره‌اش گشوده شد و اظهار شادي كرد، چرا كه سخن مرا تصديق نمود.
در اين هنگام به او گفتم: وقتي كه در نزد تو، فزوني و برتري علم اهل‌بيت پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ و مقام اجتهاد و عدالت و برتري آن‌ها بر سايرين، ثابت شد، پس آن‌ها سزاوارتر به پيروي هستند،‌ بنابراين از آن‌ها پيروي كن.
دانشمند حَنَفي: گواهي مي‌دهم كه من پيرو آن‌ها هستم، ولي به صحابه‌ رسول خداـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ ناسزا نمي‌گويم.
حسين: تو به هيچ‌يك از صحابه، ناسزا نگو، ولي وقتي كه به عظمت مقام اهل‌بيت پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ در نزد خدا و رسولش معتقد شدي،‌ آن‌گاه در مورد دشمنان آن‌ها چه خواهي گفت؟
دانشمند حَنَفي(راه يافته): من از دشمنان اهل‌بيت رسول خداـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ بيزار هستم.
حسين: همين مقدار در صحّت تشيّع تو، براي من كافي است.
در اين هنگام،‌ دانشمند حنفي، به يكتائي خدا و رسالت پيامبر ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ و به فرشتگان خدا، گواهي داد، و گفت: من دوستدار و پيرو آن‌ها هستم و از دشمنانشان بيزاري مي‌جويم.
آن‌گاه كتابي در مورد فقه اهل‌بيت‌ـ‌عليهم السّلام‌ـ را از من طلبيد، و من كتاب «مختصر نافع» (شرح شرايع) محقّق حلّي (متوفّي 676 هـ ق) را به او دادم.
شيخ حسين‌‌بن عبد‌الصّمد مي‌گويد: بعد از مدّتي، دانشمند حنفي را كه شيعه شده‌بود ديدم، ولي بسيار آشفته به نظر مي‌رسيد، به خاطر اين‌كه در قلبش اين معني رسوخ كرده‌ بود كه اصحاب پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ داراي مقام بسيار ارجمند هستند، ولي به عقيده او شيعيان به آن‌ها ناسزا مي‌گويند.
به او گفتم: اگر متّعهد شوي كه از روي انصاف، قضاوت كني، و گفتگوي مرا پنهان داري، جريان سبّ (ناسزاگوئي‌ به صحابه) را براي تو روشن خواهم ساخت.
و با سوگندهاي مؤكد و شديد و تعهّد محكم، با خدا عهد كرد كه تا زنده است،‌ از روي انصاف قضاوت كند،‌ و گفتگو با مرا (به خاطر تقيّه) مخفي كند.
در اين هنگام به او گفتم: «نظر شما درباره آن اصحابي كه عثمان (خليفه سوّم) را كشتند، چيست؟»
دانشمند حنفي (راه يافته): آن افراد صحابه، اين كار (قتل عثمان) را بر اساس اجتهاد خود انجام دادند، از اين رو آن‌ها گناهكار نيستند، چنان‌كه علماي ما بر اين مطلب تصريح نموده‌اند.
حسين: نظر شما درباره عايشه و طلحه و زبير وپيروان آن‌ها كه با پديد آوردن جنگ جَمَل با حضرت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ جنگيدند و بر اثر اين جنگ حدود شانزده هزار نفر از دو طرف كشته شدند چيست؟
و همچنين نظر شما درباره معاويه و اصحاب او كه جنگ صفّين را به وجود آوردند و با حضرت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ جنگيدند و در نتيجه حدود شصت هزار نفر از دو طرف،‌كشته شدند، چيست؟
دانشمند حَنَفي (راه يافته): اين جنگ‌ها نيز مانند قتل عثمان، از روي اجتهاد بود.
حسين: آيا اجتهاد نمودن، مخصوص يك گروه از مسلمانان است، و گروه ديگر حقّ اجتهاد ندارند؟
دانشمند حَنَفي (راه يافته): نه،‌ بلكه هر گروهي از مسلمين، صلاحيّت اجتهاد را دارند.
حسين: وقتي كه اجتهاد درباره قتل اصحاب بزرگ و قتل خلفاي مؤمنان، و جنگ با برادر و پسر عموو همسر دختر رسول خدا‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ حضرت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ، روا باشد، يعني درباره او كه در علم و زهد و تقرّب به رسول خداـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ از همگان مقدّمتر بود، و اسلام به شمشير او استوار گشت، و رسول خداـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ از او تمجيد بسيار كرد كه هيچ كس نمي‌تواند آن را انكار كند، تا آنجا كه خداوند او را وليّ (سرپرست و رهبر) همه مردم قرار داد و فرمود:
«اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسوُلُهُ وَالَّذيِنَ آمَنُوا ... :
اي كساني كه ايمان آورده‌ايد‌، همانا وليّ و رهبر شما، خدا و رسولش و كساني هستند كه ايمان آورده‌اند» (مائده ـ55يعني و علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ است، زيرا به اتّفاق علماي اسلام منظور از «وَالَّذينَ آمَنُوا»، حضرت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ است.[1]
و روايات بسيار ديگر،‌ اينك از تو مي‌پرسم، اگر اجتهاد در سبّ بعضي از اصحاب پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ (به اعتراف شما) جايز است، چرا اجتهاد در مورد سبّ بعضي از اصحاب ديگر جايز نباشد؟!
ما به كسي ناسزا نمي‌گوئيم مگر به كسي كه مي‌دانيم او دشمني خود را با اهل‌بيت پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ آشكار ساخت، ولي آناني كه اهل‌بيت پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ را خالصانه دوست دارند،‌ ما آنها را، دوست داريم، مانند سلمان، مقداد، عمّار، ابوذر و ... و ما با دوستي به اين افراد به پيشگاه خدا، تقرّب مي‌جوئيم، اين است اعتقاد ما در شأن اصحاب!
سبّ كردن، يك‌نوع نفرين است كه خداوند متعال اگر بخواهد مي‌پذيرد و گرنه نمي‌پذيرد، و همچون ريختن خون صحابه نيست و اين معاويه است كه سبّ و ناسزاگوئي به حضرت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ و خاندانش را،‌سنّت كرد و رواج داد، به طوري كه هشتاد سال در عصر حكومت بني‌اميّه،‌ همين سنّت زشت ادامه يافت،‌ ولي هيچ‌گونه از قدر و مقام علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ در نزد شما كم نكرد.
هم‌چنين شيعه سبّ كردن دشمنان خاندان رسالت، را،‌ بر اساس اجتهاد خود روا دانستند، آن‌ها فرضاً اگر در اجتهاد خود خطا نموده باشند، ولي گناه نكرده‌اند.
توضيح بيش‌تر اين كه: اصحاب پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ، چند گونه بودند، بعضي ستوده بودند، و بعضي منافق بودند، و تمجيد خداوند از بعضي از آن‌ها دليل عدم فسق و كفر بعضي ديگر نخواهد شد، اجتهاد ما در جواز سبّ اصحاب منافق پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ است، نه اين كه همه را سبّ كنيم.
