قيام امام حسين(ع) و هلاكت نفس؟!!

مناظره استاد و شاگرد

 اشاره:
يكي از آيات قرآن، آيه 195 سوره بقره است كه به «آيه هلاكت» معروف مي‌باشد، و آن اين است:
«وَ اَنْفقُوا فِي سَبِيل اللّهِ وَ لاتُلْقُوا بِاَيْدِيكُمْ اِلَي التَّهْلُكَهِ وَ اَحْسِنُوا اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُحْسنينَ: «و در راه خدا انفاق كنيد، و با دست خود، خود را به هلاكت نيفكنيد و نيكوكار باشيد، كه خداوند نيكوكاران را دوست دارد». اكنون به مناظره زير در رابطه با آيه‌ي فوق كه بين شاگرد و استادش رخ داده توجّه كنيد:
شاگرد: در فرازي از اين آيه آمده كه «با دست خود، خود را به هلاكت نيفكنيد»، مطابق اين آيه قيامهائي كه خطر جاني دارد، و يا نهي از منكري كه موجب ضرر و زيان گردد، نبايد به آن اقدام كرد، زيرا ضرر و زيان، يك نوع هلاكت است، و انسان نبايد با دست خود، خود را به هلاكت افكند، در اينجا اين پرسش نيز مطرح مي‌شود، كه قيام امام حسين ـ عليه السّلام ـ و جنگ نابرابر او و كشته شدن او و يارانش، چگونه با اين آيه سازگار است؟
استاد: اين آيه با توجّه به آغاز آن، مربوط به انفاق مالي در راه خدا، در مسير جهاد است، و منظور اين است كه با انفاق نكردن، و يا با زياده‌روي در انفاق، خود را به هلاكت نيفكنيد و در انفاق افراط و تفريط نكنيد. از اين‌رو در تفسير «الدُّرُ الْمَنْثور» در ذيل اين آيه از «اَسْلَم‌بن ابي عِمران» نقل شده كه گفت: «ما در قُسْطَنْطَنِيَّه (اسلامبول فعلي واقع در تركيّه) بوديم، عقبه‌بن عامر با مردم مصر حضور داشتند، و فضاله‌بن عبيد با مردم شام در آنجا بودند، لشگر عظيمي از روم (براي جنگ با مسلمين) به ميدان آمدند، ما بي‌درنگ صفهاي خود را براي مقابله با آنها منظّم كرديم، در اين ميان مردي از مسلمانان به قلب لشگر روم زد، تا اين‌كه وارد لشگر روم شد، عدّه‌اي از مسلمين فرياد زدند: «اين مرد با دست خود، خود را به هلاكت افكند». ابوايّوب انصاري صحابي (معروف) رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ برخاست و گفت: «اي مردم! شما اين آيه‌ي وَ لا تُلْقُوا بِاَيْدِيْكُمْ اِلَي التُّهْلُكَهِ را پيش خود معني نامناسب مي‌كنيد، اين آيه در مورد ما «گروه انصار» نازل شده است، آنجا كه وقتي خداوند دينش را پيروز كرد، و حاميان دين بسيار شدند، بعضي از ما در پنهاني، بي‌آنكه در حضور رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ باشد، به همديگر گفتيم: اموال ما به هدر رفت و خداوند متعال اسلام را عزيز و پيروز نمود، و حاميان اسلام، بسيار شدند، پس اگر اموال خود را حفظ و اصلاح مي‌كرديم، اموالمان به هدر نمي‌رفت، در اين هنگام خداوند در ردّ گفتار (بيهوده سرّي) ما آيه‌ي فوق را نازل كرد، بنابراين منظور از هلاكت، نگهداري اموال و اصلاح آن براي خود و ترك انفاق مال در جهت جهاد است».[1]
شاگرد: چه مانعي دارد كه اصل آيه در مورد انفاق باشد ولي از جمله وَلا تُلْقُوا بِاَيدِيكُمْ اِلَي التَّهْلُكَهِ: (و با دست خود، خود را به هلاكت نيفكنيد.)، يك قاعده كلّي در اسلام، فهميده شود، كه در همه جا اين قاعده رعايت گردد؟!
استاد: مانعي ندارد، ولي در اين صورت، اين قاعده را بايد اين‌گونه تحرير كرد كه: «در مواردي كه هلاكت به حساب مي‌آيد، خود را با دست خود به هلاكت نيفكنيد»، مانند موارد بيجا، و در مواردي كه اعمال انتحاري و خود را به خطر افكندن فوائد مهمتري نداشته باشد. ولي هرگاه براساس قانون «اَهَمّ و مهم»، در جائي كه تحصيل آثار و فوائد اقدام به كارهاي خطرناك، لازم باشد، قطعاً تن دادن به خطر براي بدست آوردن آن آثار مهم، نه تنها اشكال ندارد، بلكه در بعضي از موارد واجب و ضروري است، و اصولاً در بسياري از احكام اسلام مانند جهاد، نهي از منكر و دفاع، اقدام به كارهاي خطرناك است، ولي نظر به اين‌كه خطر، وسيله و پلي براي سعادت فراوان است، چنين اقدامي مطلوب خواهد بود.
به عبارت روشن‌تر: معني «هلاكت»، خطري است كه موجب بدبختي و سقوط گردد، ولي اگر اقدام به كار خطرناكي ( مانند جهاد) كه موجب سعادت يك جامعه است، خود سعادت است نه بدبختي و سقوط. در مورد قيام مقدّس امام حسين ـ عليه السّلام ـ و يارانش، نيز همين مطلب جاري است، كه آنها اقدام به خطري كردند كه در پرتو اين اقدام، نتايج بسيار درخشان در همان عصر و در اعصار ديگر تا قيامت، پديد آمد و پديد مي‌آيد، چنين اقدامي وسيله سعادت است نه بدبختي، پس با دست خود به هلاكت افكندن نخواهد بود.
في‌المثل: اگر كسي به خطري اقدام كند كه در كنار آن، چند نفر كشته مي‌شوند و هزاران دينار خسارت مالي رخ مي‌دهد، ولي در عوض هزاران نفر از انحراف و مرگ تدريجي آزاد مي‌شوند و دهها هزار دينار به دست مي‌آيد، آيا چنين اقدامي، افكندن خود به هلاكت است؟ و اگر كشاورزي يك خروار برنج را با آن همه قيمت گران، به زمين مي‌پاشد و كشت مي‌كند، ولي در برابر آن هفتاد برابر، محصول برمي‌دارد، آيا مي‌توانيم به او اعتراض كنيم كه چرا برنجهاي خود را به بيابان مي‌ريزي؟ بر همين اساس است كه قرآن مي‌فرمايد: «وَلَوْلا دَفْعَ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الاَرْضِ ؛ و اگر خداوند بعضي از مردم را به وسيله‌ي بعضي ديگر، دفع نكند، زمين را فساد، فرا مي‌گيرد»، (بقره ـ 251).
شاگرد: از توضيحات قانع كننده شما سپاسگزارم.[2]
[1] . تفسير الميزان، ج2، ص 74.
[2] . يكصدو يك مناظره، محّمد محّمدي اشتهاردي، ص 419.

ائمه اطهار(ع) دوازده جانشين پيامبر(‌ص)

