مناظرات علما و بزرگان شیعه 8
مناظره شيخ مفيد با فاضل كتبي
«فاضل كتبی» ( از علمای معروف اهل سنت) روزی از شیخ مفید پرسید: دلیل شما امامیه، بر بطلان خلافت ابی بكر چیست؟
شیخ مفید گفت: دلیل بسیار است و من نمونهای از دلایل را برایت یاد میكنم: تو میدانی كه امت اتفاق دارند بر این كه امام نیازمند به غیر خدا نیست و از طرف دیگر امت اسلام متفقند بر این كه ابوبكر در مجمع عمومی روی منبر گفت: «وَلیَّتُكُم و لَسْتُ بِخَیركُم فَاِنْ اِسْتَقَمْتُ فَاتَّبِعُونی وَ اِن اَعْوَجْتُ فَصَّوِّمونی» یعنی: زمامدار شما نشدم ولی از شما بهتر نیستم. پس اگر بر مسیر درست گام برداشتم از من پیروی كنید و اگر منحرف شدم به راه راست مرا راهنمایی كنید.
در آن لحظه عربی با شمشیر كشیده به ابوبكر گفت: «نگران نباش! با همین شمشیر برّان تو را به راه راست خواهم آورد.» بنابراین ابوبكر خود را محتاج به دیگران میدانست و این احتیاج خود را بر همگان اظهار كرده است. فاضل كتبی در جواب فرو ماند.
یكی از حاضران به خیال خود خواست ایرادی بر شیخ نماید؛ پس برخاست و گفت: ای شیخ! در این صورت شما امامیه هم باید ملتزم شوید بر این كه قاضی هم بایستی عادل و معصوم و غیر محتاج به غیر خود باشد زیرا امت اتفاق دارند بر این كه قاضی نباید محتاج به قاضی دیگری باشد.
شیخ مفید گفت: این سخن بسیار بیپایه است، زیرا نه تنها چنین اجماعی محقق نشده، بلكه عكس آن مورد اتفاق میباشد! در ثانی مرتبه قاضی پایینتر از امام است؛ اگر مقصودت از قاضی امام باشد، گفتم كه نیاز به كسی ندارد. (بنابراین خلافت ابوبكر و عمر و عثمان كه نسبت به بسیاری از احكام جاهل بودند و با مشورت علی ـ علیه السلام ـ در بسیاری از موارد از مفتضح شدن نجات یافتند باطل است.
جانشینی بعد از پیامبر(ص)
مناظره شيخ مفيد با قاضي عبدالجبار (سني)
در عصر شیخ مفید(ره)، یكی از علمای بزرگ اهل تسنّن، در بغداد مجلس درسی داشت، و به نام «قاضی عبدالجبّار» خوانده میشد، روزی قاضی عبدالجبّار در مجلس درس خود نشسته بود، شاگردانش از سنّی و شیعه حاضر بودند، در آن روز شیخ مفید(ره) نیز به آن مجلس وارد شد و دم در نشست، قاضی تا آن روز شیخ مفید را ندیده بود، ولی وصفش را شنیده بود.
پس از لحظهای، شیخ مفید به قاضی رو كرد و گفت: «آیا اجازه میدهی، در حضور این دانشمندان، سؤالی از شما كنم؟»
قاضی: بپرس
شیخ مفید: این حدیثی كه شیعیان روایت میكنند كه پیامبرـ صلّی اللّه علیه وآله ـ در صحرای غدیر، درباره علیـ علیه السّلام ـ فرمود:
«مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ: هر كس كه من مولای اویم، پس علی مولای اوست»
آیا این حدیث صحیح است و یا اینكه شیعه آن را به دروغ ساخته است؟
قاضی: این روایت،صحیح است.
شیخ مفید: منظور از كلمه «مولی» در این روایت چیست؟
قاضی: منظور، آقائی و اولویّت است.
شیخ مفید: اگر چنین است پس طبق فرموده پیامبرـ صلّی اللّه علیه وآله ـ، علیـ علیه السّلام ـ آقائی و اولویّت بر دیگران دارد، بنابراین، این همه اختلاف و دشمنیها بین شیعه و سنّی برای چیست؟
قاضی: ای برادر! این حدیث (غدیر) روایت (و مطلب نقل شده) است، ولی خلافت ابوبكر، «درایت» و امری مسلّم است، و آدم عاقل، به خاطر روایتی، درایت را ترك نمیكند!!
