زندگی نامه امام سجاد (ع)

شناخت اجمالی

امام سجاد (على‏بن‏حسين ملقب به زين‏العابدين و سجاد) وى فرزند امام سوم كه از شاه زنان دختر يزدجرد شاهنشاه ايران متولد شده بود و تنها فرزند امام سوم بود كه باقى مانده بود زيرا سه برادر ديگرش در واقعه كربلا به شهادت رسيدند و آن حضرت نيز همراه پدر به كربلا آمده بود و لى چون سخت بيمار بود و توانايى حمل اسلحه و جنگ نداشت، از جهاد و شهادت بازماند و با اسيران حرم به شام اعزام گرديد. پس از گذرانيدن دوران اسيرى، به امر يزيد براى استمالت افكار عمومى محترماً به مدينه روانه گرديد، آن حضرت را بار دوم نيز به امر عبدالملك خليفه اموى، با بند و زنجير از مدينه به شام جلب كرده‏اند و بعد به مدينه برگشته است.
امام چهارم پس از مراجعه به مدينه گوشه خانه را گرفته و در به روى بيگانه بسته مشغول عبادت پروردگار بود و با كسى جز خواص شيعه مانند» ابوحمزه ثمالى و ابوخالدكابلى «و امثال ايشان تماس نمى‏گرفت البته خواص، معارفى را كه از آن حضرت اخذ مى‏كردند در ميان شيعه نشر مى‏دادند و از اين راه، تشيّع توسعه فراوانى يافت كه اثر آن در زمان امامت امام پنجم به ظهور پيوست.
از جمله آثار امام چهارم، ادعيه‏اى است به نام» ادعيه صحيفه «و آن 57 دعاست كه به دقيقترين معارف الهيه مشتمل مى‏باشد و زبور آل محمدش مى‏گويند.
امام چهارم پس از 35 سال امامت به حسب بعضى از روايات شيعه به تحريك هشام خليفه اموى، به دست وليد بن عبدالملك مسموم شد و در سال 95 هجرى درگذشت.
////
شيعه در اسلام ص 215، علامه سيد محمد حسين طباطبائى
به نقل از سايت تبيان


  ۱.امام سجاد (ع) در یک نگاه
  ۲.امام سجاد عليه السلام از ديدگاه دانشمندان و معاصران
  ۳.اوصاف و القاب حضرت
  ۴. مراحل‌ زندگي‌ حضرت‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌
  ۵.اوضاع عصر امام سجاد عليه السلام
  ۶. حضرت‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ از كربلا تا مدينه‌
  ۷.زندگاني‌ امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ در مدينه‌
  ۸.اسباب شهادت‌ حضرت‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ 
امام‌ سجادعليه‌السلام‌ در يك‌ نگاه‌نام‌ وي‌ علي‌ بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ و چهارمين‌ امام‌ از ائمه‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ است‌
جدش‌ امام‌ اميرالمؤمنين‌ علي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌عليه‌السلام‌، كه‌ وصي‌ پيامبر و اولين‌ كسي‌است‌ كه‌ به‌ او ايمان‌ آورده‌ و بنابر آنچه‌ در حديث‌ صحيح‌ منزلت‌ آمده‌ براي‌پيامبر اكرم‌صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ چونان‌ هارون‌ براي‌ موسي‌ بوده‌ است‌.
*جده‌اش‌ فاطمه‌ زهراسلام‌الله‌عليها دخت‌ پيامبر و به‌ توصيف‌ پدر بزرگوارش‌، پاره‌ تن‌و جگرگوشه‌ پيامبر و سرور زنان‌ جهان‌ است‌.
*پدرش‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ يكي‌ از دو سرور جوانان‌ اهل‌ بهشت‌، فرزند زاده‌ وريحانه‌ پيامبر است‌ همو كه‌ پيامبر در باره‌اش‌ فرموده‌ است‌: «حسين‌ منّي‌ و انا من‌حسين‌»؛ حسين‌ از من‌ و من‌ از حسينم‌ همان‌ كسي‌ كه‌ در راه‌ دفاع‌ از اسلام‌ و مسلمين‌در سرزمين‌ كربلا و در روز عاشورا به‌ شهادت‌ رسيد.
*او يكي‌ از دوازده‌ امامي‌ است‌ كه‌ پيامبر اكرم‌صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ بر امامت‌ ايشان‌ تصريح‌فرموده‌ و اين‌ تصريح‌ در كتاب‌هايي‌ چون‌ صحيح‌ بخاري‌، صحيح‌ مسلم‌ و...چنين‌ آمده‌ است‌:«الخلفاء بعدي‌ اثنا عشر كلهم‌ من‌ قريش‌»؛ جانشينان‌ بعد از من‌ دوازده‌ تن‌ و همه‌ ازقريش‌ مي‌باشند.*آن‌ حضرت‌ در سال‌ سي‌ و هشت‌ (ه.ق‌) به‌ دنيا آمد، البته‌ بعضي‌ تولدايشان‌ را در سال‌ سي‌ و شش‌ هجري‌ دانسته‌اند.
عمر شريف‌ آن‌ حضرت‌ تقريباً پنجاه‌ و هفت‌ سال‌ بوده‌ كه‌ از اين‌ مدت‌ دويا چهار سال‌ را در كنار جد بزرگوارش‌ حضرت‌ علي‌عليه‌السلام‌ گذرانيده‌ و سپس‌ درمكتب‌ دو سبط‌ پيامبر پدر و عموي‌ گرامي‌ خود امام‌ حسن‌ و امام‌ حسين‌عليهم‌السلام‌باليده‌ واز اقيانوس‌ علوم‌ پيامبر و اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ سيراب‌ گرديده‌است‌.
* امام‌ سجاد در چنين‌ خاستگاهي‌، پيشوايي‌ ديني‌ و عالمي‌ نام‌ آور گرديد،كسي‌ كه‌ در احكام‌ و معارف‌ ديني‌ مرجع‌ مردم‌ و مَثَل‌ اعلاي‌ پرهيزكاري‌،عبادت‌ و ورع‌ بود، همه‌ مسلمانان‌ به‌ درستي‌ِ انديشه‌، دانش‌ و برتري‌ او بر اقران‌اقرار كرده‌ و آنان‌ كه‌ گوش‌ جانشان‌ را بر حقايق‌ گشوده‌اند بر دانش‌، مرجعيت‌ ورهبري‌ آن‌ حضرت‌ گردن‌ نهاده‌اند.
* تمام‌ مسلمانان‌ عصر امام‌ سجاد دلبستگي‌ عاطفي‌ شديد و وابستگي‌روحي‌ عميقي‌ به‌ او داشته‌ و آموزه‌هاي‌ مردمي‌ او نيز در همه‌ جهان‌ اسلام‌ امتدادپيدا كرده‌ بود، جريان‌ معروف‌ سفر حج‌ هشام‌ بن‌ عبدالملك‌ و ديدن‌ منزلت‌بالاي‌ امام‌ سجاد نزد مردم‌ شاهد اين‌ مدعا است‌.
مردم‌ آن‌ عصر علي‌ رغم‌ اختلافات‌ در جهت‌گيري‌ها و مذاهب‌ به‌ امام‌سجاد كاملاً اعتماد داشتند و اين‌ اعتماد تنها از نظر فقهي‌ و روحي‌ نبود، بلكه‌ اورا مانند پدران‌ بزرگوارش‌ مرجع‌، پيشوا و در همه‌ پيشامدها و مشكلات‌ زندگي‌چونان‌ پناهگاه‌ امني‌ مي‌دانسته‌اند.
به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ مي‌بينيم‌ عبدالملك‌ مروان‌ براي‌ حل‌ مشكلي‌ كه‌ دراثر رواج‌ سكه‌هاي‌ ضرب‌ شده‌ در روم‌ در بازار اسلام‌ ايجاد شده‌، و باعث‌جرأت‌ پادشاه‌ روم‌ بر تهديد و خوار كردن‌ مسلمانان‌ گرديده‌ بود به‌ امام‌سجادعليه‌السلام‌متوسل‌ شده‌ و از آن‌ حضرت‌ طلب‌ ياري‌ كرد.
* تقدير چنان‌ بود كه‌ پس‌ از شهادت‌ پدر، مسئوليت‌ رهبري‌ روحي‌ جامعه‌به‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌  برسد، آن‌ حضرت‌ در نيمه‌ دوم‌ قرن‌ اول‌ هجري‌ به‌ انجام‌ چنين‌مسئوليتي‌ همت‌ گماشت‌، برهه‌اي‌ كه‌ از حساسترين‌ دوران‌هاي‌ تاريخ‌ اسلام‌ درآن‌ زمان‌ بود در آن‌ سالها جامعه‌ هنوز تحت‌ تأثير موج‌ عظيم‌ فتوحات‌ اسلامي‌بود، موجي‌ كه‌ با عظمت‌ معنوي‌ و حماسه‌هاي‌ نظامي‌ و اعتقادي‌ خود تخت‌ وتاج‌ قدرتهاي‌ مسلط‌ آن‌ عصر چون‌ كسري‌ و قيصر را متزلزل‌ ساخته‌ وملت‌هاي‌ مختلفي‌ را با سرزمينهاي‌ پهناور به‌ اين‌ دولت‌ و دين‌ جديد ملحق‌كرده‌ بود، فتوحاتي‌ كه‌ در طول‌ پنجاه‌ سال‌ مسلمانان‌ را بر قسمت‌ اعظم‌ دنياي‌متمدن‌ آن‌ روزگار حاكم‌ ساخته‌ بود.
* امت‌ اسلام‌ در روزگار امام‌ سجادعليه‌السلام‌ با دو خطر عمده‌ مواجه‌ بودند:
خطر اول
اولين‌ خطري‌ كه‌ جامعه‌ اسلامي‌ را تهديد مي‌كرد گشوده‌ شدن‌ مرزهاي‌فرهنگي‌ جامعه‌ اسلامي‌ به‌ روي‌ فرهنگ‌هاي‌ گوناگوني‌ بود كه‌ از سرزمين‌هاي‌فتح‌ شده‌ به‌ سوي‌ جامعه‌ اسلامي‌ سرازير شده‌ و ممكن‌ بود ذوب‌ شدن‌ و ازدست‌ دادن‌ اصالت‌ امت‌ اسلام‌ را در پي‌ داشته‌ باشد، چنين‌ عصري‌ نياز مبرمي‌به‌ يك‌ حركت‌ علمي‌ داشت‌ تا اصالت‌ فكري‌ و شخصيت‌ ممتاز تشريعي‌ امت‌اسلام‌ را كه‌ برگرفته‌ از قرآن‌ و سنت‌ بود در برابر فرهنگ‌هاي‌ نو ظهور تحكيم‌ وتأييد كرده‌ و با كاشتن‌ بذر اجتهاد شخصيت‌ امت‌ اسلام‌ را اصالت‌ بخشد.
