مناظرات علما و بزرگان شیعه 1
مناظره علوي (عالم شيعي) با عباسي (عالم سني)
اشاره:
از نظر اسلام آنچه كه از آيات قرآن و گفتار پيامبرـ صلّي اللّه عليه وآله ـ صريح و روشن است، همان را بايد پيروي كرد، و اگر در برابر آن، توجيهاتي كنيم و آن را «اجتهاد» بناميم، كه «اجتهاد در برابر نصّ» است، و چنين اجتهادي قطعاً باطل است، و چنين اجتهادي، همان «بدعت» است كه سر از كفر و گمراهي در ميآورد.
ولي اجتهاد صحيح عبارت از آن است كه صحّت دليل حكم موضوعي، از نظر دلالت، روشن نيست، مجتهد با توجّه به قواعد اجتهاد، حكم آن موضوع را استنباط مينمايد، چنين اجتهادي، از مجتهد جامع شرائط، براي مقلّدينش حجّت خواهد بود، اينك با توجّه به اين اشاره، به مناظره زير توجه كنيد:
ملكشاه سلجوقي، مجلسي تشكيل داده بود، خودش و وزيرش «خواجه نظامالملك» در آن مجلس حاضر بودند، بين يك نفر از علماي برجسته اهل تسنّن به نام «عبّاسي» با يكي از علماي برجسته شيعه به نام «علوي» در حضور علماي ديگر، اين مناظره، رخ داد:
علوي: در كتابهاي معتبر شما آمده كه عمربنخطّاب، در بعضي از احكامي كه در عصر رسول خداـ صلّي اللّه عليه وآله ـ از احكام قطعي اسلام بود، تصرّف كرد و آنها را تغيير داد.
عبّاسي: كدام احكام را تغيير داد.
علوي: به عنوان مثال:
1ـ نماز «تراويح» كه در ماه رمضان انجام ميشود و نافله است، عمر گفت آن را به جماعت بخوانند[1] با اينكه نماز نافله را نبايد به جماعت خواند، چنانكه در عصر رسول خدا ـ صلّي اللّه عليه وآله ـ چنين بود. (مگر مانند نماز استسقاء كه در عصر پيامبرـ صلّي اللّه عليه وآله ـ با جماعت خوانده ميشد).
2ـ ويا عمر دستور داد كه در اذان به جاي جمله «حَيَّ عَلي خَيْرِ الْعَمَلِ» جمله «و الصَّلوه خَيْرُ عَلَي النَّوْم» گفته شود.[2]
3و4ـ و يا اينكه حجّ تمتّع و مُتعه نساء (ازدواج موقّت) را حرام كرد.[3]
5ـ و يا اينكه سهم «مؤلّفهُ القلوب» را در موارد مصرف زكات، حذف نموده با اينكه سهم آنها در آيه 60 سوره توبه تصريح شده است، و احكام ديگر (كه در اينجا به پنج نمونه اكتفا شد).
ملكشاه: آيا براستي، عمر اين احكام را تغيير داده است؟
خواجه نظامالملك: آري اين امور در كتب معتبر اهل تسنّن ذكر شده است.
ملكشاه: پس چگونه ما از اين افرادي كه بدعت گذاشتهاند، پيروي ميكنيم؟!
قوشچي[4]: اگر عمر حجّ تمتّع يا متعه زنان و يا جمله«حَيّ عَلي خَيْرِالعمل» را در اذان منع كرد، اجتهاد كرده است، و اجتهاد كه بدعت نيست!![5]
علوي: آيا در برابر سخن صريح و روشن قرآن ويا گفتار صريح پيامبرـ صلّي اللّه عليه وآله ـ، ميتوان، سخن ديگري را مطرح كرد؟ آيا اجتهاد در برابر نصّ، جايز است؟ اگر چنين باشد، و هر مجتهدي چنين حقّي داشته باشد، در طول زمان، بسياري از احكام اسلام، تغيير خواهد يافت، و جاودانگي اسلام از بين ميرود، مگر نه اين است كه قرآن ميفرمايد:
«ما آتاُكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مانَهاكُمْعَنْهُ فَنْتَهُوا : هر آنچه را كه رسول خداـ صلّي اللّه عليه وآله ـ فرمود، آن را بگيريد، و آنچه را نهي كرد، آن را ترك نمائيد» (حشر ـ 7).
«وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لامُؤْمِنَهٍ اِذا قَضَي اللّهُ وَ رَسوُلُهُ اَمْراً اَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَهُ مِنْ اَمْرِهِم : هيچ مرد و زن با ايماني حق ندارد، هنگامي كه خدا و پيامبرش، امري را لازم بدانند، اختياري از خود (در برابر فرمان خدا) داشته باشد»(احزاب ـ 36).
مگر نه اين است كه پيامبرـ صلّي اللّه عليه وآله ـ فرمود:
«حَلاُلُ مُحَمَّدٍ حَلالُ اِلي يَوْمِ الْقِيامَهِ وَ حَرامُ مُحَمَّدٍ حَرامُ اِلي يَوْمِ الْقِيامَهِ : حلال محمّدـ صلّي اللّه عليه وآله ـ تا روز قيامت، حلال است، و حرام او تا روز قيامت، حرام ميباشد».[6]
نتيجه اينكه: هرگز نبايد احكام صريح اسلام را،عوض كرده و تغيير داد حتّي شخص پيامبرـ صلّي اللّه عليه وآله ـ نميتواند اين كار را بكند، چنانكه در قرآن(سوره حاقه آيه 44 تا 47)، حتّي در مورد شخص پيامبرـ صلّي اللّه عليه وآله ـ ميخوانيم:
«وَ لو تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَقاوِيلِ لاَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ ثُمَّ لَقََطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ ـ فَما مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ : هر گاه او (پيامبر) سخني دروغ بر ما ميبست، ما او را با قدرت ميگرفتيم ـ سپس رگ قلبش را قطع مينموديم ـ و احدي از شما نميتوانست مانع شود و از او حمايت كند».[7]
[1] . صحيح بخاري، ج 2، ص 251ـ كاملابن اثير، ج 2، ص 31.
[2] . شرخ زرقاني بر موطأ مالك، ج 1، ص 25.
[3] . تفسير فخر رازي، ذيل آيه 24، سوره نساء.
[4] . قوشچي از علماي معروف اهل تسنّن است كه او را «امام المتكلمين» ميخوانند.
[5] . شرح تجريد قوشچي، ص 374.
[6] . مقدّمه دارمي، ص 39 ـ اصول كافي، ج 1، ص 69.
[7] . اقتباس از كتاب جستجوي حق در بغداد (مقاتل بن عطيّه بكري) ص 127 تا 129.
ايمان ابوطالب(ع)
مناظره عالم شيعه با شخص سني
در يكي از مدارس علميّه، بين نگارنده و يكي از برادران اهل تسنّن مناظره زير پيرامون ايمان ابوطالب پدر بزرگوار امام عليـعليه السّلامـ به ميان آمد:
برادر سنّي: در كتابهاي اصيل ما، روايات درباره ابوطالبـعليه السّلامـ به اختلاف نقل شده، بعضي او را ستودهاند، . در بعضي از او نكوهش شدهاست.
نگارنده: به اتّفاق علماي شيعه، به پيروي از امامان معصومـعليهم السّلامـ كه عترت پيامبر ـصلّي اللّه عليه وآلهـ هستند، ابوطالبـعليه السّلامـ فردي برازنده و مؤمن و پرتلاش در راه اسلام بود.
سنّي: اگر چنين بود، پس چرا روايات متعدّدي بيانگر بيايماني ابوطالب است.
