غزوات

بنابه روايات، حضرت امير (ع) در همه ي غزوات بجز غزوه ي تبوک حضور داشته است و علم حضرت رسول (ص) همواره به دست علي (ع) بوده است در غزوه ي تبوک خود حضرت رسول (ص) علي (ع) را براي سرپرستي خانواده در مدينه گذاشت و اين امر موجب بروز اين شايعه شد که حضرت رسول (ص) از مصاحبت علي (ع) خوشدل نيست. علي (ع) اين شايعه را با آن حضرت در ميان نهاد و آن حضرت سخن بسيار معروف خود را «اَما ترضي أَنْ تَکُونَ مِنّي بِمَنزِلَِْ هارُونَ مِنْ مُوسي اًّلاّ أنّه لا نبيّ بعدي»؛ آيا نمي خواهي که پايگاه تو نزد من مانند پايگاه هارون در برابر موسي باشد، جز آنکه پيامبري پس از من نخواهد بود» ادا فرمود.

اگر در احوال موسي (ع) و هارون (ع) مطالعه شود معلوم خواهد شد که هارون (ع) برادر و نزديکترين شخص به موسي (ع) بوده است، پس با اين مقايسه که حضرت رسول (ص) فرمودند، شکي نمي ماند که او علي (ع) را نزديکترين شخص به خود مي دانسته است و حتّي مقام او را با خود برابر مي دانسته است و فقط نبوّت را که اختصاص به خودش داشته است استثنأ فرموده است.

شجاعت و رشادت آن حضرت در همه ي غزوات معروف است و کتب سيره و حديث اهل سنّت مشحون از شرح دلاوريهاي آن حضرت است. اگر به فهرست کشته شدگان مشرکان در جنگ بدر مراجعه شود، معلوم مي گردد که در اين جنگ هشت تن از هفتاد تن از مقتولان مشرکان به طور مسلّم به دست حضرت علي (ع) کشته شده اند و اين عدّه بجز کساني هستند که در قتلشان اختلاف است که آيا به دست علي (ع) کشته شده اند يا کسان ديگر و بجز کساني هستند که علي (ع) در قتل ايشان، با ديگران مشارکت داشته اند.

در جنگ احد هنگامي که عدّه ي زيادي از اصحاب حضرت رسول (ص) از دور ايشان گريختند، علي (ع) از جمله اشخاص معدودي بود که پاي بيفشرد و خود را سپر آن حضرت به قتل رسيدند. از آن جمله عبدالله بن عبدالعزي بن عثمان بن عبدالدار معروف به طلحْ بن ابي طلحْ از طايفه ي بني عبدالدار بود که لواي قريش به دست او بود و عبدالله بن حميد

[صفحه 7]

بن زهير از طايفه ي بني اسد و ابواميّه بن ابي حذيفه بن المغيره از طايفه ي بني مخزوم از جمله کساني بودند که در احد به دست حضرت امير (ع)کشته شدند.

قتل عمرو بن عبدود، در غزوه ي خندق، به دست آن حضرت سخت مشهور است. در جنگ خيبر حضرت رسول (ص) علم سفيد خود را به ابوبکر داد و او را براي گرفتن يکي از قلاع خيبر فرستاد. ابوبکر بي آنکه کاري انجام دهد بازگشت. حضرت فرداي آن روز عمر بن خطاب را مأمور آن مهم کرد و او نيز نتوانست کاري انجام دهد. آنگاه حضرت فرمود که من فردا علم را به دست کسي خواهم داد که خدا و رسولش را دوست دارد و گريز پا نيست و خداوند اين قلعه را به دست او خواهد گشاد. آنگاه علي (ع) را صدا کرد و علم را به دست او داد و فرمود اين علم را پيش ببر تا خداوند فتح اين قلعه را به دست تو ممکن گرداند. علي (ع) علم را بگرفت و به نزديک قلعه رفت و با مدافعين قلعه به جنگ پرداخت. يکي از ايشان ضربه اي بر او زد که سپر را از دست مبارک او بينداخت و آن حضرت لنگه ي در قلعه را از جاي برکند و به جاي سپر بکار برد و چندان جنگيد که خداوند فتح را نصيب او کرد.

در غزوه ي حنين که افراد قبايل هوازن از شکافها و گردنه هاي کوه بناگاه بر مسلمان حمله کردند، مسلمانان در ابتدا روي بگريز نهادند از جمله کساني که پاي بيفشرد و حضرت رسول (ص) را ترک نکرد علي (ع) بود.

صفحه 7.

جنگ جمل

طلحه و زبير که هر کدام طمع در خلافت داشتند از بيعت با علي (ع) ناراضي بودند و به بهانه ي حجّ عمره به مکّه رفتند. عايشه که از مخالفان سرسخت علي (ع) بود در مکّه بود، و با آنکه در حيات عثمان حمايتي از او نکرده بود، چون خبر خلافت علي (ع) را شنيد سخت ناراحت شد و فرياد بر آورد که عثمان مظلوم کشته شده است. طلحه و زبير در مکّه محيط مناسبي براي خود يافتند و مخالفت عايشه را که نفوذ زيادي در ميان مسلمانان داشت مغتنم شمردند و خواستند در پناه او مخالفت با علي (ع) را علني سازند و خون عثمان را دستاويز کنند و پس از چيره شدن بر علي (ع) امر خلافت را ميان خود فيصله دهند. پس از مشورت تصميم گرفتند که به بصره روند و با تصرّف بيت المال آنجا که

[صفحه 16]

محل جمع و ذخيره ي قسمت مهمي از درآمد ايران بود و با تحريک و اغواي قبايل و اشراف عرب مقيم آنجا، نيروي عظيمي گرد آورند و علي (ع) را از ميان بردارند. پس عايشه را بر هودجي نشانده سوار شتري کردند و با عدّه اي از مدينه راه افتاده به بصره رفتند.