اين‌ همان‌ كاري‌ بود كه‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ به‌ انجام‌ آن‌ كمر همت‌ بست‌، او مجلس‌درس‌ خويش‌ را در مسجد نبوي‌ آغاز كرد و معرفت‌ اسلامي‌ را در قالب‌ تفسير،حديث‌، فقه‌، علوم‌ تربيتي‌ و عرفان‌ از چشمه‌ سار علوم‌ پدران‌ پاكش‌ به‌ مردم‌ارزاني‌ داشت‌.
چنين‌ بود كه‌ اين‌ جلسات‌ درس‌، عده‌اي‌ از فقهاي‌ مسلمان‌ را تقديم‌ جهان‌اسلام‌ كرده‌، پايه‌ گذار مكاتب‌ بعدي‌ فقه‌ اسلامي‌ شده‌ و سنگ‌ بناي‌ حركت‌پوياي‌ فقه‌ گرديد.
خطر دوم
دومين‌ خطري‌ كه‌ جامعه‌ اسلامي‌ را در آن‌ زمان‌ تهديد مي‌كرد فراموش‌شدن‌ ارزش‌هاي‌ اخلاقي‌ بود كه‌ پيامد جريان‌ رفاه‌ زدگي‌، دنيا گرايي‌ و زياده‌روي‌ در استفاده‌ از تجملات‌ حيات‌ محدود دنيا بود.
امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ در مقابله‌ با اين‌ خطر بزرگ‌ كه‌ موجب‌ لرزش‌ شديد و ازهم‌ پاشيدگي‌ شخصيت‌ اسلامي‌ جامعه‌ از درون‌ گشته‌ و جامعه‌ را از استمراررسالت‌ خود باز مي‌داشت‌ سلاح‌ دعا را برگزيد، از اين‌ رو است‌ كه‌ «صحيفه‌سجاديه‌» را مي‌توان‌ به‌ تعبيري‌ يك‌ حركت‌ اجتماعي‌ بزرگ‌ دانست‌ كه‌ضرورت‌هاي‌ جامعه‌، امام‌ سجادعليه‌السلام‌ را به‌ انجام‌ آن‌ واداشته‌ بود جدا از اينكه‌ اين‌كتاب‌ يك‌ ميراث‌ الهي‌ بي‌همتا است‌ كه‌ تا ابد منبع‌ فيض‌ و مشعل‌ هدايت‌ ومدرسه‌ تهذيب‌ و اخلاق‌ بوده‌ و انسانيت‌ همواره‌ محتاج‌ اين‌ ميراث‌ محمدي‌ وعلوي‌ است‌، احتياجي‌ كه‌ روز به‌ روز به‌ تناسب‌ افزايش‌ اغواگري‌هاي‌ شيطان‌ وفريبندگي‌هاي‌ دنيا فزوني‌ مي‌يابد.
امام سجاد عليه السلام از ديدگاه دانشمندان و معاصران
همه‌ مسلمانان‌ امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ را گرامي‌ داشته‌ و بر اين‌ مطلب‌ كه‌ كسي‌در فضيلت‌ و علم‌ و تقوي‌ به‌ پايه‌ اين‌ مرد بزرگ‌ و اين‌ پرچم‌ برافراشتة‌ دانش‌ وتقوي‌ نمي‌رسد اتفاق‌ نظر دارند.
شاهد بر اين‌ مدعي‌ اين‌ است‌ كه‌ آنان‌ به‌ بوسيدن‌ دست‌ او تبرك‌ جسته‌ ودست‌ وي‌ را بر چشمان‌ خود مي‌كشيده‌اند.بزرگداشت‌ او نيز منحصر به‌معاصران‌ وي‌ نبوده‌ بلكه‌ شامل‌ تاريخ‌ نويسان‌ - با تمام‌ اختلافي‌ كه‌ در اميال‌ وجهت‌گيري‌ها دارند - نيز مي‌شود كه‌ از تمام‌ اعمال‌ و رفتار وي‌ با اعجاب‌ وبزرگداشت‌ ياد كرده‌ و همه‌ القاب‌ و صفت‌هاي‌ نيك‌ را برايش‌ به‌ كار برده‌اند.
پرورش‌ حضرت‌ امام‌ سجادعليه‌السلام
تمام‌ آنچه‌ كه‌ براي‌ يك‌ تربيت‌ صحيح‌ و سطح‌ بالا لازم‌ است‌ براي‌ امام‌سجادعليه‌السلام‌ فراهم‌ بود به‌ گونه‌اي‌ كه‌ چنين‌ زمينه‌اي‌ براي‌ كس‌ ديگري‌ جز ايشان‌فراهم‌ نگرديده‌ است‌، و اين‌ شرايط‌ در پايه‌ ريزي‌ شخصيت‌ ممتاز آن‌ حضرت‌چنان‌ نقش‌ حساسي‌ را ايفا نمود كه‌ او را در رديف‌ اول‌ از پيشوايان‌ مسلمين‌ كه‌پيامبر اكرم‌ ايشان‌ را مورد اعتماد دانسته‌ و رهبران‌ امت‌ و امين‌ در اداي‌ رسالت‌خويش‌ خوانده‌ جاي‌ داده‌ است‌.
امام‌ سجادعليه‌السلام‌ در والاترين‌ خانه‌ها يعني‌ خانة‌ وحي‌ پرورش‌ يافت‌؛ خانه‌اي‌ كه‌خداوند متعال‌ در قرآن‌ كريم‌ از آن‌ چنين‌ تعبير فرموده‌ است‌:
«في‌ بُيُوت‌ٍ اَذِن‌َ الل'ّه‌ُ اَن‌ْ تُرْفَع‌َ وَ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُه‌ُ يُسَبِّح‌ُ لَه‌ُ فيه'ا بِالْغُدُوِّ وَ اْلا´ص'ال‌ِ *رِج'ال‌ٌ لا' تُلْهيهِم‌ْ تِج'ارَة‌ٌ وَ لا' بَيْع‌ٌ عَن‌ْ ذِكْرِ الل'ّه‌ِ وَ اءِق'ام‌ِ الصَّلا'ة‌ِ وَ اءيت'اءِ الزَّك'اة‌ِ يَخ'افُون‌َيَوْمًا تَتَقَلَّب‌ُ فيه‌ِ الْقُلُوب‌ُ وَ اْلاَبْص'ارُ»؛
(اين‌ چراغ‌ پرفروغ‌) در خانه‌هايي‌ قرار دارد كه‌ خداوند اذن‌ فرموده‌ ديوارهاي‌ آن‌ را بالابرند (تا از دستبرد شياطين‌ و هوسبازان‌ در امان‌ باشد)؛ خانه‌هايي‌ كه‌ نام‌ خدا در ا´ن‌برده‌ مي‌شود، و صبح‌ و شام‌ در ا´ن‌ تسبيح‌ او مي‌گويند * مرداني‌ كه‌ نه‌ تجارت‌ و نه‌معامله‌اي‌ آنان‌ را از ياد خدا و برپاداشتن‌ نماز و اداي‌ زكات‌ غافل‌ نمي‌كند؛ ا´ن‌ ازروزي‌ مي‌ترسند كه‌ در آن‌، دل‌ ها و چشمها زير و رو مي‌شود.
او در اوان‌ كودكي‌ زير سايه‌ جد بزرگوارش‌ حضرت‌ اميرالمؤنين‌ علي‌ بن‌ابي‌ طالب‌عليه‌السلام‌ و در معرض‌ تشعشع‌ انوار روحاني‌ بزرگواري‌ بوده‌ كه‌ عطرمعنويتش‌ سراسر عالم‌ را در بر گرفته‌ است‌، و اين‌ فرزند زاده‌ نيز در شخصيت‌و ساختارهاي‌ نفسي‌ به‌ حق‌ نمونه‌ درستي‌ از جد خود بود.
كما اينكه‌ پس‌ از آن‌ نيز در پناه‌ عمويش‌ امام‌ حسن‌ مجتبي‌عليه‌السلام‌ زندگي‌ كرد هموكه‌ سرور جوانان‌ اهل‌ بهشت‌، نوه‌ و ريحانة‌ پيامبر بود و بر او باران‌ عطوفت‌ ومهرباني‌ مي‌باراند و خصلت‌هاي‌ والا و معيارهاي‌ بزرگ‌ خود را در جان‌ اومي‌كاشت‌، اين‌ همه‌ در حالي‌ بود كه‌ او تحت‌ تربيت‌ پدر بزرگوارش‌ سرورآزادگان‌ و سيد شهداء امام‌ حسين‌ بن‌ علي‌عليه‌السلام‌ قرار داشت‌ كه‌ در چهره‌ اين‌ فرزندامتداد ذاتي‌ روحانيت‌ پيامبر و معيارهاي‌ امامت‌ را ديده‌ و همين‌ موجب‌ عنايت‌و توجه‌ بيشتر پدر نسبت‌ به‌ او و مقدم‌ داشتن‌ وي‌ بر ساير فرزندان‌ گرديده‌ و دراكثر اوقات‌ همراه‌ و مصاحب‌ پدر بود.
امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ در سال‌ (36هـ) در روز فتح‌ بصره‌ به‌ دنيا آمد، در آن‌ايام‌ هنوز حضرت‌ علي‌عليه‌السلام‌ مركز حكومت‌ را از مدينه‌ به‌ كوفه‌ منتقل‌ نفرمود بود، ودر سال‌ (94 يا 95 هـ) در مدينه‌ وفات‌ كرد.
بعضي‌ از مورخان‌ نيز ولادت‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ را در سال‌ (38هـ) و در شهر كوفه‌نوشته‌اند چون‌ در آن‌ سال‌ و پس‌ از جنگ‌ جمل‌ حضرت‌ علي‌عليه‌السلام‌ مركز حكومت‌خود را از مدينه‌ به‌ كوفه‌ منتقل‌ ساخته‌ بود و طبيعي‌ است‌ كه‌ در چنين‌ شرايط‌خاصي‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ هم‌ با خانواده‌ خود همراه‌ پدرش‌ در آن‌ شهربود.
مادرش
نام‌ مادر ايشان‌ «شهربانو» يا «شهربانويه‌» يا «شاه‌ زنان‌» دختر يزدگردآخرين‌ پادشاه‌ ايران‌ بود، بعضي‌ از آنان‌ هم‌ نوشته‌اند كه‌ مادر امام‌زين‌العابدين‌عليه‌السلام‌ در ايام‌ زادن‌ ايشان‌ نداي‌ حق‌ را لبيك‌ گفته‌ و پس‌ از ايشان‌ فرزندديگري‌ به‌ دنيا نياورده‌اند.
كنيه‌هاي‌ آن‌ حضرت
ابوالحسن‌، ابومحمد، ابوالحسين‌، ابوعبدالله‌.
لقبهاي‌ آن‌ حضرت
«زين‌ العابدين‌»، «ذوالثفنات‌»، «سيد العابدين‌»، «قدوة‌ الزاهدين‌»، «سيدالمتقين‌»، «امام‌ المؤمنين‌»، «زكي‌»، «زين‌ الصالحين‌»، «منار القانتين‌»، «عدل‌»،«امام‌ الامة‌» و «بَكّاء» كه‌ شهرت‌ ايشان‌ به‌ دو لقب‌ «سجاد» و «زين‌ العابدين‌»بيشتر از ساير القاب‌ است‌.
