توحید


اثبات وحدانیت خدا(توحید ذاتی)
توحید، یعنی یگانه دانستن خدا، یكی از مهم‎ترین محورهای تبلیغ و تعلیم پیامبران الهی بوده است، قرآن كریم آن جا كه برنامه تبلیغی پیامبرانی چون نوح، هود، صالح و شعیب را بازگو می‎كند یادآور می‎شود كه نخستین پیام آنان به امت‎های خود این بود كه «اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ»[1] چنان كه یكی از اهداف بعثت پیامبران را دعوت به یكتا پرستی می‎داند «وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی كُلِّ أُمَّهٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ»[2] اهمیت ویژه این مسئله موجب شده است كه متكلمان احیاناً آن را در فصلی جداگانه از دیگر صفات الهی مطرح كنند.بحث درباره توحید از دو جهت ذاتی و صفاتی طرح می شود كه به تبیین توحید ذاتی می پردازیم.
توحید ذاتی یعنی این كه ذات خداوند یكتا است. و یگانگی ذات دو معنا دارد:
الف: ذاتی كه در هستی خود بی‎نیاز از علت است، فقط خداوند است. بنابراین، همه ذوات و موجودات خواه مادی باشند یا مجرد از ماده، خواه جوهر باشند یا عرض، جاندار باشند یا بی جان ـ ممكن الوجود ـ نیازمند و معلولند، پس ذات خداوند در بی‎نیازی از علت، بی‎همتا و بی‎شریك است.
ب: ذات خداوند مركب از اجزاء نیست، و هیچ گونه كثرت و تعدد در ذات الهی راه ندارد.
تركیب اقسامی دارد:
1. تركیب از اجزاء عقلی، مانند تركیب ماهیت از جنس و فصل، و تركیب موجود ممكن از وجود و ماهیت، این گونه تركیب ناشی از محدودیت وجود است، و چون وجود خداوند نامتناهی و نامحدود است، چنین تركیبی درحق او محال است.
2. تركیب از اجزاء مادی و عنصری، مانند موجودات طبیعی كه از عناصر مختلف تركیب یافته‎اند، و مانند عناصر كه از اتم‎ها تركیب شده‎اند، این گونه تركیب، از لوازم موجود مادی است، و چون خداوند مادی[3] نیست، چنین تركیبی در حق او محال است.
3. تركیب از ماده و صورت، چنان كه از نظر فلاسفه جسم مركب از ماده[4] و صورت است، این تركیب نیز در حق خداوند محال است، چون از ویژگی‎های موجود جسمانی است، و خداوند جسم نیست.
چون تركیب در حق واجب الوجود بالذات محال است، وجود دو واجب الوجود نیز محال است، زیرا فرض دوگانگی، مستلزم این است كه هر یك از دو واجب الوجود، مركب از مابه الاشتراك و مابه الامتیاز باشند، زیرا وجود دو فرد از یك حقیقت در صورتی ممكن است كه آن دو فرد در عین این كه در اصل آن حقیقت مشتركند، هر یك از ویژگی خاصی برخوردار باشد، و در نتیجه هر یك از آن دو مركب از دو جهت است:
الف. جهت اشتراك
ب. جهت امتیاز
و تركیب، چنان كه گفته شد، مستلزم محدودیت و نیازمندی است كه با بی‎نیازی مطلق واجب الوجود بالذات منافات دارد.
دو معنای یاد شده در حدیثی كه از امام علی ـ علیه السلام ـ روایت شده وارد شده است، شخصی از امام در باره یگانگی خدا سؤال كرد، امام پاسخ داد: یگانگی چهار معنا دارد كه دو معنای آن در حق خدا روا نیست، ولی دو معنای آن روا است. دو معنای ناروا عبارتند از:
1. یگانگی عددی (زیرا در مورد یگانگی عددی فرض دوم و سوم و... محال نیست).
2. یگانگی نوعی (مانند افراد انسان كه همگی وحدت نوعی دارند، چنین یگانگی نیز مانع از تعدد و كثرت نیست).
و دو معنای درست عبارتند از:
3. بی‎مانندی خدا در ذات و صفات.
4. تقسیم و تجزیه ناپذیری ذات خداوند.[5]
تثلیث یا شرك گرایی در ذات خدا
یكی از عقاید مشهور در آئین مسیحیت، ‌عقیده تثلیث (سه خدایی) است، آنان در عین این كه خود را موحد و یكتا پرست می‎دانند به اقانیم ثلاثه (ذوات سه گانه) عقیده دارند، كه عبارتند از:
1. اقنوم ذات (خدای پدر)
2. اقنوم كلمه (خدای پسر)
3. اقنوم حیات (روح القدس)
به اعتقاد آنان هر یك از آنها به صورت كامل از حقیقت الوهیت برخوردار است و همگی در حقیقت الوهیت یكسانند، پس حقیقت الوهیت یك چیز است، بدین جهت خدا در عین این كه یكی است، سه تا است.
به عبارت دیگر، ذات خداوند (خدای پدر) توسط اقنوم حیات (روح القدس) در اقنوم كلمه (مسیح) حلول كرده و به صورت او نمایان شده است، چنان كه انجیل یوحنا با این عبارت شروع می‎شود:
در ابتدا كلمه بود، و كلمه نزد خدا بود، و كلمه خدا بود، و كلمه جسم گردید و میان ما ساكن شد.[6]
و در رساله پولس حواری، كه حدود ده سال قبل از انجیل یوحنا نگارش یافته آمده است:
خدا، كه در زمان گذشته با اقسام متعدد و طرق مختلف توسط پیامبران با پدران ما تكلم می‎كرد، در این ایام به وساطت پسر خود با ما تكلم نمود، او را وارث جمیع موجودات قرار داد، به واسطه او عالم‎ها را آفرید.[7]
بنابراین، مسیحیان در این باره سه عقیده دارند:
1. مسیح فرزند خدا است.
2. مسیح خدا است (خدای مجسم).
3. سه ذات الهی وجود دارد، و خدا سومی آنها است.
اینها عقایدی است كه قرآن كریم نیز آنها را یادآور شده، و همگی را به عنوان عقاید كفر آمیز تخطئه نموده است، چنان كه می‎فرماید:
1. «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ؛[8] آنان كه گفتند خدا همان مسیح فرزند مریم است كافر، شده‎اند».
