سرگذشت ابراهیم خلیل الله
نشو و نماى ابراهيم در سرزمين بابِل
اگر بين آنچه در سفر پيدايش تورات آمده و بين آنچه باستانشناسان كشف كردهاند، مقايسه كنيم، به دست مىآيد كه دوران حضرت ابراهيم(ع) -چنانكه ساليانى قبل چنين تصور مىرفت، به هزاره دوم قبل از ميلاد مسيح(ع) برنمىگردد، بلكه به قرن نوزدهم و يا بهتر بگوييم به قرن هفدهم(1) [قبل از ميلاد] برمىگردد. شهر اوركلدانى محل پرورش و نشوونماى ابراهيم(ع)بود كه امروزه به <مُغير» معروف است و بين نهرهاى دجله و فرات در دشت سمت جنوب واقع شده است. طبق آنچه از سفر پيدايش برمىآيد، ابراهيم(ع) با پدرش به نزديكى شهر حاران در دورترين نقطه غربى بين النهرين كوچ كردند.
منابع تاريخى عربى، زادگاه ابراهيم(ع) را بابل مىداند(2). ياقوت حَمَوى(3)، سرزمين بابِل را اين گونه توصيف مىكند كه بين دجله و فرات واقع شده و همان منطقهاى است كه به آن سواد گفته مىشود. ولادت ابراهيم(ع) نيز در دوران نمرود بن كنعان بن كوش بوده است. تاريخ ثابت كرده زمانى كه ابراهيم(ع) در عراق مىزيست، در عراق تمدن بابِل، حكمفرما بودهاست.
ابراهيم و خدايان بابِل
اعتقادات بابِليان چه بود؟ شناخت اين معتقدات، ما را در فهم آيات قرآن كه بيانگر اعتقادات قوم ابراهيم(ع) است يارى خواهد داد.
<بابِليان، خدايان زيادى داشتند.... به اين ترتيب كه هر شهرى خدايى داشت كه نگاهبان آن بود، و شهرهاى بزرگ و روستاها، خدايان كوچكترى داشتند كه آنها را پرستيده و بدانان اظهار علاقه مىكردند. هر چند به طور رسمى، همه در مقابل خداى بزرگترشان كرنش مىكردند، ولى پس از آنكه روشن شد خدايان كوچك جلوه و يا صفات خدايانِ بزرگترند، رفته رفته تعداد خدايان اندك شد و بدين سان <مردوك» عنوان خداى بابِل را، كه بزرگ خدايان بابل بود، گرفت.
پادشاهان، نياز شديدى به آمرزش و بخشش خدايان داشتند، از اين رو براى آنها پرستشگاه و معبد ساخته و اثاثيه و خوراك و شراب برايشان تهيه مىكردند»(4).
در محيطى كه تعدّد خدايان بر آن حاكم بود و مجسمههايى براى پرستش در آنها نصبشده بود، خداوند، أمر فوقالعاده مهم هدايت و ارشاد را به ابراهيم(ع)ارزانى داشت. آن حضرت با نظر صائب خويش و وحى پروردگارش دريافت كه خداوند، يكتا بوده و هم اوست كه حاكم بر اين جهان هستى است. به همين منظور تصميم گرفت به هدايت قوم خود قيام نموده و آنها را از قيد و بند خرافات برهاند.از اين رو، باب پند و اندرز را برايشان گشود و آنها را از وضعيتى كه در آن به سر مىبردند نهى كرد. اين ماجرا را قرآن برايمان چنين بازگو مىكند:
وَلَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَكُنّا بِهِ عالِمِينَ * إِذ قالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتِى أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ * قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِينَ * قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ فِى ضَلالٍ مُبِينٍ * قالُوا أَجِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللّاعِبِينَ * قالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّمواتِ وَالأَرضِ الَّذِى فَطَرَهُنَّ وَأَنَا عَلى ذلِكُمْ مِنَ الشّاهِدِينَ؛(5)
ما پيش از اين ابراهيم را كاملاً به رشد و كمال خود رسانيديم و به شايستگى او بر اين مقام آگاهى داشتيم، هنگامى كه با پدر (عمويش) و قوم خود گفت: اين مجسمههاى بىروح و بتهاى بىاثر چيست كه شما خود را در اسارت پرستش آنها قرار دادهايد، به ابراهيم پاسخ دادند: پدرانمان اين بتها را مىپرستيدند. ابراهيم گفت: شما و پدرانتان سخت در گمراهى هستيد. آنها به ابراهيم گفتند: آيا تو دليلى بر حقانيّت خود دارى يا ما را به بازى گرفتهاى؟ وى پاسخ داد: خداى شما، همان خدايى است كه آفريننده زمين و آسمان است و من گواه براين امر هستم.
دليلى كه اين قوم براى پرستش بتها مىآوردند، اين بود كه پدرانشان بتها را پرستش مىكردهاند و آنان از پدران خود پيروى كردهاند و اين دليلى پوچ و واهى بود كه مفسدان و تبهكاران در برابر مصلحان و خيرانديشان اظهار مىداشتند و دليل چقدر بىمحتوا بود كه به واسطه آن عقل و خرد خويش را به بند كشيده و به سان چهارپايان، تسليم گذشتگان خود شده بودند.
ابراهيم(ع) خواست قوم خود را از پرستش بتها و اعتقادات خرافى و افسانهاى كه در پىداشت آزاد سازد و آنها را به اوج حقيقت، يعنى پرستش خداى يگانه كه لزوماً هر فردى بايد در پى آن باشد، رهنمون گردد. اين موضوعى بود كه ابراهيم(ع) قوم خود را بدان مخاطب ساخت:
قالَ أَفَرَأَيْتُمْ ما كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ * أَنْتُمْ وَآباؤُكُمُ الأَقْدَمُونَ * فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِى إِلّا رَبَّ العالَمِينَ * الَّذِى خَلَقَنِى فَهُوَ يَهْدِينِ* وَالَّذِى هُوَ يُطْعِمُنِى وَيَسْقِينِ * وَإِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ * وَالَّذِى يُمِيتُنِى ثُمَّ يُحْيِينِ * وَالَّذِى أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لِى خَطِيئَتِى يَوْمَ الدِّينِ؛(6)
آيا مىدانيد بتهايى كه شما مىپرستيد و پدرانتان از قديم مىپرستيدند، به جز پروردگار جهانيان، همگى با من مخالف و دشمن هستند. من خدايى را مىپرستم كه مرا آفريد و به راه راست هدايتم فرمود؛ همان خدايى كه چون گرسنه شوم به لطف و كرم خويش مرا غذا مىدهد و چون تشنه گردم مرا سيراب مىسازد، خدايى كه چون بيمار شوم، مرا شفا مىبخشد. هم او كه مرا مىميراند و دوباره زنده مىگرداند و همان خدايى كه چشم اميد دارم در روز رستاخيز از گناهانم درگذرد.
اين عبارات نمودار ايمان ابراهيم است؛ ايمانى كه هر عضوى از اعضايش را تسليم خداى خويش ساخته است؛ ايمانى كه غم و اندوه را از دل زدوده و آرامش دل و سعادت را بدان ارزانى مىدارد؛ ايمانى كه دل را از تسليم شدن به خرافات و پناه بردن به اوهام رهايى مىبخشد. بنابراين، جز خدا، كه پروردگار جهانيان است، كسى روزى دهنده و شفا بخش و ميراننده و زنده كننده و بخشاينده گناهان نيست.