دانشمند حنفي از روي تعجّب: آيا اجتهاد بدون دليل روااست؟
حسين: دلائل مجتهدين ما، بسيار و روشن است.
دانشمند حنفي: يكي از آن‌ها را براي من بيان كن.
حسين بن عبدالصّمد، دلائلي را بيان كرد، از جمله ماجراي آزاررساني به فاطمه‌زهرا‌ـ‌سلام‌اللّه عليها‌ـ را مطرح نمود و آيه 57 سوره احزاب را خواند كه خداوند مي‌فرمايد:
«اِنَّ الّذِينَ يُؤذُونَ اللهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللهُ فِي الدُّنْيا وَالآخِرَهِ : همانا آنان كه خدا و رسولش را آزار مي‌رسانند، خداوند آن‌ها را در دنيا و آخرت، لعنت كند»[2]...
ـ‌ مناظره‌اي در‌باره آيه رضوان، و انتقاد از اصحاب
به ياد دارم، با يكي از دانشمندان شافعي كه تا حدودي به آيات قرآن و احاديث، آگاهي داشت، روبرو شدم، او اعتراض خود را به شيعيان، چنين مطرح كرد:
«شيعيان، اصحاب پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ را مورد طعن و انتقاد قرار مي‌دهند، و اين كار برخلاف قرآن است، زيرا مطابق قرآن، خداوند از آن‌ها راضي و خشنود شده است، بنابراين به اشخاصي كه مورد خشنودي خدا هستند، نبايد ايراد گرفت و از آن‌ها بدگويي كرد.
و آن آيه 18 سوره فتح است كه خداوند مي‌فرمايد:
«لَقَدْ رَضيَ اللهُ عَنِ الْمُؤمِنِينَ اِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ فَعَلِمَ ما فِي قُلُوبِهِم فَاَنْزَلَ اللهُ السَّكينهَ عَلَيْهِمْ وَ اَثابَهُمْ فَتْحاً قرِيباً؛ خداوند از مؤمناني كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند راضي و خشنود شد، خدا آنچه را در درون قلب آن‌ها (از صداقت و ايمان) نهفته بود مي‌دانست، لذا آرامش را بر دل‌هاي آن‌ها نازل كرد، و فتح نزديكي به عنوان پاداش، نصيب آن‌ها فرمود».
[1] . به اتّفاق مفسّران،‌‌ آيه فوق در شأن امام علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ نازل شده، در آن هنگام كه در ركوع نماز،‌ انگشترش را به فقير داد، كتاب‌هائي كه از اهل تسنّن، اين مطلب را نقل كرده‌اند، متجاوز از سي كتاب، است‌ مانند: ذخائر العقبي ص 88، فتح القدير، ج 2،‌ص 50،‌اسباب النّزول واحدي، ص 148 ـ كنزالعُمّال، ج 6، ص 391 و ... در اين باره به كتاب احقاق‌الحقّ، ج 2 صفحات 399 تا 410 مراجعه شود.
[2] . المناظره تأليف شيخ حسين‌بن‌عبدالصّمد، چاپ مؤسسّه قائم آل محمّد‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ (با تلخيص وتبيين).
اين آيه هنگامي نازل شد، كه پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ در ماه ذيحجّه سال ششم هجرت با حدود هزار و چهار صد نفر از مسلمانان، به قصد انجام عمره، از مدينه به سوي مكّه رهسپار شد (افرادي مانند ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه و زبير و‌...) در ميان اين جمعيّت بودند، ولي هنگامي كه به منزلگاه «عسفان» نزديكي مكّه رسيدند، با خبر شدند كه مشركان مكّه تصميم گرفته‌اند تا از ورود مسلمانان به مكّه، جلوگيري نمايند، پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ دستور داد تا مسلمانان در سرزمين «حُدَيْبِيّه» به مناسبت آب و درختي كه در آن‌جا بود و در بيست كيلومتري مكّه قرار داشت، توقّف و استراحت كنند، تا جريان، مشخّص گردد.
در اين ميان پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ افرادي از جمله عثمان را براي مذاكره با سران قريش به مكّه فرستاد، عثمان رفت و مدّتي از او خبري نشد، از اين رو شايع شد كه مشركان، عثمان را كشته‌اند، در اين هنگام پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ تصميم به شدّت عمل گرفت، و در زير درختي كه در آن‌جا بود، با مسلمانان حاضر، تجديد بيعت گرفت كه به نام «بيعت رضوان» مشهور گرديد.
پيامبر‌ اكرم ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ با مسلمانان عهد بست كه تا آخرين نفس در برابر مشركان مقاومت كنند، ولي چيزي نگذشت كه عثمان سالم باز‌گشت، و خبر همين بيعت، مشركان را مرعوب ساخته و «سهيل‌بن‌عمر» را براي مصالحه به حضور پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ فرستادند، سرانجام صلح حديبيّه، برقرار شد، و بنا گرديد كه مسلمانان در سال آينده به مكّه آيند و امسال بازگردند.
در اين هنگام آيه مذكور (18 فتح) نازل شد و خداوند بيعت‌كنندگان را ستود و خشنودي خود را نسبت به آن‌ها، به مسلمانان اعلام نمود.
بنابراين اصحابي كه خداوند از آن‌ها راضي شده، نبايد مورد طعن و بدگويي قرار گيرند!!
ـ نگارنده:
اوّلاً: اين آيه تنها شامل آناني مي‌شود كه در آن بيعت حضور داشتند، و شامل ديگران نمي‌شود.
ثانياً: اين آيه در ميان حاضران، شامل منافقاني مانند عبدالله اُبَيّ و اوس‌بن‌خولي و... نخواهد شد، زيرا جمله «رَضِيَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ» آن‌ها را خارج مي‌سازد، زيرا آن‌ها؛ عملكردهاي منفي خود و شهواهد تاريخي مؤمن نبودند.
ثالثاً: آيه فوق مي‌گويد: خداوند در آن هنگام كه آن‌ها بيعت كردند، از آن‌ها راضي شد، و معني آيه اين نيست كه خداوند تا ابد از آن‌ها راضي است. به همين دليل، در آيه 10 همين سوره مي‌خوانيم:
«فَمَنْ نَكَثَ فَاِنَّما يَنْكُثُ عَلي نَفْسِهِ وَ مَنْ اَوْفي بِما عاهَدَ عَلَيْهِ اللهُ فَسَيُؤْتِيهِ اَجْراً عَظِيماً؛ «هر كس پيمان‌شكني كند، به زيان خود پيمان شكسته است و آن كس كه نسبت به عهدي كه با خدا بسته وفا كند، به زودي پاداش عظيمي به او خواهد داد».
اين آيه بيانگر آن است كه احتمال نكث (و بر هم زدن) بيعت در مورد بعضي وجود دارد، چنانكه بعدها در مورد بعضي آشكار شد.
بنابراين آيه مذكور (آيه رضوان) بيانگر رضايت ابدي از بيعت‌كنندگان نيست، بلكه همانا ممكن است دو دسته شوند، بعضي به بيعت خود وفادار باشند و بعضي وفادار نباشند.
ما شيعيان، نسبت به آن‌ها كه (مطابق دلائل خلل‌ناپذيري) وفاداري نكردند، مي‌گوييم كه از زير پوشش آيه رضوان، خارج شده‌اند، در اين صورت انتقاد شديد ما خواهند بود، و آيه مذكور جلو ما را نخواهد گرفت.