2. «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَهٍ؛[9] آنان كه گفتند خدا سومی سه تا است، كافر شده‎اند، جز خدای یكتا، خدایی نیست.
3. «وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِیحُ ابْنُ اللَّهِ یُضاهئونَ قَوْلَ الَّذِینَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ؛[10] نصاری گفتند مسیح فرزند خداست، این عقیده آنان همانند عقیده كافران پیشین است.
از این آیه استفاده می‎شود كه اعتقاد به الوهیت مسیح و اینكه او فرزند خداست، از عقاید كافران پیشین وارد دیانت مسیحی شده، و هرگز از عقایدی نیست كه حضرت مسیح آنها را به پیروان خود آموزش داده است. چنان كه گوستاولوبون فرانسوی (1841ـ1931) كه خود پیرو آئین مسیحیت است گفته است:
«مسیحیت در طول پنج قرن نخست از حیات خود، با جذب افكار فلسفی و مذهبی یونانی، رومی، و شرقی تطوراتی یافت، و آمیزه‎ای از عقاید دینی گردید، تثلیث جدید (اب، ابن، روح القدس) جایگزین تثلیث قبلی (نروبی‎تر، وزنون، نرو) گردید، و پرستش خدایان سه گانه جایگزین خدایان قدیم شد.»
[1] . اعراف/59، 65، 73، 85.
[2] . نحل/ 36.
[3] . زیرا مادی بودن ملازم با نیازمندی و تغیر و زوال است، و این‎ها از لوازم ممكن الوجوداند، و خداوند واجب الوجود بالذات است.
[4] . این ماده، ماده فلسفی است نه ماده فیزیكی و طبیعی، و اثبات یا نفی آن فقط با برهان فلسفی ممكن است نه آزمون و تجربه حسی.
[5] . توحید صدوق، باب 3، روایت 3.
[6] . كتاب مقدس، عهد جدید، انجیل یوحنا.
[7] . همان، رساله پولس.
[8] . مائده/ 17و 72.
[9] . مائده/73.
[10] . توبه/30.

توحید، یعنی یگانه دانستن خدا، یكی از مهم‎ترین محورهای تبلیغ و تعلیم پیامبران الهی بوده است، قرآن كریم آن جا كه برنامه تبلیغی پیامبرانی چون نوح، هود، صالح و شعیب را بازگو می‎كند یادآور می‎شود كه نخستین پیام آنان به امت‎های خود این بود كه «اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ»[1] چنان كه یكی از اهداف بعثت پیامبران را دعوت به یكتا پرستی می‎داند «وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی كُلِّ أُمَّهٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ»[2] اهمیت ویژه این مسئله موجب شده است كه متكلمان احیاناً آن را در فصلی جداگانه از دیگر صفات الهی مطرح كنند.بحث درباره توحید از دو جهت ذاتی و صفاتی طرح می شود كه به تبیین توحید صفاتی می پردازیم.
توحید صفاتی دو معنا دارد:
الف. خدا در صفات بی‎همتاست، زیرا:
اولاً: صفات خدا از خود او است، و كسی آنها را به او نداده است.
ثانیاً: صفات كمال او غیرمتناهی و نامحدود است. و این هر دو، مقتضای واجب الوجود بالذات بودن خدا، و غنا و بی‎نیازی مطلق او است.
ب: صفات كمال و ذاتی خداوند عین ذات اویند، یعنی گرچه از نظر مفهوم مختلفند، ولی از نظر مصداق متحدند، و به عبارت دیگر، چنین نیست كه ذات خداوند از یك جهت عالم باشد، و از جهت دیگر قادر و مختار، بلكه علم و قدرت و اختیار عین حقیقت او می‎باشند، زیرا اگر صفات خدا زائد بر ذات و مغایر با یكدیگر باشند، ‌در آن صورت نوعی كثرت و تركیب و محدودیت در ذات الهی راه خواهد یافت، كه همگی در حق خداوند محال‎اند.
و از طرفی، ذات در ایجاد موجودات و اعطای علم و قدرت به آنها به صفات خود نیازمند است، و آنها غیر ذات اویند، و نیازمند با وجوب و غنای ذاتی خداوند منافات دارد.
وحدت ذات و صفات از نظر مصداق، و تعدد و اختلاف آنها از نظر مفهوم را با دو مثال زیر توضیح می‎دهیم:
1. نفس انسان به خود عالم است، یعنی عالم حضوری دارد، در اینجا سه مفهوم علم، عالم و معلوم انتزاع می‎شود، در حالی كه مصداق همگی چیزی جز نفس نیست، یعنی نفس هم مصداق علم است، هم مصداق عالم، و هم مصداق معلوم.
2. هر موجودی در مقایسه با خداوند هم مخلوق است، هم معلوم و هم مقدور، پس در عین این كه واقعیت یك چیز است، ولی مفاهیم مختلف از آن اتنزاع می‎شود، البته در انتزاع مفاهیم مختلف از یك واقعیت اعتبارات مختلفی لحاظ می‎شوند، ولی این اعتبارات، كثرت ذهنی دارند نه كثرت واقعی.
انتزاع مفاهیم و صفات مختلف از ذات بسیط خداوند نیز همین گونه است، بنابراین، نظریه زیادت صفات بر ذات و مغایرت آنها با ذات كه اهل سنت و اشاعره معتقدند نادرست، و نظریه عینیت صفات با ذات كه امامیه و معتزله معتقدند درست و استوار است.
توحید صفاتی در روایات
در احادیثی كه از ائمه اهل بیت ـ علیهم السلام ـ روایت شده، توحید صفاتی مورد تأكید بسیار قرار گرفته، ‌و اعتقاد به زیادت صفات ذاتی خداوند بر ذات او مردود دانسته شده است. امام علی ـ علیه السلام ـ نفی صفات زائد بر ذات را كمال اخلاص در توحید دانسته فرموده است: 
«و كمال توحیده الاخلاص له، و كمال الاخلاص له نفی الصفات عنه».
آنگاه افزوده است: لازمه اعتقاد به صفات زائد بر ذات اعتقاد، به نوعی كثرت انگاری و تجزیه پذیری در ذات خداوندی است كه نشانه جهالت به ساحت و مقام الوهی است.
«فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه، و من قرنه فقد ثناه، و من ثناه فقد جزأه، و من جزأه فقد جهله[3]؛ آن كس كه خداوند را به صفاتی (مغایر با ذات او) توصیف كند، برای او قرین قائل شده است، و آن كسی كه برای او قرین قائل شود، او را دوگانه دانسته است. و آن كس كه به دوگانگی او قائل شود، ذات خدا را تجزیه پذیر دانسته، و آن كس كه چنین باوری داشته باشد، به خداوند جهل ورزیده است.»
بدیهی است مقصود از نفی صفات از خداوند صفات زائد بر ذات است، نه واقعیت صفات، زیرا نفی صفات كمال از خداوند محال است، و از طرفی، امام علی ـ علیه السلام ـ در سخنان بسیاری خداوند را به صفات كمال (چون علم، ‌قدرت، اختیار، و...) توصیف كرده است.
امام حسن مجتبی ـ علیه السلام ـ فرموده است:
صفات خداوند از نظر واقعیت با یكدیگر اختلاف ندارند، زیرا اگر چنین باشد، ذات خداوند از نظر كمالات وجودی متناهی و محدود خواهد بود: «و لا اختلاف صفه فیتناهی».[4]
امام جواد ـ علیه السلام ـ فرموده است:
خداوند «احدی المعنی» است و معانی و صفات كثیر و مختلف در ذات او راه ندارد: «انه واحد احدی المعنی، و لیس بصفات كثیره مختلفه»[5]
از برخی روایات به دست می‎آید كه اعتقاد به صفات زائد بر ذات در عصر ائمه طاهرین ـ علیهم السلام ـ رواج داشته است تا آن جا كه برخی از شیعیان نیز به آن گرایش داشته‎اند، و ائمه اهل بیت ـ علیهم السلام ـ با صراحت، آن را نادرست دانسته‎اند. دلایلی كه در روایات بر نادرستی این نظریه ذكر شده عبارت است از:
1. اعتقاد به صفات زائد بر ذات، گونه‎ای شرك (شرك غیرصریح) است.
2. این اعتقاد مستلزم تشبیه گرایی است.
3. با بساطت و احدیت ذات اقدس الهی منافات دارد.[6]
فرمولی نارسا
پیشوایان كلام اشعری و ماتریدی كه به زیادت صفات بر ذات خداوند قائلند، برای پاسخگویی به اشكالاتی كه بر این نظریه وارد شده است (خصوصاً اشكال تعدد قدما). فرمولی را به كار گرفته‎اند و آن این كه:
«لا یقال هی هو و لاغیره[7]» یعنی اگر چه صفات ذاتی خداوند زائد بر ذات او می‎باشند، ولی نه گفته می‎شود آنها عین ذات خدایند، و نه غیر ذات او هستند، یعنی هم نفی عینیت كرده‎اند و هم نفی غیریت.
ولی این فرمول، گذشته از این كه مشتمل بر تناقض گویی است، مشكل را حل نخواهد كرد، ‌زیرا هر گاه صفات زائد بر ذات دارای واقعیت باشند، یا ممكن الوجودند یا واجب الوجود، فرض دوم با توحید ذاتی منافات دارد، و در فرض نخست، واقعیت صفات، معلول خواهد بود، اگر معلول غیر خداوند باشد، مستلزم نیازمندی خداوند به غیر او است كه محال است، و اگر معلول ذات خداوند باشد، فرض این است كه ذات، فاقد آن صفات است، و فاقد كمال نمی‎تواند معطی كمال باشد.
ذات نایافته از هستی بخش كی تواند كه شود هستی بخش
[1] . اعراف/59، 65، 73، 85.
[2] . نحل/ 36.
[3] . نهج البلاغه، خطبه اول.
[4] . شیخ صدوق، توحید، باب 2، حدیث 5.
[5] . همان، باب 11، حدیث 9.
[6] . در این باره به كتاب «الالهیات فی مدرسه اهل البیت ـ علیه السلام ـ» علی ربانی گلپایگانی رجوع شود.
[7] . شهرستانی، ملل و نحل، ج 1، ص 95.


توحید در خالقیت
 خالقیت و آفریدگاری از صفات خداوند است، این صفت مقتضای براهین اثبات وجود خداست، زیرا مفاد آن براهین، این است كه خداوند مبدأ و عله العلل موجودات است؛ بنابراین همه موجودات مخلوق و آفریده اویند. اینك، بحث در این است كه خداوند در صفت آفریدگاری، شریك ندارد و خالق جهان كسی جز خداوند نیست.
عقل و توحید در خالقیت
عقل به روشنی بر یگانگی خالق و آفریدگار جهان گواهی می‎دهد، زیرا به مقتضای براهین اثبات وجود خدا ـ به ویژه امكان و وجوب ـ همه موجودات، ممكن، معلول و مخلوق واجب الوجود بالذات (خدا) هستند. و به مقتضای دلایل توحید ذاتی، واجب الوجود بالذات، یگانه است. و در نتیجه خالق و آفریدگار جهان كسی جز خداوند نیست.
قرآن و توحید در خالقیت
قرآن كریم در آیات بسیاری بر یگانگی خداوند در آفریدگاری جهان تأكید نموده است. چنان كه فرموده است:
1. «قُلِ اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ هُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ؛[1] بگو خدا آفریدگار همه چیز است، و اوست یكتای غالب».
2. «اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَیْ‏ءٍ وَكِیلٌ؛[2] خدا آفریننده هر چیز است، و بر هر چیزی وكیل (قیم و مدبر) است».
3. «ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ خالِقُ كُلِّ شَیْ‏ءٍ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ؛[3] آن خداوند پروردگار شما و آفریدگار هر چیز است، جز او خدایی نیست».
4. «هَلْ مِنْ خالِقٍ غَیْرُ اللَّهِ؛[4] آیا جز خداوند آفریدگاری هست؟»
5. «رَبُّنَا الَّذِی أَعْطى كُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى؛[5] پروردگار ما كسی است كه هستی هر چیزی را به او عطا كرده، و او را هدایت نموده است».