درخواست ابراهيم برترك بتپرستىپدر (پدر بزرگ)
پدر ابراهيم(ع) در صدر بتپرستان قرار داشت. وى از كسانى بود كه بت مىتراشيد و آنها را مىفروخت. از آنجايى كه پدرش مهربانترين مردم نسبت به او بود، كار پدر بر وى گران آمد و بر خود لازم شمرد او را پند و اندرز داده و از فرجام كفرش وى را برحذر دارد. ولى ابراهيم با چه شيوهاى پدر را مخاطب ساخت؟ او پدر را با گفتارى در نهايت ادب و مهربانى مخاطب قرار داد و با دليل و برهان عقلى به بطلان پرستش بتها پرداخت. خداى متعال فرمود:
وَاذكُرْ فِى الكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً * إِذْ قالَ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لايَسْمَعُ وَلا يُبْصِرُ وَلا يُغْنِى عَنْكَ شَيْئاً * يا أَبَتِ إِنِّى قَدْ جاءَنِى مِنَ العِلْمِ ما لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِى أَهْدِكَ صِراطاً سَوِيّاً * يا أَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيّاً * يا أَبَتِ إِنِّى أَخافُ أَنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطانِ وَلِيّاً * قالَ أَراغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِى يا إِبْراهِيمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّكَ وَاهْجُرْنِى مَلِيّاً * قالَ سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّى إِنَّهُ كانَ بِى حَفِيّاً * وَأَعْتَزِلُكُمْ وَما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَأَدْعُوا رَبِّى عَسى أَلّا أَكُونَ بِدُعاءِ رَبِّى شَقِيّاً؛(7)
اى رسول ما، در كتاب خود شرح حال ابراهيم را، كه پيامبرى بسيار راستگو بود، ياد كن. هنگامى كه باپدر [يا عموى] خود گفت: اى پدر، چرا بت بى جان، كه چشم و گوش ندارد و هيچ رفع نيازى از تو نمىكند، مىپرستى؟ اى پدر، علمى را به من آموختهاند كه تو از آن بهرهاى ندارى؛ پس از من پيروى كن تا تو را به راه راست هدايت كنم. اى پدر، هرگز شيطان را نپرست، چرا كه شيطان نسبت به خداى رحمان سخت نافرمان است. اى پدر، من از اين بيمناك هستم كه عذاب خداوند رحمان برتو فرا رسد و يار و ياور شيطان باشى. گفت: اى ابراهيم، مگر تو از خدايان من رو گردان شدهاى؟ اگر از مخالفت بتها دست برندارى، تو را سنگسار خواهم كرد و گرنه سالها از من دور باش. ابراهيم در پاسخ گفت: تو به سلامت باشى. من از خدا برايت آمرزش مىخواهم كه خدايم درباره من بسيار مهربان است. من از شما و بتهايى كه به جاى خدا مىپرستيد دورى مىگزينم و خداى يكتا را مىخوانم و اميدوارم مرا از لطف خويش محروم نگرداند.
اين سخن، احساسات و عواطف هر شنوندهاى را تحريك مىكند. ببينيد چگونه ابراهيم(ع) هرگاه كه قصد پند و اندرز نمود به چه نحو با كلامِ عاطفى <يا ابتِ» و در نهايت احترام و كمال عشق و ادب سخن خود را آغاز كرد.
ابراهيم، سخن خود را با برهان عقلى با پدر خويش آغاز مىكند و مىگويد: چرا جسم بىجانى را كه نه مىشنود و نه مىبيند و نه سود و زيانى مىرساند پرستش مىكنى؟ و سپس پند و اندرز خود را پى گرفته و با مهربانى، پدر خويش را به پذيرش حق دعوت مىكند و از بيم اينكه مبادا نظريه پدر، مورد اهانت و اسائه ادب قرار گيرد و بدين ترتيب از او روگردان شود، او را به طور مطلق به جهل و نادانى توصيف نكرد و خود را از حيث علم و دانش در سطح بسيار بالايى مطرح ننمود، تا بر پدر خود اظهار برترى نكند و پدر از او متنفّر نگردد. وى گفت: من داراى علم و دانشى هستم كه از ناحيه خدا به من عطا شده است و تو از چنين علمى برخوردار نيستى. بنابراين پندهايم را بپذير، چرا كه من تو را به راه راست رهنمون مىشوم. و در واقع همان شيطانى كه خداى خود را نافرمانى كرد، دشمن توست و هم او تو را به وادى اين گمراهى كشاند تا تو را به عذاب الهى گرفتار سازد. ولى پدرش با پيش دستى به وى گفت: شگفتا! ابراهيم، آيا تو از پرستش بتها رو گردانى؟ اگر از عقيده خود - كه جلوگيرى از پرستش بتهاست - دست برندارى، تو را سنگباران خواهم كرد. اينك به كنارى رو و اگر در
پى رهايى هستى، تا زندهاى از من دور باش.
ابراهيم در پاسخ تهديد پدر و از خود راندن وى، جز <سلام عليك» سخن ديگرى نگفت؛ يعنى هرگز از من به تو گزند و آزار و اذيّتى نخواهد رسيد، بلكه از ناحيه من سالم مىمانى، ازخدا خواهم خواست تا تو را ببخشايد و از كيفرت درگذرد، خداوند مقرر فرموده كه لطفش شامل حالم گردد و دعايم را مستجاب گرداند.
و اگر از اينكه تو را به ايمان به خدا دعوت مىكنم، ناخرسندى، بنابراين من از تو و قومت و معبودهايى كه به جاى خدا مىپرستيد، دورى جسته، تا خداى يگانه را پرستش نمايم. شايد در پرستش او چون شما در پرستش خدايانتان، نوميد نگشته و تلاش بيهوده نكرده باشم.
ابراهيم(ع) همان گونه كه به پدرش وعده داده بود و پيش از اينكه از ايمان وى مأيوسگردد، براى او طلب آمرزش كرد، ولى پس از آنكه برايش روشن شد، وى دشمن خداست و نمىخواهد دست از پرستش بتها بردارد، همان گونه كه در قرآن آمده، از او بيزارى جست:
وَما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيّاهُ فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْراهِيمَ لَأَوّاهٌ حَلِيمٌ؛(8)
آمرزش طلبى ابراهيم براى پدر [پدر بزرگش] به خاطر وعدهاى بود كه به وى داده بود، ولى زمانى كه روشن شد او دشمن خداست، از او بيزارى جست. به راستى كه ابراهيم فردى بسيار بردبار و خدا ترس بود.
بت شكنى ابراهيم
ابراهيم تصميم خود را مبنى بر درهم شكستن بتهايى كه قوم او مىپرستيدند، در دل نهان ساخت و سوگند خورد آنها را نابود كند، اين راهى عملى بود كه خواست براى قوم خود آن را ابراز نمايد تا بر آنها اقامه دليل كند كه اين بتها سود و زيانى نمىرسانند و اگر كسى بدانها آسيبى برساند، اين بتها قادر نيستند متقابلاً به آنها زيانى وارد سازند. بنابراين، برهان عملى مىتواند تأثيرى ژرفتر از پند و اندرز در دلها داشته باشد.
ابراهيم(ع) در پى فرصت مناسبى بود تا اهداف و مقاصد خويش را در يكى از روزهاى جشن قوم خود عملى سازد. پدرش بدو گفت: اى ابراهيم، امروز عيد است، اگر همراه ما بيرون بيايى و در مراسم جشن و سرور با ما شركت جويى، به تو خوش خواهد گذشت. ابراهيم همراه آنان از شهر بيرون رفت و سپس عذرى برايش پيش آمد كه به واسطه آن مىتوانست باز گردد. هنگام شب نگاهى به ستارگان انداخت و گفت: من در طالع اين ستارگان چنين مىبينم كه بهزودى به بيمارى طاعون مبتلا خواهم شد، به همين دليل مردم ازسرايت آن بيمارى برخودشان بيمناك شده و او را رها ساختند و وى به سمت جايگاه و معبدى - كه بتها در آن قرار داشتند - بازگشت، درحالى كه تصميم برنابودى آنها گرفته بود.