مناظرات علما و بزرگان شیعه 7

حكمت تقليد از امام صادق‌(ع)

مناظره علامه حسين ابن عبدالصمد عاملي(پدر شيخ بهائي) با عالم سني

 
حسين‌بن عبد‌الصّمد گويد: به شهر حَلَب وارد شدم، يكي از علماي هوشمند حَنَفي كه در علوم و فنون، فردي زبردست و در عين حال بي‌غل‌ و غش بود، مرا مهمان خود كرد، سخن از تقليد به ميان آمد، و همين سخن،‌ زيربناي مناظره من با او گرديد، و آن مناظره به ترتيب زير صورت گرفت.
حسين: آيا از نظر شما (اهل تسنّن) سخن صريحي از قرآن يا رسول خداـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ آمده كه تقليد و پيروي از ابو‌حنيفه (رئيس مذهب حَنَفي) را بر ما واجب كرده باشد؟
دانشمند حَنَفي: نه، چنين سخن صريحي از قرآن يا رسول خداـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ در اين مورد نداريم.
حسين: آيا مسلمانان، اجماع كرده‌اند كه ما از ابوحَنيفه پيروي كنيم؟
دانشمند حَنَفي: نه چنين اتّفاق رأي، وجود ندارد.
حسين: پس به چه دليل تقليد از ابوحنيفه، براي تو جايز شده است؟
دانشمند حَنَفي: ابوحنيفه، مجتهد است،‌ و من مقلّد، و بر مقلّد واجب است كه از يكي از مجتهدين تقليد نمايد.
حسين: نظر شما درباره جعفرابن محمّد معروف به امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ چيست؟ آيا او از مجتهدين بود؟
دانشمند حَنَفي: جعفر‌بن‌محمّد الصادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ، در مرتبه‌اي بالاتر از مقام اجتهاد قرار داشت، و در علم و تقوا و نسب و مقام بالاتر از آن است كه توصيف شود،‌ بعضي از علماي ما، نام چهارصد نفر از شاگردان او را برشمرده كه همه آنها از علماي برجسته و مجتهدين برازنده بودند، كه يكي از آن‌ها،‌ «ابوحنيفه» است.
حسين: همانا تو به مجتهد بودن و تقواي فوق‌العاده امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ اعتراف نمودي، ما شيعيان از همين امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ تقليد مي‌كنيم، بنابراين از كجا فهميدي كه ما در گمراهي هستيم و شما در راه هدايت مي‌باشيد؟ با اين‌كه به عقيده ما امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ معصوم بود و خطا نمي‌كرد، و حكم او همان حكم خداوند است،‌ و ما در اين مورد دلائل متقن و مدوّن داريم، و او همانند ابوحنيفه بر اساس قياس و رأي و استحسان،‌ فتوا نمي‌داد، و در مورد ابوحنيفه احتمال خطا در فتوا وجود دارد، ولي درباره آن حضرت چنين احتمالي نيست.
فرضاً ما از مقام عصمت امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ صرف نظر كنيم، و همانند شما بگوئيم امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ مجتهد بود،‌ ولي ما دلائلي داريم كه بايد تنها از اين مجتهد (امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ) تقليد كرد، نه از ابوحنيفه.
دانشمند حَنَفي: دلائل شما بر اين انحصار چيست؟
حسين: دلائل ما عبارت است از:
1ـ همه گروه‌هاي مسلمين به اتّفاق رأي اعتراف دارند كه امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ در علم و تقوا و عدالت و مقام،‌ بر ديگران برتر بود، به طوري كه من در هيچ كتابي از كتب تاريخ و اديان حديث،‌ كسي را نديده‌ام كه به امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ ايراد گرفته باشد، و دشمنان شيعيانش با آن‌همه امكانات و سلطه و جمعيّت زيادي كه دارند، نتوانسته‌اند نسبت ناروائي به آن حضرت بدهند و اين يك امتيازي است كه او بر سايرين دارد.[1]
بنابراين چگونه رواست كه ما تقليد از آن آقا را كه همه علماي اسلام بر تفوّق علمي و تقوائي او اعترف مي‌كنند،‌ ترك كنيم، و از كسي كه تقليد او آميخته با شكّ و ايراد است، تقليد نمائيم،‌ با توجّه به اين‌كه در مسأله تقليد و تبعيّت،‌ عدم شكّ و ايراد، بر اثبات عدالت، ‌مقدّم است،‌ چنان‌كه اين موضوع در محل خود بحث و بررسي شده است.
يكي از ائمّه حديث شما امام «غزّالي» است كه كتابي به نام «المنخول» در انتقاد از ابوحنيفه نوشته است، و هم‌چنين بعضي از فضلاي شافعي كتابي به نام «النكت‌ الشريفه في الرّد علي ابي‌‌حنيفه» نوشته است و ... .
بنابراين بدون ترديد، تقليد از كسي كه همه در علم و تقوا و عدالت او اتّفاق دارند واجب خواهد بود، و به اجماع محقّقين عمل به فتواي مرجوح با بودن راجح (برتر) جايز نيست.
2ـ امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ به عقيده ما (شيعيان) از اهل‌بيت رسول خدا ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ است، كه به تصريح قرآن در آيه تطهير (33 ـ احزاب) از هر گونه پليدي و انحراف، پاك هستند، چنان‌كه علاّمه لغوي، ابن‌فارس صاحب كتاب «معجم مقاييس اللّغه» در كتاب خود به نام «مجمل اللّغه» تصريح نموده كه امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ از اهل‌بيت پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ است (با اين‌كه ابن‌فارس از علماي معروف اهل تسنّن مي‌باشد) و اين همان مقام عصمت است كه شيعه معتقد به عصمت امام صادق ـ‌عليه السّلام‌ـ مي‌باشد، ولي در مورد ابو‌حنيفه، اجماعي است كه او از اهل‌بيت پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ نيست، بنابراين بر اساس تصريح قرآن،‌ بايد از افراد پاك و منزّه از هر گونه خطا،‌ تقليد كرد، تا موجب يقين به نجات و رستگاري شود.
دانشمند حَنَفِي: ما قبول نداريم كه امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ از اهل‌بيت پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ باشد، بلكه بر اساس احاديث ما، اهل‌بيت (مشمول آيه تطهير) پنج نفر هستند (پيامبر،‌ علي،‌ فاطمه، حسن، حسين ـ‌عليهم السّلام‌ـ).
حسين: به فرض بپذيريم كه امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ از آن پنج تن نيست، ولي حكم او، در عصمت و وجوب پيروي، همان حكم پنج تن‌ـ‌عليهم السّلام‌ـ است به سه دليل:
(1) هر كس كه به عصمت پنج تن‌ـ‌عليهم السّلام‌ـ معتقد است، عصمت امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـرا نيز قبول دارد، و هر كس كه عصمت پنج تن را قبول ندارد‌، عصمت آن حضرت را نيز قبول ندارد،‌ و معصوم بودن پنج تن به تصريح قرآن (آيه تطهير) ثابت شده است، پس عصمت امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ نيز ثابت شده، زيرا به اتفاق رأي علماي اسلام، در عصمت، فرقي بين امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ و پنج تن‌ـ‌عليهم السّلام‌ـ نيست، و اعتقاد تنها به عصمت پنج تن، نه امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ، بر خلاف اجماع مسلمين است.
(2) بين راويان و سيره‌نويسان،‌ مشهور است كه امام‌صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ و پدرانش،‌ هيچگاه (براي تحصيل علم) به مجالس علما،‌ رفت و آمد نكرده‌اند، و هرگز نقل نشده كه آنها در مجلس درس علماء و نويسندگان اهل تسنّن، شركت نموده باشند، بلكه همه نقل كرده‌اند كه امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ، علم را از پدرش امام باقر‌ـ‌عليه السّلام‌ـ و او از پدرش امام سجّاد‌ـ‌عليه السّلام‌ـ و او از پدرش امام حسين‌ـ‌عليه السّلام‌ـ تحصيل نموده‌اند، و امام حسين‌ـ‌عليه السّلام‌ـ به اجماع همه مسلمانان، از اهل‌بيت پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ است، در نتيجه سخن امامان معصوم و امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ از روي اجتهاد نيست، از اين رو هيچ‌كس از كوچك و بزرگ،‌ از آن‌ها سؤال نكرد مگر اين‌كه آن‌ها جواب دادندو در جواب نياز به مراجعه نداشتند، و خود آن بزرگواران،‌ تصريح نموده‌اند كه قول يكي از آن‌ها،‌ همان قول پدران آن‌ها است، و قول پدران آن‌ها همان قول رسول‌خداـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ است، و اين مطلب در نزد ما بر اساس طرق صحيح، ثابت شده است.
نتيجه اين‌كه: سخن امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ همان قول افراد مطهّر و منزّهي است كه بر اساس تصريح قرآن (در آيه تطهير) آن‌ها از هر گونه پليدي،‌ پاك و پاكيزه مي‌باشند.
(3) از روايات صحيح و متعدّد شما كه از طرق مختلف مورد قبول شما نقل شده، «حديث ثِقْلَين» است كه در عبارات مختلف كه همه بيانگر يك معني است، نقل شده كه پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ فرمود:
«اِنَّي تارِكٌ فيكُمُ ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي: اَلثِّقْلَيْنِ: كِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتِي؛ اَهْلَ بَيْتِي»:
«همانا من در ميان شما دو يادگار مي‌گذارم كه اگر به آن تمسّك كنيد بعد از من هرگز گمراه نخواهيد شد،‚ و آن دو يادگار،‌ دو چيز گرانقدر است: 1ـ كتاب خدا (قرآن) 2ـ عترت من كه همان اهل بيت من باشند».[2]
اين حديث به روشني مي‌گويد: تمسّك به قرآن و عترت پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ موجب رستگاري، و دوري از گمراهي است، و در ميان گروه‌هاي مسلمين، تنها شيعيان به اين دو (قرآن و عترت) تمسّك نموده‌اند، زيرا غير شيعه، عترت پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ را مانند ساير مردم دانسته، و به غير عترت، تمسّك نموده‌اند.
«حديث ثقلين» نمي‌‌گويد: كه من در ميان شما قرآن و ابوحنيفه يا قرآن و شافعي را گذاردم،‌ بنابراين چگونه ممكن است راه نجات را در تمسّك به غير عترت پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ تحصيل كرد؟!
و همين مطلب، اقتضا مي‌كند كه از كساني مانند امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ تقليد كنيم كه ظنّ قوي داريم، با تقليد او، تمسّك به عترت پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ نموده‌‌ايم، و شكّي نيست كه پيروي از امام صادق‌ ـ عليه السّلام ـ در مقايسه با ابوحنيفه و ... برتري خواهد داشت.[3]
[1]. بايد توجّه داشت، امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ (متوفّي 148 هـ ق) برافرازنده پرچم فقه تشيّع، استاد ابوحنيفه (متوفيّ 150 هـ ق) و مالك‌بن‌اَنَس (متوفي 179 هـ ق) دو استاد و رئيس دو مذهب اهل تسنّن (حنفي و مالكي) بود، بر همين اساس، ابوحنيفه مي‌گفت:
«لَوْ لا السَّنَتانِ لَهَلَكَ النُّعمانُ»: «اگر آن دو سال (شاگردي من در نزد امام صادق‌‌ـ‌عليه السّلام‌ـ) نبود،‌ نعمان (ابوحنيفه) هلاك مي‌شد».
و مالك‌بن‌اَنَس مي‌گفت: «ما رَأَيتُ اَفْقَهُ مِنْ جَعْفَرِبن مُحَمَّدٍ»: «هيچ‌ كس را فقيه‌تر از امام صادق‌ـ‌عليه السّلام‌ـ نديده‌ام» (في سبيل‌الواحده الاسلاميّه، ص 63 و 64).
[2] . اين حديث معروف از متواترات قطعي بوده و در كتب اهل تسنّن و شيعه نقل شده است.
[3] . يكصد و يك مناظره، محمّد محمّدي اشتهاردي، ص‌ 285.

