نبوت
نبوت
چیستی و ضرورت دین
الف: چیستی دین
واژه دین در لغت كاربردهای مختلفی دارد برخی از كاربردهای آن كه در فرهنگهای لغت عربی ذكر شده است، عبارتند از: جزا و مكافات، حساب و بررسی، اطاعت و انقیاد، ملت و آیین، روش و عادت، چیرگی و برتری، تدبیر امور، و آنچه وسیله پرستش خداوند است.[1]
به گفته بعضی از پژوهشگران، واژه دین در ادبیات عرب قبل از اسلام در معانی اطاعت، طریقه و آیین، مكافات و جزا به كار رفته است.[2]در هر حال واژه دین در قرآن كریم در معانی زیر به كار رفته است:
1. مكافات و جزا: «مالِكِ یَوْمِ الدِّینِ»[3]
«أَ رَأَیْتَ الَّذِی یُكَذِّبُ بِالدِّینِ»[4]
2. تسلیم و انقیاد: «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»[5]
«أَ فَغَیْرَ دِینِ اللَّهِ یَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[6]
3. توحید و یگانه پرستی:
«قُلِ اللَّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دِینِی فَاعْبُدُوا ما شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ»[7]
«أَلا لِلَّهِ الدِّینُ الْخالِصُ وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِیُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى»[8]
4. هر گونه پرستش (خواه پرستش خدای یكتا باشد، یا پرستش غیر خدا):
«لَكُمْ دِینُكُمْ وَ لِیَ دِینِ»[9]
5. هر گونه قانون و دستورالعمل زندگی:
«ما كانَ لِیَأْخُذَ أَخاهُ فِی دِینِ الْمَلِكِ»[10]
6. احكام و قوانین اسلامی:
«فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَهٍ مِنْهُمْ طائِفَهٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ»[11]
«وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ»[12]
تعریف دین
جامعهشناسان دین، فیلسوفان دین و متكلمان برای دین تعاریف گوناگونی ذكر نمودهاند، كه این كتاب گنجایش بررسی آنها را ندارد.[13] در هر حال، به طور اجمال میتوان گفت: دین مورد نظر ما عبارت است از:
«مجموعه معارف و احكام الهی كه از طرف خداوند برای هدایت بشر مقرر گردیده است» و از مطالعه قرآن كریم و روایات اسلامی به روشنی به دست میآید كه در طول تاریخ بشر پنج دین و شریعت آسمانی توسط پیامبران الهی ـ علیهم السلام ـ به بشر ابلاغ شده است كه عبارتند از: شریعت حضرت نوح، شریعت حضرت ابراهیم، شریعت حضرت موسی، شریعت حضرت عیسی، و شریعت پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیهم اجمعین ـ كه آخرین شریعت آسمانی است. اینك نمونههایی از تعاریف متكلمان اسلامی را از دین یادآور میشویم:
1. ابن میثم بحرانی ـ رحمهاللهعلیه ـ در تعریف اصطلاحی دین گفته است: «دین در اصطلاح و عرف شرع به شرایعی گفته میشود كه از جانب خداوند و به واسطه پیامبران ـ علیهم السلام ـ برای بشر آورده شده است.»[14]
2. علامه طباطبایی ـ قدس سره ـ در تعریف دینِ حق میفرماید: «روش ویژهای برای زندگی بشر كه مصلحت دنیوی انسان را در جهت كمال اخروی و حیات ابدی او برآورده میسازد. از این روی، لازم است شریعت، در برگیرنده قوانینی باشد كه به نیازهای دنیوی انسان نیز پاسخ گوید.»[15]
3. برخی از اساتید معاصر در تعریف دین چنین گفتهاند: «دین، عبارت است از مجموع عقاید، اخلاق، قوانین و مقرراتی كه برای اداره امور جامعه انسانی و پرورش انسانها باشد. گاهی همه این مجموعه، حق، و گاهی باطل، و زمانی مخلوطی از حق و باطل باشد. اگر همه مجموعه، حق باشد، آن را دین حق، و در غیر آن، دین باطل یا التقاطی از حق و باطل نامند.»[16]
در پایان این بحث، تعریف برگزیده خود را از دین، با توجه به این كه عقل و وحی دو راه برای شناخت معارف و احكام الهی یعنی دین میباشند، میتوان دین حق را چنین تعریف كرد:
«دین، عبارت است از مجموعه معارف اعتقادی و برنامههای عملی (احكام و اخلاق) كه از طریق عقل و وحی، به بشر ابلاغ شده است.»
ب: ضرورت دین
آیا بشر از این نظر كه دارای حیات طبیعی و غریزی است، به دین نیاز دارد؟
آیا انسان از این نظر كه دارای حیات فكری و عقلی است، ضد دین است؟
آیا بشر از این نظر كه زندگی فردی دارد، دین میخواهد؟
آیا انسان از این نظر كه زندگی اجتماعی دارد، دین میخواهد؟
آیا بشر از این نظر كه با آفریدگار خود رابطهای آگاهانه و آزادانه دارد، نیازمند دین است؟
آیا انسان برای حیات دنیوی خود، به رهبری دین نیازمند است؟
آیا بشر برای حیات اخروی خود، به رهبری دین نیاز دارد؟
و آیا...؟
برای پاسخ به این پرسشها، بحث را طی نكاتی به هم پیوسته پیمیگیریم:
دین و هدایت
از مطالعه آیات قرآن به دست میآید كه دین نوعی هدایت است. چنان كه میفرماید:
«فَإِمَّا یَأْتِیَنَّكُمْ مِنِّی هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلاخَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ»[17].
اگر از جانب من هدایتی برای شما آمد، پس آن كس كه هدایت مرا پیروی كند، بر آنان بیمی نیست و نه آنان محزون خواهند بود.
نیز در جای دیگر میفرماید:
«فَإِمَّا یَأْتِیَنَّكُمْ مِنِّی هُدىً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدایَ فَلایَضِلُّ وَ لایَشْقى»[18].
مقصود از هدایت در این دو آیه شریفه كه از آیات مربوط به خلقت حضرت آدم ـ علیه السلام ـ و خروج او از بهشت و هبوط به زمین میباشد، هدایت غریزی و حتی هدایت عقلی نیست، بلكه هدایتی مراد است كه از طریق وحی تشریعی به حضرت آدم ـ علیه السلام ـ و نسل او خواهد رسید.
در جای دیگر فرموده است:
«قُلْ إِنَّنِی هَدانِی رَبِّی إِلى صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ دِیناً قِیَماً[19] مِلَّهَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِینَ»[20]
بگو به درستی كه پروردگارم مرا به راه راست هدایت كرده است و آن دینی استوار (یعنی) آیین حنیف ابراهیم است؛ او از مشركان نبود.
بنابراین، اگر كتابهای آسمانی چون تورات و انجیل و قرآن به عنوان كتابهای هدایت توصیف شدهاند، روشن است كه به دلیل این است كه این كتابها عقاید و احكام و آداب دینی را در بردارند. درباره قرآن میفرماید:
«شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ»[21]
ماه رمضان، ماهی كه قرآن، برای راهنمایی مردم، در آن نازل شده است.
و درباره تورات و انجیل میفرماید:
«وَ أَنْزَلَ التَّوْراهَ وَ الْإِنْجِیلَ مِنْ قَبْلُ هُدىً لِلنَّاسِ»
قبل از این، تورات و انجیل را برای هدایت انسانها نازل كرد.
بنابراین، دین، رسالت هدایت بشر را برعهده دارد.
هدایت و اختیار
هدایت دینی بر پایه اختیار استوار است، و چون كه اختیار با عقل و اراده عقلانی ملازمه دارد. از این رو، اختیار به عنوان اصلیترین شرط تكلیف دینی شناخته شده است، و هم از این روی است كه موجوداتی كه از عقل و اختیار بهرهای ندارند، تكلیف دینی ندارند. این مطلب یعنی رابطه هدایت دینی با اختیار، در آیات بسیاری از قرآن بیان شده است. دو نمونه از آنها را یادآور میشویم:
1. «إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَهٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِیهِ فَجَعَلْناهُ سَمِیعاً بَصِیراً ـ إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً.»[22]
ما انسان را از نطفه مختلطی آفریدیم، و او را میآزماییم، (بدین جهت) او را شنوا و بینا قرار دادیم. ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاكر باشد (و پذیرا گردد) یا ناسپاس.
2. «وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَكْفُرْ».[23]
بگو (آن چه بر من وحی گردیده و من آن را بر شما تلاوت نمودهام) حق، از جانب پروردگار شما است؛ پس هر كس میخواهد ایمان آورد، و هر كس میخواهد كافر شود.
