مناظرات اصحاب معصومین 1

تناقض در آيات قرآن؟!

مناظره اسحاق كندي با شاگردش

 اسحاق كِنْدي از دانشمندان بزرگ عراق بود و به‌عنوان فيلسوف عراق شناخته مي‌شد، او كه از كفّار بود، قرآن را مطالعه كرد، ديد كه بعضي از آيات قرآن با بعضي ديگر، در ظاهر سازگار نيست، بلكه ضدّ هم هستند، تصميم گرفت كتابي در تناقض قرآن بنويسد، اين كار را شروع كرد.
يكي از شاگردان او به محضر امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ رسيد، امام به او فرمود: آيا در ميان شما يك مرد رشيد و با شهامتي نيست كه با استدلال، استاد كندي را از اين كار باز دارد؟!
شاگرد گفت: ما شاگرد او هستيم، چگونه او را از اين كار باز داريم؟
امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ فرمود: سخني را به تو مي‌آموزم، نزد او برو و همين سخن را به او بگو، به اين ترتيب كه: نزد او برو و چند روز او را در اين كاري كه شروع كرده كمك كن وقتي كه با او دوست و مأنوس شدي، به او بگو، سؤالي به نظرم آمده مي‌خواهم از تو بپرسم، او مي‌گويد بپرس، به او بگو: «اگر گوينده قرآن (خدا) نزد تو آيد، آيا ممكن است كه مراد او از آيات قرآن، غير از آن معنائي باشد كه تو گمان كرده‌اي و آن را معنا آن گرفته‌اي؟
استاد كندي مي‌گويد: آري چنين امكاني دارد. در اين هنگام به او بگو تو چه مي‌داني، شايد مراد خدا از آيات قرآن غير از آن معاني باشد كه تو فهميده‌اي.
شاگرد نزد استاد اسحاق رفت و مدّتي او را در كار تأليف آن كتاب كمك كرد، تا اين‌كه طبق دستور امام حسن ـ عليه السّلام ـ به او گفت:
آيا ممكن است كه خدا غير از اين معني را كه تو از آيات قرآن فهميده‌اي، اراده كرده باشد؟
استاد فكري كرد و سپس گفت: سؤال خود را دوباره بيان كن، شاگرد بار ديگر سؤال خود را مطرح كرد.
استاد گفت: «آري ممكن است كه خدا اراده معاني ديگر غير از معاني ظاهري كرده باشد» سپس به شاگرد گفت: اين سخن را چه كسي به تو ياد داده است؟
شاگرد گفت: به دلم افتاد، و از تو پرسيدم.
استاد گفت: اين كلام، بسيار بلندپايه است، كه از مانند تو بعيد است سرزند، تو هنوز به چنين مقام عالي علمي نرسيده‌اي.
شاگرد گفت: اين سخن را از امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ شنيده‌ام.
استاد گفت: اينك حقيقت را گفتي، و چنين مسائلي جز از اين خاندان شنيده نمي‌شود.
آن‌گاه استاد، درخواست آتش كرد، و تمام آن‌چه را درباره تناقض گوئي قرآن تأليف كرده بود سوزانيد و نابود كرد.[1]
[1] ـ انوار البهيّه، ص 286، نشر منشورات ديني مشهد.


ابليس داناتر از خلفاء

مناظره علي بن ميثم با ابوالهذيل سني

 يكي از شخصيّت‌هاي برجسته و زيرك اهل تسنّن در آغاز قرن سوّم، ابوالهُذَيل علّاف بود، وي در بصره مي‌زيست و به سال 230 هـ .ق به بغداد آمد و در صد سالگي در 235هـ .ق در بغداد درگذشت.
روزي علي بن ميثم از ابوالهذيل پرسيد: آيا نه اين است ابليس، انسان‌ها را از هرگونه نيكي نهي مي‌كند و به هرگونه بدي امر مي‌نمايد؟
ابوالهُذَيل: آري چنين است.
علي بن ميثم: آيا روا است كه ابليس از كار نيكي نهي كند كه آن را نمي‌شناسد و يا از كار بدي نهي كند كه آن را نشناسد؟
ابوالهُذَيل: نه، بلكه مي‌شناسد.
علي بن ميثم: بنابراين ثابت است كه ابليس همه نيكي‌ها و بدي‌ها را مي‌شناسد
ابوالهُذَيل: آري.
علي بن ميثم: به من خبر بده كه امام تو بعد از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ چه كسي بود؟ آيا همه نيك و بد را مي‌شناخت يا نه؟
ابوالهُذَيل: نه، همه نيك و بد را نمي‌شناخت.
علي بن ميثم: بنابراين، ابليس از امام تو داناتر بود.
در اين هنگام ابوالهُذَيل از جواب دادن، درمانده شد و پايش به گل نشست.[1]
[1] ـ الفصول المختار سيّد مرتضي، ج 1، ص 6؛ بحارالانوار، ج 10، ص 370.

 


كشتي بي‌ناخدا

مناظره علي بن ميثم با منكر خدا

 روزي علي بن ميثم[1] بر حسن بن سهل، (وزير مأمون) وارد شد، ديد يك نفر طبيعي مسلك (منكر خدا) در صدر مجلس نشسته، و وزير نسبت به او احترام شاياني مي‎كند، و اعيان و اشراف و حتي دانشمندان در مقامي پست‎تر از او نشسته‎اند و او با كمال گستاخي درباره حقانيت مسلك خود سخن مي‎گويد.
علي بن ميثم كه در مجلس حاضر بود برآشفت و به حسن بن سهل گفت: «اي وزير! امروز در بيرون خانه تو چيز بسيار عجيبي ديدم؟!»
وزير: چه ديدي؟
علي بن ميثم: ديدم يك كشتي بدون ناخدا و ريسمان، از اين سو به آن سو، عبور مي‎كند!
همان دم منكر خدا كه در نزديكي وزير نشسته بود، به وزير گفت: «به حرف اين مرد گوش نده، اين مرد ظاهراً ديوانه است؛ زيرا سخنان آشفته و نادرست مي‎گويد.»
علي بن ميثم: نه من ديوانه نيستم. كجاي حرف من به سخن ديوانگان شباهت داشت؟
منكر خدا: كشتي چوبي، از جمادات است و عقل و جان ندارد، چگونه ممكن است كشتي بدون راهنما و ناخدا، از اين سو به آن سو حركت كند؟!
علي بن ميثم: آيا سخن من تعجب آورتر است يا سخن تو كه مي‎گويي اين درياي بيكران، بدون آفريدگار و بدون راهنمايي كه داراي عقل باشد، در تلاطم است؟ اين گياهان مختلفي كه از زمين مي‎رويد، و اين باراني كه از آسمان فرو مي‎بارد به پندار تو خالق و مدبّري ندارد، در عين حال تعجب مي‎كني كه يك كشتي ساده بدون مدبر و ناخدا، حركت نمايد.
منكر خدا، از پاسخ دادن فروماند و دريافت كه مطرح كردن مثال كشتي، فقط بهانه‎اي بوده براي محكوم كردن او، و علي بن ميثم مردي دانشمند و زيرك است.[2]
[1] . علي بن ميثم يكي از علماي برجسته و متكلمين زبردست تاريخ تشيّع است. «علي بن اسماعيل بن شعيب بن ميثم» نوه «ميثم تمّار» است كه از او به عنوان علي بن ميثم» ياد مي‎شود. او از اصحاب خاص امام رضا ـ عليه السلام ـ بود.
[2] .الفصول المختار، سيد مرتضي، ص 44.

فضايل امام علي ـ عليه السّلام ـ در قرآن و...