مناظره دانشجوي شيعه با استاد دانشگاه اردن

 
دانشجو: يكي از اساتيد دانشگاه شريعت اردن، به نام دكتر خالد نوفل براي تدريس به آن دانشگاه مي‌آمد من از دانشجويان او بودم و به مذهب تشيّع اعتقاد داشتم، و در كلاس درس او شركت مي‌نمودم، او در فرصت‌هاي مناسبي بر اثر تعصّبي كه در مذهب خود (تسنّن) داشت، نسبت‌هاي ناروايي به تشيّع مي‌داد، روزي در مورد جانشينان رسول اكرم‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ كه «دوازده نفر» هستند با او به بحث و گفتگو نشستم، بشنويد و قضاوت كنيد:
استاد: اصلاً ما در كتاب‌هاي حديث،‌چنين حديثي نداريم كه پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ فرموده باشد، خلفاي من، دوازده نفر هستند! و چنين حديثي از ساخته‌هاي تو است.
دانشجو: اتّفاقاً در كتاب‌هاي اصيل اهل تسنّن در موارد متعدّد با تعبيرات گوناگون، چنين حديثي ذكر شده است به عنوان نمونه:
در چندين كتاب حديث نقل شده پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ فرمود:
«اَلْخُلَفاءُ بَعْدِي اِثْنا عَشَرَ بِعَدَدِ نُقَباء بَنِي اِسْرائِيلَ وَ كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ»:
«خلفاي بعد از من دوازده نفرند، به تعداد نُقَباء بني‌اسرائيل و همه آن‌ها از قبيله قريش مي‌باشند»[1] بنابراين براساس مدارك و كتاب‌هاي مورد اعتماد شما، اين حديث آمده است.
استاد: به فرض اين كه اين حديث مورد قبول باشد، به نظر شما (شيعيان) اين دوازده نفر، چه كساني هستند؟!
دانشجو: طبق ده‌ها، بلكه صدها روايتي كه به ما رسيده، نام آن‌ها عبارت است از:
1ـ اميرمؤمنان علي‌بن‌ابيطالب ‌ـ‌عليه السّلام‌ـ
3ـ حسن بن علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ
2ـ حسين ‌بن‌ علي‌ـ‌عليه‌ السلام‌‌-
4ـ علي‌بن‌الحسين «زين العابدين»‌ـ‌عليه السّلام‌ـ
5ـ محمّد‌بن‌علي «الباقر»‌ـ‌عليه السّلام‌ـ
6ـ جعفر‌بن‌محمّد «الصّادق» ـ‌عليه السّلام‌ـ
7ـ موسي بن جعفر «الكاظم» ـ‌عليه السّلام‌ـ
8ـ عليّ‌بن موسي «الرّضا» ـ‌عليه السّلام‌ـ
9ـ محمّد بن علي «الجواد» ـ‌عليه السّلام‌ـ
10ـ عليّ بن محمّد «الهادي» ـ‌عليه السّلام‌ـ
11ـ حسن بن علي «العسكري»ـ‌عليه السّلام‌ـ
12ـ حجّه بن الحسن ،‌امام زمان حضرت مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ
شما تصديق كرديد، كه رسول خدا‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ فرموده است:
«خلفاي من دوازده نفر از قريش هستند»، شما از من پرسيديد كه اين دوازده نفر كيانند، و من نام دوازده امام از علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ تا حضرت مهدي‌(عج) را براي شما برشمردم، اينك من از شما مي‌پرسم، به نظر شما اين دوازده نفر كيانند؟
استاد: از اين دوازده نفر مي‌توان چهار خليفه اصلي (ابوبكر، عمر، عثمان و علي) را نام برد، سپس حسن‌ـ‌عليه السّلام‌ـ و معاويه و ابن‌زبير و عمر‌بن‌عبدالعزيز (كه 8 نفر مي‌شوند) و ممكن است مهدي عبّاسي (سوّمين خليفه عبّاسي) را نيز بر اين‌ها افزود.
و شايد بتوان طاهر عبّاسي را نيز افزود، به طور خلاصه از نظر ما اين دوازده نفر، مشخّص نيستند و سخن علماي ما در اين‌باره، پراكنده و سردرگم و گوناگون است. دانشجو: پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ در «حديث ثِقْلَيْن» كه مورد قبول همه مسلمانان است فرمود: «اِنّي تَرَكْتُ فِيكُمُ الْثِقْلَينِ: كِتابَ اللهُ وَ عِتْرَتِي، اَهْلَ بَيْتي...»: «من‌ ميان شما دو چيز گرانقدر را مي‌گذارم‌، كه عبارتند از: 1ـ كتاب خدا (قرآن) ،‌2ـ عترت من كه اهل بيت من مي‌باشند، كه اگر به اين دو تمسّك نمودي، هرگز گمراه نخواهيد شد».
روشن است كه عمر و ابوبكر و عثمان و افرادي مانند ابن‌زبير، و عمر‌بن‌عبدالعزيز و مهدي عباسي،‌از عترت و اهل بيت رسول خدا‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ نبودند، بنابراين چرا در مورد دوازده خليفه پيامبر‌ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ سردرگم باشيم، با اين كه بر اساس حديث ثِقْلين آن‌ها از عترت پيامبرند، و با عقيده شيعه در مورد دوازده امام (از حضرت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ تا امام مهدي ـ عليه السّلام ـ) تطبيق خواهد كرد.
استاد: به من فرصت بده تا در اين مورد، بيش‌تر تحقيق كنم، فعلاً پاسخي كه قانع كننده باشد به نظرم نمي‌آيد.
دانشجو:بسيارخوب،اميدوارم‌ با تحقيقات خود، مشخّص كنيد كه اين دوازده نفر خليفه رسول خدا تا روز قيامت كيانند؟
ولي پس از مدّتي استاد با دانشجو ملاقات كرد، و از تحقيقات خود براساس عقيده اهل تسنّن، موضوع مشخّص را نيافته بود![2]
[1] . صحيح مسلم، كتاب الاماره، ج 4، ص 482 (ط دارالشّعب) ـ‌‌مسند احمد، ج 5، ص 86‌‌- 89 ـ90 و 92ـ مستدرك صحيحين، ج 4،‌ص 501ـ مجمع هيثمي،‌ج 5، ص 190 و ...
[2] . يكصدو يك مناظره، محمد محمدي اشتهاردي. ص 276.

مقام امام علي(ع) و مسأله وحي

مناظره سخنران شيعي با مستمع معترض

 
مسجد پر از جمعيّت بود، يكي از روحانيّون دانشمند در شأن امام علي ـ عليه السّلام ـ سخن مي‌گفت: در اين راستا، اين روايت را نقل كرد: روزي رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله ـ آب خواست، در آن وقت علي ـ عليه السّلام ـ و فاطمه ـ سلام الله عليها‌‌ ـ و حسن و حسين ـ عليهما السّلام ـ در محضرش بودند، آب آوردند، پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ ظرف آب را نخست به حسن ـ عليه السّلام ـ سپس به حسين ـ عليه السّلام ـ و بعد به فاطمه ـ سلام الله عليها‌‌ ـ داد، هر كدام كه از آن آب آشاميدند، پيامبر‌ ـ صلي اللّه عليه و آله ـ به او فرمود: «هَنِيئاً مَرِيئاً لَك ... ؛ گوارا باد و نوش حانت باد، اي ...». ولي وقتي كه ظرف آب را به علي ـ عليه السّلام ـ داد، و او از آن آب نوشيد، پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ به او فرمود: «هَنِيئاً مَرِيئاً لَكَ يا وَليِّي وَ حُجَّتِي عَلي خَلْقِي ؛ گوارا و نوش جانت باد اي وليّ و حجّت من بر مخلوقاتم». آنگاه به سجده رفت و سجده خدا را بجا آورد. فاطمه ـ سلام الله عليها‌‌ ـ از رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله ـ پرسيد: راز سجده شما چه بود؟ پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ فرمود: « هنگامي كه هر كدام از شما آب نوشيديد، و من گفتم: «گوارا باد و نوش جانت باد ...» با گوشم شنيدم كه فرشتگان و جبرئيل نيز با من هم‌صدا شده و همين سخن را گفتند، ولي هنگامي كه علي ـ عليه السّلام ـ آب آشاميد و به او گفتم: هَنيِئاً مَرِيئاً لَكَ ...، صداي ذات پاك خدا را شنيدم كه همين سخن را فرمود، از اين‌رو خدا را به عنوان شكر در برابر اين نعمتهايش، سجده كردم.[1]
شنونده: «مگر خدا صدا دارد كه پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ آن را بشنود؟
سخنران: خداوند صدا را در فضا يا در مكاني ايجاد مي‌كند، و پيامبرش آن صدا را مي‌شنود. به عبارت روشن‌تر؛ راه ارتباط پيامبران با خدا به سه راه انحصار دارد:
1. القاء به قلب، كه در مورد بسياري از انبياء، چگونگي وحي، همين گونه بوده است.
2. از طريق جبرئيل كه واسطه وحي است، چنان‌كه اين مطلب، در آيه 97 سوره بقره آمده است.
3. از پشت پرده حجاب، با ايجاد صدا، چنان‌كه خداوند در كوه طور با موسي ـ عليه السّلام ـ سخن گفت: «وَ كَلَّمَ اللّهُ مُوسي تَكْلِيماً ؛ «و خدا او با موسي ـ عليه السّلام ـ سخن گفت»، (نساء‌ ـ 164). و مطابق آيه 11 و 12 سوره طه، حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ صداي خدا را درون آتش شنيده آنجا كه مي‌خوانيم: «فَلَمّا اَتاها نُودِيَ يا مُوسي ـ اِنِّي اَنَا رَبُّكَ ... ؛ «هنگامي كه (موسي) نزد آتش آمد، ندا داده شد كه اي موسي! ـ من پروردگار توام». به اين سه نوع وحي، در آيه 51 سوره شوري، تصريح شده است، بنابراين خداوند صدا را در فضا و يا در مكاني ايجاد مي‌كند، و پيامبرش آن را مي‌شنود، و اين يكي از انواع وحي است.
شنونده: پوزش مي‌طلبم، من خيال مي‌كردم كه تنها يك گونه وحي داريم، و آن توسّط جبرئيل صورت مي‌گيرد، ولي با توضيح شما مطلب را دريافتم، و ضمناً فهميدم كه امام علي ـ عليه السّلام ـ در چه پايه‌اي از مقام در پيشگاه خدا است، كه خداوند هم‌صدا با پيامبرش به او فرمودند: «هَنِيئاً مَرِيئاً لَكَ ... ؛ «گوارا باد و نوش جانت باد»، ولي يك سؤال ديگر از شما دارم و آن اين‌كه: آيا غير از آيات قرآن، مطلب ديگري بر پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله ـ وحي مي‌شد؟!
سخنران: آري، پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ غير از قرآن، در مورد احكام و ... سخنان بسيار داشت، همه آنها براساس وحي بود، و هرگز او چيزي از اسلام، را پيش خود نمي‌گفت، بلكه براساس وحي الهي، معارف و احكام اسلام را بيان مي‌كرد، چنان‌كه در آيه 2 و 3 سوره نجم مي‌خوانيم: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي ـ اِنْ‌ْ هُوَ اِلا ّوَحْيُ يُوحي ؛ «و هرگز پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ از روي هواي نفس، سخن نمي‌گويد ـ آن‌چه آورده چيزي جز وحي نيست كه به او وحي شده است».[2]
[1] . اقتباس از مشارق الانوار، مطابق نقل بحار، ج76، ص 57.
[2] . يكصد و يك مناظره، احمد صمدي اشتهاردي، ص 310.


چرا نام علي (ع) در قرآن نيامده؟!