روایات و توحید در خالقیت
روایات اسلامی نیز بر توحید در خالقیت تصریح و تأكید دارند. امام علی ـ علیه السلام ـ در این باره فرموده است:
«لم یشركه فی فطرتها فاطر، و لم یعنه علی خلقها قادر؛[6] در آفرینش مورچه (و مانند آن) كسی شریك خداوند نبوده و او را یاری نداده است».
و نیز فرموده است:
«و لا شریك له اعانه علی ابتداع عجائب الامور؛[7] خداوند شریكی ندارد كه در آفرینش شگفتی‎های جهان او را یاری كرده باشد».
و روایات بسیار دیگر...
تفسیر توحید در خالقیت
مذاهب و فرق اسلامی در توحید در خالقیت اتفاق نظر دارند، ولی در تفسیر آن سه نظریه مطرح شده است:
1. متكلمان امامیه و حكمای اسلامی:
از نظر آنان مقصود از اختصاص خالقیت به خداوند این است كه خالق و آفریننده بالذات و مستقل، جز خداوند نیست، ولی اسباب و علل طبیعی و غیر طبیعی را انكار نمی‎كنند، ‌از نظر آنان، فرشتگان افعال ویژه‎ای را انجام می‎دهند، چنان كه انسان فاعل كارهای خویش است، و نیز اسباب طبیعی آثار ویژه‎ای دارند، ولی هیچ یك فاعل و سبب مستقل و بالذات نیستند.
این نظریه، علاوه بر این كه مقتضای قوانین عقلی و نیز مورد تأیید حس و تجربه است، از آیات قرآن نیز به روشنی استفاده می‎شود، زیرا قرآن در آیات بسیاری بر تأثیر علل غیرطبیعی در پیدایش پاره‎ای حوادث طبیعی و نیز فاعلیت انسان تصریح نموده است.
2. اشاعره:
از نظر آنان خالقیت، اعم از مستقل و غیر مستقل مخصوص خداوند است، و در جهان خلقت، جز خداوند فاعل و علتی نیست. و آن چه را كه به عنوان اسباب و علل طبیعی به شمار می‎روند «عاده الله» می‎نامند، یعنی سنت خداوند بر این قرار گرفته است كه مثلاً به دنبال وجود آتش حرارت حاصل شود، و به دنبال طلوع خورشید هوا روشن گردد، ولی هیچ گونه رابطه حقیقی و تكوینی میان اسباب و مسببات وجود ندارد، و حتی انسان نیز فاعل افعال خویش نیست، افعال انسان نیز فعل خداوند می‎باشند.
3. معتزله:
آنان اسباب و علل طبیعی را پذیرفته‎اند، ولی افعال اختیاری انسان را مخلوق خدا نمی‎دانند، بلكه آنها را فقط فعل انسان می‎دانند، بدین جهت آنان را «مفوضه» نامیده‎اند، یعنی كسانی كه معتقدند افعال انسان به او واگذار شده است.
نقد و تحقیق
هیچ یك از این دو نظریه درست نیست، نظریه نخست، علاوه بر این كه با دلایل عقلی و نقلی در مورد اسباب و علل طبیعی و نیز فاعلیت انسان منافات دارد، مستلزم مجبور بودن انسان می‎باشد، و جبر در افعال با تكلیف و كیفر و پاداش سازگار نیست.
نظریه مفوضه نیز با توحید در خالقیت و عمومیت قدرت الهی منافات دارد، منشأ خطای هر دو گروه این است كه گمان كرده‎اند اسباب طبیعی یا فاعل‎های بشری در عرض سببیت و فاعلیت خداوند می‎باشند، در حالی كه چنین تفسیر از اسباب و علل طبیعی و غیر طبیعی نادرست است؛ رابطه آنها با فاعلیت و خالقیت خداوند، رابطه طولی است یعنی خداوند فاعل مستقل و بالذات است، و آنها فاعل و اسباب غیر مستقل و مسخر خداوند هستند.
بدین جهت، در قرآن كریم گاهی یك فعل هم به خداوند نسبت داده شده است و هم به اسباب طبیعی و غیرطبیعی، چنان كه درباره قبض روح می‎فرماید:
«اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها؛[8] خدا به هنگام مرگ جان‎ها را می‎گیرد».
و نیز می‎فرماید:
«قُلْ یَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِی وُكِّلَ بِكُمْ؛[9] بگو فرشته مرگ كه از جانب خداوند بر شما وكالت دارد، جانهای شما را می‎گیرد».
و درباره حركت ابرها می‎فرماید:
«أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُزْجِی سَحاباً ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ؛[10] آیا نمی‎اندیشی كه خدا ابر را می‎راند، سپس آن را به هم می‎آمیزد».
و نیز می‎فرماید:
«اللَّهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیاحَ فَتُثِیرُ سَحاباً؛[11] خداوند بادها را می‎فرستد و آنها ابرها را بر می‎انگیزند».
دوگانه پرستان و شبهه شرور
در تاریخ ادیان و مذاهب، از گروهی به نام ثنویین یا دوگانه پرستان یاد شده است، كه به دو خالق معتقد بوده‎اند، یكی خالق خیرات و دیگر خالق شرور، خالق خیرات را نور یا یزدان، و خالق شرور را ظلمت یا اهریمن می‎نامیده‎اند.
منشأ این اعتقاد نادرست این بوده است كه شرور را امری وجودی و ضد خیر می‎انگاشتند و چون خداوند (یزدان) خیر محض است، محال است مبدأ صدور شر باشد، بدین جهت، باید برای شر مبدأ و خالق دیگری قائل شد.
فلاسفه الهی در پاسخ آنان گفته‎اند: شر امر عدمی است و نسبت آن با خیر از قبیل عدم و ملكه است نه نسبت تضاد، مثلاً نادانی كه از شرور بشمار می‎رود، امری وجودی نیست، بلكه عبارت است از عدم علم در مورد چیزی كه قابلیت علم را دارد، همین گونه است، فقر، بیماری، مرگ و اموری از این قبیل كه از شرور می‎باشند.