مناظره ابن عباس با معاويه

 هنگاميكه معاويه به‌عنوان خليفه مسلمين وارد مدينه طيّبه شد، دستور داد تا ابن عباس، عموزاده علي ـ عليه‎السّلام ـ راحاضر كنند، آنگاه با كمال ناراحتي و خشم به او گفت:
«شنيده‎ام هنوز دم از فضايل علي مي‎زني؟ مگر نمي‎داني ذكر فضايل علي را ممنوع كرده‎ام؟ بترس از اينكه مبتلاي به عقوبت سختي گردي به نحوي كه هرگز از آن رهايي نداشته باشي.»
ابن عباس فرمود:«تمام اهل مدينه شاهدند كه من به غير از تفسير قرآن سخن ديگري بر زبان جاري نمي‎كنم، لكن چون از پيغمبر خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ شنيدم كه فرمودند: «مَنْ فسَّرَ القرآنَ بِرَايهِ فَاليَتَبَوَّءْ مَقْعَدُهُ مِنَ النّارِ» كسي كه قرآن را بر خلاف واقع تفسير كند، نشيمن‎گاه او در آتش خواهد بود؛ لذا هرگز قرآن را بر خلاف واقع تفسير نمي‎كنم.»
معاويه گفت: « تفسير بگو و خلاف حقيقت و درو‎غ هم معنا مكن، لكن حق نداري دم از فضيلت علي بزني.»
ابن عباس گفت: بسيار خوب، لكن گاهي من اين آيه شريفه را مي‎خوانم: «وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلي حُبِّهِ مِسكيناً وَ يَتيماً و أسيراً»[1] از من سؤال مي‎كنند: خداوند در اين آيه از چه كساني ستايش مي‎كند؟ اگر بگويم آنان علي و فاطمه و فضّه خادمه مي‎باشند،آيه را به نحو حقيقت تفسير نموده‎ام و إلاّ آيه رابه دروغ و خلاف واقع تفسير كرده‎ام.»
معاويه گفت: «آيات ديگر را از براي مردم تفسير كن. مگر قر‎‎آن آيه ديگري ندارد؟» ابن عباس گفت:«بسيار خوب، اينك آيه ديگري مي‎خوانم و آنگاه اين آيه را خواند: «يْا أيُّها الرَّسولُ بَلَّغْ ما اُنزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ الّناس»[2] از من سؤال مي‎كنند، پيامبر مأمور به ابلاغ چه موضوعي بوده كه اگر آنرا ابلاغ نمي‎كرد گويا اصلاً رسالت خود را ابلاغ نكرده ؟ اگر بگويم پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ در غدير خم مأمور بود تا علي ـ عليه‎السّلام ـ را به عنوان خليفه بلافصل خود معرفي نمايد آيه را درست تفسير كرده‎ام و الا بر خلاف واقع سخن گفته‎ام.»
معاويه گفت: «مگر حتماً بايد اين آيه را تفسير كني؟ آيه ديگري بخوان»
ابن عباس گفت: «اين آيه شريفه را بشنو: «ياايُّهاالذين آمنوا اذا ناجَيْتُمُ الرَّسولَ فَقَدَّموا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَه» [3] از من مي‎پرسند: آيا كسي به اين آيه شريف عمل نموده؟ اگر بگويم تنها كسي كه به اين آيه عمل نموده علي ـ عليه‎السّلام ـ است و او با اينكه يك دينار بيشتر نداشت، با اين حال يك دينار را به ده درهم فروخت و هر گاه مي‎خواست با پيامبر نجوا كند، يك درهم صدقه مي‎داد، در اين صورت آيه را صحيح تفسير كرده‎‏ام و إلّا بر خداوند دروغ بسته‎ام و من هرگز جرأت آن را ندارم كه بر خلاف واقع، قرآن را تفسير كنم.» معاويه گفت: «از آيات ديگر قرآن بخوان.»
ابن عباس خواند:
«وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشري نَفْسَهُ اَبْتِغاءَ مَرْضات اللهِ، وَاللهُ رَئُوفٌ بالعِبادِ»[4] ازمن مي‎پرسند: «آن كسي كه جان خود را در راه رضايت خدا بذل نمود كه بوده؟ اگر بگويم آن شخص علي ـ عليه‎السّلام ـ بود كه در «ليلهالمبيت» بجاي پيغمبر اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ در بستر خوابيد تا اينكه آن حضرت بتواند به مدينه هجرت كند، آيه را به نحو حقيقت و واقع تفسير نموده‎ام وإلا به خداوند اسناد دروغ داده‎‎ام.»
معاويه گفت: «از آيات ديگر قرآن بخوان.»
ابن مسعود گفت: اين آيه شريفه را گوش كن: «قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيهِ اَجْراً اِلاّ المَوَدَّهِ في القُرْبي»[5] از من سؤال مي‎كنند: «ذي القربي» كيانند كه محبت آنان در عوض مزد رسالت پيغمبر اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ مي‎باشد؟ اگر بگويم مراد، علي و فاطمه و فرزندان آنهاست درست تفسير كرده‎ام و گرنه بر خلاف واقع تفسير كرده‎ام و من هرگز اين كار را نخواهم كرد.
معاويه گفت: «قرآن هزاران آيه دارد،آيه ديگري بخوان.»
ابن عباس خواند: «انَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً»[6] از من مي‎پرسند: آنانيكه خداوند هر رجس و پليدي را از آنهازايل نموده چه كساني هستند؟ اگر بگويم آنان اهلبيت پيغمبراكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ هستند براستي سخن گفته‎ام والّا آيه را به دروغ تفسير كرده‎ام.
معاويه گفت: «مگر در قرآن آيه ديگري نيست؟»
ابن عباس اين آيه شريفه را خواند: «فَمَنْ حاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جائَكَ مِنَ العِلْمِ فَقُل ْتَعالَوْ نَدْعُ اَبْنائَنا وَ اَبْنائَكُمْ وَ نسائَنا و نسائَكُمْ وَ اَنفُسَنا اَنْفُسَكُمْ، ثٌمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلُ لَّعنَهَ اللهِ عَلَي الكاذِبينَ»[7] و گفت: «از من سؤال مي‎كنند: داستان مباهله پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ با نصاراي نجران كه بنا شد در حق هم نفرين كنند تا خداوند دروغگو را از بين ببرد چيست؟ اگر بخواهم طبق واقع تفسير كنم بايد بگويم: پيغمبر اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ در روز مباهله دو فرزند خود، امام حسن و امام حسين ـ عليهما‎السّلام ـ و زهرا ـ عليها‎السّلام ـ و علي ـ عليه‎السّلام ـ را با خود همراه كرد و از علي ـ عليه‎السّلام ـ تعبير به «نفس» وجان خود كرد، اما اگر بگويم پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ مردي غير از علي ـ عليه‎السّلام ـ را جهت مباهله با خود همراه كرد قطعاً دروغ گفته‎ام و من هرگز بر خلاف واقع آيه‎اي تفسير نمي‎كنم.»
معاويه گفت: «آيه ديگري بخوان.»
ابن عباس خواند: «اِنَّما وَليُّكُمُ اللهُ وَ رسوُلُهُ و الَّذينَ آمنوا الذينَ يُقيمون الصَّلوهَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاهَ وَهُمْ راكِعُونَ»[8]
پس گفت: « اگر از من بپرسند: آن كسي كه بعد از خدا و رسول بر مردم ولايت دارد و داراي اين صفت بوده كه در حال ركوع نماز زكات داده كيست؟ اگر بگويم او علي ـ عليه‎السّلام ـ است به نحو حقيقت سخن رانده‎ام والا آيه را بر خلاف حقيقت تفسير كرده‎ام و از من چنين انتظاري نداشته باش» معاويه گفت: «آيه ديگري را براي مردم تفسير كن، مگر قر‎آن فقط شامل همين آياتي بود كه در شأن علي تفسير كردي؟»
ابن عباس گفت: پس اين آيه را بشنو «اِنَّمااَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هاد[9]» از من سؤالي مي‎شود كه تفسير اين آيه چيست؟ ما«منذر» را كه پيغمبر اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ باشد شناخته‎ايم، امّا، هادي امّت را نمي‎شناسيم. اگر بگويم مقصود از «هادي امّت» علي ـ عليه‎السّلام ـ است براستي سخن گفته‎ام زيرا تمام علماء خاصّه و عامّه اين حديث شريف را از پيغمبر اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ نقل نموده‎اند كه فرمود: «أنا المُنْذِرُ و عليٌّ الهادي و بِكَ يا عليُّ يُهْتَدي المُهْتَدوُنَ» من ترساننده امّت و علي رهنماي آنان مي‎باشد و سپس فرمودند: يا علي توسط تو مردم به راه راست هدايت خواهند شد. و هر گاه آيه شريفه را خلاف واقع تفسير كنم گنهكار خواهم بود و من طاقت عقوبت خداوند را ندارم.»
معاويه گفت: «مگر قرآن آيات ديگري ندارد كه تفسير كني؟»
ابن عباس گفت: بسيار خوب آيه ديگري را گوش كن: «قُلْ كَفي بِاللهِ شهيداً بَيْني وَ بَيْنَكُم وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الكِتابِ»[10] مردم از من سؤال مي‎كنند: آن كسي كه در نزد او علم قرآن بوده چه كسي است؟ اگر بگويم علي ـ عليه‎السّلام ـ است براستي سخن گفته‎ام زيرا تمام مفسرين از اهل تسنّن و تشييع نقل كرده‎اند كه چون از پيغمبر اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ سؤال شد: آن كسي كه علم قرآن در نزد اوست كيست؟ فرمود: علي ـ عليه‎السّلام ـ است بعلاوه رسول گرامي اسلام بارها فرمودند:
«أنا مدينهُ العِلْمِ وَ عَليٌّ بابُها، فَمَنْ أرادَ الحِكْمَهَفَالْيَئْتِها مِنْ بابِها»
«من شهر علم و علي بمنزله باب علم و حكمت است، پس هر كس دانش مي‎خواهد بايد ابتدا دست به دامن علي ـ عليه‎السّلام ـ شود.»
معاويه گفت: «از آيات ديگر قرآن قرائت كن.»
ابن عباس گفت «اين آيه شريفه را مي‎خوانم: «وَاَعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَميعاً و لا تَفَرَّقوُا»[11] از من از تفسير اين آيه سؤال مي‎كنند؛ اگر بگويم مقصود از ريسماني كه مردم بايد به آن چنگ بزنند تا دچار اختلاف نشوند، اهلبيت پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ و در رأس آنان علي ـ عليه‎السّلام ـ است براستي سخن گفته‎ام زيرا خاصّه و عامّه بنحو تواتر اين حديث را از وجود مبارك نبي اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ نقل كرده‎اند كه فرمود:
«اِني تَرَكْتُ فيكُمْ حَبْلَيْني، إنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ‌ تَضِلّوا اَبَداً، اَحَدُهُما اَكْبَرٌ مِنَ اَلاَخَرِ، كِتابُ الله حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّماءِ اِلَي اَلأرضِ وَ عِتْرَتي أهلَ بيتي. فَانَّهُما لَنْ يفتَرِقا حَتّي يَرِدا عَلَيَّ الحَوْض» «به درستي كه من دو ريسمان محكم را در بين امّت خود به يادگار مي‎گذارم، و هر كس به اين دو ريسمان محكم چنگ بزند هر‎گز گمراه نمي‎شود، يكي از آنها بزرگ‌تر از ديگري است و آن قرآن است كه چون ريسمان از آسمان به زمين كشيده شده و ديگري عترت من است و اين دو از هم جدا نمي‎شوند تا اينكه در كنار حوض كوثر بر من وارد گردند.»
اي معاويه! اگر من آيه را به غير از اين تفسير كنم بر خلاف حقيقت معني نموده‎ام و من هرگز چنين نخواهم كرد.
[1] .سوره انسان، آيه 8.
[2] .سوره مائده، آيه67.
[3] سوره مجادله،آيه12.
[4] . سوره شور‎ي،آيه23.
[5] .سوره بقره آيه207.
[6] . سوره احزاب ، آيه33.
[7] . سوره مائده آيه55.
[8] . سوره آل عمران، آيه 61.
[9] . سوره رعد آيه 7.
[10] . سوره رعد آيه 43.
[11] . سوره آل عمران، آيه 103.

رؤيت خدا ـ عذاب شيطان ـ اختيار انسان

مناظره بهلول بن عمر و با ابو حنيفه

 بهلول بن عمرو كوفي از دانشمندان زيرك و زبر دست و نكته سنج عصر امام صادق ـ عليه السّلام ـ و امام كاظم ـ عليه السّلام ـ بود، او براي اين‌كه قاضي هارون الرّشيد نشود، خود را به ديوانگي زد، تا هارون از او منصرف شده و مقام قضاوت را به او واگذار ننمايد، او اهل مناظره بود و با استدلال و لطائف بسيار ظريف، پوچي عقائد انحرافي مخالفان را آشكار مي‌نمود، يكي از مناظرات او اين بود كه: او شنيده بود ابوحنيفه (رئيس مذهب حَنَفي) در درس خود گفته است: «جعفر بن محمّد (امام صادق ـ عليه السّلام ـ) سه مطلب را گفته، ولي من هيچ‌كدام از آن‌ها را قبول ندارم و آن‌ها را نمي‌پسندم، و آن سه مطلب اين است:
1ـ «شيطان به وسيله آتش، عذاب خواهد شد، و اين درست نيست زيرا شيطان از آتش آفريده شده، و چيزي كه از سنخ آتش است به وسيله آتش، اذّيت نمي‌شود.
2ـ «خدا ديده نمي‌شود»، با اين‌كه هر چيز موجودي، به‌ناچار قابل ديدن است.
3ـ «كارهائي كه بندگان انجام مي‌دهند خودشان با اختيار خود، آن‌ها را انجام مي‌دهند»، با اين‌كه آيات و روايات برخلاف اين قول است و كارهاي بندگان را به خدا نسبت مي‌دهند (ما در كارها مجبوريم نه مختار).
بهلول كلوخي از زمين برداشت و بر پيشاني ابوحنيفه زد، ابوحنيفه در مورد بهلول، نزد هارون شكايت كرد، هارون دستور داد بهلول را حاضر كردند و او را سرزنش نمود.
بهلول در آن مجلس، به ابوحنيفه گفت: «1ـ درد جاي كلوخ را كه ادّعا مي‌كني به من نشان بده كه بنگرم و اگر نشان ندهي پس در عقيده خود كه مي‌گوئي هر چيز موجودي، ديدني است، خطا مي‌كني، 2ـ تو مي‌گوئي جنس موجب آزار جنس نخواهد شد، تو از خاك آفريده شده‌اي بنابراين نبايد كلوخي كه از خاك است، به تو آسيب رسانده باشد. 3ـ وانگهي من گناه نكرده‌ام، چرا كه به عقيده تو كارهائي كه از بنده سر مي‌زند، فاعل آن خدا است، بنابراين خدا تو را زده است نه من!!».
ابوحنيفه ساكت شد و در حالي كه شرمنده شده بود، از مجلس برخاست و فهميد كه ضربه بهلول به‌خاطر پاسخ به عقائد بي‌اساس او بوده است.[1]
[1] ـ مجالس المؤمنين، ج 2، ص 419 ـ بهجه الآمال، ج 2، ص 436، نشر بنياد فرهنگي اسلامي.

