تناقض در آيات قرآن؟!

مناظره اسحاق كندي با شاگردش

 اسحاق كِنْدي از دانشمندان بزرگ عراق بود و به‌عنوان فيلسوف عراق شناخته مي‌شد، او كه از كفّار بود، قرآن را مطالعه كرد، ديد كه بعضي از آيات قرآن با بعضي ديگر، در ظاهر سازگار نيست، بلكه ضدّ هم هستند، تصميم گرفت كتابي در تناقض قرآن بنويسد، اين كار را شروع كرد.
يكي از شاگردان او به محضر امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ رسيد، امام به او فرمود: آيا در ميان شما يك مرد رشيد و با شهامتي نيست كه با استدلال، استاد كندي را از اين كار باز دارد؟!
شاگرد گفت: ما شاگرد او هستيم، چگونه او را از اين كار باز داريم؟
امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ فرمود: سخني را به تو مي‌آموزم، نزد او برو و همين سخن را به او بگو، به اين ترتيب كه: نزد او برو و چند روز او را در اين كاري كه شروع كرده كمك كن وقتي كه با او دوست و مأنوس شدي، به او بگو، سؤالي به نظرم آمده مي‌خواهم از تو بپرسم، او مي‌گويد بپرس، به او بگو: «اگر گوينده قرآن (خدا) نزد تو آيد، آيا ممكن است كه مراد او از آيات قرآن، غير از آن معنائي باشد كه تو گمان كرده‌اي و آن را معنا آن گرفته‌اي؟
استاد كندي مي‌گويد: آري چنين امكاني دارد. در اين هنگام به او بگو تو چه مي‌داني، شايد مراد خدا از آيات قرآن غير از آن معاني باشد كه تو فهميده‌اي.
شاگرد نزد استاد اسحاق رفت و مدّتي او را در كار تأليف آن كتاب كمك كرد، تا اين‌كه طبق دستور امام حسن ـ عليه السّلام ـ به او گفت:
آيا ممكن است كه خدا غير از اين معني را كه تو از آيات قرآن فهميده‌اي، اراده كرده باشد؟
استاد فكري كرد و سپس گفت: سؤال خود را دوباره بيان كن، شاگرد بار ديگر سؤال خود را مطرح كرد.
استاد گفت: «آري ممكن است كه خدا اراده معاني ديگر غير از معاني ظاهري كرده باشد» سپس به شاگرد گفت: اين سخن را چه كسي به تو ياد داده است؟
شاگرد گفت: به دلم افتاد، و از تو پرسيدم.
استاد گفت: اين كلام، بسيار بلندپايه است، كه از مانند تو بعيد است سرزند، تو هنوز به چنين مقام عالي علمي نرسيده‌اي.
شاگرد گفت: اين سخن را از امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ شنيده‌ام.
استاد گفت: اينك حقيقت را گفتي، و چنين مسائلي جز از اين خاندان شنيده نمي‌شود.
آن‌گاه استاد، درخواست آتش كرد، و تمام آن‌چه را درباره تناقض گوئي قرآن تأليف كرده بود سوزانيد و نابود كرد.[1]
[1] ـ انوار البهيّه، ص 286، نشر منشورات ديني مشهد.


ابليس داناتر از خلفاء

مناظره علي بن ميثم با ابوالهذيل سني

 يكي از شخصيّت‌هاي برجسته و زيرك اهل تسنّن در آغاز قرن سوّم، ابوالهُذَيل علّاف بود، وي در بصره مي‌زيست و به سال 230 هـ .ق به بغداد آمد و در صد سالگي در 235هـ .ق در بغداد درگذشت.
روزي علي بن ميثم از ابوالهذيل پرسيد: آيا نه اين است ابليس، انسان‌ها را از هرگونه نيكي نهي مي‌كند و به هرگونه بدي امر مي‌نمايد؟
ابوالهُذَيل: آري چنين است.
علي بن ميثم: آيا روا است كه ابليس از كار نيكي نهي كند كه آن را نمي‌شناسد و يا از كار بدي نهي كند كه آن را نشناسد؟
ابوالهُذَيل: نه، بلكه مي‌شناسد.
علي بن ميثم: بنابراين ثابت است كه ابليس همه نيكي‌ها و بدي‌ها را مي‌شناسد
ابوالهُذَيل: آري.
علي بن ميثم: به من خبر بده كه امام تو بعد از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ چه كسي بود؟ آيا همه نيك و بد را مي‌شناخت يا نه؟
ابوالهُذَيل: نه، همه نيك و بد را نمي‌شناخت.
علي بن ميثم: بنابراين، ابليس از امام تو داناتر بود.
در اين هنگام ابوالهُذَيل از جواب دادن، درمانده شد و پايش به گل نشست.[1]
[1] ـ الفصول المختار سيّد مرتضي، ج 1، ص 6؛ بحارالانوار، ج 10، ص 370.

 


كشتي بي‌ناخدا

مناظره علي بن ميثم با منكر خدا

 روزي علي بن ميثم[1] بر حسن بن سهل، (وزير مأمون) وارد شد، ديد يك نفر طبيعي مسلك (منكر خدا) در صدر مجلس نشسته، و وزير نسبت به او احترام شاياني مي‎كند، و اعيان و اشراف و حتي دانشمندان در مقامي پست‎تر از او نشسته‎اند و او با كمال گستاخي درباره حقانيت مسلك خود سخن مي‎گويد.
علي بن ميثم كه در مجلس حاضر بود برآشفت و به حسن بن سهل گفت: «اي وزير! امروز در بيرون خانه تو چيز بسيار عجيبي ديدم؟!»
وزير: چه ديدي؟
علي بن ميثم: ديدم يك كشتي بدون ناخدا و ريسمان، از اين سو به آن سو، عبور مي‎كند!
همان دم منكر خدا كه در نزديكي وزير نشسته بود، به وزير گفت: «به حرف اين مرد گوش نده، اين مرد ظاهراً ديوانه است؛ زيرا سخنان آشفته و نادرست مي‎گويد.»
علي بن ميثم: نه من ديوانه نيستم. كجاي حرف من به سخن ديوانگان شباهت داشت؟
منكر خدا: كشتي چوبي، از جمادات است و عقل و جان ندارد، چگونه ممكن است كشتي بدون راهنما و ناخدا، از اين سو به آن سو حركت كند؟!
علي بن ميثم: آيا سخن من تعجب آورتر است يا سخن تو كه مي‎گويي اين درياي بيكران، بدون آفريدگار و بدون راهنمايي كه داراي عقل باشد، در تلاطم است؟ اين گياهان مختلفي كه از زمين مي‎رويد، و اين باراني كه از آسمان فرو مي‎بارد به پندار تو خالق و مدبّري ندارد، در عين حال تعجب مي‎كني كه يك كشتي ساده بدون مدبر و ناخدا، حركت نمايد.
منكر خدا، از پاسخ دادن فروماند و دريافت كه مطرح كردن مثال كشتي، فقط بهانه‎اي بوده براي محكوم كردن او، و علي بن ميثم مردي دانشمند و زيرك است.[2]
[1] . علي بن ميثم يكي از علماي برجسته و متكلمين زبردست تاريخ تشيّع است. «علي بن اسماعيل بن شعيب بن ميثم» نوه «ميثم تمّار» است كه از او به عنوان علي بن ميثم» ياد مي‎شود. او از اصحاب خاص امام رضا ـ عليه السلام ـ بود.
[2] .الفصول المختار، سيد مرتضي، ص 44.