شر مربوط به حوادث ناگوار طبیعی و درندگان و گزندگان نیز همین گونه است، زیرا وجود این اشیاء به لحاظ خود آنها شر و ناگوار نیست، بلكه شریت و ناگواری آنها در مقایسه با موجودات دیگری است كه از آنها ضرر می‎بینند، مثلاً مار یا عقرب برای خود شر و ناگوار نیستند، بلكه برای انسان و مانند آن شر می‎باشند، یعنی زهر آنها سبب بیماری یا مرگ انسان می‎شود، و این بیماری و مرگ است كه شر است، و مرگ و بیماری ماهیت عدمی دارند، بیماری یعنی عدم سلامتی، و مرگ یعنی عدم حیات، به گفته مولانا:
زهر مار آن مار را باشد حیات گر چه باشد آدمی را مر ممات
بدیهی است آنچه به خالق و آفریدگار نیاز دارد وجود است نه عدم، بنابراین جهان خلقت به آفریدگاری جز خدا نیاز ندارد، و آنچه او می‎آفریند خیر است و شرور از فقدان‎ها و نیستی‎ها انتزاع می‎شوند، و خود، واقعیت‎هایی در كنار خیرات نیستند.[12]
پاسخ به یك پرسش
اگر شر ماهیت عدمی دارد، چگونه منشأ رنج و ناراحتی انسان می‎گردد؟ زیرا عدم نمی‎تواند منشأ اثر باشد.
پاسخ این است كه شر عدم ملكه است نه عدم محض، یعنی عدم صفتی است از چیزی كه قابلیت و شایستگی داشتن آن را دارد، بدین جهت انسان از نداشتن دانائی یا بینائی رنج می‎برد، ولی از نداشتن شاخ رنج نمی‎برد.[13]
توحید در خالقیت و مشكل انتساب قبایح به خدا
اشكالی كه در این جا مطرح شده است این است كه بنابر اصل توحید در خالقیت لازم می‎آید كارهای ناروائی كه از انسان‎ها (یا غیر آنان) سر می‎زند به خدا نسبت داده شود، و این امر با اصل منزه بودن خداوند از كارهای ناروا منافات دارد، ‌همین مشكل سبب اعتقاد معتزله به نظریه تفویض بوده است، و از طرف اشاره نیز هیچ گونه راه حل قابل قبولی برای حل این مشكل ارائه نشده است.
ولی در مكتب اهل بیت ـ علیهم السلام ـ به این مشكل پاسخ داده شده است، توضیح آن چنین است:
افعال انسان از سه جهت قابل مطالعه‎اند:
1. از این جهت كه از حوادث و رخدادهای جهان خلقت می‎باشند، منتسب به خداوند بوده و هیچ گونه قبح و زشتی هم در آن‎ها راه ندارد، زیرا واقعیت و هستی در مقابل عدم و نیستی از صفت حسن و زیبائی برخوردار است، قرآن كریم می‎فرماید:
«الَّذِی أَحْسَنَ كُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلَقَهُ؛[14] خدائی كه هر چیزی را نیكو آفرید.»
افعال انسان نیز از نظر واقعیت و هستی مخلوق خداوند می‎باشند (این حسن، حسن تكوینی است نه اخلاقی).
2. از این جهت كه ناشی از اختیار و اراده انسان می‎باشند، و منتسب به اویند متصف به حسن یا قبح اخلاقی می‎باشند، راستگوئی، حْسن و دروغ گوئی قبیح است،‌عدل پسندیده و ظلم ناپسند است.
این نوع حسن و قبح، از مطابقت و عدم مطابقت افعال او با احكام عقلی و اوامر و نواهی شرعی انتزاع می‎شوند، و چون اختیار و اراده انسان عنصر تعیین كننده در مطابقت و عدم مطابقت مزبور است، حسن و قبح یاد شده نیز منسوب به انسان خواهد بود.
3. گرچه خداوند قدرت و اختیار انجام كار خوب و بد را به انسان عطا كرده است، ولی از طرف دیگر، با اوامر و نواهی، وعده‎ها و وعیدها، بشارتها و انذارها، انسان را به سوی خوبی‎ها برانگیخته و از بدی‎ها برحذر داشته است. از این روی، سزاوارتر این است كه كارهای خوب انسان به خدا، و كارهای بد او به خود وی نسبت داده شود.
[1] . رعد/ 16.
[2] . زمر/ 62.
[3] . یونس/ 62.
[4] . فاطر/ 3.
[5] . طه/ 50.
[6] . نهج البلاغه، خطبه 185.
[7] . همان، خطبه 91.
[8] . زمر/ 43.
[9] . سجده/ 11.
[10] . نور/ 43.
[11] . روم/ 48.
[12] . حكیم سبزواری در این باره گفته است:
الشرء أعدام فكم قد ضل من یقول بالیزدان، ثم الأهرمن
شرور نیستی‎هایند، پس چقدر گمراه است آن كه قائل به یزدان و اهرمن می‎باشد
[13] . حكیم سبزواری در این باره گفته است:
و ان علیك اعناص تأثیر العدم مز سلب قرن منك من سلب النعم
اگر فهم تأثیر عدم بر تو دشوار است شاخ نداشتن خود را از نداشتن نعمتها تمیز بده
[14] . سجده/ 7.


توحید در ربوبیت
بدین جهت، لازم است این قوانین با احكام و قوانین اسلامی هماهنگ بوده و با آنها مخالفت نداشته باشند، در غیر این صورت فاقد مشروعیت خواهند بود.
توحید در حاكمیت
حق حاكمیت اولاً و بالذات به خداوند اختصاص دارد، زیرا حاكمیت نوعی از ولایت و تدبیر است كه مختص به خداست. از سوی دیگر، حكومت یكی از نیازهای اجتماعی بشر است، و تحقق آن در گرو حاكمیت و فرمانروایی بشری است. حاصل این دو اصل این است كه كسانی از سوی خداوند دارای حق حاكمیت باشند، تا با رعایت اصول و ضوابط عقلی و شرعی عهده‎دار رهبری جامعه و اعمال حق حاكمیت گردند. در این كه پیامبران الهی عموماً و پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ خصوصاًَ دارای چنین مقامی بوده‎اند، سخنی نیست. از دیدگاه شیعه این مقام پس از پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ به جانشینان معصوم او یعنی ائمه اهل بیت ـ علیهم السلام ـ سپرده شده است، ‌چنان كه در عصر غیبت فقیهان عادل، پارسا و با كفایت دارای چنین حقی می‎باشند.