ابراهيم(ع) به پرستشگاهى كه بتهاى آنان در آن قرار داشت رسيد. برخى از بتها در كنار برخى ديگر نهاده شده و بتى بزرگ در صدر همه قرار داشت و در برابر آنها قربانىهاى خوراكى و آشاميدنى ديد كه برايشان نذركرده بودند تا به گمان خودشان از آنها بخورند. ابراهيم(ع) با تمسخر بتها را مخاطب ساخت: آيا غذا نمىخوريد؟ و چون كسى پاسخ او را نداد، گفت: چرا سخن نمىگوييد؟ و سپس با دست راست خود به وسيله تبرى همه بتها را شكست و قطعه قطعه ساخت و ازشكستن بت بزرگ - كه بزرگترين خدايان آنها بود، - خوددارى كرد و تبر را به دست آن آويخت و سپس معبد را ترك گفت. در اين زمينه آيات زير را ملاحظه كنيد:
وَإِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ * إِذ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ * إِذ قالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ ماذا تَعْبُدُونَ * أَإِفْكاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ* فَما ظَنُّكُمْ بِرَبِّ العالَمِينَ * فَنَظَرَ نَظْرَةً فِى النُّجُومِ * فَقالَ إِنِّى سَقِيمٌ * فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ * فَراغَ إِلى آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَلا تَأْكُلُونَ * ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ * فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ؛(9)
در حقيقت ابراهيم از پيروان نوح بود. ابراهيم با قلبى پاك و سالم از جانب خدا آمد، هنگامىكه به پدر (پدر بزرگ) و قوم خود گفت: شما به پرستش چه مشغوليد؟ آيا رواست كه به دروغ، خدايانى را به جاى خداى يكتا برگزينيد؟ پس به خداى جهانيان چه گمان مىبريد؟ آنگاه ابراهيم انديشيد و به ستارگان آسمان نگاهى كرد و به قومش گفت: من بيمارم [و نمىتوانم در جشن شما شركت كنم]. قومش از او دست برداشتند. ابراهيم آهنگ بتهاى آنان كرد و به بتها گفت: آيا غذا نمىخوريد؟ چرا سخن نمىگوييد؟ و سپس تبر را با دست راست محكم بر آنها كوبيد.
وَتَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ * فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلّا كَبِيراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ؛(10)
به خدا سوگند، پس از آن كه [از شهر] بيرون رفتيد، بتهاى شما را به هر تدبيرى در هم خواهم شكست و [پس از رفتن آنها] بتها را قطعه قطعه كرد، جز بت بزرگشان را كه بدان رجوع كنند.
ابراهيم(ع) با شكستن بتها دليلى ملموس بر بطلان بتپرستى قومش اقامه كرد. [او مىگفت:] اگر اينها خدايان راستين بودند، از خويش دفاع مىكردند و به هر كسى كه بدانان آسيب مىرساند، زيان وارد مىساختند. اين موضوع واقعيتى بود كه <هيده يوشى» پادشاه ژاپن آن را دريافته بود. وى مجسمه بزرگى براى بودا ساخته بود... و هنوز ساختن آن به پايان نرسيده بود كه در سال 1596 زلزلهاى در آن سامان رخ داد و آن مجسمه را به زمين افكند و متلاشى ساخت.... نقل شده كه <هيده يوشى» با پرتاب تيرى به سوى آن بت به گونهاى تحقيرآميز آن را مخاطب ساخت و گفت: من تو را با هزينهاى گزاف سرپا كردم، ولى تو حتى نتوانستى پرستشگاهت را نگهدارى!(11)
محاكمه ابراهيم(ع)
مردم پس از برگزارى مراسم جشن خود، بازگشته و آنچه را بر سر بتها آمده بود، ملاحظه كردند. آنان وحشتزده از خود پرسيدند: كدام فرد ستمپيشه به مقدسات ما چنين كرده است؟ برخى از آنان گفتند: شنيدهايم جوانى به نام ابراهيم به بتها اهانت مىكند و عادت اوست كه از بتها عيبجويى كرده و آنها را به باد مسخره گيرد؛ ما تصور مىكنيم همين شخص است كه دست به چنين عملى يازيده است.
خبر تعرّض به بتها به فرمانروايان رسيد و آنان به نيروهاى خود فرمان دادند تا ابراهيم را براى محاكمه در برابر ديدگان مردم حاضر كنند. آنانكه شنيده بودند كه وى از بتها عيبجويى كرده و آنها را تهديد نموده است، مىبايست به اين مطلب گواهى دهند.
هنگامى كه ابراهيم(ع) را حاضر كردند، سران حكومت از او پرسيدند: اى ابراهيم، آيا تو با خدايان ما چنين كردى؟
آن حضرت احساس كرد فرصت مناسبى براى او پيش آمده تا به اهداف و واقعيتى كه مىخواست قوم او بدان اعتراف كنند، دست يابد. از اين رو با شيوهاى حكيمانه پرسش آنها را چنين پاسخ گفت: شكننده بتها، بتِ بزرگ آنهاست و ساير بتها گواه بر كار آن هستند و ادامه داد: اگر سخن مىگويند ماجرا را از آنها جويا شويد. بتبزرگ خشمگين شده كه چرا شما مردم بتهاى كوچك را مىپرستيد در صورتى كه آن بت، بزرگتر از آنهاست و به همين دليل آنها را شكسته است.
مردم به طور ناخودآگاه، در ورطه لغزش و اشتباهى كه ابراهيم(ع) آنها را به اعتراف بدان ناگزير ساخت، گرفتار آمدند. برخى از آنها به بعضى ديگر مىگفتند: شما با پرستش معبودهايى كه قادر بر سخن گفتن نيستند و نيز متهم ساختن ابراهيم، برخود ستم روا داشتهايد، ولى پس از آن حقيقت را دريافتند و از شرم سرافكنده شدند و يك بار ديگر به بحث و مناقشه با ابراهيم(ع) پرداختند و گفتند:
تو كه مىدانى اين بتها سخن نمىگويند، پس چرا از ما مىخواهى از آنها بپرسيم؟... اينجا بود كه دليل و برهان ابراهيم(ع) در گوش آنان طنين افكند و با اين سخن رسا، زبان آنها را از سخن گفتن باز داشت:
أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَلا يَضُرُّكُمْ * أُفٍّ لَكُمْ وَلِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ؛
آيا به جاى خدا چيزهايى را كه به شما سود و زيانى نمىرسانند، مىپرستيد؟ افّ بر شما و معبودانى كه به جاى خدا مىپرستيد. آيا انديشه نمىكنيد؟.
اين آيه شريفه، پستى و بى مقدارى افرادى را كه براى بتها احترام قائل شده و به جاى خدا آنها را مىپرستند، به مردم هر عصر و زمانى گوشزد مىكند.
ولى زمانى كه جهل و نادانى در دلها ريشه دوانيد و تعصب كوركورانه بر قلبها حاكم شد، قدرت داورى را كاهش مىدهد. به همين سبب قوم ابراهيم هنگامى كه احساس شكست و رسوايى كردند و از سويى هيچ دليل و برهانى هم نداشتند، ازبحث و مناقشه صرف نظر كرده و براى سرپوش گذاشتن بر رسوايى خود، به زور متوسل شدند و او را محكوم به مرگ با آتش كردند، ولى خداوند با قدرت خويش او را از آتش رهايى بخشيد وبه آتش فرمان داد: <كُونِى بَرْداً وَسَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ» و بنابه فرمان الهى، آتش بر او گلستان شد. خداى متعال فرمود:
قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى أَعْيُنِ النّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ * قالُوا أَأَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ * قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْأَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ * فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظّالِمُونَ * ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ * قالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَلا يَضُرُّكُمْ* أُفٍّ لَكُمْ وَلِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ * قالُوا حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ * قُلْنا يا نارُ كُونِى بَرْداً وَسَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ؛(12)
گفتند: او را در برابر ديدگان مردم حاضركنيد شايد آنها [به كارهاى او] گواهى دهند. گفتند: اىابراهيم، آيا تو با خدايان ما چنين كردى؟ وى گفت: اين كارِ بت بزرگ است، اگر سخن مىگويند از آنها بپرسيد؟ آنان در انديشه فرو رفتند و گفتند: شما به خود ستم كرديد و آنگاه سرافكنده شدند و [گفتند] تو مىدانستى كه اينها سخن نمىگويند. گفت: آيا به جاى خدا چيزى را كه به شما سود و زيانى نمىرساند، مىپرستيد؟ أف بر شما و بر آنچه به جاى خدا پرستش مىكنيد. آيا [در كار خود] نمىانديشيد؟ گفتند: او را در آتش بسوزانيد و بدين وسيله خدايانتان را يارى كنيد، اگر انجام دهنده اين كاريد و ما گفتيم: اى آتش، بر ابراهيم گلستان شو.