فضايل امام علي ـ عليه السّلام ـ در قرآن و...

مناظره ابن عباس با معاويه

 هنگاميكه معاويه به‌عنوان خليفه مسلمين وارد مدينه طيّبه شد، دستور داد تا ابن عباس، عموزاده علي ـ عليه‎السّلام ـ راحاضر كنند، آنگاه با كمال ناراحتي و خشم به او گفت:
«شنيده‎ام هنوز دم از فضايل علي مي‎زني؟ مگر نمي‎داني ذكر فضايل علي را ممنوع كرده‎ام؟ بترس از اينكه مبتلاي به عقوبت سختي گردي به نحوي كه هرگز از آن رهايي نداشته باشي.»
ابن عباس فرمود:«تمام اهل مدينه شاهدند كه من به غير از تفسير قرآن سخن ديگري بر زبان جاري نمي‎كنم، لكن چون از پيغمبر خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ شنيدم كه فرمودند: «مَنْ فسَّرَ القرآنَ بِرَايهِ فَاليَتَبَوَّءْ مَقْعَدُهُ مِنَ النّارِ» كسي كه قرآن را بر خلاف واقع تفسير كند، نشيمن‎گاه او در آتش خواهد بود؛ لذا هرگز قرآن را بر خلاف واقع تفسير نمي‎كنم.»
معاويه گفت: « تفسير بگو و خلاف حقيقت و درو‎غ هم معنا مكن، لكن حق نداري دم از فضيلت علي بزني.»
ابن عباس گفت: بسيار خوب، لكن گاهي من اين آيه شريفه را مي‎خوانم: «وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلي حُبِّهِ مِسكيناً وَ يَتيماً و أسيراً»[1] از من سؤال مي‎كنند: خداوند در اين آيه از چه كساني ستايش مي‎كند؟ اگر بگويم آنان علي و فاطمه و فضّه خادمه مي‎باشند،آيه را به نحو حقيقت تفسير نموده‎ام و إلاّ آيه رابه دروغ و خلاف واقع تفسير كرده‎ام.»
معاويه گفت: «آيات ديگر را از براي مردم تفسير كن. مگر قر‎‎آن آيه ديگري ندارد؟» ابن عباس گفت:«بسيار خوب، اينك آيه ديگري مي‎خوانم و آنگاه اين آيه را خواند: «يْا أيُّها الرَّسولُ بَلَّغْ ما اُنزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ الّناس»[2] از من سؤال مي‎كنند، پيامبر مأمور به ابلاغ چه موضوعي بوده كه اگر آنرا ابلاغ نمي‎كرد گويا اصلاً رسالت خود را ابلاغ نكرده ؟ اگر بگويم پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ در غدير خم مأمور بود تا علي ـ عليه‎السّلام ـ را به عنوان خليفه بلافصل خود معرفي نمايد آيه را درست تفسير كرده‎ام و الا بر خلاف واقع سخن گفته‎ام.»
معاويه گفت: «مگر حتماً بايد اين آيه را تفسير كني؟ آيه ديگري بخوان»
ابن عباس گفت: «اين آيه شريفه را بشنو: «ياايُّهاالذين آمنوا اذا ناجَيْتُمُ الرَّسولَ فَقَدَّموا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَه» [3] از من مي‎پرسند: آيا كسي به اين آيه شريف عمل نموده؟ اگر بگويم تنها كسي كه به اين آيه عمل نموده علي ـ عليه‎السّلام ـ است و او با اينكه يك دينار بيشتر نداشت، با اين حال يك دينار را به ده درهم فروخت و هر گاه مي‎خواست با پيامبر نجوا كند، يك درهم صدقه مي‎داد، در اين صورت آيه را صحيح تفسير كرده‎‏ام و إلّا بر خداوند دروغ بسته‎ام و من هرگز جرأت آن را ندارم كه بر خلاف واقع، قرآن را تفسير كنم.» معاويه گفت: «از آيات ديگر قرآن بخوان.»
ابن عباس خواند:
«وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشري نَفْسَهُ اَبْتِغاءَ مَرْضات اللهِ، وَاللهُ رَئُوفٌ بالعِبادِ»[4] ازمن مي‎پرسند: «آن كسي كه جان خود را در راه رضايت خدا بذل نمود كه بوده؟ اگر بگويم آن شخص علي ـ عليه‎السّلام ـ بود كه در «ليلهالمبيت» بجاي پيغمبر اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ در بستر خوابيد تا اينكه آن حضرت بتواند به مدينه هجرت كند، آيه را به نحو حقيقت و واقع تفسير نموده‎ام وإلا به خداوند اسناد دروغ داده‎‎ام.»
معاويه گفت: «از آيات ديگر قرآن بخوان.»
ابن مسعود گفت: اين آيه شريفه را گوش كن: «قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيهِ اَجْراً اِلاّ المَوَدَّهِ في القُرْبي»[5] از من سؤال مي‎كنند: «ذي القربي» كيانند كه محبت آنان در عوض مزد رسالت پيغمبر اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ مي‎باشد؟ اگر بگويم مراد، علي و فاطمه و فرزندان آنهاست درست تفسير كرده‎ام و گرنه بر خلاف واقع تفسير كرده‎ام و من هرگز اين كار را نخواهم كرد.
معاويه گفت: «قرآن هزاران آيه دارد،آيه ديگري بخوان.»
ابن عباس خواند: «انَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً»[6] از من مي‎پرسند: آنانيكه خداوند هر رجس و پليدي را از آنهازايل نموده چه كساني هستند؟ اگر بگويم آنان اهلبيت پيغمبراكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ هستند براستي سخن گفته‎ام والّا آيه را به دروغ تفسير كرده‎ام.
معاويه گفت: «مگر در قرآن آيه ديگري نيست؟»
