قبل از پاسخ به سئوالات فوق لازم است به اين پرسش جواب داده شود که اسلام به کدام يک از معاني خود معيار خروج از کفر و ورود به سلک مسلمانان است؟

دو کلمه اسلام و کفر کاربردها و موارد استعمال مختلفي دارند که بيان خواهد شد:

1. کافر يعني کسي که از خدا و رسولش شناختي نداشته و لذا اعتراف به خداي خدا نمي کند.

2. کافر يعني کسي که از روي عناد و جحود استکبار ورزيده و قلباً تسليم خدا نبوده و لساناً هم اعترافي ندارد. هر چند فکر و انديشه اش تسليم است.

3. کافر يعني کسي که اعتقاد و باور قلبي ندارد هر چند در زبان اقرار به وحدانيت خدا نموده و در ظاهر به دستورات ديني هم عمل مي کند.

اما واژه اسلام به معناي تسليم بوده (نهج البلاغه، حکمت 125) و داراي مراتب و انواعي است:

1. تسليم و اسلام ظاهري و زباني که انسان فقط با زبان به تعليمات و آموزه هاي اسلامي معترف باشد درست مثل حريفي که در ميدان نبرد شکست خورده، لذا با زبان و يا هر علامتي ديگر مي فهماند که تسليم است و لذا عملاً از فرمان حريف تبعيت مي کند در حالي که فکر و انديشه او، دل و جان او تسليم نيست، لذا انديشه اش در فکر اين است که چگونه بر حريف چيره شود، عواطف و احساسات او دائماً بر دشمن نفرين مي فرستد، اين نوع تسليم منتهاي قلمرو زور مي تواند باشد.

2. نوعي ديگر از تسليم مسخر شدن فکر و انديشه است که فقط با استدلال و منطق مي توان عقل طرف را تسخير و او را وادار به تسليم نمود و اين کار به هيچ وجه از قوه قهريه ساخته نيست به همين جهت فرموده است اکراهي در دين نيست.

3. تسليم قلب و آن عبارت از تسليم شدن سراسر وجود انسان است که همراه با نفي هرگونه جُحود و عناد است اين مرتبه از تسليم همان ايمان و منتها درجه تسليم مي باشد.

از بررسي موارد و مراتب تسليم و کفر اين نتيجه به دست مي آيد که حتي اگر انديشه کسي در مقابل منطق اسلام سر فرود آورده و تسليم باشد ولي او از روي تعصب و لجاجت و يا به خاطر منافع شخصي زير بار حقيقت نرود و روحش متمرد و طاغي و فاقد تسليم باشد؛ فاقد ايمان خواهد بود زيرا بين مرتبه اول تسليم که همان اسلام ظاهري است و مرتبه نهايي آن که ايمان و اعتقاد قلبي است فرق وجود دارد.

قرآن کريم مي فرمايد: «عرب هاي باديه نشين گفتند: (ايمان آورديم) بگو شما ايمان نياورده ايد ولي بگوييد اسلام آورديم اما ايمان هنوز وارد قلب هاي شما نشده است...».[1]

چون در اسلام ظاهري تصديق قلبي معتبر نيست ولي حقيقت ايمان که همان تسليم جان در برابر خدا و رسولش بوده و در اصول و فروع دين لحاظ شده، بدون باور قلبي اصلاً معني ندارد. شيخ مفيد از علماي اماميه بر تفاوت ايمان و اسلام يعني مرتبه اول و سوم تسليم، ادعاي اتفاق علما را کرده است.[2]

امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ در تفسير آيه اي که به آن اشاره شد فرموده است: «هر کس گمان کند که عرب هاي باديه نشين ايمان آورده بودند يقيناً دروغ گفته است و هر کس گمان ببرد که مسلمان نبودند دروغ گفته است».[3]