شیخ مفید: شما درباره این حدیث چه میگویید كه پیامبرـ صلّی اللّه علیه وآله ـ، در شأن علیـ علیه السّلام ـ فرمود:
«یَا عَلیُّ حَرْبُكَ حَرْبِی وَ سِلْمُكَ سِلمِی»: «ای علی! جنگ تو،جنگ من است، و صلح تو، صلح من است»
قاضی: این حدیث،صحیح است.
شیخ مفید: بنابراین آنانكه جنگ جَمَل را به راه انداختند مانند طلحه و زبیر و عایشه و...و با علی ـ علیه السّلام ـ جنگیدند، طبق حدیث فوق و اعتراف شما به صحّت آن، باید (با شخص رسول خداـ صلّی اللّه علیه وآله ـ جنگیده باشند) و كافر باشند.
قاضی: ای برادر! آنها (طلحه و زبیر و ...) توبه كردند.
شیخ مفید: جنگ جمل، درایت و قطعی است، ولی در اینكه پدید آورندگان جنگ، توبه كردهاند، روایت و شنیدنی است، و به گفته تو نباید درایت را فدای روایت كرد، و مرد عاقل به خاطر روایت، درایت را ترك نمیكند.
قاضی، در پاسخ این سؤال فرومانده، پس از ساعتی درنگ ، سرش را بلند كرد و گفت : «تو كیستی؟»
شیخ مفید: من خادم شما محمّدبن محمّدبن نعمان هستم.
قاضی هماندم برخاست و دست شیخ مفید را گرفت و بر جای خود نشانید و به او گفت: «اَنْتَ الْمُفِیدُ حقّاً»: «تو در حقیقت، مفید (فایده بخش) هستی»
علمای مجلس از رفتار قاضی رنجیده خاطر شدند و همهمه كردند، قاضی به آنها گفت: من در پاسخ این شیخ (مفید)، درمانده شدم، اگر هر یك از شما پاسخی دارد، برخیزد و بیان كند.
هیچ كس برنخواست، به این ترتیب، شیخ مفید،پیروز شد و لقب «مفید» در این مجلس، برای او بر سر زبانهای مردم افتاد.[1]
[1]. مجالس المؤمنین، ج 1، ص 200 و 201 (مجلس پنجم).
در امان بودن پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از خطا
مناظره شيخ مفيد با سني فقيه نما
روزی شیخ به خانه شریف بغداد (ابو عبدالرحمن محمد بن محمد بن طاهر) رفت، فقیه نمایی از اهل سنت در مجلس حاضر بود. پس روی سخن به جانب شیخ نموده و پرسید:
«آیا این مطلب صحیح است كه شیعه عقیده دارد كه پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ از خطا و سهو در امان و محتاج به افراد رعیت نیست؟»
شیخ مفید گفت: «بلی. ما را عقیده چنین باشد».
پرسید: پس چرا خداوند او را به مشورت امر نموده است، آن جا كه فرموده: «و شاوِرْهُم فِی الأمرِ»[1] بدیهی است كه اگر محتاج به مشورت نباشد، هرگز خداوند او را با چنین آیهای خطاب قرار نمیدهد.»
شیخ مفید گفت: «امر پروردگار، پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را به مشورت، مسلتزم احتیاج پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ به افراد نیست و معنای امر به مشورت این نباشد كه چون نیازمندی، مشورت كن، بلكه معنا این است كه با آنان شورا بنمای نه این كه عمل كن تا طرز فكر آنان با افكار تابناكت تقویت شود و گواه این معنا، ادامه همان آیه است كه فرموده:
« فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ»؛[2] هر زمان عزم كردی توكل بر خدای كن.
مرد سنی پرسید: فائده مشورتی كه توأم با عمل نباشد چیست؟
شیخ در جواب گفت: مشورت به خودی خود یا از لحاظ انس و الفت میان مسلمین و یا وسیله تقویت روحیه آنان با افكار عالیه و بلند پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و یا برای امتیاز دادن میان افراد منافق و مؤمن است. (كه از آرای ابراز شده، روحیه هر كدام به دست میآید). بنابراین مشورت كردن پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از روی احتیاج نبوده تا با عقیده ما سازگار باشد.[3]
[1] . آل عمران، 159.
[2] . همان.