ابن عباس اين آيه شريفه را خواند: «فَمَنْ حاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جائَكَ مِنَ العِلْمِ فَقُل ْتَعالَوْ نَدْعُ اَبْنائَنا وَ اَبْنائَكُمْ وَ نسائَنا و نسائَكُمْ وَ اَنفُسَنا اَنْفُسَكُمْ، ثٌمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلُ لَّعنَهَ اللهِ عَلَي الكاذِبينَ»[7] و گفت: «از من سؤال مي‎كنند: داستان مباهله پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ با نصاراي نجران كه بنا شد در حق هم نفرين كنند تا خداوند دروغگو را از بين ببرد چيست؟ اگر بخواهم طبق واقع تفسير كنم بايد بگويم: پيغمبر اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ در روز مباهله دو فرزند خود، امام حسن و امام حسين ـ عليهما‎السّلام ـ و زهرا ـ عليها‎السّلام ـ و علي ـ عليه‎السّلام ـ را با خود همراه كرد و از علي ـ عليه‎السّلام ـ تعبير به «نفس» وجان خود كرد، اما اگر بگويم پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ مردي غير از علي ـ عليه‎السّلام ـ را جهت مباهله با خود همراه كرد قطعاً دروغ گفته‎ام و من هرگز بر خلاف واقع آيه‎اي تفسير نمي‎كنم.»
معاويه گفت: «آيه ديگري بخوان.»
ابن عباس خواند: «اِنَّما وَليُّكُمُ اللهُ وَ رسوُلُهُ و الَّذينَ آمنوا الذينَ يُقيمون الصَّلوهَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاهَ وَهُمْ راكِعُونَ»[8]
پس گفت: « اگر از من بپرسند: آن كسي كه بعد از خدا و رسول بر مردم ولايت دارد و داراي اين صفت بوده كه در حال ركوع نماز زكات داده كيست؟ اگر بگويم او علي ـ عليه‎السّلام ـ است به نحو حقيقت سخن رانده‎ام والا آيه را بر خلاف حقيقت تفسير كرده‎ام و از من چنين انتظاري نداشته باش» معاويه گفت: «آيه ديگري را براي مردم تفسير كن، مگر قر‎آن فقط شامل همين آياتي بود كه در شأن علي تفسير كردي؟»
ابن عباس گفت: پس اين آيه را بشنو «اِنَّمااَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هاد[9]» از من سؤالي مي‎شود كه تفسير اين آيه چيست؟ ما«منذر» را كه پيغمبر اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ باشد شناخته‎ايم، امّا، هادي امّت را نمي‎شناسيم. اگر بگويم مقصود از «هادي امّت» علي ـ عليه‎السّلام ـ است براستي سخن گفته‎ام زيرا تمام علماء خاصّه و عامّه اين حديث شريف را از پيغمبر اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ نقل نموده‎اند كه فرمود: «أنا المُنْذِرُ و عليٌّ الهادي و بِكَ يا عليُّ يُهْتَدي المُهْتَدوُنَ» من ترساننده امّت و علي رهنماي آنان مي‎باشد و سپس فرمودند: يا علي توسط تو مردم به راه راست هدايت خواهند شد. و هر گاه آيه شريفه را خلاف واقع تفسير كنم گنهكار خواهم بود و من طاقت عقوبت خداوند را ندارم.»
معاويه گفت: «مگر قرآن آيات ديگري ندارد كه تفسير كني؟»
ابن عباس گفت: بسيار خوب آيه ديگري را گوش كن: «قُلْ كَفي بِاللهِ شهيداً بَيْني وَ بَيْنَكُم وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الكِتابِ»[10] مردم از من سؤال مي‎كنند: آن كسي كه در نزد او علم قرآن بوده چه كسي است؟ اگر بگويم علي ـ عليه‎السّلام ـ است براستي سخن گفته‎ام زيرا تمام مفسرين از اهل تسنّن و تشييع نقل كرده‎اند كه چون از پيغمبر اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ سؤال شد: آن كسي كه علم قرآن در نزد اوست كيست؟ فرمود: علي ـ عليه‎السّلام ـ است بعلاوه رسول گرامي اسلام بارها فرمودند:
«أنا مدينهُ العِلْمِ وَ عَليٌّ بابُها، فَمَنْ أرادَ الحِكْمَهَفَالْيَئْتِها مِنْ بابِها»
«من شهر علم و علي بمنزله باب علم و حكمت است، پس هر كس دانش مي‎خواهد بايد ابتدا دست به دامن علي ـ عليه‎السّلام ـ شود.»
معاويه گفت: «از آيات ديگر قرآن قرائت كن.»
ابن عباس گفت «اين آيه شريفه را مي‎خوانم: «وَاَعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَميعاً و لا تَفَرَّقوُا»[11] از من از تفسير اين آيه سؤال مي‎كنند؛ اگر بگويم مقصود از ريسماني كه مردم بايد به آن چنگ بزنند تا دچار اختلاف نشوند، اهلبيت پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ و در رأس آنان علي ـ عليه‎السّلام ـ است براستي سخن گفته‎ام زيرا خاصّه و عامّه بنحو تواتر اين حديث را از وجود مبارك نبي اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ نقل كرده‎اند كه فرمود:
«اِني تَرَكْتُ فيكُمْ حَبْلَيْني، إنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ‌ تَضِلّوا اَبَداً، اَحَدُهُما اَكْبَرٌ مِنَ اَلاَخَرِ، كِتابُ الله حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّماءِ اِلَي اَلأرضِ وَ عِتْرَتي أهلَ بيتي. فَانَّهُما لَنْ يفتَرِقا حَتّي يَرِدا عَلَيَّ الحَوْض» «به درستي كه من دو ريسمان محكم را در بين امّت خود به يادگار مي‎گذارم، و هر كس به اين دو ريسمان محكم چنگ بزند هر‎گز گمراه نمي‎شود، يكي از آنها بزرگ‌تر از ديگري است و آن قرآن است كه چون ريسمان از آسمان به زمين كشيده شده و ديگري عترت من است و اين دو از هم جدا نمي‎شوند تا اينكه در كنار حوض كوثر بر من وارد گردند.»
اي معاويه! اگر من آيه را به غير از اين تفسير كنم بر خلاف حقيقت معني نموده‎ام و من هرگز چنين نخواهم كرد.
[1] .سوره انسان، آيه 8.
[2] .سوره مائده، آيه67.
[3] سوره مجادله،آيه12.
[4] . سوره شور‎ي،آيه23.
[5] .سوره بقره آيه207.
[6] . سوره احزاب ، آيه33.
[7] . سوره مائده آيه55.
[8] . سوره آل عمران، آيه 61.
[9] . سوره رعد آيه 7.
[10] . سوره رعد آيه 43.
[11] . سوره آل عمران، آيه 103.