اين‌ القاب‌ را مردم‌ پس‌ از ديدن‌ تجسم‌ واقعي‌ ا´ن‌ در امام‌ سجاد به‌ ايشان‌داده‌ بودند، پس‌ از درك‌ اين‌ مطلب‌ كه‌ ايشان‌ مصداق‌ كامل‌ آية‌ (وَ عِب'ادُ الرَّحْم'ن‌ِالَّذين‌َ يَمْشُون‌َ عَلَي‌ اْلاَرْض‌ِ هَوْنًا وَ اءِذ'ا خ'اطَبَهُم‌ُ الْج'اهِلُون‌َ ق'الُوا سَلا'مًا» ؛ و بندگان‌ خداي‌رحمان‌ كساني‌اند كه‌ روي‌ زمين‌ به‌ نرمي‌ گام‌ برمي‌دارند؛ و چون‌ نادانان‌ ايشان‌ را طرف‌ خطاب‌قرار دهند به‌ ملايمت‌ پاسخ‌ مي‌دهند. بودند، بعضي‌ از آنان‌ هم‌ كه‌ اين‌ القاب‌ را درباره‌ امام‌ زين‌ العابدين‌ به‌ كار برده‌اند از شيعيان‌ و معتقدان‌ به‌ امامت‌ او از جانب‌خدا نبوده‌اند اما نتوانسته‌اند حقايقي‌ را كه‌ در او ديده‌اند ناديده‌ انگارند.
مراحل‌ زندگي‌ حضرت‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌
زندگي‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ نيز چون‌ امامان‌ ديگر به‌ دو بخش‌ مهم‌ تقسيم‌ مي‌شود:
1. مرحله‌ قبل‌ از امامت‌.
2. مرحله‌ امامت‌ و رهبري‌ تا شهادت‌
.

در مرحله‌ قبل‌ از امامت‌، امام‌ سجادعليه‌السلام‌ به‌ مدت‌ بيست‌ وپنج‌ سال‌ در سايه‌ جدبزرگوارش‌ امام‌ اميرالمؤمنين‌عليه‌السلام‌، عمويش‌ امام‌ حسن‌ مجتبي‌عليه‌السلام‌ و پدر گرامي‌اش‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ به‌ سر برد، كمي‌ بيش‌ از چهار سال‌ يا بنا به‌ قول‌ ولادت‌ در سال‌ (38 ه)دو سال‌ در پناه‌ جدش‌ علي‌عليه‌السلام‌، ده‌ سال‌ در كنار عمويش‌ امام‌ حسن‌عليه‌السلام‌ كه‌ در سال‌ (50ه) به‌ شهادت‌ رسيدند و ده‌ سال‌ هم‌ در كنار پدر بزرگوار خود بين‌ سال‌هاي‌پنجاه‌ تا شصت‌ هجري‌ قمري‌.
امام‌ سجادعليه‌السلام‌ اين‌ مرحله‌ از زندگي‌ شريف‌ خود را كه‌ دوراني‌ آبستن‌ حوادث‌بود، با جدّ و عمو و پدرش‌ گذراند و براي‌ تحمل‌ مسئوليت‌هاي‌ امامت‌ ورهبري‌ پس‌ از شهادت‌ پدر و بهترين‌ يارانش‌ در واقعه‌ عاشورا آماده‌ گرديدحادثه‌ جاويداني‌ كه‌ معاويه‌ آنرا پايه‌ ريزي‌ كرده‌ و يزيد بن‌ معاويه‌ كه‌ آشكاراحاكميت‌ الهي‌ را دستاويز مطامع‌ نفساني‌ و فسق‌ خويش‌ ساخته‌ بود بدان‌ جامه‌عمل‌ پوشيد.
دومين‌ مرحله‌ از حيات‌ شريف‌ آن‌ حضرت‌ حدود سي‌ وپنج‌ سال‌ به‌ طول‌انجاميد و در خلال‌ اين‌ مدت‌ با چندين‌ خليفه‌ اموي‌ هم‌ زمان‌ بود، يزيد بن‌معاويه‌، مروان‌ بن‌ حكم‌، عبدالملك‌ بن‌ مروان‌، و در نهايت‌ در زمان‌ خلافت‌وليد بن‌ عبدالملك‌ و به‌ دستور وي‌ ايادي‌ ننگين‌ بني‌اميّه‌، امام‌ سجاد عليه‌السلام‌ را تروركرده‌ و ايشان‌ در بيست‌ و پنجم‌ ماه‌ محرم‌ يا روزي‌ نزديك‌ به‌ آن‌ از سال‌ (94) يا(95) هجري‌ در سني‌ حدود (57) سال‌ يا كمي‌ كمتر به‌ شهادت‌ رسيدند و به‌اين‌ ترتيب‌ مدت‌ امامت‌ ايشان‌ حدودا (34) سال‌ بود.
در اين‌ تحقيق‌ مرحله‌ دوم‌ از زندگي‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ را كه‌ سرشار از جهاد ومبارزه‌ بود به‌ دو دوره‌ تقسيم‌ مي‌كنيم‌:
دوره‌ اول‌: بعداز فاجعه‌ عاشورا قبل‌ از استقرار در مدينه‌.
دوره‌ دوم‌: پس‌ از استقرار در مدينه‌.
بدن‌ ترتيب‌ در سه‌ مرحله‌ به‌ تحقيق‌ در باره‌ زندگي‌ آن‌ حضرت‌ مي‌پردازيم‌:
مرحله‌ اول‌: زندگي‌ آن‌ حضرت‌ پيش‌ از شهادت‌ پدر.
مرحله‌ دوم‌: زندگي‌ آن‌ حضرت‌ پس‌ از شهادت‌ پدر و قبل‌ از استقرار درمدينه‌.
مرحله‌ سوم‌: زندگي‌ آن‌ حضرت‌ پس‌ از استقرار در مدينه‌.
اوضاع عصر امام سجاد عليه السلام
اين‌ دوره‌ از زندگي‌ امام‌عليه‌السلام‌ كه‌ زندگاني‌ ايشان‌ از ولادت‌ تا كربلا مي‌باشد ازسال‌ (38يا37 ه ق) تا سال‌ (61 ه ق) است‌.
اولين‌ خليفه‌اي‌ كه‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ در كودكي‌ و نوجواني‌ با او همعصر بودندمعاوية‌ بن‌ ابي‌سفيان‌ بود، از خصوصيات‌ اين‌ دوران‌ مي‌توان‌ به‌ آشفتگي‌ اوضاع‌- كه‌ بعداً منجر به‌ قلع‌ و قمع‌ مخالفان‌ و كشتار در عراق‌ و بحران‌ در حجازگرديد - و از بين‌ رفتن‌ سنت‌ها و پيدايش‌ بدعت‌ها اشاره‌ نمود.
حضرت‌ اميرالمومنين‌ علي‌عليه‌السلام‌ در ماه‌ رمضان‌ سال‌ چهل‌ هجري‌ در كوفه‌ و درحالي‌ كه‌ مشغول‌ آماده‌ كردن‌ مردم‌ براي‌ جنگي‌ تازه‌ با معاويه‌ بود، به‌ شهادت‌رسيد، پس‌ از شهادت‌ آن‌ حضرت‌ مردم‌ عراق‌ با فرزندش‌ امام‌ حسن‌ مجتبي‌ به‌عنوان‌ خلافت‌ بيعت‌ كردند اما دل‌هاي‌ بيشتر اين‌ بيعت‌ كنندگان‌ با زبان‌هايشان‌يكي‌ نبود، البته‌ از مردمي‌ كه‌ با تظاهر به‌ تشيع‌ در زمان‌ خود حضرت‌ علي‌عليه‌السلام‌ وحتي‌ در ميان‌ لشكريانش‌ آن‌ چنان‌ به‌ آزار او پرداختند كه‌ بارها از دست‌ آنان‌مرگ‌ خود را از خدا طلب‌ كرده‌ بود توقع‌ نمي‌رفت‌ كه‌ با فرزندش‌ برخوردي‌بهتر از اين‌ داشته‌ باشند.
در سال‌هاي‌ آخر عمر شريف‌ حضرت‌ علي‌عليه‌السلام‌  كوفه‌ در بر دارنده‌ گرايشات‌ وگروه‌هاي‌ مختلفي‌ بود، در اين‌ شهر كساني‌ بودند كه‌ چون‌ سگان‌ تشنه‌ به‌ دنبال‌قدرت‌ و حاكميت‌ بوده‌، توقع‌ پست‌ و مقام‌ از خليفه‌ جديد داشتند، تازه‌مسلماناني‌ هم‌ بودند كه‌ با آرزوهاي‌ دور و درازي‌ كه‌ در سر داشتند شهر و ديارخويش‌ را ترك‌ نموده‌ و به‌ مركز كشور اسلام‌ روي‌ آورده‌ بودند، گروهي‌ نيز ازبردگان‌ فرصت‌ طلب‌ بودند كه‌ چون‌ عرب‌ نبودند و نمي‌توانستند بدون‌پوششي‌ عربي‌ قد علم‌ كنند با قبايل‌ مختلف‌ هم‌ پيمان‌ شده‌ بودند.
در آن‌ روزگار جامعه‌ كوفه‌ از چنين‌ گروه‌هايي‌ تشكيل‌ گرديده‌ بود كه‌ تمام‌نيروي‌ خود را در جهت‌ اشكال‌ تراشي‌ و سنگ‌ اندازي‌ در برابر حكومت‌ امام‌مجتبي‌عليه‌السلام‌ به‌ كار گرفته‌ بود، جايي‌ كه‌ سعد بن‌ عباده‌ در هنگام‌ بيعت‌ با آن‌ حضرت‌شرط‌ مي‌كند كه‌ در صورت‌ نبرد با شاميان‌ با تو بيعت‌ مي‌كنم‌، ولي‌ پس‌ از اينكه‌بر امام‌عليه‌السلام‌ روشن‌ گرديد كه‌ بيشتر سپاهيانش‌ اهداف‌ توطئه‌گرانه‌اي‌ رابر ضد آن‌حضرت‌ و ياران‌ مخلص‌ وي‌ دنبال‌ مي‌كنند، گروهي‌ تحت‌ لواي‌ معاويه‌ در آمده‌و گروهي‌ به‌ شايعه‌ پراكني‌ هايي‌ مشغولند كه‌ موجب‌ از بين‌ رفتن‌ روحيه‌ سپاه‌مي‌گردد و برخي‌ از آنان‌ حتي‌ در نامه‌اي‌ به‌ معاويه‌ نوشته‌اند كه‌ حاضر به‌ تسليم‌امام‌ و رهبر خود به‌ او هستند مجبور به‌ صلح‌ (ترك‌ مخاصمه‌) با معاويه‌ گرديد.