مناظره عالم سني و شيعي

 
عالم سني: اگر علي ـ عليه السّلام ـ خليفه بلافصل پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است لازم بود اين مطلب و نام علي ـ عليه السّلام ـ در قرآن مجيد بيان و ذكر گردد، تا مسلمانان در اين مورد دچار اختلاف نشوند.
عالم شيعي: اولاً، مسأله خلافت علي ـ عليه السّلام ـ، توسط پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آن قدر تكرار و تأكيد شده بود كه اين مسأله امري عادي شده بود و لذا نيازي به حكم الهي در قرآن نيست.
ثانياً، بايد توجه داشت كه مسأله ولادت و خلافت علي ـ عليه السّلام ـ معيار شناخته شده مؤمنان واقعي از ديگران بوده است.
ثالثاً، اشكال بر اين كه چرا نام علي ـ عليه السّلام ـ در قرآن نيامده وارد نيست، زيرا نام هيچ كدام از خلفاء و اصحاب پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در قرآن ذكر نشده، جز نام «زيد بن حارثه» كه به مناسبت ازدواج پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ با «زينب» همسر سابق زيد، سخن از او به ميان آمده است.[1]
عالم سني: همان گونه كه نام زيد در قرآن به مناسبت يك حكم فرعي ذكر شده، لازم بود نام علي ـ عليه السّلام ـ نيز به مناسبت بين يك حكم اصلي و مهم (يعني امامت و خلافت پس از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ) ذكر شود.
عالم شيعي: اگر نام علي ـ عليه السّلام ـ ذكر مي‌شد، نظر به اين كه دشمنان آن حضرت بسيار و تعداد قرآنها در آن عصر، بسيار اندك بود، ‌قطعاً قرآن را تحريف كرده ونام او را از قرآن، حذف مي‌كردند. پس بهتر بود كه مقام رهبري آن حضرت با اوصاف ذكر گردد! چنان كه شيوه قرآن، پرداختن به كليات است ولي مصاديق آنها توسط پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مشخص مي‌گردد.
عالم سني: ده‌ها بلكه صدها آيه در قرآن، در وصف علي ـ عليه السّلام ـ وارد شده است: مانند: آيه ولايت (مائده، 55)، آيه اطاعت (نساء، 59)، آيه مباهله (آل عمران، 161)، آيه تطهير (احزاب، 33)، آيه بلاغ در غدير خم (مائده، 67)، آيه إكمال (مائده، 3) و...[2] كه هر كدام از اين آيات، با توجه به شأن نزول و احاديثي كه از طرق شيعه وسني از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل شده در راستاي امامت و خلافت بلافصل امام علي ـ عليه السّلام ـ نازل شده‌اند؛ با توجه به اين كه قرآن مي‌فرمايد: «وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»؛[3] آن چه را كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ براي شما آورد و به شما امر كرد، آن را دريافت كنيد و انجام دهيد و آن چه را كه از آن نهي كرده، در انجام آن باز ايستيد، و آن را انجام ندهيد.
و مطابق حديث ثِقْلين، كه همه مسلمانان آن را قبول دارند پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «دو چيز گرانقدر در ميان شما مي‌گذارم: 1. قرآن؛ 2. عترت و اهل بيت خود را.
و مطابق روايات متعدد شما، فرمود: دو چيز را باقي مي‌گذارم: 1. قرآن؛ 2. سنّتم را.
بنابراين بايد به سنت يعني گفتار پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ گوش فرادهيم و آن را بپذيريم، اينك مي‌گوييم، آيات مذكور، بر اساس سنت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در شأن علي ـ عليه السّلام ـ نازل شده‌اند، بنابراين قرآن مجيد، امام علي ـ عليه السّلام ـ را امام و جانشين بلافصل پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ معرفي كرده است، گر چه طبق مصالحي‌، نام آن حضرت در قرآن نيامده است.
مانند اين كه در تمام قرآن، تنها در چهار مورد، نام پيامبر (محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ) و يك بار نام احمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ آمده، ولي صدها بار، با وصف از آن حضرت ياد شده است.
و مانند اين كه از صد و بيست و چهار هزار پيامبر، فقط نام چند تن از آنان در قرآن ذكر شده است.
حاكم سني: اكنون اگر بنا باشد، از يكي از پنج مذهب (حنفي، حنبلي، مالكي، شافعي و جعفري) پيروي كنيم، پيروي از كداميك بهتر است؟
عالم شيعي: اگر بخواهيم منصفانه قضاوت كنيم،بايد بگوييم مذهب جعفري صحيح‌ترين مذاهب است و به پيروي سزاوارتر. زيرا تنها مذهبي كه از مكتب امام صادق ـ عليه السّلام ـ و اهلبيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‌باشد، تشيع است و آن حضرت چون از خاندان رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، آگاهتر است به احكامي كه پدرش رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ آورده است.
مع ذلك، بد نيست كه بدانيد پيروي از مذهب تشيع از نظر برخي علماي اهل تسنن جايز دانسته شده است. شيخ «محمود شلتوت» استاد اكبر دانشگاه الازهر مصر در فتواي تاريخي خود مي‌نويسد:
«اِنّ مذهبَ الجعفريّه المعروف بِمذهبِ الشَيعَهِ الأماميَّهَ الأثني عَشَرِيّه، مَذهبٌ يَجوزُ التَّعبُّدُ بهِ شرعاً، كسائرِ مذاهبِ أهلِ السُّنَّهِ، فينبَغي للمُسلمينَ أن يَعْرِفوا ذلكَ، و اَن يَتَخَلَّصُوا مِنَ العَصَبِيَّهِ بِغَير الحقَ لمذاهبٍ مُعَيّنَهٍ فما كانَ دينَ الله و ما كانَتْ شريعَتَهُ بتابعهٍ لمذهبٍ، او مقصُورهٍ علي مذهبٍ، فالكلُّ مُجْتَهِدونَ مَقبولُونَ عِنداللهِ تعالي يجوزُ لِمَن اَهْلاً لِلنَّظَرِ و الإجتهاد تقليدُهم و العَمَل بِما يُقَرِّرُونهُ في فِقْهِهِم و لا فَرْقَ في ذلكَ بينَ العِباداتِ و العباداتِ و المُعامِلات.[4]
همانا مذهب جعفري، معروف به مذهب شيعه دوازده امامي، مذهبي است كه تعبّد (اعتقاد و پيروي) به آن، مانند ساير مذاهب اهل تسنن، شرعاً جايز است. بنابراين بر مسلمانان سزاوار است كه به اين مطلب آگاه شوند، و از تعصّب بيجا به مذاهب مخصوصي، پرهيز كنند، و تعصب در پيروي از مذهب خاصي نداشته باشند. همه (علماي بزرگ اين مذاهب) مجتهدند، و فتواي آنها در پيشگاه خداوند قبول است، و افرادي كه مجتهد نيستند، مي‌توانند از آنها تقليد نمايند، و به احكام آنها كه در فقه خود، مقرر نموده‌اند، عمل كنند، و در اين راستا، فرقي بين عبادات و معاملات نيست. دانشمندان و اساتيد بزرگي از اهل تسنن مانند: «محمّد فخّام»، استاد سابق دانشگاه سابق الازهر، «عبدالرحمن النّجاري»، مدير مساجد قاهره، «عبدالفتاح عبدالمقصود» استاد ونويسنده زبردست مصري و... فتواي مذكور شيخ محمود شلتوت را تأييد كرده‌اند.
محمد فَخّام مي‌نويسد: خداوند شيخ شلتوت را رحمت كند، كه به اين مطلب بسيار بلند و پراهميت توجه كرد، و آن فتواي جاودانه و قهرمانانه و صريح خود را داد كه: عمل به مذهب شيعه دوازده امامي، نظر به اين كه يك مذهب فقهي اسلامي است و بر اساس قرآن و سنت و دليل استوار پي‌ريزي شده است جايز است.
عبدالرحمن النّجاري مي‌نويسد: ما هم اكنون بر اساس فتواي شيخ شلتوت، فتوا مي‌دهيم بي‌آن كه فتواي خود را به مذاهب چهارگانه اهل تسنن، منحصر سازيم، شيخ شلتوت، امام و مجتهد است و رأي او هماهنگ با عين حقيقت مي‌باشد.
عبدالفتاح عبدالمقصود مي‌نويسد: مذهب شيعه دوازده امامي، شايستگي آن را دارد كه در رديف مذاهب اهل تسنن، پيروي گردد، و بر اهل تسنن هيچ گونه ايراد و انتقادي نيست كه از مذهبي پيروي نمايد كه در ساير مذاهب برتري دارد؛ وقتي دريافتيم كه منبع اصلي آن مذهب (شيعه) حضرت امام علي ـ عليه السّلام ـ باشد، همان كسي كه بعد از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ از همگان به دين اسلام، آگاه‌تر بود.[5]
[1] . « فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها »؛ احزاب، 37.
[2] . براي اطلاع از اين آيات به كتاب دلائل الصدق، ج 2، ص 73 تا 321 مراجعه كنيد كه 282 آيه در آن كتاب، در اين راستا، ذكر شده است.
[3] . حشر، 7.
[4] . مجله رساله الاسلام، ارگان رسمي «دار التّقريب بين المذاهب الاسلاميه بالقاهره»، شماره 3، ص 227، سال 1379 هـ .ق.
[5] . في سبيل الوحده الاسلاميه، سيد مرتضي الرضوي، ص 52، 54، 55.