رؤيت خدا ـ عذاب شيطان ـ اختيار انسان

مناظره بهلول بن عمر و با ابو حنيفه

 بهلول بن عمرو كوفي از دانشمندان زيرك و زبر دست و نكته سنج عصر امام صادق ـ عليه السّلام ـ و امام كاظم ـ عليه السّلام ـ بود، او براي اين‌كه قاضي هارون الرّشيد نشود، خود را به ديوانگي زد، تا هارون از او منصرف شده و مقام قضاوت را به او واگذار ننمايد، او اهل مناظره بود و با استدلال و لطائف بسيار ظريف، پوچي عقائد انحرافي مخالفان را آشكار مي‌نمود، يكي از مناظرات او اين بود كه: او شنيده بود ابوحنيفه (رئيس مذهب حَنَفي) در درس خود گفته است: «جعفر بن محمّد (امام صادق ـ عليه السّلام ـ) سه مطلب را گفته، ولي من هيچ‌كدام از آن‌ها را قبول ندارم و آن‌ها را نمي‌پسندم، و آن سه مطلب اين است:
1ـ «شيطان به وسيله آتش، عذاب خواهد شد، و اين درست نيست زيرا شيطان از آتش آفريده شده، و چيزي كه از سنخ آتش است به وسيله آتش، اذّيت نمي‌شود.
2ـ «خدا ديده نمي‌شود»، با اين‌كه هر چيز موجودي، به‌ناچار قابل ديدن است.
3ـ «كارهائي كه بندگان انجام مي‌دهند خودشان با اختيار خود، آن‌ها را انجام مي‌دهند»، با اين‌كه آيات و روايات برخلاف اين قول است و كارهاي بندگان را به خدا نسبت مي‌دهند (ما در كارها مجبوريم نه مختار).
بهلول كلوخي از زمين برداشت و بر پيشاني ابوحنيفه زد، ابوحنيفه در مورد بهلول، نزد هارون شكايت كرد، هارون دستور داد بهلول را حاضر كردند و او را سرزنش نمود.
بهلول در آن مجلس، به ابوحنيفه گفت: «1ـ درد جاي كلوخ را كه ادّعا مي‌كني به من نشان بده كه بنگرم و اگر نشان ندهي پس در عقيده خود كه مي‌گوئي هر چيز موجودي، ديدني است، خطا مي‌كني، 2ـ تو مي‌گوئي جنس موجب آزار جنس نخواهد شد، تو از خاك آفريده شده‌اي بنابراين نبايد كلوخي كه از خاك است، به تو آسيب رسانده باشد. 3ـ وانگهي من گناه نكرده‌ام، چرا كه به عقيده تو كارهائي كه از بنده سر مي‌زند، فاعل آن خدا است، بنابراين خدا تو را زده است نه من!!».
ابوحنيفه ساكت شد و در حالي كه شرمنده شده بود، از مجلس برخاست و فهميد كه ضربه بهلول به‌خاطر پاسخ به عقائد بي‌اساس او بوده است.[1]
[1] ـ مجالس المؤمنين، ج 2، ص 419 ـ بهجه الآمال، ج 2، ص 436، نشر بنياد فرهنگي اسلامي.