نگارنده: جرم ابوطالب اين بود، كه پدر امام عليـعليه السّلامـ است، دشمنان كينهتوز امام عليـعليه السّلامـ ، و در رأس آنها معاويه، با دادن هزاران هزار دينار از بيتالمال مسلمانان، به افرادي كه دين به دنيا فروش بودهاند، اين روايات دروغين را جعل كردهاند، حديث سازان پول پرست، بيشرمي را به جايي رساندند كه از ابوهُريره كذّاب نقل كردند كه او گفت: «پيامبرـصلّي اللّه عليه وآلهـ هنگام رحلت، وصيّت كرد كه دست عليـعليه السّلامـ را قطع كنند».[1]
بنابراين، تهمت شرك به ابوطالب، نشأت گرفته از نيرنگ سياسي است.
سنّي: در قرآن در آيه 26 سوره انعام، ميخوانيم: و هم ينهون عنه و ينئون عنه...؛ آنها ديگران را از آن باز ميدارند، و خود نيز از آن، دوري ميكنند.
منظور از اين آيه (طبق گفته بعضي از مفسرين ما) اين است كه «جمعي از پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ دفاع ميكردند، در عين حال، از نظر ايمان، از آن حضرت دوري مينمودند.
نگارنده: اولاً: چنانكه خواهيم گفت: معني آيه فوق، آن گونه نيست كه شما معني ميكنيد. و ثانياً: به فرض اينكه همان معني، درست باشد، به چه دليل شامل ابوطالب ـ عليه السّلام ـ نيز ميشود؟!
سني: به دليل اينكه: «سفيان ثوري از حبيب بن ابي ثابت روايت ميكند كه ابن عباس ميگفت: «اين آيه، درباره ابوطالب نازل شده، زيرا او مردم را از آزار به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ منع ميكرد، ولي خود از اسلام دوري مينمود.»[2]
نگارنده:در جواب شما ناگزيرم، به چند مطلب اشاره كنم:
1. معني آيه، آن گونه كه شما معني كرديد، نيست، بلكه با توجه به قبل و بعد آيه مذكور، كه در مورد كفار عنود است، ظاهر معني آيه چنين ميباشد: آنها (كافران) مردم را از پيروي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نهي ميكردند، و خود از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ دوري مينمودند.[3] بنابراين، در اين آيه، دفاع از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مطرح نيست.
2. جمله «ينئون»، به معني دوري است، در صورتي كه ابوطالب هميشه با پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بود و از او دوري نميكرد.
3. در مورد روايت سفيان ثوري، كه در آن ابن عباس نسبت داده شده، كه او گفت: آيه مذكور درباره ابوطالب نازل شده است، اين روايت از چند جهت، مخدوش و مردود است:
الف: سفيان ثوري، حتي به اعتراف بزرگان اهل تسنن، از دروغپروران و از افراد غيرموثّق است...[4] و از ابن مبارك نقل شده كه سفيان، تدليس ميكرد، يعني با دروغپردازي، حق را ناحق، و ناحق را حق جلوه ميداد.[5]
راوي ديگر روايت فوق، «حبيب بن ابي ثابت» است، او نيز مطابق گفته ابوحيّان، تدليس ميكرد.[6]
وانگهي روايت فوق، «مرسل» است، يعني، بين حبيب تا ابن عباس، چند نفر از راويان، حذف شدهاند.
ب: ابن عباس، از افراد مشهوري است كه به ايمان ابوطالب اعتقاد داشته، بنابراين چگونه، چنين روايتي را نقل كرده است؟!
وانگهي چنانكه يادآوري شد، ابن عباس، آيه مورد بحث را چنين معني كرده: «كافران از پيروي مردم از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ منع ميكردند، و خودشان از آن حضرت، دوري مينمودند.»
ج: روايت فوق ميگويد: اين آيه تنها در مورد ابوطالب، نازل شده، با اينكه جمله «ينهون» و «ينئون» واژه جمع است.
بنابراين، طبق تفسير بعضي، آيه مذكور، شامل عموهاي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ميشود، كه ده عمو داشت، ولي سه عموي او كه عبارت از حمزه، عباس و ابوطالب بودند، مؤمن بودند و مشمول آيه فوق نيستند.
توضيح بيشتر اينكه: پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ از مشركان دوري ميكرد، مانند دوري او از ابولهب يكي از عموهايش، ولي در مورد ابوطالب، تا آخر عمر، با او رابطه خصوصي داشت، و سال مرگ او را «عام الحزن» (سال اندوه) ناميد، و در تشييع جنازه ابوطالب، فرمود: «و ابتاه! و احزناه عليك كنت عندك بمنزله العين من الحدقه و الرّوح من الجسد؛[7] واي پدرم! چقدر از مرگ تو غمگين هستم، من در نزد تو همانند چشم در حدقه، و روح در بدن بودم.»[8]
آيا براستي ميتوان به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ اين نسبت ناروا را داد كه مشركي را اين گونه بستايد، و در مرگ او اظهار اندوه نمايد، با اينكه آيات بيشماري در قرآن بيانگر آن است كه از مشركان، بيزاري بجوئيد![9]
[1] . شرح نهجالبلاغه ابنابيالحديد، ج 1، ص 358 و 3560.
[2] . تفسير ابن كثير، ج2، ص128.
[3] . چنانكه ابن عباس، آيه مذكور را اين گونه معني كرده است (الغدير، ج8، ج4، ص115.
[4] . ميزان الاعتدال، ص398.
[5] . تهذيب التهذيب، ج4، ص115.
[6] . همان، ج3، ص179.
[7] . تاريخ طبري، به نقل از كتاب ابوطالب، مؤمن قريش.
[8] . سخن در اينجا بسيار است و به كتاب الغدير، ج7، و ابوطالب مؤمن قريش، ص303 تا311 مراجعه گردد.
[9] . يكصدو يك مناظره، محمد محمدي اشتهاردي، ص337.
نشستن در كنار قبور
مناظره رئيس آمرين به معروف مدينه با دانشمند شيعه
رئيس آمرين به معروف در مدينه، به يكي از دانشمندان شيعه شديداً اعتراض كرد و گفت: شما چرا در كنار قبرها مينشينيد، با اين كه چنين كاري حرام است.
دانشمند شيعي: اگر نشستن در كنار قبرها حرام باشد، بايد بگوييم كه نشستن در مسجد الحرام، در كنار «حجر اسماعيل» كه عدهاي از پيامبران و حضرت اسماعيل ـ عليه السّلام ـ و هاجر در آنجا دفن هستند، حرام باشد، با اين كه هيچ كس چنين فتوايي نداده است.
وانگهي احاديث متعددي داريم كه نشستن در كنار قبرها اشكال ندارد؛ از جمله در كتاب صحيح بخاري كه به عقيده شما همانند قرآن معتبر است، از امام علي ـ عليه السّلام ـ روايت شده است كه فرمود:
ما در بقيع بوديم، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نزد ما آمد و نشست و ما هم در اطراف او نشستيم، آن بزرگوار اشاره به قبر كرده و فرمود: «هر انساني داراي يكي از دو مكان است، يا يك مكان در بهشت و يا يك مكان در دورخ».[1]
بر اساس اين روايت، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در كنار قبرها در قبرستان بقيع نشست و آنها را كه در آن جا نشسته بودند، نهي نكرد.[2]
[1] . صحيح بخاري، ج 2، ص 130 (مطابع الشعب، سنه 1378 هـ .ق).
[2] . مناظرات في الحرمين الشريفين، مناظره سيزدهم.
علّت تخريب ساختمان قبرها؟!!
