فصل هشتم : بر كرانه علقمه
قلب ابوالفضل از رنج و اندوه فشرده شده بود و آرزو مى كرد كه مرگ ، او را در رُبايد و شاهد اين حوادث هولناك ، كه هر زنده اى را از پا درمى آورد و بنياد صبر را واژگون مى كرد و جز صاحبان عزيمت از پيامبران كه خداوند آنان را آزموده و بر بندگان برترى داده ، كسى طاقت آنها را نداشت نباشد.
از جمله اين حوادث هولناك آن بود كه ابوالفضل ( عليه السّلام ) هر لحظه به استقبال جوان نورسى مى شتافت كه شمشيرها و نيزه هاى بنى اميّه اندام او را پاره پاره كرده بودند و صداى بانوان حرم را مى شنيد كه به سختى بر عزيز خود مويه مى كردند و بر صورت خود مى كوفتند و ماههاى شب چهارده را كه در راه دفاع از ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) به خون تپيده بودند، در آغوش مى گرفتند.
علاوه بر همه اينها، ابوالفضل برادر تنهاى خود را ميان انبوه كركسانى مى ديد كه براى تقرب به جرثومه دنائت ، پسر مرجانه ، تشنه ريختن خون امام هستند، ليكن اين محنتها و رنجها عزم حضرت را براى پيكار با دشمنان خدا و جانبازى در راه نواده پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) جزم مى كرد و ايشان مصمم تر مى شدند.
در اينجا به اختصار به بحث از شهادت حضرت و حوادث منجر به آن مى پردازيم .
عباس (ع ) با برادرانش 
پس از شهادت جوانان اهل بيت ( عليهم السّلام ) عباس قهرمان كربلا به برادران خود رو كرد و گفت :
اينك در ميدان نبرد درآئيد و مخلصانه در راه يارى دين خدا با دشمنان او كارزار نماييد زيرا يقين مى دانم از اين عمل ، زيانى نخواهيد ديد.(111)
از برادران بزرگوارش خواست خود را براى خدا قربانى كنند و خالصانه در راه خدا و رسولش جهاد نمايند و در جانبازى خود به چيز ديگرى اعم از نسب و غيره نينديشند. ابوالفضل متوجه برادرش عبداللّه گشت و گفت :
((برادرم ! پيش برو تا تو را كشته ببينم و نزد خدايت به حساب آورم )).(112)
آن رادمردان نداى حق را لبيك گفتند و براى دفاع از بزرگ خاندان نبوت و امامت ، حسين بن على ( عليه السّلام ) پيش تاختند.
سخن سست
از خنده آورترين و ناحق ترين سخنان ، گفتار ((ابن اثير)) است كه : ((عباس به برادران خود گفت : پيش برويد تا از شما ارث ببرم ؛ زيرا شما فرزندى نداريد!!)).
اين سخن را گفته اند تا از اهميت اين نادره اسلام و اين مايه افتخار مسلمانان بكاهند.
آيا ممكن است مايه سرافرازى بنى هاشم در آن ساعات هولناك كه مرگ در يك قدمى او بود و برادرش در محاصره گرگان اموى قرار داشت و يارى مى خواست و كسى به ياريش نمى آمد و مويه بانوان حرم رسالت را مى شنيد، به مسايل مادى بينديشد؟! در حقيقت حضرت عباس در آن لحظات به يك چيز مى انديشيد و بس ؛ اداى وظيفه و شهادت در راه سبط پيامبر همان راهى كه اهل بيت او پيمودند.
علاوه بر آن ، ام البنين مادر اين بزرگواران زنده بود و اگر قرار بود ارثى تقسيم شود، او بود كه ارث مى برد؛ زيرا در طبقه اول ميراث بران قرار داشت .
وانگهى ، پدرشان اميرالمؤ منين هنگام وفات نه زرى بجا گذاشت و نه سيمى ، پس فرزندان امام از كجا دارايى به هم زده بودند؟!
به احتمال قوى عبارت حضرت عباس چنين بوده است :
((تا انتقام خون شما را بگيرم ))(113)، ولى سخنان حضرت تصحيف يا تحريف شده است .
شهادت برادران عباس (ع)
برادران عباس ، ندايش را پاسخ مثبت دادند، جهت كارزار بپاخاستند و براى دفاع از برادرشان ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) آماده جانبازى و مرگ گشتند.
عبداللّه فرزند اميرالمؤ منين ( عليهما السّلام ) پيش تاخت و با سپاهيان اموى درآويخت در حالى كه اين رجز را مى خواند:
((پدرم على صاحب افتخارات والا، زاده هاشم نيك پى و برگزيده است . اينك اين حسين فرزند پيامبر مرسل است و ما با شمشير صيقل داده از او دفاع مى كنيم . جانم را فداى چنين برادر بزرگوارى مى كنم . پروردگارا! به من ثواب آخرت و سراى جاويد، عطا كن )).(114)
((عبداللّه )) در اين رجز، سربلندى و افتخار خود را نسبت به پدرش ‍ اميرالمؤ منين باب مدينه علم پيامبر و وصى او و برادرش سرور جوانان بهشت ، ابراز داشت و اعلام كرد در راه برادر جانبازى خواهد كرد زيرا او پسر پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله ) و بدين ترتيب ، خواستار ثواب اخروى و درجات رفيعه اى است كه پروردگارش عطا كند.
آن رادمرد همچنان به شدت پيكار مى كرد تا آنكه يكى از پليدان اهل كوفه به نام ((هانى بن ثبيت حضرمى )) بر او تاخت و او را به شهادت رساند.(115)
پس از او برادرش ((جعفر)) كه نوزده ساله بود، به پيكار پرداخت و دليرانه جنگيد تا آنكه قاتل برادرش او را نيز به شهادت رساند.(116)
پس از آن ، برادرش ، ((عثمان )) كه 21 ساله بود به جنگ پرداخت . خولى او را با تير زد كه ناتوانش ساخت و مردى پليد از ((بنى دارم )) بر او تاخت و سرش را برگرفت تا بدان نزد پسر بدكاره ؛ عبيداللّه بن مرجانه تقرب جويد.(117)
ارواح پاك آنان به سوى پروردگارشان بالا رفت . آنان زيباترين جانبازى و ايمان به درستى راه و فناى در حق را به نمايش گذاشتند.
ابوالفضل بر كنار پيكرهاى پاره پاره برادران ايستاد، در چهره نورانى شان خيره شد، سيرتهاى والا و وفادارى بى نظير آنان را يادآور گشت ، به تلخى بر آنان گريست و آرزو كرد اى كاش قبل از آنان به شهادت رسيده بود و پس از آن آماده شهادت و دستيابى به رضوان خداوند گشت .