بدعت مذاهب اهل سنّت ـ صحّت طلاق

مناظره علامه حلي با مخالفان در حضور سلطان خدابنده

 
در شرح «من لا يحضره الفقيه» آمده است:
روزي سلطان خدا بنده بر همسر خود خشمگين شد و در يك جمله او را سه طلاقه كرد ولكن خيلي زود پشيمان شد، لذا علماء اهل سنت را گرد آورد و نظر آنها را جهت حال اين مشگل پرسيد:
آنها جملگي گفتند: «چاره نيست جز اينكه نخست مُحَلّل (فردي غير از سلطان) با او ازدواج كند تا پس از آن مُحَلّل، شما بتوانيد باز او را به زوجيّت خود در آوريد.»
سلطان گفت: «اين كار بر من بسيار گران است، لكن شما در هر مسأله‎اي با هم اختلاف نظر داريد و در مسائل مختلف اقوال گوناگوني داريد، آيا در اين مسأله هيچ قول ديگري نداريد؟»
گفتند: «نه»
آنگاه يكي از وزراي سلطان كه گويا شيعه بود گفت: «در شهر «حلّه» عالمي است كه چنين طلاقي را باطل مي‎داند، خوب است سلطان آن عالم را احضار كند، شايد مشگل را حل كند.»
عالمان سنّي گفتند: «علامه، مذهب باطلي دارد و رافضيان افرادي بي‎خرد و كم عقل هستند و اصلاً در شأن سلطان نيست كه چنين مرد سبك سر و بي عقلي را به حضور بپذيرد.»
سلطان گفت: «احضار او بي‎فائده نيست.»
پس چون علامه (اعلي الله مقامه) حاضر شد قبل از حضور او، علماء مذاهب چهارگانه اهل سنّت در نزد سلطان حاضر بودند.
هنگامي كه علامه(ره) وارد مجلس شد، بدون هيچ ترس و واهمه‎اي، نعلين خود را به دست گرفت و داخل در جمع شد و با صداي بلند گفت: «السلام عليكم» و آنگاه يك راست به سمت سلطان رفته و دركنار سلطان نشست.
علماء سني حاضر در مجلس گفتند:‌ «آيا ما به شما نگفتيم كه شيعيان افرادي سبك سر و بي خرد هستند؟»
سلطان گفت: «درباره اعمال او از خودش سؤال كنيد.»
آنها به علامه گفتند: «چرا سلطان را سجده نكردي و آداب و تشريفات را انجام ندادي؟»
علامه(ره) گفت: «رسول الله ـ صلي‎الله عليه و آله ـ از هر سلطاني برتر بود و كسي بر او سجده نكرد بلكه فقط به او سلام مي‎دادند و خداي تعالي نيز فرموده:
«فَإذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّموا علي أنفُسِكُمْ تَحِيَّهً مِنْ عِنْدَ اللهِ مُبارَكَهً طَيِّبَهً»[1]
يعني: پس چون داخل خانه‎ها شديد به يكديگر سلام كنيد، سلام و درودي كه نزد خداوند خوش است.»
از طرف ديگر به اتفاق ما وشما، سجده براي غير خدا حرام است.»
پس از او پرسيدند: «چرا جسارت كردي و در كنار سلطان نشستي؟»
فرمود: «چون جاي ديگري براي نشستن موجود نبود و از طرفي سلطان و غير سلطان با هم مساوي‎اند ولذا جسارتي به محضر سلطان نكرده‎ام.»
از علامه پرسيدند: «چرا كفش‎هاي خود را با خود داخل مجلس آوردي؟ هيچ آدم عاقلي در محضر سلطان چنين مي‎كند؟»
علامه فرمود: «ترسيدم حنفي‎ها آن را بدزدند همانطور كه ابوحنيفه نعلين رسول اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ را دزديد.»
ناگهان حنفي‎ها برآشفتند و فرياد بر آوردند كه: «ابوحنيفه كجا و زمان پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ كجا؟ تولد ابوحنيفه صد سال پس از وفات رسول اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ واقع شده است.»
علامه فرمود: «ببخشيد، اشتباه كردم، لابد سارق نعلين رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ شافعي بوده است. اين بار شافعي‎ها برآشفتند كه شافعي در روز وفات ابوحنيفه به دنيا آمده است و دويست سال پس از رحلت رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ متولد شده است.
علاّمه گفت: «شايد كار مالك بوده است.»
مالكي‎ها هم مثل حنفي‎ها و شافعي‎ها اعتراض و انكار كردند.
علامه فرمود: «پس قطعاً سارق، احمد بن حنبل بوده است.»
حنابله هم به انكار و تكذيب او پرداختند.
در اين لحظه علامه(ره) رو به سلطان كرد و فرمود:
«اي سلطان، دانستي كه هيچ يك از رؤساي اين مذاهب چهارگانه اهل سنت در زمان حيات رسول الله ـ صلي‎الله عليه و آله ـ و حتي صحابه آن حضرت حاضر نبوده‎اند، پس برگزيدن ابوحنيفه و مالك و شافعي و احمدبن‎ حنبل بعنوان مجتهد و رئيس مذهب از بدعت‎هاي ايشان است بطوري كه اگر يكي از خود اين علما حاضر در مجلس، افضل و اعلم از اين چهارتن باشد، به او اجازه و حق اينكه بر خلاف فتواي يكي از آن چهارتن فتوايي بدهد نمي‎دهند.»
در اينجا سلطان به حالت پرسش از اهل سنّت سؤال كرد: «آيا درست است كه هيچ يك از رؤساي مذاهب أربعه در زمان رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ و صحابه او نبوده‎اند؟»
علماء عامّه همگي گفتند: «آري نبوده‎اند.»
آنگاه علامه(ره) گفت: «ولي ما شيعه هستيم و پيروي مي‎كنيم از أميرالمؤمنين ـ عليه‎السّلام ـ كه جان رسول الله ـ صلي‎الله عليه و آله ـ برادر، پسر عمّ و وصيّ اوست.»
سلطان چون متوجه حقانيّت مذهب علامه(ره) شد از او پرسيد: «نظر شيعه درباره‌ طلاق صادره از من چيست؟»
علامه(ره) فرمود: «آيا سلطان طلاق را در سه مجلس و در محضر دو نفر عادل جاري نموده‎ است؟»
سلطان گفت: «نه»
علامه فرمود: «در اين صورت طلاقي را كه سلطان جاري كرده است باطل مي‎باشد، زيرا فاقد شرائط صحّت است.»
آنگاه سلطان بدست علامه به مذهب حقّه شيعه، مشرف شد، و به خطباء و حاكمان شهرها و سرزمين‎هاي تحت سيطره‎اش پيام فرستاد كه از اين پس با نام ائمه دوازده‎‎گانه ـ عليهم‎السّلام ـ خطبه بخوانند و به نام ائمه اطهار، سكّه، ضرب كنند و نام ايشان را بر ديوار مساجد و مشاهد مشرفه حضرات ائمه ـ عليهم‎السّلام ـ بنگارند.[2]
[1] . سوره نور آيه 61.
[2] . روضات الجنات جلد2، صفحه279.