خداى سبحان ماجراى محاكمه ابراهيم(ع) را با الفاظى كوتاه و بسيار رسا عنوان فرموده است:
فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ * قالَ أَتَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ * وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَما تَعْمَلُونَ * قالُوا ابْنُوالَهُ بُنْياناً فَأَلْقُوهُ فِى الجَحِيمِ * فَأَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الأَسْفَلِينَ؛(13)
چون به سرعت به سمت او رفتند، وى گفت: آيا آنچه را خود مىتراشيد پرستش مىكنيد؟ خداوند شما و آنچه را مىسازيد آفريده است. گفتند: جايگاهى برايش بسازيد و او را در آتش افكنيد. در حق او به مكر و حيله متوسل شدند و ما آنها را خوار گردانيديم.
با اندكى درنگ در معناى اين آيه شريفه: <قال أتعبدون ما تنحتون» در مىيابيد كه قرآن با اختصارى شگفتآور و بيانى روشن بر پرستش بتها خط بطلان كشيده است؛ آنگونه كه هيچ اديب و سخنورى قادر نيست به بلنداى اين بيان معجزهآسا، كه تنها از ويژگىهاى قرآن است، دست يابد.
در اين زمينه ضرب المثلى چينى است كه مىگويد: <هيچ كس از سازندگان بت، پرستش بت نمىكنند؛ زيرا مىدانند بتها از چه مادهاى ساخته شدهاند». ولى چقدر فاصله است بين بلاغت قرآن و ضربالمثل چينى.
قرآن اصل معنا را با فشردگى معجزهآسايى بيان داشته كه خود نشانه اين است كه قرآن وحى الهى است.
به اين گفته خداى متعال نيز توجه كنيد: <وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَما تَعْمَلُونَ؛ شما و آنچه را به عنوان بت مىسازيد خدا آفريده است». و هم اوست كه انسان را استعداد و توان كار عنايتكرد؛ همانگونه كه ماده ساخته شدن بتها را آفريد بنابراين، چگونه انسانى كه خود آفريده خداست، بايد آفريدهاى مانند خود را، كه بت است، بپرستد؟... چقدر زيبنده است كه انسان خداى آفريننده را بپرستد، نه بت ساخته دست بشر را!
پيروزى علمى قرآن
با دقت در آيات قرآنى ملاحظه خواهيد كرد كه اين آيات به بيان حوادث تاريخى صحيح پرداخته و علم، به واقعيت آنها اعتراف كرده است؛ مثلاً قرآن يادآور مىشود كه ابراهيم به آسمان نگريست: <فَنَظَرَ نَظْرَةً فِى النُّجُومِ * فَقالَ إِنِّى سَقِيمٌ؛ ابراهيم به ستارگان نگريست و در طالع آنها ديد كه به بيمارى مبتلا خواهد شد». از اين آيه استفاده مىشود كه قوم ابراهيم با علم نجوم (طالع شناسى) سر و كار داشتند و ابراهيم(ع) از همان جنبهاى كه آنها بدان معتقد بودند، عذرى تراشيد.
ويل دورانت در كتاب خود مىگويد: <بابليان، دانش اخترشناسى را براى اين نياموختند كه به وسيله رسم نقشه براى كاروانها و كشتىها تعيين مسير نمايند، بلكه بيشتر به اين لحاظ آن را آموختند كه آينده و سرنوشت مردم را تعيين كرده و از آن آگاهى يابند. به همين دليل بيشتر اخترشناسان بابل، طالع بين بودند و بدين ترتيب تلاشهايى كه براى دست يابى علم به آينده انسانها از طريق حركت ستارگان صورت مىگرفت، نوعى از تمايلات بابليان بود.»(14)
قرآن از آداب و رسوم قوم ابراهيم سخن به ميان آورده كه آنها براى خوراك خدايان خود قربانى انجام مىدادند: <فَراغَ إِلى آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَلا تَأْكُلُونَ». اين آيه شريفه ياد آور مىشود، هنگامى كه ابراهيم به پرستشگاهى كه خدايان قومش در آن قرار داشتند، رسيد و نزد آنها خوردنىهايى را يافت، از آنان خواست تا غذا بخورند.
ويل دورانت در تاريخ تمدن، مىگويد: <پادشاهان، احساس نيازشديدى به بخشش خدايان داشتند. از اين رو براى آنان پيكرهايى ساخته و براى آنها اثاثيه و طعام فراهم مىكردند... و بيشترين چيزى كه به عنوان قربانى انجام مىدادند، خوراك و شراب بود...»(15).
قرآن در باره ابراهيم مىفرمايد: او بتها را به جز بتِ بزرگ درهم شكست: <فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلّا كَبِيراً لَهُمْ». از اين آيه شريفه استفاده مىشود كه قوم ابراهيم خدايان زيادى داشتند و در كنار اين خدايان، معبود بزرگى قرار داشت كه ابراهيم(ع) آن را باقى گذاشت و از شكستن آن خود دارى كرد. ويل دورانت در كتاب تاريخ تمدن آورده كه <معبود بزرگ بابليان، مردوك به شمار مىآمد و در كنار اين معبود، خدايان زيادى وجود داشتند».
حقايقى كه تنها قرآن آنها را ياد آور شده و علم و دانش اخيراً بدانها اعتراف كرده، به عنوان يك پيروزى علمى براى قرآن به شمار مىآيند كه در دوران پيامبر اكرم(ص) و در محيط رسالت آن حضرت مشخص نبوده و تا دوران اخير، پرده از اسرار و نهان آنها برداشته نشده بود. اين كشف در زمانى رخ داده كه زيستشناسان با حفارىهايى كه در سرزمين بابل انجام دادند، به تخته سنگهايى برخوردند كه اعتقادات آن زمان مردم بابل با خط ميخى بر آنها نگاشته شده بود و با كشف رمزهاى آن، به محتواى آنها پى بردند.
1- دائرة المعارف بستانى، ماده <ابراهيم».
2- تاريخ طبرى، ج1، ص162.
3- معجم البلدان، <بابل».
4- ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج2، ص211 به بعد (متن عربى).
5- انبياء(21) آيات 51 - 56.
6- شعراء(26) آيات 75 - 82.
7- مريم(19) آيات 41 - 49.
8- توبه(9) آيه 114.
9- صافات(37) آيات 83 - 93.
10- انبياء(21) آيات 57 - 58.
11- ويل دورانت، قصة الحضاره، ج5، ص133.
12- انبياء(21) آيات 61 - 70.
13- صافات(37) آيات 94- 98.
14- صافات(37) آيات 94- 98.
15- تاريخ تمدن، ج2، ص211 به بعد (ترجمه عربى).
پيامبرى اسماعيل
خداوند پيامبرى حضرت اسماعيل(ع) را به صراحت بيان داشته و فرموده است: <وَاذكُرْ فِى الكِتابِ إِسْمعِيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الوَعْدِ وَكانَ رَسُولاً نَبِيّاً». دعوت حضرت اسماعيل(ع) ميان قبيلههاى عربى كه آن حضرت بين آنها مىزيسته، صورت گرفته است. زندگى و ولادت اسماعيل(ع) شاهد برخى از حوادث هيجانانگيز بوده كه در زير بدانها اشاره مىكنيم.
هجرت ابراهيم به مصر
ابراهيم(ع) مدتى در شهر حَرّان اقامت گزيد و در همان شهر با دختر عمهاش ساره ازدواج كرد، ولى از آنجايى كه مردم آن سامان به جز لوط و عدّهاى اندك، دعوت وى را اجابت نكردند، از مردم آنجا به ستوه آمد و تصميم گرفت از آن شهر هجرت كند. قرآن كريم به اين ماجرا اشاره مىكند: <فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَقالَ إِنِّى مُهاجِرٌ إِلى رَبِّى إِنَّهُ هُوَ العَزِيزُ الحَكِيمُ».