شهادت ابوالفضل (ع)
هنگامى كه ابوالفضل ، تنهايى برادر، كشته شدن ياران و اهل بيتش را كه هستى خود را به خداوند ارزانى داشتند، ديد، نزد او شتافت و از او رخصت خواست تا سرنوشت درخشان خود را دنبال كند. امام به او اجازه نداد و با صدايى حزين فرمود:
((تو پرچمدار من هستى !)).
امام با بودن ابوالفضل ، احساس توانمندى مى كرد؛ زيرا عباس به عنوان نيروى بازدارنده و حمايتگر در كنار او عمل مى كرد و ترفند دشمنان را خنثى مى نمود. ابوالفضل با اصرار گفت :
((از دست اين منافقين سينه ام تنگ شده است ، مى خواهم انتقام خون برادرانم را از آنان بگيرم )).
آرى ، هنگامى كه برادرانش ، عموزادگانش و ديگر افراد كاروان را چون ستارگانى در خون نشسته ديد كه بر صحرا فتاده اند و جسدهاى پاره پاره آنان دل را به درد مى آورد، قلبش فشرده شد و از زندگى بيزار گشت . لذا بر آن شد كه انتقام آنان را بگيرد و به آنان بپيوندد.
امام از برادرش خواست براى اطفالى كه تشنگى ، آنان را از پا درآورده است ، آب تهيه كند. آن دلاور بزرگوار نيز به طرف آن مسخ شدگان هم آنان كه دلهايشان تهى از مهربانى و عطوفت بود رفت ، آنان را پند داد، از عذاب و انتقام الهى برحذر داشت و سپس سخن خود را متوجه عمر سعد كرد و گفت :
((اى پسر سعد! اين حسين فرزند دختر پيامبر( صلّى اللّه عليه و آله ) است كه اصحاب و اهل بيتش را كشته ايد و اينك خانواده و كودكانش تشنه اند، آنان را آب دهيد كه تشنگى ، جگرشان را آتش زده است . و اين حسين است كه باز مى گويد: مرا واگذاريد تا به سوى ((روم )) يا ((هند)) بروم و حجاز و عراق را براى شما بگذارم )).
سكوتى هولناك نيروهاى پسر سعد را فرا گرفت ، بيشترشان سر فرو افكندند و آرزو كردند كه به زمين فرو روند.
پس شمر بن ذى الجوشن پليد و ناپاك ، چنين پاسخ داد:
((اى پسر ابوتراب ! اگر سطح زمين همه آب بود و در اختيار ما قرار داشت ، قطره اى به شما نمى داديم تا آنكه تن به بيعت با يزيد بدهيد)).
دنائت طبع ، پست فطرتى و لئامت ، اين ناجوانمرد را تا بدين درجه از ناپاكى تنزل داده بود. ابوالفضل به سوى برادر بازگشت ، طغيان و سركشى آنان را بازگو كرد، صداى دردناك كودكان را شنيد كه آواى العطش سرداده بودند، لبهاى خشكيده و رنگهاى پريده آنان را ديد و مشاهده كرد كه از شدت تشنگى در آستانه مرگ هستند، هراسان شد؛ درياى درد، در اعماق وجود حضرت موج مى زد، دردى كوبنده خطوط چهره اش را درهم كشيد و با شجاعت به فريادرسى آنان برخاست ؛ مشك را برداشت ، بر اسب نشست ، به طرف شريعه فرات تاخت ، با نگهبانان درآويخت ، آنان را پراكنده ساخت ، حلقه محاصره را درهم شكست و آنجا را در اختيار گرفت . جگرش از شدت تشنگى چون اخگرى مى سوخت ، مشتى آب برگرفت تا بنوشد، ليكن به ياد تشنگى برادرش و بانوان و كودكان افتاد، آب را ريخت ، عطش خود را فرونشاند و گفت :
((اى نفس ! پس از حسين ، پست شو و پس از آن مباد كه باقى باشى ، اين حسين است كه جام مرگ مى نوشد ولى تو آب خنك مى نوشى ، به خدا اين كار خلاف دين من است )).(118)
انسانيت ، اين فداكارى را پاس مى دارد و اين روح بزرگوار را كه در دنياى فضيلت و اسلام مى درخشد و زيباترين درسها را از كرامت انسانى به نسلهاى مختلف مى آموزد، بزرگ مى شمارد.
اين ايثار كه در چهار چوب زمان و مكان نمى گنجد از بارزترين ويژگيهاى آقايمان ابوالفضل بود. شخصيت مجذوب حضرت و شيفته امام نمى توانست بپذيرد كه قبل از برادر آب بنوشد. كدام ايثار از اين صادقانه تر و والاتر است ؟!
قمر بنى هاشم ، سرافراز، پس از پر كردن مشك آب ، راه خيمه ها را در پيش گرفت و اين عزيزترين هديه را كه از جان گراميتر مى داشت با خود حمل مى كرد. در بازگشت ، با دشمنان خدا و انسانهاى بى مقدار، درآويخت ، او را از همه طرف محاصره كردند و مانع از رساندن آب به تشنگان خاندان نبوت شدند. حضرت با خواندن رجز زير، آنان را تار و مار كرد و بسيارى را كشت :
((از مرگ هنگامى كه روى آورد بيمى ندارم ، تا آنكه ميان دلاوران به خاك افتم ، جانم پناه نواده مصطفى باد! منم عباس كه براى تشنگان آب مى آورم و روز نبرد از هيچ شرى هراس ندارم )).(119)
با اين رجز، دليرى بى مانند خود را آشكار ساخت ، بى باكى خود را از مرگ نشان داد و گفت كه : با چهره خندان براى دفاع از حق و جانبازى در راه برادر به استقبال مرگ خواهد شتافت . سر افراز بود از اينكه مشكى پرآب براى تشنگان اهل بيت مى برد.
سپاهيان از برابر او هراسان مى گريختند، عباس آنان را به ياد قهرمانيهاى پدرش ، فاتح خيبر و درهم كوبنده پايه هاى شرك ، مى انداخت ؛ ليكن يكى از بزدلان و ناجوانمردان كوفه در كمين حضرت نشست و از پشت به ايشان حمله كرد و دست راستشان را قطع كرد؛ دستى كه همواره بر سر محرومان و ستمديدگان بود و از حقوق آنان دفاع مى كرد. قهرمان كربلا اين ضربه را به هيچ گرفت و به رجزخوانى پرداخت :
((به خدا قسم ! اگر دست راستم را قطع كرديد، من همچنان از دينم دفاع خواهم كرد و از امام درست باور خود، فرزند پيامبر امين و پاك ، حمايت خواهم نمود)).(120)