هدایت و معرفت
هدایت، شرایط و مقدماتی دارد كه معرفت از مهمترین و اساسیترین آنها است، یعنی انسان برای آن كه از هدایت دینی بهرهمند گردد، باید از جهانبینی استواری برخوردار باشد. این جهانبینی از ابعاد زیر تشكیل میگردد:
1. شناخت خدا و صفات جمال و جلال او؛
2. شناخت جهان و هدف از آفرینش؛
3. شناخت انسان و هدف از آفرینش او؛
4. شناخت راه وصول به هدف خلقت؛
5. شناخت شرایط و وسایل لازم برای پیمودن این راه و شیوه تحصیل آنها؛
6. شناخت موانع و خطرهای راه و شیوه مبارزه با آنها.
مطالب یاد شده كه با تحلیل عقلی نیز قابل اثبات و تبیین است، به روشنی از آیات و روایات استفاده میشود؛ زیرا میبینیم كه قرآن كریم در آیات مربوط به بعثت، از تعلیم كتاب و حكمت به عنوان یكی از وظایف پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ یاد كرده و میفرماید:
«یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَكِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَهَ»[24]
پیامبر اسلام، آیات الهی را بر مردم تلاوت كرده آنان را تزكیه مینماید، و كتاب و حكمت را به آنان میآموزد.
نیز آیات قرآن در زمینه دعوت به خداشناسی و شناخت عجایب آفرینش انسان و جهان، و هدف و فرجام آفرینش بسیار است، و وضوح این مطلب، ما را از ذكر نمونه بینیاز میسازد، چنان كه روایات این باب نیز بسیار است و ما در این جا تنها به ذكر چند روایت بسنده میكنیم:
1. حدیث نبوی معروف كه دانشآموزی را یك فریضه دینی و همگانی به شمار آورده و میفرماید:
«طَلَبُ الْعِلْم فریضهٌ عَلی كُل ملسمٍ»[25]
2. در روایتی از امام صادق ـ علیه السلام ـ محورهای مهم معرفت به شرح زیر بیان شده است:
الف: شناخت خداوند: «أنْ تَعرِفُ رَبُك»؛
ب: شناخت صنع خداوند به ویژه در مورد خلقت انسان: «أن تَعریفُ ما صَنَعُ بِك»؛
ج: شناخت دستورها و برنامههای الهی: «أن تعرف ما یخرجك من دینك»[26]
3.
[1] . اقرب الموارد، ج 1، ص 362؛ مفردات راغب، كلمه دین، مجمع البحرین، ج 6، ص 251؛ مجمع البیان، ج 1، ص 24.
[2] . دكتر توشی هیكو ایزوتسو، خدا و انسان در قرآن، ترجمه احمد آرام، صص 296ـ283.
[3] . حمد/ 4.
[4] . ماعون/ 1.
[5] . آل عمران/ 19.
[6] . آل عمران/ 83.
[7] . زمر/ 15ـ14.
[8] . زمر/ 3.
[9] . كافرون/ 6.
[10] . یوسف/ 76.
[11] . توبه/ 122.
[12] . نور/ 2.
[13] . در این باره به كتاب دین پژوهی مرحوم استاد محمدتقی جعفری رجوع شود.
[14] . شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 1، ص 108.
[15] . المیزان، ج 2، ص 130.
[16] . آیت الله جوادی آملی، شریعت در آینه معرفت، ص 93.
[17] . سوره بقره/ 38.
[18] . سوره طه/ 123.
[19] . «قِیَم» مخفف «قیام» است، و توصیف دین به آن برای این است كه بفرماید دین بهترین تأمین كننده مصالح دنیوی و اخروی انسان است. نیز گفته شده است «قِیَم» وصف به معنای «قِیَم» (قوام بخش) است. المیزان، ج 7، ص 393.
[20] . انعام/ 161.
[21] . بقره/ 185.
[22] . انسان/ 2ـ3.
[23] . كهف/ 29.
[24] . آل عمران/ 164.
[25] . اصول كافی، ج 1، باب اول، حدیث 6،2،5،1.
[26] . همان، ح 1، باب النوادر، حدیث 11.
در روایتی از امام علی ـ علیه السلام ـ كمال دین، به شناخت دین و عمل به آن به شمار آمده، و كسب دانش از بدست آوردن ثروت ضروریتر شناخته شده است.[1]
4. در حدیثی از امام صادق ـ علیه السلام ـ آمده است: «هر كس عملش بر مبنای بصیرت و آگاهی نباشد، بسان فردی خواهد بود كه از بیراهه میرود، كه هر چه سریعتر رود از مقصد دورتر میشود.»[2]
ابزار معرفت
به طور كلی انسان از چهار طریق میتواند به شناخت تكوین و تشریع نایل آید. این راهها عبارتند از:
1. طریق حسی، (شناخت حسی):
چشم و گوش از مهمترین ابزارهای آن است ـ ویژگیهایی دارد:
اولاً: جزئی و شخصی است؛
ثانیاً: محدود به واقعیتهای مادی است؛
ثالثاً: در محدوده ظواهر پدیدههای مادی است، و به ذوات اشیاء راهی ندارد.
بنابراین، شناخت حسی ـ هر چند سهم اثر گذار در تحقیق جهانبینی دارد و بشر از آن بینیاز نیست ـ ولی هرگز نمیتواند جهانبینی جامع و استواری را برای انسان فراهم سازد.
2. طریق عقلی:
مواد این نوع شناخت را اصول و قواعد كلی عقلی، و صورت آن را تجزیه و تحلیلهای عقلی، تشكیل میدهد. این معرفت، ویژگیهایی دارد كه عبارتند از:
الف: كلی و فراگیر است؛
ب: متعلق آن، هستی مطلق اعم از مادی و مجرد است؛
ج: تا حدی به كنه و ذوات اشیاء راه میبرد، با این حال قادر بر درك و شناخت مصادیق و جزئیات امور نیست.
با توجه به مطالب گفته شده، نتیجه میگیریم كه: چون پارهای از مصادیق و جزئیات از حوزه معرفت حسی نیز بیرون است؛ بنابراین، معرفت حسی عقلی، نه به طور جداگانه و نه در كنار هم، نیازمندی معرفتی بشر را برآورده نخواهند ساخت، هر چند در این زمینه سهم بزرگی را ایفا مینمایند، و نظام معرفتی بشر بدون آن دو صورت نمیپذیرد.
3. طریق كشف و شهود باطنی:
این نوع شناخت كه از طریق ریاضتهای روحی به دست میآید، و ركن مهم این راه، ریاضت و رعایت یك سلسله برنامههای عملی است؛ بنابراین، كسب آن بر معرفتی پیشین مبتنی است. و از آن جا كه گفتیم عقل و حس در به دست آوردن آن كافی نیستند، باید از طریق دیگری تحصیل نمود، كه همان طریق وحی است.
4. طریق وحی:
ثبوت این نوع شناخت هر چند مبتنی بر حس و عقل است، لیكن وحی به معرفت حسی و عقلی انسان وسعت و عمق میبخشد؛ زیرا وحی یعنی از حقایقی پرده برمیدارد كه از شعاع معرفت حسی و عقلی انسان بیرون است. مانند شناخت جزئیات احكام و اخلاق (فروع دین)، و نیز مسایل مربوط به مراحل عالیه خداشناسی استدلالی مانند وحدت حقه، و یا موضوعات مربوط به جهان آخرت.
كمال مطلوب و نیاز به دین
بر پایه مطالب گذشته میتوانیم بگوییم:
جهانبینی دینی، كاملترین نوع جهانبینی است كه بشر میتواند به آن دست یازد؛ زیرا بدون داشتن جهانبینی دینی، تكامل در حوزه علم و عمل به دست نمیآید و انسان برای تحصیل در كمال علمی و عملی به دین نیازمند است. و علت نیازمندی انسان به دین از آغاز تا پایان، همین دلیل است، و براهین و دلایلی كه در متون دینی و كتابهای فلسفی و كلامی بیان گردیده است، در واقع شرح و تفسیر این علت بنیادین است. همین دلیل است كه محقق طوسی، رحمه الله علیه، بعد از نقل كلام فخرالدین رازی درباره فواید بعثت پیامبران ـ علیهم السلام ـ گفته است:
«ضَرورهُ وُجُودِ الْأنْبِیاءِ لِتَكْمیلِ الأشْخَاصِ بِالْعَقَائِدِ الْحَقَّه وَ الْأخْلاقِ الْفَاضِلَهِ وَ الْأفْعَالِ الْمَحْمُودَهِ النَّافِعَهِ لَهُمْ فی عَاجِلِهِمْ وَ آجِلِهِمْ، وَ تَكْمِیلِ النُّوعِ بِاجْتِمَاعِهِمْ عَلَی الْخَیْرِ وَ الْفَضِیلَهِ وَ تَسَاعُدِهِمْ فِی الْاُمُورِ الْدّینِیَّهِ وَ سِیاسَهِ الْخَارِجِینَ عَنْ جَادَّهِ الْخَیْرِ وَ الصَّلاح... .»[3]
حاصل عبارت یاد شده این است كه ضرورت نبوت به خاطر تكمیل بشر در حیات فردی و اجتماعی او است؛ زیرا افراد بشر در پرتو عقاید حقه و اخلاق پسندیده و كارهای شایسته به كمال مطلوب دست مییازند، چنان كه كمال حیات اجتماعی انسان نیز، در گرو این است كه براساس خیر و فضیلت، گرد هم آمده، در كارهای دینی یكدیگر را یاری مینمایند، و نیز كسانی كه از راه خیر و صلاح فاصله میگیرند، با تدبیر و سیاست دینی ادب شوند.