جانشين پيامبر اسلام (ص) ـ برتري امام علي (ع)بر ابوبكر و عمر

مناظره فضال بن حسن با ابو حنيفه

 عصر امام صادق ـ عليه السّلام ـ و ابوحنيفه (رئيس مذهب حنفي) بود، ابوحنيفه در مسجد كوفه براي شاگردانش تدريس مي‌كرد. يكي از شاگردان هوشمند امام صادق ـ عليه السّلام ـ به نام «فضّال بن حسن» با يكي از دوستانش گردش مي‌كردند تا به آن مسجد رسيدند، ديدند جمعي در اطراف ابوحنيفه حلقه زده‌اند، و او براي آن‌ها درس مي‌گويد، فضّال به دوست خود گفت: «من از اين‌جا نمي‌روم مگر اين‌كه ابوحنيفه را وادار كنم تا مذهب تشّيع را بپذيرد.»، آن‌گاه به طرف مجلس ابوحنيفه رفتند و در كنار شاگردان ابوحنيفه نشستند، در اين هنگام فضّال مناظره و سؤالات خود را به ترتيب ذيل شروع كرد:
فضّال: اي پيشوا! من برادري دارم كه از من سالمندتر است، ولي پيرو مذهب شيعه است، من هرچه براي او دليل بر افضليّت ابوبكر مي‌آورم، تا او را به مذهب خودم (تسنّن) جذب كنم دلائل مرا رد مي‌كند، اكنون از شما استمداد مي‌كنم، بفرمائيد دليل برتري ابوبكر و عمر بر علي ـ عليه السّلام ـ چيست، تا آن را به برادرم بگويم و او را قانع كنم.
ابوحنيفه: به برادرت بگو چگونه علي ـ عليه السّلام ـ را بر ابوبكر و عمر مقدّم مي‌داري با اين‌كه: در جنگ‌ها ابوبكر و عمر در حضور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نشسته بودند، و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ علي ـ عليه السّلام ـ را به جبهه مي‌فرستاد، و اين خود دليل است كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آن‌ها را بيشتر دوست داشت و به حفظ جان آن‌ها توجّه داشت.
فضّال: اتفاقاً همين سؤال را به برادرم تذكّر دادم، او در پاسخ من گفت: مطابق قرآن، علي ـ عليه السّلام ـ كه به جهاد و جنگ با دشمن مي‌رفت، برتر است، زيرا در قرآن مي‌خوانيم:
«وَفَضّلَ اللهُ الْمَجاهِدِينَ عَلَي الْقاعِدِينَ اَجْراً عَظِيماً» : « خداوند، مجاهدان را بر نشستگان برتري بزرگ عطا كرد» (سوره نساء، آيه 97)
ابوحنيفه: به برادرت بگو چگونه علي ـ عليه السّلام ـ را بر ابوبكر و عمر برتر مي‌داني، با اين‌كه آن دو در كنار قبر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ دفن شده‌اند، ولي قبر علي ـ عليه السّلام ـ فرسخ‌ها از قبر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فاصله دارد! و اين موقعيّت و افتخار، براي برتري آن‌ها كافي است.
فضّال: اتّفاقاً همين دليل را به برادرم گفتم، برادرم در پاسخ گفت: خداوند در قرآن مي‌فرمايد: «لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النّبِيِّ اِلاّ اَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ» : «بدون اجازه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ وارد خانه او نشويد» (سوره احزاب، آيه 53) روشن است كه قبر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در خانه ملكي خودش بود، قطعاً آن حضرت چنين اجازه‌اي به آن‌ها نداده، و وارثين آن حضرت نيز اجازه نداده‌اند.
ابوحنيفه: به برادرت بگو: عايشه و حفصه، مهريّه‌اي را كه از همسرشان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ طلب داشتند، به جاي آن از زمين آن حضرت گرفتند و هر كدام به پدر خود بخشيدند.
فضّال: اتّفاقاً همين پاسخ را به برادرم گفتم، او گفت: مگر قرآن نخوانده‌اي كه خداوند به پيامبرش مي‌فرمايد:
«يا اَيّهَا النّبِيّ اِنا اَحْلَلْنا اَزْواجَكَ الّتيِ آتَيْتَ اُجُورَهُنّ» : «اي پيامبر ! ما همسرانت را كه مهريّه‌هاي آن‌ها را پرداخته‌اي بر تو حلال كرديم» (سوره احزاب، آيه 49).
بنابراين پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در زمان حيات خود، مهريّه همسرانش را داده است.
ابوحنيفه: به برادرت بگو: عايشه و حفصه (دختران ابوبكر و عمر) دو همسر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ بودند، آن‌ها به اندازه سهم ارث خود از آن خانه گرفتند، و آن را به پدران خود بخشيدند، و بر اين اساس جنازه آن‌ها در آن‌جا به خاك سپرده شد.
فضّال: اتّفاقاً همين دليل را به برادرم گفتم، او در پاسخ گفت: شما برادران اهل تسنّن اعتقاد داريد كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چيزي را براي بستگانش به ارث نمي‌گذارد و بر همين اساس، فدك را از حضرت زهرا ـ عليها السّلام ـ گرفتيد، وانگهي اگر بپذيريم كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از خود ارث مي‌گذارد، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هنگام رحلت نُه همسر داشت[1] ارث همه آن‌ها يك هشتم از آن خانه خواهد شد، و اگر يك هشتم آن خانه را بر 9 نفر تقسيم كنيم،به هر نفري به اندازه «يك وجب در يك وجب» زمين مي‌رسد نه به اندازه طول و عرض قامت يك انسان.
ابوحنيفه با شيندن اين جواب، فرو ماند و با عصبانيّت به شاگردان خود رو كرد و گفت: اُخْرُجُوهُ فَاِنّهُ رافِضِيّ وَلا اَخَ لَهُ : «او را از مسجد بيرون كنيد، زيرا او خودش رافضي (شيعه) است و برادري ندارد!![2]
[1] ـ كه عبارتند از: 1ـ عايشه، 2ـ حفصه، 3ـ امّ‌سلمه، 4ـ امّ‌حبيبه، 5ـ زينب، 6ـ ميمونه، 7ـ صفيّه، 8ـ جُوَيريه، 9ـ سوده.
[2] ـ خزائن نراقي، ص 109؛ احتجاج طبرسي، ج 2، ص 317، نشر اسوه.


ضرورت وجود امام ـ حقّانيّت امام صادق (ع).

مناظره هشام بن حكم با دانشمند شامي

 امام صادق ـ عليه السّلام ـ در جلسه مناظرهاي كه در مكّه بين شاگردانش با دانشمند شامي برقرار شد به دانشمند شامي رو كرد و فرمود: «با اين جوان، اشاره به «هشام بن حكم» (شاگرد زبردست امام) گفتگو كن».
دانشمند شامي، آمادگي خود را براي مناظره با هشام اعلام كرد و گفتگوي آن‌ها در حضور امام صادق ـ عليه السّلام ـ به ترتيب زير ادامه يافت:
دانشمند شامي: (خطاب به هشام) اي جوان! درباره امامت اين مرد (امام صادق ـ عليه السّلام ـ از من سؤال كن (مي‌خواهم در اين باره با تو گفتگو كنم)
هشام (از بي ادبي و گستاخي مردم شامي به ساحت مقدّس امام) به‌گونه‌اي خشمگين شد كه بدنش مي‌لرزيد، در اين حال به مرد شامي گفت: «آيا پروردگارت خير و سعادت بندگانش را بهتر و بيشتر مي‌خواهد، يا بندگان خير خود را نسبت به خود؟»
دانشمند شامي: بلكه پرودگار، خير بندگانش را بيشتر مي‌خواهد.
هشام: خداوند براي خير و سعادت انسان‌ها چه كرده است؟
دانشمند شامي: خداوند حجّت خود را براي آن‌ها استوار نموده، و او بين بندگانش را در پرتو حجّتش، الفت، و دوستي بخشيد تا پراكنده نگردند، تا نابساماني‌هاي خود را در پرتو دوستي، سامان دهند، و هم‌چنين خداوند بندگانش را به قانون الهي آگاه مي‌كند.
هشام: آن حجّت كيست؟
دانشمند شامي: او رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ است.
هشام: بعد از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ كيست؟
دانشمند شامي: بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ، حجّت خدا، «قرآن» و «سنّت» است.
هشام: آيا قرآن و سنّت، براي رفع اختلاف امروز ما سودمند است؟
دانشمند شامي: آري.
هشام: پس چرا بين من و تو اختلاف است و تو براي همين جهت از شام به اين‌جا (مكّه) آمده‌اي؟!
دانشمند شامي در برابر اين سؤال خاموش ماند، امام صادق ـ عليه السّلام ـ به او فرمود: چرا سخن نمي‌گوئي؟
دانشمند شامي: اگر در پاسخ سؤال هشام بگويم: قرآن و سنّت، اختلاف بين ما را رفع مي‌كند، سخن بيهوده‌اي گفته‌ام، زيرا عبارات قرآن و سنّت، داراي معاني گوناگون است، و اگر بگويم: اختلاف ما در فهم قرآن و سنّت، به عقيده ما لطمه نمي‌زند و هر كدام از ما ادّعاي حقّ مي‌كنيم، در اين صورت، قرآن و سنّت به ما سودي (در رفع اختلاف) نبخشد، ولي همين استدلال (مذكور) به نفع عقيده من است، نه بنفع عقيده هشام.
امام صادق: از هشام همين مسئله را بپرس، كه پاسخ قانع كننده را از او كه وجودش سرشار از علم و كمال است، مي‌يابي.
دانشمند شامي: آيا خداوند شخصي را به سوي بشر فرستاده تا آن‌ها را متّحد و هماهنگ كند؟ و نابساماني‌هايشان را سامان بخشد و حقّ و باطل را برايشان شرح دهد؟
هشام: در عصر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ يا امروز؟
دانشمند شامي: در عصر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه خود آن حضرت بود، ولي امروز، آن شخص كيست؟
هشام: امروز همين شخصي كه در مسند نشسته (اشاره به امام صادق ـ عليه السّلام ـ) و از هر سو مردم به حضورش مي‌آيند، (حجّت و برطرف كننده اختلاف ما است، زيرا) ميراث‌دار علم نبوّت است كه دست به دست از پدرانش به او رسيده است، اخبار زمين و آسمان را براي ما بازگو مي‌سازد.
دانشمند شامي: «من چگونه بفهمم كه اين شخص امام صادق ـ عليه السّلام ـ همان حجّت حقّ است؟!»
هشام: هرچه خواهي از او بپرس، تا به حجّت حق بودن او پي‌ببري.
دانشمند شامي: اي هشام با اين سخن، ديگر عذري براي من باقي نگذاشتي، بر من است كه بپرسم و با سؤال به حقيقت برسم.
امام: آيا مي‌خواهي گزارش چگونگي سفر و مسير راه مسافرت تو را از شام به اين‌جا، به تو خبر دهم؟ كه چنين و چنان بود (امام مقداري از چگونگي سفر او را بيان كرد)
دانشمند شامي (كه شيفته بيانات امام صادق ـ عليه السّلام ـ شده بود، حقيقت را دريافت و نور ايمان بر صفحه قلبش تابيد و هماندم) با شادماني گفت: «راست گفتي، اكنون به خدا، اسلام آوردم»
امام: بلكه اكنون به خدا ايمان آوردي، و اسلام، قبل از ايمان است، به وسيله اسلام از يك‌ديگر ارث مي‌برند و ازدواج كنند ولي ثواب بردن در پرتو ايمان است، (تو قبلاً مسلمان بودي، ولي امامت مرا قبول نداشتي، و اكنون با پذيرش امامت من، به ثواب اعمالت مي‌رسي)
دانشمند شامي: صحيح فرمودي، گواهي مي‌دهم كه:
«معبودي جز خداي يكتا نيست، و محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ رسول خدا است، و تو جانشين اوصياء پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هستي».[1]
[1] ـ اصول كافي، ج 1، ص 172 و 173، (نشر دارالكتب الاسلامي).