با اين رجز، اهداف بزرگ و آرمانهاى والايى را كه به خاطر آنها مى جنگيد، نشان داد و روشن كرد كه براى دفاع از اسلام و امام مسلمانان و سيد جوانان بهشت ، پيكار مى كند.
اندكى دور نشده بود كه يكى ديگر از ناجوانمردان و پليدان كوفه به نام ((حكيم بن طفيل ))دركمين حضرت نشست و دست چپ ايشان را قطع كرد.حضرت به گفته برخى منابع مشك را به دندان گرفت و بدون توجه به خونريزى و درد بسيار، براى رساندن آب به تشنگان اهل بيت شروع به دويدن كرد.
حقيقتاً اين بالاترين مرحله شرف ، وفادارى و محبت است كه انسانى از خود نشان مى دهد. در حالى كه مى دويد تيرى به مشك اصابت كرد و آب آن را فروريخت . سردار كربلا ايستاد، اندوه او را فراگرفت ، ريخته شدن آب برايش ‍ سنگين تر از جدا شدن دستانش بود. ناگهان يكى از آن پليدان به حضرت حمله ور شد و با عمود آهنين بر سر ايشان كوفت ، فرق ايشان شكافت و حضرت بر زمين افتاد، آخرين سلام و درودش را براى برادر فرستاد:
((يا اباعبداللّه ! سلامم را بپذير)).
باد،صداى عباس رابه امام رساند،قلبش شرحه شرحه شد،دلش ازهم گسيخت ، به طرف علقمه شتافت ، با دشمنان درآويخت ، بر سر پيكر برادر ايستاد، خود را بر روى او انداخت با اشكش او را شستشو داد و با قلبى آكنده از درد و اندوه گفت :
((آه ! اينك كمرم شكست و راهها بر من بسته شد و دشمنشاد شدم )).
امام با اندامى درهم شكسته ، نيرويى فروريخته و آرزوهايى بر باد رفته به برادرش خيره شد و آرزو كرد قبل از او به شهادت رسيده باشد. ((سيد جعفر حلى )) حالت امام را در آن لحظات ، چنين وصف كرده است :
((حسين به طرف شهادتگاه عباس رفت در حالى كه چشمانش از خيمه ها تا آنجا را كاوش مى كرد. جمال برادر رانهان يافت ، گويى ماه شب چهارده كه زير نيزه ها شكسته نهان باشد، بر پيكر او افتاد و اشكش زمين را گلگون كرد. خواست او را ببوسد، ليكن جايى در بدن او در امان از زخم سلاح نيافت تا ببوسد، فريادى كشيد كه در صحرا پيچيد و سنگهاى سخت را از اندوهش به درد آورد:
برادرم ! بهشت بر تو مبارك باد، هرگز گمان نداشتم راضى شوى كه در تنعم باشى و من مصيبت تو را ببينم .
برادرم ! ديگر چه كسى دختران محمد را حمايت خواهد كرد، كه ترحم مى خواهند ليكن كسى به آنان رحم نمى كند.
پس از تو نمى پنداشتم كه دستانم از كار بيفتد، چشمانم نابينا شود و كمرم بشكند.
براى غير تو سيلى به گونه مى نوازند و اينك براى تو است كه با شمشيرهاى آخته به پيشانيم كوبيده مى شود.
ميان شهادت جانگداز تو و شهادت من ، جز آنكه تو را مى خوانم و تو از نعيم بهره مندى ، فاصله اى نيست .
اين شمشير تو است ، ديگر چه كسى با آن ، دشمنان را خوار مى كند؟! اين پرچم توست ، ديگر چه كسى با آن پيش خواهد رفت ؟! برادرم ! مرگ فرزندانم را بر من سبك كردى و زخم را تنها زخم دردناكتر، تسكين مى دهد)).(121)
اين شعر توصيف دقيقى است از مصايبى كه امام پس از فقدان برادر، به آنها دچار شدند. شاعر ديگرى به نام ((حاج محمد رضا ازدى )) وضعيت امام را چنين توصيف مى كند:
((خود را بر او انداخت درحالى كه مى گفت :
امروز شمشير از كف افتاد، امروز سردار سپاه از دست رفت ، امروز راه يافتگان ، امام خود را از دست دادند، امروز جمعيت ما پريشان شد. امروز پايه ها از هم گسيخت ، امروز چشمانى كه با بودنت به خواب نمى رفتند آرام گرفتندوخوابيدندوچشمانى كه به راحتى مى خوابيدند از خفتن محروم شدند.
اى جان برادر! آيا مى دانى كه پس از تو لئيمان بر تو تاختند و يورش ‍ آوردند، گويى آسمان به زمين آمده است يا آنكه قله هاى كوهها فرو ريخته است ، ليكن يك چيز مصيبت تو را برايم آسان مى كند؛ اينكه به زوردى به تو ملحق مى شوم و اين خواسته پروردگار داناست )).(122)
با اين همه هرچه شاعران و نويسندگان بگويند و بنويسند، نمى توانند ابعاد مصيبت امام ، رنج و اندوه كمرشكن و سوگ او را كاملاً تصوير كنند. نويسندگان مقتلها نقل مى كنند امام هنگامى كه از كنار پيكر برادر برخاست ، نمى توانست قدم بردارد و شكست برايشان عارض شده بود، ليكن حضرت صبور بود، با چشمانى اشكبار به طرف خيمه ها رفت ، سكينه به استقبالش آمد و گفت :
((عمويم ابوالفضل كجاست ؟)).
امام غرق گريه شد و با كلماتى بريده بريده از شدت گريه خبر شهادت او را داد. سكينه دهشت زده مويه اش بلند شد. هنگامى كه نواده پيامبر اكرم ، زينب كبرى ( عليها السّلام ) از شهادت برادرش كه همه گونه خدمتى به خواهر كرده بود، مطلع شد، دست بر قلب آتش گرفته خود نهاد و فرياد زد: ((آه برادرم ! آه عباسم ! چقدر فقدانت بر ما سنگين است واى از اين فاجعه ! واى از اين سوگ بزرگ !)).
زمين از شدت گريه و مويه لرزيدن گرفت و بانوان حرم كه يقين به فقدان برادر يافته بودند، سيلى به گونه ها نواختند. سوگوار اندوهگين ، پدر شهيدان نيز در غم و سوگ آنان شريك شد و گفت :
((يا اباالفضل ! چقدر فقدانت بر ما سنگين است !)).
امام پس از فقدان برادر كه در نيكى و وفادارى مانندى نداشت ، احساس ‍ تنهايى و بى كسى كرد. فاجعه مرگ برادر، سخت ترين فاجعه اى بود كه امام را غمين كرد و او را از پا انداخت .
بدرود، اى قمر بنى هاشم !
بدرود، اى سپيده هر شب !
بدرود، اى سمبل وفادارى و جانبازى !
سلام بر تو! روزى كه زاده شدى ، روزى كه شهيد شدى و روزى كه زنده ، برانگيخته مى شوى .