جانشين پيامبر اسلام (ص) ـ برتري امام علي (ع)بر ابوبكر و عمر

مناظره فضال بن حسن با ابو حنيفه

 عصر امام صادق ـ عليه السّلام ـ و ابوحنيفه (رئيس مذهب حنفي) بود، ابوحنيفه در مسجد كوفه براي شاگردانش تدريس مي‌كرد. يكي از شاگردان هوشمند امام صادق ـ عليه السّلام ـ به نام «فضّال بن حسن» با يكي از دوستانش گردش مي‌كردند تا به آن مسجد رسيدند، ديدند جمعي در اطراف ابوحنيفه حلقه زده‌اند، و او براي آن‌ها درس مي‌گويد، فضّال به دوست خود گفت: «من از اين‌جا نمي‌روم مگر اين‌كه ابوحنيفه را وادار كنم تا مذهب تشّيع را بپذيرد.»، آن‌گاه به طرف مجلس ابوحنيفه رفتند و در كنار شاگردان ابوحنيفه نشستند، در اين هنگام فضّال مناظره و سؤالات خود را به ترتيب ذيل شروع كرد:
فضّال: اي پيشوا! من برادري دارم كه از من سالمندتر است، ولي پيرو مذهب شيعه است، من هرچه براي او دليل بر افضليّت ابوبكر مي‌آورم، تا او را به مذهب خودم (تسنّن) جذب كنم دلائل مرا رد مي‌كند، اكنون از شما استمداد مي‌كنم، بفرمائيد دليل برتري ابوبكر و عمر بر علي ـ عليه السّلام ـ چيست، تا آن را به برادرم بگويم و او را قانع كنم.
ابوحنيفه: به برادرت بگو چگونه علي ـ عليه السّلام ـ را بر ابوبكر و عمر مقدّم مي‌داري با اين‌كه: در جنگ‌ها ابوبكر و عمر در حضور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نشسته بودند، و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ علي ـ عليه السّلام ـ را به جبهه مي‌فرستاد، و اين خود دليل است كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آن‌ها را بيشتر دوست داشت و به حفظ جان آن‌ها توجّه داشت.
فضّال: اتفاقاً همين سؤال را به برادرم تذكّر دادم، او در پاسخ من گفت: مطابق قرآن، علي ـ عليه السّلام ـ كه به جهاد و جنگ با دشمن مي‌رفت، برتر است، زيرا در قرآن مي‌خوانيم:
«وَفَضّلَ اللهُ الْمَجاهِدِينَ عَلَي الْقاعِدِينَ اَجْراً عَظِيماً» : « خداوند، مجاهدان را بر نشستگان برتري بزرگ عطا كرد» (سوره نساء، آيه 97)
ابوحنيفه: به برادرت بگو چگونه علي ـ عليه السّلام ـ را بر ابوبكر و عمر برتر مي‌داني، با اين‌كه آن دو در كنار قبر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ دفن شده‌اند، ولي قبر علي ـ عليه السّلام ـ فرسخ‌ها از قبر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فاصله دارد! و اين موقعيّت و افتخار، براي برتري آن‌ها كافي است.
فضّال: اتّفاقاً همين دليل را به برادرم گفتم، برادرم در پاسخ گفت: خداوند در قرآن مي‌فرمايد: «لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النّبِيِّ اِلاّ اَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ» : «بدون اجازه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ وارد خانه او نشويد» (سوره احزاب، آيه 53) روشن است كه قبر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در خانه ملكي خودش بود، قطعاً آن حضرت چنين اجازه‌اي به آن‌ها نداده، و وارثين آن حضرت نيز اجازه نداده‌اند.
ابوحنيفه: به برادرت بگو: عايشه و حفصه، مهريّه‌اي را كه از همسرشان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ طلب داشتند، به جاي آن از زمين آن حضرت گرفتند و هر كدام به پدر خود بخشيدند.
فضّال: اتّفاقاً همين پاسخ را به برادرم گفتم، او گفت: مگر قرآن نخوانده‌اي كه خداوند به پيامبرش مي‌فرمايد:
«يا اَيّهَا النّبِيّ اِنا اَحْلَلْنا اَزْواجَكَ الّتيِ آتَيْتَ اُجُورَهُنّ» : «اي پيامبر ! ما همسرانت را كه مهريّه‌هاي آن‌ها را پرداخته‌اي بر تو حلال كرديم» (سوره احزاب، آيه 49).
بنابراين پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در زمان حيات خود، مهريّه همسرانش را داده است.
ابوحنيفه: به برادرت بگو: عايشه و حفصه (دختران ابوبكر و عمر) دو همسر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ بودند، آن‌ها به اندازه سهم ارث خود از آن خانه گرفتند، و آن را به پدران خود بخشيدند، و بر اين اساس جنازه آن‌ها در آن‌جا به خاك سپرده شد.
فضّال: اتّفاقاً همين دليل را به برادرم گفتم، او در پاسخ گفت: شما برادران اهل تسنّن اعتقاد داريد كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چيزي را براي بستگانش به ارث نمي‌گذارد و بر همين اساس، فدك را از حضرت زهرا ـ عليها السّلام ـ گرفتيد، وانگهي اگر بپذيريم كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از خود ارث مي‌گذارد، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هنگام رحلت نُه همسر داشت[1] ارث همه آن‌ها يك هشتم از آن خانه خواهد شد، و اگر يك هشتم آن خانه را بر 9 نفر تقسيم كنيم،به هر نفري به اندازه «يك وجب در يك وجب» زمين مي‌رسد نه به اندازه طول و عرض قامت يك انسان.
ابوحنيفه با شيندن اين جواب، فرو ماند و با عصبانيّت به شاگردان خود رو كرد و گفت: اُخْرُجُوهُ فَاِنّهُ رافِضِيّ وَلا اَخَ لَهُ : «او را از مسجد بيرون كنيد، زيرا او خودش رافضي (شيعه) است و برادري ندارد!![2]
[1] ـ كه عبارتند از: 1ـ عايشه، 2ـ حفصه، 3ـ امّ‌سلمه، 4ـ امّ‌حبيبه، 5ـ زينب، 6ـ ميمونه، 7ـ صفيّه، 8ـ جُوَيريه، 9ـ سوده.
[2] ـ خزائن نراقي، ص 109؛ احتجاج طبرسي، ج 2، ص 317، نشر اسوه.


ضرورت وجود امام ـ حقّانيّت امام صادق (ع).

مناظره هشام بن حكم با دانشمند شامي

 امام صادق ـ عليه السّلام ـ در جلسه مناظرهاي كه در مكّه بين شاگردانش با دانشمند شامي برقرار شد به دانشمند شامي رو كرد و فرمود: «با اين جوان، اشاره به «هشام بن حكم» (شاگرد زبردست امام) گفتگو كن».
دانشمند شامي، آمادگي خود را براي مناظره با هشام اعلام كرد و گفتگوي آن‌ها در حضور امام صادق ـ عليه السّلام ـ به ترتيب زير ادامه يافت:
دانشمند شامي: (خطاب به هشام) اي جوان! درباره امامت اين مرد (امام صادق ـ عليه السّلام ـ از من سؤال كن (مي‌خواهم در اين باره با تو گفتگو كنم)
هشام (از بي ادبي و گستاخي مردم شامي به ساحت مقدّس امام) به‌گونه‌اي خشمگين شد كه بدنش مي‌لرزيد، در اين حال به مرد شامي گفت: «آيا پروردگارت خير و سعادت بندگانش را بهتر و بيشتر مي‌خواهد، يا بندگان خير خود را نسبت به خود؟»
دانشمند شامي: بلكه پرودگار، خير بندگانش را بيشتر مي‌خواهد.
هشام: خداوند براي خير و سعادت انسان‌ها چه كرده است؟
دانشمند شامي: خداوند حجّت خود را براي آن‌ها استوار نموده، و او بين بندگانش را در پرتو حجّتش، الفت، و دوستي بخشيد تا پراكنده نگردند، تا نابساماني‌هاي خود را در پرتو دوستي، سامان دهند، و هم‌چنين خداوند بندگانش را به قانون الهي آگاه مي‌كند.
هشام: آن حجّت كيست؟
دانشمند شامي: او رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ است.
هشام: بعد از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ كيست؟
دانشمند شامي: بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ، حجّت خدا، «قرآن» و «سنّت» است.
هشام: آيا قرآن و سنّت، براي رفع اختلاف امروز ما سودمند است؟
دانشمند شامي: آري.
هشام: پس چرا بين من و تو اختلاف است و تو براي همين جهت از شام به اين‌جا (مكّه) آمده‌اي؟!
دانشمند شامي در برابر اين سؤال خاموش ماند، امام صادق ـ عليه السّلام ـ به او فرمود: چرا سخن نمي‌گوئي؟
دانشمند شامي: اگر در پاسخ سؤال هشام بگويم: قرآن و سنّت، اختلاف بين ما را رفع مي‌كند، سخن بيهوده‌اي گفته‌ام، زيرا عبارات قرآن و سنّت، داراي معاني گوناگون است، و اگر بگويم: اختلاف ما در فهم قرآن و سنّت، به عقيده ما لطمه نمي‌زند و هر كدام از ما ادّعاي حقّ مي‌كنيم، در اين صورت، قرآن و سنّت به ما سودي (در رفع اختلاف) نبخشد، ولي همين استدلال (مذكور) به نفع عقيده من است، نه بنفع عقيده هشام.
امام صادق: از هشام همين مسئله را بپرس، كه پاسخ قانع كننده را از او كه وجودش سرشار از علم و كمال است، مي‌يابي.
دانشمند شامي: آيا خداوند شخصي را به سوي بشر فرستاده تا آن‌ها را متّحد و هماهنگ كند؟ و نابساماني‌هايشان را سامان بخشد و حقّ و باطل را برايشان شرح دهد؟
هشام: در عصر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ يا امروز؟
دانشمند شامي: در عصر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه خود آن حضرت بود، ولي امروز، آن شخص كيست؟
هشام: امروز همين شخصي كه در مسند نشسته (اشاره به امام صادق ـ عليه السّلام ـ) و از هر سو مردم به حضورش مي‌آيند، (حجّت و برطرف كننده اختلاف ما است، زيرا) ميراث‌دار علم نبوّت است كه دست به دست از پدرانش به او رسيده است، اخبار زمين و آسمان را براي ما بازگو مي‌سازد.
دانشمند شامي: «من چگونه بفهمم كه اين شخص امام صادق ـ عليه السّلام ـ همان حجّت حقّ است؟!»
هشام: هرچه خواهي از او بپرس، تا به حجّت حق بودن او پي‌ببري.
دانشمند شامي: اي هشام با اين سخن، ديگر عذري براي من باقي نگذاشتي، بر من است كه بپرسم و با سؤال به حقيقت برسم.
امام: آيا مي‌خواهي گزارش چگونگي سفر و مسير راه مسافرت تو را از شام به اين‌جا، به تو خبر دهم؟ كه چنين و چنان بود (امام مقداري از چگونگي سفر او را بيان كرد)
دانشمند شامي (كه شيفته بيانات امام صادق ـ عليه السّلام ـ شده بود، حقيقت را دريافت و نور ايمان بر صفحه قلبش تابيد و هماندم) با شادماني گفت: «راست گفتي، اكنون به خدا، اسلام آوردم»
امام: بلكه اكنون به خدا ايمان آوردي، و اسلام، قبل از ايمان است، به وسيله اسلام از يك‌ديگر ارث مي‌برند و ازدواج كنند ولي ثواب بردن در پرتو ايمان است، (تو قبلاً مسلمان بودي، ولي امامت مرا قبول نداشتي، و اكنون با پذيرش امامت من، به ثواب اعمالت مي‌رسي)
دانشمند شامي: صحيح فرمودي، گواهي مي‌دهم كه:
«معبودي جز خداي يكتا نيست، و محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ رسول خدا است، و تو جانشين اوصياء پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هستي».[1]
[1] ـ اصول كافي، ج 1، ص 172 و 173، (نشر دارالكتب الاسلامي).