خداشناسي و قدرت خدا

مناظره مسلمان شدن عبدالله يماني بر اثر مناظره با هشام

 هشام بن حَكم از شاگردان زبردست و هوشمند امام صادق ـ عليه السّلام ـ بود، روزي يكي از منكران خدا به نام «عبدالله دَيصاني» با هشام ملاقات كرد و پرسيد:
آيا تو خدا داري؟
هشام: آري.
عبدالله: آيا خداي تو قادر است؟
هشام: آري، هم توانا است و هم بر همه چيز مسلّط است.
عبدالله: آيا خداي تو مي‌تواند همه دنيا را در ميان تخم مرغ بگنجاند، بي‌آن‌كه دنيا كوچك شود، و درون تخم‌مرغ، وسيع گردد؟
هشام: براي پاسخ به اين سؤال به من مهلت بده
عبدالله: يك سال به تو مهلت مي‌دهم.
هشام، سوار شد و به حضور امام صادق ـ عليه السّلام ـ رسيد، و عرض كرد: «اي فرزند رسول خدا، عبدالله دَيْصاني نزد من آمد و سؤالي از من كرد كه براي پاسخ به آن، تكيه‌گاهي جز خدا و شما كسي نيست».
امام: او چه سؤالي كرد؟
هشام: او گفت، آيا خدا قدرت دارد كه دنيا با آن وسعت را در درون تخم مرغ قرار دهد، بي‌آن‌كه دنيا را كوچك كند و تخم مرغ را بزرگ نمايد؟
امام: اي هشام! تو داراي چند حسّ هستي؟
هشام: داري پنج حسّ هستم (بينائي، چشائي، شنوائي، بويائي و بساوائي (لامسه))
امام: كدام يك از اين پنج حسّ، كوچك‌تر است؟
هشام: حسّ بينائي.
امام: اندازه وسيله بينائي (عدسي چشم) چقدر است؟
هشام: به اندازه يك عدس، يا كوچك‌تر از آن است.
امام: اي هشام! جلو و بالاي سرت را نگاه كن، به من بگو چه مي‌بيني؟
هشام نگاه كرد و گفت: «آسمان، زمين، خانه‌ها، كاخ‌ها، بيابان‌ها، كوه‌ها و نهرها را مي‌نگرم».
امام: خدائي كه قادر است همه آن‌چه را با آن‌همه وسعت كه مي‌بيني، در ميان عدسي چشم تو قرار دهد، مي‌تواند همه جهان را در درون تخم‌مرغ قرار دهد، بي‌آن‌كه جهان كوچك گردد و تخم مرغ بزرگ شود. در اين هنگام، هشام خم شد و دست و پاي امام صادق ـ عليه السّلام ـ را بوسيد، و گفت: «اي پسر رسول خدا! همين پاسخ براي من بس است».
هشام به خانه خود بازگشت، فرداي آن روز عبدالله نزد هشام آمد و گفت: من براي عرض سلام آمده‌ام نه براي گرفتن جواب آن سؤال.
هشام گفت: اگر جواب آن سؤال را مي‌خواهي، اين است جواب آن (سپس جواب امام را براي او بيان كرد)
عبدالله ديصاني (تصميم گرفت شخصاً به حضور امام صادق ـ عليه السّلام ـ برسد و سؤالاتي را مطرح كند) به خانه امام صادق ـ عليه السّلام ـ رهسپار شد و اجازه ورود طلبيد، به او اجازه داده شد، او به محضر آن حضرت رسيد و نشست و گفت: «اي جعفر بن محمّد! مرا به معبودم راهنمائي كن.
امام: نامت چيست؟
عبدالله، بيرون رفت، نامش را نگفت، دوستانش با او گفتند: چرا نامت را نگفتي.
او جواب داد: اگر نامم را كه عبدالله (بنده خدا) است مي‌گفتم، از من مي‌پرسيد: آن‌كه تو بنده او هستي كيست؟
دوستان عبدالله گفتند: نزد امام برگرد و بگو: «مرا به معبودم راهنمايي كن و از نامم مپرس».
عبدالله بازگشت و به امام صادق ـ عليه السّلام ـ عرض كرد: «مرا به معبودم راهنمائي كن و از نامم مپرس».
امام اشاره به جايي كرد و فرمود: در آن‌جا بنشين.
عبدالله نشست، در همين هنگام، يكي از كودكان امام كه تخم‌مرغي در دست داشت، و با آن بازي مي‌كرد، به آن‌جا آمد، امام به كودك فرمود: «آن تخم مرغ را به من بده» كودك، تخم‌مرغ را به امام داد.
امام، آن را به‌دست گرفت و به عبدالله رو كرد و فرمود: «اي دَيصاني! اين تخم را نگاه كن كه سنگري پوشيده است، داراي:
1ـ پوست كلفتي است.
2ـ زير پوست كلفت، پوست نازكي قرار داد.
3ـ زير آن پوست نازك، (مانند) نقره‌اي است روان (سفيده)
4ـ سپس طلائي است آب شده (زرده) كه نه طلاي آب شده با آن نقره روان بياميزد، و نه آن نقره روان با آن طلاي روان مخلوط گردد، و به همين وضع باقي است، نه سامان دهنده‌اي از ميان آن بيرون آمده كه بگوييد: من آن را آن‌گونه ساخته‌ام، و نه تباه كننده‌اي از بيرون به درونش رفته، كه بگويد من آن را تباه ساختم، و روشن نيست كه براي توليد فرزند نر، درست شده يا براي توليد فرزند ماده، ناگاه پس از مدّتي شكافته مي‌شود و پرنده‌اي مانند طاووس رنگارنگ، از آن بيرون مي‌آيد، آيا به نظر تو چنين تشكيلات (ظريفي) داراي تدبير كننده‌اي نيست؟
عبدالله ديصاني در برابر اين سؤال، مدّتي سر به زير افكند، سپس (در حالي كه نور ايمان بر قلبش تابيده بود)سر بلند كرد و گفت: «گواهي مي‌دهم كه معبودي جز خداي يكتا نيست و او يكتا و بي‌همتا است، و گواهي مي‌دهم كه محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ بنده و رسول خدا است، و تو امام و حجّت از طرف خدا بر مردم هستي، و من از عقيده باطل و كرده خود توبه كردم و پشيمان هستم».[1]
[1] ـ اصول كافي، ج 1، ص 79 و 80.