مناظره دانشمند شيعه با شخص وهابي
اشاره:
در مدينه بودم، قبرهاي شريف بزرگان اسلام مانند امام حسن مجتبي (ع)، امام سجّاد(ع)، امام باقر(ع)، امام صادق (ع) و.. را خاكآلود و مساوي با زمين ديدم، متأثّر شدم، با اينكه اين قبور شريف، داراي قبّه و بارگاه بودند، ولي وهّابيان به بهانه شرك و حرام بودن ساختمان بر روي قبر، آنها را (در حدود سال 1344 ه . ق) ويران نمودند، در اين رابطه يكي از دانشمندان شيعه با يكي از وهّابيان در اين مورد، مناظره زير را انجام داده است:
دانشمند شيعي: چرا اين ساختمانها را ويران ميكنيد؟ چرا اهانت و بياحترامي مينمائيد؟
وهّابي: آيا شما حضرت علي (ع) را قبول داريد؟
دانشمند شيعي: البتّه، او امام اوّل ما، و خليفه بلافصل پيامبر اسلام (ص) است.
وهّابي: دركتابهاي معتبر ما[1] چنين نقل شده:
حدّثنا يحيي بن يحيي، و ابوبكر ابي شَيبه و زُهيربن حربٍ قال:
يحيي اخبرنا، و قال الآخران، حدّثنا: وَ كيعُ عن سفيانَ عن حبيب بن اَبي ثابت عن ابي الهيّاج الاسَْدي قال لي عليّ بن ابيطالب: اَلا اَبْعُثُكَ علي ما بَعَثني عليه رسولُ الله (ص) اَن لا تَدَعَ تِمْثالاً اِلاّ طَمَسْتَهُ وَ لا قَبْراً مُشرِفاً الّا سَوَّيْتَه: « سه نفر به نامهاي يحيي و ابوبكر و زهير و ... نقل ميكنند كه وكيع از سفيان، و او از حبيب، و او از ابي وائل، و او از ابي الهِيّاج اسدي نقل نمود كه علي(ع) به ابي الهياج فرمود: «آيا ترا به كاري برانگيزم كه پيامبر خدا (ص) مرا به آن كار، برانگيخت؛ تصويري را ترك مكن مگر اينكه آن را محو كني، و قبر بلندي را ترك مكن مگر آن را مساوي و برابر زمين سازي»
دانشمند شيعي: اين حديث، هم از نظر سند و هم از نظر دلالت، مخدوش و مردود است. امّا از نظرسند: افرادي مانند:
1ـ وَكيع 2ـ سُفيان 3ـ حبيب بن ابي ثابت 4ـ ابي وائل وجود دارند كه حديث شناسان، آنها را مورد اطمينان نميدانند. مثلاً از احمد حنبل درباره «وَكيع» نقل شده كه: «وي در پانصد حديث، خطا كرده است»[2] و درباره «سفيان ثوري»، از ابن مبارك نقل شده كه: «سفيان حديث ميگفت، و تدليس ميكرد، وقتي مرا ديد خجالت كشيد»[3]. «تدليس» يعني ناحق را به صورت حق جلوه دادن. درباره «حبيب بن ابي ثابت»، از ابوحيّان نقل شده كه او در حديث، تدليس ميكرد[4] و درباره «ابي وائل» ميگويد: «وي از نواصب واز منحرفان از امام علي (ع) بود»[5].
قابل توجّه اينكه: تمام كتب صحاح ششگانه اهل تسنّن، از «ابوالهياج» همين يك حديث را نقل نمودهاند، و همين مطلب حاكي است كه وي اهل حديث نبوده و قابل اعتماد نيست، پس حديث فوق، از نظر سند، قابل اعتماد نخواهد بود.
و امّا از نظر دلالت و محتوا:
الف: واژه «مُشْرف» كه در حديث فوق آمده، از نظر لغت، يعني مكان بلندي كه بر مكان ديگر، بلند و مسلّط است، پس شامل هرگونه بلندي نخواهد شد.
ب: واژه «سَوَّيْتَه» در لغت به معني مساوي قرار دادن، و راست كردن چيز كج است. بنابراين، معني حديث اين نيست كه هرگونه قبر بلند را ويران كن. وانگهي، برابري قبر با زمين، بر خلاف سنّت اسلامي است، زيرا همه فقهاي اسلامي به استحباب بلندي قبر از زمين به اندازه يك وجب، فتوا دادهاند.[6] احتمال ديگر اين است كه منظور از «سوَّيْتَهُ» اين است كه بالاي قبر را يك سطح و مساوي قرار بده، نه مثل پشت ماهي و كوهان شتر. چنانكه علماي بزرگ اهل تسنّن، مانند مسلم در صحيح خود، و ترمذي و نسائي در سننهاي خود، همين معني را از حديث فوق فهميدهاند .
نتيجه اينكه: از سه احتمال (1ـ ويراني بناي قبر 2ـ برابر قرار دادن قبر با زمين مجاورش 3ـ هم سطح و يكنواخت قرار دادن بالاي قبر) احتمال اوّل و دوّم، ناصحيح است، و احتمال سوّم، درست است.بنابراين، حديث فوق، از نظر دلالت، هرگز دليل لزوم ويران نمودن بناي قبرها نيست.[7] دراينجا ميافزائيم كه: اگر امام علي (ع) ويران كردن ساختمان و بناي قبور را لازم ميدانست، پس چرا درعصر خلافت خود، بناي قبور اولياء خدا و پيامبران (ع) را در بيت المقدّس و ... ويران نكرده، و در تاريخ چنين شاهدي ديده نشده است؟! و در عصر حاضر، اگر وهّابيان، بناي قبور را لازم ميدانند، پس چرا بناي با عظمت قبر شريف پيامبر (ص)، و قبر ابوبكر و عمر را ويران نكردهاند؟!
وهّابي: خراب نكردن بناي قبر پيامبر و عمر و ابوبكر، از اينرو است كه: ديواري بين آن قبور و مردم نمازگزار باشد، تا نمازگزاران، آن قبور را قبله خود قرار ندهند و بر آن قبور سجده ننمايند.
دانشمند شيعي: اين كار با يك ديوار و يا حائل ديگر، امكانپذير بود، و ديگر نياز به گنبد سبز عظيم نداشت، و در كنارش نياز به گلدسته نبود.
وهّابي: من از شما يك سؤال ميكنم، آيا ما در قرآن دليلي، داريم كه براي قبرهاي اولياي خدا، ساختمان مجلّل و ضريح، درست كنيد؟
دانشمند شيعي: اولاً: بنا نيست كه همه چيز، حتّي مستحبّات در قرآن ذكر گردد، وگرنه قرآن صدها برابر حجم كنوني خود را پيدا ميكرد. و ثانياً: در قرآن، اشاراتي به اين موضوع شده است، مثلاً در آيه 32 سوره حجّ ميخوانيم: «وَ مَنْ يُعَظِّمَ شَعائِرَ الله فَاِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ»؛«هر كس شعائر الهي را تعظيم و احترام كند، چنين كاري نشانه تقواي دلها است». واژه «شعائر» جمع «شعيره» به معني نشانه است، منظور در اين آيه نشانه وجود خدا نيست، زيرا همه جهان، نشانه وجود خدا است، بلكه منظور «نشانههاي دين خدا» است.[8] هر چيزي كه نشانه دين خدا باشد، احترام به آن موجب تقرّب به خدا است، اينك ميگوئيم: پيامبران و امامان و اولياء خدا (عليهم السّلام)، دعوت كننده مردم به سوي خدا بودند، قبر آنها نشانهاي از دين خدا خواهد بود، حال اگر ما قبر آنها را به گونه عالي بسازيم، و بناي ساختمان روي قبر را مجلّل نمائيم، به نشانه دين خدا احترام نمودهايم، بنابراين كاري كه محبوب خدا در قرآن است انجام دادهايم.