خداشناسي و قدرت خدا

مناظره مسلمان شدن عبدالله يماني بر اثر مناظره با هشام

 هشام بن حَكم از شاگردان زبردست و هوشمند امام صادق ـ عليه السّلام ـ بود، روزي يكي از منكران خدا به نام «عبدالله دَيصاني» با هشام ملاقات كرد و پرسيد:
آيا تو خدا داري؟
هشام: آري.
عبدالله: آيا خداي تو قادر است؟
هشام: آري، هم توانا است و هم بر همه چيز مسلّط است.
عبدالله: آيا خداي تو مي‌تواند همه دنيا را در ميان تخم مرغ بگنجاند، بي‌آن‌كه دنيا كوچك شود، و درون تخم‌مرغ، وسيع گردد؟
هشام: براي پاسخ به اين سؤال به من مهلت بده
عبدالله: يك سال به تو مهلت مي‌دهم.
هشام، سوار شد و به حضور امام صادق ـ عليه السّلام ـ رسيد، و عرض كرد: «اي فرزند رسول خدا، عبدالله دَيْصاني نزد من آمد و سؤالي از من كرد كه براي پاسخ به آن، تكيه‌گاهي جز خدا و شما كسي نيست».
امام: او چه سؤالي كرد؟
هشام: او گفت، آيا خدا قدرت دارد كه دنيا با آن وسعت را در درون تخم مرغ قرار دهد، بي‌آن‌كه دنيا را كوچك كند و تخم مرغ را بزرگ نمايد؟
امام: اي هشام! تو داراي چند حسّ هستي؟
هشام: داري پنج حسّ هستم (بينائي، چشائي، شنوائي، بويائي و بساوائي (لامسه))
امام: كدام يك از اين پنج حسّ، كوچك‌تر است؟
هشام: حسّ بينائي.
امام: اندازه وسيله بينائي (عدسي چشم) چقدر است؟
هشام: به اندازه يك عدس، يا كوچك‌تر از آن است.
امام: اي هشام! جلو و بالاي سرت را نگاه كن، به من بگو چه مي‌بيني؟
هشام نگاه كرد و گفت: «آسمان، زمين، خانه‌ها، كاخ‌ها، بيابان‌ها، كوه‌ها و نهرها را مي‌نگرم».
امام: خدائي كه قادر است همه آن‌چه را با آن‌همه وسعت كه مي‌بيني، در ميان عدسي چشم تو قرار دهد، مي‌تواند همه جهان را در درون تخم‌مرغ قرار دهد، بي‌آن‌كه جهان كوچك گردد و تخم مرغ بزرگ شود. در اين هنگام، هشام خم شد و دست و پاي امام صادق ـ عليه السّلام ـ را بوسيد، و گفت: «اي پسر رسول خدا! همين پاسخ براي من بس است».
هشام به خانه خود بازگشت، فرداي آن روز عبدالله نزد هشام آمد و گفت: من براي عرض سلام آمده‌ام نه براي گرفتن جواب آن سؤال.
هشام گفت: اگر جواب آن سؤال را مي‌خواهي، اين است جواب آن (سپس جواب امام را براي او بيان كرد)
عبدالله ديصاني (تصميم گرفت شخصاً به حضور امام صادق ـ عليه السّلام ـ برسد و سؤالاتي را مطرح كند) به خانه امام صادق ـ عليه السّلام ـ رهسپار شد و اجازه ورود طلبيد، به او اجازه داده شد، او به محضر آن حضرت رسيد و نشست و گفت: «اي جعفر بن محمّد! مرا به معبودم راهنمائي كن.
امام: نامت چيست؟
عبدالله، بيرون رفت، نامش را نگفت، دوستانش با او گفتند: چرا نامت را نگفتي.
او جواب داد: اگر نامم را كه عبدالله (بنده خدا) است مي‌گفتم، از من مي‌پرسيد: آن‌كه تو بنده او هستي كيست؟
دوستان عبدالله گفتند: نزد امام برگرد و بگو: «مرا به معبودم راهنمايي كن و از نامم مپرس».
عبدالله بازگشت و به امام صادق ـ عليه السّلام ـ عرض كرد: «مرا به معبودم راهنمائي كن و از نامم مپرس».
امام اشاره به جايي كرد و فرمود: در آن‌جا بنشين.
عبدالله نشست، در همين هنگام، يكي از كودكان امام كه تخم‌مرغي در دست داشت، و با آن بازي مي‌كرد، به آن‌جا آمد، امام به كودك فرمود: «آن تخم مرغ را به من بده» كودك، تخم‌مرغ را به امام داد.
امام، آن را به‌دست گرفت و به عبدالله رو كرد و فرمود: «اي دَيصاني! اين تخم را نگاه كن كه سنگري پوشيده است، داراي:
1ـ پوست كلفتي است.
2ـ زير پوست كلفت، پوست نازكي قرار داد.
3ـ زير آن پوست نازك، (مانند) نقره‌اي است روان (سفيده)
4ـ سپس طلائي است آب شده (زرده) كه نه طلاي آب شده با آن نقره روان بياميزد، و نه آن نقره روان با آن طلاي روان مخلوط گردد، و به همين وضع باقي است، نه سامان دهنده‌اي از ميان آن بيرون آمده كه بگوييد: من آن را آن‌گونه ساخته‌ام، و نه تباه كننده‌اي از بيرون به درونش رفته، كه بگويد من آن را تباه ساختم، و روشن نيست كه براي توليد فرزند نر، درست شده يا براي توليد فرزند ماده، ناگاه پس از مدّتي شكافته مي‌شود و پرنده‌اي مانند طاووس رنگارنگ، از آن بيرون مي‌آيد، آيا به نظر تو چنين تشكيلات (ظريفي) داراي تدبير كننده‌اي نيست؟
عبدالله ديصاني در برابر اين سؤال، مدّتي سر به زير افكند، سپس (در حالي كه نور ايمان بر قلبش تابيده بود)سر بلند كرد و گفت: «گواهي مي‌دهم كه معبودي جز خداي يكتا نيست و او يكتا و بي‌همتا است، و گواهي مي‌دهم كه محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ بنده و رسول خدا است، و تو امام و حجّت از طرف خدا بر مردم هستي، و من از عقيده باطل و كرده خود توبه كردم و پشيمان هستم».[1]
[1] ـ اصول كافي، ج 1، ص 79 و 80.


دوگانگي ظلمت و نور

مناظره ابو شاكر يماني با هشام بن حكم

 (ابوشاكر دَيصاني از دانشمندان معروف عصر امام صادق ـ عليه السّلام ـ بود، و در صف منكران توحيد قرار داشت، و معتقد به خداي نور و خداي ظلمت بود، و همواره مي‌كوشيد تا با بحث‌هاي كلامي، عقيده خود را ثابت كند، و اسلام را نقض نمايد، او بنيانگذار مكتبي به نام دَيصانيّه شده بود، و شاگرداني داشت، و حتّي مدّتي «هشام بن حكم» از شاگردان او بود، در اين‌جا به يك نمونه ايراد تراشي‌هاي او توجّه كنيد:)
ابوشاكر به نظر خود ايرادي براي قرآن يافته بود، روزي به هشام بن حكم (شاگرد برجسته امام صادق) گفت:
در قرآن آيه‌اي وجود دارد كه عقيده ما (دوگانه پرستي) را تصديق مي‌كند.
هشام: كدام آيه‌ي را مي‌گوئي؟
ابوشاكر: آن‌جا كه (در آيه 84، سوره زخرف) مي‌خوانيم: «وَهُوَ الَّذِي فيِ السَّماءِ اِلهٌ وَ فِي الأرْضِ اِلهٌ» : «او كسي است كه در آسمان معبود است و در زمين نيز معبود مي‌باشد»، بنابراين آسمان معبودي دارد، و زمين معبود ديگر،
هشام مي‌گويد: من ندانستم چگونه به او پاسخ بگويم، در آن سال به زيارت خانه كعبه مشرّف شدم، و نزد امام صادق ـ عليه السّلام ـ رفتم و ماجرا را عرض كردم.
امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: اين سخن بي‌دين خبيثي است، هنگامي كه بازگشتي از او بپرس: نام تو در كوفه چيست؟
مي‌گويد: فلان.
بگو: نام تو در بصره چيست؟
مي‌گويد: فلان، سپس بگو: «پروردگار ما نيز همين گونه است، نام او در آسمان «الهِ» است و در زمين نيز نام او «الهِ» است، همانا در درياها، و در صحراها و در هر مكاني، اِله و معبود، او است.
هشام مي‌گويد: هنگامي كه بازگشتم، به سراغ ابو شاكر رفتم، و اين پاسخ را به او دادم، گفت: «اين سخن از تو نيست، اين را از حجاز آورده‌‌اي» (هذِهِ نَقَلْتَ مِنَ الْحِجازِ).[1]
[1] ـ سفينه البحار، ص 128.


اثبات فضليّت امام علي ـ عليه السلام ـ

مناظره عمر بن عبدالعزيز با گروه بني هاشم

 در عصر خلافت عمر بن عبدالعزيز (هشتمين خليفه اموي) مردي از اهل تسنن چنين سوگند ياد كرد:
«اِن عَليّاً خَيْرُ هذِهِ الأُمَّهِ و إلّا اِمُرَأَتي طالِقٌ ثلاثاً.»
«همانا علي ـ عليه السلام ـ بهترين فرد اين امت است، وگرنه همسرم سه طلاقه باشد.»
و آن مرد معتقد بود كه علي ـ عليه السلام ـ بهترين شخص امت اسلام است، پس طلاق او باطل مي‎شد. (با توجه به اين كه به عقيده اهل تسنن، سه طلاق در يك مجلس واقع مي‎شود.)
پدر زنِ آن مرد كه معتقد به برتر بودن علي ـ عليه السلام ـ بر ساير مسلمين نبود، اين طلاق را صحيح مي‎دانست. لذا نزاع سختي بين شوهر آن زن و پدر آن زن در گرفت.
شوهر مي‎‎گفت: «اين زن، همسر شرعي من است و طلاق باطل است زيرا شرط طلاق عدم برتري علي ـ عليه السلام ـ بر ساير امت است، اكنون كه روشن است علي ـ عليه السلام ـ بر همه برتري دارد، پس طلاقي هم واقع نشده است.»
پدر مي‎گفت: «طلاق واقع شده زيرا علي ـ عليه السلام ـ برترين فرد امت نيست؛ پس دخترم بر تو حرام است.»
نزاع اين دو نفر بالا گرفت و جمعي طرفدار پدر شدند و جمعي به طرفداري از شوهر برخاستند.
«ميمون بن مهران» جريان را براي عمربن عبدالعزيز نوشت و از او خواست تا با مداخله در اين نزاع، قضيّه را به گونه‎اي حلّ كند.
عمربن عبدالعزيز، مجلسي تشكيل داد و جمعي بني هاشم و بني اميه و بزرگان قريش را به آن مجلس دعوت كرد و به آنها گفت: «در مورد مسأله مورد نظر اظهار نظر كنيد.»
همگي سكوت كردند و در جواب مسأله در ماندند. سرانجام يك نفر از بني هاشم گفت:
«طلاق واقع نشده است، زيرا علي ـ عليه السلام ـ افضل امت است.»
عمربن عبدالعزيز گفت: «آيا مي‎تواني ادعاي خود را ثابت كني؟»
مرد هاشمي گفت: «تو را به خدا سوگند مي‎دهم، آيا نه اين است كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ به عيادت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ كه بيمار بود رفت و چون علي ـ عليه السلام ـ در خانه نبود به او گفت: «دخترم آيا چيزي ميل داري؟»
فاطمه ـ سلام الله عليها ـ عرض كرد: «آري اگر قدري انگور باشد ميل مي‎كنم.»
با اينكه فصل انگور نبود پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چنين دعا كرد:
اللهم آتِنا بِهِ مَعَ اَفْضَلِ اُمَّتي عِندَكَ مَنْزِلَهً» يعني: خدايا! انگور را به وسيله آن كس كه مقامش در پيشگاه تو از همه افراد امتم بالاتر است به ما بفرست.
ناگاه علي ـ عليه السلام ـ درِ خانه را زد و وارد خانه شد در حالي كه زنبيلي در دست داشت كه با عبايش روي آن را پوشانده بود.
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «يا علي! اين چيست؟»
علي ـ عليه السلام ـ فرمود: «اين انگور است كه فاطمه ـ سلام الله عليها ـ به آن بسيار ميل دارد، و براي او آورده‎ام.»
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «الله اكبر، الله اكبر، خدايا! همان گونه كه مرا شاد كردي از اين جهت كه علي ـ عليه السلام ـ را به عنوان برترين شخص امت من اختصاص دادي، شفاي دخترم را نيز به وسيله اين انگور قرار بده.»
فاطمه ـ سلام الله عليها ـ از آن انگور خورد؛ هنوز پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از خانه فاطمه ـ سلام الله عليها ـ خارج نشده بود كه فاطمه ـ سلام الله عليها ـ سلامتي خود را باز يافت.
عمربن عبدالعزيز به مرد هاشمي گفت: «راست گفتي و نيكو بيان كردي، گواهي مي‎دهم كه من اين حديث را شنيدم و دريافتم و پذيرفتم.»
آنگاه به شوهر آن زن گفت: «دست زن خود را بگير و به خانه‎ات ببر و اگر پدرش خواست جلوگيري كند، دهانش را خُرد كن!»[1]
به اين ترتيب عمر بن عبدالعزيز، رسماً برتري امام علي ـ عليه السلام ـ را بر ساير افراد امّت اعلام كرد.
[1] . احقاق الحق، ج 4، ص 292 ـ 295، نقل از نهج البلاغه، ابن ابي الحديد.

لزوم امر به معروف و نهي از منكر

مناظره زيد بن علي بن الحسين(ع) با هشام بن عبدالملك

 زيد بن علي ـ عليه السلام ـ برادر امام باقر ـ عليه السلام ـ و از بزرگان و رجال با فضيلت و عاليقدر خاندان نبوت، و مردي دانشمند، زاهد، پرهيزكار، شجاع و دلير بود[1] و در زمان حكومت بني اميه زندگي مي‎كرد.
زيد از مشاهده صحنه‎هاي ظلم و ستم و تاخت و تاز حكومت اموي فوق العاده ناراحت بود و عقيده داشت كه بايد با قيام مسلحانه، حكومت فاسد اموي را واژگون ساخت.
هشام بن عبدالملك، كه از روحيه انقلابي زيد آگاه بود، درصدد بود او را با دسيسه‎اي از ميان برداشته و خود را از خطر وجود او نجات بخشد.
هشام نقشه خائنانه‎اي كشيد تا از اين رهگذر به هدف پليد خود برسد.
به دنبال اين نقشه، زيد را از مدينه به دمشق احضار كرد. هنگامي كه زيد وارد دمشق شد و براي گفتگو با هشام به قصر خلافت رفت؛ هشام ابتداءً او را به سردي پذيرفت و براي اين كه به خيال خود موقعيت او را در افكار عمومي پايين بياورد، او را تحقير كرد جاي نشستن نشان نداد، آنگاه گفت:
ـ شنيده‎ام خود را شايسته خلافت مي‎داني و فكر خلافت را در سر مي‎پروراني، در حالي كه كنيز زاده‎اي بيش نيستي و به كنيز زاده نمي‎رسد كه بر مسند خلافت تكيه بزند.
ـ آيا خيال مي‎كني موقعيت مادرم از ارزش من مي‎كاهد؟ مگر فراموش كرده‎اي كه «اسحاق» از زن آزاد به دنيا آمده بود ولي مادرِ «اسماعيل» كنيزي بيش نبود؛ با اين حال خداوند پيامبران بعدي را از نسل اسماعيل قرار داد و پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز از نسل اوست.
آنگاه زيد، هشام را نصيحت نمود و او را به تقوي و پرهيزگاري دعوت كرد. هشام گفت:
ـ آيا فردي مثل تو مرا به تقوي و پرهيزگاري دعوت مي‎كند؟
ـ آري، امر به معروف و نهي از منكر دو دستور بزرگ اسلام است و انجام آن برهمه لازم است، هيچ كس نبايد به واسطه كوچكي رتبه و مقام، از انجام اين وظيفه خودداري كند و هيچ كس نيز حق ندارد به بهانه بزرگي مقام از شنيدن آن ابا ورزد.[2]
[1] . ابن خلّكان، وفيات الأعيان، منشورات الرضي، 1364 هـ.ش، ج 4، ص 135.
[2] . سيره پيشوايان، مهدي پيشوائي، ص 402ـ404.