 

1- واللّه ان قطعتم يمينى
 
انى احامى ابداً عن دينى
 
و عن امام صادق اليقين
 
2-((تيول )): واگذارى درآمد و هزينه ناحيه معيّنى است از طرف پادشاه و دولت به اشخاص ، بر اثر ابراز لياقت يا به ازاى مواجب و حقوق ساليانه (فرهنگ معين ).
3-((طف )): جانب ، كنار، كرانه ، ناحيه ، بلندى از زمين (فرهنگ معين )، طف ، نام ديگر كربلا نيز هست .
4- يلاعب اطراف الا سنة عامر
 
فراح له حظ الكتائب اجمع
 
5- يا واهب الخير الجزيل من سعة
 
نحن بنو ام البنين الاربعة
 
ونحن خير عامر بن صعصعة
 
المطعمون الجفنة المدعدعة
 
الضاربون الهام وسط الحيصعة
 
اليك جاوزنا بلاداً مسبعة
 
تخبر عن هذا خبيراً فاسمعه
 
مهلاً ابيت اللعن لاتاءكل معه
 
6- شرّد برحلك عني حيث شئت ولا
 
تكثر علىَّ ودع عنك الاباطيلاً
 
قد قيل ذلك ان حقاً و ان كذباً
 
فما اعتذارك في شي ء اذا قيلاً
 
7-قمر بنى هاشم ، ص 1113. محقق بزرگ شيخ عبدالواحد مظفر در كتاب خود ((بطل العلقمي )) به تفصيل درباره اين خاندان گرامى و باقيات صالحات آنان سخن رانده است .
8-تنقيح المقال ، ج 2، ص 128.
9-تنقيح المقال ، ج 2، ص 128.
10-دو زن كه يك شوهر داشته باشند هركدام هووى ديگرى ناميده مى شود؛ فرهنگ عميد، ج 2 .
11-قمر بنى هاشم .
12-منتهى الارب .
13- عبست وجوه القوم خوف الموت
 