خصيصة‌ اين‌ دوران‌ (بين‌ سال‌ هاي‌ 41 تا60 هجري‌ ) تشديد فشار وسركوب‌ پيروان‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ در عراق‌ بود، ميزان‌ غضب‌ و ناراحتي‌ معاويه‌ نسبت‌به‌ عراقيان‌ را ميتوان‌ از برخوردهايش‌ با رؤساي‌ قبايل‌ عراق‌ كه‌ گاه‌ گاه‌ با اوملاقات‌ مي‌كردند دريافت‌.
سياستمداران‌ عراق‌ كه‌ در جنگ‌ صفين‌ فريب‌ خدعه‌ عمرو عاص‌ راخورده‌ و آنان‌ را بر سرنوشت‌ خود حاكم‌ كرده‌ بودند در طول‌ حكومت‌ معاويه‌به‌ خانه‌هاي‌ خود خزيده‌ اما منتظر فرصت‌ جديدي‌ بودند تا حركت‌ جديدي‌ راآغاز كنند.
از ديگر سوي‌ رنجي‌ كه‌ مسلمانان‌ مخلص‌ - كه‌ با تربيت‌ خالص‌ اسلامي‌پرورش‌ يافته‌ و ديد آنان‌ از ديدگاه‌هاي‌ قومي‌ و قبيله‌اي‌ فراتر رفته‌ و يا اين‌ديدگاه‌ را به‌ گونه‌اي‌ با نگرش‌هاي‌ ديني‌ تطبيق‌ كرده‌ بودند -  مي‌كشيدند بسياربيشتر از گروه‌ اول‌ بود زيرا آنان‌ در دوران‌ بيست‌ سالة‌ حكومت‌ معاويه‌ محو ونابودي‌ سنت‌ پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ را به‌ وضوح‌ مشاهده‌ مي‌كردند.
آنان‌ مي‌ديدند كه‌ بدعت‌ها آشكار گشته‌، نظام‌ پادشاهي‌ جايگزين‌ خلافت‌اسلامي‌ شده‌ و زمام‌ امور مسلمانان‌ به‌ دست‌ خانداني‌ افتاده‌ است‌ كه‌ همه‌ توان‌خويش‌ را در راستاي‌ نابودي‌ اسلام‌ و مسلمين‌ و در مسير مخالفت‌ با احكام‌ وموازين‌ آن‌ به‌ كار بسته‌ است‌، تا آن‌جا كه‌ يك‌ فرزند نامشروع‌ خاندان‌ ثقيف‌ باشهادت‌ يك‌ شراب‌ فروش‌ برادر معاويه‌ مي‌شود.
معاويه‌ بر خلاف‌ نص‌ صريح‌ قرآن‌ در ميان‌ مردم‌ جاسوساني‌ قرار داده‌ بودتا حتي‌ تعداد نفس‌هاي‌ آنان‌ را شماره‌ كنند، او رسم‌ وفاي‌ به‌ عهد و پيمان‌ راناديده‌ انگاشت‌ و پس‌ از همه‌ ضمانت‌ها و اماني‌ كه‌ به‌ حجر بن‌ عدي‌ داده‌ بود،او را به‌ قتل‌ رسانيد و عليرغم‌ پيمان‌ صلحي‌ كه‌ با امام‌ حسن‌ مجتبي‌عليه‌السلام‌ بسته‌ بودطي‌ توطئه‌اي‌ جعده‌ دختر اشعث‌ بن‌ قيس‌، همسر آن‌ حضرت‌ را واداشت‌ تافرزند زاده‌ پيامبر خداصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ را مسموم‌ نمايد.
به‌ اضافة‌ ده‌ها عمل‌ خلاف‌ ديگر كه‌ همگي‌ مخالف‌ صريح‌ قرآن‌ و سنت‌پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ بوده‌ و داغ‌ ننگي‌ بر پيشاني‌ اين‌ دوره‌ از تاريخ‌ است‌.
درنتيجة‌ اين‌ اقدامات‌ هيچ‌ نشانه‌اي‌ از يك‌ حكومت‌ اسلامي‌ در شام‌ وعراق‌ كه‌ مهم‌ترين‌ مراكز حكومت‌ اسلام‌ در آن‌ زمان‌ بودند باقي‌ نماند چنانكه‌در دايره‌ علم‌ نيز فقه‌ اسلام‌ در نماز و روزه‌ و حج‌ و زكات‌ و آنچه‌ آن‌ را جهادمي‌ناميدند منحصر گرديد در حالي‌ كه‌ دينداران‌ با اخلاص‌، به‌ شدت‌ ازگسترش‌ بدعت‌ رنج‌ مي‌بردند و در انتظار فرصتي‌ بودند تا در آن‌ فرصت‌ بتوانندبدعت‌ هايي‌ را كه‌ در زمان‌ معاويه‌ به‌ نام‌ اسلام‌ ايجاد شده‌ بود محو و نابودنمايند.
دلايل‌ صريح‌ بر امامت‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام

پيامبر اكرم‌ بر امامت‌ دوازده‌ تن‌ از اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ پاك‌ خود تصريح‌ كرده‌ و حتي‌نام‌ و مشخصات‌ آنان‌ را ذكر فرموده‌اند، كه‌ در حديث‌ صحابي‌ پيامبر جابر بن‌عبدالله‌ انصاري‌ و ديگر كسان‌ از شيعه‌ و سني‌ بسيار مشهور است‌.
چنان‌ كه‌ هر امامي‌ هم‌ قبل‌ از شهادت‌ خود و متناسب‌ با شرايط‌ در بسياري‌از موارد بر امام‌ پس‌ از خود تصريح‌ مي‌كرده‌ است‌، اين‌ تصريح‌ مكتوب‌ شده‌ ونزد فرد اميني‌ به‌ وديعه‌ نهاده‌ مي‌شده‌ و خواستن‌ آن‌ نوشته‌ از شخص‌ مورد نظردليل‌ بر امامت‌ طلب‌ كننده‌ بود و اين‌ ويژگي‌ را چند مرتبه‌ در زندگي‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ نسبت‌ به‌ امامت‌ زين‌العابدين‌عليه‌السلام‌ مشاهده‌ مي‌كنيم‌ گاه‌ در مدينه‌ و گاه‌ دركربلا كمي‌ قبل‌ از شهادت‌.
ازجمله‌ رواياتي‌ كه‌ از امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ بر امامت‌ فرزندش‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ دلالت‌دارد روايتي‌ است‌ كه‌ شيخ‌ طوسي‌ از امام‌ ابوجعفر باقرعليه‌السلام‌ نقل‌ كرده‌ است‌: امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ هنگام‌ خروج‌ از مدينه‌ به‌ سوي‌ عراق‌ وصيت‌ نامه‌ خود، نامه‌ها و سايرچيزهاي‌ مربوط‌ به‌ امامت‌ را نزد همسر پيامبر ام‌سلمه‌ به‌ امانت‌ نهاد و فرمود:«هرگاه‌ پسر بزرگ‌ من‌ نزد تو آمد اين‌ چيزها را به‌ او واگذار كن‌». پس‌ چون‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ به‌شهادت‌ رسيد علي‌ بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ به‌ نزد ام‌ سلمه‌ رفت‌ و او نيز آنچه‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ بدو سپرده‌ بود به‌ وي‌ داد.
و در حديث‌ ديگري‌ آمده‌ است‌ كه‌ امام‌ حسين‌ درخواست‌ آن‌ چيزها ازام‌سلمه‌ را نشانه‌ امامت‌ درخواست‌ كننده‌ قرار داده‌ بود و زين‌العابدين‌عليه‌السلام‌ ا´ن‌ را ازاو خواست‌.
كليني‌ از ابي‌الجارود از امام‌ باقرعليه‌السلام‌ نقل‌ مي‌كند كه‌: چون‌ آخر عمر امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ فرارسيد دختر خود فاطمه‌ كبري‌ را طلب‌ كرد و وصيت‌ نامه‌ سرگشاده‌ ونامه‌اي‌ بسته‌ شده‌ را به‌ او داد در آن‌ هنگام‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ مريض‌ بود و آنان‌ اميدي‌به‌ زنده‌ ماندن‌ او نداشتند، ولي‌ چون‌ به‌ مدينه‌ بازگشتند فاطمه‌ آن‌ نامه‌ را به‌ علي‌بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ داد.
به‌ زودي‌ خواهيم‌ ديد كه‌ امام‌ سجاد در مقام‌ احتجاج‌ با عموي‌ خود محمدبن‌ حنفيه‌ ابراز داشته‌اند: «پدرم‌ (كه‌ صلوات‌ خداوند بر اوباد) قبل‌ از رفتن‌ به‌ سمت‌ عراق‌به‌ من‌ وصيت‌ كرد و ساعتي‌ قبل‌ از شهادت‌ خود نيز با من‌ عهد امامت‌ بست‌».
امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ در روز عاشورا

مسئله‌اي‌ كه‌ بيشتر از ديگر مسائل‌ قلوب‌ محبان‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ را جريحه‌داركرده‌ است‌ روايت‌ حميد بن‌ مسلم‌ است‌ كه‌ خود بعد از ظهر عاشورا اندكي‌ پس‌از شهادت‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ شاهد عيني‌ آن‌ بوده‌ و چنين‌ نقل‌ مي‌كند: ديدم‌ كه‌ لباس‌زنان‌ حرم‌ و دختران‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ را از پشت‌ مي‌كشيدند به‌ نحوي‌ كه‌ آن‌ زنان‌قادر به‌ حفظ‌ آن‌ لباس‌ها نبوده‌ و آنان‌ لباس‌ تن‌ ايشان‌ را به‌ غارت‌ مي‌بردند.
سپس‌ به‌ علي‌ بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ رسيديم‌ كه‌ در حال‌ شدت‌ مرض‌ در بستربيماري‌ افتاده‌ بود، عده‌اي‌ از پياده‌ نظام‌ كه‌ همراه‌ شمر بودند به‌ او گفتند: آيا اين‌بيمار را نمي‌كشي‌؟ من‌ گفتم‌: سبحان‌ الله‌ آيا كودكان‌ را مي‌كشند؟! همانا كه‌ اين‌كودك‌ بيماري‌ بيش‌ نيست‌ كه‌ بيماري‌، او زنده‌ نخواهدش‌ گذاشت‌ و آنقدر ازاين‌ كلمات‌ گفتم‌ تا آنان‌ را از قتل‌ او منصرف‌ كردم‌.
در اين‌ هنگام‌ عمر بن‌ سعد پيش‌ آمد زنان‌ شيون‌ كرده‌ و گريه‌ سردادندعمر سعد خطاب‌ به‌ سپاهيان‌ گفت‌: كسي‌ از شما به‌ خيمه‌ اين‌ زنان‌ داخل‌ نشودو متعرض‌ اين‌ جوان‌ مريض‌ نشويد... هر كه‌ از آنان‌ متاعي‌ برده‌ است‌ به‌ آنان‌بازگرداند، ولي‌ به‌ خدا قسم‌ كسي‌ چيزي‌ بازنگرداند.