مناظرات اصحاب معصومین 2

سب علی ـ علیه السلام ـ ممنوع

مناظره عمر بن عبدالعزيز با استادش

 «عمر بن عبدالعزیز» از كودكی استادی خداشناس و با ایمان و آگاه به نام «عبیدالله» داشت. یك روز عُمَر با سایر كودكان همسال خود كه همگی از بنی امیه و منسوبین آنان بودند، بازی می‎كرد. كودكان، در حالی كه سرگرم بازی بودند، طبق معمول به هر بهانه كوچك علی ـ علیه السلام ـ را لعن می‎كردند عمر نیز در عالم كودكی با آنها هم صدا می‎شد. اتفاقاً در همان هنگام آموزگار وی كه از كنار آنها می‎گذشت، شنید كه شاگردش نیز مثل سایر كودكان، علی ـ علیه السلام ـ را لعن می‎كند. استاد فرزانه چیزی نگفت و به مسجد رفت. هنگام درس شد و عمر برای فراگرفتن درس به مسجد رفت. استاد تا او را دید، مشغول نماز شد. عمر مدتی نشست و منتظر شد تااستاد از نماز فارغ شود، اما استاد نماز را بیش از حد معمول طول داد. شاگرد خردسال احساس كرد كه استاد از او رنجیده است و نماز بهانه است، آموزگار، پس از فراغت از نماز نگاه تندی به وی افكنده و گفت:
ـ از كجا می‎دانی كه خداوند پس از آنكه از اهل «بدر» و «بیعت رضوان» راضی شده بود به آنها غضب كرده و آنها مستحق لعن شده‎اند؟[1]
ـ من چیزی در این باره نمی‎دانم.
ـ پس به چه علت علی ـ علیه السلام ـ را لعن می‎كنی؟
ـ از عمل خود عذر می‎خواهم و در پیشگاه الهی توبه می‎كنم و قول می‎دهم كه دیگر این عمل را تكرار نكنم.
سخنان منطقی استاد، او را سخت تحت تأثیر قرار داد و تصمیم گرفت تا نام علی ـ علیه السلام ـ را به زشتی نبرد؛ تا آن كه حادثه دوم اتفاق افتاد و او را در تصمیم دیگر خود استوارتر ساخت.
حادثه از این قرار بود كه پدر عُمَر از طرف حكومت مركزی شام، حاكم مدینه بود و در روزهای جمعه طبق معمول، ضمن خطبه نماز جمعه، علی ـ علیه السلام ـ را لعن می‎كرد و خطبه را با سبّ آن حضرت به پایان می‎رسانید.
روزی پسرش عمر به وی گفت: «پدر! تو هر وقت خطبه‎ می‌خوانی، در هر موضوعی كه وارد بحث می‎شوی داد سخن می‎دهی و با كمال فصاحت و بلاغت از عهده بیان مطلب بر می‎آیی، ولی همین كه نوبت به لعن علی می‎رسد، زبانت لكنت پیدا می‎كند. علت این امر چیست؟»
ـ فرزندم! آیا تو متوجه این مطلب شده‎ای؟
ـ آری پدر!
ـ فرزندم! این مردم كه پیرامون ما جمع شده‎اند و پای منبر ما می‎نشینند، اگر آنچه من از فضایل علی می‎دانم بدانند، از اطراف ما پراكنده شده و دنبال فرزندان او خواهند رفت!
عمر بن عبدالعزیز كه هنوز سخنان استاد درگوشش طنین انداز بود، چون این اعتراف را از پدر خود شنید، سخت تكان خورد و با خود عهد كرد كه اگر روزی به قدرت برسد، این بدعت شوم را كه یادگار معاویه بن ابی‌سفیان بود از میان ببرد. لذا به مجرد اینكه در سال 99 هجری به خلافت رسید، به آرزوی دیرینه خود جامه عمل پوشانید و طی بخشنامه‎ای دستور داد كه در منابر به جای لعن علی ـ علیه السلام ـ آیه «إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبى وَ یَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ»[2] تلاوت شود.
این اقدام با استقبال مردم روبرو شد و شعراء و گویندگان این عمل را مورد ستایش قرار دادند.[3]
[1] . منظور استاد این بود كه علی ـ علیه السلام ـ یكی از شركت كنندگان در جنگ بدر و بیعت رضوان بوده و بلكه در صدر آنان قرار داشت و خداوند در قرآن كریم رضایت خود را از آن حضرت اعلام كرده است و لذا لعن آن حضرت قطعاً جایز نیست.
[2] . خداوند به عدالت و نیكوكاری و بخشش به خویشان فرمان می‌دهد و از كارهای بد و ناروا و ستمگری منع می‎كند، او شما را پندی می‎دهد تا اندر الهی را بپذیرید. (سوره نحل، آیه 90)
[3] . ابن اثیر، الكامل فی التاریخ، بیروت، دار صادر، ج 5، ص 42ـ مسعودی، مروج الذهب، بیروت، دارالاندلس، ج 3، ـ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، الطبعه الثانیه، قم، منشورات مكتبه آیه الله العظمی المرعشی النجفی (ره)، ج 3، ص 59.

 

حجّاج و كابوس قتل سعید بن جُبَیر

مناظره حجاج و سعيد بن جبير

 «سعید بن جُبَیر» از شیعیان خالص و ارادتمندان حضرت سجاد ـ علیه السلام ـ و همواره از محضر آن حضرت استفاده می‌نمود، و آن حضرت همواره درباره‌اش دعا می‌كرد.
سعید از شاگردان«عبدالله بن عباس» بود و علم حدیث و تفسیر و قرائت را نزد او تكمیل كرد و مردی دانشمند و عالم شد.
«سعید بن جبیر» اعتقاد به امامت حضرت زین‌العابدین ـ علیه السلام ـ داشت و ثنای آنجناب بسیار می‌گفت و به این سبب حجاج لعین او را شهید كرد.چون سعید را به نزد آن ملعون بردند گفت: «توئی شقی بن كُسَیر؟»
سعید گفت: «مادر من نام مرا بهتر از تو می‌دانست و او مرا سعید بن جبیر نام نهاد.»
ـ هم تو و هم مادرت، هر دو شقی هستید.
ـ فقط خداوند غیب را می‌داند و او غیر از توست.
ـ باید در دنیا به آتش سوزانده شوی.
ـ اگر می‌دانستم كه عذاب با آتش به دست توست، تو را به عنوان خدا می‌پرستیدم.
ـ نظرت در مورد محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ چیست؟
ـ او پیامبر رحمت است.
ـ چه گوئی در شأن علی؟ آیا او را در بهشت می‌دانی یا جهنم؟
ـ اگر داخل بهشت یا جهنم شوم و اهل بهشت و جهنم را ببینم، اهلشان را خواهم شناخت.
ـ چه می‌گوئی در حق ابوبكر و عمر؟
ـ مرا بر ایشان وكیل نكرده‌اند.
ـ كدامیك از خلفاء را بیشتر دوست داری؟
ـ هر یك از ایشان كه نزد خالق من پسندیده‌تراند.
ـ كدامیك نزد خالق پسندیده‌تر است؟
ـ این علم نزد كسی است كه آشكار و پنهان ایشان را می‌داند.
ـ نمی‌خواهم به من راست بگوئی.
ـ نمی‌خواهم به تو دروغ بگویم.
ـ چرا نمی‌خندی؟
ـ آیا مخلوقی كه از خاك و گِل آفریده شده و آتش او را خواهد سوزاند می‌خندد؟!
ـ پس چرا ما می‌خندیم؟
ـ قلوب یكسان نیستند.
ـ پس حجاج امر كرد تا جواهرات فراوانی از لؤلؤ و زبرجد و یاقوت و ... بر پای سعید ریختند تا بلكه فریفته شود.
سعید گفت: «ای حجاج! اگر تمام اینها را بدهی تا از عذاب آخرت برهی، نخواهی توانست و بدان كه خیری در جمع كردن مال دنیا نیست.» آنگاه حجاج دستور داد تا آلات لهو را در جلوی سعید به صدا در آورند. سعید به شدت گریست.
ـ چرا می‌گریی ای سعید؟ وای بر تو.
ـ وای بر كسی كه از بهشت رانده و داخل جهنم شود.
حجاج كه دید با هیچ ترفندی قادر به مطیع كردن سعید نیست گفت: اینك زمان مرگ تو فرا رسیده، ترا چگونه بكشم؟
ـ هر گونه كه مایلی مرا بكش، چرا كه من در آخرت ترا به همان نحو قصاص خواهم كرد.
ـ آیا دوست داری تا ترا عفو كنم؟
ـ اگر عفو از جانب خدا باشد آری، اما از تو طلب عفو نمی‌كنم.
حجاج كه از متانت و شهامت سعید به غضب آمده بود فریاد زد: «او را بكشید.»
پس چون او را برای كشتن خارج كردند لبخندی زد. حجاج را از این مطلب آگاه ساختند، گفت: «چه چیز تو را خنداند با اینكه من شنیده‌ام تو چهل سال است كه نخندیده‌ای؟!»
گفت: «خنده‌ام بجهت جرأت تو بر خداوند است و حلم خداوند بر تو!» حجاج كه داشت دیوانه می‌شد گفت: «او را در مقابل من بكشید.» سعید گفت: « كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَهُ الْمَوْتِ»[1] آنگاه گفت: « إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِینَ» [2] حجاج گفت: «او را پشت به قبله بكشید.» سعید گفت: « فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» [3]به هر طرف كه رو كنید خدا آنجاست.
حجاج گفت: «صورتش را به خاك بمالید.»
سعید گفت: « مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِیها نُعِیدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَهً أُخْرى»[4] از خاك آفریده شدید و به خاك برمی‌گردید و دوباره از میان خاك برانگیخته خواهید شد.
حجاج گفت: «او را چون گوسفند ذبح كنید.»
سعید گفت: «أشْهَدُ أنْ لا إلهَ إلّا اللهُ وَحْدَهُ لاشَریكَ لَهُ وَ أنَّ مُحَمّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ» آنگاه دست به دعا برداشت و گفت: «بار خدایا پس از من، حجاج را به كس دیگری مسلط مساز.»
پس چون سر سعید را بریدند با كمال تعجب دیدند كه سر مكرّر «لا إِلهَ اِلّا الله» می‌گوید.
شهادت سعید در شعبان سال 95 هجری در 49 سالگی اتفاق افتاد و به سبب دعای سعید، پس از 15 شب حجّاج به دَرَك واصل شد و پرونده جرائم او إلی الأبد بسته شد.[5]
مورّخین نوشته‌اند: حجاج پس از به شهادت رساندن سعید بن جبیر به كابوس مبتلا شد و هر دم كه به خواب می‌رفت، جسم خونین سعید را می‌دید كه دامن او را گرفته و می‌گوید: «ای دشمن خدا! چرا مرا كشتی؟!»
گاهی بیهوش می‌شد و ناگهان با ترس و وحشت عجیبی، عرق ریزان بهوش می‌آمد و می‌گفت: «مالی ولسعید بن جبیر» (مرا با سعید بن جُبیر چه كار بود.)
این كابوس دست از سر حجّاج بر نداشت تا اینكه پس از كشتن سعید به فاصله پانزده(و حداكثر چهل) روز به درك واصل گردید.
عمر بن عبدالعزیز گوید: پس از مرگ حجاج، شبی او را در خواب دیدم، از او پرسیدم: «خدای با تو چه كرد؟» جواب داد: «به تعداد افرادی كه به دست من كشته شدند، یك بار مرا كشتند. و بجای سعید بن جبیر، خدای هفتاد مرتبه مرا بكشت.»[6]
[1] . سوره آل عمران، آیه185.
[2] . سوره انعام، آیه 79.
[3] . سوره بقره، آیه115.
[4] . سوره طه، آیه55.
[5] . بهجه الأمال فی شرح زیده المقال، ج4 ، ص350.
[6] . الوقایع و الحوادث به نقل از ناسخ‌التواریخ، ج1، ص156.