والعباس فيهم ضاحك متبسّم
 
14- ابا الفضل يا من اسّس الفضل والابا
 
اءبى الفضل الاّ ان تكون له ابا
 
15-در متن ((فرهنگ عميد)) آمده است كه امروزه معادل ((سرتيپ )) در فارسى است ، لذا ((سپهسالار)) كه در عربى معادل تقريبى ((لواء)) است ارجح به نظر رسيد م .
16- حامى الظعينة اين منه ربيعة
 
ام اين من علّيا ابيه مُكرم
 
17-در عقد الفريد، ج 3، ص 331 چنين آمده است : ((دُرَيد بن الصمه )) همراه گروهى از دلاوران بنى جشم به قصد يورش به بنى كنانه وارد وادى اخرم كه به آنان تعلّق داشت ، شدند. در كناره وادى مردى را با همسرش ديدند، پس ((دريد)) به يكى از يارانش ‍ دستور داد كه برود و آن زن را بياورد. سوار، خود را به آن مرد رساند و گفت : ((زن را واگذار و جانت را نجات ده )). آن مرد افسار شتر را رها كرد و به زن گفت :
سيرى على رسلك سير الا من
 
سير دراج ذات جاش طامن
 
ان التاءنى دون قرنى شائنى
 
ابلى بلائى فاخبرى وعاينى
 
((با ايمنى و اطمينان خاطر و دلى استوار راه خودت را ادامه بده و دل مشغول مباش . كوتاه آمدن در برابر حريفم ننگ آور است ، از اين آزمون سرافراز بيرون خواهم آمد، پس خبر بگير و بنگر)). سپس به سوار حمله كرد و او را از پا درآورد و اسبش را به زن داد. ((دريد)) ديگرى را فرستاد تا ببيند چرا سوار اوّلى نيامد و همين كه بدانجا رسيد و صحنه را مشاهده كرد، آن مرد را صدا زد، او نيز افسار مركب زن را واگذاشت و به سويش بازگشت درحالى كه ابيات زير را مى خواند:
باب الحوائج : يكى از مشهورترين و آشناترين لقبهاى ابوالفضل (ع)
خل سبيل الحرة المنيعة
 
انك لاق دونها ربيعة
 
في كفه خطية منيعة
 
اولا فخذها طعنة سريعة
 
والطعن منى فى الورى شريعة
 
ماذا ترى من شيئم عابس
 
اءما ترى الفارس بعد الفارس
 
ارداهما عامل رمح يابس
 
((راه زن آزاد و پاكدامن را بازبگذار كه قبل از دستيابى بر او، با ربيعه طرف هستى كه در دستش نيزه اى بازدارنده است . نخست ضربتى سريع بگير كه ضربتهاى من در پيكرها فرورونده است ))، بر او حمله كرد و او را نيز از پادرآورد.
چندى كه گذشت ، دريد سومين شخص را براى خبرگيرى از سرنوشت آن دو تن فرستاد. سوار همين كه به صحنه نبرد رسيد، دو يار از پا افتاده خود را ديد و آن مرد را مشاهده كرد كه نيزه خود را به دنبال مى كشد. شوهر زن كه سوار را ديده بود، به همسرش گفت : ((راه خانه ها را پيش بگير))، سپس متوجه سوار شد و گفت :
((از شيرى خشمگين چه انتظارى دارى ؟! آيا سوار را پس از سوار ديگر نمى بينى كه نيزه اى خشك آنان را از پا انداخت ؟)) و بر او حمله برد و او را از پا درآورد و نيزه اش ‍ شكست . دريد در انديشه يارانش فرو رفت و پنداشت آن سه تن ، مرد را كشته و همسرش را با خود برده اند. پس به دنبال آنان راه افتاد و به جايى رسيد كه آنان كشته شده بودند. خود را به ربيعه كه در حال نزديك شدن به قبيله اش بود رساند و به او گفت : ((شخصى مانند تو نبايد كشته شود و با تو نيزه اى نمى بينم . سواران خشمگين هستند پس نيزه ام را بگير تا من برگردم و ياران را از حمله به تو بازدارم )).
((دريد)) خود را به يارانش رساند و گفت : ((صاحب زن به حمايت از او برخاست ، يارانتان را كشت و نيزه ام را گرفت . ديگر شما را بر او دسترسى نيست ))، آنان نيز راه خود پيش گرفتند. دريد، در اين باره ابيات زير را سرود:
ما ان رايت ولاسمعت بمثله
 
حامى الظعينة فارسا لم يقتل
 
اردى فوارس لم يكونوا تهزة
 
ثم استمر كانه لم يفعل
 
فتهلك تبدو اسرة وجهه
 
مثل الحسام جلته كف الصيقل
 
يزجى طعينة ويسحب رمحه
 
مثل البغات خشين وقع الجندل
 
((چون او، حمايتگرى نديده و نشنيده ام اسوارى كه چنين به حمايت همسر بپردازد و زنده بماند، دلاورانى نيرومند را مى كُشد سپس راه خود را دنبال مى كند گويى اتّفاقى نيفتاده و چهره اش چون شمشير صيقل داده مى درخشد، رقبايش را چون پرندگانى خرد و بى مقدار كه از جنگ هراس دارند با قدرت به خاك مى اندازد و نيزه اش را پس خود مى كشد)).
18-براى حضرت تا شانزده لقب برشمرده اند (ر . ك : تنقيح المقال ، ج 2، ص ‍ 128).
19-مقاتل الطالبيين .
20-المنمق في اخبار قريش ، ص 437:
اعيذه بالواحد
 