سبب اين هجرت، دشمنى زايد الوصفى بود كه ميان ابراهيم و ايمانآورندگان و ميان بتپرستانى كه از ايمان به خدا سر برتافتند، به وجود آمد. از اين رو ابراهيم(ع)از آنها بيزارى جسته و روگردان شد.
خداوند در قرآن كريمابراهيم(ع) را براى موضعى كه در قبال قوم خود اتخاذ كرد، مورد ستايش قرار داده و مؤمنان را به پيروى از او تشويق و ترغيب فرموده است:
قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِى إِبْراهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّا بُرَءاؤُا مِنْكُمْ وَمِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنا بِكُمْ وَبَدا بَيْنَنا وَبَيْنَكُمُ العَداوَةُ وَالبَغْضاءُ أَبَداً حَتّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ؛(1)
ابراهيم و كسانى كه بدو گرويدند، بهترين الگوهاى شمايند. آنگاه كه به قوم خود گفتند: ما از شما و از آنچه غير از خدا مىپرستيد، بيزارى مىجوييم. ما به شما اعتقاد نداريم و تا زمانى كه به خداى يگانه ايمان نياوريد، ميان ما و شما دشمنى و كينهتوزى وجود خواهد داشت.
ابراهيم(ع) همراه كسانى كه به وى ايمان آورده بودند، رهسپار شام گرديد. به سرزمين شام در آن زمان كنعان مىگفتند. وى مدت نه چندان زيادى در آنجا اقامت گزيد و پس ازآنكه سرزمين شام گرفتار قحطى شديدى شد و مردم آن سامان مورد تهديد گرسنگى قرار گرفتند، و عده زيادى از مردم آنجا براى كسب معاش و تهيه غذا و مراتع، شهر را ترك كردند، ابراهيم(ع) نيز آن شهر را به قصد مصر ترك گفت.
تولد حضرت اسماعيل(ع)
ابراهيم(ع) به همراه همسر و كنيز همسر خود، هاجر از مصر به فلسطين بازگشت. ابراهيم(ع) به داشتن فرزند بسيار علاقهمند بود و از خدا خواست فرزندى شايسته بدو عنايت كند: <رَبِّ هَبْ لِى مِنَ الصّالِحِينَ».
گويى ساره همسرابراهيم(ع) احساسات آن حضرت را درك كرد و بدو گفت: خداوند مرا ازداشتن فرزند محروم ساخته، به نظر من شما با هاجر كنيزكم ازدواج كن، شايد خداوند از او به تو فرزندى عطا كند. ساره زنى سالخورده و نازا بود كه به فرزنددار شدن او اميدى نبود. از اين رو ابراهيم(ع) با هاجر ازدواج كرد و اسماعيل از او متولد شد. تورات، در سفر پيدايش، اسماعيل را اين گونه وصف كرده است:
<و أمّا إسماعيل فقد سمعتُ قولَكَ فيه و هاء نذا أُباركَه و أَنميه و أَكثرهُ جدّاً جدّاً وَيلِدُ اِثْنَى عَشرَ رئيساً وأجعله أمةً عظيمةً؛(2)
گفتهات را در باره اسماعيل شنيدم و من اينك او را بركت داده و به رشد و كمال مىرسانم و نسلش را فزونى بخشيده و از او دوازده رئيس به وجود مىآيد و او را امتى بزرگ مىگردانم.
اين روايت مژدهاى است به امت حضرت محمد(ص)، زيرا آن حضرت و نيز اعراب حجاز، از نسل اسماعيلند و اين وعده، درنسل حضرت ابراهيم(ع) به دست حضرت محمد(ص) و امت آن حضرت، عملى شده است.
هجرت ابراهيم و اسماعيل به مكه
پس ازآنكه ابراهيم(ع)، از هاجر داراى فرزندى به نام اسماعيل شد، هاجر در اثر آن دچار غرور و مباهات شد و همين سبب حسرت و رشك در درون ساره گشت. از اين رو از ابراهيم(ع) خواست تا آنها را از وى دور كند، چه اينكه زندگى با هاجر براى او طاقت فرسا بود. ابراهيم(ع) براى فرمانى كه خدا اراده فرموده بود، خواسته ساره را اجابت كرد. خداوند به ابراهيم(ع) وحى كرد تا هاجر و اسماعيل را كه دوران شيرخوارگى را مىگذراند به مكه ببرد.
ابراهيم(ع) با رهنمون اراده الهى، كودك و مادر او هاجر را همراه خود برد و پس از طى مسافتى طولانى خداوند بدو فرمان داد تا در بيابانى دور از آبادى، همانجا كه بعدها در آن كعبه بنا مىگرديد، درنگ كنند.
ابراهيم(ع) هاجر و كودك او را در آن سرزمين بىآب و علف فرود آورد و سپس آنها را ترك گفت و بازگشت. هاجر در پى او راه افتاد و بدو گفت: به كجا مىروى؟ چرا ما را در اين بيابان وحشتزاى بىآب و علف رها مىسازى؟ وى چند بار اين مطلب را تكرار كرد تا شايد ابراهيم برگردد، ولى او به راه خود ادامه داد.در اين هنگام بود كه هاجر از او پرسيد: آيا خدا به تو چنين فرمان داده؟ ابراهيم(ع) گفت: آرى. هاجر اظهار داشت: حالا كه اين گونه است خداوند به ما توجه و عنايت خواهد داشت و سپس به مكانى كه ابراهيم، او و كودكش را در آنجا قرار داده بود، بازگشت.
ابراهيم(ع) در حالى كه در فراق و جدايى همسر و كودك خود سخت پريشان بود،به راه افتاد، ولى اراده خدا بر اراده او چيره گشته و تسليم پروردگار خويش شد و در حالى كه به نزد پروردگار خود تضرع و زارى مىكرد، بازگشت و با اين كلمات كه قرآن آنها را براى ما بيان كرده است، خداى خود را مىخواند:
رَبَّنا إِنِّى أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِى بِوادٍ غَيْرِ ذِى زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ المُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِى إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ * رَبَّنا إِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفِى وَما نُعْلِنُ وَما يَخْفى عَلىَ اللَّهِ مِنْ شَىءٍ فِى الأَرضِ وَلا فِى السَّماءِ؛(3)
پروردگارا، من برخى از اعضاى خانوادهام را در منطقهاى بىآب و علف نزديك خانه محترم تو سكونت دادم. پروردگارا، اين كار را انجام دادم تا نماز را بهپا دارند. دلهاى مردم را متوجه آنها گردان و بدانها نعمت عنايت كن، شايد سپاسگزار شوند. پروردگارا، تو از آشكار و نهان ما خبر دارى. هيچ چيز در آسمان و زمين بر خداوند نهان نيست.
مفهوم اين آيه اين است كه خدايا، برخى از فرزندان خود را در سرزمين مكه كه منطقهاى بى آب و علف بوده و در كنار خانهات كه آن را براى تو بنا خواهم كرد و خانهاى كه تعرّض و اهانت به آن را حرام خواهى ساخت، سكونت دادم، خداوندا، من آنها را در اين سرزمين سكنا دادم تا در كنار خانهات نماز را به پا دارند و وظايف عبادت و بندگى را تنها براى تو بهجا آورند، بارخدايا، دلهاى مردم را متوجه آنها نما و بر آنان نظر لطف و رحمت داشته باش، و در اين مكان دور دست آنها را ازانواع نعمتها بهرهمند گردان تا نعمتهايت را سپاس گويند. پروردگارا، تو بر نهان و آشكار ما آگاهى و از حزن و اندوهى كه در فراق زن و فرزندم دارم با خبرى، هيچ چيز بر تو پوشيده نيست، هر چند كوچك و بىمقدار و يا در زمين و آسمان باشد.