بدين‌ سان‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ با پدرش‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ در جهاد با طاغوت‌ مشاركت‌داشت‌ و لي‌ خداوند شهادت‌ به‌ همراه‌ پدر، برادران‌،
اهلبيت‌ و اصحاب‌ پاك‌ او را روزي‌ وي‌ نساخت‌ و خداوند متعال‌ او را
براي‌ عهده‌داري‌ رهبري‌ امت‌ بعد از پدر حفظ‌ كرد تا به‌ وظيفه‌ خطير حراست‌از سنت‌ جدش‌ از دست‌ گستاخان‌ شرور و غصب‌ گمراهان‌ ياوه‌ سرا وجرياناتي‌ كه‌ بر تمدن‌ اسلام‌ داخل‌ شده‌ و در حال‌ گسترش‌ و انتشار سريع‌بودند بپردازد.
حضرت‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ از كربلا تا مدينه
امام‌ زين‌ العابدين‌ بعد از واقعة‌ عاشورا

تاريخ‌ نويسان‌ از يك‌ شاهد عيني‌ نقل‌ مي‌كنند كه‌ گفت‌: در ماه‌ محرم‌ سال‌شصت‌ و يك‌ هجري‌ به‌ كوفه‌ آمدم‌ همان‌ وقت‌ بود كه‌ علي‌ بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ و زنان‌اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ را در محاصرة‌ سپاهيان‌ از كربلا به‌ كوفه‌ آورده‌ بودند، مردم‌ براي‌تماشاي‌ ا´ن‌ از خانه‌ها خارج‌ شده‌ بودند و چون‌ زنان‌ كوفي‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ را سوار برشتران‌ بي‌ جهاز ديدند گريسته‌ و بر سرو سينه‌ زدند. راوي‌ گويد: شنيدم‌ كه‌ علي‌بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ باصداي‌ لرزان‌ و ضعيف‌ در حالي‌كه‌ بيماري‌ توان‌ از وي‌ ربوده‌ بود،گردن‌ او در جامعه‌ و دستانش‌ با غل‌ و زنجير بسته‌ بود مي‌فرمود: اين‌ زن‌ها كه‌مي‌گريند؛ پس‌ چه‌ كسي‌ ما را به‌ قتل‌ رسانيد.
و هنگامي‌ كه‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ را بر ابن‌ زياد وارد كردند از او پرسيد: كيستي‌؟جواب‌ داد: «من‌ علي‌ بن‌ الحسين‌ هستم‌» ابن‌ زياد گفت‌: آيا خدا علي‌ بن‌ الحسين‌رانكشت‌؟ امام‌عليه‌السلام‌ فرمود: «من‌ برادري‌ به‌ نام‌ علي‌ بن‌ الحسين‌ داشتم‌ كه‌ مردم‌ او را كشتند» ابن‌زياد گفت‌: خير خدا او را كشت‌. امام‌عليه‌السلام‌ در جواب‌ او اين‌ آيه‌ قرآن‌ را خواند: (الل'ّه‌ُيَتَوَفَّي‌ اْلاَنْفُس‌َ حين‌َ مَوْتِه'ا)؛ خدا روح‌ مردم‌ را هنگام‌ مرگشان‌ به‌ تمامي‌ باز مي‌ستاند.
ابن‌ زياد گفت‌: آيا تو هنوز اين‌ مقدار جرأت‌ و توان‌ داري‌ كه‌ جواب‌ مرابدهي‌ و حرف‌ مرا رد كني‌؟! او را ببريد و گردنش‌ را بزنيد.
در اين‌ وقت‌ عمه‌اش‌ زينب‌ در دامن‌ برادر زاده‌ درآويخت‌ و گفت‌: اي‌ پسرزياد خون‌هايي‌ كه‌ از ما ريختي‌ تو را بس‌ است‌ سپس‌ دست‌ در گردن‌ امام‌سجادعليه‌السلام‌ افكند و گفت‌ به‌ خدا قسم‌ از او جدا نمي‌شوم‌ اگر مي‌خواهي‌ او را بكشي‌بايد مرا هم‌ با او بكشي‌. آن‌گاه‌ علي‌ بن‌ الحسين‌ فرمود: «اي‌ عمه‌ آرام‌ گيرتا من‌ با اوسخني‌ بگويم‌» سپس‌ رو به‌ ابن‌ زياد نموده‌ و فرمود: اي‌ پسر زياد آيا مرا از مرگ‌مي‌ترساني‌؟ آيا ندانسته‌اي‌ كه‌ مرگ‌ در راه‌ خدا عادت‌ ما و شهادت‌ در راه‌ او كرامت‌ ماخاندان‌است‌؟». سپس‌ ابن‌ زياد دستور داد تا اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ را به‌ خانه‌اي‌ در كنار مسجدجامع‌ كوفه‌ ببرند، فرداي‌ آن‌ روز نيز دستور داد تا سر مقدس‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌را دركوچه‌ و محله‌هاو قبيله‌هاي‌ شهر كوفه‌ بگردانند و بعد از آن‌ سر را به‌ درب‌ دارالاماره‌ بازگردانند.
سپس‌ ابن‌ زياد دستور داد تا تمام‌ سرها را بر روي‌ تيرهاي‌ چوبي‌ نصب‌كنند كما اينكه‌ خود قبلا نيز با سر مسلم‌ بن‌ عقيل‌ هم‌ چنين‌ عملي‌ را انجام‌داده‌بود.
ابن‌ زياد خبر قتل‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ و اسارت‌ خانواده‌اش‌ را توسط‌ نامه‌اي‌ به‌اطلاع‌ يزيد رساند.
او همين‌ خبر را با نامه‌ ديگري‌ به‌ عمرو بن‌ سعيد بن‌ عاص‌ والي‌ مدينه‌ كه‌او هم‌ از بني‌اميّه‌ بود نيز فرستاد.
چون‌ نامه‌ ابن‌ زياد در شام‌ به‌ يزيد رسيد، دستور داد تا سر بريده‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ و ساير كشته‌ شدگان‌ را به‌ نزد او بفرستند. او همچنين‌ دستور داد تا زنان‌و كودكان‌ اسير را مهياي‌ اين‌ سفر كرده‌ و علي‌ بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ را نيز تاگردن‌ با غل‌ببندند، آنان‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ را به‌ دنبال‌ قافلة‌ سرهاي‌ بريده‌ همچون‌ اسيران‌ كفار بدون‌عماري‌ و محمل‌ بر جهاز شتران‌ سوار نموده‌ و به‌ همراه‌ مجفر بن‌ ثعلبه‌ عائذي‌و شمر بن‌ ذي‌ الجوشن‌ به‌ سوي‌ شام‌ روانه‌ كردند و پس‌ از چندي‌ قافله‌ اسيران‌به‌ سرها رسيدند و در طول‌ اين‌ سفر تا رسيدن‌ به‌ شام‌ علي‌ بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ با هيچ‌كدام‌ از آن‌ مأموران‌ سخن‌ نگفت‌.
قيام‌ مدينه
تنها دليل‌ آگاهي‌ مردم‌ مدينه‌ از انحراف‌ يزيد، دوري‌ او از اسلام‌، ستم‌ وسركشي‌ او انتقاد هيأت‌ اعزامي‌ از مدينه‌ نبود آنان‌ ستم‌ يزيد و عمالش‌ برمملكت‌ اسلام‌، سختگيري‌ شديد ايشان‌ و زير پا گذاشتن‌ غير قابل‌ توجيه‌محرمات‌ الهي‌ توسط‌ آنان‌ را لمس‌ كرده‌ بودند، چگونه‌ كسي‌ مي‌توانست‌ قتل‌وحشتناك‌ حسين‌ بن‌ علي‌عليه‌السلام‌ ريحانه‌ پيامبر، و سرور جوانان‌ بهشت‌، همچنين‌اسارت‌ زن‌ و فرزندان‌ او را توجيه‌ كند؟ يا شراب‌ خواري‌ علني‌ يزيد با توجه‌ به‌نص‌ صريح‌ خدا در قرآن‌ بر حرمت‌ آن‌ چگونه‌ قابل‌ توجيه‌ بود؟!
علاوه‌ اينكه‌ بني‌اميّه‌ كينه‌ شديدي‌ نسبت‌ به‌ انصار داشتند و در آشكارنمودن‌ آن‌ نيز هيچگاه‌ ترديدي‌ به‌ خود راه‌ نمي‌دادند از اين‌ رو اهل‌ مدينه‌ هم‌در اخراج‌ حاكم‌ منصوب‌ از جانب‌ يزيد ترديدي‌ به‌ خود راه‌ نداده‌ و بني‌اميّه‌ رابه‌ محاصره‌ در آوردند، مروان‌ بن‌ حكم‌ دشمن‌ خوني‌ آل‌ پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ چون‌ عرصه‌ راتنگ‌ ديد به‌ امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ پناهنده‌ شد و از ايشان‌ امان‌ خواست‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌نيز با چشم‌ پوشي‌ از همه‌ دشمني‌هايي‌ كه‌ او در مواقع‌ مختلف‌ مانند قضيه‌ دفن‌امام‌ حسن‌ مجتبي‌عليه‌السلام‌ يا در تنگنا قرار دادن‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ براي‌ بيعت‌ با يزيد مرتكب‌شده‌ بود درخواست‌ مروان‌ را اجابت‌ فرموده‌ و به‌ او امان‌ دادند.
چون‌ خبر قيام‌ مدينه‌ به‌ گوش‌ يزيد رسيد مسلم‌ بن‌ عقبه‌ را به‌ مدينه‌ فرستادتا قيام‌ مردم‌ اين‌ شهر را سركوب‌ كند شهري‌ كه‌ شهر پيامبر خدا و محل‌ نزول‌وحي‌ الهي‌ بود، او به‌ مسلم‌ بن‌ عقبه‌ در اين‌ مأموريت‌ دستورات‌ خاصي‌ داد:
ـ سه‌ نوبت‌ آنان‌ را به‌ تسليم‌ فراخوان‌ و اگر اجابت‌ نكردند با آنان‌ به‌ جنگ‌بپرداز و در اين‌ صورت‌ تا سه‌ روز اين‌ شهر را بر سپاه‌ خود مباح‌ اعلام‌ كن‌، دراين‌ سه‌ روز هرچه‌ در اين‌ شهر از مال‌، حيوان‌، سلاح‌ و غذا يافت‌ شود از آن‌سپاهيان‌ است‌.
او به‌ مسلم‌ دستور داد تا مجروحان‌ و فراريان‌ از اهل‌ مدينه‌ را نيز به‌ قتل‌برسانند.
سپاه‌ يزيد به‌ مدينه‌ رسيد، جنگ‌ سختي‌ درگرفت‌، اهل‌ مدينه‌ در جنگ‌ دل‌به‌ مرگ‌ داده‌ و تا پاي‌ جان‌ جنگيده‌ و اكثر آنان‌ به‌ شهادت‌ رسيدند كه‌ در ميان‌آنان‌ عبدالله‌ بن‌ حنظلة‌ و جمعي‌ از اصحاب‌ پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ نيز بودند، فرمانده‌ سپاه‌دستور مولايش‌ يزيد را انجام‌ داد و شهر را بر سپاه‌ خود مباح‌ كرد، سپاهيان‌ به‌خانه‌ها هجوم‌ آورده‌ كودكان‌، زنان‌ و پيران‌ را يا از دم‌ تيغ‌ گذرانده‌ و يا به‌اسارت‌ در آوردند.