در بصره عثمان بن حنيف که نماينده ي علي (ع) بود مانع شان شد و بعد آشتي گونه اي ميان ايشان حاصل گرديد. امّا شبي بر سر او ريختند و او را اسير کردند و موي ريشش را کندند ومي خواستند او را بکشند، امّا چون برادرش سهل بن حنيف در مدينه بود ترسيدند که او با ديگر انصار به خونخواهي عثمان بن حنيف برخيزند و خويشان ايشان را در مدينه بکشند. پس او را رها کردند و به سراغ بيت المال رفتند و هفتاد تن از خازنان و موکّلان بيت المال را کشتند و اموال آن را تصرف کردند. پس از آن طلحه و زبير بر سر امامت در نماز به نزاع برخاستند وسرانجام قرار بر آن شد که يک روز پسر زبير و يک روز پسر طلحه امامت کنند.

علي (ع) با شنيدن اين اخبار روي به بصره نهاد و چون به شهر رسيد نخست کس فرستاد و ايشان را به صلح دعوت فرمود، ولي طلحه و زبير نپذيرفتند. پس از آن شخصي را با قرآن به سوي ايشان فرستاد و به راه حق و پيروي از حکم الهي خواند، ولي اين فرستاده را با تير زدند و کشتند. پس به ياران خود فرمود که آغاز به جنگ نکنند مگر آنکه آنان ابتدا حمله کنند. چون حمله از جانب طلحه و زبير آغاز شد، حضرت به ناچار دستور قتال صادر فرمود. در اين جنگ طلحه به تيري که از کمين گشاده شده بود کشته شد و زبير از ميدان جنگ بيرون رفت امّا به دست شخصي به نام عمرو بن جرموز کشته شد.

پس از جنگي که درگرفت شکست بر سپاه بصره افتاد، امّا عدّه اي دور شتر عايشه را گرفتند و به سختي جنگيدند تا آنکه شتر از پاي درآمد و مدافعان آن پراکنده شدند و حضرت فرمود تا عايشه را با احترام در خانه اي جاي دادند و مقدّمات سفر او را به مدينه آماده کردند. علي (ع) بازماندگان سپاه بصره را امان داد که از جمله عبدالله بن زبير و مروان بن الحکم و فرزندان عثمان و ديگر بني اميّه بودند و فرمود که به اموال ايشان دست نزنند و فقط اسلحه شان را بگيرند.

[صفحه 17]

صفحه 16، 17.

جنگ صفّين

جنگ جمل در روز پنجشنبه دهم جمادي الاُولي سال 36ق اتّفاق افتاد. پس از جنگ جمل علي (ع) عبدالله بن عباس را بر بصره بگماشت و خود روي به کوفه نهاد و در دوازدهم رجب سال 36 وارد کوفه شد و نامه اي به معاويه نوشت و او را به اطاعت خود فراخواند. معاويه که از سالها پيش طرح حکومت خود را ريخته و موقعيت خود را در شام استوار ساخته بود به بهانه ي اينکه عثمان مظلوم کشته شده است و او ولي خون عثمان است و مي خواهد قاتلان عثمان را که دور و بر علي (ع) هستند به قصاص برساند از اطاعت حضرت سرباز زد و بدينگونه امر ميان علي (ع) و معاويه به جنگ منتهي شد. معاويه براي اينکه از پشت سر خود مطمئن باشد با امپراطور بيزانس آشتي کرد و اين آشتي را با پرداخت مبلغي به او تأمين نمود.

علي (ع) در پنجم شوّال سال 36 از کوفه خارج شد و روي به شام نهاد. سپاه او را در اين سفر نود هزار تن گفته اند. او از کوفه از راه مداين به انبار رفت و از آنجا به رقّه در کنار رود فرات رسيد و فرمود تا پلي بر روي رود فرات بستند و از روي آن گذشتند و به بلاد شام رسيدند.

معاويه نيز با لشکريان خود که در حدود هشتاد و پنج هزار تن بودند به حرکت درآمد و به صفّين واقع در کنار فرات رسيد و محلّي را که براي ورود به آب و برداشتن آب براي چهارپايان بود اشغال کرد و سپاهيان علي (ع) را از آب بازداشت. سپاهيان علي (ع) به فرموده ي او لشکريان معاويه را از کنار آب دور کردند امّا فرمود تا مانع ايشان از آب نشوند. چون ماه ذي الحجّه بود و جنگ در آن ماه و ماه محرم در شرع اسلام ممنوع و حرام است هر دو طرف موافقت کردند که تا آخر محرم سال 37 جنگ نکنند. پس از انقضاي محرم جنگ سختي درگرفت که روزها طول کشيد و در آن عدّه اي از بزرگان طرفين کشته شدند. مشهورترين شخصي که از جانب علي (ع) مقتول شد عمّار ياسر بود که از بزرگان اصحاب حضرت رسول (ص) نيز بود. قتل او سبب وهني براي معاويه گرديد؛ زيرا مشهور بود که حضرت رسول (ص) درباره ي عمّار فرموده بود: تقتلک الفئْة الباغيْة (ترا گروهيي سرکش و ستمکار خواهند کشت). ولي معاويه با تدبير و زرنگي از ناداني و اطاعت کورکورانه ي سپاهيان خود استفاده کرد و گفت او را ما نکشتيم بلکه آن کسي کشت

[صفحه 18]

که او را به جنگ ما آورد.