به عبارت دیگر، نظام حكومت در اسلام بر پایه ولایت استوار است و ولایت نبوت، امامت و فقاهت، مظاهر و مصادیق آن می‎باشند.[1]
در بحث‎های امامت بار دیگر به این مسئله باز خواهیم گشت.
توحید در اطاعت
حق اطاعت اولاً و بالذات مخصوص خداوند است، زیرا او خالق و مالك جهان و انسان است بدین دلیل اطاعت خداوند ـ همچون عبادت او ـ بر همگان لازم است. از سوی دیگر، تشریع حق حاكمیت و رهبری از سوی خداوند برای افرادی خاص (پیامبران و...) مستلزم آن است كه اطاعت از آنان نیز بر دیگران لازم باشد، در غیر این صورت ولایت و رهبری آنان در عمل لغو و بی‎اثر خواهد بود. جمع میان این دو مطلب به این است كه اطاعت از غیر خداوند به خودی خود بر كسی واجب نیست، ‌اما اطاعت آنان كه از طرف خداوند بر بشر ولایت دارند، به اذن و فرمان الهی بر دیگران واجب است، چنان كه فرموده است:
«أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُمْ».[2]
و نیز فرموده است:
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ»[3].

شایان ذكر است كه مظاهر و مصادیق توحید در ربوبیت و تدبیر به موارد یاد شده اختصاص ندارد، و ذكر آنها به جهت اهمیت ویژه آنها در حیات اجتماعی بشر بوده است.
[1] . جهت آگاهی بیشتر در این باره به كتاب «دین و دولت» از نگارنده رجوع شود.
[2] . نساء/ 59.
[3] . نساء/ 64.


توحید در عبادت
دعوت به پرستش خدای یكتا و ترك پرستش خدایان دروغین از مهمترین اهداف همه پیامبران الهی بوده است چنان كه قرآن كریم می‎فرماید:
«وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی كُلِّ أُمَّهٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ».[1]
مذاهب اسلامی، در اختصاص عبادت به خداوند اتفاق نظر دارند، ولی برخی از فرقه‎ها (وهابی‎ها) در تفسیر عبادت دچار خطا شده‎اند و در نتیجه بسیاری از كارهایی را كه مسلمانان به عنوان تعظیم و تكریم پیامبران و صالحان انجام می‎دهند را عبادت آنها پنداشته و آنان را شرك در عبادت انگاشته‎اند، لذا لازم است با رجوع به قرآن كریم حقیقت عبادت را به دست آوریم.
قرآن كریم در مسأله توحید در عبادت بر امور زیر تكیه نموده است:
1. الوهیت
2. مالكیت
3. خالقیت
4. ربوبیت
یعنی تنها آن موجودی شایسته پرستش است كه دارای صفات مزبور باشد، و چون صفات یاد شده جز در خداوند یافت نمی‎شود، بنابراین، پرستش تنها شایسته او است و اینك نمونه‎هایی از آیات در این باره:
1. در سوره حمد، نخست ربوبیت و مالكیت خدا را یادآور شده آن گاه عبادت را مخصوص او دانسته و چنین می‎فرماید:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ مالِكِ یَوْمِ الدِّینِ إِیَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاكَ نَسْتَعِینُ».
2. در یك دعوت عمومی، انسانها را به پرستش پروردگاری كه آفریدگار همه انسانها است فراخوانده، می‎فرماید:
«یا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِی خَلَقَكُمْ وَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِكُمْ».[2]
3. به رسولان و پیامبران الهی یادآور می‎شود كه «الوهیت» اختصاص به خداوند دارد، بدین جهت باید تنها او را پرستش كنند چنان كه می‎فرماید:
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ نُوحِی إِلَیْهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ أَنَا فَاعْبُدُونِ».[3]
4. در جای دیگر با استناد به این كه ربوبیت، الوهیت و خالقیت به خداوند اختصاص دارد انسان‎ها به پرستش او فراخوانده می‎شوند:
«ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ خالِقُ كُلِّ شَیْ‏ءٍ فَاعْبُدُوهُ».[4]
5. در آیه‎ای دیگر خطاب به پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ می‎فرماید:
«وَ لِلَّهِ غَیْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ فَاعْبُدْهُ».[5]
6. در آیات بسیار، پرستشگران اصنام را بر این كه معبودهایی را برگزیده‎اند كه مالك هیچ گونه سود و زیانی نیستند مورد نكوهش قرار داده است، چنان كه می‎فرماید:
«قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً».[6]
«وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَضُرُّهُمْ وَ لا یَنْفَعُهُمْ».[7]
«وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَمْلِكُ لَهُمْ رِزْقاً».[8]
«إِنَّ الَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا یَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً».[9]
عبادت چیست؟
از مطالعه مجموع آیات یاد شده می‎توان به حقیقت عبادت پی برد و آن این كه: عبادت عبارت است از هرگونه تذلل و خضوع قولی یا عملی در برابر موجودی با اعتقاد به این كه او دارای همه یا برخی از ویژگی‎های زیر است:
الف: در وجود و كمالات وجودی خود مستقل و خودكفا است.
ب: خالق و پدید آورنده هستی انسان و جهان و یا برخی از موجودات است.
ج: مالك سود و زیان انسان و سایر موجودات است.
د: در سرنوشت انسان و جهان به طور مستقل دخالت داشته و دارای مقام ربوبیت است. بنابراین، حقیقت عبادت از دو ركن تشكیل می‎شود: 1. عقیده 2. عمل.
عقیده مربوط به یكی از جهات یاد شده است و عمل، هر گونه كاری است كه با تذلل و خضوع همراه باشد، ولی هیچ یك از عقیده و عمل به تنهائی عبادت نامیده نمی‎شوند.