تاريخ‌ نويس‌ برجسته‌ ابن‌ كثير مي‌نويسد: مسلم‌ بن‌ عقبه‌ (كه‌ مورخان‌ پيش‌كسوت‌ او را مسرف‌ بن‌ عقبه‌ ناميده‌اند، پير زشتكار جاهلي‌ كه‌ خداوندرويش‌را زشت‌ گرداند) سه‌ روز شهر مدينه‌ را به‌ دستور يزيد (كه‌ خدايش‌جزاي‌ خير ندهد) بر سپاه‌ خود مباح‌ كرد، آنان‌ بسياري‌ از اشراف‌ و قرّاء مدينه‌را كشته‌ و اموال‌ بسياري‌ از آن‌ شهر غارت‌ كردند... زني‌ از اهل‌ مدينه‌ نزد ابن‌عقبه‌ آمد و گفت‌: من‌ كنيز تو ام‌ و پسرم‌ در ميان‌ اسيران‌ است‌ ]او را آزاد كن‌[
مسلم‌ گفت‌: پسر اين‌ زن‌ را زود حاضر كنيد، آنگاه‌ او را گردن‌ زد و گفت‌:سرش‌ را به‌ مادرش‌ بدهيد، در جريان‌ اين‌ اباحه‌ سه‌ روزه‌ سپاهيان‌ به‌ زنان‌بسياري‌ نيز تجاوز نمودند تا جايي‌ كه‌ گفته‌ شده‌ در آن‌ روزها هزار زن‌ بدون‌شوهر حامله‌ شد.
مدايني‌ از هشام‌ بن‌ حسان‌ نقل‌ مي‌كند:
بعد از واقعه‌ حره‌ هزار زن‌ بي‌ شوهر از اهل‌ مدينه‌ وضع‌ حمل‌ كردند.
از زهري‌ روايت‌ شده‌: تعداد كشته‌ شدگان‌ روز حره‌ از مردم‌ سرشناس‌ ازمهاجران‌ و انصار هفتصد نفر و از موالي‌ كه‌ من‌ ا´ن‌ را نمي‌شناختم‌ از بنده‌ و آزادو ديگران‌ ده‌ هزار نفر بود.
و روايت‌ شده‌ كه‌ سپاه‌ شام‌ وارد خانه‌اي‌ در مدينه‌ شدند كه‌ در آن‌ جز زني‌با طفلي‌ خردسال‌ نبود آنان‌ از زن‌ خواستند تا هرچه‌ در خانه‌ است‌ براي‌ غارت‌به‌ ا´ن‌ نشان‌ بدهد، زن‌ گفت‌ كه‌ مالي‌ ندارد ا´ن‌ كودك‌ را از دست‌ او گرفتند وآنچنان‌ سرش‌ را به‌ ديوار كوفتند كه‌ مغزش‌ بر ديوار پخش‌ شد.
پس‌ از تصرف‌ شهر براي‌ مسلم‌ بن‌ عقبه‌ تختي‌ گذاشتند و اسيران‌ اهل‌مدينه‌ را به‌ نزد وي‌ آوردند، او از هر كدام‌ از ا´ن‌ اينگونه‌ طلب‌ بيعت‌ مي‌نمود:
من‌ بنده‌ مملوك‌ يزيد بن‌ معاويه‌ هستم‌ كه‌ او در باره‌ من‌ و خون‌ و مال‌ وخانواده‌ من‌ هر چه‌ بخواهد مي‌كند.
هر كس‌ كه‌ از اين‌ نوع‌ بيعت‌ امتناع‌ مي‌كرد و حاضر به‌ عبوديت‌ يزيد نشده‌خود را بنده‌ خداي‌ سبحان‌ مي‌دانست‌ سرنوشتي‌ جز مرگ‌ نداشت‌.
يزيد بن‌ عبدالله (نوة‌ ام‌ سلمه‌ همسر گرامي‌ پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌) و محمد بن‌ حذيفه‌عدوي‌ را به‌ نزد او آوردند، او از آنان‌ طلب‌ بيعت‌ كرد، آنان‌ گفتند: ما طبق‌ كتاب‌خدا و سنت‌ پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ با يزيد بيعت‌ مي‌كنيم‌، مسلم‌ گفت‌: به‌ خدا سوگند كه‌ هرگزچنين‌ بيعتي‌ جان‌ شما را نجات‌ نخواهد داد و دستور داد تا گردن‌ آن‌ دوران زدند.
مروان‌ بن‌ حكم‌ در آنجا حاضر بود، به‌ مسلم‌ گفت‌: سبحان‌ الله‌! دو مرد ازقريش‌ آمده‌اند تا ايمان‌ آورند و تو گردن‌ ا´ن‌ را مي‌زني‌؟! مسلم‌ با چوب‌ دستي‌كه‌ به‌ دست‌ داشت‌ بر پشت‌ مروان‌ زد و گفت‌: به‌ خدا قسم‌ كه‌ تو هم‌ اگر كلامي‌مانند آنان‌ به‌ زبان‌ آوري‌ ديگر جز لحظه‌اي‌ آسمان‌ را نخواهي‌ ديد (يعني‌ كشته‌خواهي‌ شد).
شخص‌ ديگري‌ را به‌ نزد او آوردند گفت‌: من‌ طبق‌ سنت‌ عمر بيعت‌مي‌كنم‌، گفت‌: او را بكشيد و او را كشتند.
امام‌ زين‌ العابدين‌ را نيز به‌ نزد مسلم‌ بن‌ عقبه‌ آوردند او نيز در حال‌ غضب‌بود و از آن‌ حضرت‌ و پدرانش‌ بيزاري‌ مي‌جست‌ و دشنام‌ مي‌داد، اما ناگهان‌چون‌ ديد كه‌ امام‌عليه‌السلام‌ به‌ سمت‌ او مي‌آيد اندامش‌ به‌ لرزه‌ افتاد و براي‌ امام‌ از جابرخاست‌ و او را در كنار خود نشانيد و گفت‌: خواسته‌ هايت‌ را از من‌ بخواه‌،امام‌ سجادعليه‌السلام‌ به‌ شفاعت‌ در باره‌ كساني‌ كه‌ براي‌ اعدام‌ مي‌آوردند پرداخت‌ و كسي‌را شفاعت‌ نكرد مگر اينكه‌ شفاعتش‌ در باره‌ او پذيرفته‌ شد، و پس‌ از مدتي‌ امام‌از نزد وي‌ بازگشتند.
بعداً به‌ امام‌عليه‌السلام‌ عرض‌ شد در آن‌ زمان‌ كه‌ نزد مسلم‌ بوديد لب‌هايتان‌ حركت‌مي‌كرد زير لب‌ چه‌ مي‌گفتيد؟ فرمود:
اين‌ دعا را مي‌خواندم‌: «اَللّ'هُم‌َّ رَب‌َّ السَّماوات‌ِ السَّبْع‌ِ وَما اَظْلَلْن‌َ ، وَالاَْرَضين‌َالسَّبْع‌ِ وَما اَقْلَلْن‌َ، رَب‌َّ الْعَرْش‌ِ الْعَظيم‌ِ، رَب‌َّ مُحَمَّدٍ وَآلِه‌ِ الطّاهِرين‌َ، اعُوذُ بِك‌َ مِن‌ْشَرِّه‌ِ، وَاَدْرَاُ بِك‌َ في‌ نَحْرِه‌ِ، اَسْاَلُك‌َ اَن‌ْ تُؤْتِيَني‌ خَيْرَه‌ُ وَتَكْفِيَني‌ شَرَّه‌ُ»؛
خداوندا اي‌ پروردگار آسمان‌هاي‌ هفتگانه‌ و آنچه‌ كه‌ بر آن‌ سايه‌ انداخته‌اند، اي‌پروردگار زمين‌هاي‌ هفتگانه‌ و آنچه‌ كه‌ بر خود حمل‌ مي‌كنند، اي‌ خداي‌ محمدصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ وخاندان‌ پاكش‌، من‌ از شر او به‌ تو پناه‌ مي‌برم‌، و با قدرتت‌ شرش‌ را در حلقومش‌ برمي‌گردانم‌، از تو مي‌خواهم‌ كه‌ اگر خيري‌ در او است‌ به‌ من‌ بدهي‌ و شرش‌ را از من‌باز گرداني‌.
به‌ مسلم‌ نيز گفته‌ شد: ديديم‌ كه‌ تو اين‌ جوان‌ و پدرانش‌ را دشنام‌ مي‌دادي‌ولي‌ چون‌ او را به‌ نزد تو آوردند بزرگش‌ داشتي‌؟ گفت‌: اين‌ كار را از روي‌اعتقاد قلبي‌ نكردم‌ بلكه‌ چون‌ او را ديدم‌ دلم‌ از ديدنش‌ پر از ترس‌ شد، بدين‌ترتيب‌ امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ با يزيد بيعت‌ نكرد، علي‌ بن‌ عبد الله‌ بن‌ عباس‌ نيز به‌همين‌ بهانه‌ با يزيد بيعت‌ نكرد، او به‌ دايي‌هاي‌ خود از قبيله‌ كنده‌ پناهنده‌ شد وآنان‌ به‌ حصين‌ بن‌ نمير نماينده‌ مسلم‌ بن‌ عقبه‌ گفتند: خواهر زادة‌ ما جز به‌ مانندعلي‌ بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ با يزيد بيعت‌ نخواهد كرد.
مورخان‌ آورده‌اند كه‌ امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ بعد از واقعه‌ حرة‌ سرپرستي‌چهارصد زن‌ از خاندان‌ عبد مناف‌ را بر عهده‌ گرفت‌ و تا خروج‌ سپاه‌ مسلم‌ بن‌عقبه‌ مخارج‌ آنان‌ را تأمين‌ مي‌نمود.
و به‌ طرق‌ مختلف‌ آمده‌: هنگامي‌ كه‌ مسرف‌ بن‌ عقبه‌ به‌ مدينه‌ رسيد به‌دنبال‌ امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ فرستاد و چون‌ امام‌عليه‌السلام‌ به‌ نزد او آمد او را بزرگ‌ داشت‌ و به‌خود نزديك‌ كرد و گفت‌: امير امؤمنين‌ يزيد مرا به‌ نيكويي‌ در باره‌ تو سفارش‌كرده‌ و گفته‌ كه‌ حساب‌ تو را از ديگران‌ جدا كنم‌....
پر واضح‌ است‌ كه‌ اگر بيعت‌ با يزيد با شرط‌ قبول‌ بردگي‌ و عبوديت‌ بر امام‌سجادعليه‌السلام‌ عرضه‌ مي‌شد آن‌ حضرت‌ حتماً آن‌ را رد مي‌كردند و اين‌ به‌ معني‌ درغلطيدن‌ آن‌ حضرت‌ در خون‌ پاكش‌ و اين‌ امر نيز به‌ معني‌ دخول‌ در مرحله‌جديدي‌ از مبارزات‌ شديد در برابر اعمال‌ سركوبگرانه‌ بني‌اميّه‌ بود كه‌ رفته‌ رفته‌پايه‌هاي‌ دستگاه‌ حاكم‌ را متزلزل‌ مي‌نمود.