ولادت امام علي (ع) در كعبه

مناظره دانشمند سني با شيعه

 
اشاره:
يكي از افتخارات و امتيازات بي‌نظير زندگي امام علي‌(ع) آن است كه آن حضرت در درون مقدّسترين مكان يعني كعبه، متولّد شد، و اين موضوع از نظر تاريخي و روايات شيعه و سنّي، قطعي است و علاّمه اميني در كتاب ارزشمند الغدير جلد ششم، اين موضوع را از شانزده كتاب اصيل‌ اهل تسنّن نقل مي‌كند، اين موضوع يك سند پايه و زنده‌اي است كه بيانگر امتياز ذاتي امام علي (ع) بر ديگران است، و مي‌تواند راهگشاي صافي براي منحرفان به سوي رهبري حق او باشد. حاكم در مستدرك خود (ج3، ص483) ادّعا كرده كه اين حديث، متواتر است (يعني به قدري زياد نقل شده كه علم به صحّت آن پيدا مي‌شود) اينك به مناظره زير كه بين دو نفر از علماي سنّي و شيعه، رخ داده توجّه كنيد:
دانشمند سنّي: در تاريخ آمده «حكيم بن حزام» نيز در كعبه متولّد شده است.
دانشمند شيعي: چنين چيزي در تاريخ، ثابت نشده است، علماي برجسته‌اي مانند ابن صباغ مالكي[1] و كُنجي شافعي[2] و شبلنجي[3] و محمّد بن ابي طلحه شافعي[4] مي‌گويند: لَمْ يُولَدُ فِي الْكَعْبَهِ اَحَدَ قَبْلَهُ: «هيچكس قبل از علي (ع) در كعبه متولّد نشده است» (با توجه به اينكه حكيم بن حزام، در سن و سال، بزرگتر از علي (ع) بود)، و اين پارازيت نيز از نيرنگهاي دشمنان پركينه علي (ع) است كه خواسته‌اند ولادت آن حضرت در كعبه را، با دروغ‌سازي خود، كمرنگ كنند.
دانشمند سنّي: ولادت در كعبه، چه افتخاري براي مولود آن دارد؟
دانشمند شيعي: يك وقت است بانوئي به طور اتّفاقي در جاي مقدّسي، زايمان مي‌كند، البتّه چنين رخدادي، مايه افتخار نخواهد بود، ولي اگر دست غيبي در ميان باشد، و عنايت و كرامت خاصّ خداوند، شامل شخصي شود و به خاطر همان عنايت، او را در مقدّسترين مكان مثل كعبه به دنيا آورد، اين نشانگر عظمت مقام و طهارت فوق‌العاده آن نوزاد خواهد بود، تولّد علي (ع) در درون كعبه، براساس همان كرامت و عنايت خاصّ خداوند به حضرت علي(ع) و طهارت فوق‌العاده آن حضرت بوده است، چنانكه معجزه شكافتن ديوار كعبه و ورود فاطمه مادر علي (ع) به درون كعبه با آن كيفيّت، دليل بر آن كرامت است.[5]
دانشمند سنّي: درآن هنگام كه حضرت علي (ع) به دنيا آمد، حدود ده سال قبل از بعثت بود، و در داخل كعبه و اطراف آن، پر از بت بود، بنابراين كعبه در آن هنگام امتياز معنوي نداشت و به صورت بتكده درآمده بود، و حضرت علي (ع) در يك بتكده‌اي متولد شده، پس امتيازي براي او نخواهد بود.
دانشمند شيعي: كعبه نخستين پرستشگاهي است كه در سراسر زمين ساخته شده است(آل عمران ـ 96).حضرت آدم (ع) آن را بنا كرد، و «حجرالاسود» آن از بهشت آمده است، و پس از آنكه در ماجراي طوفان نوح (ع) ويران شد، حضرت ابراهيم (ع) قهرمان توحيد، آن را باز‌سازي كرد، كعبه در طول تاريخ، مطاف پيامبران مرسل و اولياي خدا و فرشتگان مقرّب الهي بوده است، حال اگر چنين مكان مقدّسي، در برهه‌اي از زمان، در سلطه بت‌پرستان قرار گرفت، و آنجا را بتخانه كردند، از شكوه معنوي آن كاسته نخواهد شد، فِي الْمَثل اگر كسي شيشه پر از شراب را به مسجد ببرد، آيا از عظمت مسجد، كاسته مي‌شود، قطعاً جواب، منفي است. اگر كسي در حال جنابت به مسجد برود، و يا شيشه شراب را به مسجد ببرد، توهين كرده و كار حرامي انجام داده است و مورد خشم خداوند قرار مي‌گيرد، ولي لطف خدا و فرمان او به اينكه فاطمه بنت اسد (س) هنگام زايمان وارد كعبه شود، بيانگر آن است كه علي (ع) و مادرش در سطح طهارت فوق‌العاده هستند، و پليدي نفاس و جنابت از آنها دور است، نه تنها گناهي نكرده‌اند، بلكه مهمان خدا شده‌اند، و ميزبانشان كه خدا است، آنها را دعوت به خانه‌اش نموده است، بنابراين، همين موضوع مايه كرامت و افتخار بزرگي براي امام علي (ع) است. از اين‌رو در همان قرنهاي اوّل اسلام، شاعران در خصوص اين كرامت، شعرها سرودند، و موضوع را به عنوان يك امر فوق‌العاده عجيب تلقّي كردند. عبدالباقي عمري در اين باره خطاب به امام علي (ع) مي‌گويد:
اَنْتَ الْعَلِيُّ الَّذِي فَوْقَ الْعُلَي رُفعا بِبَطْنِ مَكَّهَ وَسْطِ الْبَيْتِ اِذْ وُضِعا
«تو همان علي هستي كه بر فراز ارجمند‌ترين فرازها بالا رفتي، و در بطن مكّه در درون كعبه، قدم به دنيا نهادي»[6]. و شاعر فارسي گوي گويد: در كعبه شد تولّد و زمحراب شد شهيد نازم به حسن مطلع و حسن ختام او
دانشمند سنّي، در حالي كه فرومانده بود، مناظره را تمام شده اعلام كرد.[7]
[1] . الفصول المهمّمه، ص14.
[2] . كفايه الطّالب، ص361.
[3] . نورالابصار، ص76.
[4] . مطالب السّؤال، ص11.
[5] . دلائل الصّدق، ج2،ص 508 و 509 .
[6] . دلائل الصّدق، ج2، ص 509 ـ 510 .
[7] . يكصد و يك مناظره، محمد محمدي اشتهاردي، ص 359.

امامت ـ حديث <اصحابي كَالنُّجوم>

مناظره استاد شيعي و استاد سني

 
استاد شيعي: ما معتقديم، امامت و خلافت و جانشيني از پيامبر اكرم ـ صلي اللّه عليه و آله ـ زعامت و رياست عظيم دنيا و دين است، چرا كه جانشين پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ قائم‌مقام و نماينده او در تحكيم و گسترش احكام، و حفظ شريعت، و از بين برنده هر‌گونه فتنه و فساد، و بر‌پا دارنده حدود الهي و ... است، و هر كسي براي چنين مقام عظيمي صلاحيّت ندارد، جز آن فردي كه در ارزشهاي والاي اسلامي مانند: تقوا، جهاد، علم، هجرت، زهد، سابقه‌نيك، سياست و كياست، عدالت، شجاعت، سعه‌صدر و بلند‌نظري،اخلاق‌نيك و ... از همگان برتري داشته باشد، و چنين فردي به گواهي تاريخ و روايات شيعه و سنّي، كسي جز علي‌‌ بن‌ ابيطالب ـ عليه السّلام ـ نخواهد بود.
استاد سنّي: پيامبر اكرم ـ صلي اللّه عليه و آله ـ فرموده است: «اَصْحابِي كَالنُّجُومِ بِاَيِّهِمْ اِقْتَدَيْتُمْ اهْتَديْتُمْ؛ اصحاب من همانند ستارگانند، از هر كدام از آنها پيروي كرديد، راه هدايت را يافته‌ايدو هدايت شده‌ايد»[1]. بنابراين بعد از پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ از هر كدام از صحابه آن حضرت پيروي كنيم، به ساحل نجات رسيده‌ايم.
استاد شيعي: صرف‌نظر از سند اين حديث، به چند دليل قاطع، اين حديث، ساختگي و بي‌اعتبار است، و پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ چنين سخني نفرموده است.
استاد سنّي به چه دليل:
استاد شيعي: وجوه بي‌اساسيِ اين حديث دروغين، بسيار است، مانند:
1. مسافران شب، در مسير راه، وقتي كه جادّه اصلي را گم كردند، ميليونها ستاره در آسمان است، اگر هر كدام از آن ستاره‌ها را به دلخواه خود تعيين كنند، هرگز به راه هدايت، قرار نمي‌گيرند، بلكه ستاره‌هاي نشان دهنده جادّه اصلي، ستاره‌هاي مشخّص و شناخته‌ شده‌اي است، كه مسافران مي‌توانند، در پرتو نور و جهت‌گيري آنها، به جادّه اصلي، راه يابند.
2. حديث مذكور، با دهها حديث ديگر تضاد دارد، مانند حديث ثِقْلَيْن، حديث خلفاء من دوازده نفر از قريش هستند، حديث «عَلَيْكُمْ بِالاَئمّه مِنْ اَهْلِ بَيْتِي؛ «بر شما باد به امامان از اهلبيت من» و حديث:« اَهْلُ بَيْتِي كَالنُّجُومِ؛ «اهل بيت من مانند ستارگانند» و حديث سفينه «مَثَلُ اَهْلِبَيْتِي كَسَفِينَهِ نُوحٍ ...» و حديث: «اَلنُّجُومُ اَمانٌ لاَهْلِ الاَرْض ِمِنَ الْغَرْقِ وَ اَهْلُ بَيْتِي لاُمَّتِي اَمان مِنَ الاِخْتِلافِ ...؛ «ستارگان مايه حفظ اهل زمين از غرق شدن هستند، و اهل بيت من، براي امّت من، مايه حفظ از اختلاف هستند.»[2] و احاديث ديگر.
با توجّه به اين‌كه: حديث مورد بحث را طايفه‌ي خاصّي از مسلمين، نقل كرده‌اند، ولي احاديث مخالف آن را، همه گروه‌هاي مسلمين، نقل نموده‌اند.
3. حوادثي كه بعد از رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله ـ در مورد اختلاف و كشمكش اصحاب پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ با يكديگر رخ داد، با حديث مذكور، سازگار نيست، زيرا بعضي از اصحاب، مرتد شدند[3] و بعضي از آنها به بعضي ديگر طعن زدند و اشكال گرفتند، مانند كشمكش اكثر صحابه يا عثمان، در حدّي كه او را كشتند. و نيز سازگار نيست با لعن بعضي از صحابه بعضي ديگر را، چنان‌كه معاويه فرمان سبّ و لعن حضرت علي ـ عليه السّلام ـ را صادر كرد. و نيز سازگار نيست با جنگيدن اصحاب با يكديگر، مانند جنگيدن طلحه و زبير با علي ـ عليه السّلام ـ در جنگ جمل، و جنگيدن معاويه و ... در جنگ صفّين با علي ـ عليه السّلام ـ . و نيز سازگار نيست با ارتكاب گناه كبيره‌ي بعضي از اصحاب، و جاري شدن حدّ بر آنها به خاطر شرابخواري، زنا، دزدي و ... (چنان‌كه در مورد وليد بن عقبه و مغيره بن شعبه و ... اجرا شد).
به عنوان مثال: معاويه و علي ـ عليه السّلام ـ هر دو از اصحاب پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ بودند، و هر دو با هم مي‌جنگيدند و همديگر را لعن مي‌كردند، چگونه ممكن است طبق حديث فوق، از هر كدام از آنها، پيروي كنيم، نجات يافته‌ايم؟!، آيا براستي اقتدا كننده به «بُسربن اَرْطاه» كه يكي از اصحاب پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ بود و هزاران نفر از مسلمانان را كشت، موجب هدايت است؟ آيا اقتدا كردن به منافقان كه تعدادشان بسيار بوده موجب هدايت است؟ آيا اقتدا به مروان‌بن حكم كه طلحه را كشت، موجب هدايت است؟ آيا اقتداي به حَكَم (پدر مروان) كه از اصحاب بود و پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ را مسخره مي‌كرد، موجب هدايت است؟ و ... بنابراين پيروي از معناي حديث ساختگي فوق (اَصْحابِي كَانُّجُومِ ...)، با توجّه به آن‌چه كه در خارج رخ داده، خنده‌آور است؟
استاد سنّي: منظور از «اَصْحابِي؛ اصحاب من» آن اصحابي هستند كه در حقيقت از اصحاب پيامبرـ صلي اللّه عليه و آله ـ بودند، نه اصحاب دروغين او.
استاد شيعي: چنين اصحاب، مانند سلمان، ابوذر، مقداد و عمارياسر هستند، نه افراد ديگر، ولي شما به جاي اين افراد، افراد ديگر برمي‌شمريد، در نتيجه باز، بين ما و شما رفع اختلاف نخواهد شد، پس چه بهتر كه برويم به سراغ آن احاديثي كه بي‌اشكال، و روشن خواهند بود، مانند حديث ثِقْلَيْن، حديث سفينه و رواياتي كه به امامت امام علي ـ عليه السّلام ـ تصريح نموده‌اند. بر همين اساس در روايات آمده: هنگامي كه سلمان به مدائن روانه شد، دو نفر به نام اشعث و جُرير، با سلمان ملاقات كرده و ترديد داشتند كه آيا او سلمان است، ولي بزودي سلمان خود را معرّفي كرد و گفت: «من همان سلمان، صحابي رسول خدا هستم». امّا بلافاصله فرمود: ولي بدانيد«اِنَّما صاحِبُهُ مَنْ دَخَلَ مَعَهُ الْجَنَّهَ؛ صحابي رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله ـ كسي است كه با او وارد بهشت گردد»[4]. به عبارت روشنتر، صحابي كسي است كه تا پايان زندگي برطبق دستوارت پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ رفتار نمايد و هرگز تغيير روش ندهد، و از مرز دستورهاي الهي خارج نگردد. روي اين اساس، حديث مورد بحث، مفاد صحيحي دارد، و با يافتن چنين صحابي، مي‌توان راه هدايت را پيدا كرد، ولي از شما مي‌پرسم چند نفر از اصحاب پيامبرـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ بودند كه بعد از رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله ـ عوض نشدند و ثابت و استوار ماندند؟، كار به جائي رسيد كه طبق روايات ما، همه مرتد و عوض شدند، جز سه يا چهار نفر كه عبارتند از : سلمان، ابوذر، مقداد و عمّارياسر كه از مسلّمات تاريخ اسلام است.[5]
[1] .صحيح مسلم ، كتاب فضائل الصّحابه، مسند احمد، ج4، ص 398.
[2] . مستدرك حاكم، ج3، ص 149.
[3] . مانندآنها كه ابوبكر به جنگشان رفت، و به عنوان «اهل ردّه» شناخته شدند.
[4] . فتاوي صحابي كبير، ص 677.
[5] . يكصد و يك مناظره، محمد محمدي اشتهاردي، ص 363.