فضایل و برتری امام علی (علیه السّلام)

مناظره اعلام عمر بن عبدالعزيز به برتري امام علي(ع)

 در عصر خلافت عمر بن عبدالعزیز (هشتمین خلیفه اموی) مردی از اهل تسنّن چنین سوگند یاد كر:.
«اِنّ عَلیَاً خَیْرُ هذِهِ الاُمّهُ وَاِلاّ اِمْرَأَتِی طَالِقُ ثَلاثاً»: «همانا علی ـ علیه السّلام ـ بهترین فرد این امّت است، وگرنه همسرم سه طلاقه است» و آن مرد معتقد بود كه علی ـ علیه السّلام ـ بهترین شخص امّت اسلامی بعد از پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ است، پس طلاق او باطل می‌باشد. (با توجّه به این‌كه سه طلاق در یك مجلس به عقیده اهل تسنّن واقع می‌شود).
پدر آن زن كه معتقد به برتر بودن علی ـ علیه السّلام ـ بر سایر مسلمین نبود، این طلاق را صحیح می‌دانست.
بین شوهر آن زن و پدر آن زن، نزاع درگرفت، شوهر می‌گفت این زن، همسر من است و طلاق باطل است زیرا شرط طلاق عدم برتری علی ـ علیه السّلام ـ بر سایر امّت است، اكنون كه روشن است علی ـ علیه السّلام ـ بر همه برتری دارد، پس طلاق واقع نشده است.
پدر می‌گفت: طلاق واقع شده زیرا علی ـ علیه السّلام ـ برتر از همه نیست، پس آن زن بر شوهرش حرام است.
نزاع این دو نفر بالا گرفت و جمعی طرفدار پدر شدند و جمعی طرفدار شوهر، و مسئله حادّی به وجود آمد.
میمون بن مهران جریان را برای عمر بن عبدالعزیز نوشت، تا او این قضیّه را حل كند، در حالی كه پدر، دخترش را گرفته بود و می‌گفت بر شوهرش حرام شده، و شوهر همسرش را گرفته بود و می‌گفت: این زن من است.
عمربن عبدالعزیز، مجلسی تشكیل داد و جمعی از بنی‌هاشم و بنی‌اُمیه و بزرگان قریش را به آن مجلس دعوت كرد و به آن‌ها گفت: در این باره مسئله را روشن سازند، بگومگو در آن مجلس زیاد شد، بنی‌امیّه سكوت كردند و در جواب مسئله درماندند.
سرانجام یك نفر از بنی عقیل (از بنی هاشم) گفت: طلاق واقع نشده است، زیرا علی ـ علیه السّلام ـ برتر از سایر افراد امّت است، بنابراین چون طلاق مشروط به عدم برتری امام علی ـ علیه السّلام ـ است، در حالی كه علی ـ علیه السّلام ـ برتر است، پس طلاق واقع نشده است.
مرد عقیلی در توضیح ادعای خود به عمربن عبدالعزیز گفت: تو را به خدا سوگند می‌دهم، آیا مگر نه این است كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ به عیادت فاطمه ـ علیها السّلام ـ هنگامی كه همسر علی ـ علیه السّلام ـ بود و بیمار شده بود رفت و به او فرمود: دخترم چه غذائی میل داری؟
فاطمه ـ علیها السّلام ـ عرض كرد: انگور می‌خواهم.
با این‌كه فصل انگور نبود، علی ـ علیه السّلام ـ نیز در سفر بود، پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ چنین دعا كرد: «اَلّهُمّ آتِنا بِهِ مَعَ اَفْضَلِ اُمّتِی عِنْدَكَ مَنْزِلَهً»: «خدایا انگور را به‌وسیله آن كس كه كه مقامش در پیشگاه تو از همه افراد اُمّتم بهتر است، به ما بفرست»
ناگاه علی ـ علیه السّلام ـ در خانه را زد و وارد خانه شد، زنبیلی در دست داشت كه با عبایش روی آن را پوشانده بود.
پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: ای علی! این چیست؟
علی ـ علیه السّلام ـ گفت: این انگور است كه فاطمه ـ علیها السّلام ـ میل دارد، و برای او آورده‌ام.
پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: «اللهُ اَكْبَرُ، اللهُ اَكْبَرُ»، خدیا همان‌گونه كه مرا شاد كردی از این جهت كه علی ـ علیه السّلام ـ را به‌عنوان برترین شخص امّت اختصاص دادی شفای دخترم را نیز به وسیله این انگور قرار بده.
سپس انگور را نزد فاطمه ـ علیها السّلام ـ نهاد و فرمود: «دخترم بنام خدا از این انگور بخور».
فاطمه ـ علیها السّلام ـ از آن انگور خورد، هنوز پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از خانه فاطمه ـ علیها السّلام ـ بیرون نرفته بود كه فاطمه ـ علیها السّلام ـ سلامتی خود را بازیافت.
عمربن عبدالعزیز به مرد عقیلی گفت: «راست گفتی و نیكو بیان كردی، گواهی می‌دهم كه من این حدیث را شنیدم و دریافتم و پذیرفتم».
آن‌گاه به شوهر آن زن گفت: «دست زن خود را بگیر و به خانه‌ات ببر، او زن تو است، اگر پدرش از تو جلوگیری كرد، صورتش را خورد كن ...»[1]
به این ترتیب در آن مجلس باشكوه، عمربن عبدالعزیز (هشتمین خلیفه اموی) رسماً برتری امام علی ـ علیه السّلام ـ را بر سایر افراد امّت، اعلام كرد، و بر همین اساس زوجیّت زن مذكور را ابقاء نمود.
[1] ـ شرح نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید، طبق نقل احقاق الحق، ج 4، ص 292 تا 295.


زنان پشت پرده از عمر دانا ترند

مناظره بانوي هوشمند با عمر بن خطاب

 در روایات آمده: عمر بن خطّاب در عصر خلافت خود، وقتی كه دید مردم مهریه‌ها را سنگین نموده‌اند، بالای منبر رفت و از مردم انتقاد نموده و به آنها اعتراض كرد و گفت: «چرا مهریه‌ها را زیاد می‌كنید و هشدار داد كه دیگر نشنوم كسی مهریه‌اش را بیشتر از چهارصد درهم قرار دهد، و اگر كسی چنین كند، او را تازیانه می‌زنم و زیادتر از چهارصد درهم را می‌گیرم و جزء بیت‌المال قرار می‌دهم.»
بانویی زیرك بلافاصله از پای منبر به عمر گفت: «آیا تو ما را از قرار دادن مهریه زیادتر از چهار صد درهم منع می‌كنی و اضافی را می‌گیری؟»
عمر گفت: «آری».
بانو گفت: «در این صورت با حكم خدا مخالفت كرده‌ای و بر خلاف امر الهی، دستور داده‌ای.»
عمر با ناراحتی گفت: «ای زن چه می‌گوئی؟!»
بانو گفت: آیا این آیه قرآن را نشنیده‌ای كه خدا می‌فرماید:
«وَ آتَیْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَیْئاً»[1] (اگر مهریه زنان خود را به اندازه قنطار(مال بسیار زیاد) قرار دادید، حق ندارید چیزی از آن را كم كنید.
عمر، كه خجالت زده شده بود، سخن آن بانو را تصدیق نمود و استغفار كرد و گفت:‌ «كُلُّ النّاسِ أفْقَهُ مِن عُمَر حَتّی المُخدّراتِ فِی البُیوت» همه مردم، حتی زنان پشت پرده از عمر دانا‌ترند.[2]
[1] . نساء، 20.
[2] . تفسیر در المنثور، ج2، ص133 ـ تفسیر ابن كثیر ، ج1، ص468ـ تفسیر قرطبی ـ تفسیر كشاف ـ غرائب القرآن و.. ذیل آیه یاد شده.