من عين كل حاسد
 
قائمهم والقاعد
 
مسلمهم والجاحد
 
صادرهم والوارد
 
مولدهم والوالد
 
21-قمر بنى هاشم ، ص 19.
22-ذخيرة الدارين ، ص 123 به نقل از عمدة الطالب .
23-ذخيرة الدارين ، ص 123 به نقل از عمدة الطالب .
24-ر . ك : مفاتيح الجنان ، زيارت حضرت عباس ( عليه السّلام )
25-مفاتيح الجنان شيخ عباس قمى و ديگر كتب ادعيه و زيارات .
26-المزار، محمد بن مشهدى ، از بزرگان قرن ششم .
27-الهاشميات :
وابوالفضل ان ذكرهم الحلو
 
شفاء النفوس من اسقام
 
عجيب آنكه شارح ديوان ،ابوالفضل را عباس بن عبدالمطلب معرفى مى كند(مؤ لف ).
28-قمر بنى هاشم ، ص 147 به نقل از المجدى :
انى لاذكر للعباس موقفه
 
بكربلاء وهام القوم يختطف
 
يحمى الحسين ويحميه على ظما
 
ولايولّى ولايشنى فيختلف
 
ولاارى مشهداً يوماً كمشهده
 
مع الحسين عليه الفضل والشرف
 
اكرم به مشهداً بانت فضيلته
 
و ما اضاع له افعاله خلف
 
29-الغدير، ج 3، ص 5:
احق الناس ان يبكى عليه
 
فتى ابكى الحسين بكربلاء
 
اخوه وابن والده على
 
ابوالفضل المضرج بالدماء
 
ومن واساه لايثنيه شى ء
 
وجادله على عطش بماء
 
30- اباالفضل يا من اسس الفضل والابا
 
اءبى الفضل الا ان تكون له اءبا
 
تطلبت اسباب العلى فبلغتها
 
وماكل ساع بالغ ماتطلبا
 
ودون احتمال الضيم عزا ومنعة
 
تخيرت اطراف الاسنة مركبا
 
31-((كنام )) شيران در كنار فرات كه بعدها ضرب المثل شجاعت شد و گفته مى شد: كاسد الشرى (م ).
32- فانهض الى الذكر الجميل مشمراً
 
فالذكر اءبقى مااقتنته كرامها
 
اومااتاك حديث وقعة كربلا
 
انى وقد بلغ السماء قتامها
 
يوم ابوالفضل استجاربه الهدى
 
والشمس من كدر العجاج لثامها
 
فحمى عرينته ودمدم دونها
 
ويذب من دون الشرى ضرغامها
 
والبيض فوق البيض تحسب وقعها
 
زجل الرعود اذا اكفهر غمامها
 
من باسل يلقى الكتيبة باسماً
 
والشوس يرشح بالمنية هامها
 
واشم لايحتل دار هضيمة
 
او يستقل على النجوم رغامها
 
او لم تكن تدرى قريش انّه
 
طلاع كل ثنية مقدامها
 
33- وقع العذاب على جيوش امية
 
من باسل هو في الوقايع معلم
 
ما راعهم الاتقحم ضيغم
 
غيران يعجم لفظه ويدمدم
 
عبست وجوه القوم خوف الموت
 
والعباس فيهم ضاحك يتبسم
 
قلب اليمين على الشمال وغاص فى
 
الاوساط يحصد للرؤ وس ويحطم
 
ماكرّذوباءس له متقدماً
 
الا وفرو راءسه المتقدم
 
صبغ الخيول برمحه حتى غدا
 
سيّان اشقر لونها والادهم
 
ماشدّ غضباناً على ملمومة
 
الاوحل بها البلاء المبرم
 
وله الى الاقدام نزعة هارب
 
فكاءنّما هو بالتقدم يسلم
 
بطل تورث من ابيه شجاعة
 
فيها انوف بنى الضلالة ترغم
 
بطل اذا ركب المطهم خلته
 
جبلا اشمّ يخف فيه مطهم
 
قسماً بصارمه الصيقل واننى
 
في غير صاعقة السماء لااقسم
 
لولا القضا لمحا الوجود بسيفه
 
واللّه يقضي مايشاء ويحكم
 
34- وتعبس من خوف وجوه امية
 
اذا كرّ عباس الوغى يتبسّم
 
عليم بتاءويل المنيّة سيفه
 
تزول على من بالكريهة معلم
 
وان عادليل الحرب بالنقع اليلا
 
فيوم عداه منه بالشرايوم
 
35-ملحمة اءهل البيت ، ج 3، ص 329330:
علم للجهاد في كل زحف
 
علم في الثبات عند اللقاء
 
قد نمافيه كل باءس وعز
 
من على بنجدة واباء
 
هو ثبت الجنان في كل روع
 
وهو روع الجنان من كل راء
 
فارتقى صهوة الجواد مطلاً
 
علما فوق قلعة شمّاء
 
وتجلى والحرب ليل قثام
 
قمراً في غياهب الظلماء
 
فاستطارت من الكماة قلوب
 
افرغت من ضلوعها كالهواء
 
تهاوت جسومهم وهى صرعى
 
واستطارت رؤ وسهم كالهباء
 
وهو يرمى الكتائب السود رجماً
 
بالمنايا من اليد البيضاء
 
36-نهج الفصاحة ، ص 2163.
37-حياة الامام الحسين ، ج 3، ص 80.
38-لو عصيت لهويت .
39- ابت لى عفتى وحياء نفسى
 