خاتميّت پيامبر اسلام(ص)

مناظره شخص سلمان با يك بهائي

 
اشاره:
از امور قطعي و از ضروريّات اسلام، مسأله خاتميّت پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ است، كه بعد از او پيامبري نخواهد آمد و شريعت او تا روز قيامت ادامه دارد، آيات متعدّدي از قرآن، به اين مطلب دلالت مي‌كند، مانند: آيه 40 سوره احزاب، و آيه يك سوره فرقان، و آيه 41 و 42 سوره فصّلت، و آيه 19 سوره انعام و 28 سوره سبأ و ... . و روايات بي‌شمار از پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ و امامان ـ عليهم السّلام ـ بر اين مطلب صراحت و دلالت دارند، ولي در عين حال در هر عصري بعد از پيامبر اسلام، دستهاي مرموزي به كار افتاد تا با پيغمبرسازي، بتوانند، خاتميّت پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ را مخدوش سازند، تا مذاهب ساختگي قادياني‌گري، بابي‌گري و بهائي‌گري و ... را در جامعه جااندازي كنند، اكنون به مناظره زير كه بين يك مسلمان و يك بهائي رخ داده توجّه كنيد:
مسلمان: شما كه در كتابها و بيانيّه‌هاي خود، اسلام و قرآن را قبول داريد، با اين تفاوت كه مي‌گوئيد اسلام نسخ شده و آئين ديگري به جاي آن آمده است، از شما مي‌پرسم كه آيات متعدّدي در قرآن وجود دارد كه آئين اسلام يك آئين جهاني و جاوداني است و تا روز قيامت، ادامه دارد و با مطرح كردن مسأله «خاتميّت»، هر‌گونه دين جديد را تا قيامت باطل اعلام نموده است.
بهائي: مثلاً كدام آيه قرآن تصريح مي‌كند كه پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ آخرين پيامبر است؟
مسلمان: در آيه 40 سوره احزاب مي‌خوانيم: «ما كانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَلكِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبيّينَ وَ كانَ اللّهُ بِكُلِّ شَيْيءٍ عَلِيماً ؛ «محمّد ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ پدر هيچ يك از مردان شما نيست، بلكه پيامبر خدا و ختم كننده پيامبران است و خدا بر همه چيز دانا است». جمله «خَاتَمَ النَّبيّين»، با كمال صراحت و به روشني مي‌گويد: پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ آخرين پيامبر است. زيرا واژه «خاتم» هر‌گونه كه خوانده شده به معني ختم و پايان است، بنابراين طبق صريح اين آيه، پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ آخرين پيامبر و ختم كننده آنها است، و بعد از او پيامبر، و دين و شريعتي نيامده نخواهد آمد.
بهائي: خاتم به معني انگشتر كه زينت انگشت است نيز آمده است، بنابراين منظور از آيه مذكور اين است كه پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ زينت پيامبران است.
مسلمان: معني رائج و حقيقي واژه خاتم، همان ختم كننده بودن است، و اصلاً ديده نشده كه لفظ خاتم را بر انساني اطلاق كنند و از آن معني زينت را اراده نمايند، وانگهي ما به لغتنامه‌ها مراجعه مي‌كنيم، مي‌بينيم، معني اصلي خاتم همان ختم كننده مي‌باشد، استعمال لفظ در غير معني لُغوي و رائج آن نياز به قرينه و نشانه‌اي دارد، ما در اينجا هيچ گونه نشانه و دليلي نمي‌بينيم كه از معني حقيقي خاتم، دست برداريم، و معني مجازي آن را بگيريم.
در اينجا به ژگفتار بعضي از لغت شناسان در مورد واژه «خاتم» توجّه كنيد:
فيروزآبادي در كتاب «قاموس اللُّغه» مي‌گويد: «ختم، به معني مهر كردن است، و «ختَمَ‌الشَّيءْ»، يعني به آخر آن چيز رسيد.»
جوهري در لغت‌نامه «صحاح» گويد: «ختم به معني رسيدن به آخر است و «خاتمه الشّيء» به معني آمريكا÷روشن‌فكر آن چيز است».
ابومنظور در لغتنامه «لسان العرب» مي‌گويد: «ختام القوم» يعني اخرين فرد قوم، و «خاتم النّبيّين» به معني آخرين پيامبر است.»
راغب در مفردات مي‌گويد: «خاتم النّبيين» يعني، پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ با آمدن خود، رشته نبوت را به آخر رساند و قطع كرد و نبوت را پايان رسانيد.[1]
نتيجه اين‌كه: اراده معني زينت از كلمه خاتم، برخلاف ظاهر و برخلاف معني لغوي است و نياز به دليل دارد، و در اينجا هيچ‌گونه دليلي بر اين مطلب نيست.
بهائي: واژه «خاتَم» به معني مهر آخر نامه است كه به عنوان تصديق نمودن آن نامه به كار مي‌رود، بنابراين منظور از «خاتم‌النّبيّين» اين است كه پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ تصديق كننده پيامبران گذشته بوده است.
مسلمان: از پاسخ به سؤال قبل، روشن شدكه معني اصلي و رائج خاتم، همان پايان و آخر كار است، و شنيده نشده كه هنگام اطلاق لفظ خاتم، معني تصديق فهميده شود، مگر اين‌كه دليل و نشانه‌اي باشد تا ما از معني اصلي و رائج آن، دست برداريم، و چنين نشانه و دليلي در اينجا وجود ندارد، اتّفاقاً از اين سخن فهميده مي‌شود كه خاتم (به معني مهر) يعني پايان كار، زيرا مهر آخر نامه، نشانه پايان‌نامه است.
بهائي: آيه مي‌گويد: پيامبر اسلام «خاتم‌‌النّبيّين» (خاتم پيامبران) است، نمي‌گويد كه آن حضرت «خاتم المرسلين» (خاتم مرسلين) مي‌باشد، بنابراين، آمدن رسول، بعد از پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ نفي شده است.!!
مسلمان: گرچه در قرآن بين «رسول»، و «نبيّ» فرق است، مثلاً خداوند در قرآن، اسماعيل ـ عليه السّلام ـ را هم رسول خوانده و هم نبيّ (مريم ـ 54) و نيز موسي ـ عليه السّلام ـ را هم رسول خوانده و هم نبيّ (مريم ـ51)، ولي اين مطلب هيچ‌گونه شبهه‌اي در مورد «خاتم‌النّبيّين» ايجاد نمي‌كند، زيرا «نبي» يعني پيامبري كه از جانب خدا به او وحي مي‌شود، خواه او مأمور ابلاغ آن به مردم باشد يا مأمور ابلاغ نباشد، ولي «رسول» آن است كه داراي شريعت و كتاب آسماني باشد، بنابراين هر رسولي، نبيّ است، ولي هر نبيّ، رسول نيست، نتيجه اين‌كه اگر گفته شود، پيامبر اسلام خاتم انبياء است، يعني بعد از او پيامبري نخواهد آمد، و با فرض اين‌كه هر رسولي پيامبر است، پس رسول نيز نخواهد آمد. به عنوان مثال بين نبي و رسول، مانند بين انسان و انسان دانشمند (به اصطلاح اهل منطق، عموم و خصوص مطلق) است، هرگاه گفتم: امروز انساني به خانه ما نيامد، يعني انسان دانشمند نيز نيامد، و در مسأله مورد بحث اگر گفته شد پيامبري بعد از رسول خدا ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ نمي‌آيد، يعني رسول نيز نخواهد آمد.
بهائي: بين نبيّ و رسول، «تباين» است، هر جا نبيّ باشد، رسول نيست و هر جا رسول باشد نبيّ نيست، پس اشكال من وارد است.
مسلمان: چنين فرقي بين واژه «رسول و نبيّ»، برخلاف گفتار دانشمندان و آيات و روايات است، و از يك مغالطه مرموز سرچشمه مي‌گيرد، زيرا در خود آيه مورد بحث مي‌خوانيم: «وَلكِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَم‌َ النَّبِيَّينَ ؛ محمّد ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ هم رسول خدا و هم خاتم پيامبران است». و هم‌چنين در مورد موسي ـ عليه السّلام ـ مي‌خوانيم: «وَكان رَسولاً نَبِيّاً : «موسي ـ عليه السّلام ـ هم رسول بود و هم پيامبر»، (نساء ـ171). حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ نيز در آيه 171 نساء، به عنوان «رسول» معرّفي شده و در آيه 30 مريم به عنوان «نبيّ» معرّفي گرديده است، اگر بين اين دو واژه (نبيّ و رسول) تضّاد و تبايني بود، پيامبراني مثل محمّد ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ و موسي و عيسي ـ عليهما السّلام ـ داراي دو صفت متضاد نمي‌شدند. به علاوه در روايات بسياري كه در اين راستا، به ما رسيده، پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله و سلّم ـ به عنوان «خاتَمُ‌الْمُرسَلِين» و «لَيْسَ بَعْدِيَ رَسُولٌ» و «خاتَمِ رُسُلِه» و مانند آن تعبير شده است.
بهائي: جمله «خاتم‌النّبيّين» ممكن است به معني خاتم پيامبران خاصّي باشد، چنين تعبيري شامل همه پيامبران نخواهد شد.
پاسخ: چنين ايرادي از همه ايرادها، خنده‌آورتر است، زيرا هر كسي كه مختصري با ادبيّات عرب آشنائي داشته باشد مي‌داند كه هرگاه الف و لام بر سر كلمه جمع، آمد مفيد عموم است، مگر اين‌كه دليلي بر الف و لام عهد وجود داشته باشد، و تا چنين دليلي نيست، روشن است كه منظور عموم پيامبران خواهد شد.[2]
[1] . لغتنامه‌هاي مذكور، واژه «ختم».
[2] . يكصدويك مناظره، محمّد محمّدي اشتهاردي، ص408.