فلاسفه اسلامی و ضرورت دین
فلاسفه اسلامی، ضرورت دین و نبوت را براساس نیازمندی حیات اجتماعی بشر به قانونی كامل و عادلانه تبیین كردهاند، برهان آنان به گونهای كه ابن سینا در كتاب «اشارات» آورده و محقق طوسی ـ رحمه الله علیه ـ در «شرح اشارات» تبیین كرده است، از مقدمات زیر تشكیل میگردد:
1. انسان به تنهایی نمیتواند به نیازهای زندگی خود پاسخ گوید، بلكه در حل مشكلات زندگی به مشاركت و همكاری دیگران نیاز دارد.
2. در زندگی اجتماعی، برای تعیین حدود وظایف و حقوق افراد، وجود قانون، امری ضروری است.
3. تدوین قانون توسط مردم، زمینهساز نزاع و اختلاف است، و از سوی دیگر چنین قانونی از ضمانت اجرایی لازم برخوردار نیست، زیرا انسان طبعاً از اطاعت دیگران گریزان است.
4. بدین جهت قانونگذار باید از ویژگیای برخوردار باشد كه او را از دیگران ممتاز، زمینه اطاعت از او را مطبوع و معقول سازد.
5. پیامبران الهی ـ علیهم السلام ـ از چنین امتیازی برخوردارند، زیرا آنان با معجزه، دعوی نبوت خود را اثبات میكنند، و اطاعت از آنان كه فرستادگان خداوند ـ كه آفریدگار و پروردگار بشر است ـ به حكم عقل، لازم است.
6. امتیاز دیگری كه قوانین آسمانی بر قوانین بشری دارد این است كه دین، عمل به قوانین را امری مقدس میشمارد، و برای عمل به احكام دینی وعده ثواب، و در برابر مخالفت با آن وعید عقاب میدهد. و این امر در التزام افراد به قوانین نقش اثر گذار و تعیین كننده دارد.
7. در دین، ایمان و معرفت خداوند و انجام یك رشته فرایض دینی مقرر گردیده است كه بدون شك التزام جامعه به این امور نقش مهمی در پایبندی افراد به قوانین اجتماعی و رعایت حقوق دیگران دارد.
8. در نتیجه، قوانین دینی تجلی حكمت، نعمت و رحمت الهی است، و سعادت مادی و معنوی و مصالح دنیوی و اخروی انسان را تأمین میكند.[4]
قاعده لطف و لزوم دین
متكلمان اسلامی، لزوم دین و تكلیف الهی را براساس قاعده لطف، تبیین كردهاند.
مفاد قاعده لطف، در اصطلاح متكلمان عدلیه این است كه به مقتضای جود و حكمت خداوند، انجام دادن هر آن چه بشر را به هدف آفرینش انسان و وصول به مقام قرب الهی نزدیك میسازد، بر خداوند واجب و لازم است. اساس این قاعده كلامی را لزوم هماهنگی میان فعل و فاعل (اصل سنخیت) تشكیل میدهد.
به عبارت دیگر، لازمه كمال در ذات و صفات ذاتی خداوند، كمال در فعل و صفات افعال است. بنابراین، شأن الوهیت و ربوبیت خداوند اقتضا میكند كه هر آن چه بشر را در نیل به غایت مطلوب او كمك میكند، در اختیار او قرار دهد.
براساس این قاعده، در تبیین لزوم تكلیف و شریعت گفتهاند: تكلیف و شریعت از دو نظر برای انسان مایه لطف است. و چون لطف، ضروری است، تكلیف و شریعت نیز ضروری خواهند بود این دو جهت عبارتند از:
1. به حكم عقل، شكر منعم واجب است، چنان كه عدل، انصاف، وفای به عهد نیز واجب و كارهای مقابل آنها قبیح و ناروا هستند (تكالیف عقلی).
از سوی دیگر، التزام به عبادات شرعی، در تقویت و تحكیم تكالیف عقلی مزبور مؤثر و كارساز است. بنابراین، تكالیف شرعی نسبت به تكالیف عقلی لطف هستند، و لطف واجب است. پس تكالیف شرعی نیز واجب و ضروریاند.
2. علم به پاداش و كیفرهای اخروی، نقش تأثیرگذار در گرایش انسان به طاعت و دوری از معصیت دارد. و این آگاهی از طریق حس و عقل به دست نمیآید، بلكه راه آن منحصر در وحی و شریعت آسمانی است. بنابراین، از این نظر نیز، تكلیف و دین لطف در حق انسانها، ضروری است.[5]
[1] . همان، باب 1، ج 4.
[2] . همان، باب من عمل بغیر علم، حدیث 1.
[3] .تلخیص المحصل، ص 367.
[4] . شرح اشارات، ج 3، صص 374ـ371.
[5] . ارشاد الطالبیی، صص 300ـ298؛ گوهر مراد، ص 353.
فلسفه نبوت
ـ حقیقت نبوت
واژه «نبوت» در لغت به معنای پیامبری، و واژه «نبی» به معنای پیامبر است. بنابر قول مشهور، ریشه این دو واژه، كلمه «نبأ» به معنای خبر است، و یا به گفته راغب اصفهانی، خصوص خبرهایی است كه از نوعی اهمیت برخوردارند. یعنی خبرهایی كه فایدهای بزرگ دارند، و از آنها علم یا ظن غالب حاصل میشود.[1]
و این ویژگی در مسئله نبوت موجود است؛ زیرا خبرهایی كه پیامبران الهی ـ علیهم السلام ـ به بشر ابلاغ میكنند، از عالیترین اهمیت برخوردارند، زیرا كه سعادت و شقاوت بشر با نوع برخورد انسان با خبرهای پیامبران رقم میخورد. بر این اساس، پیامبر در اصطلاح شرع به كسی گفته میشود كه خبرهای مهم آسمانی را به بشر ابلاغ میكند.
از این جا به دست میآید كه نبوت با رسالت ملازمت دارد، یعنی كسی كه به مقام نبوت و پیامبری برگزیده میشود، مقام رسالت و پیامرسانی را نیز دارد. البته مقصود این نیست كه دو واژه نبوت و رسالت یا نبی و رسول با یكدیگر مترادفاند، بلكه مقصود این است كه در اصطلاح كلامی، این دو با یكدیگر ملازماند. دلیل روشن بر این مطلب آن است كه قرآن كریم آن جا كه از نبوت عامه سخن میگوید، گاه واژه «نبی» و گاه واژه «رسول» را به كار میبرد. چنانكه فرموده است:
1. «كانَ النَّاسُ أُمَّهً واحِدَهً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ.»[2]
2. «لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ.»[3]
آن چه گفته شد مربوط به مطالعه نبوت و رسالت از دیدگاه كلامی است، یعنی، فلسفه نبوت و رسالت ـ چنانكه بیان خواهد شد ـ از نظر علم كلام یك چیز است، و از این نظر تفاوتی میان نبی و رسول وجود ندارد. و دو آیه یاد شده و آیات دیگری كه رسالت و مأموریت پیامبران ـ علیهم السلام ـ را بیان كرده است، تفاوتی میان پیامبر و رسول نمیگذارد؛ ولی از آن جا كه درباره پیامبران الهی تفاضل و تفاوت مراتب مطرح است، ممكن است در برخی از آیات قرآن یا روایات میان نبی و رسول فرق گذاشته شده باشد، لیكن فرق مزبور مربوط به مأموریت و مسؤولیت آنان نیست، بلكه مربوط به صفات و ویژگیهای دیگر آنان است. چنانكه در روایات آمده است: «رسول كسی است كه در خواب و بیداری فرشته وحی را میبیند و صدای او را میشنود، ولی نبی كسی است كه فقط در خواب فرشته وحی را میبیند، و در بیداری فقط صدای او را میشنود.»[4]
شایان ذكر است كه روایات یاد شده، غالباً در تفسیر دو آیه ذیل وارد شدهاند:
1. «وَ كانَ رَسُولاً نَبِیًّا.[5]»
2. «وَ ما أرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ إِلاَّ إِذا تَمَنَّى ألْقَى الشَّیْطانُ فِی أمْنِیَّتِهِ.[6]»
آیه نخست درباره حضرت موسی ـ علیه السلام ـ و آیه دوم درباره عموم پیامبران ـ علیهم السلام ـ است و در هر دو آیه «رسول» و «نبی» بر كسانی اطلاق شده است كه مأموریت ابلاغ پیامهای الهی به بشر را داشتهاند.