صلوات بر ائمه اطهار(ع)

مناظره علامه حلي با سيد موصلي

 
اوائل قرن هشتم هجري بود، شاه خدابنده يازدهمين شاه ايلخانيان كه پيرو مذهب اهل تسنّن بود، در سال 709 هـ . ق بر اثر مناظرات نيرومند و لطيف علامه حلي (مرجع بزرگ شيعه، متوفّي 726 هـ . ق) رسماً شيعه شد، و مذهب جعفري را به عنوان مذهب رسمي در كشور پهناور ايران، اعلام كرد.
در يكي از روزها، علماي بزرگ اهل تسنّن، در مجلس شاه خدابنده، اجتماع كرده بودند، علامه حلي نيز طبق دعوت شاه، وارد آن مجلس شد، مناظرات متعددي بين علما، به طور آزاد انجام شد، از جمله اينكه:
سيد موصلي (كه از علماي بزرگ اهل تسنن بود) به علامه حلّي گفت: «دليل بر جواز صلوات بر غير پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چيست؟» علامه، بي‌درنگ اين آيه را خواند:
« الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَهٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون،َ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَهٌ...؛ به استقامت كنندگان بشارت بده ـ آنها كه هرگاه مصيبتي به آنها مي‌رسد، مي‌گويند: ما از آن خدا هستيم، و به سوي او باز مي‌گرديم ـ اينها همان‌ها هستند كه صلوات و رحمت خداوند شامل حالشان شده است.»[1]
سيد موصلي از روي بي‌اعتنايي گفت: بر غير پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ (يعني امامان معصوم) چه مصيبتي وارد شده است كه سزاوار صلوات باشند؟!
علامه بي‌درنگ جواب داد: «از سخت‌ترين و جانكاه‌ترين مصائب آنها اينكه: از نواده‌هاي آنها شخصي مثل تو به وجود آمده كه منافقان مشمول عذاب را بر آل رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ مقدم مي‌دارد». حاضران از حاضرجوابي علامه تعجب كردند.[2]
[1] . بقره ـ 155 تا 157.
[2] . بهجه الآمال،ج 3، ص 234، به نقل از شرح من لا يحضره الفقيه.

ظلم به حضرت زهرا‌(س) گناه كبيره يا صغيره؟!

مناظره سؤال از ابن ابي الحديد

 
يكي از علماي برجسته اهل تسنّن‌، علاّمه و مورّخ بزرگ، عبد‌الحميد‌بن محمدبن حسين‌بن ابي‌الحديد مدائني،‌ معروف به «ابن ابي‌الحديد» است، كه يكي از آثار مهم و معروف او «شرح نهج‌البلاغه» مي‌باشد (كه اخيراً در بيست جلد چاپ شده است)، او در سال 655 هـ .ق در بغداد درگذشت.
وي در جلد ششم شرح نهج‌البلاغه خود، پس از آن‌كه ماجراي آشوب بعد از رحلت رسول خدا‌ـ صلّي‌ اللّه عليه وآله ـ را بيان مي‌كند و اقرار مي‌كند كه عمر همراه گروهي به خانه فاطمه‌ـ سلام‌اللّه عليها ـ هجوم آوردند، و فرياد فاطمه‌ـ سلام‌اللّه عليها ـ بلند شد كه از خانه‌ام دور گرديد ...و نيز به نقل از صحيح بخاري و صحيح مسلم، تصريح مي‌كند كه:
«فَهَجَرَتْهُ فاطمَهُ وَ لَمْ تُكَلِّمْهُ في ذلِكَ حَتّي ماتَتْ، فَدَفَنَها عَلِيُّ لَيْلاً وَ لَمْ يُوذَنْ بِها اَبابَكْر : فاطمه‌ـ سلام‌اللّه عليها ـ از ابوبكر دوري كرد، و با او سخن نگفت تا از دنيا رفت، و علي‌ـ عليه السّلام ـ فاطمه‌ـ سلام‌اللّه عليها ـ را شبانه به خاك سپرد،‌ و موضوع را به ابوبكر اطلاع نداد».[1]
در عين حال براي حفظ آبروي عمر و ابوبكر، به توجيه پرداخته و چنين مي‌گويد:
«فَاِنَّ هذا لو ثبت انّه خطا، لم يكن كبيره بل كان من باب الصّغائر التي لاتقتضي التَبرّي، و لا توجب زوال التّولّي»
«اگر ثابت شود كه اين برخورد (عمر و ابوبكر با فاطمه) خطا و گناه از آن‌ها بود، ولي گناه كبيره نيست، بلكه از گناهان صغيره‌اي است كه موجب بيزاري از آن‌ها،‌ و قطع دوستي با آن‌ها نخواهد شد!!»
حال سؤال اين است كه: براستي هجوم آوردن به خانه حضرت زهرا‌ـ سلام‌اللّه عليها ـ و يا دستور به هجوم دادن، و آن حضرت را ناراحت كردن، در حدّي كه تا آخر عمر، از ابوبكر و عمر، روي گردانيد، و با آن‌ها سخن نگفت، گناه صغيره است؟!
اگر ابن ابي‌الحديد مي‌گفت: اصل حادثه نزد ما ثابت نيست،‌ خيلي تعجّب نمي‌كرديم، ولي او كه اقرار به صحّت حادثه دارد، چگونه چنين سخني گفته است؟ آيا او فرق بين گناه كبيره و صغيره را نمي‌دانست؟
مگر نه اين است كه ابن ابي‌الحديد،‌ خودش نقل كرده،‌ و علماي ديگر اهل تسنّن نيز نقل كرده‌اند كه : پيامبر‌ـ صلّي‌ اللّه عليه وآله ـ در شأن فاطمه‌ـ سلام‌اللّه عليها ـ فرمود:
«اِنَّ اللّهَ يَغْضِبُ لِغَضَبِ فاطِمَهَ وَ يَرْضِي لِرِضاها : خداوند به خاطر خشم فاطمه‌ـ سلام‌اللّه عليها ـ خشم مي‌كند،‌ و به خاطر خشنودي او خشنود مي‌گردد»، و نيز فرمود:
«فاطِمَهُ بَضْعَهٌ مِنِّي، مَنْ آذاها فَقَد‌ْ آذانِي وَ مَنْ آذانِي فَقَدْ آذَي‌اللّه َ: فاطمه‌ـ سلام‌اللّه عليها ـ پاره تن من است، كسي كه او را بيازارد، مرا آزرده است، و كسي كه مرا بيازارد، خدا را آزرده است».[2]
بنابراين قطعاً آن دو نفر، فاطمه‌ـ سلام‌اللّه عليها ـ را آزردند، و آزردن فاطمه و خشمگين كردن او موجب آزردن و خشم خدا و رسول است، بنابراين آيا براستي در عين حال، آزردن فاطمه‌ـ سلام‌اللّه عليها ـ گناه صغيره است؟! اگر اين،‌ گناه، صغيره است پس گناه كبيره چيست؟
مگر خداوند در قرآن نمي‌فرمايد:
«ِانَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّهُ فِي الدُّنْيا وَ الآخِرَهِ وَ اَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً : كساني كه خدا و رسول او را اذّيت كنند، خداوند در دنيا و آخرت آن‌ها را لعنت فرمود، و براي آن‌ها عذابي خوار كننده آماده نموده‌است»؟! (احزاب ـ 57)
ـ تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل.[3]
[1]. شرح نهج‌‌‌‌ البلاغه ابن ابي‌‌ الحديد، ج 6، ص 46 و 47.
[2]. صحيح بخاري، ط‌ دارالجيل بيروت،ج 7، ص 47، و ج 9، ص 185. و مدارك ديگر در كتاب فضائل الخمسه، ج 3، ص 190.
[3]. يكصد و يك مناظره، محمد محمدي اشتهاردي، ص 239.