این مطلب گذشته از این كه از مطالعه آیات یاد شده، به روشنی به دست می‎آید، قرائن و شواهد دیگری نیز بر آن دلالت می‎كند:
1. اگر بگوئیم هر نوع خضوع در برابر دیگران اگر چه با اعتقاد به خالقیت و ربوبیت همراه نباشد عبادت به شمار می‎رود، باید بگوئیم خضوع فرزند در برابر والدین و خضوع شاگرد در برابر استاد، و جوان در برابر پیر و عامی در برابر عالم و... همگی عبادت و پرستش بوده و در نتیجه انجام این اعمال شرك در عبادت است، با آن كه همه این اعمال مورد ترغیب و ستایش شرع و عقل است، از طرفی، شرك قبح ذاتی داشته و تخصیص بردار نیست، چنان كه قرآن شرك را ظلم بزرگ توصیف نموده است، و ظلم قبح ذاتی دارد.
2. سجده در برابر دیگران به عنوان آخرین مرحله خضوع عملی به شمار می‎رود، ولی فرشتگان مأمور شدند تا در برابر آدم سجده كنند،[10] چنان كه به نص قرآن یعقوب و همسر و فرزندانش در برابر یوسف سجده كردند[11] اگر خضوع بدون اعتقاد به الوهیت، عبادت باشد عمل فرشتگان و یعقوب و فرزندان او مصداق بارز شرك در عبادت می‎باشد.
3. اصولاً باید گفت: خضوع ناقص در برابر كامل از سنت‎های عمومی حاكم بر آفرینش است، هرگاه موجودی در برابر موجود دیگر احساس ضعف و نقصان نموده و او را قوی‎تر و كامل‎تر از خود بداند، به طور ناخودآگاه در درون خود نسبت به آن موجود احساس خضوع و تذلل می‎نماید، آن گاه برای بهره‎مندی از كمال و قوت و یا مصون ماندن از تعرض او، با انجام فعلی مناسب، ‌خضوع و تذلل خود را ابراز می‎نماید، تواضع و خضوع جاهل در برابر عالم، و عالم در برابر اعلم مصادیق همین عبادت و خضوع و تذلل فطری است، و بدین جهت، عقل و فطرت آن را كاری شایسته می‎داند، هر چند فاعل آن از این كه این عمل مورد تشویق و رضایت شارع است به كلی غافل باشد.
بنابراین، تا آن جا كه خضوع و تذلل به خاطر كمالی است كه در موجود دیگری وجود دارد، نمی‎توان آن را مذموم و ناروا دانست، بلكه چنین خضوعی عقلاً و شرعاً ‌ممدوح است.
آری خضوع در برابر موجودی دیگر در دو صورت ناروا است:
الف: موجودی كه مورد خضوع واقع می‎شود فاقد كمالی است كه به خاطر آن در برابر آن خضوع شده است، مانند این كه كسی در برابر فردی كه فاقد كمال علم است، به گمان این كه او عالم است، تواضع نماید، كه در این صورت قبح متوجه فعل است نه فاعل، زیرا انگیزه فاعل كه او را به انجام این كار فراخوانده پسندیده است، چنان كه اگر كسی روز عید فطر با اعتقاد به این كه روز آخر ماه رمضان است قصد روزه نماید هر گاه او در مورد اعتقاد خود كوتاهی نكرده و معذور باشد، مورد نكوهش واقع نمی‎شود، هر چند روزه گرفتن در آن روز از نظر شریعت مذموم و حرام است، ولی این نوع خضوع نابجا شرك در عبادت نامیده نمی‎شود.
ب: آن موجود، كمال وجودی مورد نظر را دارا است ولی نه به صورت مستقل و بالذات، چنان كه همه‌موجودات عالم ممكن، ‌این گونه‎اند. اكنون،‌ اگر كسی آن كمال وجودی را از خود او دانسته و او را مستقل در آن بداند، هر چند می‎داند كه او آفریده خدا است و در بسیاری از كمالات وجودی خود نیز نیازمند او است، لیكن باور او بر این است كه برخی از صفات و آثار وجودی به خود او تفویض شده و او در آن قسمت مستقل عمل می‎كند، در این صورت، او را با این اعتقاد و باور عبادت نموده و در برابرش ابراز خضوع و تذلل می‎كند، این نوع خضوع و عبادت نه تنها نابجا و مذموم است، ‌بلكه شرك نیز می‎باشد.
در هر حال، تحلیل علمی مزبور نیز همان مطلبی را نتیجه می‎دهد كه از مطالعه آیات قرآن به دست آمد و آن این كه حقیقت عبادت دو امر تشكیل یافته است:
یكی عقیده و نیت. و دیگر خضوع و تذلل عملی (قولی یا فعلی).
وهابیان و شرك در عبادت
از مطالب یاد شده روشن شد كه دائره شرك در عبادت (مقصود شرك آشكار است نه سایر مراتب شرك) بسیار محدود است و قوام آن به دو چیز است:
یكی از مقوله عمل است، و دیگری از مقوله اعتقاد، یعنی انجام خضوع و تذلل در برابر غیر خداوند به هر كیفیت كه باشد با اعتقاد به الوهیت یا ربوبیت او.
ولی وهابیان دائره شرك در عبادت را بسیار وسیع گرفته‎اند، از نظر آنان هر نوع خضوع و تذلل در برابر غیر خدا شرك در عبادت به شمار می‎آید.
آنان، بر این مطلب به دو دسته از آیات قرآن استدلال می‎كنند: یك دسته آیاتی كه ناظر به شرك در عبادت از سوی مشركان عصر رسالت است، در این آیات كارهایی چون دعا، شفاعت خواهی، و عبادت بت‎ها به قصد تقرب به خداوند به عنوان نمونه‎هایی از شرك عبادی آنان به شمار آمده است.
دسته دیگر آیاتی است كه بیانگر این مطلب است كه مشركان عصر رسالت نسبت به توحید در خالقیت و ربوبیت اعتراف داشتند، بنابراین، از این نظر موحد بودند نه مشرك.
نتیجه این دو دسته آیات این است كه شرك در عبادت ربطی به اعتقاد به ربوبیت و مالكیت معبود ندارد، بلكه انجام كارهایی است كه خود عبادت به شمار می‎روند، و چون عبادت مختص خداوند است، انجام آن اعمال برای غیر خدا شرك در عبادت است، این، مهمترین دلیل وهابیان بر مشرك دانستن همه مسلمانان و موحد دانستن خود در مسأله عبادت است.