پس از چند روز جنگهاي سخت و خونين که نزديک بود شکست را نصيب سپاه معاويه سازد، معاويه با ابتکار عمرو بن عاص تدبيري انديشيد و تفرقه و نفاق در ميان سپاهيان علي (ع) افکند. او گفت تا قرآنها بر بالاي نيزه کردند و ياران علي (ع) را به پيروي از قرآن و حکم قرار دادن آن خواندند. اين تدبير سخت مؤثّر افتاد و عدّه اي از اصحاب حضرت امير (ع) که در رأس ايشان اشعث بن قيس کندي بود، آن حضرت را ناگزير به ترک مخاصمه و آغاز مذاکره ساختند.

علّت اتّحاد و يکپارچگي سپاه معاويه و پراکندگي و اختلاف سپاه علي (ع) را بايد در اين نکته دانست که سپاهيان معاويه ساليان دراز از مدينه و مراکز سياسي و محل اجتماع اصحاب رسول خدا (ص) دور بودند و براي خود سردار و رهبري جز معاويه نمي شناختند. معاويه با بذل و بخشش و با شکيبايي که خاص او و خلق ذاتي اوبود توانسته بود در ميان سپاهيان خود رهبري بلامنازع شناخته شود. شام يکي از مراکز بزرگ تجمع سپاهيان اسلام بود؛ زيرا در برابر دولت بيزانس قرار داشت و خلفا ناگزير بودند که در شام هم براي حمله به بيزانس و هم براي دفاع در برابر آن همواره نيروي مهم و ورزيده داشته باشند. امّا شهرهاي کوفه و بصره که به مرکز خلافت اسلامي يعني مدينه نزديک بودند، در زمان عمر و عثمان محل اقامت اصحاب بزرگ حضرت رسول (ص) بودند و اين اصحاب مرجع خاص و عام و مورد احترام بودند. بنابر اين در اين دو شهر اشخاص گوناگون با آرأ و عقايد و سليقه هاي مختلف وجود داشتند که هر يک خود را از ديگري کمتر نمي ديد و هر کدام مدّعي بودند که احکام اسلام را بهتر مي دانند و به اصطلاح خود را مجتهد و صاحب رأي و نظر مي شناختند. اگرچه شخصيت ممتاز علي (ع) بالاتر از ايشان بود و اين افراد موقتاً تحت راهبري ايشان درآمده بودند، امّا اين اتّحاد و اتّفاق ظاهري و شکننده بود و با اندک تحريک و دسيسه اي مي توانست برهم بخورد.

معاويه اين را مي دانست و عزم ايشان را در همراهي با علي (ع) با تطميع و وعده هاي خوب و هداياي مالي سست کرده بود و به همين جهت توانست با طرحي ماهرانه در بحبوحه ي جنگ نيّت خود را عملي سازد. چون قرآنها بر سرنيزه رفت، عدّه ي زيادي

[صفحه 19]

حضرت را وادار به ترک مخاصمه کردند و قرار شد که هم حضرت علي (ع) و هم معاويه يک تن براي حکميت و حل و فصل و نزاع برگزينند. آنکه از سوي معاويه انتخاب شد از داهيان روزگار بود و او عمرو بن عاص بن وائل سهمي، از بزرگان قريش بود و هوش و درايت و فتنه انگيزي او معروف بود و بلند کردن قرآنها نيز از تدبير او بود. امّا علي (ع) را در انتخاب خود آزاد نگذاشتند.

او مي خواست عبدالله بن عباس را که به بصيرت و هوشياري و دانايي معروف بود نماينده ي خود و حکم او سوي خود معرفي کند، ولي اطرافيان خودش مانع شدند. حضرت، مالک اشتر را که از ياران و فادار و پايدار خود بود پيشنهاد کرد، ولي او را نيز نپذيرفتند و گفتند فقط ابوموسي اشعري مي تواند نماينده ي ما باشد. ابوموسي اشعري بر خلاف عمرو بن عاص، که در جانب معاويه و مشاور او بود، در جنگ بيطرفي گزيده و به جانبي رفته بود. او به هنگام رسيدن حضرت امير (ع) به خلافت والي کوفه بود و مي دانست که حضرت او را در کوفه نخواهد گذاشت و به همين جهت مردم را از رفتن به جانب ايشان منع مي کرد. در ايام حکومت او در بصره و کوفه، رأي و تدبير و کفايتي از او ظاهر نشده بود و مردي سست و ضعيف بود. امّا بودن او از اصحاب حضرت رسول (ص) احترامي براي او جلب کرده بود و چون بيشتر سپاهيان حضرت از قبايل يماني و قحطاني بودند سران سپاه مي خواستند او را نماينده ي خود سازند؛ زيرا «اشعر» قبيله ي ابوموسي نيز از قبايل يماني و قحطاني بود. سرانجام حضرت بر خلاف ميل خود مجبور شد که او را به نمايندگي خويش در حکميت برگزيند.