دلالت حديث غدير بر ولايت علي (ع)

مناظره دانشمند شيعه با يكي از علماي مخالف

 
دانشمند سني: شيعيان معمولاً از حديث غدير دم مي‌زنند در حالي كه اين حديث بر فرض صحت دلالتي بر نصبت مولانا علي (كرّم اللهُ وجهه) به مقام خلافت و امامت ندارد.
مؤلف: آيا حاضري در مورد اين حديث به مناظره بنشينيم.
دانشمند سني: به به! چه خوب پس ابتدا شما حديث غدير را بيان كنيد تا استفاده كنيم.
مؤلف: حديث غدير از متواترات است كه 110 نفر صحابي و 84 نفر تابعي و بسياري از علماء و محدثين در قرون بعدي إلي زماننا هذا آن را نقل كرده‌اند كه مجمل شأن صدور آن اين است:
پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ به مردم براي خروج به سوي حجّ در سال دهم هجري اذن داده و حداقل 90 هزار نفر با او حركت كردند، پس از به جا آوردن مناسبك حج و در حال بازگشت از مكه و مدينه به غدير (دَرّه) خُم رسيدند و آن روز پنج شنبه هشتم ذي الحجّه بود كه جبرئيل امين از ناحيه‌ خداوند بر آن حضرت نازل و آيه شريفه: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»[1] را قرائت نمود.
پس حضرت رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ امر به بازگشت جلو رفتگان و رسيدن و نگاه داشتن عقب ماندگان نمود، تا اين كه همه بار افكندند و نداي نماز ظهر داده شد و نماز جماعت خوانده شد.
سپس در مقام خطابه ميان قوم بر جهاز شتران بپا خواست و پس از حمد و ثنا بر خداوند سبحان و گرفتن اقرار از حاضرين به توحيد و نبوت و معاد و وصيّت ثقلين (كتاب و عترت) و بيان اين كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ از مؤمنين به خودشان اولي است دست امام علي بن ابيطالب را گرفت و بالا برد، تا آن جا كه روايت شده سفيدي زير بغل حضرت مي‌درخشيد و همه قوم او را شناختند.
سپس فرمود: «مَن كنتُ مولاه فعليُّ مَولاهُ» و اين مطلب را سه مرتبه تكرار فرمود.
سپس براي محببين او دعا و براي دشمنانش نفرين نمود و فرمود كه حاضرين و شاهدين، غائبين را از اين ماجرا آگاه نمايندو هنوز متفرق نشده بودند كه جبرئيل امين نازل شد و شريفه:
«اليومَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً»؛[2] را تلاوت فرمود. سپس حضرت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود:
«اللهُ اكبرُ عَلي اِكمالِ الدّينِ وَ اِتمامِ النّعمهِ و رِضَي الرَّبُ بِرِسالتي وَ الوِلايَهُ لَعَليٍّ مِن بَعْدي».
سپس مردم تهنيت گويان هر يك آمدند، در حالي كه در پيشاپيش آنان ابوبكر وعمر بودند، با حضرت مصافحه كردند و چنين تهنيت گفتند.
«بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يَا ابْن ابيطالبٍ. اَصْبَحتَ مولايَ وَ مَولي كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَهٍ»؛ خلافت مبارك باد. مبارك باد بر تو اي فرزند ابيطالب. از اين پس مولاي من و مولاي هر زن و مردي هستي.
دانشمند سني در حالي كه لبخندي مصنوعي مي‌زد گفت: آفرين، ليكن اين تازه آغاز بحث است.
مؤلف: اشكال خود را بيان نما تا پيرامون آن سخن بگويم.
دانشمند سني: شما كلمه «مولي» را چه چيزي معنا كرديد؟
مؤلف: به معناي أولي به تصرف در شئون مؤمنين و سرپرست و حاكم.
دانشمند سني: معلوم مي‌شود كه معاني لغات را نمي‌دانيد. بهتر است ابتدا به كتاب‌هاي لغت رجوع كنيد تا معناي «مولي» برايتان روشن شود. آن گاه براي ادامه بحث تشريف بياوريد.
مؤلف: معاني «مولا» را بيان فرماييد تا استفاده كنيم.
دانشمند سني: احسنت، اكنون از راه صواب در آمدي.
بدان كه مولي از كلماتي است كه مشترك است بين معاني فراوان. شما چه گونه از بين اين همه معاني مولي را به «سرپرست» ترجمه مي‌كنيد؟!
مؤلف: معاني «مولي» را بيان فرماييد.
دانشمند سني: مولي به معناي: ربّ، عمو، إبن، إبن الاخت، مُعتِق، عبد، مالك، منعم ٌعليه، شريك، حليف، صاحب (همراه)، جار (همسايه) نريل (ميهمان) و قريب و... آمده است كه من تمام آن معاني را در خاطر ندارم.
مؤلف: قرائن حاليه (مقاميه) حاكي از آن است كه اگر بپذيريم كلمه «مولي» مشترك است بين معاني بسياري كه بعضي از بزرگان شما گفته‌اند، باز در اين مقام و شأن نزول حديث، جز در معناي «اُولي به تصرف» را نتوان مراد داشت، زيرا: اگر «مولي» را به معناي «رب» (خدا) بگيريم مستلزم كفر است زيرا علي ـ عليه السلام ـ خدا نبود.
و اگر آن را به معناي «عمو»، و «ابن» و «إبن الاخت»، و «مُعْتق» (آزاد كننده غلام) و «عبد» و «مالك»، و «منعمُ عليه» و «شريك» و «حليف» بگيريم بي‌ترديد كذب است زيرا حضرت علي ـ عليه السلام ـ هيچ يك از اوصاف فوق را نداشت. يعني امام علي ـ عليه السلام ـ عمو، پسر، پسر خواهر، آزاده كننده غلام، مالك و... رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نبود.
معناي صاحب (همراه)، و جار (همسايه) و نزيل (ميهمان) و قريب گرفتن از كلمه مولي نيز صحيح نيست، به خاطر سخافت و سبكي خصوصاً در آن اجتماع عظيم و در بين راه و گرما گرم روز و آن وضعيت سخت و مشكل؛ آيا خنده‌دار نيست كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مرادش اين باشد كه هركس من ميهمان، همسايه، و نزديك اويم، علي ـ عليه السلام ـ ، همسايه و ميهمان و نزديك اوست؟!!
و اگر بخواهيم «مولي» را به معناي مُنعِم بگيريم ملازمه‌اي وجود ندارد بين اين كه هر كسي كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بر او انعام كرد، علي ـ عليه السلام ـ نيز بر او انعام نمايد.
اما مولي به معناي ناصر و محِبّ (دوستدار) نيز در اين روايت بي‌معناست چه كلام رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ را خبري بدانيم يا انشايي (امري) چرا كه اين سخن كه «هر كس من دوستدار اويم از اين پس علي دوستدار و ياور اوست خبري يا انشايي (امري) مسئله‌اي مجهول نبود و آن قدر اهميت نداشت تا ابلاغ آن در شرائط سخت و دشوار بر پيامبر گرامي ـ صلّي الله عليه و آله ـ واجب گردد.
بنابر آن چه گفته شد از ميان معاني متعددي كه براي مولي بيان نموده‌ايد معنايي كه مناسب با حال و مقام و شأن نزول و اهميت مطلب باشد جز معناي «ولايت در تصرّف و حكومت» نمي‌تواند باشد. و اين همان است كه «تفتازاني» از علماي بزرگ اهل سنت بدان اقرار نموده ولي گفته روايت غدير متواتر نيست (خدايا به او انصاف مرحمت كن!)
همو گويد: مخفي نيست كه ولايت بر مردم و تولّي و مالكيت براي تدبير امور آنان و تصرف در امورشان همانند تصرف و ولايت نبي، همان امامت است.
اما بعضي قرائن مقاليه:
الف. صدر حديث چنان كه از 64 عالم حافظ از اهل سنت نقل شده چنين است كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود:
«اَلَسْتُ اَولي بِكُم مِنْ اَنفُسِكُم»؛ آيا من از جانتان بر شما اولي نيستم؟ كه همگي گفتند: بلي يا رسول الله.
حال قرينه سخن اين جاست كه حضرت جمله «فَمَن كُنتُ مَولاه فَعَليٌّ مَوْلاه» را بوسيله «فاء» تفريع بر آن اقرار (صدر) متفرع نمود. پس كلمه «مولي» به همان معناي «اَولي» در صدر است.
ب. اين كه حضرت بر اكمال دين در زماني كه جمعيت هنوز متفرق نشده بود و جبرئيل امين آيه شريفه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...» را بر آن حضرت نازل كرد تكبير گفت.
حال سخن اين جاست كه آن چيز چه معنايي بود كه دين بدان به كمال رسيده و نعمت تمام مي‌شود و پروردگار در عرض رسالت بدان راضي مي‌گردد، جز امامتي كه به بركت آن اتمام رسالت و كمال نشر آن استحكام پايه‌هاي آن محقق مي‌گردد.
ج. پيامبر خدا مرگ و رحل اقامت خود را در آينده به مردم ابلاغ نمود و جز اين نيست كه خلاء هائل وجود مبارك آن حضرت تنها با نصب امير مؤمنان علي بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ در مقام ولايت مي‌توانست پر شود.
دانشمند سني: آفرين اي استاد بزرگ. اما خداوند خود مي‌داند كه سؤالي هست كه لحظه‌اي مرا آرام نمي‌كند.
مؤلف: سؤالت را بپرس.
دانشمند سني: اگر حديث غدير در مقام نصب علي ـ عليه السلام ـ بر خلافت و جانشيني و ولايت بعد از پيامبر گرامي اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ دلالت داشت پس چرا صحابه آن را به عنوان محور و مقياس بعد از نبي ـ صلّي الله عليه و آله ـ نگرفتند، و صحيح نخواهد بود كه صحابه و جمهور امت اجتماع نمايند بر رد كردن آن چه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در آن اجتماع عظيم ابلاغ نمود.
مؤلف: هر كس به تاريخ صحابه رجوع نمايد امثال تخلفات صحابه بعد از اوامر پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ را فراوان خواهد يافت كه اكثراً سياسي بوده‌اند[3] و ترك عمل به حديث غدير و اعراض از آن نيز از همين قبيل است و مانند ساير تخلفات صحابه چون تخلف از همراهي با «اسامه» در سريّه‌اي كه به نام او معروف است و نيز اعتراض گروهي از صحابه به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در مورد صلح حديبيه و غيره كه مرحوم «سيد شرف الدين موسوي» صاحب «المراجعات» حدود هفتاد و اندي از تخلفات صحابه را در كتاب ديگرش «النصّ و الاجتهاد» ذكر نموده است.
اشكال اهل سنت آن است كه بر عمل صحابه لباس عصمت پوشاندند، گو اين كه هرگز به اندازه سر سوزني از كتاب و سنت تخلف ننموده‌اند فلذا بر آنان قول به مخالفت با نصّ نبي اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و تنصيص امام علي ـ عليه السلام ـ گران آمد.
سخن كه به اين جا رسيد دانشمند سني عرق شرم از پيشاني خود پاك كرد و آن گاه نگاهي به ساعت خود انداخت و گفت:
استاد! بسيار محظوظ شديم انشاء الله اگر عمري باقي ماند بحث را در فرصتي ديگر پي مي‌گيريم و آن گاه آرام برخاست و رفت.[4]
[1] . مائده، 67.
[2] . مائده، 3.
[3] . ر.ك: داستان‌هاي شرح شرم نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، اثر مؤلف.
[4] . مناظرات علمي، سيد علي حسين قمي، ج 2، ص 156.