ولی،‌با توجه به آنچه در بحث مربوط به توحید در ربوبیت بیان نمودیم، نادرستی این استدلال روشن است، زیرا مشركان عصر رسالت بت‎ها و یا سایر آلهه را عبادت می‎كردند و غرض از عبادت خود را تقرب به خدا و شفاعت نمودن آلهه در پیشگاه خدا بیان می‎كردند، چنان كه قرآن می‎فرماید:
«وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَضُرُّهُمْ وَ لا یَنْفَعُهُمْ وَ یَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ».[12]
[1] . نحل/ 36.
[2] . بقره/ 21.
[3] . انبیاء/ 102.
[4] . انعام/ 102.
[5] . هود/ 123.
[6] . مائده/ 76.
[7] . یونس/ 18.
[8] . نحل/ 73.
[9] . عنكبوت/ 17.
[10] . «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَهِ اسْجُدُوا لِ‏آدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِیسَ أَبى»، بقره/ 34.
[11] . «وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً»، یوسف/100.
[12] . یونس/ 18. توحید در عبادت
و نیز می‎فرماید:
«وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِیُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى».[1]
گمان آنان بر این بود كه چون ذات الهی قابل درك نیست و نمی‎توان بر حقیقت ذات او احاطه پیدا كرد، بنابراین، عبادت او به طور مستقیم و بدون واسطه ممكن نیست، بدین جهت، موجوداتی چون فرشتگان و صالحان و موجودات دیگری را كه برای آنها نوعی تأثیر در سرنوشت انسان و جهان قائل بودند، پرستش و عبادت می‎كردند،‌ تا بدین وسیله هم از شفاعت معبودان خود بهره‎مند شوند، و در نتیجه در زندگی كامیاب گردند، و هم در پیشگاه رب الارباب تقرب جویند، و بتهای تراشیده شده از چوب یا سنگ در حقیقت تماثیلی برای آن آلهه و معبودان بودند. گرچه بتدریج در افكار عمومی آلهه و ارباب، فراموش شده و بتها رنگ معبودان و آلهه واقعی به خود گرفتند.
در هر حال، آنان بتها و معبودان خود را عبادت می‎كردند، و همان گونه كه در بحث گذشته بیان گردید در حقیقت عبادت، اعتقاد به ربوبیت و مالكیت معبود نهفته است، در حالی كه هیچ یك از مسلمانان مراسمی را كه به خاطر اولیاء الهی انجام می‎دهند به قصد عبادت آنها انجام نمی‎دهند، آنان فقط خدا را شایسته عبادت دانسته و فقط او را پرستش می‎كنند و مراسم مزبور را به انگیزه احترام و بزرگداشت مقام اولیاء الهی كه مورد عنایت خاص خداوند می‎باشند انجام می‎دهند، و در حقیقت این خود نوعی از عبادت خداوند است، چنان كه برخی از علمای وهابی عبادت را به انجام هر عملی (قولی یا فعلی) كه مورد رضای خدا است و قرآن و پیامبر به آن امر نموده‎اند تفسیر نموده است.[2]
شكی نیست كه تعظیم و تكریم پیامبران و اولیاء الهی به وسیله هر كاری كه مباح است و منع شرعی ندارد، مورد رضای خدا و از مصادیق تعظیم شعائر الهی است كه قرآن آن را نشانه پاكی دلها دانسته و فرموده است:
«وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ».[3]
بنابراین، مقایسه اعمال مسلمانان در مورد اعمالی كه به خاطر بزرگداشت مقام اولیاء الهی انجام می‎دهند و قصد آنان عبادت خدا است، و نه عبادت اولیاء الهی، با اعمال مشركان در مورد بتها و معبودان خود كه به قصد عبادت آنها به جا می‎آورند كاملاً نادرست و بی‎پایه است. اگر بناست تبرك جستن مسلمانان به قبور اولیاء الهی را به چیزی مقایسه كنیم، باید آن را با مراسم مربوط به زیارت خانه خدا و استلام حجر الأسود بسنجیم، كه هدف از آن چیزی جز عبادت خدا و تعظیم شعائر الهی نیست.
از این جا، می‎توان به پاسخ همه شبهاتی كه وهابیان در مورد توحید در عبادت بر فرق اسلامی وارد كرده‎اند واقف گردید. آنان اعمالی چون توسل و استغاثه به اولیاء الهی، طلب شفاعت از آنان، سوگند دادن خداوند به حق آنان، تبرك به آثار آنان، نذر برای اهل قبور و... را از مصادیق شرك در عبادت می‎دانند، و دلیل آنان نیز چیزی جز مقایسه این اعمال با اعمال مشركان عصر رسالت كه از نظر ظاهر با یكدیگر شباهت دارند،‌نیست. این، همان نقطه خطای آنان است، زیرا هرگز مشابهت ظاهر دو عمل، دلیل بر وحدت حكم شرعی آن دو نیست، وگرنه باید مبارزه و جنگ در راه خدا و طاغوت نیز یك حكم داشته باشند، زیرا از نظر ظاهر یكسانند، و تفاوت آن جز در اعتقاد و هدف نیست، چنان كه قرآن می‎فرماید:
«الَّذِینَ آمَنُوا یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ الَّذِینَ كَفَرُوا یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ الطَّاغُوتِ».[4]
اعمالی كه مشركان نسبت به معبودان خود انجام می‎دادند با اعتقاد به ربوبیت و مالكیت آن‎ها همراه بود و به انگیزه عبادت آن‎ها انجام می‎گرفت، ولی كارهایی كه مسلمانان نسبت به اولیاء الهی و قبور آنان انجام می‎دهند، با هیچ گونه اعتقاد به مالكیت و ربوبیت آنان همراه نبوده و غرض، عبادت خداوند از طریق تكریم و تعظیم آنان، به عنوان تعظیم شعائر الهی است، كه مورد عنایت و رضایت خداوند می‎باشد.
[1] . زمر/ 31.
[2] . العباده اسم جامع لكل ما یحبه الله و یرضاء من اقوال العباد و افعالهم مما أمرهم به فی كتابه علی لسان رسوله (الجامع الفرید، ص 290) به نقل از كتاب «الكلمات النافعه» تألیف عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب.
[3] . حج/ 32.
[4] . نساء/ 76.