نامه اي درباره ي حکميت و تعيين حکمين به امضأ رسيد و قرار شد که حکمين در ماه رمضان آن سال در موضعي ميان کوفه و شام ملاقات کنند. داستان حکمين و ملاقات ايشان در دومْالجندل واقع در اذرح معروف و در کتب تاريخ مذکور است. در اين حکميت عمرو بن عاص آشکارا نيرنگ ساخت و بدون در نظر گرفتن موافقت نامه ي حکميت و احکام دين اسلام ابوموسي اشعري را بفريفت و او را وادار کرد که ابتدا سخن بگويد و علي (ع) و معاويه هر دو را از خلافت خلع کند. آنگاه خود آغاز سخن کرد و گفت ديديد که اين شخص از طرف خود علي (ع) را از خلافت خلع کرد. من نيز او را خلع مي کنم و معاويه را به خلافت برمي دارم.

[صفحه 20]

اين رفتار عمرو بن عاص چنانکه گفتيم بر خلاف نصّ موافقت نامه درباره ي حکميت بود؛ زيرا در آنجا نوشته شده بود، که «ما وجد الحکمان في کتابِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ عَملاً بهِ وما لَم يَجِدا في کِتابِ اللهِ فالسنّْ العادلْ الجامعْ غير المفرّقْ...» (طبري، 3336:1). اگر موافقت هر دو بر کتاب خدا و سنّت عادله شرط شده بود، آن کدام آيه ي قرآني و يا سنت عادله ي نبوي بود که حکم به خلافت معاويه و نصب آن از جانب عمرو بن عاص مي کرد؟ اين عمل عمرو بن عاص نشان داد که ديگر در ميان مسلمانان، دوران پيروي از حق و حقيقت سپري شده است و نيرنگ و خدعه جاي دين و وجدان را گرفته است و سياست معاويه در وصول به قدرت از راه نيرنگ و فريب سياست علي (ع) را در سپردن راه حق و حقيقت به عقب زده است.

صفحه 18، 19، 20.

رويارويي با ناکثين و فاجعه جمل

پيامبر در دوران حيات خود به علي فرمود:

«اي علي تو با پيمانشکنان و ستمگران و خارجان از دين خواهي جنگيد»

پـيـمـانـشـکـنـان يـا نـاکثين گروهي بودند که ابتداء با علي بيعت کردند. سردمداران اين گروه طلحه و زبير بودند که در پوشش احترام عايشه همسر پيامبر و کمکهاي بي دريغ بـني اميه سپاهي گران براي تصرف کوفه و بصره ترتيب دادند و خود را به بصره رسـانـده و آنجا را تصرف کردند امام به تعقيب آنان پرداخت و نبردي ميان طرفين بر پا شـد کـه در آن طـلحـه و زبـيـر کـشـتـه شدند و سپاه آنان متفرق شد و گروهي از آنان به اسارت درآمدند که بعدا مورد بخشش امام عليه السّلام قرار گرفتند.

عـلت مـخـالفـت طـلحـه و زبـيـر ايـن بود که آنان فهميدند در دستگاه علي عليه السّلام از بـريـز و بـپـاشهاي دوران خلافت عثمان وجود ندارد و او پست و مقام بيهوده به کسي نمي دهـد و آنـان کـه در دوران عـثـمـان از سـفـره گـسـتـرده بـيـت المـال سـيـر چـريـده و شـکـم بـرآورده و صـاحـب مـال و منال و خانه و غلام و کنيز شده بودند وقتي که ديدند علي پست به آنها نمي دهد که هيچ ، بـلکـه از ايـن بـه بـعـد بـايـد بـا ديـگـر مـسـلمـيـن در اسـتـفـاده از بـيـت المـال مـسـاوي بـاشند، عَلَم مخالفت برافراشتند و عايشه را که با علي کينه اي ديرينه داشت با خود همگام نمودند

واقعه صفين

قاسطان يا گروه ستمگران ، معاويه و پيروان او بودند حضرت امير در همان آغاز خلافت تصميم بر عزل معاويه گرفت.

امـا او بـا خـدعـه و حـيـله و آفـريـدن حـوادث فـريـبـنـده قـريـب دو سـال و بـلکـه تـا پـايـان عـمـر امـام فـکـر آن حـضـرت را بـه خـود مـشـغول ساخت و نبرد صفين در منطقه اي ميان عراق و شام بين او و علي عليه السّلام رخ داد که در آن ، خون متجاوز از صد هزار مسلمان ريخته شد.

سـرپـيـچـي مـعـاويـه از بـيـعـت با امام عليه السّلام و طغيان او سبب شد که امام با سپاهي گـران بـه سوي او حرکت کند و معاويه نيز مردم شام را براي نبرد با علي عليه السّلام آمـاده کـرد د و سـپـاه در مـنطقه اي ميان عراق و شام با هم روبرو شدند امام عليه السّلام از روز نـخـسـت هـدفـش ايـن بود که در صورت امکان مساله را بدون خونريزي فيصله دهد اما طـغـيـان مـعـاويـه مانع از اين کار شد و سرانجام پس از اتمام حجت هاي فراوان از جانب امام عـليـه السـّلام ، آتـش جنگ شعله ور شد. پس از روزها نبرد و کشتار سپاه دشمن خسته شد و علي عليه السّلام تصميم گرفت که کار جنگ را يکسره سازد.

سـرنـوشـت جـنـگ در حـال پـايان پذيرفتن به نفع امام بود و چيزي نمانده بود که خيمه فـرمـانـدهـي مـعـاويـه از طـرف سـپـاه امـام بـرکـنـده شـود کـه ناگهان معاويه با همکاري عـمـروعـاص حـيـله اي انـديـشـيد. دستور داد سپاهيان او قرآن ها و مصاحيف رابر نوک نيزه ها بستند و همگي يکصدا شعار دادند که حاکم ميان ما و شما کتاب خداست.