پيدايش زمزم
هاجر، فرمان خدا را گردن نهاد و صبر پيشه كرد و در مدت اقامت خود، از خوراك و آبى كه ابراهيم(ع) برايشان تهيه كرده بود، استفاده كرد تا آنها تمام شده و خود و فرزندش تشنه گرديدند، او به كودكش كه از تشنگى به خود مىپيچيد، نگريست و نتوانست آن منظره دردناك را تحمل كند.از اين رو سراسيمه بهپا خاست و سرگردان و متحيّر وشتابان به اين سو و آن سو، مىدويد به گونهاى كه در آستانه از هوش رفتن قرار گرفت.
هاجر از تپهاى بلند به نام <صفا» بالا رفت و از آنجا نظاره كرد شايد آبى بيابد، ولى چيزى نديد، از آنجا پايين آمد و چون انسانى خسته و مانده شتابان به حركت در آمد تا بر بلندى ديگرى به نام <مروه» بالا رفت و نگاهى كرد، باز چيزى نيافت، ديگر بار به <صفا» بازگشت و نگاهى انداخت و چيزى نيافت و اين عمل را هفت بارتكرار كرد و آخرين بار كه گذار او به <مروه» افتاد، صدايى شنيد، متوجه آن شد. ناگهان فرشتهاى را در محل زمزم ديد كه با بالهاى خود زمين را مىكاويد تا اينكه آب پديدار شد.(4) وقتى هاجر اين منظره هيجانانگيز را ديد، شادى و خوشحالى سراسر وجودش را فراگرفت و سپس از آن آب برگرفته و كودك خود را سيراب ساخت و خود نيز از آن نوشيد.
هنگامى كه آب جوشيد، پرندگان بدان سو به رفت و آمد پرداختند، گروهى از قبيلهجُرهُم كه از نزديكى آنجا مىگذشتند، وقتى رفت و آمد پرندگان را پيرامون آن منطقهديدند، از يكديگر سؤال كردند كه اين پرندگان اطراف آب به پرواز در مىآيند، آيا دراين منطقه آبى سراغ داريد؟ پاسخ دادند: خير. يكى از افراد خود را فرستادند تا براى ايشانكسب اطلاعى كند و او با مژدگانى وجود آب، به سرعت نزدشان بازگشت. آنها نزد هاجر آمده و گفتند: اگر ميل داريد ما در جوار شما بوده و ياورتان باشيم و آب از خود شماباشد. هاجر نيز آنان را پذيرا شد و در همسايگى وى اقامت گزيدند تا اينكه اسماعيل بهسن جوانى رسيد و زنى را ازقبيله جُرهُم به ازدواج خويش در آورد و عربى را از آنانآموخت.
ذبح اسماعيل
ابراهيم، فرزندش اسماعيل را در مكه رها كرد، ولى او را به فراموشى نسپرده و از او غافل نگشت، بلكه هر چند گاه به ديدار وى مىرفت. در يكى از ديدارها ابراهيم(ع) در خواب ديد كه خداوند به او فرمان مىدهد تا فرزندش اسماعيل را ذبح كند. البته خواب پيامبران حق بوده و به منزله وحى الهى است، به همين دليل ابراهيم(ع) تصميم به اجراى فرمان الهى گرفت و به بهانه اينكه اسماعيل، تنها پسر او بوده و خود به سن پيرى رسيده است، از تصميم خود برنگشت. اين ماجرا را قرآن برايمان چنين بازگو مىكند:
وَقال إِنِّى ذاهِبٌ إِلى رَبِّى سَيَهْدِينِ * رَبِّ هَبْ لِى مِنَ الصّالِحِينَ * فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ * فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْىَ قالَ يا بُنَىَّ إِنِّى أَرى فِى المَنامِ أَنِّى أَذبَحُكَ فَانْظُرْ ماذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصّابِرِينَ * فَلَمّا أَسْلَما وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ * وَنادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ * قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنّا كَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ * إِنَّ هذا لَهُوَ البَلاءُ المُبِينُ * وَفَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ * وَتَرَكْنا عَلَيْهِ فِى الآخِرِينَ * سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ * كَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ * إِنَّهُ مِنْ عِبادِنا المُؤْمِنِينَ * وَبَشَّرْناهُ بِإِسْحقَ نَبِيّاً مِنَ الصّالِحِينَ؛(5)
ابراهيم گفت: من به پيشگاه پروردگار خويش مىروم و او مرا هدايت خواهد كرد، پروردگارا، فرزندى شايسته به من عنايت فرما. ما او را به پسرى بردبار و شكيبا مژده داديم. آنگاه كه او به سن رشد رسيد و با پدر به كار و تلاش پرداخت، ابراهيم گفت: پسركم در خواب ديدم كه تو را ذبح مىكنم نظرت چيست؟ اسماعيل گفت: پدرم آنچه را بدان مأمور شدهاى انجام ده و انشاءاللَّه مرا از بردباران خواهى يافت. آنگاه كه تسليم امر خدا شد و او را به صورت خوابانيد. به او خطاب كرديم اى ابراهيم، مأموريت خوابت را عملى ساختى و اين گونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم. اين امتحانى آشكار بود و با ذبحى بزرگ او را فدا داديم و قدردانى و ثناى او را به آيندگان واگذارديم. سلام و درود بر ابراهيم، اين گونه نيكوكاران را پاداش عطا مىكنيم؛ زيرا او از بندگان مؤمن ما بود و وى را به اسحق، كه پيامبرى شايسته بود، مژده داديم.
خداوند در اين آيات در باره حضرت ابراهيم(ع) مىفرمايد: وقتى ابراهيم از سرزمين قوم خود هجرت كرد، از خداى خود فرزندى شايسته خواست و خداوند دعايش را مستجاب گرداند و وى را به پسرى بردبار به نام اسماعيل كه نخستين فرزند او بود مژده داد.
زمانى كه اسماعيل نشو و نما كرد و به سنّى كه قادر بر تلاش و فعاليت بود رسيد، ابراهيم(ع) در خواب ديد كه خداوند بدو فرمان مىدهد فرزندش اسماعيل را كه در آن زمان تنها فرزند او بود، ذبح كند. ابراهيم(ع) ماجرا را بر پسرش عرضه كرد تا ايمان او را بيازمايد و با آرامش دل بيشتر او را ذبح كند و اين قضيه بر او دشوار نيايد. اسماعيل(ع) پاسخ داد: پدرجان آنچه را خداوند به تو فرمان داده، عملى كن. انشاءالله مرا از بردبارانى كه راضى به قضاى خدايند، خواهى يافت.
چون اسماعيل تسليم قضاى الهى شده و آنان تصميم بر اجراى فرمان الهى گرفتند، ابراهيم(ع) فرزندش را به صورت خوابانيد كه از قفا او را ذبح نمايد، هنگام ذبح، صورت او را نبيند. كارد را بر گردنش كشيد امّا نبُريد، در اين هنگام خداوند او را مخاطب ساخت. اىابراهيم، از ذبح فرزندت خوددارى كن، زيرا هدف از آزمايش و امتحان تو، حاصل گرديد، ما اطاعت و اقدام به اجراى فرمان پروردگارت را در تو يافتيم و اين آزمايشى بزرگ و آشكار بود تا ما به واسطه آن ايمانت را بيازماييم و تو در اين آزمون پيروز گشتى. اينك اين قوچ را گرفته و به جاى فرزندت ذبح نما.
ذبيح كيست؟
قرآن به طور صريح بيان مىكند كه ذبيح اسماعيل(ع) بوده است، زيرا قرآن ماجراى ذبيح را نقل كرده و پس از آن خداوند، ابراهيم(ع) را به فرزند ديگرى به نام اسحاق مژده داده است: <وَبَشَّرْناهُ بِإِسْحقَ نَبِيّاً مِنَ الصّالِحِينَ». بنابراين مژده به تولد اسحاق بعد از ذكر سرگذشت ذبح، صراحت دارد كه اسحاق غير از فرزندى بوده كه ابراهيم به وسيله ذبحِ او مورد آزمايش قرار گرفته است.