واقدامى على البطل المشيح
 
واعطائى على المكروه مالى
 
واخذى الحمد بالثمن الربيح
 
وقولى كلما جشاءت و جاشت
 
((مكانك تحمدى او تستريحى ))
 
40-حياة الامام الحسن ، ج 1، ص 358 (چاپ سوّم ).
41-فُزت وربِّ الكعبة .
42-ر . ك : نهج البلاغه ، كتاب 47 .
43-اين كتاب به وسيله آقاى فخرالدين حجازى ترجمه شده و انتشارات بعثت آن را در دو جلد منتشر كرده است (م )
44-روح الاسلام ، ص 296.
45-الاصابه ، ج 2، ص 526.
46-كنايه از فتنه و آشوب و ستم است (م )
47- نعب الغراب فقلت صح او
 
لاتصح فلقد قضيت من النبي ديونى
 
48- لست من خندف ان لم انتقم
 
من بنى احمد ماكان فعل
 
49-مقاتل الطالبيين ، ص 29.
50-حياة الامام الحسين ، ج 2.
51-حياة الامام الحسين ، ج 2، ص 210 والبداية والنهاية ، ج 8، ص 89.
52-متن نامه را ابن قتيبة در ((الامامة والسياسة )) ج 1، ص 189 و كشى در ((رجال )) خود، آورده اند.
53-حياة الامام الحسين ، ج 2، ص 228229.
54-حياة الامام الحسين ، ج 2، ص 255.
55-گروهى از عجم كه در اوايل اسلام به موصل سكونت گرفتند. (لغتنامه دهخدا).
56- اقسمت لااقتل الاحراً
 
وان راءيت الموت شيئاً نكراً
 
اويخلط البارد سخناً مرّاً
 
رد شعاع الشمس فاستقرا
 
كل امرئٍ يوماً يلاقي شرّاً
 
اخاف ان اكذب او اغرّا
 
57- لئن كانت الدنيا تُعَدُّ نفيسةً
 
فدارُ ثوابِ اللّه اعلى وانبل
 
وان كانت الابدانُ للموت اُنشئت
 
فقَتلُ امْرى ء بالسيف فى اللّه افضل
 
وان كانتِ الارزاق شيئاً مقدّراً
 
فَقِلّة سعى المرء فى الرزق اجمل
 
وان كانت الاموال للترك جمعها
 
فما بال متروك به المرء يبخل
 
58- سامضى وما بالموت عار على الفتى
 
اذا مانوى حقا و جاهد مسلما
 
فان متّ لم اندم وان عشت لم الم
 
كفى بك عارا ان تذل وترغما
 
59-((زُباله )) محلّى است معروف در مسير مكّه از طريق كوفه و مكانى است آباد كه داراى بازارهايى مى باشد اين محلّ بين ((واقصه )) و ((ثعلبيه )) واقع شده است ((معجم البلدان 3 / 129).
60-((فى ء)) ثروت و حقوقى كه به خاندان پيامبر اختصاص دارد.
61-حياة الامام الحسين ، ج 3، ص 98.
62-مقتل ، عبدالرزاق المقرّم ، ص 231.
63-تاريخ طبرى ، ج 6، ص 230.
64-مرآة الزمان في تواريخ الاعيان ، ص 89.
65- وذئاب الشرور تنعم بالماء
 
واهل النبىّ من غير ماء
 
يا لظلم الاقدار يظماء قلب الليث
 
والليث موثق الاعضاء
 
وصغار الحسين يبكون في الصحرا
 
يا رب ! اين غوث القضاء
 
66-انساب الاشراف ، ج 2، ق 1.
67-انساب الاشراف ، ج 2، ق 1.
68-الصراط السوى فى مناقب آل النبى ، ص 86.
69-انساب الاشراف ، ج 1، ق 1.
70-انساب الاشراف ، ج 1، ق 1.
71-الكامل ، ابن اثير، ج 3، ص 284.
72-البداية والنهاية ، ج 8، ص 177.
73-حياة الامام الحسين ، ج 3، ص 172.
74-انساب الاشراف ، ج 1، ق 1.
75-تاريخ ابن اثير، ج 3، ص 285.
76-حياة الامام الحسين ، ج 3، ص 165.
77-با اختلاف روايت در متن خطبه : ((جملاً)) و ((جُنّة )) (م ).
78-ابن اثير، ج 3، ص 285.
79-تاريخ طبرى ، ج 6، ص 238.
80-حياة الامام الحسين ، ج 3، ص 168169.
81- حياة الامام الحسين ، ج 3، ص 168169.
82-تاريخ ابن عساكر، ج 13، ص 14.
83-تاريخ طبرى ، ج 6، ص 242.
84-تاريخ طبرى ، ج 6، ص 43.
85- فان نَهزم فهزامون قدماً
 