پیری كه آبروی معاویه را برد

مناظره پيرمرد شيعه با معاويه

 جابر بن عبدالله انصاری گوید:
روزی به شام سفر كرده بودم و در آنجا معاویه و دو پسرش خالد و یزید و نیز با عمرو بن العاص ملاقات كردم. ناگاه مردی سالخورده كه از طرف عراق می‎آمد نمودار شد. او پیری فرتوت بود كه كمربندی از لیف خرما بر میان بسته و نعلی از لیف خرما در پای داشت و لباسی بسیار مندرس بر تن داشت و دیدگانش فرو رفته بود.
معاویه گفت: خوب است كه این پیرمرد را به حرف بگیریم و اندكی تفریح كنیم.
معاویه: ای شیخ! از كجا می‎آیی و به كجا می‎روی؟
پیرمرد: پاسخی نداد.
عمرو بن العاص: ای پیرمرد! چرا به سؤال امیرالمؤمنین پاسخ نگفتی؟
پیرمرد: خداوند ما را پس از بیرون آمدن از جاهلیت تحیت و درودی غیر از آنچه معاویه گفت قرار داده است.
معاویه: ای شیخ! راست گفتی و من خطا كردم. السلام علیك یا شیخ!
شیخ: علیكم السلام.
معاویه: از كجا می‎آیی و به كجا می‎روی؟
شیخ: از عراق می‎آیم و به بیت المقدس می‎روم.
معاویه: چه خبر از عراق؟
شیخ: به خیر و بركت.
معاویه: گفتی كه از كوفه و از ارض غری می‎آیی؟
شیخ: «غری» كدام است؟!
معاویه: جایگاه ابوتراب.
شیخ: ابوتراب كیست؟!
معاویه: علی بن ابیطالب است.
شیخ: ای معاویه! خداوند دماغ تو را به خاك بمالد و دهانت را بشكند و پدر و مادرت را لعنت كند چرا نمی‎گویی: امام عادل و پناه مردم و سلطان دین و كشنده مشركین و شمشیرِ كشیده خدا و پسر عمّ رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله ـ و شوهر بتول و تاج فقهاء و كنز فقراء و پنجمین از اصحاب كساء و شیر غالب و پدر حسن ـ علیه السلام ـ و حسین ـ علیه السلام ـ امیر المؤمنین علی بن ابیطالب ـ علیه السلام ـ ؟[1]
معاویه: ای شیخ! چنان می‎بینم كه خون و گوشت تو، با گوشت و خون علی آمیخته است اگر او بمیرد تو فاعل امری نباشی و كاری نتوانی كنی.
شیخ: خداوند مرا به حرمان او مبتلا نكند و حزن مرا بعد ازاو بزرگ دارد و لكن دانسته باش كه خداوند سید و آقای مرا نمیراند تا از فرزندان او یكی را برپا نكند و حجت جهانیان نفرماید.
معاویه: ای شیخ! هیچ چیز از بهر خویش به جای گذاشته‎ای.
شیخ: راه راست را نشان داده‎ام از برای كسی كه خواهد.
عمر بن عاص: ای معاویه! گویا این مرد تو را نمی‎شناسد كه این گونه سخن می‎گوید و جسارت روا می‎دارد.
معاویه: ای شیخ! مرا می‎شناسی؟ شیخ: نه.
معاویه: من پسر ابوسفیان، شجره زكیّه و شاخه‎های علیّه و سیّد و آقای بنی امیه هستم.
شیخ: ای معاویه! بلكه تو همان كسی هستی كه در زبان خدا و رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ به «لعین» نامیده شده‎ای و مقصود از شجره ملعونه در قرآن توئی و عروق خسیسه توئی و توئی كه ظلم كردی بر نفس خود و خدایت را كفران ورزیدی.
توئی آن كسی كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ در مورد تو فرمود: «خلافت حرام است بر پسر ابوسفیان» و تویی گناه كار و پسر گناه كار و پسر هند جگر خوار و آن گردن كش طاغی كه ظلم و ستم او بندگان خدا را فراگرفت.
معاویه از شدت عصبانیت سرخ شد و رگهای گردنش معلوم گشت و دست به قبضه شمشیر برد و آهنگ او كرد ولی خشم خود را كنترل كرد و گفت: اگر نه این بود كه عفو خوب و ستوده بود سرت را بر می‎گرفتم. هان ای شیخ! چه می‎بینی اگر سر از بدنت بردارم؟
شیخ با كمال آرامش جواب داد: آن وقت به كمال سعادت می‎رسم و تو غایت شقاوت را درك خواهی كرد.
معاویه نگریست كه در قتل پیر فرتوت كه امروز و یا فردا بدرود جهان خواهد گفت فائده‎ای نیست، لذا سخن خود را گردانید و گفت: ای شیخ! روزی كه علی عثمان را كشت كجا بودی؟
شیخ: به خدا قسم علی ـ علیه السلام ـ عثمان را نكشت. اگر علی قصد كشتن او را داشت هرگز به مكر و حیله متوسل نمی‎شد بلكه با شمشیر برنده و بازوهای نیرومندش او را تباه می‎ساخت ولی علی ـ علیه السلام ـ در آن هنگام به حكم وصیت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ خاموش بود.
معاویه: ای شیخ! آیا در صفین حاضر بودی تا خون ریزیهای علی را ببینی؟
شیخ: حاضر بودم و چه بسیار كودكان را از سپاه تو یتیم كردم و چه بسیار زنان را بیوه نمودم و مانند شمشیر غضبناكی گاهی با تیر و گاهی با نیزه رزم می‎كردم و هفتاد و سه تیر به سوی تو رها كردم. دو تیر به سپر تو فرود آمد و دو تیر بر سجده‎گاهت و دوتیر بر بازوی تو كه اگر جامه باز كنی نشان آن دیده می‎شود.
معاویه: آیا در جنگ جمل حاضر بودی هنگامی كه علی با عایشه، همسر محترم رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ جنگ می‎كرد؟ راستی در جمل حق با كه بود؟
شیخ: حق با علی بود.
معاویه: مگر خداوند نفرموده بود: «اَزواجُهُ اُمَّهاتُهُم»[2] زنان پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ مادرهای این امت‎اند و پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ عایشه را ام المؤمنین می‎فرمود. پس چرا علی با عایشه جنگ كرد؟
شیخ: مگر خدا به عایشه و دیگر زنان پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ نفرمود: «وَ قَرْنَ فی بُیُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبرُّجَ الجَاهِلِیَّهِ الاُولَی»[3] ای زنان پیامبر! در خانه‎هایتان بمانید و تبرّج و خودنمائی زنان زمان جاهلیت را مرتكب نشوید.
ولی از بین زنان پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فقط عایشه بود كه فرمان خدا را نپذیرفت و خانه را رها كرد و با عده فراوانی از نامحرمان به قانون جاهلیت بیرون شد و بر امیر المؤمنین علی ـ علیه السلام ـ خروج كرد.
مگر پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ نفرموده بود: «أنتَ یا عَلِیُّ خَلیفَتی عَلی نِسوانی وَ طَلاقُهُن بِیَدِكَ» یا علی! تو پس از من خلیفه من و سرپرست زنان من هستی و مختاری كه آنان را از طرف من (وكالتاً) طلاق دهی. با این وجود عایشه چندین مرتبه فتنه بر پا كرد تا خون مسلمانان ریخته شود و اموال آنان پایمال گشت.
لعنت خدا بر ستمكاران. همانا عایشه ستمگر بود و او مانند زن نوح است و در آتش جهنم جای دارد.
معاویه: از برای ما جای سخن باقی نگذاشتی. آیا می‎خواهی به تو جایزه بدهم. بیست شتر سرخ موی كه عسل و روغن و گندم أعلی بار شده باشند؟
شیخ: نمی‎پذیرم. معاویه: چرا؟
شیخ: برای اینكه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: یك درهم حلال بهتر از فراوان درهم حرام است.
معاویه: ای شیخ چه وقت تاریك شد روزگار امت و فرو نشست انوار رحمت؟
شیخ: وقتی كه تو امیر امت شدی و عمرو بن العاص وزیر امت گشت.
معاویه: ای شیخ! سریع از نزد من دور شو. اگر بار دیگر تو را در دمشق ببینم حتماً سر از بدنت جدا می‎كنم.
شیخ: هرگز در جائی كه تو باشی من در آنجا اقامت نمی‎كنم چرا كه خداوند فرموده است: «وَ لا تَرْكَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَ مَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِیاءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ.»[4] به ستمكاران مایل نشوید تا از آتش دوزخ زیان نبینید و جز به رحمت خدا ظفرمند نمی‎شوید.
پیرمرد با ایمان كه دلش از مهر علی ـ علیه السلام ـ مالامال بود نگاهی به قیافه احمقانه معاویه و اطرافیانش نمود و طریق بیت المقدس را پیش گرفت.[5]
[1] . قال له الشیخ: اَرغَمُ اللهُ اَنفَكُ وُ فَض الله فاكُ وُ لعن اللهُ امكُ و اَباكُ لِمُ لا تَقول الإمامْ العادِلِ وُ الغیث الهاطل، یعسوبْ الدین و قاتِلُ المشركینُ وُ القاسطینُ و المارِقینُ، سُیفْ اللهِ المُسلولِ، ابنُ عم الرسولِ و زوجُ البتولِ. تاجْ الفقهاء و كَنزُ الفقراء و خامِسْ اهل الغباءِ و اللیثُ الغالِبِ، ابو الحُسُنینِ علی بنِ ابیطالب ـ علیه السلام ـ .
[2] . سوره احزاب/ آیه 6.
[3] . سوره احزاب/ آیه 33.
[4] . هود، 113.
[5] . ناسخ التواریخ، جلد مربوط به امام حسن ـ علیه السلام ـ ، ص 124.

فضّه و نطق با قرآن

مناظره فضه با مرد گمشده

 
وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ»[1] یعنی اول سلام كن و سپس حالم را بپرس. پس به او سلام كردم و گفتم: گفت: « مَنْ یَهْدِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلٍّ»[2]یعنی كسی را كه خداوند هدایت نماید، هرگز گمراهی ندارد. دانستم كه از قافله‌اش باز مانده است.
پرسیدم: «انسان هستی یا از طائفه جن می‌باشی؟»
گفت: « یا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَكُمْ»[3]دانستم كه از نسل بشر است.
پرسیدم: «از كجا می‌آیی؟»
گفت: « یُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعِیدٍ» [4] دانستم كه از راه دوری می‌آید.
پرسیدم: «به كجا می‌روی؟»
گفت: « وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ»[5] دانستم كه قصد حج دارد.
پرسیدم: «چند روز است كه از قافله دور افتاده‌ای؟»
گفت: « وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما فِی سِتَّهِ أَیَّامٍ» [6] دانستم كه شش روز است در بیابان سرگردان است.
سؤال كردم: «آیا گرسنه‌ نشده‌ای؟»
گفت: « وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا یَأْكُلُونَ الطَّعامَ»[7] یعنی خداوند بدنی را خلق نكرده كه احتیاج به غذا نداشته باشد. پس دانستم كه گرسنه است.
لذا به وی مقداری غذا دادم و گفتم: «سریع‌تر برو و شتاب كن. شاید به قافله‌ای برسیم.»
گفت: « لا یُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها»[8] دانستم كه بیش از این قدرت راه رفتن ندارد.
گفتم: «آیا می‌خواهی بر پشت حیوان من و ردیف من سوار شوی؟»
گفت: « لَوْ كانَ فِیهِما آلِهَهٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا»[9] دانستم كه كراهت دارد، پشت سر من سوار شود، لذا من پیاده شدم و او را به جای خود سوار كردم.
او در مقام تشكر گفت: « سُبْحانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنا هذا»[10] یعنی پاك و منزه است خداوندی كه این حیوان را مسخر من قرار داد.
هنگامی كه به قافله او رسیدیم به او گفتم: «آیا تو را در این قافله دوست و یا قومی هست؟»
گفت: « یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ» [11] « وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ»[12] « یا یَحْیى خُذِ الْكِتابَ» [13] « یا مُوسى إِنِّی أَنَا رَبُّكَ» [14] دانستم كه چهار آشنا دارد میان قافله به نام‌های داوود و محمد و یحیی و موسی. سپس بلافاصله چهار جوان خود را به او رسانیدند.
گفتم: «این جوانان چه نسبتی با تو دارند؟»
گفت: « الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِینَهُ الْحَیاهِ الدُّنْیا» [15]دانستم كه آنها فرزندان او می‌باشند.
چون آنها آمدند و دست او را بوسیدند، این آیه را خواند: « یا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ»[16] دانستم كه می‌گوید پاداشی به من عطا كنند. پس فرزندانش چیزی به عنوان هدیه به من دادند.
آن زن در آخر این آیه را خواند: « وَ اللَّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ»[17] دانستم كه می‌گوید احسان بیشتری در حق من نمایند. پس فرزندانش چیزهای دیگری نیز بر آنچه داده بودند افزودند. من از آنان پرسیدم: «این زن كیست؟ و چگونه به این مقام والا رسیده است كه تمام كلامش قرآن است؟!»
گفتند: «او مادر ما و نامش«فضّه» است و خادمه حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) بوده و مدّت بیست سال است كه جز به آیات قرآن سخن نمی‌گوید.»[18]
[1] . سوره زخرف، آیه89.
[2] . سوره زمر، آیه37.
[3] . سوره اعراف، آیه31.
[4] . سوره فصلت، آیه44.
[5] .سوره آل عمران،آیه 97.
[6] . سوره ق، آیه38.
[7] . سوره انبیاء، آیه8.
[8] . سوره بقره، آیه286.
[9] . سوره انبیاء، آیه22.
[10] . سوره زخرف، آیه13.
[11] . سوره ص،آیه26.
[12] . سوره آل عمران، آیه144.
[13] . سوره مریم، آیه12.
[14] . سوره طه،آیه11و12.
[15] . سوره كهف، آیه46.
[16] . سوره قصص، آیه26.
[17] . سوره بقره، آیه261.
[18] .مناقب ابن شهر آشوب،ج3، ص391ـ392.

 