مـنظره روح انگيز مصاحف عقل و هوش را از بسياري از سربازان امام ربود و بالاخره حماقت گروهي از اصحاب امام و نيرنگ و نفاق گروهي ديگر سبب شد که مولي عليه السّلام جنگ را متوقف نمايد و به حکميت تن در دهد.

ساده لوحان از سپاه امام که تعدادشان کم نبود براي حکميت بر خلاف نظر امام ابوموسي اشـعـري را بـرگـزيـدنـد کـه شـخـصـيـتـي سـاده لوح و سـسـت عـنصر بود و از علي نيز دل خـوشي نداشت و از طرف دشمن روباه مکاري همچون عمروعاص برگزيده شد و پايان بـازي حـکـمـيـت فـريـب خـوردن ابوموسي بوسيله عمروعاص بود و نتيجه آن تثبيت موقعيت معاويه و فرصت يافتن او براي تجديد قوا بود

اميرمؤمنان و جنگ خيبر

جنگ خيبر در سال هفتم هجرت روي داد. يهودياني که در قلعه ي خيبر به سر مي بردند وضع نامعلومي داشتند و چنانکه نوشته شد بعضي از آنان در جنگ خندق ابوسفيان را ياري کردند. احتمال حمله ي آنان به مدينه مي رفت. رسول خدا به سر وقتشان رفت، امّا يهوديان ايستادگي مي کردند. قلعه ي قَمُوص بيست روز در محاصره ماند. سر انجام پيغمبر (ص) فرمود:

«فردا پرچم را به دست کسي مي دهم که خدا و رسول را دوست مي دارد و خدا و رسول او را دوست مي دارند و با پيروزي باز مي گردد».

سران مهاجر و انصار خود را نامزد اين مأموريت مي کردند. روز بعد رسول خدا (ص)

[صفحه 14]

پرسيد:

- «علي کجاست؟»

- «درد چشمي سخت دارد!»

- «او را بخوانيد!»

علي (ع) را در حالي که چشم هاي خود را بسته بود پيش پيغمبر (ص) آوردند. رسول خدا آب دهان در چشم او انداخت. چشم وي خوب شد.

در اين جنگ مرحب که دليرترين رزمندگان يهود بود به دست علي (ع) کشته شد و مسلمانان پيروز گرديدند.

صفحه 14.

جنگ جمل

بعد از قتل عثمان مسلمانان راه دشمني و اختلاف گرفتند و جنگهاي داخلي رخ داد و

[صفحه 4]

خونهاي ناحق ريخته شد. اشرار در کار خلافت مداخله کردند و به نام دين براي وصول به مقاصد سياسي و مطامع دنيوي خويش به تلاش افتادند.

گروهي از طرفداران عثمان به علي (ع) گفتند قاتلان وي را مجازات کند. علي (ع) بدانها گفت صبر کنند تا مردم آرام شوند و کارها به جريان عادي باز گردد تا براي اجراي حق بکوشد و قاتلان عثمان را مجازات کند اما نصايح وي سودي نداد. عايشه از قتل عثمان بي زاري کرد و بني اميه با او همداستان شدند و طلحه و زبير بدانها پيوستند. طبري گويد: «پس از آنکه عثمان کشته شد عايشه از مکه به سوي مدينه بيرون آمد و يکي از اقارب خود را ديد و از اخبار مدينه پرسيد جواب داد عثمان کشته شد و مردم علي (ع) را به خلافت برداشتند و شورشيان بر همه چيز تسلط دارند. عايشه گفت گمان نمي کنم اين خوب باشد مرا برگردانيد و از همان جا به سوي مکه بازگشت و وقتي بدانجا رسيد عبدالله بن عامر حضرمي که از جانب عثمان فرماندار مکه بود به نزد وي آمد و گفت: براي چه بازگشتي؟ عايشه گفت: براي اينکه عثمان به ستم کشته شد و تا پاي شورشيان در کار است کار صورت خوشي نخواهد داشت. به خونخواهي عثمان برخيزيد و اسلام را عزيز کنيد».

اول کسي که دعوت او را پذيرفت عبدالله بن عامر حضرمي بود و اين نخستين بار بود که بني اميه در حجاز سربرداشته سعيدبن عاص و وليدبن عقبه و ساير بني اميه نيز به او پيوستند. عبدالله بن عامر فرماندار بصره و يعلي بن اميه فرماندار يمن و طلحه و زبير که از مدينه رفته بودند با آنها يار شدند و پس از گفتگوي بسيار بنا شد به سوي بصره عزيمت کنند و عايشه گفت: اي مردم! اين حادثه اي بزرگ و کاري زشت بود، اکنون از جاي برخيزيد و به سوي مردم بصره حرکت کنيد شايد خداوند انتقام عثمان و مسلمانان را بگيرد.

حفصه دختر عمر و همسر پيغمبر (ص) مي خواست با عايشه به سوي بصره عزيمت کند اما عبدالله ابن عمر او را منع کرد. ام سلمه حرکت عايشه را مناسب نمي دانست. نامه اي مفصل بدو نوشت و تقاضا کرد که از عزيمت چشم بپوشد، اما عايشه پاسخ داد که ناچار است به خونخواهي عثمان قيام کند.