وان نُهزم فغير مهزمينا
 
وما ان طبنا جبن ولكن
 
منايانا ودولة آخرينا
 
فقل للشامتين بنا، افيقوا
 
سيلقى الشامتون كما لقينا
 
اذا ماالموت رفع عن اناس
 
بكلكلة اناخ بآخرينا
 
86-تاريخ ابن عساكر، ج 13، ص 7475.
87-تاريخ طبرى ، ج 6، ص 244.
88- الكامل ، ج 3، ص 288 و229.
89-حياة الامام الحسين ، ج 3، ص 203.
90- انساب الاشراف ، ج 1، ق 1.
91-حياة الامام الحسين ، ج 3، ص 211.
92-تاريخ ابن اثير، ج 3، ص 291.
93- در اين جا عبارت متن ناقص و مبهم است . با مراجعه به منبع كتاب ، عبارات كامل ترجمه شده است (م ).
94-الكامل فى التاريخ ، ابن اثير، ج 4، ص 70، دار صادر، 1385 بيروت .
95-مقتل الحسين ، المقرم ، ص 297.
96-حياة الامام الحسين ، ج 3، ص 239.
97-سوره آل عمران ، آيه 33 34.
98-تاريخ ابن اثير، ج 3، ص 293:
انا على بن الحسين بن على
 
نحن و رب البيت اولى بالنبى
 
تاللّه لايحكم فينا ابن الدعى
99-مقتل خوارزمى ، ج 2، ص 30.
100- يشكو لخير اءب ظماءه وما اشتكى
 
ظماء الحشا الاّ الى الظامى الصدي
 
كل حشاشته كصالية الغضا
 
ولسانه ظماء كشقة مبرد
 
فانصاع يوثره عليه بريقه
 
لو كان ثمة ريقه لم يجمد
 
101-حياة الامام الحسين ، ج 3، ص 247:
الحرب قد بانت لها حقائق
 
وظهرت من بعدها مصادق
 
واللّه رب العرش لانفارق
 
جموعكم او تغمد البوارق
 
102-مقتل خوارزمى ، ج 2، ص 31.
103-مقتل مقرّم ، ص 316.
104-نسب قريش ، ص 57.
105-حياة الامام الحسين ، ج 3، ص 249.
106-المعارف ، ص 204:
عين جودى بعبرة وعويل
 
واندبى ان ندبت آل الرسول
 
سبعة كلهم لصلب على
 
قد اصيبوا وتسعة لعقيل
 
107-حياة الامام الحسين ، ج 3، ص 255.
108-البداية والنهايه ، ج 8، ص 186.
109-حياة الامام الحسين ، ج 3، ص 256.
110-مقتل خوارزمى ، ج 2، ص 28.
111-ارشاد، ص 269.
112-مقاتل الطالبيين ، ص 82.
113-عبارت ابن اثير چنين است : ((حتى ارثكم )). احتمال مؤ لف چنين است : ((حتى اثاءركم )) (م ).
114- شيخى على ذوالفخار الاطوال
 
من هاشم الخير الكريم المفضل
 
هذا حسين بن النبى المرسل
 
عنه نحامى بالحسام المصقل
 
تفديه نفسى من اخٍ مبجّل
 
يا رب فامنحنى ثواب المنزل
 
115-حياة الامام الحسين ، ج 3، ص 262.
116-ارشاد، ص 269.
117-مقاتل الطالبيين ، ص 83.
118- يا نفس من بعد الحسين هونى
 
و بعده لاكنت ان تكونى
 
هذا الحسين وارث المنون
 
وتشربين بارد المعين
 
تاللّه ماهذا فعال دينى
 
119- لا ارهب الموت اذ الموت زقا
 
حتى اوارى فى المصاليت لقى
 
نفسى لسبط المصطفى الطهر وقا
 
انى انا العباس اعدو بالسقا
 
ولا اخاف الشر يوم الملتقى
 
120- واللّه ان قطعتم يمينى
 
انى احامى ابدا عن دينى
 
وعن امام صادق اليقينى
 
نجل النبى الطاهر الامينى
 
121- فمشى لمصرعه الحسين وطرفه
 
بين الخيام وبينه متنسم
 
الفاه محجوب الجمال كانّه
 
بدر بمنحطم الوشيج ملثم
 
فاكب منحنياَ عليه و دمعه
 
صبغ البسيط كانما هو عندم
 
قد رام يلثمه فلم ير موضعاً
 
لم يدمه عض السلاح فيلثم
 
نادى و قد ملا البوادى صيحةً
 
صم الصخور لهولها تتاءلَم
 
اءاءخُّى يهنيك النعيم ولم اخل
 
ترضى بان ارزى وانت منعم
 
اءاءخُّى من يحمى بنات محمد
 
اذ صرن يسترحمن من لايرحم
 
ماخلت بعدك ان تشل سواعدى
 
وتكف باصرتى وظهرى يقصم
 
لسواك يلطم بالاكف وهذه
 
بيض الضبى لك فى جبينى تلطم
 
مابين مصرعك الفظيع ومصرعى
 
إ لا كما ادعوك قبل وتنعم
 
هذا حسامك من يذل به العداى
 
ولواك هذا من به يتقدم
 
هونت يابن ابى مصارع فتيتى
 
والجرح يسكنه الذى هوآلم
 
122- وهوى عليه ماهنالك قائلاً
 
اليوم بان عن اليمين ، حسامها
 
اليوم سار عن الكتائب كبشها
 
اليوم بان عن الهداة امامها
 
اليوم آل الى التفرق جمعنا
 
اليوم حل عن البنود نظامها
 
اليوم نامت اعين بك لم تنم
 
وتسهّدت اخرى فعز منامها
 
اشقيق روحى هل تراك علمت ان
 
غودرت وانثالت عليك لئامها
 
قد خلت اطبقت السماء على الثرى
 
او دكدكت فوق الربى اعلامها
 
لكن اهان الخطب عندى انّنى
 
بك لاحق امراً قضى علاّمها