پس‌ از پايان‌ يافتن‌ روزهاي‌ خونين‌ مدينة‌ پيامبر اكرم‌صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ مسلم‌ بن‌ عقبه‌ چنين‌گفت‌: خداوندا من‌ پس‌ از شهادت‌ لا اله‌ الا الله‌ و شهادت‌ به‌ اينكه‌ محمد بنده‌ وفرستاده‌ او است‌ جز قتل‌ عام‌ مدينه‌ عمل‌ ديگري‌ انجام‌ نداده‌ام‌ كه‌ آن‌ را دوست‌داشته‌ و در آخرت‌ به‌ آن‌ اميدوار باشم‌.
مسلم‌ بن‌ عقبه‌ در آن‌ روزگار بيش‌ از نود سال‌ داشته‌ و با مرگ‌ فاصله‌چنداني‌ نداشت‌ كما اينكه‌ اندكي‌ پس‌ از جريان‌ حَرّه‌ و قبل‌ از رسيدن‌ به‌ مكه‌ ازدنيا رفت‌، او از كساني‌ بود كه‌ از اسلام‌ جز پوسته‌ ظاهري‌ آن‌ را درك‌ نكرده‌ و ازظواهر قرآن‌ و احاديث‌ براي‌ توجيه‌ زشتكاري‌هاي‌ خود استفاده‌ ابزاري‌مي‌نمايند، او از دوستان‌ مخلص‌ معاوية‌ بن‌ ابي‌ سفيان‌ بوده‌ و در جنگ‌ صفين‌قسمتي‌ از سپاه‌ معاويه‌ را در جنگ‌ با خليفه‌ شرعي‌ مسلمانان‌ كه‌ امام‌اميرالمؤمنين‌ علي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌عليه‌السلام‌ بود فرماندهي‌ مي‌كرد.
گويا او اين‌ حديث‌ شريف‌ پيامبر اكرم‌صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ را نشنيده‌ بود كه‌: هركس‌ اهل‌ مدينه‌ رابترساند خدا او را بترساند و لعنت‌ خدا و ملائكه‌ و همه‌ مردم‌ بر او باد.
شايد هم‌ اين‌ حديث‌ را شنيده‌ بود اما چون‌ مي‌ديد كسي‌ كه‌ خود را خليفه‌پيامبر مي‌داند به‌ خود جرأت‌ داده‌ كه‌ نوه‌ پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ را به‌ قتل‌ رسانده‌ و دختران‌پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ را به‌ حال‌ اسارت‌ از شهري‌ به‌ شهر ديگر ببرد و كسي‌ هم‌ در برابرش‌زبان‌ به‌ اعتراض‌ نگشاده‌ ديگر مسلم‌ بن‌ عقبه‌ براي‌ تجاوز به‌ شهر پيامبر از چه‌چيز بايد مي‌هراسيد؟!
بعد از قتل‌ عام‌ مدينه‌ و سركوبي‌ كامل‌ نهضت‌، مسلم‌ بن‌ عقبه‌ راهي‌ مكه‌شد كه‌ در آن‌ عبدالله‌ بن‌ زبير قيام‌ خود را عليه‌ دستگاه‌ اموي‌ در آن‌ شهرآشكاركرده‌ بود، ولي‌ اجل‌ به‌ مسلم‌ بن‌ عقبه‌ امان‌ رسيدن‌ به‌ مكه‌ را نداد و درميان‌ راه‌ مرد. پس‌ از او بنا به‌ دستور يزيد حصين‌ بن‌ نمير فرماندهي‌ سپاه‌ اموي‌را بر عهده‌ گرفت‌ و چون‌ به‌ مكه‌ رسيد آن‌ شهر را به‌ محاصره‌ در آورد و بامنجنيق‌ آتش‌ به‌ داخل‌ شهر پرتاب‌ كرد جوري‌ كه‌ خانه‌ كعبه‌ به‌ آتش‌كشيده‌شد.
در همين‌ زمان‌ كه‌ مكه‌ در محاصره‌ سپاه‌ اموي‌ بود يزيد به‌ درك‌ واصل‌ شدو با مرگ‌ او حصين‌ بن‌ نمير فرمانده‌ سپاه‌ اموي‌ كه‌ اكنون‌ ديگر نمي‌دانست‌تحت‌ ولايت‌ چه‌ كسي‌ بايد بجنگد نشست‌هايي‌ با ابن‌ زبير بر قرار كرد و اظهارداشت‌ به‌ شرط‌ اينكه‌ ابن‌ زبير با او به‌ شام‌ بيايد حاضر است‌ بيعت‌ با او رابپذيرد اما ابن‌ زبير نپذيرفت‌ و سپاه‌ اموي‌ به‌ شام‌ باز گشت‌.
تفرقه‌ در خاندان‌ اموي
يزيد در ربيع‌ الاول‌ سال‌ (64 ه ق) در سن‌ سي‌ و هشت‌ سالگي‌ در منطقه‌اي‌به‌ نام‌ حوارين‌ مرد، كارنامه‌ حكومت‌ سه‌ و اندي‌ ساله‌اش‌ كه‌ به‌ چندين‌ لكه‌ننگ‌ آلوده‌ بود بسته‌ شد، جناياتي‌ چون‌ كشتن‌ فرزند زاده‌ رسول‌ خدا، اسيركردن‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ وحي‌ و زنان‌ خاندان‌ رسالت‌ و از سويي‌ قتل‌ عام‌ مدينه‌ و خراب‌كردن‌ كعبه‌ شريف‌.
پس‌ از مرگ‌ يزيد اهل‌ شام‌ با پسرش‌ معاوية‌ بن‌ يزيد بيعت‌ كردند ولي‌حكومت‌ او چندان‌ به‌ طول‌ نينجاميد و او پس‌ از چهل‌ روز كناره‌گيري‌ خود رااز حكومت‌ اعلام‌ كرد و پس‌ از چندي‌ نيز در شرايط‌ سختي‌ از دنيا رفت‌.
پس‌ از مرگ‌ وي‌ فرمانروايي‌ بني‌اميّه‌ به‌ دو دسته‌ تقسيم‌ شد، گروهي‌طرفدار فرمانروايي‌ مروان‌ بن‌ حكم‌ بودند كه‌ اين‌ گروه‌ متشكل‌ از قبايل‌ يمني‌ به‌سركردگي‌ حسان‌ كلبي‌ بود كه‌ آنان‌ را كلبي‌ها نيز مي‌نامند و در برابر آنان‌،قيسي‌ها به‌ رهبري‌ ضحاك‌ بن‌ قيس‌ فهري‌ بودند كه‌ طرفدار خلافت‌ ابن‌ زبيربودند.
از ابتداي‌ خلافت‌ كوتاه‌ يزيد كلبيان‌ به‌ تدريج‌ اهرم‌هاي‌ قدرت‌ را در دست‌گرفتند و فشارهاي‌ شديدي‌ را به‌ قيسيان‌ وارد آوردند، اين‌ امر به‌ حدي‌ ضحاك‌بن‌ قيس‌ را تحت‌ تأثير قرار داد كه‌ پس‌ از مرگ‌ يزيد با ابن‌ زبير (كه‌ از عرب‌عدناني‌ بود) بيعت‌ كرد، درنهايت‌ كلبيان‌ و قيسيان‌ در محلي‌ به‌ نام‌ (مرج‌ راهط‌)در شرق‌ دمشق‌ با هم‌ به‌ جنگ‌ پرداختند كه‌ اين‌ جنگ‌ به‌ پيروزي‌ كلبيان‌ وخلافت‌ مروان‌ بن‌ حكم‌ منجر شد و پس‌ از آن‌ شام‌ نسبتا آرام‌ گرفت‌.
افزوني‌ مخالفت‌ها با حكومت‌ اموي

عبدالله‌ بن‌ زبير مبارزه‌اي‌ را كه‌ پس‌ از مرگ‌ معاويه‌ آغاز كرده‌ بودگسترش‌داد. او اهل‌ حجاز را به‌ بيعت‌ با خود به‌ عنوان‌ خليفه‌ مسلمانان‌فراخواند و اكثريت‌ قريب‌ به‌ اتفاق‌ ايشان‌ به‌ دعوت‌ او پاسخ‌ مثبت‌ دادند .
عراق‌ نيز شاهد تحركات‌ تازه‌اي‌ عليه‌ حكومت‌ اموي‌ بود، گويا آن‌ مردم‌ كه‌ابتدا با نامه‌هاي‌ فراوان‌ امام‌ حسين‌ را به‌ سوي‌ خود دعوت‌ كرده‌ و باز در ابتدانماينده‌اش‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ را با روي‌ خوش‌ استقبال‌ كردند، ولي‌ پس‌ از اندك‌زماني‌ هم‌ او و هم‌ حسين‌عليه‌السلام‌ را به‌ آن‌ صورت‌ شرم‌ آور تنها گذاشتند، اكنون‌ ازگذشته‌ ذلت‌ بار خود پشيمان‌ شده‌ بودند، ولي‌ آيا تمام‌ كساني‌ كه‌ در عراق‌تحركات‌ ضد شامي‌ داشتند از روي‌ پشيماني‌ از واقعه‌ كربلا به‌ چنين‌ كارهايي‌دست‌ مي‌زدند؟
هرگز، همه‌ آنان‌ كه‌ بعد از مرگ‌ يزيد به‌ تحرك‌ و قيام‌ دست‌ زدند درد دين‌نداشتند، بعضي‌ از ا´ن‌ فقط‌ در صدد شكست‌ شام‌ و برگرداندن‌ مركزيت‌حكومت‌ به‌ عراق‌ بودند.
درهر حال‌ هم‌ دينداران‌ و هم‌ سياست‌ بازان‌ مبارزه‌ خود را با حكومت‌اموي‌ آشكار كردند، ولي‌ هيچ‌ كدام‌ از ا´ن‌ به‌ نتيجه‌ قابل‌ ذكري‌ در راه‌ سقوط‌حكومت‌ اموي‌ دست‌ نيافتند سليمان‌ بن‌ صرد رهبر توابين‌ كشته‌ شد و بقيه‌سپاه‌ او به‌ كوفه‌ باز گشت‌، در اين‌ ضمن‌ مختار بن‌ ابي‌ عبيده‌ ثقفي‌ با شعار «يالثارات‌ الحسين‌» خروج‌ كرد.