با توجه به مطالب ياد شده و موارد استعمال هر يک از دو کلمه کفر و اسلام، مي توان گفت اسلامي که معيار خروج از کفر و ورود در سلک مسلمانان مي باشد همان مرتبه اول اسلام است و آن را اين گونه مي شود توضيح داد که اسلام عبارت از اظهار التزام به اصل توحيد، رسالت، معاد و نيز قرآن و آن چه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آورده است مي باشد و در اين التزام اداء شهادتين به منزله شناسنامه و تعهد تابعيت به شمار مي رود و عمل به فروع دين وظيفه مسلماني و نشانه وفاداري به آن تابعيت و تعهد است. و بر پايه آن تعهد و اين اعمال نظام جامعه اسلامي پديدار مي گردد و هر کسي به ظواهر اسلام پايبند باشد مسلمان به حساب مي آيد.

پس اسلام ظاهري شکل قانوني دارد و در قوانين موضوعه آن که مربوط به زندگي دنيوي مسلمانان است الزاماً يک سلسله شرايط قراردادي بايد رعايت شود و از اين نظر هرگاه کسي شهادتين بر زبان بياورد مسلمان شناخته مي شود و از مزاياي ظاهري و دنيوي اسلام استفاده مي کند و احکام ظاهري اسلام بر او جاري مي گردد يعني خون، عرض، مال و... او احترام مي يابد و ديگر مسلمانان ملزم اند با او معامله مسلماني را بکنند هر چند از جهت واقع و مرتبه سومي که براي اسلام برشمرديم همان شخص ممکن است نسبت به هيچ يک از تعليمات اسلام حتي وحدانيت خدا و رسالت رسول خاتم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ اعتقادي نداشته باشد نظير منافقين. لذا پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نسبت به منافقاني که بهره اي از ايمان نداشتند ولي همه مقررات ظاهري اسلام را رعايت مي کردند هيچ مجازاتي انجام نمي داد و آنان را جزو جامعه اسلامي به شمار مي آورد.

در روايتي از امام صادق ـ عليه السلام ـ در همين رابطه اين گونه مي خوانيم: «چه بسيارند کساني که مؤمنين به حسب ظاهرشان گواه ايمان آنان است و احکام مؤمنان بر آنان جاري مي شود ولي نزد خدا کافرند».[4]

با توجه به مطالب ياد شده در پاسخ سئوال پرسشگر محترم بايد گفت اختلاف محوري شيعه و سني بر سر برخي مسايل کلامي و فقهي و در اين دو زمينه است و اهل سنت امامت را به معنايي که شيعه قائل است منکر مي باشد و اين انکار در صورتي که از روي جحود و نيز تقصير نباشد بلکه صرف عدم اعتراف به حقيقت و از روي قصور و جهل و نرسيدن به حقيقت باشد مورد عفو است و هيچ محذوري ايجاد نمي کند و روي همين جهت شيعيان به ديده دوستي و برادري به برادران اهل سنت مي نگرند و آنان را قرباني نيرنگ يک عده خاصي مي دانند که از تحقيق و مطالعه تاريخ گذشته مسلمانان منع مي کند تا مبادا به سلف صالح شان گمان بد برده شود همان تاريخي که قامت راست و کج گذشتگان را نشان مي دهد.

اما اگر انکار حقيقت همراه با يقين به آن باشد و کسي بحث امامت را قرآني و از موضوعات ماجاء به الرسول بداند به گونه اي که ادله اي از کتاب و سنت آن را ثابت کند، چنين کسي از نظر قرآن که مي فرمايد: «آيات خدا را در حالي که يقين به آن داشتند انکار کردند».[5] کافر است زيرا فرض اين است که حجت، از عقل، آيات و روايات نزد او قائم شده و حقيقت مکشوف گشته است.