و در آيه 23 شوري، مودّت نزديكان پيامبر(ص) به عنوان مزد رسالت بيان شده است.[9] آيا ما به عنوان ابراز دوستي به خويشان پيامبر(ص)، قبور شريف آنها را تميز و آبرومندانه و مجلّل كنيم، كار خلافي انجام دادهايم؟ مسلماً پاسخ، منفي است.
في المثل، آيا اگر يك جلد قرآن مجيد، در جاي نامناسب، روي خاك، در برابر باد و بوران باشد، توهين به قرآن نيست؟ و اگر فرضاً توهين نباشد، اگر آن را در ميان قاب ظريف، و در جاي آبرومند، دور از گردوغبار و دستهاي آلوده قراردهيم، بهتر نيست؟!
وهّابي: اينها كه ميگوئيد، گفتار عرفپسند خوبي است، ولي قرآن صراحتي در اين معني ندارد.
دانشمند شيعي: در قرآن، در مورد اصحاب كهف آمده: هنگامي كه آنها به غاري پناهنده شدند و در همانجا به خواب عميق و بيدار نشدني فرو رفتند، مردم آنجا را پيدا كرده و كنار آن غار آمدند، در مورد اينكه آن مكان را به چه صورتي درآورند، نزاع كردند، گروهي گفتند: اِبْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً : «بنائي بر آن بسازيد». ولي گروه ديگر كه در اين كار (و آگاهي از رازآنها) پيروز شده بودند، گفتند:
لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً: «ما مسجدي در كنار مدفن آنها ميسازيم» (كهف ـ 21). قرآن هر دو نظر را نقل كرده، بيآنكه انتقاد كند، اگر اين دو نظر، يا يكي از آندو، ناصحيح و يا حرام بود، قرآن قطعاً از آن انتقاد مينمود، به هر حال هر يك از اين دو نظر، بيانگر يكنوع احترام به قبور اولياي خداست، و سه آيه مذكور (1ـ آيه تعظيم شعائر 2ـ آيه مودّت 3ـ دو نظريّه مردم درباره قبور اصحاب كهف)، نشانگر جواز، بلكه استحباب مجلّل نمودن قبور اولياي خدا است.[10]
آخرين سخن آنكه: آنچه در بعضي از تواريخ و روايات، ديده شده از ساختمانسازي قبور، نهي ميشد، به خاطر آن بوده كه خود قبر اولياي خدا را، عبادتگاه وسجدهگاه نگردد، ولي اگر مؤمن يكتاپرستي، با كمال خلوص، در كنار قبر مجلّل بندگان صالح الهي، تنها خدا بپرستد، و انتخاب آن مكان به خاطر شرافتش باشد و آن شرافت بر اثر قبر بنده صالح و يكتاپرستي، به دست آمده باشد، نه تنها بوي شرك نميدهد، بلكه بر توحيد و خلوص يكتاپرستي، ميافزايد و تأكيد ميكند.[11]
[1] . صحيح مسلم، ج 3،ص 61ـ سنن ترمذي، ج2، ص 256ـ سنن نسائي، ج4، ص 88.
[2] . تهذيب التّهذيب، ج 11، ص 125.
[3] . همان، ج4، ص115.
[4] . همان، ج3، ص179.
[5] . شرح نهج حديدي، ج9، ص99.
[6] .الفقه علي المذاهب الاريعه، ج1، ص420.
[7] . اقتباس و تلخيص از «آئين وهّابيّت»، ص56 تا64.
[8] . مجمع البيان، ج4، ص 83 (معالم دين الله).
[9] . قُلْ لا اَسْئلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً اِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِي الْقُرْبي.
[10] . اقتباس از آئين وهّابيّت، ص43 تا 46.
[11] . يكصد و يك مناظره، محمد محمدي اشتهاردي، ص 252.
جواز سجده بر مهر
مناظره مرجع تقليد شيعه با شخص سني
يكي از مراجع تقليد ميگويد: روزي در مسجد النّبي، در مدينه نماز صبح را بجا آوردم، و در آن روضه مقدسه در كنار منبر نشسته بودم، و آياتي از قرآن را تلاوت ميكردم، در اين ميان يك نفر مرد شيعي به آنجا آمد و در طرف چپ من ايستاد و مشغول نماز شد، در جانب راست من، دو نفر كه ظاهراً از اهالي مصر بودند، به ستون مسجد تكيه داده و نشسته بودند، آن مرد شيعي، در بين نماز، دست در جيب خود كرد تا مهر تربت يا سنگي را درآورده و در سجود، بر آن سجده كند.
يكي از آن دو نفر كه به ستون تكيه نموده بود، به رفيق خود گفت: «اين عجمي را نگاه كن كه ميخواهد بر سنگ سجده كند!!» مرد شيعي به ركوع رفت، و پس از ركوع، بر سجده رفت و پيشاني خود را روي قطعه سنگي نهاد، ناگهان ديدم يكي از آن دو نفر با شتاب برخاست و به سوي آن مرد شيعي رفت، تا به او اعتراض كند و سنگ را از زير پيشاني او بردارد، قبل از آنكه به او برسد، دستش را گرفتم و با خشونت به او گفتم: چرا نماز مرد مسلماني را باطل ميكني، كه در اين مكان شريف در كنار قبر منوّر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ نماز ميخواند؟
گفت: او ميخواهد روي سنگ سجده كند.
گفتم: مگر چه مانعي دارد كه او بر سنگ سجده كند، من هم بر سنگ سجده ميكنم؟
گفت: چرا و براي چه؟
گفتم: او شيعه و پيرو مذهب جعفري است، من هم معتقد به مذهب جعفري هستم، آيا جعفر بن محمد، امام صادق ـ عليه السّلام ـ را ميشناسي.
گفت: آري.
گفتم: آيا او از اهل بيت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ است؟
گفت: آري.
گفتم: او رئيس و پيشواي مذهب ما است، و ميگويد: سجده بر اين فرشها و زيلوها جايز نيست، بلكه بايد بر چيزهايي كه از اجزاء زمين است سجده كرد.
مرد سنّي اندكي سكوت كرد و سپس گفت: دين يكي است و نماز يكي است.
گفتم: اگر دين يكي است، نماز يكي است، پس چرا شما اهل تسنن در نماز هنگام قيام چندگونه نماز ميخوانيد، بعضي از شما (مانند مذهب مالكي) دستهاي خود را آزاد ميگذارد، بعضي ديگر از شما دستها را بر سينه ميچسباند، با اينكه دين يكي است، و نمازي كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ انجام ميداد، به يك شكل بود، شما در پاسخ اين سؤال ميگوييد: ابوحنيفه يا شافعي يا مالك، يا احمد بن حنبل، چنين و چنان گفتهاند (با اشاره دست، چگونگي نماز آنها را به او فهماندم)
او گفت: آري آنها چنين گفتهاند.