بنابراین، از جنبه كلامی، میان نبوت و رسالت تفاوتی وجود ندارد. با این حال ظاهر كلام بر نوعی تفاوت میان رسول و نبی دلالت میكند، بدین جهت از ائمه طاهرین ـ علیهم السلام ـ درباره تفاوت آن دو سؤال شده است، و آنان تفاوت آن دو را به گونهای كه پیش از این یادآور شدیم، بیان كردهاند.
نظریه دوم درباره تفاوت میان نبی و رسول ـ كه دیدگاه مشهور میان متكلمان و مفسران اسلامی است ـ این است كه رسول، پیامبری است كه مأمور ابلاغ پیامهای الهی به مردم است، ولی نبی، پیامبری است كه حامل پیامهای الهی است، خواه، مأمور به ابلاغ آنها باشد، و یا مأمور به ابلاغ آنها نباشد.[7]
بنابراین دیدگاه، نسبت میان نبی و رسول، عموم و خصوص مطلق است؛ زیرا هر رسولی نبی هم هست، ولی هر نبیی، رسول نیست، این نظریه با آن چه ما پیش از این یادآور شدیم كه نبوت و رسالت از نظر كلامی با یكدیگر ملازمه دارند، ناسازگار است. با این حال میتوان گفت: مقصود از این نظریه آن نیست كه در میان پیامبران كسانی بودهاند كه در عین این كه حامل پیامهای الهی بودهاند، هیچگاه مأموریت ابلاغ آن پیامها را به مردم نداشتهاند، زیرا چنین فرضی با فلسفه نبوت كه هدایت مردم است منافات دارد، بلكه مقصود این است كه ممكن است در شرایطی، فردی دارای مقام نبوت باشد، ولی هنوز به مقام رسالت نرسیده باشد، یعنی به دلایلی مأموریت ابلاغ پیامهای الهی به مردم را نداشته باشد. به عبارت دیگر، چه بسا پیامبران الهی قبل از آن كه به رسالت مبعوث شوند، مقام نبوت را داشتهاند، یعنی با عالم غیب در ارتباط بوده، و معارفی نیز به آنان وحی میشده است، اما مأمور ابلاغ آن معارف به مردم، و هدایت آنان نبودهاند. البته روشن است كه پیامبران الهی در آن زمان به عنوان پیامبر نیز شناخته نمیشدند، ولی آنگاه كه مأموریت هدایت بشر را عهدهدار میشدند، هم دارای مقام نبوت بودند، و هم مقام رسالت. و در اصطلاح كلامی، هر گاه نبوت به كار رود، همین معنا مقصود است.
حاصل آن كه: از منظر علم كلام و با توجه به فلسفه نبوت، میان نبی و رسول فرق نیست، ولی از جنبههای دیگر میتوان میان آن دو فرق گذاشت. از قبیل آن چه در روایات بیان شده است، و یا فرقی كه از مفسران و متكلمان یادآور شدیم، با توضیحی كه درباره آن ارائه گردید.
برخی نیز فرق میان نبی و رسول را براساس كتاب و شریعت دانستهاند. به این صورت كه: نبی و رسول در این جهت كه مأموریت هدایت و رهبری مردم را دارند تفاوتی ندارند؛ ولی رسول، به پیامبری گفته میشود كه صاحب شریعت مستقل، و دارای كتاب آسمانی باشد، و نبی به پیامبری گفته میشود كه صاحب شریعت و كتاب آسمانی مستقل نباشد.[8] (به صورت «به شرط لا» یا به صورت «لا بشرط»).
این نظریه، از این جهت كه هدایت و تبلیغ را مأموریت مشترك نبی و رسول میداند، مورد قبول است؛ ولی از این جهت كه تفاوت میان رسول و نبی را به صاحب شریعت و كتاب بودن و غیر آن گذاشته است، دلیل استواری ندارد، بلكه با كاربردهای واژه نبی و رسول در قرآن كریم و روایات سازگار نیست، زیرا قرآن كریم، حضرت اسماعیل[9] ـ علیه السلام ـ را رسول نامیده است، در حالی كه او صاحب كتاب و شریعت مستقل نبوده است.
«وَ اذْكُرْ فِی الْكِتابِ إِسْماعِیلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ كانَ رَسُولاً نَبِیًّا.[10]»
نیز عموم پیامبران را رسول نامیده است:
«وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی كُلِّ أُمَّهٍ رَسُولاً أنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ.[11]»
ـ فلسفه نبوت
فلسفه نبوت را میتوان از دو دیدگاه كلی بررسی كرد:
یكی، از دیدگاه وحی؛ و دیگری، از دیدگاه عقل.
در درس قبل دیدگاه فلاسفه و متكلمان اسلامی را درباره ضرورت دین ـ كه در حقیقت بیانگر دیدگاه آنان درباره فلسفه نبوت نیز میباشد ـ مطرح كردیم. آنان این مسئله را از نگاه عقل بررسی كردهاند، از این رو در این جا به نگاه وحی درباره فلسفه نبوت بسنده میكنیم.
قرآن و فلسفه نبوت
قرآن كریم در آیات مختلف هدف از بعثت پیامبر الهی را بیان كرده است. برخی از این آیات مربوط به نبوت عامه، و برخی دیگر مربوط به نبوت خاصه است، لیكن باید توجه كرد كه آن چه در مورد پیامبران خاص به عنوان هدف از نبوت آنان بیان شده است، اختصاص به آنان ندارد، زیرا آن چه مطرح شده است درباره عنوان نبوت و رسالت است، نه ویژگی شخصی آن پیامبر. در هر حال، هدف از بعثت پیامبران از دیدگاه قرآن كریم را در موارد زیر میتوان جستجو كرد:
1. دعوت به یكتاپرستی و مبارزه با شرك و بتپرستی.
«وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی كُلِّ أُمَّهٍ رَسُولاً أنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ.[12]»
به تحقیق، در میان هر امتی رسولی را برانگیختیم تا آنان را به یكتاپرستی بخواند، و از پرستش طاغوت باز دارد.
علاوه بر این آیه شریفه، در آیاتی كه سرگذشت پیامبران الهی بیان شده است نیز دعوت به توحید و یكتاپرستی به عنوان هدفی كه در سرلوحه دعوت پیامبران قرار داشته، یاد شده است، چنانكه در بیان سرگذشت حضرت نوح، هود، صالح، شعیب ـ علیهم السلام ـ آمده است كه آنان به قوم خود، میگفتند:
«یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ[13].»
2. داوری در اختلافات و منازعات.
«كانَ النَّاسُ أُمَّهً واحِدَهً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِیَحْكُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیَما اخْتَلَفُوا فِیهِ.[14]»
این آیه شریفه بیانگر آن است كه: مردم به صورت امتی یك پارچه زندگی میكردند و در میان آنان اختلافات پیچیدهای كه نیاز به شرایع آسمانی باشد، وجود نداشت، سپس اختلاف و نزاع در میان آنان پدید آمد، لذا خداوند برای حل اختلافات آنان پیامبران را كه بشارت و بیمدهنده بودند، مبعوث كرد، و با آنان كتاب و شریعت آسمانی را به حق فرو فرستاد تا مبنای داوری در اختلافات آنان باشد.
درباره حضرت داود ـ علیه السلام ـ میفرماید:
«یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ.[15]
[1] . النبأ خبر ذو فائده عظیمه یحصل به علم أو غلبه ظنٌ، و لا یقال للخبر فی الأصل نبأ حتی یتضمن هذه الأشیاء الثلاثه، مفردات راغب، ماده نبأ.»
[2] . بقره/ 213.
[3] . حدید/ 25.
[4] . اصول كافی، ج 1، كتاب الحجه، باب الفرق بین الرسول و النبی.
[5] . مریم/ 51.
[6] . حج/ 52.
[7] . تفسیر تبیان، ج 7، ص 331؛ مجمع البیان، ج 4، ص 91؛ تفسیر الجلالین، تفسیر آیه 52، سوره حج، تفسیر المنار، ج 9، صص 226ـ225.
[8] . تفسیر كشاف، ج 2، صص 352ـ165. تفسیر بیضاوی، ج 4، ص 57. اسرار الحكم، ص 395. سرمایه ایمان، صص 86ـ85.
[9] . این اسماعیل پسر حضرت ابراهیم نیست، بلكه پیامبر دیگری است. برای توضیح بیشتر به المیزان رجوع شود.
[10] . مریم/ 54.
[11] . نحل/ 36.
[12] . نحل/ 36.
[13] . اعراف/ 85، 73، 65، 59.
[14] . بقره/213.
[15] . ص/ 26.
و درباره پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ میفرماید:
«إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَیْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ».[1]
3. برپایی قسط و عدل در جامعه بشری.
«لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ.[2]»
ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم، و با آنها كتاب (آسمانی) و میزان (شناسایی حق از باطل قوانین عادلانه) نازل كردیم تا مردم قیام به عدالت كنند. واژه «بینه» در لغت به معنای دلیل روشن است، و مقصود از بینه پیامبران، استدلالهای واضح و معجزات آنان، و منظور از «كتاب»، كتاب شریعت و مجموعه معارف و احكام الهی است كه مبنای حق و باطل در حوزه عقیده و عمل بشر میباشد، و «میزان» عبارت از ابزار سنجش حق و باطل و درست و نادرست است، كه بخشی از آن با استفاده از اصول و كلیاتی كه در كتاب آسمانی و شریعت بیان شده، به دست میآید، و بخشی دیگر از آن كه به موضوعات و مسایل جزئی مربوط میشود، توسط عقل به دست میآید. و در نتیجه، عقل و وحی، میزان تشخیص خوب و بد و درست و نادرست میباشد.
4. تعلیم و تربیت.
تعلیم و تربیت در چهار آیه از قرآن كریم (كه همگی مربوط به نبوت پیامبر گرامی اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ میباشند) به عنوان یكی از اهداف نبوت بیان شده است. چنانكه میفرماید:
«لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَكِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَهَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ.[3]»
خداوند بر مؤمنان منت نهاد، زیرا از خود آنان رسولی را در میان آنها برانگیخت تا آیات الهی را بر آنان فراخواند، آنان را تزكیه نماید و كتاب و حكمت را به آنان بیاموزد، اگر چه آنان پیش از این در گمراهی آشكار بودند.
تعلیم و تربیت از اساسیترین اركان سعادت فرد و جامعه بشری است. و پیامبران الهی برای راهنمایی بشر به مسیر سعادت و كمال برانگیخته شدهاند، و بزرگترین معلمان و مربیان بشر بودهاند؛ چرا كه معارف و احكام الهی را به بشر آموختند، و با قول و عمل خویش در جهت پیراستن جامعه از پلیدیها و زشتیها گام برداشته، و در طول تاریخ بهترین اسوههای معرفت و فضیلت برای بشر بودهاند.
5. اتمام حجت بر بشر.
خداوند علیم و حكیم، انسان را با ظرفیت و استعدادهای ویژه آفریده است، و انسان قابلیت دریافت كمالات مادی و معنوی بسیاری را دارد. عقل و فطرت، راه دریافت این كمالات را تا حدودی روشن میسازند، اما به هیچ وجه كافی نیستند، بدین جهت انسان گذشته از هادیان درونی، به هدایتگران بیرونی نیز نیازمند است، هر گاه خداوند هدایتگران بیرونی را در اختیار بشر قرار ندهد، و او به بیراهه برود، او میتواند به خداوند احتجاج كند و بر كارهای خلاف خود عذر و بهانه بیاورد. اما با فرستادن پیامبران و رسولان الهی حجت بر بشر تمام شده، و راه هر گونه عذر و بهانه بر وی بسته خواهد شد. چنانكه فرموده است:
«رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ لِئَلاَّ یَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّهٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ كانَ اللَّهُ عَزِیزاً حَكِیماً.[4]»
در جای دیگر فرموده است:
«وَ لَوْ أَنَّا أَهْلَكْناهُمْ بِعَذابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقالُوا رَبَّنا لَوْلا أَرْسَلْتَ إِلَیْنا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیاتِكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزى.[5]»
فلسفه نبوت در روایات
حضرت امام علی ـ علیه السلام ـ موارد زیر را به عنوان اهداف بعثت پیامبران الهی بیان كرده است:
1. تجدید میثاق فطری میان انسان و خدا «لِیَسْتَأدُوهُم مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ.»[6]
2. یادآوری نعمتهای الهی بر بشر «وَ یُذَكِّرُوهُم مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ.»[7]
3. تبلیغ احكام الهی و احتجاج بر آدمیان «وَ یَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتَّبْلِیغِ.»[8]
4. شكوفا ساختن عقول بشر «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ.»[9]
5. نشان دادن نشانههای قدرت الهی در جهان آفرینش به آنان:
«وَ یَرَوْهُم آیاتِ المُقَدَّرَهِ مِنْ سَقْفِ فَوْقِهِمْ مَرْفُوعٍ وَ مِهَادٍ تَحْتَهُم مَوْضُوعٍ...».[10]
6. اتمام حجت بر بشر: «لِئَلّاً تَجِبَ الْحُجَّهُ لَهُمْ بِتَرْكِ الأعْذَارِ اِلَیْهِمْ.[11]»
نیز از امام صادق ـ علیه السلام ـ درباره فلسفه بعثت پیامبران سؤال شد، آن حضرت در پاسخ فرمود:
ما به وجود خدای حكیم عقیده داریم، خداوند جسم نیست تا انسانها با مشاهده او، با او گفتگو كنند و راه هدایت را از او فراگیرند، و نیز همه انسانها این شایستگی را ندارند كه از طریق وحی با خداوند ارتباط برقرار كنند. بدین جهت، باید خداوند سفیرانی داشته باشد كه آن چه خیر و صلاح بشر را برآورده میكند، به آنان بیاموزند، و آنان، پیامبران الهیاند.[12]
[1] . نساء/ 105.
[2] . حدید/ 25.
[3] . آل عمران/ 164.
[4] . نساء، 165.
[5] . طه/ 134.
[6] . نهج البلاغه، خطبه اول.
[7] . نهج البلاغه، خطبه اول.
[8] . نهج البلاغه، خطبه اول.
[9] . نهج البلاغه، خطبه اول.
[10] . نهج البلاغه، خطبه اول.
[11] . همان، خطبه 144.
[12] . اصول كافی، ج 1، كتاب الحجه، باب اول، روایت اول.
نبوت و عصمت
عصمت و مصونیت از خطا و لغزش، یكی از شرایط نبوت است، زیرا بدون آن غرض از بعثت تحقق نمیپذیرد. از این رو، در اصل لزوم عصمت پیامبران الهی، میان علمای ادیان و مذاهب اختلافی نیست.
مراحل عصمت
عصمت پیامبران مراحلی دارد كه یادآور میشویم:
1. مصونیت از خطا در دریافت وحی و ابلاغ آن.
2. مصونیت از مخالفت با احكام الهی در عمل.[1]
3. مصونیت از اشتباه در موضوعات و مصادیق احكام.[2]
4. مصونیت از اشتباه در مسایل مربوط به مصالح و مفاسد اجتماعی[3] و فردی.
5. مصونیت از اشتباه در مسایل عادی زندگی فردی.
عصمت در دریافت و ابلاغ وحی
عصمت در دریافت و حفظ و ابلاغ وحی، در واقع خمیر مایه نبوت است و بدون آن، نبوت و ارسال پیامبران بیفایده خواهد بود. بنابراین، همان دلیلی كه بر ضرورت نبوت اقامه شده است، دلیل بر لزوم عصمت در تبلیغ الهی نیز هست.
توضیح این كه: در باب ضرورت نبوت،گفته شده است از آن جا كه ادراكهای عادی انسانها، برای شناسایی كامل راه سعادت و شقاوت، كافی نیست، پس خدا باید این نقص و كمبود را از راه وحی و ارسال پیامبر جبران كند. در غیر این صورت،هدف از خلقت انسان ـ كه تكامل اختیاری میباشد ـ نقض میشود، زیرا تكامل اختیاری در گرو شناخت صحیح و كافی است، و آن امر نیز بدون بعثت انبیاء حاصل نخواهد شد. پس اگر خداوند پیامبری بفرستد، ولی این پیامبر در دریافت وحی یا حفظ و ابلاغ آن دچار خطا گردد، هدف از بعثت نقض خواهد شد، و این كار با حكمت خدا منافات دارد.
این قضاوت و حكم روشن عقلی از برخی آیات قرآن نیز استفاده میشود، چنان كه میفرماید:
«عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى غَیْبِهِ أَحَداً إِلاَّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُكُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ أَحاطَ بِما لَدَیْهِمْ وَ أَحْصى كُلَّ شَیْءٍ عَدَداً».[4]
دانای غیب اوست و هیچ كسی را بر اسرار غیبش آگاه نمیسازد، مگر رسولانی كه آنان را برگزیده و مراقبینی از پیش رو و پشت سر برای آنها قرار میدهد، تا بداند پیامبرانش رسالتهای پروردگارشان را ابلاغ كردهاند؛ و او به آن چه نزد آنهاست احاطه دارد و همه چیز را احصا كرده است. این دو آیه بیانگر آن است كه وقتی خداوند غیب خود را بر رسولان آشكار میسازد، فرشتگان را از هر طرف مأمور مینماید كه او را در اخذ وحی و حفظ و ابلاغ آن مراقبت كنند تا دچار اشتباه و لغزش نشوند. و روشن است كه انجام چنین رسالتی بدون عصمت آنان در مقام اخذ و حفظ و ابلاغ وحی، ممكن نیست.