طلحه و زبير براي پيشرفت کار مي خواستند بزرگان بصره را با خود متفق کنند. از

[صفحه 5]

اين رو نامه هايي به کعب بن سور و احنف بن قيس و منذربن ربيعه نوشتند. نامه اي که به منذر نوشتند بدين مضمون بود: «اما بعد پدر تو در جاهليت و اسلام سالار بود تو نيز خلف اويي. عثمان را کساني کشتند که تو از آنها آبرومندتري و کساني به خونخواهي او برخاستند که از تو بهترند». منذر بدانها جواب داد: «اما بعد من نيکوکار نخواهم بود مگر آنکه از بد کاران بهتر باشم. حق عثمان امروز و ديروز يکي است. وي به نزد شما بود و از ياري او دريغ کرديد. از چه وقت اين دانش را اندوختيد و اين رأي را آموختيد؟»

طلحه و زبير براي استمالت عبدالله بن عمر نيز اقدام کردند به نزد وي رفتند و گفتند: مادر ما عايشه در اين راه قدم نهاده بدين اميد که ميان مردم را اصلاح کند. تو نيز با ما بيا که پيروي وي بر تو سزاوار است و اگر با ما بيعت کردند تو به بيعت سزاوارتري. عبدالله گفت: «مي خواهيد من بيعت خود را بشکنم و مرا در چنگال پسر ابوطالب بيندازيد؟ مردم به دينار و درهم فريفته مي شوند. من از اينکار چشم پوشيده ام تا به سلامت مانم». بار ديگر طلحه و زبير به نزد عبدالله بن عمر رفتند شايد از نظر خود باز گردد، ولي او همچنان بر رأي خود استوار بود و عقيده داشت که گوشه گرفتن راه نيکي و نجات است و اگر عايشه نيز گوشه گيرد بهتر است، در اين باب به طلحه و زبير گفت: «بدانيد که خانه ي عايشه براي او از هودجش بهتر است. براي شما نيز مدينه از بصره بهتر و ذلت از شمشير خوشتر است. بايد آن کس با علي (ع) جنگ کند که از او بهتر باشد».

صفحه 4، 5.

روز نهروان

علي (ع) نمي توانست نظر خوارج را بپذيرد. آنها عقيده داشتند که علي (ع) با پذيرفتن حکميت کافر شده يا دست کم خطا کرده است. مي گفتند: به کفريا خطاي خود اقرار کن تا با تو يار شويم، امام علي (ع) نمي توانست به تقاضاي آنها تسليم شود و به کفر خود اقرار کند؛ زيرا او از حق منحرف نشده بود و به مصلحت مردم و رضاي خداوند کار کرده بود. از اين رو خوارج بصره و کوفه فراهم شدند و به سوي نهروان عزيمت کردند و عبدالله بن وهب راسبي را سالار خويش کردند. در راه هر کس را مي يافتند که با عقيده ي آنها موافق نبود و علي (ع) و عثمان را لعنت نمي کرد وي را مي کشتند.

مؤلف الفخري گويد: «از خوارج کارهاي متناقض رخ مي داد، از جمله اينکه خرمايي از درختي افتاد و يکي از آنها آن را برداشت در دهان گذاشت. بدو گفتند اين خرما را بناحق خوردي که آن را از دهان بينداخت. يکي از آنها خوکي را که از آن يکي از دهاتيان بود بکشت. گفتند: اين کار مايه ي فساد بود. آن کس برفت و صاحب خوک را راضي کرد، اما کسان را بناحق مي کشتند، عبدالله بن خباب را که از بزرگان اصحاب پيغمبر (ص) بود بکشتند و خون بسياري از زنان را بريختند و تباهکاري بسيار کردند. وقتي خبر آنها به کوفه رسيد کوفيان به علي (ع) که آنها را به جنگ مردم شام دعوت کرده بود گفتند چگونه به سوي شام رويم و اموال و کسان خود را در اختيار خوارج بگذاريم. نخست با خوارج مي جنگيم و همينکه از کار آنها فراغت يافتيم به جنگ با شاميان کمر مي بنديم.

[صفحه 19]

علي (ع) با سپاه خود به سوي خوارج رفت و نزديک نهروان به آنها برخورد و جنگي سخت رخ کرد و همه را بکشت؛ چنانکه هيچ کس از آن ميانه جان به سلامت نبرد. گويند وقتي سپاه علي (ع) به خوارج نزديک شد آنها گريختند و سوي پل رفتند. سپاهيان علي (ع) گمان کردند که از پل گذشته اند. با وي گفتند: خوارج از پل گذشتند بايد جلوي آنها را گرفت. علي (ع) گفت: از پل نگذشته اند قتلگاه آنها اين طرف پل است. به خدا از شما ده کس کشته نمي شود و از آنها ده کس باقي نمي ماند. مردم در گفتار وي ترديد کردند و همين که نزديک پل رسيدند ديدند که خوارج از آن نگذشته اند. گروهي از ياران علي (ع) باز گشتند و گفتار او را تصديق کردند. علي (ع) گفت: به خدا دروغ نگفته ام و کسي مرا به دروغ نسبت نداده است. وقتي جنگ به پايان رسيد کشتگان را برشمردند از سپاه علي (ع) هفت کس کشته شده بود.

خوارج پيش از جنگ دو گروه شدند گروهي گفتند: به خدا ما نمي دانيم چرا با علي (ع) مي جنگيم. اکنون بيطرف مي مانيم تا عاقبت کار را ببينيم. اين بگفتند و از ميدان جنگ کناره گرفتند. گروهي ديگر در کار خويش ثابت ماندند و همگي کشته شدند.