گفتم: جعفر بن محمد، امام صادق ـ عليه السّلام ـ رئيس مذهب ما كه اعتراف كردي او از خاندان رسالت است به ما چنين فرموده است، با توجه به اينكه:
اهل البيت ادري بما في البيت: «اهل خانه به آنچه كه در خانه هست، آگاهتر ميباشد»، بستگان رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ به دستورهاي آن حضرت، از ديگران، باخبرتر هستند، آگاهي امام صادق ـ عليه السّلام ـ به دستورهاي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، از ابوحنيفه كمتر نيست، او ميفرمايد: بايد در نماز بر اجزاء زمين، سجده كرد، ولي سجده كردن بر پشم و پنبه جايز نيست، اختلاف بين ما و شما همانند اختلاف خود شما در چگونگي دستها هنگام قيام نماز است، كه اختلاف در فروع دين است، نه در اصول دين، و هيچگونه ربطي به شرك ندارد.
سخن كه به اينجا رسيد، همه كساني كه از اهل تسنن در آنجا بودند و مذاكرات ما را ميشنيدند، مرا تصديق نمودند، در اين هنگام با خشونت به او (كه ميخواست مهر را از دست مسلمان شيعي بگيرد) حمله كردم و گفتم: «آيا از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ شرم نميكني؟ به شخص مسلماني كه در كنار قبر مقدس پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نماز ميخواند، حمله ميكني تا نمازش را باطل كني، با اينكه او مطابق مذهب خود نماز ميخواند، همان مذهبي كه مذهب خاندان صاحب اين قبر شريف است.
«الذين اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً؛ آنان كه خداوند هرگونه پليدي را از ساحت مقدس آنها دور فرموده و آنها را منزه و پاك ساخته است.»[1]
همه حاضران او را سرزنش كردند، و به او گفتند: چرا به اين مسلماني كه طبق عقيده و مذهب خود، نماز خوانده، تندي كردهاي؟ و از من عذرخواهي نمودند.[2]
[1] . چنانكه آيه 33 سوره احزاب بر اين مطلب دلالت دارد.
[2] . الاحتجاجات العشره مع العلماء، في المكّه و والمدينه، آيت الله سيد عبدالله شيرازي، ص 13.
جواز نماز در كنار قبور
مناظره دانشمند شيعي با رئيس آمرين به معروف حجاز
يكي از علماي شيعه، در مدينه به مركز تجمّع هيئت آمرين به معروف براي كاري رفت، در آنجا بين او و رئيس هيئت مذكور، گفتاري پيرامون بعضي از امور شيعيان به ترتيب زير، به ميان آمد:
رئيس: شما براي چه كنار قبر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ، نماز زيارت ميخوانيد، با اينكه نماز براي غير خدا شرك است؟
دانشمند شيعي: ما براي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نماز نميخوانيم، بلكه نماز را براي خدا بجا ميآوريم، و ثواب آن را به روح رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ نثار مينمائيم.
رئيس: نماز خواندن در كنار قبرها، شرك است.
دانشمند شيعي: اگر نماز در كنار قبرها شرك باشد، بنابراين بايد نماز در كنار كعبه نيز شرك باشد، زيرا در «حجر اسماعيل» قبر هاجر و اسماعيل و قبرهاي بعضي از پيامبران ديگر قرار دارند (و اين مطلب از طريق اهل تسنّن و شيعه نقل شده است، كه قبور جمعي از پيامبران و بزرگان در آنجاست)
و به گفته شما بايد نماز در حجر اسماعيل، شرك باشد با اينكه علماي همه مذاهب (حنفي، مالكي، شافعي و حنبلي) و غير آنها در حجر اسماعيل نماز ميخوانند، بنابراين نماز در كنار قبور شرك نيست.[1]
يكي از آمرين به معروف گفت: «پيامبر خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ از نماز خواندن در كنار قبرها نهي كرده است!»
دانشمند شيعي: اين سخن، نسبت دروغ به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، اگر واقعاً رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ از نماز در كنار قبور نهي كرده و آن را حرام دانسته، پس چرا ميليونها نفر از حاجيان و زائران با او مخالفت ميكنند، و همين فعل حرام را در مسجد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در كنار قبر آن حضرت و در كنار قبر عمر و ابوبكر، مرتكب ميشوند؟[2]
وانگهي رواياتي نقل شده كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و بعضي از اصحاب در كنار قبور نماز خواندهاند، از جمله:
در كتاب صحيح بخاري[3] نقل شده كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در بقيع در روز عيد قربان، دو ركعت نماز خواند، و پس از نماز فرمود: «نخستين مناسك در اين روز آن است كه نماز ميخوانيم، و سپس مراجعت ميكنيم، و قرباني مينمائيم، كسي كه چنين كند، با سنت ما موافقت كرده است.»
مطابق اين روايت، رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در كنار قبرها نماز خواند ولي شما از خواندن نماز در كنار قبرها مانع ميشويد و ميگوييد، اسلام آن را جايز نكرده است، اگر منظور شما از اسلام، شريعت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، صاحب شريعت، محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ در بقيع نماز خواند، با توجه به اينكه بقيع، هنگام ورود آن حضرت به مدينه، قبرستان بود، و تا حال قبرستان است، بنابراين در نزد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و كساني كه از او پيروي ميكنند، نماز خواندن كنار قبرها جايز است، ولي شما برخلاف رأي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نماز خواندن در كنار قبرها را منع ميكنيد.
[1] . مناظرات في الحرمين الشريفين، سيد علي بطحائي، مناظره، پنجم و چهاردهم.
[2] . همان.
[3] . ج 8، ص 26، (چاپ مطابع الشّعب).
شرك و بوسيدن ضريح پيامبر (ص)؟!
مناظره عالم شيعي با دانشمند وهابي
يكي از علماي محترم نقل ميكند: درمدينه بودم، در مسجد النبي ـ صلّي الله عليه و آله ـ كنار قبر منوّر رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ايستاده بودم، در اين اثناء يكي از شيعيان ايراني آمدو ضريح و ديوار مرقد شريف رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ را بوسيد. ناگهان امام جماعت مسجد كه يك دانشمند وهّابي بود، او را ديد، بر سرش فرياد زد كه: چرا سنگ و پنجره را كه فهم و شعور ندارد ميبوسي و مرتكب شرك ميشوي!! اين ديوار از سنگ است وآن پنجره از آهن است. چرا سنگ و پنجره را كه فهم و شعور ندارند ميبوسي؟!
در برابر فريادهاي تند امام جماعت، دلم به حال آن شيعه ايراني سوخت. لذا جلو رفتم و به آن امام جماعت گفتم: بوسيدن اين در و پنجره، نشانه پيوند وعلاقه ما به رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، چنان كه پدر به نشانه محبتي كه به فرزند خردسالش دارد، او را ميبوسد، و هيچ گونه شركي در اين كار نيست.
او گفت: نه، اين كار شرك است.
گفتم: آيا آيه قرآن را خواندهاي:
«فَلَمَّا اَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلي وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً»؛[1] هنگامي كه بشارت دهنده (زنده بودن يوسف ـ عليه السلام ـ نزد پدرش يعقوب) آمد، آن (پيراهن) را به صورت يعقوب ـ عليه السلام ـ افكند، يعقوب بينا شد.
سؤال من اين است كه اين پيراهن كه چيزي جز چند متر پارچه نبود، چگونه چشم يعقوب را بينا كرد؟ آيا غير از اين است كه اين پارچه بر اثر مجاورت با يوسف ـ عليه السلام ـ داراي چنين خصوصيتي شده بود؟
امام جماعت وهّابي، در برابر من، درمانده شد و نتوانست جواب بدهد.