يهوديان ادعا مىكنند كه ذبيح همان اسحاق است، سِفر پيدايش تورات به بيان سرگذشت ذبيح مىپردازد و در ابتدا هويّت او را آن گونه كه پروردگار به ابراهيم گفته است، عنوان مىكند: <اسحاق تنها فرزند خود كه وى را دوست دارى برگير و به سرزمين موريا ببر».(6)
ابن كثير با ردّ اين ادعا مىگويد: <كلمهاسحاق در اينجا اضافه است؛ ...زيرا او تنها فرزند ابراهيم و نخستين آنها نبود، بلكه او اسماعيل بود و يهود به جهت حسادت با اعراب، چنين گفتهاند، چرا كه اسماعيل پدر اعراب حجاز، از جمله رسول خدا(ص) است و اسحق پدر يعقوب است كه نام وى اسرائيل بوده و يهوديان به او منسوب هستند، به همين دليل آنها با اين سخن خواستهاند خود را صاحب مجد و شرف بدانند، از اين رو كلام خدا را تحريف نموده و بر آن افزودهاند.(7)
ابراهيم و همسر اسماعيل
روزى ابراهيم وارد مكه شد و به منزل اسماعيل رفت، ولى اسماعيل را نديد و تنها همسرش در خانه بود. آن زن نمىدانست كه اين مرد، پدر شوهر اوست. ابراهيم حال اسماعيل را از وى جويا شد، او گفت: اسماعيل براى شكار بيرون رفته است. سپس از وضعيت زندگى آنها پرسيد، همسر اسماعيل گفت: ما در تنگناى زندگى هستيم و وضعيت غير مناسب خود را به سمع ابراهيم رساند. پس از آن ابراهيم بدو گفت: آيا ميهمان مىپذيرى و خوراك و آشاميدنى در اختيار دارى؟ او پاسخ گفت: چيزى ندارم و كسى نزدم نيست.
وقتى ابراهيم ديد كه اين زن نسبت به آنچه خدا روزى آنها قرار داده و نيز از زندگى با همسرش ناخرسند است، او را زنى محترم نديد و آنگاه كه احساس كرد او در اثر بخل، از ميهمان خود پذيرايى نكرد، بدو گفت: وقتى همسرت آمد بدو سلام برسان و به او بگو: حتماً آستانه خانهاش را عوض كند.
ابراهيم بازگشت و اسماعيل به خانه آمد و گويى احساس كرد در غياب او حادثهاى رخ داده است. از همسرش پرسيد: آيا كسى نزدت آمده؟ گفت: آرى، پير مردى با اين خصوصيات نزدمان آمد و در باره تو از من پرسيد و من واقعيت امر را بدو گفتم. اسماعيل گفت: آيا به چيزى تو را سفارش كرد؟ گفت: آرى، به من دستور داد كه به تو سلام برسانم و از من خواست كه به تو بگويم آستانه خانهات را تغيير دهى. اسماعيل گفت: آن مرد پدرم بوده و به من دستور داده تا از تو جدا شوم. اينك به نزد خانوادهات برگرد. و بدين سان او را طلاق داد و زن ديگرى اختيار كرد.
ابراهيم مدتى از اسماعيل دور بود و سپس نزد او آمد، ولى او را به گونهسابق نديد. همسر جديدش در خانه بود، او از ابراهيم استقبال نموده و بدو خوشآمد گفت. ابراهيم از او پرسيد آيا ميهمان مىپذيرى؟ گفت: آرى، و او را به ميهمانى پذيرا شد و از او به خوبى پذيرايى كرد. ابراهيم از وضعيت زندگى آنها پرسيد، او در پاسخ گفت: ما وضعيت زندگى خوبى داريم و خدا را سپاس گفت. ابراهيم بدو فرمود: وقتى شوهرت آمد، سلام به او برسان و بگو: آستانه خانهاش را نگاهدارد، و سپس رهسپار گرديد.
اسماعيل شبانگاه به خانه بازگشت و همسرش او را در جريانِ آمدنِ پيرمردى در غياب او با خصوصياتى كه گفت، قرار داد و سفارش او را به اطلاع وى رساند. اسماعيل بدو گفت: آن مرد، پدرم بوده و به من دستور داده كه تو را نگاهدارم و از تو جدا نگردم. از اين رو اسماعيل در تمام مدت عمر با او بود و پسرانش همه از آن زن بودند.
بناى كعبه توسط ابراهيم و اسماعيل
ابراهيم(ع) مدت زيادى از فرزندش دور بود و سپس براى انجام كارى مهم نزد او آمد. خداوند به ابراهيم دستور بناى كعبه را در مكه داده بود تا نخستين خانهاى باشد كه براى پرستش خدا بنا مىگردد.
ابراهيم از حال پسرش اسماعيل جويا شد، او را نزديك زمزم ملاحظه كرد كه مشغول تراشيدن تير بود، به سمت او رفت و اسماعيل به استقبال پدر آمد. آن دو با يكديگر معانقه كردند و هر يك نسبت به ديگرى اظهار عشق و علاقه نموده و بسيار شادمان گشتند.
پس از آنكه ابراهيم از ديدار با فرزند شادمان گشته بود بدو اعلان كرد كه خداوند به او فرمان داده تا خانهاى براى پرستش مردم در اين مكان بنا نمايد و به محل آن، كه برفراز تپهاى بلند نزديك آنها قرار داشت، اشاره كرد. اسماعيل به پدر گفت: آنچه را خداوند به تو فرمان داده انجام بده و من در اين كار بزرگ و مهم تو را يارى خواهم كرد. بدين ترتيب ابراهيم(ع) مشغول بناى خانه شد و اسماعيل سنگ بنا را در دسترس او قرار مىداد. پس از آن ابراهيم به اسماعيل فرمود: سنگى مناسب برايم بياور تا آن را بر ركن قرار دهم تا براى مردم نشان و علامتى باشد... جبرئيل او را به حجرالاسود رهنمون شد و آن را برگرفت و در جايگاهش قرار داد. آن دو هرگاه مشغول بنا مىشدند خدا را مىخواندند: <رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ العَلِيمُ» و آنگاه كه بناى خانه بالا رفت و براى آن پيرمرد بالا بردن سنگها دشوار آمد، روى سنگى ايستاد كه همان مقام ابراهيم است(8) و چون قسمتى از ديوار به پايان مىرسيد در حالى كه روى آن سنگ قرار داشت، به سمت ديگر منتقل مىشد و هر زمان از بناى ديوارى فراغت مىيافت، سنگ را به ق
سمت ديگر منتقل مىساخت و به همين ترتيب بود تا ديوارهاى كعبه به پايان رسيد. اين سنگ از دير زمان تا دوران عمربنخطاب به ديوار كعبه متصل بود و او سنگ را اندكى از خانه كعبه فاصله داد تا نمازگزاران را به خود مشغول نسازد.
قرآن با اين آيات بينات به بناى كعبه اشاره مىكند:
وَإِذ جَعَلْنا البَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَأَمْناً وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلّىً وَعَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَإِسْمعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِىَ لِلطّائِفِينَ وَالعاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ * وَإِذ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُم بِاللَّهِ وَاليَوْمِ الآخِرِ قالَ وَمَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى عَذابِ النّارِ وَبِئْسَ المَصِيرُ * وَإِذ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ القَواعِدَ مِنَ البَيْتِ وَإِسْمعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ العَلِيمُ؛(9)
و آنگاه كه خانه كعبه را ملجأ و جايگاهى أمن براى مردم قرار داديم و مقام ابراهيم را محل پرستش و عبادت خود قرار دادند و از ابراهيم و اسماعيل پيمان گرفتيم كه خانهام را براى طواف كنندگان و معتكفان و اهل ركوع و سجود، از پليدىها پاكيزه گردانند و آنگاه كه ابراهيم گفت: پروردگارا، اين سرزمين را امنيت ببخش و به كسانى كه در اين سرزمين به خدا و روز جزا ايمان آوردهاند، نعمت ارزانى بدار. خداوند فرمود: و آنان را كه كفر ورزيدند، اندكى از نعمت بهرهمند گردانم و سپس آنان را به آتش دوزخ كه بدترين جايگاه است گرفتار سازم. و زمانى كه ابراهيم و اسماعيل ديوارهاى خانه كعبه را بالا مىبردند، عرضه داشتند: خدايا، اين خدمت را از ما بپذير، به راستى كه تو شنونده و دانايى.