امامت امام علي‌(ع) و رسالت پيامبر(ص)

مناظره عالم شيعي با نويسنده وهابي

 
يكي از كالاهاي ارزان كه در عربستان سعودي از چپ و راست شنيده‌‌ مي‌شود، لفظ «شرك» است، «هيئت آمرين به معروف» آن كشور، با كوچكترين دستاويزي، اتّهام شرك را بر مؤمنان روا مي‌دارند، كه گوئي در «قوطي» آن‌ها،‌ جز شرك فروشي و اتّهام به شرك چيز ديگري وجود ندارد، آن‌ها تنها به لفظ و درگيري لفظي به افراد، اكتفا نمي‌كنند، بلكه كتاب‌هاي شيعه را كه محقّقين اسلام نوشته‌اند نيز آماج تيرهاي تهمت خود قرار مي‌دهند، به عنوان نمونه:
در يكي از كتاب‌هاي استاد فقيد شيخ محمّد‌حسين مظفّر(ره) (از محققين و علماي شيعه) اين عبارت آمده است:
«فَكانت الدَّعْوَهُ لَلتَّشيّع لاَبِي‌الحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلامُ مِنْ صاحِبِ‌ الرِّسالَهِ تَمْشي مِنْهُ جَنباً لِجَنْبٍ مَعَ الدَّعْوهِ لَلشَّهادَتَيْنِ : دعوت به پيروي از ابوالحسن‌ علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ دوشادوش دعوت به توحيد خدا و رسالت پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ پيش مي‌رفت».
يكي از نويسندگان وهّابي در كتابي به نام «الشّيعه و التَّشيّع» كه در عربستان سعودي، چاپ و منتشر شده، بر اثر كج‌فهمي (يا خود را به كج‌فهمي زدن) از عبارت فوق چنين نتيجه گرفته و مي‌گويد:
«ان النبيّ حسب دعوي المظفّري كان يجعل علياً شريكاً لَهُ في نبوّته و رسالته : پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ مطابق گفتار مظفّر، علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ را شريك نبوّت و رسالت خود قرار مي‌داد»[1].
مناظره ما با نويسنده مذكور:
اگر اين نويسنده وهّابي،‌ اسير هوي و هوس نبود و خود را به وهّابيان نمي‌فروخت، و اگر از الفباي عقائد شيعه آگاه بود، چنين اعتراض خنده‌آور و مغرضانه‌اي، به نويسنده محقّق شيعه (استاد مظفّر) نمي‌كرد.
اگر چنين عبارتي، دعوت به شرك يا شركت در رسالت است، قبل از او خود قرآن اين كار را انجام نمي‌داد،‌زيرا در قرآن آيه 5 سوره نساء مي‌خوانيم:
«اَطِيْعُوا اللهَ وَ اَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِي الاْمْرِ مِنْكُمْ : اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول خدا و صاحبان امر از خودتان را»
در اين آيه جمله «اُولِي الاَمْرِ» در كنار اطاعت خدا و رسولش، آورده شده است، با توجّه به اين‌كه به اعتراف همگان، علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ از مصاديق روشن «اولي الامر» است.
حال آيا ممكن است كه بگوئيم: رسول خداـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ با خواندن اين آيه به جاي دعوت به توحيد، دعوت به شرك و دوگانگي نموده است؟!
امّا در مورد، دوش به دوش بودن دعوت به رسالت با دعوت به امامت امام علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ، اين يك موضوع قطعي است و معني آن‌، ابلاغ مقام امامت حضرت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ بعد از پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ است، و پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ در فرصت‌هاي مناسب، همان‌گونه كه مردم را به توحيد و رسالت خود، دعوت مي‌نمود، موضوع امامت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ بعد از خود را نيز به مردم ابلاغ مي‌كرد، و اين هيچ ربطي به شرك با شركت در رسالت ندارد.
توضيح اين‌كه: هنگامي آيه 214 شعراء نازل شد كه:
«وَ اَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الاقْرَبِينَ : خويشاوندان نزديكت را انذار كن»
پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ بستگان خود را به مجلس خود دعوت كرد، و در آن مجلس، نبوّت خود را اعلام نمود، آن‌گاه افزود:
«فَاَيُّكُمْ يُوازِرني عَلي هذا الاَمْرِ عَلي اَنْ يَكُونَ اَخِي وَ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي فِيكُمْ : كدام يك از شما مرا بر اين كار كمك مي‌كند، تا برادر و وصي و جانشين من در ميان شما باشد».
در اين هنگام كسي، جز علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ برنخاست و پيامبر ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ پس از دو بار تكرار و نشنيدن پاسخ از كسي، جز از علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ فرمود:
«اِنَّ هذا اَخِي وَ وَصِيّي وَ خَلِيفَتِي فِيكُمْ فَاسْمَعُوا لَهُ وَ اَطِيعُوهْ : اين برادر و وصيّ و جانشين من در ميان شما است، سخن او را بشنويد، و از او اطاعت كنيد».[2]
شيعه به حكم اين تاريخ مي‌گويد، پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ در همان هنگام كه مأمور دعوت به توحيد و دعوت به رسالت خود گرديد، مأمور دعوت به خلافت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ نيز شد.
آيا در اين صورت صحيح است كه بگوئيم؛ شيعه مي‌گويد:
پيامبرـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ مأمور بود، كه علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ را شريك نبوّت و رسالت خود سازد؟ آيا دعوت به خلافت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ آن هم پس از مرگ، به معني دعوت به نبوّت و رسالت است؟[3] آيا دوش به دوش بودن دعوت به نبوّت، با دعوت به امامت علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ بعد از رحلت پيامبر ـ‌صلّي‌ اللّه عليه وآله‌ـ، يعني شركت دادن علي‌ـ‌عليه السّلام‌ـ در اصل رسالت و نبوّت؟!![4]
[1] . الشيّعه والتشيّع، ص 20.
[2] . اين حديث كه به حديث «يوم‌الانذار» معروف است، مدارك متعددي دارد از جمله: تاريخ طبري، ج 2، ص 63 ـ تاريخ ابن اثير، ج 2 ـ تاريخ ابوالفداء، ج 1 و ... (توضيح بيشتر در كتاب احقاق‌الحقّ، ج 4، ص 62 به بعد).
[3] . اقتباس از كتاب آئين وهّابيت، ص 12 تا‌ 14.
[4] . الوهابيه في الميزان، نشر جامعه مدرسين ص 20.