قرآن کريم در امثال اينگونه موارد مي فرمايد: «ما تا حجت را تمام نکرده ايم عذاب نمي کنيم». يعني اگر حجت تمام شد هيچ مانعي از عذاب علي القاعده وجود ندارد و کسيکه حجت بر او تمام و فکر و انديشه اش تسليم گشته ولي قلباً از روي عناد و... تسليم نمي شود کافر است زيرا کفر نيست مگر پوشاندن حقيقت و داستان شيطان در قرآن نمونه اي از کفر قلب و تسليم عقل است:

شيطان به خالقيت خدا اعتراف (اعراف / 12)، به قيامت اعتقاد (اعراف / 14) و به مقام انبياء و عصمت معصومين اقرار داشت (ص / 82ـ83) ولي با اين همه قرآن او را کافر خوانده (بقره / 34) چرا چون دلش در برابر درک عقل و آن چه انديشه اش از حقيقت پذيرفته بود، به ستيزه برخواست و از قبول حقيقت استکبار ورزيد و روحش تسليم نشد و اين حالت همان انکار همراه با يقين مي باشد حال اگر در ميان اهل سنت کساني که به حقيقت رسيده و مساله امامت را استمرار نبوت دانسته و دلالت آيات و روايات را بر اين مساله تمام دانسته، وجود داشته باشد، به اعتقاد ما دچار کفر باطني هستند ولي چون در ظاهر اسلام را پذيرفته و به احکام ظاهري اسلام عمل مي کنند علي الظاهر مسلمانند و احکام ظاهري اسلام بر آنان بار مي شود.

بر همين اساس فقهاء شيعه نظير مرحوم شيخ انصاري و ديگران بر طهارت اهل سنت به جز ناصبي ها استدلال هم مي کند و مي فرمايد: «اهل سنت پاک است به دليل اصل طهارت، نصوص و اجماع، علاوه بر اين که آنان مسلمان و ملتزم به نماز و زکات و حج و... هستند و نيز سيره قطعيه از معصومين و اصحاب شان و جميع مؤمنين بر اين بوده که با آنان مباشرت و معاشرت داشته و از غذا و طعام و ذبيحه آنان مي خورده اند و اين امر مقتضاي عدم امکان اجتناب از آنان نيز بوده و هست.[6]

نتيجه آن که اهل سنت از نظر فقه و کلام شيعه مسلمان هستند و در برخي فرض ها اگر حکم به کفر آنان شده است مراد کفر باطني است يعني آنان مرتبه و درجه نهايي اسلام را فاقدند هر چند به ظاهر مسلمان هستند و از مزاياي مقررات و احکام دنيوي اسلام بهره مند مي باشند و در منابع روايي شيعه از جمله اصول کافي رواياتي را تحت عنوان اين باب آورده است که: «با اسلام که همان اداء شهادتين و عمل به فروع دين است دماء، اعراض، اموال و... حرمت مي يابد».[7]

معرفي منبع جهت مطالعه بيشتر:

1ـ شهيد مطهري، مجموعه آثار (شرائط تکويني و شرائط قراردادي)، نشر صدرا، 1381ش، ص336.

 


امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ مي فرمايد:

«هر امري که نتيجه اقرار و روح پذيرش حقيقت باشد ايمان است و هر چيزي که نتيجه

روح عناد و سرپيچي از حق باشد کفر است».[8]



[1]. حجرات / 14.

[2]. شيخ مفيد، محمد، اوائل المقالات، دارالمفيد، چاپ دوم، 1414ق، ص48.

[3]. محمد بن يعقوب کليني، اصول کافي، ترجمه محمد باقر کمره اي، قم، انتشارات اسوه، 1375، ج4، ص82.

[4]. همان، ج4، ص130.

[5]. نحل / 14.

[6]. شيخ انصاري، کتاب الطهارة (طبع قديم)، مؤسسه آل البيت، جز 2، ص351؛ خويي، سيد ابوالقاسم، کتاب الطهارة، ج2، ص83.

[7]. محمد بن يعقوب کليني، اصول کافي، دارالکتب الاسلاميه، چاپ چهارم، 1365ش، ج2، ص20.

[8]. همان، ج2، ص387.