عصمت از گناه
متكلمان امامیه معتقدند؛ این نوع از عصمت قبل و بعد از بعثت، و نیز گناهان كبیره و صغیره هر دو را ـ خواه به صورت عمدی یا سهوی ـ شامل میشود.[5] دو دلیل زیر، این مسئله را اثبات میكند:
1. پیامبران در واقع نماینده خداوند در رساندن پیامهای او به مردم هستند، و این نمایندگی به دو صورت میتواند انجام پذیرد: یكی گفتاری و دیگری رفتاری. یعنی همانگونه كه گفتار پیامبر، حاكی از دریافت وحی الهی است. رفتار او هم چنین حكایتی دارد و نشانگر آن است كه این كار مورد رضایت و اجازه خداست. اگر پیامبر مرتكب گناه گردد، چون نماینده خدا در بین مردم است، مردم به تصور این كه، این كار شایسته است آن را انجام میدهند و به خطا میافتند. و این نقض غرض خدا در بعثت انبیاء میباشد.
بلكه اگر پیامبر كاری بر خلاف محتوای وحی انجام دهد و تصریح كند كه این كار من جایز نیست، باز به دلیل تناقض میان گفتار و رفتار، مردم دچار تردید میشوند و میگویند: اگر این كار نارواست پس چرا خود او كه نماینده خداست انجام داد؟
2. بعثت انبیاء، صرفاً پیام رسانی نیست، بلكه پیامبران الهی مسؤولیت هدایت انسانها به سوی خدا را به عهده دارند. و هدایت تنها با بیان احكام الهی حاصل نمیشود، بلكه ایمان راسخ انبیاء به آن چه آوردهاند و تجلی آن در اعمال آنها در هدایت مردم نقش اساسی دارد، زیرا نقش تربیتی طرز عمل و رفتار مربی و حالتها و صفات او در افرادی كه تحت تربیت او قرار دارند، به مراتب بیشتر از گفتار اوست. چنان كه قرآن كریم میفرماید:
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ».[6]
به تحقیق رسول خدا اسوه نیكو برای شماست.
بر این پایه، باید عوامل بازدارنده از گناه، به اندازهای در پیامبر نیرومند باشد كه به كلی ازگناه به دور بوده، و از مصونیت كامل نسبت به گناه و مخالفت احكام الهی برخوردار باشد، و هیچ نقطه تاریكی در صفحه حیات او پیدا نشود.
قرآن وعصمت پیامبران از گناه
پس از آن كه عصمت در مرحله نخست (دریافت و ابلاغ وحی) اثبات شد، میتوان بر عصمت پیامبران در مراحل دیگر به وحی استناد نمود، لذا ما در این جا آیاتی از قرآن را كه بر عصمت پیامبران از گناه دلالت دارند، با ذكر مضمون هر یك یادآور میشویم:
1. پیامبر از روی هوای نفس سخن نمیگوید:
«وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحى».[7]
2. پیامبران هدایت یافتگانند، و هر كس را خدا هدایت كند گمراه نمیشود:
«أُولئِكَ الَّذِینَ هَدَى اللَّهُ...».[8]
«وَ مَنْ یَهْدِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلٍّ».[9]
3. منشأ ضلالت و گناه، شیطان است، و شیطان نمیتواند در پیامبران نفوذ كند:
«فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الُْمخْلَصِینَ».[10]
4. اطاعت از پیامبر، اطاعت از خداست، و اطاعت از خدا، با گناه قابل جمع نیست:
«مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ».[11]
5. عمل پیامبر اسوه حسنه است، و گناه با اسوه حسنه بودن سازگار نیست:
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ».[12]
6. پیروی از پیامبر مورد محبت خداست، و خدا گناه را دوست ندارد:
«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ...».[13]
7. پیامبران برگزیدگان خدایند، و خدا گناهكار را بر نمیگزیند:
«وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَیْنَ الْأَخْیارِ».[14]
«وَ اجْتَبَیْناهُمْ وَ هَدَیْناهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ».[15]
مراحل دیگر
دلیل بر لزوم عصمت پیامبران از امور یاد شده در مراحل دیگر عصمت، این است كه از نظر افراد عادی كه اكثریت انسانها را تشكیل میدهند، اشتباه در امور عادی، از خطای در احكام دین قابل تفكیك نیست. بنابراین، اگر پیامبر در امور یاد شده دچار خطا و اشتباه گردد، آن را به احكام دینی هم سرایت میدهند و در نتیجه، اطمینان آنان نسبت به پیامبر از دست میرود. و این با غرض رسالت منافات دارد.
گذشته از این، شكی نیست، پیامبری كه از هر گونه خطا ـ اعم از احكام دینی و موضوعات و مسایل عادی زندگی ـ مصون است، بهتر و بیشتر میتواند توجه و اعتماد مردم را جلب كند تا پیامبری كه فقط از عصمت در احكام برخوردار است. و مقتضای جود و رحمت الهی این است كه كاملترین لطف را در حق بندگان انجام دهد.
عصمت و اختیار
گاهی تصور میشود كه عصمت با اختیار منافات دارد. بنابراین فرد معصوم كه فاقد اختیار است، ترك گناه برای او، كمال و مایه افتخار نخواهد بود. این اشكال را به دو صورت میتوان پاسخ داد:
1. خداوند متعال نیز در عین این كه مصون از هرگونه خطا میباشد، فاعلِ مختار است. چه اشكال دارد پیامبران الهی و دیگر معصومان نیز چنین باشند.
2. برای روشن شدن پاسخ حلی، نخست لازم است حقیقت عصمت و اختیار را در انسان بررسی كنیم، آنگاه با بررسی عوامل عصمت در انسان، علت منافات نداشتن عصمت را با اختیار بیان نماییم:
الف. عصمت چیست؟
عصمت عبارت است از ملكه یا صفتی در فرد معصوم كه وی را از انجام هرگونه گناه باز میدارد، یعنی با داشتن چنین حالت و صفتی برای انجام گناه، انگیزهای در او پدید نمیآید. و در نتیجه مرتكب گناه نمیشود.
ب. اختیار چیست؟
اختیار حالت یا صفتی است در فاعل كه به سبب آن «فعل» و «ترك» را تصور كرده و پس از یك رشته محاسبات و ملاحظات یكی از دو طرف را بر میگزیند، یعنی یا فعل را انجام میدهد یا آن را ترك میكند، و به گفته مولوی:
این كه گویی این كنم یا آن كنم خود دلیل اختیار است ای صَنَم
این نكته را نیز باید در نظر داشته باشیم كه پس از انتخاب فعل یا ترك و اراده قطعی نسبت به آن، طرف گزیده شده از حالت تردید و امكان خارج شده و به سرحد لزوم و حتمیت میرسد تا آن جا كه در آن شرایط، طرف دیگر، امكان ظهور و بروز پیدا نمیكند، لیكن این حتمیت و لزوم، نتیجه اختیار و ناشی از آن است، و به همین دلیل با اختیاری بودن «فعل» منافات ندارد.
ج. منشأ عصمت چیست؟
اكنون باید دید منشأ عصمت چیست، و آیا منشأ و سبب آن با اختیار منافات دارد یا نه؟
به طور كلی، منشأ و سبب عصمت دو چیز است:
1. معرفت روشن و عمیق نسبت به خدا، و شیفته و مجذوب شدن به كمال و جمال مطلق الهی.
زیرا اینگونه معرفت و عشق باعث میشود كه فرد رضایت خدا را بر خشنودی خود و ارتكاب گناه، برگزیند، چرا كه معصوم، غرق دریای جمال و كمال خداوند است، و روشن است كه شناخت و شیفتگی او به خدا، با انجام كاری كه برخلاف رضای حق باشد، سازگار نیست.
[1] . مانند این كه واجبی را ترك نماید یا كار حرامی را انجام دهد.
[2] . مانند این كه در تشخیص وقت نماز یا جهت قبله یا تعداد ركعات نماز یا مقدار بدهی مالی به افراد اشتباه كند.
[3] . مثل این كه درجایی كه صلح به صلاح جامعه است، جنگ را ترجیح دهد؛ یا برعكس.
[4] . جن/ 26ـ28.
[5] . اوائل المقالات، ص 30ـ29.
[6] . احزاب/21.
[7] . نجم/4ـ3.
[8] . انعام/90.
[9] . زمر/ 37.
[10] . ص/ 83ـ82.
[11] . نساء/ 80.
[12] . احزاب/ 21.
[13] . آل عمران/ 31.
[14] . ص/ 47.
[15] . انعام/ 87.