دوگانگي ظلمت و نور

مناظره ابو شاكر يماني با هشام بن حكم

 (ابوشاكر دَيصاني از دانشمندان معروف عصر امام صادق ـ عليه السّلام ـ بود، و در صف منكران توحيد قرار داشت، و معتقد به خداي نور و خداي ظلمت بود، و همواره مي‌كوشيد تا با بحث‌هاي كلامي، عقيده خود را ثابت كند، و اسلام را نقض نمايد، او بنيانگذار مكتبي به نام دَيصانيّه شده بود، و شاگرداني داشت، و حتّي مدّتي «هشام بن حكم» از شاگردان او بود، در اين‌جا به يك نمونه ايراد تراشي‌هاي او توجّه كنيد:)
ابوشاكر به نظر خود ايرادي براي قرآن يافته بود، روزي به هشام بن حكم (شاگرد برجسته امام صادق) گفت:
در قرآن آيه‌اي وجود دارد كه عقيده ما (دوگانه پرستي) را تصديق مي‌كند.
هشام: كدام آيه‌ي را مي‌گوئي؟
ابوشاكر: آن‌جا كه (در آيه 84، سوره زخرف) مي‌خوانيم: «وَهُوَ الَّذِي فيِ السَّماءِ اِلهٌ وَ فِي الأرْضِ اِلهٌ» : «او كسي است كه در آسمان معبود است و در زمين نيز معبود مي‌باشد»، بنابراين آسمان معبودي دارد، و زمين معبود ديگر،
هشام مي‌گويد: من ندانستم چگونه به او پاسخ بگويم، در آن سال به زيارت خانه كعبه مشرّف شدم، و نزد امام صادق ـ عليه السّلام ـ رفتم و ماجرا را عرض كردم.
امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: اين سخن بي‌دين خبيثي است، هنگامي كه بازگشتي از او بپرس: نام تو در كوفه چيست؟
مي‌گويد: فلان.
بگو: نام تو در بصره چيست؟
مي‌گويد: فلان، سپس بگو: «پروردگار ما نيز همين گونه است، نام او در آسمان «الهِ» است و در زمين نيز نام او «الهِ» است، همانا در درياها، و در صحراها و در هر مكاني، اِله و معبود، او است.
هشام مي‌گويد: هنگامي كه بازگشتم، به سراغ ابو شاكر رفتم، و اين پاسخ را به او دادم، گفت: «اين سخن از تو نيست، اين را از حجاز آورده‌‌اي» (هذِهِ نَقَلْتَ مِنَ الْحِجازِ).[1]
[1] ـ سفينه البحار، ص 128.