بيان رؤيت خدا در قرآن

مناظره مناظره دانشجو و روحاني شيعي

 
در يكي از مجالس كه جمعي از مؤمنين حضور داشتند، بين يك نفر دانشجو و يك نفر روحاني، مناظره علمي زير، رخ داد:
دانشجو: در چندين مورد از قرآن، از جمله در آيه 143 سوره اعراف[1] چنين مي‌خوانيم كه موسي ـ عليه السّلام ـ به خدا عرض كرد: «رَبِّ اَرِنِي اَنْظُرُ اِلَيْكَ ؛« پروردگارا خودت را به من نشان بده تا تو را ببينم». ولي خداوند در پاسخ او فرمود: «لَنْ تَرانِي : «هرگز مرا نخواهي ديد».
سؤال من اين است: با اين كه ذات پاك خدا، نه جسم است و نه مكان دارد، و نه قابل رؤيت است، حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ كه از پيامبران اولوالعزم و بزرگ است، چرا اين سؤال را كرد؟ با اين‌كه چنين سؤالي حتّي از افراد عادي، ناپسند است.
روحاني: احتمال دارد كه منظور از تقاضاي موسي ـ عليه السّلام ـ مشاهده با چشم دل است، نه مشاهد با چشم سر، موسي ـ عليه السّلام ـ با اين تقاضا مي‌خواست، به يك شهود كامل روحي و فكري برسد، يعني: « خدايا به گونه‌اي كن كه قلبم سرشار از يقين گردد، كه گوئي تو را مي‌نگرم»[2] و بسيار مي‌شود كه كلمه «رؤيت» در اين معني به كار مي‌رود، مثلاً مي‌گوئيم: «من در خودم اين قدرت را مي‌بينم كه فلان كار را انجام دهم»، در حالي كه قدرت، قابل ديدن نيست، بلكه منظور اين است كه من به وضوح، اين حالت را در خودم مي‌يابم.
دانشجو: چنين تفسيري برخلاف ظاهر آيه است، زيرا ظاهر واژه «اَرِِِنِي» (خودت را به من نشان بده ...) مشاهده با چشم سر است، وانگهي از جواب خداوند كه مي‌فرمايد: لَنْ تَرانِي (هرگز مرا نخواهي ديد) فهميده مي‌شود كه تقاضاي موسي ـ عليه السّلام ـ مشاهده با چشم سر بوده است، و اگر منظور شهود روحي و فكري، و ديدار باطني بود، نمي‌بايست كه جواب خدا به موسي ـ عليه السّلام ـ منفي باشد، زيرا خداوند چنين شهودي را به بندگان برجسته‌اش خواهد داد.
روحاني: فرض مي‌كنيم كه موسي ـ عليه السّلام ـ تقاضاي ديدن ذات پاك خدا نموده است، چنان‌كه از ظاهر عبارت فهميده مي‌شود، ولي اگربه تاريخ ماجرا توجه كنيم، چنين به دست مي‌آوريم كه تقاضاي موسي ـ عليه السّلام ـ از زبان قوم خود بود، آن حضرت آن‌چنان در برابر فشار و اصرار قوم قرار گرفت كه ناگزير از زبان آنها اين تقاضا را كرد.
توضيح اين‌كه: پس از هلاكت فرعونيان و نجات بني‌اسرائيل، صحنه‌هاي ديگري بين موسي ـ عليه السّلام ـ و بني‌اسرائيل پديد آمد، يكي از آن صحنه‌ها اين بود كه جمعي از بني‌اسرائيل با تأكيد از موسي ـ عليه السّلام ـ خواستند كه خدا را ببينند، و در غير اين صورت، هرگز به او ايمان نياورند، سرانجام موسي ـ عليه السّلام ـ هفتاد نفر از بني‌اسرائيل را انتخاب كرد، و آنها را همراه خود به ميعادگاه پروردگار (طور) برد، و در آنجا تقاضاي آنها را به درگاه الهي عرضه داشت. خداوند به موسي ـ عليه السّلام ـ وحي كرد: لَنْ تَراني: «هرگز مرا نخواهي ديد.» (اعراف‌ـ 143) و اين پاسخ همه چيز را در اين زمينه، براي بني‌اسرائيل، روشن نمود. بنابراين موسي ـ عليه السّلام ـ از زبان قوم، چنين تقاضايي كرد، زيرا در برابر فشار و اصرار آنها قرار گرفت، از اين‌رو وقتي كه زلزله و صاعقه‌‌اي آمد و همه هفتاد نفر از همراهان موسي ـ عليه السّلام ـ به هلاكت رسيدند، موسي ـ عليه السّلام ـ به خدا عرض كرد: «اَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنّا ؛ «آيا ما را به آنچه سفيهانمان انجام داده‌اند هلاك مي‌سازي؟»، (اعراف ـ 155). تكميل سخن اين‌كه: خداوند به موسي فرمود: «هرگز مرا نخواهي ديد، ولي به كوه (طور) بنگر، اگر در جاي خود باقي ماند، مرا خواهي ديد»، وقتي كه پروردگارش جلوه بر كوه كرد، آن كوه را همسان زمين قرار داد و موسي ـ عليه السّلام ـ مدهوش بر زمين افتاد، وقتي كه به هوش آمد به خدا عرض كرد: «سُبْحانَكَ تُبْتُ اِلَيْكَ وَ اَنَا اَوَّل الْمُؤْمِنينَ ؛ خداوند! تو منزّه هستي ( از اين‌كه قابل ديدن باشي) من توبه كردم و من نخستين مؤمنان هستم» (اعراف ـ 143). جلوه الهي بر كوه، همان نشان دادن آثار الهي، مانند نيروي اتم، يا امواج شديد صاعقه و ... است، كه موجب متلاشي شدن كوه شد، به طوري كه موسي ـ عليه السّلام ـ و همراهان مدهوش شدند، خداوند با اين قدرت‌نمائي خواست به همراهان موسي ـ عليه السّلام ـ بفهماند كه شما قدرت و ظرفيّت تحمّل يكي از آثار خداوند را نداريد، چگونه مي‌خواهيد ذات پاك خدا را بنگريد، شما هرگز نمي‌توانيد با چشم سر، كه جسم و از مادّه است، خداوند را كه مجرّد مطلق است بنگريد. بنابراين با اين جلوه الهي، همراهان موسي ـ عليه السّلام ـ خدا را با چشم دل ديدند، و دريافتند كه نمي‌توان او را با چشم سر ديد. و توبه‌ي موسي ـ عليه السّلام ـ مثل خود تقاضاي ديدن خدا، به نمايندگي از مردم بود، و براي رفع شبهه، لازم بود كه موسي ـ عليه السّلام ـ ايمان خود را آشكار نمايد، و همراهان بدانند كه او هرگز خودش تقاضاي بي‌مورد و خلاف ايمان نكرده، بلكه آن تقاضا را به نمايندگي از آنها نموده است.
دانشجو: از توضيحات شما، سپاسگزارم، در اين مورد قانع شدم، اميدوارم، با اين‌گونه توضيحات منطقي، ساير شبهه‌هاي ما نيز حلّ گردد، شبهه‌ي ديگري دارم كه به خواست خدا در جلسه آينده، مطرح خواهم كرد.
روحاني: جالب اين‌كه غالب مفسّرين اهل تسنّن، در ذيل تفسير «آيه‌الكرسي»( 255 بقره)، شبيه مطلب فوق را در مورد حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ نقل مي‌كنند، كه خلاصه آن اين است: موسي ـ عليه السّلام ـ در عالم خواب، فرشتگان را ديد و از آنها پرسيد آيا پروردگار ما مي‌خوابد؟ (يا در بيداري اين سؤال را كرد)، خداوند به فرشتگانش وحي كرد. نگذاريد موسي ـ عليه السّلام ـ بخوابد، فرشتگان سه بار موسي ـ عليه السّلام ـ را از خواب بيدار كردند و مراقب او بودند كه نخوابد، وقتي كه كاملاً موسي احساس خستگي و نياز به خواب كرد، طبق وحي الهي، دو شيشه پر (از آب) را به دست موسي ـ عليه السّلام ـ دادند، و او با هر دستش يكي از آن شيشه‌ها را نگهداشت، آنگاه فرشتگان موسي ـ عليه السّلام ـ را رها كردند، چند لحظه نگذشت كه خواب موسي ـ عليه السّلام ـ را ربود، همان‌دم شيشه‌ها از دستش افتادند و شكستند . خداوند به موسي ـ عليه السّلام ـ وحي كرد: من آسمانها و زمين را به قدرت خود، نگه مي‌دارم ، فَلَوْ اَخَذَنِي نَوْمٌ اَوْ نُعاسٌ لَزالَتا: ‌«اگر خواب يا چرت، مرا فرا گيرد، آسمانها و زمين از بين مي‌روند»[3] در اينجا اين سؤال مي‌شود، كه چگونه موسي ـ عليه السّلام ـ چنين سؤالي را از فرشتگان نمود، با اين‌كه او پيامبر بود و مي‌دانست كه خداوند در معرض عوارض مربوط به جسم، مانند خواب قرار نمي‌گيرد. فخررازي در پاسخ اين سؤال مي‌گويد: «بر فرض صحّت روايت فوق، ناگزير بايد بگوئيم كه اين سؤال موسي ـ عليه السّلام ـ از زبان قوم نادان (و لجوج) او بوده است».[4]
به عبارت روشنتر: موسي ـ عليه السّلام ـ در برابر فشار و اصرار قوم جاهل خود قرار گرفته، و اين سؤال را از خداوند نموده، تا خداوند با بروز آثاري، آن قوم را هدايت كند، و شكستن شيشه‌ها در دست موسي ـ عليه السّلام ـ گرچه به نظر، حادثه ساد‌ه‌اي است. ولي براي فهماندن عوام. بسيار حادثه عميق و جالب و كاملي خواهد بود. و نيز ممكن است گفته شود، در ميان قوم موسي ـ عليه السّلام ـ افرادي اين‌گونه ترديد و سؤال را داشتند، و موسي ـ عليه السّلام ـ براي هدايت آنها، اين‌گونه سؤالات را از خدا مي‌نمود، تا پاسخ عيني خداوند، قوم او را از گمراهي نجات دهد.[5]
[1] . آيه 55 ، 56 بقره، ، 153 نساء و 155 سوره اعراف، نيز اين مطلب آمده است.
[2] . چنان‌كه حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ در مورد دريافت حقيقت معاد، چنين تقاضائي نمود، (بقره، 260).
[3] . تفسير روح البيان، ج1، ص 400 ـ تفسير قرطبي، ج2، ص 1018ـ تفسير فخررازي، ج7، ص 9.
[4] . تفسير فخررازي، ج7، ص 9.
[5] . يكصدو يك مناظره، احمد صمدي اشتهاردي، ص 383.