[3] . الوقایع و الحوادث، محمد باقر علوی، ج 1، ص 50 ـ 52. (نقل از قصص العلماء تنكابنی)
عمربن عبدالعزیز و غصب خلافت
مناظره عالم خراساني با عمر بن عبدالعزيز
عمر بن عبدالعزیز برای بررسی عملكرد عامل خود در خراسان دستور داد تا علمای خراسان یك نفر را به عنوان نماینده، نزد او حاضر كنند تا حقیقت حال را از او سؤال نماید.
عالم: ای امیر! ابتدا دستور بده تا مجلس را خلوت كنند تا عرایضم را به حضور برسانم.
عمر بن عبدالعزیز: چرا مجلس را خلوت كنم؟! تو مطالبت را بگو. اگر راست بود اهل مجلس تصدیق میكنند و اگر دروغ بود تكذیب.
عالم: خلوت مجلس برای خاطر خودم نیست بلكه بخاطر شماست زیرا میترسم بعضی حرفها در میان گفته شود كه امیر كراهت دارد آن حرفها را مردم بشنوند.
عمر بن عبدالعزیز مجلس را خلوت كرد و به عالم گفت: بگو هرچه میخواهی.
عالم: آیا تو خلیفه مسلمین هستی؟
عمر بن عبدالعزیز: آری.
عالم: این خلافت از كجا به تو رسیده است؟
عمربن عبدالعزیز: این چه سؤالی است كه میپرسی؟! مگر تو به خلافت من اعتقاد نداری؟!
عالم: نه!
عمربن عبدالعزیز: چرا؟!
عالم: اگر تو بگویی خلافت من از طرف خدا و رسولش به من واگذار شده قطعاً دروغ گفتهای و اگر بگویی اجماع مسلمین بوده باز دروغ گفتهای زیرا من و بسیاری از مسلمانان نفهمیدیم كه تو چه وقت خلیفه شدی و ما هرگز رأی به خلافت تو ندادهایم.
و اگر بگویی خلافت از پدرانم به من ارث رسیده چرا تنها تو صاحب ارث شدی با اینكه پدرت اولاد زیادی داشت.
عمربن عبدالعزیز: ساكت شد و جوابی نداد.
عالم: الحمد لله كه اقرار به حق كردی و پذیرفتی كه این خلافت حق كس دیگری است. آنگاه افزود: ای عمر! اگر كسی مال مسلمین را غصب كند آیا آن مال بر او حلال است؟
عمربن عبدالعزیز: قطعاً حرام است و تصرف در آن مال جایز نیست.
عالم: اگر كسی خلافت را از صاحب آن غصب كند و بیت المال مسلمین را به زور از ایشان بگیرد آیا گناهانش به گردن خود او نیست؟
عمربن عبدالعزیز: قطعاً گناه بر گردن غاصب خلافت است.
عالم: پس تو چرا خودت را به خطر سقوط در جهنم میاندازی و چرا خلافت را قبول كردهای و در مال مسلمین تصرف میكنی؟!
به خدا قسم اولین نفر ما بواسطه اولین شما (ابوبكر) هلاك شد و اوسط ما با اوسط شما و آخرین ما با آخرین شما هلاك خواهند شد.
این مطالب را گفت و از حضور عمر بن عبدالعزیز برخاست و رفت.[1]
[1] . بحارالانوار، ج 11، ص 97.
در دورانی که فرقه های جعلی ومنحرف از جمله صوفی-بهائی-وهابیت-یهود و... با استفاده از ابزار های تبلیغاتی و بودجه های کلان که توسط بنگاه های انگلیسی و دشمن صهیونیستی تامین می شود از طریق جنگ نرم(Soft War) و اخیرا ولد نامشروع صهیونیسم و ایالات متحده یعنی داعش که از طریق جنگ سخت(War Hard) به نام اسلام تیشه بر ریشه اسلام میزنند و در این راه از هیچ تلاشی(از توزیع کتاب های دروغین و ضرب وشتم،کشتار بی رحمانه شیعیان و هجوم به شیعه در ماهواره و فضای مجازی به خصوص اینترنت) فروگذار نیستند. ما نیز با استعانت از امام زمانمان برآنیم به نوبه خود با روشنگری در این زمینه راه آسمانی تشیع را که در کوچه پس کوچه ها ی غربت،غریب است را در "دیار عاشقان"بر روی حق طلبان بگشایم.