اثبات فضليّت امام علي ـ عليه السلام ـ

مناظره عمر بن عبدالعزيز با گروه بني هاشم

 در عصر خلافت عمر بن عبدالعزيز (هشتمين خليفه اموي) مردي از اهل تسنن چنين سوگند ياد كرد:
«اِن عَليّاً خَيْرُ هذِهِ الأُمَّهِ و إلّا اِمُرَأَتي طالِقٌ ثلاثاً.»
«همانا علي ـ عليه السلام ـ بهترين فرد اين امت است، وگرنه همسرم سه طلاقه باشد.»
و آن مرد معتقد بود كه علي ـ عليه السلام ـ بهترين شخص امت اسلام است، پس طلاق او باطل مي‎شد. (با توجه به اين كه به عقيده اهل تسنن، سه طلاق در يك مجلس واقع مي‎شود.)
پدر زنِ آن مرد كه معتقد به برتر بودن علي ـ عليه السلام ـ بر ساير مسلمين نبود، اين طلاق را صحيح مي‎دانست. لذا نزاع سختي بين شوهر آن زن و پدر آن زن در گرفت.
شوهر مي‎‎گفت: «اين زن، همسر شرعي من است و طلاق باطل است زيرا شرط طلاق عدم برتري علي ـ عليه السلام ـ بر ساير امت است، اكنون كه روشن است علي ـ عليه السلام ـ بر همه برتري دارد، پس طلاقي هم واقع نشده است.»
پدر مي‎گفت: «طلاق واقع شده زيرا علي ـ عليه السلام ـ برترين فرد امت نيست؛ پس دخترم بر تو حرام است.»
نزاع اين دو نفر بالا گرفت و جمعي طرفدار پدر شدند و جمعي به طرفداري از شوهر برخاستند.
«ميمون بن مهران» جريان را براي عمربن عبدالعزيز نوشت و از او خواست تا با مداخله در اين نزاع، قضيّه را به گونه‎اي حلّ كند.
عمربن عبدالعزيز، مجلسي تشكيل داد و جمعي بني هاشم و بني اميه و بزرگان قريش را به آن مجلس دعوت كرد و به آنها گفت: «در مورد مسأله مورد نظر اظهار نظر كنيد.»
همگي سكوت كردند و در جواب مسأله در ماندند. سرانجام يك نفر از بني هاشم گفت:
«طلاق واقع نشده است، زيرا علي ـ عليه السلام ـ افضل امت است.»
عمربن عبدالعزيز گفت: «آيا مي‎تواني ادعاي خود را ثابت كني؟»
مرد هاشمي گفت: «تو را به خدا سوگند مي‎دهم، آيا نه اين است كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ به عيادت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ كه بيمار بود رفت و چون علي ـ عليه السلام ـ در خانه نبود به او گفت: «دخترم آيا چيزي ميل داري؟»
فاطمه ـ سلام الله عليها ـ عرض كرد: «آري اگر قدري انگور باشد ميل مي‎كنم.»
با اينكه فصل انگور نبود پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چنين دعا كرد:
اللهم آتِنا بِهِ مَعَ اَفْضَلِ اُمَّتي عِندَكَ مَنْزِلَهً» يعني: خدايا! انگور را به وسيله آن كس كه مقامش در پيشگاه تو از همه افراد امتم بالاتر است به ما بفرست.
ناگاه علي ـ عليه السلام ـ درِ خانه را زد و وارد خانه شد در حالي كه زنبيلي در دست داشت كه با عبايش روي آن را پوشانده بود.
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «يا علي! اين چيست؟»
علي ـ عليه السلام ـ فرمود: «اين انگور است كه فاطمه ـ سلام الله عليها ـ به آن بسيار ميل دارد، و براي او آورده‎ام.»
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «الله اكبر، الله اكبر، خدايا! همان گونه كه مرا شاد كردي از اين جهت كه علي ـ عليه السلام ـ را به عنوان برترين شخص امت من اختصاص دادي، شفاي دخترم را نيز به وسيله اين انگور قرار بده.»
فاطمه ـ سلام الله عليها ـ از آن انگور خورد؛ هنوز پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از خانه فاطمه ـ سلام الله عليها ـ خارج نشده بود كه فاطمه ـ سلام الله عليها ـ سلامتي خود را باز يافت.
عمربن عبدالعزيز به مرد هاشمي گفت: «راست گفتي و نيكو بيان كردي، گواهي مي‎دهم كه من اين حديث را شنيدم و دريافتم و پذيرفتم.»
آنگاه به شوهر آن زن گفت: «دست زن خود را بگير و به خانه‎ات ببر و اگر پدرش خواست جلوگيري كند، دهانش را خُرد كن!»[1]
به اين ترتيب عمر بن عبدالعزيز، رسماً برتري امام علي ـ عليه السلام ـ را بر ساير افراد امّت اعلام كرد.
[1] . احقاق الحق، ج 4، ص 292 ـ 295، نقل از نهج البلاغه، ابن ابي الحديد.

لزوم امر به معروف و نهي از منكر

مناظره زيد بن علي بن الحسين(ع) با هشام بن عبدالملك

 زيد بن علي ـ عليه السلام ـ برادر امام باقر ـ عليه السلام ـ و از بزرگان و رجال با فضيلت و عاليقدر خاندان نبوت، و مردي دانشمند، زاهد، پرهيزكار، شجاع و دلير بود[1] و در زمان حكومت بني اميه زندگي مي‎كرد.
زيد از مشاهده صحنه‎هاي ظلم و ستم و تاخت و تاز حكومت اموي فوق العاده ناراحت بود و عقيده داشت كه بايد با قيام مسلحانه، حكومت فاسد اموي را واژگون ساخت.
هشام بن عبدالملك، كه از روحيه انقلابي زيد آگاه بود، درصدد بود او را با دسيسه‎اي از ميان برداشته و خود را از خطر وجود او نجات بخشد.
هشام نقشه خائنانه‎اي كشيد تا از اين رهگذر به هدف پليد خود برسد.
به دنبال اين نقشه، زيد را از مدينه به دمشق احضار كرد. هنگامي كه زيد وارد دمشق شد و براي گفتگو با هشام به قصر خلافت رفت؛ هشام ابتداءً او را به سردي پذيرفت و براي اين كه به خيال خود موقعيت او را در افكار عمومي پايين بياورد، او را تحقير كرد جاي نشستن نشان نداد، آنگاه گفت:
ـ شنيده‎ام خود را شايسته خلافت مي‎داني و فكر خلافت را در سر مي‎پروراني، در حالي كه كنيز زاده‎اي بيش نيستي و به كنيز زاده نمي‎رسد كه بر مسند خلافت تكيه بزند.
ـ آيا خيال مي‎كني موقعيت مادرم از ارزش من مي‎كاهد؟ مگر فراموش كرده‎اي كه «اسحاق» از زن آزاد به دنيا آمده بود ولي مادرِ «اسماعيل» كنيزي بيش نبود؛ با اين حال خداوند پيامبران بعدي را از نسل اسماعيل قرار داد و پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز از نسل اوست.
آنگاه زيد، هشام را نصيحت نمود و او را به تقوي و پرهيزگاري دعوت كرد. هشام گفت:
ـ آيا فردي مثل تو مرا به تقوي و پرهيزگاري دعوت مي‎كند؟
ـ آري، امر به معروف و نهي از منكر دو دستور بزرگ اسلام است و انجام آن برهمه لازم است، هيچ كس نبايد به واسطه كوچكي رتبه و مقام، از انجام اين وظيفه خودداري كند و هيچ كس نيز حق ندارد به بهانه بزرگي مقام از شنيدن آن ابا ورزد.[2]
[1] . ابن خلّكان، وفيات الأعيان، منشورات الرضي، 1364 هـ.ش، ج 4، ص 135.
[2] . سيره پيشوايان، مهدي پيشوائي، ص 402ـ404.