وقتي علي (ع) از کار خوارج فراغت يافت به سوي کوفه باز گشت و مردم را به جنگ شاميان دعوت کرد. گروهي از آنها گفتند: شمشيرهاي ما کند شده و تيرهايمان تمام شده به ما مهلت بده تا کارهايمان را سامان دهيم و براي جنگ عزيمت کنيم. علي (ع) در آن وقت بيرون کوفه لشگرگاه کرده بود. به آنها مهلت داد که براي جنگ آماده شوند، اما گفت: به نزد کسان خود باز نگردند تا به شام بروند و باز گردند، ولي آنها گروه گروه به سوي کوفه رفتند و لشکرگاه را خالي کردند و کسي به گفته ي علي (ع) گوش نداد. اين حادثه به سال 38 هجري بود.

در اين هنگام که علي (ع) از سستي ياران خود با مشکلات فراوان مواجه بود، معاويه به وسيله ي عمروبن عاص بر مصر که تا آن وقت در قلمرو علي (ع) بود استيلا يافت. عمرو از طرف معاويه فرماندار مصر شد؛ يعني معاويه حکومت مصر را به او بخشيد، به شرط آنکه جيره ي سپاه را بدهد و هر چه فزون آمد براي خود بردارد. با اين ترتيب عمروبن عاص در کار مصر داراي قدرت و اختيار مطلق بود.

[صفحه 20]

صفحه 19، 20.

جنگ جمل

بعد از قتل عثمان مسلمانان راه دشمني و اختلاف گرفتند و جنگهاي داخلي رخ داد و

[صفحه 4]

خونهاي ناحق ريخته شد. اشرار در کار خلافت مداخله کردند و به نام دين براي وصول به مقاصد سياسي و مطامع دنيوي خويش به تلاش افتادند.

گروهي از طرفداران عثمان به علي (ع) گفتند قاتلان وي را مجازات کند. علي (ع) بدانها گفت صبر کنند تا مردم آرام شوند و کارها به جريان عادي باز گردد تا براي اجراي حق بکوشد و قاتلان عثمان را مجازات کند اما نصايح وي سودي نداد. عايشه از قتل عثمان بي زاري کرد و بني اميه با او همداستان شدند و طلحه و زبير بدانها پيوستند. طبري گويد: «پس از آنکه عثمان کشته شد عايشه از مکه به سوي مدينه بيرون آمد و يکي از اقارب خود را ديد و از اخبار مدينه پرسيد جواب داد عثمان کشته شد و مردم علي (ع) را به خلافت برداشتند و شورشيان بر همه چيز تسلط دارند. عايشه گفت گمان نمي کنم اين خوب باشد مرا برگردانيد و از همان جا به سوي مکه بازگشت و وقتي بدانجا رسيد عبدالله بن عامر حضرمي که از جانب عثمان فرماندار مکه بود به نزد وي آمد و گفت: براي چه بازگشتي؟ عايشه گفت: براي اينکه عثمان به ستم کشته شد و تا پاي شورشيان در کار است کار صورت خوشي نخواهد داشت. به خونخواهي عثمان برخيزيد و اسلام را عزيز کنيد».

اول کسي که دعوت او را پذيرفت عبدالله بن عامر حضرمي بود و اين نخستين بار بود که بني اميه در حجاز سربرداشته سعيدبن عاص و وليدبن عقبه و ساير بني اميه نيز به او پيوستند. عبدالله بن عامر فرماندار بصره و يعلي بن اميه فرماندار يمن و طلحه و زبير که از مدينه رفته بودند با آنها يار شدند و پس از گفتگوي بسيار بنا شد به سوي بصره عزيمت کنند و عايشه گفت: اي مردم! اين حادثه اي بزرگ و کاري زشت بود، اکنون از جاي برخيزيد و به سوي مردم بصره حرکت کنيد شايد خداوند انتقام عثمان و مسلمانان را بگيرد.

حفصه دختر عمر و همسر پيغمبر (ص) مي خواست با عايشه به سوي بصره عزيمت کند اما عبدالله ابن عمر او را منع کرد. ام سلمه حرکت عايشه را مناسب نمي دانست. نامه اي مفصل بدو نوشت و تقاضا کرد که از عزيمت چشم بپوشد، اما عايشه پاسخ داد که ناچار است به خونخواهي عثمان قيام کند.

طلحه و زبير براي پيشرفت کار مي خواستند بزرگان بصره را با خود متفق کنند. از

[صفحه 5]

اين رو نامه هايي به کعب بن سور و احنف بن قيس و منذربن ربيعه نوشتند. نامه اي که به منذر نوشتند بدين مضمون بود: «اما بعد پدر تو در جاهليت و اسلام سالار بود تو نيز خلف اويي. عثمان را کساني کشتند که تو از آنها آبرومندتري و کساني به خونخواهي او برخاستند که از تو بهترند». منذر بدانها جواب داد: «اما بعد من نيکوکار نخواهم بود مگر آنکه از بد کاران بهتر باشم. حق عثمان امروز و ديروز يکي است. وي به نزد شما بود و از ياري او دريغ کرديد. از چه وقت اين دانش را اندوختيد و اين رأي را آموختيد؟»

طلحه و زبير براي استمالت عبدالله بن عمر نيز اقدام کردند به نزد وي رفتند و گفتند: مادر ما عايشه در اين راه قدم نهاده بدين اميد که ميان مردم را اصلاح کند. تو نيز با ما بيا که پيروي وي بر تو سزاوار است و اگر با ما بيعت کردند تو به بيعت سزاوارتري. عبدالله گفت: «مي خواهيد من بيعت خود را بشکنم و مرا در چنگال پسر ابوطالب بيندازيد؟ مردم به دينار و درهم فريفته مي شوند. من از اينکار چشم پوشيده ام تا به سلامت مانم». بار ديگر طلحه و زبير به نزد عبدالله بن عمر رفتند شايد از نظر خود باز گردد، ولي او همچنان بر رأي خود استوار بود و عقيده داشت که گوشه گرفتن راه نيکي و نجات است و اگر عايشه نيز گوشه گيرد بهتر است، در اين باب به طلحه و زبير گفت: «بدانيد که خانه ي عايشه براي او از هودجش بهتر است. براي شما نيز مدينه از بصره بهتر و ذلت از شمشير خوشتر است. بايد آن کس با علي (ع) جنگ کند که از او بهتر باشد».