رهبري بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ

مناظره مرد ناشناس با ابوالنهدين علاّف

 
يكي از شخصيت‎هاي برجسته و زيرك اهل تسنن در آغاز قرن سوم، «ابو الهذيل علاف» بود. وي در بصره مي‎زيست و به سال 230 هـ .ق در بغداد در گذشت.
ابو الهذيل مي‎گويد: در سفري وارد شهر «رقّه» (يكي از شهرهاي سوريه كنوني) شدم. در آنجا شنيدم كه مردي ديوانه ولي خوش كلام در «معبد زكّي» زندگي مي‎كند.[1] براي ديدار او به آن معبد رفتم، ديدم در آنجا يك پيرمردِ با جمال و خوش قامت بر روي زيراندازي نشسته و موي سر و روي خود را شانه مي‎زند؛ بر او سلام كردم، جواب سلامم را داد و آن گاه گفت: «اهل كجايي؟»
ابوالهذيل: اهل عراق هستم.
ناشناس: آري، پس اهل تجربه‎هاي و هنرهاي زندگي و آداب هستي؛ بگو بدانم در كدام نقطه عراق زندگي مي‎كني؟
ابوالهذيل: در بصره.
ناشناس: پس از اهل تجربه‎ها و علم هستي. چه نام داري؟
ابوالهذيل: من «ابو الهذيل علاف» هستم.
ناشناس: همان متكلم معروف!
ابوالهذيل: آري.
در اين هنگام آن ناشناس برخاست و مرا در كنارش روي فرش نشاند و پس از مدتي صحبت به من چنين گفت:
ـ نظر تو درباره امامت چيست؟
ـ منظورت كدام امامت است؟
ـ منظورم اين است كه شما چه كسي را بعد از رحلت رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در امر رهبري امت مقدم مي‎داريد؟
ـ همان را كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مقدم داشت.
ـ او كيست؟
ـ او ابوبكر است.
ـ چرا او را مقدم داشتيد؟
ـ زيرا پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «بهترين و برترين فردِ خود را مقدّم بداريد و رهبر خود كنيد» و همه مردم نيز به مقدم داشتن ابوبكر راضي شدند.
ـ اي ابوالهذيل! در اين جا خطا كردي. اما اين كه گفتي، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «بهترين و برترين خود را مقدم بداريد و رهبر خود كنيد» انتقاد من به تو اين است كه خود ابوبكر در بالاي منبر گفت: «وَليَّتْكُم و لَسْتُ بِخَيرِكُمْ»[2] (رهبري شما را به عهده گرفتم با اين كه بهترين فرد شما نيستم.)
اگر مردم به دروغ ابوبكر را برتر دانسته و او را رهبر خود كردند، با سخن پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مخالفت نموده‌اند، و اگر خود ابوبكر به دروغ مي‌گويد من برترين فرد شما نيستم، شايسته نيست كه افراد دروغگو بر بالاي منبر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ روند.
و اما اين كه گفتي همه مردم به رهبري ابوبكر، راضي شدند نادرست است، زيرا بيشتر افراد انصار (مسلمين مدينه) مي‌گفتند: «مِنَّا اميرٌ و مِنْكُم اميرٌ»؛ يك نفر از ميان ما انصار امير باشد و يك نفر از ميان شما (مهاجران).
اما در مورد مهاجران، همانا «زبير» مي‌گفت: من غير از علي ـ عليه السلام ـ با هيچ كس ديگري بيعت نمي‌كنم، پس مخالفين علي ـ عليه السلام ـ، شمشير زبير را شكستند.
ابوسفيان نزد علي ـ عليه السلام ـ آمد و گفت: اگر بخواهي همه مردم را به سوي بيعت با تو فرا مي‌خوانم.
سلمان گفت: كردند و نكردند و ندانند چه كردند» كنايه از اين كه برخلاف سفارشات رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و تعيين علي ـ عليه السلام ـ به خلافت، مردمِ جاهل، با ابوبكر بيعت كردند.
هم چنين مقداد و ابوذر و... نيز به خلافت ابوبكر اعتراض نمودند.
اين بود وضع مهاجران. (پس نگو همه مردم با رهبري ابوبكر موافق بودند.)
اي ابولهذيل! اكنون چند سؤال از تو دارم:
1. به من بگو بدانم: مگر نه اين است كه ابوبكر بالاي منبر رفت و گفت: «اَيُّها النّاسُ! اِنَّ لي شَيْطاناً يَعْتَريني، فإذا رَاَيتُموني مُغْضِباً فَاحْذَرُوني»؛ همانا در وجود من شيطان است كه مرا غافلگير كرده و بر من چيره شده است. هر گاه مرا خشمگين يافتيد، از من دوري كنيد. او در حقيقت با اين سخن مي‌خواهد بگويد: من مانند ديوانگان هستم؛ بنابراين چگونه شما او را رهبر نموده‌ايد؟!
2. به من بگو بدانم: ‌اگر كسي بپرسد با توجه به اين كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كسي را جانشين خود نكرد، ولي ابوبكر، عمر را جانشين خود نمود و عمر،كسي را جانشين ننمود. در اين صورت در رفتار آنها يك نوع تناقض ديده مي‌شود، جواب اين ايراد چه خواهد بود؟
3. به من بگو بدانم: وقتي كه عمر، خلافت بعد از خود را به شوراي شش نفري واگذاشت و گفت: آنها از اهل بهشت مي‌باشند، پس چرا بعداً گفت: «اگر دو نفر از آنها با چهار نفر ديگر مخالفت كردند، آن سه نفر را كه عبدالرحمن بن عوف در ميانشان نيست بكشيد؟» آيا چنين دستوري از ديانت است كه فرمان قتل اهل بهشت را صادر نمايد؟!
4. اي ابوالهذيل به من بگو بدانم: ماجراي ملاقات ابن عباس و عمر و گفتگوي آنها را چگونه با عقيده خود سازگار مي‌داني؟ آن هنگام كه عمر بن الخطاب بر اثر ضربه، بستري شد و عبدالله بن عباس نزد او رفت و چون ديد كه بي‌تابي مي‌كند، پرسيد: چرا اين چنين بي‌تاب و منقلبي؟
عمر در پاسخ گفت: بي‌تابي من براي خودم نيست؟ بلكه از اين رو است كه بعد از من، چه كسي عهده‌دار مقام رهبري مي‌گردد.
سپس بين او و ابن عباس چنين گفتگو شد:
ابن عباس: «طلحه بن عبيدالله» را رهبر مردم كن.
عمر: او تندخو است و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ او را اين چنين مي‌شناخت؛ من مقام رهبري را به آدم تندخو نمي‌سپارم.
ـ «زبير بن عوام» را رهبر مردم كن.
ـ او مرد بخيلي است. روزي ديدم درباره مزد همسرش، در مورد مقدار كمي از پشمي كه رشته بود، ستيز و سختگيري مي‌كرد. مقام رهبري مسلمين را به شخص بخيل واگذار نمي‌كنم.
ـ «سعد وقّاص» را رهبر مردم كن.
ـ سعد، با اسب و تير، سرو كار دارد و فردي نظامي است و چنين فردي براي اداره امور رهبري مناسب نيست.
ـ «عبدالرحمن بن عوف» را رهبر كن.
ـ او از اداره خانواده خود عاجز است تا چه رسد به اداره امت.
ـ «عبدالله» پسرت را رهبر مردم كن.
ـ نه به خدا قسم، مردي را كه از طلاق دادن همسرش، درمانده است، عهده‌دار مقام رهبري نمي‌كنم.
ـ عثمان را رهبر كن.
عمر، سه بار گفت: «سوگند به خدا اگر عثمان را رهبر كنم، طايفه بني معيط (تيره‌اي از بني اميه) را بر گُرده مسلمانان سوار خواهد كرد و با اين وضع جا دارد كه مردم او را بكشند».
ابن عباس مي‌گويد: به خاطر دشمني و عداوتي كه بين عمر و علي ـ عليه السلام ـ بود نام امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ را متذكر نشدم، ولي خود عمر به من گفت:
«اي ابن عباس! رفيقت را نام ببر».
گفتم: پس علي ـ عليه السلام ـ را رهبر مسلمين كن.
عمر: سوگند به خدا، پريشان و بي‌تاب نيستم، مگر به خاطر اين كه حق را از صاحبانش گرفتيم. سوگند به خدا، اگر علي ـ عليه السلام ـ را رهبر مردم قرار دهم، او قطعاً آنها را به جاده بلند سعادت روانه مي‌كند و اگر مردم از او پيروي كنند، او آنها را به بهشت وارد مي‌سازد.
عمر، ‌اين مطلب را گفت و به حقانيت، علي ـ عليه السلام ـ و لياقت او جهت خلافت اطمينان داشت ولي با اين وجود، مسأله خلافت بعد از خود را به شوراي شش نفري واگذار كرد. واي بر او از ناحيه پروردگارش.
ابوالهذيل گويد: وقتي سخن آن مرد خوش قامت و خوش كلام به اين جا رسيد، حالش منقلب شد و همانند ديوانگان گرديد (براي تقيّه خود را به حالت ديوانگي زد).
من ماجراي او را براي مأمون تعريف كردم. مأمون او را طلبيد و همدم خود قرار داد و خود نيز عاقبت به دست او شيعه شد.[3]
[1] . او در حقيقت دانشمند هوشمندي بود، ولي از روي تقيه آن گونه مي‎زيست و خود را به ديوانگي زده بود.
[2] . العقد الفريد، ج 2، ص 347.
[3] . احتجاج طبرسي، ج 2، ص 151 ـ 154.