نبوت و عصمت
برای نمونه، دانشآموزی را در نظر بگیرد كه به دلیل فضایل علمی و عملی استاد خویش، سخت شیفته او شده و به او محبت و ارادت میورزد، و به اصطلاح رابطه میان او و استادش، رابطه مرید و مراد است. اگر استاد، این دانشآموز را از انجام كار ناروایی نهی كند یا انجام كار پسندیدهای را از او بخواهد، در این صورت اگر اطاعت از استاد برای او دشوار بوده و با تمایلات مادی او سازگار نباشد، این دانشآموز، در دو راهی اطاعت از استاد و سرپیچی از فرمان وی قرار میگیرد، ولی چون فرض این است كه رضایت خاطر استاد را بر هر چیز دیگر ترجیح میدهد، اطاعت را بر معصیت برمیگزیند. یعنی با شناختی كه وی از استاد خود دارد، و عشق و ارادتی كه به او میورزد، او را از انجام گناه باز میدارد، و همین اطاعت سبب عصمت وی میگردد.
آیا آن دانشآموز، با سایر دانشآموزان، از نظر اصل آفرینش متفاوت است؟ و آیا در ترك گناه و اطاعت از استاد مجبور بوده است؟ قطعاً پاسخ منفی است.
زیرا صدور گناه در اصل برای وی ممتنع نبوده، بلكه حالت خودداری از گناه، پس از حالت تردید و امكان در نظر او، به مرحله قطع و امتناع رسیده است. و این قطعیت و امتناع ناشی از اراده و اختیار خود اوست كه پس از تصور گناه و انجام یك رشته محاسبات و ملاحظات، به دست آمده است. و اختیار، حقیقتی جز این ندارد.
2. علم و آگاهی قطعی و كامل از نتایج اطاعت و عواقب گناه. با وجود چنین علم و آگاهی، دیگر فرد معصوم نسبت به لذتهای موقت و گذرا كه از طریق گناه برای او حاصل میشود، میل و رغبتی نخواهد داشت، و در نتیجه «طاعت» را بر «معصیت» ترجیح میدهد. و در نتیجه صدور گناه كه در آغاز بر او «ممكن» بود، «ممتنع» خواهد شد.
برای مثال، فردی را در نظر بگیرید كه به دلیل پارهای اغراض مادی و شیطانی میخواهد دست به دزدی بزند، ولی اطمینان دارد كه پس از انجام این كار توسط نیروی انتظامی دستگیر، و تحویل دادگاه میشود، و قاضی نیز دستور بریدن دست وی را صادر خواهد كرد، و از آن پس نیز او در جامعه به عنوان یك دزد شناخته میشود، یعنی هم دست خود و هم حیثیت و اعتبار اجتماعی خویش را از دست میدهد.
این شخص، با وجود چنین پیش آگاهی روشن و اطمینان نسبت به عواقب وخیم دزدی، انگیزهای برای انجام چنین كاری نخواهد داشت، و در نتیجه نسبت به این گناه بیتمایل میشود. بنابراین، در مواردی كه كسی دست به دزدی میزند به سبب آن است كه علم و اطمینان كامل هم جانبه نسبت به عواقب آن ندارد، یعنی احتمال میدهد كه:
1. اصلاً كسی از كار او باخبر نشود.
2. یا بتواند فرار كند و دستگیر نشود.
3. یا در دادگاه خود را تبرئه كند.
4. یا از طریق دادن رشوه خود را نجات دهد.
نتیجه میگیریم كه علم و اطمینان به پیامدهای سوء گناه، موجب عصمت میگردد، و در عین حال با اختیار شخص نیز منافات ندارد، زیرا این عصمت برخاسته از آگاهی به عواقب گناه و انجام یك رشته محاسبات و ملاحظات حاصل شده است. و اختیار، حقیقتی جز این ندارد.
نتیجه
1. پیامبران الهی و دیگر معصومان نسبت به كمال و جمال الهی معرفت كامل دارند و شیفته و فریفته كمال و جمال خدا هستند، و این معرفت و شیفتگی مانع از پیدایش انگیزه انجام گناه برای آنان است.
2. پیامبران الهی و دیگر معصومان از عواقب گناه به طور كامل آگاهند، و این آگاهی پیراسته از هر گونه شك و گمان و مانع از پیدایش انگیزه انجام گناه است.
3. علم و شناخت، در دو زمینه گذشته از مبادی و مقدمات افعال اختیاری انسان است. بنابراین، عصمت كه نتیجه علم و شناخت است، از طریق اختیار به دست میآید و با آن منافات ندارد.
عصمت و نسبت گناه به معصوم؟!
برای كسانی كه با قرآن كریم و سخنان معصومان ـ علیهم السلام ـ اندك آشنایی دارند، این اشكال مطرح است كه اگر پیامبران، معصوم بودهاند:
اولاً: چرا در قرآن به آنان نسبت گناه داده شده است؟
ثانیاً: چرا پیامبران و امامان معصوم، گاهی خود را گناهكار خوانده و از خدا طلب آمرزش كردهاند؟
برای پاسخ به این اشكال، باید توجه داشت كه گناه، مصادیق و مراتب گوناگونی دارد كه با تفكیك آنها از یكدیگر بسیاری از اشتباهات و اشكالهایی كه درباره عصمت پیامبران و اولیای خدا مطرح شده است، حل خواهد شد. این موارد عبارتند از:
1. مخالفت با اوامر و نواهی «مولوی» كه در محدوده واجب و حرام ـ مانند دروغگویی، دزدی، ترك نماز و روزه واجب و در یك كلمه ترك واجبات، ارتكاب محرمات ـ شكل میگیرد. و رایجترین معنای گناه همین مورد است، و دلایل عقلی و نقلی، بر عصمت پیامبران و دیگر معصومان از این گناه دلالت دارد و در هیچ منبع و مأخذی، چنین گناهی به آنان نسبت داده نشده است.
2. انجام كاری از شخصی كه دارای مقام علمی و معنوی فوق العادهای است، با توجه به مقام ویژه او بهتر است كه این گونه كارها از وی صادر نشود، هر چند آن كار در مقایسه با نوع مكلفان، عملی ناشایسته به شمار نمیرود. اینگونه گناه را «ترك اولی» میگویند.
3. اعمال عبادی بندگان، هر چند به طور شایسته انجام شود، باز نسبت به مقام بزرگ خداوند و لطفها و نعمتهای بیشمار او ناچیز و ناقص است و اساساً قابل مقایسه نیست. به همین دلیل، آنان كه با عظمت خداوند آشنایی بیشتری دارند، عبادت خود را با نهایت شرمساری به پیشگاه او عرضه میكنند و پیوسته به تقصیر خویش اعتراف میكنند.
بنده همان به كه ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدای آورد
ور نه سزاوار خداوندیش كس نتواند كه به جای آورد
بنابراین آن چه در مورد پیامبران و اولیای الهی متصور است دو قسم اخیر است، و این دو با مقام عصمت آنان منافات ندارند. یعنی گاهی از پیامبران الهی عملی سرزده است كه با توجه به مقام فوقالعاده آنان ترك آن بهتر بوده است (ترك اولی). نیز معرفت اولیای الهی و عشق آنان به عبادت خدا در حدی بوده كه نمیخواستند حتی لحظهای از خدا دور باشند. لیكن از سوی دیگر آن بزرگواران بشر بودند و جنبه بشریت آنان ایجاب میكرد كه به وظایف مرتبط به آن نیز بپردازند، ولی آنان با توجه به مقام معنوی فوقالعادهای كه داشتند، اشتغال به آن را با عظمت خداوند ناسازگار دیده و این لحظات را لحظات غفلت و گناه میشمردند و لذا با اعتراف به گناه، كوتاهی در بندگی (نه انجام حرام یا ترك واجب) عذر تقصیر خویش را به درگاه حضرت حق بیان مینمودند.
در دعای عرفه منسوب به سید الشهدا ـ علیه السلام ـ میخوانیم:
«یَا مَنْ ألْبَسَ أولِیَاءَهُ مَلَابِسَ هَیْبَهِ، فَقَامُوا بَیْنَ یَدَیْهِ مُستَغْفِرِینَ».[1]
«ای كسی كه جامههای هیبت و عظمتت را به دوستانت پوشاندی، و به همین دلیل اولیای تو برای آمرزش خواهی در پیشگاهت به پا خاستند».
[1] . اقبال الاعمال، ص 350.
وحی
لازمه این تفسیر آن است كه پیامبران را افرادی خیالباف و سست اندیشه بدانیم، در حالی كه تاریخ، آنان را به عنوان افرادی خردمند و واقعنگر میشناسد.
نقد نظریه روان ناخودآگاه در تفسیر وحی
در روانكاوی جدید ثابت شده است كه انسان دارای دو روان است: روان خودآگاه، و روان ناخودآگاه.
روان خودآگاه مربوط به بخشهایی از روان است كه انسان آن را در خود احساس میكند و از وجود آن آگاه است، و یافتههای آن از طریق حس یا عقل یا درك وجدانی حاصل میشود، مفاهیم و احكام علمی كه انسان در حافظه خود نگهداری كرده و در مواقع خاص تداعی میشود، مربوط به روان خودآگاه است.