صفحه 4، 5.

روز نهروان

علي (ع) نمي توانست نظر خوارج را بپذيرد. آنها عقيده داشتند که علي (ع) با پذيرفتن حکميت کافر شده يا دست کم خطا کرده است. مي گفتند: به کفريا خطاي خود اقرار کن تا با تو يار شويم، امام علي (ع) نمي توانست به تقاضاي آنها تسليم شود و به کفر خود اقرار کند؛ زيرا او از حق منحرف نشده بود و به مصلحت مردم و رضاي خداوند کار کرده بود. از اين رو خوارج بصره و کوفه فراهم شدند و به سوي نهروان عزيمت کردند و عبدالله بن وهب راسبي را سالار خويش کردند. در راه هر کس را مي يافتند که با عقيده ي آنها موافق نبود و علي (ع) و عثمان را لعنت نمي کرد وي را مي کشتند.

مؤلف الفخري گويد: «از خوارج کارهاي متناقض رخ مي داد، از جمله اينکه خرمايي از درختي افتاد و يکي از آنها آن را برداشت در دهان گذاشت. بدو گفتند اين خرما را بناحق خوردي که آن را از دهان بينداخت. يکي از آنها خوکي را که از آن يکي از دهاتيان بود بکشت. گفتند: اين کار مايه ي فساد بود. آن کس برفت و صاحب خوک را راضي کرد، اما کسان را بناحق مي کشتند، عبدالله بن خباب را که از بزرگان اصحاب پيغمبر (ص) بود بکشتند و خون بسياري از زنان را بريختند و تباهکاري بسيار کردند. وقتي خبر آنها به کوفه رسيد کوفيان به علي (ع) که آنها را به جنگ مردم شام دعوت کرده بود گفتند چگونه به سوي شام رويم و اموال و کسان خود را در اختيار خوارج بگذاريم. نخست با خوارج مي جنگيم و همينکه از کار آنها فراغت يافتيم به جنگ با شاميان کمر مي بنديم.

[صفحه 19]

علي (ع) با سپاه خود به سوي خوارج رفت و نزديک نهروان به آنها برخورد و جنگي سخت رخ کرد و همه را بکشت؛ چنانکه هيچ کس از آن ميانه جان به سلامت نبرد. گويند وقتي سپاه علي (ع) به خوارج نزديک شد آنها گريختند و سوي پل رفتند. سپاهيان علي (ع) گمان کردند که از پل گذشته اند. با وي گفتند: خوارج از پل گذشتند بايد جلوي آنها را گرفت. علي (ع) گفت: از پل نگذشته اند قتلگاه آنها اين طرف پل است. به خدا از شما ده کس کشته نمي شود و از آنها ده کس باقي نمي ماند. مردم در گفتار وي ترديد کردند و همين که نزديک پل رسيدند ديدند که خوارج از آن نگذشته اند. گروهي از ياران علي (ع) باز گشتند و گفتار او را تصديق کردند. علي (ع) گفت: به خدا دروغ نگفته ام و کسي مرا به دروغ نسبت نداده است. وقتي جنگ به پايان رسيد کشتگان را برشمردند از سپاه علي (ع) هفت کس کشته شده بود.

خوارج پيش از جنگ دو گروه شدند گروهي گفتند: به خدا ما نمي دانيم چرا با علي (ع) مي جنگيم. اکنون بيطرف مي مانيم تا عاقبت کار را ببينيم. اين بگفتند و از ميدان جنگ کناره گرفتند. گروهي ديگر در کار خويش ثابت ماندند و همگي کشته شدند.

وقتي علي (ع) از کار خوارج فراغت يافت به سوي کوفه باز گشت و مردم را به جنگ شاميان دعوت کرد. گروهي از آنها گفتند: شمشيرهاي ما کند شده و تيرهايمان تمام شده به ما مهلت بده تا کارهايمان را سامان دهيم و براي جنگ عزيمت کنيم. علي (ع) در آن وقت بيرون کوفه لشگرگاه کرده بود. به آنها مهلت داد که براي جنگ آماده شوند، اما گفت: به نزد کسان خود باز نگردند تا به شام بروند و باز گردند، ولي آنها گروه گروه به سوي کوفه رفتند و لشکرگاه را خالي کردند و کسي به گفته ي علي (ع) گوش نداد. اين حادثه به سال 38 هجري بود.

در اين هنگام که علي (ع) از سستي ياران خود با مشکلات فراوان مواجه بود، معاويه به وسيله ي عمروبن عاص بر مصر که تا آن وقت در قلمرو علي (ع) بود استيلا يافت. عمرو از طرف معاويه فرماندار مصر شد؛ يعني معاويه حکومت مصر را به او بخشيد، به شرط آنکه جيره ي سپاه را بدهد و هر چه فزون آمد براي خود بردارد. با اين ترتيب عمروبن عاص در کار مصر داراي قدرت و اختيار مطلق بود.

[صفحه 20]

صفحه 19، 20.