و نيز در آيه ديگر آمده است: هنگامي كه كاروان از سرزمين مصر جدا شد (و به طرف كنعان رهسپار شد) يعقوب (در كنعان كه فاصله آن با مصر، حدود هشتاد فرسخ است) گفت:
«إِنِّي لاَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ»؛ من بوي يوسف را احساس ميكنم.[2]
بنابراين اولياء خدا، داراي آثار درخشان معنوي هستند و بهرهگيري از آثار نامرئي و معنوي آنها، نه تنها شرك نيست، بلكه عين توحيد خالص است، زيرا چنين آثاري، از عقيده پاك و ناب توحيدي آنها، نشأت گرفته است.
توضيح بيشتر:
ما، در كنار قبور اولياء خدا، پيوند عاطفي و عميق قلبي پيدا ميكنيم و آنها را نزد خداوند واسطه فيض قرار ميدهيم، و زبان حال ما اين است كه ما لياقت ارتباط مستقيم با خدا را نداريم و لذا شما را واسطه قرار ميدهيم. درست مثل فرزند خطاكاري خود را با شخص بزرگواري همراه ميسازد و براي معذرت خواهي نزد پدر ميرود.
اتفاقا اين معني در قرآن كريم نيز آمده است، مثلا در سوره يوسف زبانحال برادران گناهكار يوسف (كه او را در چاه انداخته و از پدر دور ساختند) اين است:
«قَالُوا يا اَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنآ إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ»؛[3] فرزندان يعقوب به پدر گفتند: اي پدر! از درگاه خدا، آمرزش گناهان ما را بخواه كه ما خطاكار بوديم.
از آيه فوق به روشني بر ميآيد كه توسل به اولياي الهي جايز است و آنها توسل را مخالف با اصل توحيد ميدانند، از متون قرآن ناآگاه هستندو يا تعصبهاي غلط، جلوي ديد آنها را گرفته است.
در آيه ديگري ميخوانيم:
«يا اَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَهَ»؛[4] اي كساني كه ايمان آوردهايد، پرهيزكار باشيد و به سوي خدا وسيلهاي تحصيل كنيد.
«وسيله» در اين آيه منحصر به انجام واجبات و ترك محرمات نيست، بلكه مستحبّات كه از جمله آنها توسل به انبياي الهي و اولياء است را نيز شامل آن است.
در روايات آمده: منصور دوانيقي (دومين خليفه عباسي) از مفتي اعظم «مالك بن انس» (رئيس مذهب مالكي) پرسيد: در كنار حرم پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آيا رو به قبله كنم و دعا نمايم و يا رو به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ؟
مالك پاسخ گفت: «لِمَ تَصْرِف وَجْهَكَ عَنْهُ وَ وَسيلهُ اَبيكَ آدمُ ـ عليه السلام ـ الي اللهِ يَومَ القِيامَهِ، بل اِسْتَقْبِلْهُ وَ استَشْفِعْ بِهِ فَيُشَفِّعُكَ اللهُ، قالَ الله تعالي: «وَ لَو اَنَّهُم إذ ظَّلَمُوا اَنْفُسَهُم...»؛[5] چرا روي خود را از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بر ميگرداني، او وسيله تو و وسيله پدر تو آدم ـ عليه السلام ـ در روز قيامت است، رو به او كن! او را شفيع خود قرار بده، چرا كه خداوند شفاعت او را ميپذيرد، خداوند ميفرمايد:
«وَ لَوْ اَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ جاءُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً»؛[6] و اگر گناهكاران كه در واقع به خود ستم كردهاند، نزد تو آمده و (با واسطه قرار دادن تو) از خدا طلب آمرزش كنند و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هم براي آنها طلب بخشش كند، خداوند را قطعاً توبه پذير و مهربان خواهند يافت.
در روايات شيعه و سني نقل شده كه حضرت آدم ـ عليه السلام ـ هنگام توبه، پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ را به در خانه خدا واسطه قرار داد و گفت:
«اللهم اَسْئَلُكَ بِحَقّ مُحَمَّدٍ اِلّا غَفَرْتَ لي»؛[7] خدايا تو را به حق محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ سوگند ميدهم كه بخاطر ايشان مرا ببخشي.
و اما براي اثبات اين كه بوسيدن قبر اولياء خدا و توسل، شرك نيست به سه روايت زير كه از كتب اهل تسنن نقل شده توجه كنيد:
1. مردي به محضر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آمد و پرسيد: «اي رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ! من سوگند خوردهام كه آستانه درِ بهشت و پيشاني حور العين را ببوسم، اكنون چه كنم؟
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: پاي مادر و پيشاني پدر را ببوس.
يعني اگر چنين كني، به آرزوي خود در مورد بوسيدن در بهشت و پيشاني حور العين ميرسي.
او پرسيد: اگر پدر و مادرم، مرده باشند چه كنم؟
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: قبر آنها را ببوس.[8]
2. هنگامي كه حضرت ابراهيم خليل ـ عليه السّلام ـ براي ديدار پسرش اسماعيل ـ عليه السلام ـ از شام به مكه آمد، پسرش در خانه نبود. ابراهيم ـ عليه السلام ـ به سوي شام بازگشت، وقتي كه اسماعيل ـ عليه السلام ـ به منزل مراجعت كرد، همسرش آمدن ابراهيم ـ عليه السلام ـ را به اسماعيل ـ عليه السلام ـ خبر داد، او جاي پاي پدرش ابراهيم ـ عليه السلام ـ را پيدا كرد و به عنوان احترام پدر، جاي پاي او را بوسيد.
3. سفيان ثوري (يكي از صوفي مسلكان اهل تسنن) نزد امام صادق ـ عليه السلام ـ آمد و عرض كرد: چرا مردم دامن پردههاي كعبه را ميگيرند، با اين كه آن پردهها پارچههاي كهنهاي است كه به كسي سودي نميبخشد؟
امام صادق ـ عليه السلام ـ در پاسخ او فرمود: اين كار مثل آن است كه مردي در مورد مرد ديگر، مرتكب گناهي شود، (مثلا حق او را ضايع كرده) پس دامن او ميچسبد و به گرد او ميگردد، به اميد اين كه آن مرد، گناه او را ببخشد.[9]
[1] . يوسف، 96.
[2] . يوسف، 94.
[3] . يوسف، 97.
[4] . مائده، 35.
[5] . وفاء الوفاء، ج 2، ص 1376؛ الدّرّ السّنيه، ذيني دحلان، ص 10.
[6] . نساء، 64.
[7] . الدّر المنثور، ج 1، ص 59؛ مستدرك حاكم، ج 2، ص 615؛ مجمع البيان، ج 1، ص 89.
[8] . الاَعلام، قطب الدين حنفي، ص 24.
[9] . صد و يك مناظره جالب و خواندني، محمدي؟؟؟، ص 175.
زيارت با صداي بلند كنار قبر پيامبر(ص )
مناظره عالم شيعه با مدير حرم پيامبر(ص)
يكي از علماي شيعه ميگفت: من با گروهي حدود پنجاه نفر، در مدينه به مسجدالنّبيـ صلّي اللّه عليه وآلهـ رفتيم در آن جا كنار مرقد شريف رسول خداـصلّي اللّه عليه وآلهـ به خواندن زيارتنامه، مشغول شديم.
مدير حرم به نام «شيخ عبدالله بن صالح» نزد من آمد و به صورت اعتراض گفت: «صداي خود را در كنار مرقد شريف پيامبرـصلّي اللّه عليه وآلهـ بلند نكنيد».