 

مناظرات علما و بزرگان شیعه 8

دلیل بطلان خلافت ابی بكر

مناظره شيخ مفيد با فاضل كتبي

 
«فاضل كتبی» ( از علمای معروف اهل سنت) روزی از شیخ مفید پرسید: دلیل شما امامیه، بر بطلان خلافت ابی بكر چیست؟
شیخ مفید گفت: دلیل بسیار است و من نمونه‌ای از دلایل را برایت یاد می‌كنم: تو می‌دانی كه امت اتفاق دارند بر این كه امام نیازمند به غیر خدا نیست و از طرف دیگر امت اسلام متفقند بر این كه ابوبكر در مجمع عمومی روی منبر گفت: «وَلیَّتُكُم و لَسْتُ بِخَیركُم فَاِنْ اِسْتَقَمْتُ فَاتَّبِعُونی وَ اِن اَعْوَجْتُ فَصَّوِّمونی» یعنی: زمامدار شما نشدم ولی از شما بهتر نیستم. پس اگر بر مسیر درست گام برداشتم از من پیروی كنید و اگر منحرف شدم به راه راست مرا راهنمایی كنید.
در آن لحظه عربی با شمشیر كشیده به ابوبكر گفت: «نگران نباش! با همین شمشیر برّان تو را به راه راست خواهم آورد.» بنابراین ابوبكر خود را محتاج به دیگران می‌دانست و این احتیاج خود را بر همگان اظهار كرده است. فاضل كتبی در جواب فرو ماند.
یكی از حاضران به خیال خود خواست ایرادی بر شیخ نماید؛ پس برخاست و گفت: ای شیخ! در این صورت شما امامیه هم باید ملتزم شوید بر این كه قاضی هم بایستی عادل و معصوم و غیر محتاج به غیر خود باشد زیرا امت اتفاق دارند بر این كه قاضی نباید محتاج به قاضی دیگری باشد.
شیخ مفید گفت: این سخن بسیار بی‌پایه است، زیرا نه تنها چنین اجماعی محقق نشده، بلكه عكس آن مورد اتفاق می‌باشد! در ثانی مرتبه قاضی پایین‌تر از امام است؛ اگر مقصودت از قاضی امام باشد، گفتم كه نیاز به كسی ندارد. (بنابراین خلافت ابوبكر و عمر و عثمان كه نسبت به بسیاری از احكام جاهل بودند و با مشورت علی ـ علیه السلام ـ در بسیاری از موارد از مفتضح شدن نجات یافتند باطل است.


جانشینی بعد از پیامبر(ص)

مناظره شيخ مفيد با قاضي عبدالجبار (سني)