جواب علی گونه زینب ـ سلام الله علیها

مناظره حضرت زينب(س) با ابن زياد

 آن روز «عبیدالله بن زیاد» در كاخ خود دیدار عمومی ترتیب داده بود و دستور داده بود تا سر بریده امام حسین ـ علیه السّلام ـ را در برابرش بگذارند. آنگاه زنان و كودكان را وارد كاخ نمودند.
زینب كبری ـ سلام الله علیها ـ در حالی كه كم ارزش‎ترین لباس‎های خود را به تن داشت در حالی كه زنان و كنیزان اطراف او را گرفته بودند، به صورت ناشناس وارد مجلس شد و بی‎اعتنا به دستگاه ابن زیاد، درگوشه‎ای نشست. عبیدالله چشمش به او افتاد و شكوه و متانت او توجه ابن زیاد را به خود جلب كرد. پس پرسید: «این زن كه خود را كنار كشیده و دیگر زنان گردش جمع شده‎اند كیست؟»
زینب پاسخ نگفت. عبیدالله سؤال خود را تكرار كرد. یكی از كنیزان گفت: «او زینب ـ سلام الله علیها ـ دختر فاطمه دختر پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ است.»
عبیدالله رو به زینب كرد و گفت: «ستایش خدا را كه شما خانواده را رسوا ساخت و كشت و نشان داد كه آنچه می‎گفتید دروغی بیش نبود.»[1]
زینب پاسخ داد: «ستایش خدا را كه ما را به واسطه پیامبر خود (كه از خاندان ماست) گرامی داشت و از پلیدی پاك گردانید. جز فاسق رسوا نمی‎شود و جز بدكار، دروغ نمی‎گوید، و بد كار ما نیستیم بلكه دیگرانند‌ (یعنی تو و پیروانت هستید) و ستایش مخصوص خداست.»[2]
ـ دیدی خدا با خاندانت چه كرد؟
ـ جز زیبایی ندیدم! آنان كسانی بودند كه خدا مقدّر ساخته بود كشته شوند و آنها نیز اطاعت كرده و به سوی آرامگاه خود شتافتند و بزودی خداوند تو و آنان را (در روز رستاخیز) با هم روبرو می‎كند و آنان از تو، به درگاه خدا شكایت و دادخواهی خواهند كرد، اینك بنگر كه آن روز چه كسی پیروز خواهد شد، مادرت به عزایت بنشیند ای پسر مرجانه!
ابن زیاد از این جملات صریح و تند زینب كبری ـ سلام الله علیها ـ بسیار خشمگین شد و خواست تصمیم سوئی بگیرد ولی یكی از حاضران به نام «عمرو بن حُرَیث» گفت: «امیر! این یك زن است و كسی زن را به خاطر سخنانش مؤاخذه نمی‎كند.»
ابن زیاد بار دیگر خطاب به زینب ـ سلام الله علیها ـ گفت: «خداوند دلم را با كشته شدن برادر نافرمانت حسین و خاندان و لشكر سركش او شفا داد.»
زینب ـ سلام الله علیها ـ فرمود: «به خدا قسم مهتر مرا كشتی، نهال مرا قطع كردی و ریشه مرا در آوردی، اگر این كار مایه شفای توست، همانا شفا یافته‎ای.»
پسر زیاد كه تحت تأثیر شیوایی كلام زینب قرار گرفته بود، با خشم و استهزاء گفت: «این هم مثل پدرش علی سخن پرداز است؛ به جان خودم پدرت نیز شاعر بود و سخن به سجع می‎گفت.»
زینب فرمود: «زن را با سجع گویی چه كار؟» (حالا چه وقت سجع گفتن است؟)[3]
باری عبیدالله بن زیاد انتظار داشت، زینب مصیبت زده و عزیز از دست داده، با یك طعنه، به زانو در آید، اشك بریزد و عجز و لابه كند! اما زینب شیر دل ـ سلام الله علیها ـ كه شجاعت و شهامت و وضاحت را از پدرش علی ـ علیه السلام ـ به ارث برده بوده، سخنان او را درهم شكست و غرورش را در هم كوبید.
به راستی، در تاریخ بشر كدام زنی را می‎توان یافت كه شش یا هفت برادر او را كشته باشند، پسری از وی به شهادت رسیده باشد، ده نفر از برادر زادگان و عمو زادگان او را از دم تیغ گذرانده باشند و سپس او را با همه خواهران و برادر زادگان اسیر كرده باشند، آنگاه بخواهد در حال اسیری و گرفتاری از حق خود و شهیدان مكتب پدر و برادرش دفاع كند؟![4]
[1] . الحمدْ للهِ الذی فَضَحَكُم وَ قَتَلَكُمْ و أكذَبَ اُحدوثَتَكُم.
[2] . اِنما یُفتَضِحُ الفاسِقُ و یُكذِبُ الفاجِرُ و هْوَ غَیرُنا و الحمدُ للهِ. (شیخ مفید، الارشاد، قم مكتبه بصیرتی، ص 244).
[3] . سید بن طاووس، اللهوف فی قتلی الطفوف، قم، منشورات مكتبه الدّاوری، ص 68.
[4] . سیره پیشوایان، مهدی پیشوائی، ص 197؛ نقل از كتاب بررسی تاریخ عاشورا، دكتر آیتی بیرجندی، ص 203.

تزویر یزید، درابرازپشیمانی از قتل امام حسین ـ علیه السلام ـ

مناظره حضرت زينب(س) با يزيد

 چون اسیران اهل بیت ـ علیهم السلام ـ وارد كاخ یزید شدند و در گوشه‎ای كه در نظر گرفته شده بود، قرار گرفتند یزید دستور داد تا سر مطهر امام حسین ـ علیه السلام ـ را در میان طشتی نهادند. لحظه‎ای بعد او با چوبی كه در دست داشت به دندانهای امام ـ علیه السلام ـ می‎زد و اشعاری را «كه عبدالله بن زِبَعری سهمی» در زمان كافر بودن خود گفته بود و یادآور كینه‎های جاهلی بود خواند و چنین گفت:
لِیتَ أشیاخی بِبَدْرٍ شَهِدُوا جَزَعَ الخَزرَج مِنْ وَقعِ الاَسَلِ
لَاَهَلّوُا و استَهَلُّوا فَرَحاً ثُمَّ قالوا یا یزیدُ لا تَشَلُ
فَجَزَیناهُمْ بِبَدْرٍ مِثلُها وَ اَقَمنا میل بَدرٍ فَاعْتَدل[1]
ترجمه: «كاش بزرگان من كه در بدر حاضر بودند و گزند تیرهای قبیله خزرج را دیدند، امروز در این مجلس حاضر بودند و شادمانی می‎كردند و انتقام خود را از آنان گرفتیم... .»
زینب ـ سلام الله علیها ـ چون این سخنان یاوه را از یزید شنید، همچون شیری شرزه خروشید و با قدرت و شهامت تمام چنین پاسخ داد:
ـ یزید! چنین می‎پنداری كه چون اطراف زمین و آسمان را بر ما تنگ گرفتی و ما را به دستور تو مانند اسیران از این شهر به آن شهر بردند، ما خوار شدیم و تو عزیز گشتی؟
ای پسر آزاد شدگان![2] آیا این عدالت است كه زنان و دختران و كنیزكان تو در پس پرده عزّت بشینند و تو دختران پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را اسیر كنی و پرده حرمت آنان را بدری و آنان را بر پشت شتران از این شهر به آن شهر بدون سرپرست و محرمی بگردانی؟
می‎گوئی كاش پدرانم كه در جنگ بدر كشته شدند اینجا بودند و هنگام گفتن این جمله با چوب، به دندان پسر پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ می‎زنی؟ ابداً به خیالت نمی‎رسد كه گناهی كرده‎ای و رفتار زشتی مرتكب شده‎ای! بی‎جهت شادی مكن! چون بزودی در پیشگاه خدا حاضر خواهی شد، آن وقت است كه آرزو می‎كنی كاش كور و لال بودی و این روز را نمی‎دیدی.
و اما آن كسی كه تو را چنین به ناحق برگردن مسلمانان سوار كرد (یعنی معاویه) در محكمه الهی حاضر خواهد شد. روزی كه داد خواه، محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ ، دادستان خدا، و دست و پای شما گواه جنایات شما در آن محكمه باشد. در آن روز خواهی دانست كه تو بدبخت‎تری یا پدرت معاویه.
یزید! ای دشمن خدا! و پسر دشمن خدا! سوگند به خدا تو در دیده من ارزش آن را نداری كه سرزنشت كنم و كوچكتر از آن هستی كه تحقیرت نمایم.
اگر گمان می‎كنی با كشتن و اسیر كردن ما سودی به دست آورده‎ای و به زودی خواهی دید آنچه سود می‎پنداشتی جز زیان نیست. آن روز جز آنچه كرده‎ای حاصلی نخواهی داشت، آن روز تو پسر زیاد را به كمك می‎خوانی و او نیز از تو یاری می‎خواهد! تو و پیروانت در كنار میزان عدل خدا جمع می‎شوید، آن روز خواهی دانست بهترین توشه سفر كه معاویه برای تو آماده كرده است این بود كه فرزندان رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ را كشتی. به خدا قسم من جز از خدا نمی‎ترسم و جز به او شكایت نمی‎كنم. هركاری می‎خواهی بكن! هر نیرنگی كه داری به كار زن! هر دشمنی كه داری نشان بده! به خدا این لكه ننگ كه بر دامن تو نشسته است هرگز سترده نخواهد شد.
سپاس خدای را كه كار سروران جوانان بهشت (یعنی امام حسن ـ علیه السلام ـ و امام حسین ـ علیه السلام ـ) را به سعادت پایان داد و بهشت را برای آنان واجب ساخت. از خدا می‎خواهم رتبه‎های آنان را فراتر برد و رحمت خود را بر آنان بیشتر گرداند. چون سرپرست و یاوری تواناست.[3]
سكوتی مرگبار سراسر كاخ را فراگرفت، یزید كه ناتوانی خود و قدرت حریف را دید و آثار ناخوشایندی را در چهره حاضران دید، گفت: «خدا بكشد پسر مرجانه را، من راضی به كشتن حسین نبودم!...»[4]
[1] . ابن طیفور، بلاغات النساء، قم، مكتبه بصیرتی، ص 20.
[2] . وقتی پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ مكه را فتح كرد، بزرگان قریش و در رأس آنان ابوسفیان، جدّ یزید، از گذشته خود پشیمان شدند و ترسیدند كه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ آنان را مجازات كند، ولی حضرت ـ صلّی الله علیه و آله ـ به آنان فرمود: «بروید، شما آزاد شدگانید.» زینب ـ سلام الله علیها ـ با این بیان اشاره به آن عفو بزرگ جدّ خود در مورد جدّ یزید نمود.
[3] . ابن ابی طیفور، همان كتاب، ص 12ـ23.
[4] . دكتر شهیدی، سید جعفر، قیام حسین ـ علیه السلام ـ، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1359 هـ.ش، ص 187ـ189.

امام حسن و امام حسین ـ علیهم السّلام ـ فرزندان پیامبرند

مناظره امام باقر(ع) ابوالجارود با منكران

 
امام باقر ـ علیه السلام ـ یكی از شاگردانش به نام «ابوالجارود» را واسطه قرار داد تا مناظره زیر را با منكران پسر بودن حسن ـ علیه السلام ـ و حسین ـ علیه السلام ـ نسبت به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ انجام دهد.
ابوالجارود: بنی‌امیّه و پیروانش اعتقاد دارند كه امام حسن ـ علیه السلام ـ و امام حسین ـ علیه السلام ـ فرزندان امیر مؤمنان ـ علیه السلام ـ و حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ هستند و نسبتی با رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ ندارند!
امام باقر ـ علیه السلام ـ : در ردّ آنها چگونه با آنها مناظره كردی؟
ابوالجاورد: به آنها گفتم خداوند در قرآن می‌فرماید:
«وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ ... وَ زَكَرِیَّا وَ یَحْیى وَ عِیسى...»[1]؛ یعنی و از دودمان ابراهیم ـ علیه السلام ـ، داود و سلیمان ... و زكریا و یحیی و عیسی و... است.
عیسی ـ علیه السلام ـ كه پدر نداشت، خداوند از طریق مادرش مریم ـ سلام الله علیها ـ او را از فرزندان ابراهیم ـ علیه السلام ـ دانسته است.
و نیز بر آنها احتجاج كردم به آیه مباهله كه خداوند می‌فرماید:
«قُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ...»[2]؛ یعنی بگو (به منكران نبوت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از مسیحیان نجران) ما فرزندان خود را، شما هم فرزندان خود را، و ما زنان خود را و شما نیز زنان خود را دعوت به مباهله كنیم.
كه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ طبق فرمان این آیه، امام حسن ـ علیه السلام ـ و امام حسین ـ علیه السلام ـ را به عنوان پسران خود برای مباهله با گروه مسیحی آورد.
امام باقر ـ علیه السلام ـ : آنها چه گفتند؟
ابوالجارود: آنها گفتند: گاهی فرزند دختر، فرزند به حساب می‌آید ولی نه فرزند صلبی (كه از نسل او حساب شوند).
امام باقر ـ علیه السلام ـ : ای ابوالجارود! سوگند به خدا آیه‌ای از قرآن را می‌آورم كه از آن فهمیده می‌شود كه امام حسن ـ علیه السلام ـ و امام حسین ـ علیه السلام ـ فرزندان رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ از صلب او بودند و جز كافر، كسی قدرت بر انكار آن ندارد.
ابوالجارود: آن آیه كدام است؟
امام باقر ـ علیه السلام ـ : « حُرِّمَتْ عَلَیْكُمْ أُمَّهاتُكُمْ وَ بَناتُكُمْ وَ اَخَواتُكُمْ ... وَ حَلائِلُ اَبْنائِكُمُ الَّذِینَ مِنْ اَصْلابِكُمْ ...»؛[3] یعنی: حرام شده بر شما مادرانتان و دختران، و خواهران و... و هم چنین همسرهای پسرانتان كه از صُلب (نسل) شما هستند.
ای ابوالجارود! از منكران بپرس، آیا ازدواج رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ با همسران امام حسن ـ علیه السلام ـ و امام حسین ـ علیه السلام ـ جایز است؟ اگر در پاسخ گفتند: آری، دروغ می‌گویند، و اگر گفتند: جایز نیست، ثابت می‌شود كه سوگند به خدا امام حسن ـ علیه السلام ـ و امام حسین ـ علیه السلام ـ پسران صُلبی پیامبرند؛ و همسران آنها بر آن حضرت ـ صلّی الله علیه و آله ـ حرام نبودند مگر به خاطر پیوند صُلبی امام حسن ـ علیه السلام ـ و امام حسین ـ علیه السلام ـ كه با پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ دارند.[4]
[1] . انعام، 84 و 85.
[2] . آل عمران، 61.
[3] . نساء، 23.
[4] . احتجاج طبرسی، ج 2، ص 58 و 59.