روان ناخودآگاه بخش دیگری از روان انسان را تشكیل میدهد. این بخش در مواقعی كه روان خودآگاه به دلیل خواب یا بیماری و مانند آن از كار باز میایستد، به فعالیت میپردازد. در چنین مواقعی روان ناخودآگاه فعال میشود، و رازهایی را كه در خود دارد، به بخش خودآگاه روان انتقال میدهد، و این رازها سپس به زبان جاری میگردد.
براین اساس، وحی مربوط به بخش روان ناخودآگاه پیامبران است. و آن چه آنان به عنوان وحی و اسرار و اخبار غیبی مطرح میكنند، در حقیقت اسراری است كه از روان ناخودآگاه آنان سرچشمه گرفته است.[1]
بر این تفسیر دو اشكال روشن وارد است:
1. روان ناخودآگاه ـ چنان كه اشاره شد ـ در حالات غیرعادی فعالیت میكند، در حالی كه وحی در شرایط عادی كه دستگاه عقل و حس و وجدان پیامبران فعالیت داشته، و روان خودآگاه آنان هوشیار بوده است، بر آنان نازل گردیده است، نه در حال خواب، یا بیماری یا خستگی مفرط و مانند آن.
2. پیامبران دریافتهای خود را از عالم غیب و به عنوان وحی الهی توصیف كردهاند، بنابراین، اگر دریافتهای آنان از روان ناخودآگاهشان سرچشمه گرفته بود، باید آنان دست به دروغگویی زده باشند، در حالی كه به گواه تاریخ، دامن پیامبران از ارتكاب چنین عمل ناروایی پاك است.
[1] . دائره المعارف فرید وجدی، ج 10، صص 716ـ712.
پیامبران اولوالعزم و عمومیّت نبوّت
ـ پیامبران اولوالعزم
قرآن كریم برخی از پیامبران را اولوالعزم نامیده است ولی نام آنها را نبرده است، چنان كه خطاب به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ میفرماید: «فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوالْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ».[1]
بسان پیامبران اولوالعزم صابر باش.
واژه «عزم» در لغت به معنای اراده و تصمیم قطعی، و «اُولُوا» به معنای صاحبان است بنابراین، «اولوالعزم» یعنی افراد صاحب اراده و تصمیم قطعی كه هرگز از عمل و كوشش دست نمیكشند.
اما درباره این كه مقصود از اولوالعزم در آیه یاد شده چیست، و این كه آنان چه كسانی هستند، نظریات مختلف وجود دارد. ما در این جا به نقل نظریهای كه در احادیث موثق از ائمه ـ علیهم السلام ـ نقل شده است، بسنده میكنیم، و آن این كه: «مراد از پیامبران اولوالعزم، پیامبران صاحب شریعت میباشد، و آنان عبارتند از: حضرت نوح، ابراهیم، موسی، عیسی ـ علیهم السلام ـ و حضرت محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ».[2]
ـ عمومیت نبوت
مقتضای دلایل عقلی لزوم بعثت پیامبران، عمومیّت آن است، یعنی هر جا انسانهایی بودهاند كه شایستگی دریافت هدایتهای معنوی پیامبران را داشتهاند، قطعاً خداوند برای آنان پیامبری نیز برانگیخته است. این مطلب از آیات قرآن و روایات اسلامی نیز به دست میآید. قرآن كریم میفرماید:
«وَ إِنْ مِنْ أُمَّهٍ إِلاَّ خَلا فِیها نَذِیرٌ».[3]
هیچ جمعیتی نبوده است مگر این كه بیم دهندهای داشته باشد.
و نیز میفرماید:
«وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ».[4]
هر قومی را هدایتگری بوده است.
و نیز میفرماید:
«وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی كُلِّ أُمَّهٍ رَسُولاً...»[5].
در هر جمعیتی پیامبری را برگزیدیم.
حضرت علی ـ علیه السلام ـ نیز فرموده است: «خدای سبحان هیچگاه بندگان خود را از پیامبر مُرسل، و یا كتاب منزل، یا حجت الزامآور، یا راه روشن و استوار محروم نساخته است.»[6]
و در جای دیگر فرموده است: «خداوند، آدم را در زمین جای داد تا آن را آباد سازد، و حجت بر بندگان خدا باشد. پس از قبض روح او نیز آنان را از كسانی كه حجت خدا را تأكید نموده و پیوند معرفت را میان آنان و خدا برقرار سازد، محروم نساخت، بلكه پیوسته حجتهای خود را توسط پیامبران و متحملان امانتهای رسالت الهی تجدید نمود، تا این كه جریان نبوت توسط پیامبر ما محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ پایان یافت.[7]»
البته گزارش جامعی از تاریخ پیامبران در دست نیست، و قرآن كریم نیز تصریح نموده است كه تنها سرگذشت برخی از آنان را ذكر نموده است؛[8] چرا كه اصولاً شأن و رسالت قرآن كریم نقل گزارشهای مفصل تاریخی نیست، بلكه از جریانهای تاریخی به اندازهای كه در هدایت انسانها مؤثر است، بسنده نموده است. از این رو، قطعاً پیامبرانی كه در قرآن كریم یاد شده و یا شرح زندگانی آنها بیان شده است، ویژگیهایی داشتهاند كه مربوط به یكی از جهات زیر بوده است:
1. زمان و مكان رسالت.
2. قوم و امت رسول.
3. مقام و منزلت پیامبر.
4. آیین و شریعت پیامبر.
5. حوادث مهم و آموزنده تاریخ پیامبر.
هر چند تفصیل آن بر ما روشن نیست، ولی با توجه به حكیمانه بودن افعال الهی، یقین داریم كه این كار حكیمانه بوده است.[9]
بنابراین، باید گفت: فیض نبوت و نور هدایت الهی به طور مستقیم یا غیر مستقیم همه افراد بشر را فرا گرفته است. و این كه گاهی گفته میشود: «در برخی از قارهها مانند استرالیا، انسانهایی بدوی یافت شدهاند كه پیامبری به سوی آنان برانگیخته نشده است»، اولاً ـ صرف یك مدعاست، و دلیلی بر آن اقامه نشده است، ثانیاً ـ در مورد این افراد دو فرض مطرح است:
1. این افراد از نظر فكری در حد كودكان غیرممیز بوده و قوه تشخیص خوب و بدهای اخلاقی را نداشتهاند. در این صورت از موضوع بحث نبوت خارج میباشند و فرستادن نبی بر آنان بیفایده و خلاف حكمت الهی است.
2. این افراد قوه تشخیص خوب و بد را داشتهاند، در این صورت قطعاً از حجت الهی برخوردار بودهاند، و كسانی كه میان آنها میزیستهاند كه پیراسته از رذایل اخلاقی، و برخوردار از عقل و حكمت و تدبیر بودهاند، هر چند به نام پیغمبر شناخته نشده باشند.[10]
[1] . احقاف/ 35.
[2] . تفسیر برهان، ج 4، ص 179ـ178، برای آگاهی از سایر اقوال، منشور جاوید، ج 10، ص 256ـ250 رجوع شود.
[3] . فاطر/ 24.
[4] . رعد/ 7.
[5] . نحل/ 36.
[6] . نهج البلاغه، خطبه اول.
[7] . نهج البلاغه، 91.
[8] . اصول كافی، كتاب الحجه، باب الفرق بین الرسول و النبی و المحدث، جهت آگاهی از اقوال دیگر به منشور جاوید، ج 10، رجوع شود.
[9] . ر.ك: متفكر شهید مرتضی مطهری،خاتمیت؛ و آیت الله سبحانی، منشور جاوید، ج 10.
[10] . در این باره به منشور جاوید، ج 1، ص 109ـ107 رجوع شود.
در دورانی که فرقه های جعلی ومنحرف از جمله صوفی-بهائی-وهابیت-یهود و... با استفاده از ابزار های تبلیغاتی و بودجه های کلان که توسط بنگاه های انگلیسی و دشمن صهیونیستی تامین می شود از طریق جنگ نرم(Soft War) و اخیرا ولد نامشروع صهیونیسم و ایالات متحده یعنی داعش که از طریق جنگ سخت(War Hard) به نام اسلام تیشه بر ریشه اسلام میزنند و در این راه از هیچ تلاشی(از توزیع کتاب های دروغین و ضرب وشتم،کشتار بی رحمانه شیعیان و هجوم به شیعه در ماهواره و فضای مجازی به خصوص اینترنت) فروگذار نیستند. ما نیز با استعانت از امام زمانمان برآنیم به نوبه خود با روشنگری در این زمینه راه آسمانی تشیع را که در کوچه پس کوچه ها ی غربت،غریب است را در "دیار عاشقان"بر روی حق طلبان بگشایم.