خداوند در اين آيات، اين نعمت را به مسلمانان عرب يادآور مىشود و آن اينكه خانه كعبه را ملجأ و مرجع مردم قرار داد تا براى انجام عبادت، آهنگِ آن نمايند؛ همان گونه كه خداوند آن را براى هر فرد بيمناكى جايگاه أمن قرار داد. بنابراين كسى كه داخل حرم شود، هيچ كس حق آزار و اذيّت او را ندارد. اين موضوعى است كه از قديمالايام نسبت به حرم پذيرفته شده بوده و از قداستى برخوردار است كه كسى حقّ تعرض به آن را ندارد.
در باره <مَقامِ إِبْراهِيمَ» كه خداوند فرمان داد محل آن را جايگاه نماز انتخاب كنند، گفتهشده كه اين مقام، سنگى است كه ابراهيم(ع) هنگام بناى كعبه روى آن مىايستاده و نيز نقل شده كه مقام، عبارت از تمام حرمى است كه پيرامون كعبه قرار دارد و خداوند به سفارش خود به ابراهيم و اسماعيل اشاره مىكند كه بدانها فرمود: خانه كعبه را از پليدىهاى ظاهرى، مانند آلودگىها و پليدهاى معنوى، چون شرك و بتپرستى پاك گردانند تا براى طواف كنندگان پيرامون آن و معتكفان، يعنى كسانى كه براى عبادت، در آن اقامت مىگزينند و آنان كه براى خدا ركوع و سجود مىكنند، پاكيزه باشد.
چنانكه قرآن به دعاى ابراهيم(ع) اشاره دارد، آنجا كه از خداى خود خواست، سرزمينى را كه خانه كعبه در آن بنا خواهد شد، أمن قرار دهد و كسانى را كه در آن سرزمين به خدا و روز جزا ايمان آوردهاند، از ميوهها و نعمتهاى زمين بهرهمند سازد. خداوند دعاى او را مستجاب گرداند و او را آگاه ساخت كه خداوند هرگز در اين دنيا از دادن نعمت به كسانى كه كفر ورزيدند، بخل نمىورزد، ولى روز قيامت آنها را به آتش دوزخ كه بدترين جايگاه است كيفر مىدهد.
آرى خداوند دعاى ابراهيم(ع) را مستجاب گرداند و مكه را سرزمين أمن قرار داد و هر كس كه متعرض اين شهر شد، خداوند او را به هلاكت رساند، همچنان كه دعايش را مستجاب گرداند و نعمت را بر اهالى آن فزونى بخشيده و انواع ميوهها (نعمتها) از كليه نقاط جهان بدان شهر وارد مىشود.
خداوند در پايان، به بناى خانه كعبه و بالا بردن ديوارهاى آن توسط ابراهيم و اسماعيل اشاره مىكند كه آن دو با تضرّع و زارى از خدا خواستند كه اين كار بزرگ و مهمّ را از آنان بپذيرد.
1- ممتحنه (60) آيه 4.
2- سفر پيدايش، فصل 17، آيه 20.
3- ابراهيم(14) آيات 37 - 38.
4- گفته شده كه، اسماعيل با پاها و دستهايش به زمين مىكشيد تا اينكه آب از زير پاهايش جوشيد.
5- صافات(37) آيات 99 - 112.
6- سفر پيدايش، فصل 22، آيه 2. ذبيح كيست؟اظهر روايات اهل بيت، قول دوم، يعنى اسماعيل است چنان كه آيات 102 تا 111 سوره صافات همين نظريه را تأييد مىكند؛ چه اين كه در اين آيات، مأموريت ابراهيم و موضوع ذبح را بيان مىفرمايد و پس از آن به بيان بشارت خدا به ابراهيم راجع به پيدايش اسحاق مىپردازد و بديهى است كه اسحاق در آن تاريخ وجود نداشته و خدا از پديدآمدنش، به ابراهيم بشارت مىدهد لذا او نمىتواند ذبيح باشد.
دليل دوم آن كه، در آيه ديگر خدا ابراهيم(ع) را به ذريّه اسحاق بشارت مىدهد و از پديد آمدن حضرت يعقوب (فرزند اسحاق) سخن مىگويد، بنابراين چگونه تصور مىشود كه خدا از پديد آمدن اولاد و احفاد اسحاق به ابراهيم بشارت دهد و در عين حال او را مأمور به ذبح اسحاق كند؟
به علاوه در حديث صحيح از پيامبر(ص) روايت شده كه فرمود: <أنا ابن الذبيحين؛ من فرزند دو ذبيحم» و جاى ترديد نيست كه رسولاكرم(ص) از فرزندان اسماعيل است كه يكى از آن دو ذبيح تلقى مىشود و ذبيح دوم حضرت عبدالله والد ماجد پيامبر(ص) است.
گذشته از اين عبارات تورات بهترين دليل بر اين است كه ذبيح، اسماعيل است نه اسحاق، زيرا در عدد دوم از فصل 22 از سفر تكوين تورات، بيان مىكند كه خدا ابراهيم را مأمور فرمود تا پسر يگانهاش را قربان كند. همچنين در شمارههاى 16 و 17 از همان سفر، از قول فرشته در مقام خطاب به ابراهيم مىگويد: خداوند مىفرمايد: به ذات خود سوگند مىخورم چون اين كار را نمودى و يگانه پسرت را از من دريغ نداشتى، تورا بركت خواهم داد و ذريّه تو را مانند ستارههاى آسمان و شنهاى كنار دريا فزونى خواهم بخشيد.
با توجه به اين بيان تورات، به خوبى روشن است كه ذبيح، اسماعيل است و دست تحريفگران تورات، كلمه اسحاق را به جاى كلمه اسماعيل در تورات وارد كرده است. زيرا اين سند مسلّم است كه اسحاق هيچگاه يگانه نبوده و او به تصديق تورات چندين سال پس از اسماعيل متولد شده و اسماعيل تا پايانِ عمرِ ابراهيم، حيات داشته است.
بنابر آنچه ذكر شد جاى ترديد نيست كه ذبيح، اسماعيل است، ولى چون يهود از قديم با فرزندان اسماعيل كينه و عناد و دشمنى و حسد داشتهاند، كوشيدهاند تا هرگونه افتخارى را از ايشان سلب كنند، و به خود نسبت دهند و چون داستان ذبح و تسليم جان در پيشگاه خدا برتر از هر افتخارى است، لذا يهود خواستهاند آن را به اسحاق، جدّ خودشان نسبت دهند. تورات، سفر تكوين، شماره 25 از فصل 17 <ج».
7- ابن كثير، بدايه و نهايه، ج1، ص159.
8- ابن اثير، ج1، ص46.
9- بقره(2) آيات 125 - 127.
در دورانی که فرقه های جعلی ومنحرف از جمله صوفی-بهائی-وهابیت-یهود و... با استفاده از ابزار های تبلیغاتی و بودجه های کلان که توسط بنگاه های انگلیسی و دشمن صهیونیستی تامین می شود از طریق جنگ نرم(Soft War) و اخیرا ولد نامشروع صهیونیسم و ایالات متحده یعنی داعش که از طریق جنگ سخت(War Hard) به نام اسلام تیشه بر ریشه اسلام میزنند و در این راه از هیچ تلاشی(از توزیع کتاب های دروغین و ضرب وشتم،کشتار بی رحمانه شیعیان و هجوم به شیعه در ماهواره و فضای مجازی به خصوص اینترنت) فروگذار نیستند. ما نیز با استعانت از امام زمانمان برآنیم به نوبه خود با روشنگری در این زمینه راه آسمانی تشیع را که در کوچه پس کوچه ها ی غربت،غریب است را در "دیار عاشقان"بر روی حق طلبان بگشایم.