 
در عصر شیخ مفید‌(ره)، یكی از علمای بزرگ اهل تسنّن، در بغداد مجلس درسی داشت، و به نام «قاضی عبدالجبّار» خوانده می‌شد، روزی قاضی عبدالجبّار در مجلس درس خود نشسته بود، شاگردانش از سنّی و شیعه حاضر بودند، در آن روز شیخ مفید‌(ره) نیز به آن مجلس وارد شد و دم در نشست، قاضی تا آن روز شیخ مفید را ندیده بود، ولی وصفش را شنیده بود.
پس از لحظه‌ای، شیخ مفید به قاضی رو كرد و گفت: «آیا اجازه می‌دهی، در حضور این دانشمندان، سؤالی از شما ‌كنم؟»
قاضی: بپرس
شیخ مفید: این حدیثی كه شیعیان روایت می‌‌كنند كه پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ در صحرای غدیر، درباره علی‌ـ علیه السّلام ـ فرمود:
«مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ: هر كس كه من مولای اویم، پس علی‌ مولای اوست»
آیا این حدیث صحیح است و یا این‌كه شیعه آن را به دروغ ساخته است؟
قاضی: این روایت،صحیح است.
شیخ مفید: منظور از كلمه «مولی» در این روایت چیست؟
قاضی: منظور، آقائی و اولویّت است.
شیخ مفید: اگر چنین است پس طبق فرموده پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ،‌ علی‌ـ علیه السّلام ـ آقائی و اولویّت بر دیگران دارد، بنابراین، این همه اختلاف و دشمنی‌ها بین شیعه و سنّی برای چیست؟
قاضی: ای برادر! این حدیث (غدیر) روایت (و مطلب نقل شده) است، ولی خلافت ابوبكر، «درایت» و امری مسلّم است، و آدم عاقل، به خاطر روایتی، درایت را ترك نمی‌كند!!
شیخ مفید: شما درباره این حدیث چه می‌گویید كه پیامبر‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ، در شأن علی‌ـ علیه السّلام ـ فرمود:
«یَا عَلیُّ حَرْبُكَ حَرْبِی وَ سِلْمُكَ سِلمِی»: «ای علی! جنگ تو،‌جنگ من است، و صلح تو،‌ صلح من است»
قاضی: این حدیث،‌صحیح است.
شیخ مفید: بنابراین آنان‌كه جنگ جَمَل را به راه انداختند مانند طلحه و زبیر و عایشه و...و با علی ـ علیه السّلام ـ جنگیدند، طبق حدیث فوق و اعتراف شما به صحّت آن، باید (با شخص رسول خدا‌ـ صلّی‌ اللّه علیه وآله ـ جنگیده باشند) و كافر باشند.
قاضی: ای برادر! آن‌ها (طلحه و زبیر و ...) توبه كردند.
شیخ مفید: جنگ جمل، درایت و قطعی است، ولی در این‌كه پدید آورندگان جنگ، توبه كرده‌اند، روایت و شنیدنی است، و به گفته تو نباید درایت را فدای روایت كرد، و مرد عاقل به خاطر روایت، درایت را ترك نمی‌كند.
قاضی، در پاسخ این سؤال فرومانده، پس از ساعتی درنگ ، سرش را بلند كرد و گفت : «تو كیستی؟»
شیخ مفید: من خادم شما محمّد‌‌‌بن محمّد‌بن نعمان هستم.
قاضی همان‌دم برخاست و دست شیخ مفید را گرفت و بر جای خود نشانید و به او گفت: «اَنْتَ الْمُفِیدُ حقّاً»: «تو در حقیقت، مفید (فایده بخش) هستی»
علمای مجلس از رفتار قاضی رنجیده خاطر شدند و همهمه كردند، قاضی به آن‌ها گفت: من در پاسخ این شیخ (مفید)، درمانده شدم، اگر هر یك از شما پاسخی دارد، برخیزد و بیان كند.
هیچ كس برنخواست، به این ترتیب، شیخ مفید،پیروز شد و لقب «مفید» در این مجلس، برای او بر سر زبان‌های مردم افتاد.[1]
[1]. مجالس المؤمنین، ج 1، ص 200 و 201 (مجلس پنجم).

در امان بودن پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از خطا

مناظره شيخ مفيد با سني فقيه نما

 
روزی شیخ به خانه شریف بغداد (ابو عبدالرحمن محمد بن محمد بن طاهر) رفت، فقیه نمایی از اهل سنت در مجلس حاضر بود. پس روی سخن به جانب شیخ نموده و پرسید:
«آیا این مطلب صحیح است كه شیعه عقیده دارد كه پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ از خطا و سهو در امان و محتاج به افراد رعیت نیست؟»
شیخ مفید گفت: «بلی. ما را عقیده چنین باشد».
پرسید: پس چرا خداوند او را به مشورت امر نموده است، آن جا كه فرموده: «و شاوِرْهُم فِی الأمرِ»[1] بدیهی است كه اگر محتاج به مشورت نباشد، هرگز خداوند او را با چنین آیه‌ای خطاب قرار نمی‌دهد.»
شیخ مفید گفت: «امر پروردگار، پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را به مشورت، مسلتزم احتیاج پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ به افراد نیست و معنای امر به مشورت این نباشد كه چون نیازمندی، مشورت كن، بلكه معنا این است كه با آنان شورا بنمای نه این كه عمل كن تا طرز فكر آنان با افكار تابناكت تقویت شود و گواه این معنا، ادامه همان آیه است كه فرموده:
« فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ»؛[2] هر زمان عزم كردی توكل بر خدای كن.
مرد سنی پرسید: فائده مشورتی كه توأم با عمل نباشد چیست؟
شیخ در جواب گفت: مشورت به خودی خود یا از لحاظ انس و الفت میان مسلمین و یا وسیله تقویت روحیه آنان با افكار عالیه و بلند پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و یا برای امتیاز دادن میان افراد منافق و مؤمن است. (كه از آرای ابراز شده، روحیه هر كدام به دست می‌آید). بنابراین مشورت كردن پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از روی احتیاج نبوده تا با عقیده ما سازگار باشد.[3]
[1] . آل عمران، 159.
[2] . همان.
[3] . الوقایع و الحوادث، محمد باقر علوی، ج 1، ص 50 ـ 52. (نقل از قصص العلماء تنكابنی)

عمربن عبدالعزیز و غصب خلافت

مناظره عالم خراساني با عمر بن عبدالعزيز

 
عمر بن عبدالعزیز برای بررسی عملكرد عامل خود در خراسان دستور داد تا علمای خراسان یك نفر را به عنوان نماینده، نزد او حاضر كنند تا حقیقت حال را از او سؤال نماید.
عالم: ای امیر! ابتدا دستور بده تا مجلس را خلوت كنند تا عرایضم را به حضور برسانم.
عمر بن عبدالعزیز: چرا مجلس را خلوت كنم؟! تو مطالبت را بگو. اگر راست بود اهل مجلس تصدیق می‎كنند و اگر دروغ بود تكذیب.
عالم: خلوت مجلس برای خاطر خودم نیست بلكه بخاطر شماست زیرا می‎ترسم بعضی حرفها در میان گفته شود كه امیر كراهت دارد آن حرف‎ها را مردم بشنوند.
عمر بن عبدالعزیز مجلس را خلوت كرد و به عالم گفت: بگو هرچه می‎خواهی.
عالم: آیا تو خلیفه مسلمین هستی؟
عمر بن عبدالعزیز: آری.
عالم: این خلافت از كجا به تو رسیده است؟
عمربن عبدالعزیز: این چه سؤالی است كه می‎پرسی؟! مگر تو به خلافت من اعتقاد نداری؟!
عالم: نه!
عمربن عبدالعزیز: چرا؟!
عالم: اگر تو بگویی خلافت من از طرف خدا و رسولش به من واگذار شده قطعاً دروغ گفته‎ای و اگر بگویی اجماع مسلمین بوده باز دروغ گفته‎ای زیرا من و بسیاری از مسلمانان نفهمیدیم كه تو چه وقت خلیفه شدی و ما هرگز رأی به خلافت تو نداده‎ایم.
و اگر بگویی خلافت از پدرانم به من ارث رسیده چرا تنها تو صاحب ارث شدی با اینكه پدرت اولاد زیادی داشت.
عمربن عبدالعزیز: ساكت شد و جوابی نداد.
عالم: الحمد لله كه اقرار به حق كردی و پذیرفتی كه این خلافت حق كس دیگری است. آنگاه افزود: ای عمر! اگر كسی مال مسلمین را غصب كند آیا آن مال بر او حلال است؟
عمربن عبدالعزیز: قطعاً حرام است و تصرف در آن مال جایز نیست.
عالم: اگر كسی خلافت را از صاحب آن غصب كند و بیت المال مسلمین را به زور از ایشان بگیرد آیا گناهانش به گردن خود او نیست؟
عمربن عبدالعزیز: قطعاً گناه بر گردن غاصب خلافت است.
عالم: پس تو چرا خودت را به خطر سقوط در جهنم می‎اندازی و چرا خلافت را قبول كرده‎ای و در مال مسلمین تصرف می‎كنی؟!
به خدا قسم اولین نفر ما بواسطه اولین شما (ابوبكر) هلاك شد و اوسط ما با اوسط شما و آخرین ما با آخرین شما هلاك خواهند شد.
این مطالب را گفت و از حضور عمر بن عبدالعزیز برخاست و رفت.[1]
[1] . بحارالانوار، ج 11، ص 97.