گفتم: چه مانعي دارد، مگر اشكال دارد؟
مدير: خداوند در قرآن (آيه 2 حجرات) ميفرمايد:
«يا اَيُّها الَّذينَ آمَنُوا لاتَرْفَعوُا اَصْواتَكُم فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيّ وَلاتَجْهَروُا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ اَنْ تَحْبَطَ اَعْمالُكُمُ وَاَنْتُمْ لاتَشْعُروُنَ :
اي كساني كه ايمان آوردهايد، صداي خود را فراتر از صداي پيامبرـصلّي اللّه عليه وآلهـ نكنيد، و در برابر او، بلند سخن مگوييد (و داد و فرياد نكنيد) آن گونه كه بعضي از شما در برابر بعضي ميكنند، تا مبادا اعمال شما پوچ و نابود گردد، در حالي كه نميدانيد».
گفتم: جعفربنمحمّدـصلّي اللّه عليه وآلهـ (امام صادق عليه السّلام) در همين مكان داراي چهار هزار شاگرد بود، و هنگام تدريس، صداي خود را به سمع شاگردانش ميرسانيد، آيا او كار حرامي انجام ميداد؟
ابوبكر و عمر در همين مسجد، با صداي بلند، خطبه ميخواندند و تكبيرگوها تكبير ميگفتند، آيا كار حرامي انجام ميدادند؟ و هم اكنون خطيب شما، با صداي بلند خطبه ميخواند، و مكبّرها با صداي بلند تكبير ميگويند، آيا برخلاف قرآن رفتار ميكنند؟ زيرا قرآن فرموده: اي مؤمنان! «لا تَرْفَعُوا اَصْواتَكم... : صداي خود را فراتر از صداي پيامبرـصلّي اللّه عليه وآلهـ نكنيد».
مدير: پس منظور از اين آيه چيست؟
گفتم: منظور، سرو صداهاي بيفايده و بيمورد است كه برخلاف انضباط و ادب در محضر رسول خداـصلّي اللّه عليه وآلهـ ميباشد، چنانكه در شأن نزول اين آيه روايت شده: «گروهي از طايفه «بنيتميم» و اشراف آنها، داخل مسجد شدند، از پشت حجرههايي كه منزل پيامبرـصلّي اللّه عليه وآلهـ بود، فرياد مي زدند: «يا مُحَمَّدُ اُخْرُجْ اِلَيْنا[1]: اي محمّد! به سوي ما بيرون بيا»[2].
مسأله ديگر اين كه: ما با كمال تواضع و احترام، زيارت ميخوانيم، با دقّت در آيه فوق ميفهميم كه، كساني كه با صداي بلند خود قصد توهين دارند، و يا كيفيّت صداي آنها توهينآور است، مشمول اين آيه هستند، زيرا در آيه بالا،سخن «حبط اعمال» (نابودي و پوچي اعمال نيك) به ميان آمده، چنين مجازاتي مربوط به كافر بوده و گناه بزرگ و توهين خواهد بود، نه اين كه مربوط به ما باشد كه با كمال ادب زيارت ميخوانيم، گرچه صداي ما مقداري بلند باشد. بر همين اساس در روايتي آمده، هنگامي كه آيه فوق نازل شد، «ثابتبنقيس» (خطيب پيامبرـصلّي اللّه عليه وآلهـ)كه صداي رسايي داشت، گفت: «اين من بودم كه صدايم را از صداي پيامبرـصلّي اللّه عليه وآلهـ بلندتر كردم،منظور آيه،من هستم، پس (واي بر من كه) اعمال نيكم حبط و نابود شد!!».
اين سخن به گوش پيامبرـصلّي اللّه عليه وآلهـ رسيد، فرمود: «چنين نيست، او (ثابتبن قيس) اهل بهشت است» (زيرا او در حال انجام وظيفه بوده است نه در صدد توهين)[3]
مدير حرم، سكوت كرد و ديگر چيزي نگفت.
[1]. تفسير قرطبي، ج 9، ص 6121ـ صحيح بخاري، ج 6 ص 172.
[2] . مستند اين مناظره: مناظرات في الحرمين الشريفين، آيت الله سيّد عبدالله شيرازي، ص 40 مناظره 22.
[3] . مجمعالبيان، ج 9، ص 130 ـ تفسير في ظلال، مراغي، ذيل آيه فوق.
مقدار مهريّه زن در اسلام؟
مناظره دانشجو با روحاني شيعي
در جلسهاي با حضور جمعي از مؤمنين، پس از صحبتها و گفتگوهاي علمي ميان يك دانشجو و يك روحاني شيعي، شخص دانشجو از آن روحاني سؤال كرد:
ما مكرّر شنيدهايم كه اسلام تأكيد نموده، مهريّهي زنها را در ازدواج، زياد قرار ندهيد، تا آنجا كه پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ فرمود: «شُومُ الْمَرْئَهِ غَلاءُ مَهْرِها «زن بدقدم، زني است كه مهرش سنگين است»[1]، «اَفْضَلُ نِساءِ اُمَّتِي اَصْبَحْنَ وَجْهاً وَ اَقَلُّهْنَّ مَهْراً ؛ «بهترين زنان امّت من، آنان هستند كه سفيدروتر (يا خوشروتر) بوده، و مهريّه آنها اندكتر است».[2] ولي دو مورد در قرآن هست كه به نظر ميرسد از ديدگاه قرآن، زياد قرار دادن مهريّه، مطلوب بوده و قرآن آن را امضاء كرده است!
روحاني: در كجاي قرآن، چنين مطلبي آمده است؟
دانشجو: مورد اوّل، در آيه 20 سوره نساء ميخوانيم: «وَ اِنْ اَرَدْتُمْ اسْتِبْدالَ زَوْجٍ وَ آتَيْتُمِ اِحْديهُنَّ قِنْطاراً فَلاتَأخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً...؛
«اگر تصميم گرفتيد به جاي همسر خود، با زن ديگري ازدواج كنيد، و مال فراواني (به عنوان مهر) به او پرداختهايد، چيزي از آن مال را پس نگيريد». واژه «قِنْطارْ» به معني مال بسيار است، و شامل هزارها دينار خواهد شد، قرآن در اين آيه سخن از «قِنطار» به ميان آورده و از آن انتقاد نكرده، بلكه فرموده چيزي از آن را پس نگيريد، بنابراين زياد قرار دادن مهريّه زن، نامطلوب نيست، وگرنه قرآن، نامطلوبي آن را تذكّر ميداد. بر همين اساس، در روايات آمده، عمربن خطّاب در عصر خلافت خود، وقتي كه ديد مردم مهريّهها را سنگين نمودهاند، بالاي منبر رفت و از مردم انتقاد نموده و به آنها اعتراض كرد، و گفت: «چرا مهريّهها را زياد ميكنيد؟ و هشدار داد كه ديگر نشنوم كسي مهريّه همسرش را بيشتر از چهارصد درهم قرار دهد، و اگر كسي چنين كند، او را حدّ ميزنم و زيادتر از چهارصد درهم را ميگيرم و جزء بيتالمال قرار ميدهم». بانوئي پاي منبر به عمر گفت: «آيا تو ما را از قرار دادن مهريهي زيادتر از چهارصد درهم منع ميكني؟ و اضافي را ميگيري؟»
عمرگفت: آري.
بانو گفت: آيا اين آيه قرآن را نشنيدهاي كه خدا ميفرمايد: «وَ آتَيْتُمْ اِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَاْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً ؛ هرگاه به بانوئي (به عنوان مهر) مال بسياري داديد، چيزي از آن پس نگيريد، بلكه همه را به طور كامل به او بدهيد.». عمر، سخن آن بانو را تصديق نمود و استغفار كرد و گفت: «كُلُّ النّاسِ اَفْقَهُ مِنْ عُمَر حَتّي الْمُخَدَّراتِ فِي الْحِجالِ: «همهي مردم، حتّي بانوان پشت پرده در حجلهها، از عمر داناترند».[3]
روحاني: آيه مذكور شأن نزولي دارد و آن اينكه: قبل از اسلام، در زمان جاهليّت رسم بود كه اگر كسي ميخواست همسر سابق خود را طلاق دهد و ازدواج جديدي كند، براي فرار از پرداخت مهر، با نسبتهاي ناروا به همسرش، او را در فشار قرار ميداد، تا او حاضر شود مهر خود را كه معمولاً قبلاً دريافت ميشد بپردازد و طلاق گيرد، آنگاه همان مهر را براي همسر دوّم قرار ميداد. آيه مذكور، اين كار زشت را شديداً محكوم كرده و مورد نكوهش قرار داده است، و ميفرمايد: «اگر مهري كه قرار دادهايد به اندازه قِنْطار (مال بسيار) هم باشد، چيزي از آن را از روي اجبار نگيريد»، از نظر اسلام آنچه كه مطلوب و بهتر است، آن است كه مهر را سنگين قرار ندهند، ولي اگر اين كار نيك ترك شد، و مهر سنگين قرار داده شد، بعد از قرارداد، بدون رضايت زن، نميتوان از آن كم كرد، بنابراين آيه مذكور هيچگونه منافاتي با سبك قرار دادن مهر، ندارد. و در مورد داستان عمر، و پاسخ بانو، بايد گفت كه پاسخ بانو درست بوده، زيرا عمر گفت: هرگاه بعد از قرارداد نيز مهر را زيادتر از چهارصد درهم قرار دهيد، اضافي را ميگيرم و به بيتالمال ملحق ميكنم، بانوي مذكور، با خواندن آيه فوق، به عمر گفت، بعد از قرارداد تو چنين حقّي نداري، عمر نيز تسليم سخن آن بانو شد.
نتيجه اينكه: اسلام دستور مؤكّد مستحبّي ميدهد كه هنگام قرارداد، مهريّه را سبك بگيريد، ولي اگر اين سنّت نيك را ترك نموديد و مهريّه سنگين قرار داديد، بايد از آن كم نكنيد مگر با رضايت زن.
دانشجو: از توضيحات شما متشكّرم، بسيار منطقي بود و قانع شدم، اكنون اجازه بدهيد، دوّمين مورد را مطرح كنم.
روحاني: بفرمائيد.
دانشجو: در قرآن، در سرگذشت حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ و شعيب پيامبر ـ عليه السّلام ـ آمده وقتي كه موسي ـ عليه السّلام ـ از خطر گزند فرعونيان، از سوي مصر به شهر «مَدْيَنْ» رفت، و سرانجام به خانه حضرت شعيب ـ عليه السّلام ـ وارد شد، شعيب به موسي ـ عليه السّلام ـ گفت: «اِنِّي اُريدُ اَنْ اَنْكِحَكَ اِحْدي ابْنَتَيْ هاتَيْنِ عَلي اَنْ تَاْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ فَاِنْ اَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ وَ ما اُرِيدُ اَنْ اَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُني اِنْ شاءَاللّهُ مِنَ الصّابِرِينَ ؛ « من مي خواهم يكي از دو دخترم (صفورا و لعيا) را به همسري تو، درآورم به اين شرط كه هشت سال براي من كار كني، و اگر ده سال كار كني، محبّتي از ناحيه تو است، من نميخواهم كار سنگيني بر دوشت بگذارم، و ان شاءالله مرا از افراد صالح خواهي يافت» (قصص ـ 27).
موسي ـ عليه السّلام ـ پيشنهاد شعيب ـ عليه السّلام ـ را پذيرفت. روشن است كه هشت سال كار كردن، مهريّه سنگيني است، كه دو نفر پيامبر آن را پذيرفتهاند، و قرآن نيز بيآنكه از آن انتقاد نمايد، به نقل آن پرداخته است، و عدم انتقاد قرآن، بيانگر مطلوبيّت قرار دادن مهريّه سنگين است.
روحاني: در ماجراي موسي ـ عليه السّلام ـ و شعيب ـ عليه السّلام ـ بايد دانست كه ازدواج موسي ـ عليه السّلام ـ با دختر شعيب ـ عليه السّلام ـ يك ازدواج معمولي نبود، بلكه مقدمّهاي بود تا موسي ـ عليه السّلام ـ در كنار «پير مَدْيَن»، شعيب پيغمبر بماند، تا در مكتب آن پير عارف، در ساليان دراز، كسب علم و كمال كند، وانگهي درست است كه موسي ـ عليه السّلام ـ ساليان دراز براي شعيب ـ عليه السّلام ـ به عنوان پرداخت مهريّه، كار كرد، ولي شعيب ـ عليه السّلام ـ نيز هزينه زندگي موسي و همسرش را تأمين مينمود، و اگر هزينه زندگي موسي و همسرش را از مزد كار موسي ـ عليه السّلام ـ كم كنيم، مبلغ زيادي باقي نخواهد ماند، كه آن باقي مانده، مهريّه سبكي خواهد بود، بنابراين چنان مهريّه به ظاهر سنگين، مقدّمهاي براي تأمين زندگي معنوي و مادّي موسي ـ عليه السّلام ـ بود، كه شعيب ـ عليه السّلام ـ با وساطت خود و با رضايت دخترش، به آن اقدام نمود، به عبارت روشنتر، شعيب با مطرح كردن چنان مهريّه به ظاهر سنگين، ميخواست، موسي ـ عليه السّلام ـ را از تنهايي و دربدري و فشار زندگي، بيرون بياورد، و هدفش در مجموع سختگيري نبود، بلكه هدفش سهل و آسان نمودن زندگي براي موسي ـ عليه السّلام ـ بود، چنانكه فرمود: «و ما اريد ان اشق عليك ...: «تصميم ندارم تو را به سختي و زحمت بيندازم، و به زودي مييابي كه من فردي صالح هستم».
دانشجو: از بيان جالب و مستدّل شما سپاسگذارم، براستي كه حضرت شعيب ـ عليه السّلام ـ با اتّخاذ چنان شيوهي داهيانه، و تدبير هوشمندانه، خدمت خوبي به موسي ـ عليه السّلام ـ كرد.[4]
[1] . وسائل الشّيعه، ج15، ص 10.
[2] . همان مدرك.
[3] . تفسير الدرّ المنثور، ج2، ص 133، تفسير ابن كثير، ج1،ص 468 و تفسير قرطبي، كشّاف، غرائب القرآن و ... ذيل آيه فوق.
[4] . يكصدويك مناظره، محمّد محمّدي اشتهاردي، ص 388.
در دورانی که فرقه های جعلی ومنحرف از جمله صوفی-بهائی-وهابیت-یهود و... با استفاده از ابزار های تبلیغاتی و بودجه های کلان که توسط بنگاه های انگلیسی و دشمن صهیونیستی تامین می شود از طریق جنگ نرم(Soft War) و اخیرا ولد نامشروع صهیونیسم و ایالات متحده یعنی داعش که از طریق جنگ سخت(War Hard) به نام اسلام تیشه بر ریشه اسلام میزنند و در این راه از هیچ تلاشی(از توزیع کتاب های دروغین و ضرب وشتم،کشتار بی رحمانه شیعیان و هجوم به شیعه در ماهواره و فضای مجازی به خصوص اینترنت) فروگذار نیستند. ما نیز با استعانت از امام زمانمان برآنیم به نوبه خود با روشنگری در این زمینه راه آسمانی تشیع را که در کوچه پس کوچه ها ی غربت،غریب است را در "دیار عاشقان"بر روی حق طلبان بگشایم.