مختار پس‌ از شكست‌ قيام‌ توابين‌ شروع‌ به‌ آماده‌ سازي‌ شيعيان‌ نمود، او به‌خوبي‌ مي‌دانست‌ كه‌ هر تحرك‌ شيعي‌ براي‌ موفقيت‌ نيازمند وجود رهبري‌ ازخاندان‌ رسالت‌ است‌ و هر قيامي‌ ناچار بايد به‌ نام‌ يكي‌ از افراد اين‌ خاندان‌باشد و چه‌ كسي‌ سزاوارتر از علي‌ بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌؟ و اگر امام‌ سجادعليه‌السلام‌دعوت‌ مختاررا رد مي‌كردند ديگر چاره‌اي‌ جر رفتن‌ به‌ سراغ‌ عموي‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ يعني‌ محمدبن‌ الحنفيه‌ برايش‌ باقي‌ نمي‌ماند.
اينجا بود كه‌ مختار دو نامه‌ هم‌ زمان‌ يكي‌ به‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌  و يكي‌ به‌ محمدبن‌الحنفيه‌ نوشت‌، امام‌ سجادعليه‌السلام‌ به‌ صورت‌ آشكار هيچ‌ گونه‌ تاييدي‌ در باره‌ مختارانجام‌ ندادند ولي‌ رضايت‌ قلبي‌ خود را از كار مختار كه‌ همان‌ خون‌خواهي‌ پدرشهيدش‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ بود نشان‌ دادند، اما محمد بن‌ حنفيه‌ عموي‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ درجواب‌ سؤال‌ هيأت‌ اعزامي‌ از كوفه‌ كه‌ از ميزان‌ مشروعيت‌ پيوستن‌ به‌ مختارپرسيده‌ بودند گفت‌: اما آنچه‌ گفتيد در باره‌ اين‌ كسي‌ كه‌ شما را به‌ خون‌ خواهي‌ما دعوت‌ كرده‌ است‌، به‌ خدا كه‌ من‌ آرزو دارم‌ خداوند به‌ وسيله‌ هر كس‌ كه‌بخواهد انتقام‌ ما را از دشمنانمان‌ بستاند.
افراد آن‌ هيأت‌ از اين‌ كلام‌ فهميدند كه‌ ابن‌ حنفيه‌ حركت‌ مختار را تاييدكرده‌ است‌ و اينگونه‌ بود كه‌ مختار توانست‌ بزرگان‌ شيعه‌ چون‌ ابراهيم‌ بن‌ مالك‌اشتر و... را به‌ خود جذب‌ نمايد.
مختار سرهاي‌ بريده‌ عبيدالله‌ بن‌ زياد و عمر بن‌ سعد را براي‌ امام‌سجادعليه‌السلام‌ فرستاد آن‌ حضرت‌ سجده‌ شكر نموده‌ و فرمودند:
سپاس‌ خداوندي‌ را كه‌ انتقام‌ مرا از دشمنانم‌ گرفت‌ و خداوند به‌ مختار جزاي‌خيردهد.
يعقوبي‌ مي‌نويسد: مختار سر ا´ن‌ خبيث‌ (سر ابن‌ زياد) را براي‌ امام‌سجادعليه‌السلام‌فرستاد و به‌ فرستاده‌ خود دستور داد تا بعد از نماز ظهر هنگامي‌ كه‌ غذا برسر سفره‌ آن‌ حضرت‌ گذاشته‌ مي‌شود، سر را در مقابل‌ امام‌عليه‌السلام‌  قرار دهد فرستاده‌مختار به‌ درب‌ خانه‌ امام‌ رسيد مردم‌ براي‌ خوردن‌ غذا بر امام‌ داخل‌ مي‌شدنددر اين‌ هنگام‌ مرد صدايش‌ را بلند كرد و فرياد زد: اي‌ خاندان‌ نبوت‌، اي‌ معدن‌رسالت‌ و محل‌ فرود ملايك‌ و جايگاه‌ وحي‌، من‌ پيك‌ مختار بن‌ ابي‌ عبيده‌ثقفي‌ هستم‌ و سر عبيد الله‌ بن‌ زياد را با خود آورده‌ام‌... ديگر در خانه‌هاي‌ بني‌هاشم‌ زن‌ علويه‌اي‌ نماند كه‌ صدايش‌ به‌ ناله‌ بلند نشد.
مورخان‌ آورده‌اند: امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ از زماني‌ كه‌ پدر بزرگوارش‌ به‌شهادت‌ رسيده‌ بود در حال‌ خنده‌ ديده‌ نشده‌ بود مگر در روزي‌ كه‌  سر پسرمرجانه‌ را ديد.
بعضي‌ از مورخان‌ نيز گفته‌اند: چون‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ سر آن‌ طاغوت‌ را ديدفرمود:
«سبحان‌ الله‌، فقط‌ كسي‌ به‌ دنيا مغرور مي‌شود كه‌ نعمتي‌ از خدا در گردنش‌ نباشد،هنگامي‌ كه‌ سر ابا عبدالله‌ را به‌ نزد ابن‌ زياد آوردند او مشغول‌ خوردن‌ نهار بود.»
سال‌هاي‌ رنج‌ و ناآرامي
از سال‌ 66 تا 75 هجري‌ قمري‌ براي‌ شام‌، حجاز و عراق‌ سال‌هاي‌ رنج‌ وناآرامي‌ بود و در اين‌ مدت‌ اين‌ سه‌ منطقه‌ روي‌ آسايش‌ و آرامش‌ را نديدند،
حجاز شاهد هجوم‌ سپاه‌ عبدالملك‌ مروان‌ به‌ مكه‌ بود كه‌ به‌ كشته‌ شدن‌عبدالله‌ بن‌ زبير انجاميد ولي‌ سهم‌ عراق‌ از اين‌ نابساماني‌ بيشتر بود، البته‌مي‌توان‌ به‌ جرأت‌ گفت‌ كه‌ آنچه‌ بر سر مردم‌ عراق‌ آمد نتيجه‌ طبيعي‌ نفرين‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ سبط‌ پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ بود آنجا كه‌ در ظهر عاشورا دست‌ به‌ دعا برداشت‌ و به‌ درگاه‌خدا عرضه‌ داشت‌:
خداوندا باران‌ آسمانت‌ را از ايشان‌ بدار و قحط‌ سالي‌ همچون‌ قحطي‌ زمان‌ يوسف‌ برايشان‌ بفرست‌ و فرزند قبيله‌ ثقيف‌ را بر آنان‌ مسلط‌ فرما تا جام‌هاي‌ تلخ‌ را به‌ آنان‌ بنوشاندچراكه‌ ايشان‌ ما را تكذيب‌ نموده‌ و وانهادند.
و خداوند از مردم‌ عراق‌ كه‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ را تكذيب‌ كرده‌ و از ياري‌ او روي‌گردان‌ شده‌ بودند به‌ دست‌ مردي‌ خشن‌ و مستبد كه‌ همان‌ حجاج‌ بن‌ يوسف‌ثقفي‌ باشد انتقام‌ سختي‌ كشيد، مردي‌ كه‌ هيچگاه‌ از خونريزي‌ سير نشد و به‌كارهايي‌ دست‌ يازيد كه‌ ديگري‌ را ياراي‌ انجام‌ آن‌ نبود.
حجاج‌ زندان‌هايي‌ داشت‌ كه‌ هيچ‌ گونه‌ حفاظي‌ در برابر سرما و گرمانداشته‌، به‌ شديدترين‌ و قساوت‌ بارترين‌ وجه‌ در آن‌ شكنجه‌ مي‌شدند، آنان‌گونه‌اي‌ از ني‌ را شكاف‌ داده‌ و به‌ دستان‌ زنداني‌ مي‌بستند كه‌ با كشيده‌ شدن‌ آن‌تيزي‌ ني‌ دستان‌ وي‌ را مجروح‌ مي‌ساخت‌.
مورخان‌ آورده‌اند كه‌ پنجاه‌ هزار مرد و سي‌ هزار زن‌ كه‌ شانزده‌ هزار تن‌ ازآن‌ زنان‌ برهنه‌ نيز بودند در زندان‌هاي‌ حجاج‌ دار فاني‌ را وداع‌ كردند. درزندان‌هاي‌ حجاج‌ زنان‌ و مردان‌ در يك‌ مكان‌ نگاه‌ داشته‌ مي‌شدند و درزندان‌هاي‌ او تعداد سي‌ و سه‌ هزار زنداني‌ شمارش‌ شدند كه‌ به‌ دليل‌ جرايم‌اقتصادي‌ يا عادي‌ زنداني‌ نشده‌ بودند، او هنگام‌ بازديد از زندان‌ در پاسخ‌ناله‌هاي‌ زندانيان‌ مي‌گفت‌: اءخسأوا فيها و لاتكلمون‌ كه‌ اين‌ بخشي‌ از يك‌ آية‌قرآن‌ است‌ كه‌ خطاب‌ خداوند به‌ دوزخيان‌ را بيان‌ مي‌كند كه‌: «در آن‌ (دوزخ‌) گم‌شويد و با من‌ سخن‌ مگوييد».
حَجاج‌ زائران‌ قبر پيامبر خداصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ را مسخره‌ مي‌كرد و مي‌گفت‌: خدا مرگشان‌دهد، ا´ن‌ دور چند تكه‌ چوب‌ و يك‌ مشت‌ استخوان‌ پوسيده‌ مي‌گردند، چرا دورقصر اميرالمؤمنين‌ عبدالملك‌ طواف‌ نمي‌كنند؟! آيا نمي‌دانند كه‌ جانشين‌ هركس‌ بهتر از فرستادة‌ او است‌؟!
عبد الملك‌ بن‌ مروان‌ پيمان‌ خلافت‌ را بعد از خود براي‌ پسرش‌ وليدمستحكم‌ ساخت‌ و در باره‌ نيكويي‌ با حجاج‌ بن‌ يوسف‌ ستمگر به‌ وليدسفارش‌ اكيد نمود او به‌ وليد گفت‌:
حجاج‌ را در نظر داشته‌ باش‌ و او را گرامي‌ دار چرا كه‌ او كسي‌ است‌ كه‌ اين‌منبرها را براي‌ شما مهيا ساخته‌ و چون‌ شمشيري‌ بر سر دشمنان‌ تو است‌،هرگز به‌ بدگويي‌ كسي‌ در باره‌ او گوش‌ نكن‌ چرا كه‌ تو به‌ او محتاج‌تر هستي‌ تااو نسبت‌ به‌ تو، هنگامي‌ كه‌ من‌ از دنيا رفتم‌ مردم‌ را به‌ بيعت‌ فراخوان‌ و هر كس‌سر خود را به‌ علامت‌ امتناع‌ بالا برد تو شمشير خود را فرود آور....
اين‌ وصيت‌ به‌ خوبي‌ نشان‌ دهنده‌ ميل‌ ذاتي‌ عبدالملك‌ مروان‌ به‌ سوي‌ شرو زشتي‌ است‌ كه‌ تا واپسين‌ لحظات‌ حيات‌ نيز دست‌ از آن‌ بر نمي‌دارد، به‌ هرحال‌ مرگ‌ عبد الملك‌ در ماه‌ شوال‌ سال‌ (86هـ) واقع‌ شد.
از حسن‌ بصري‌ در باره‌ عبدالملك‌ پرسيدند گفت‌: چه‌ بگويم‌ در باره‌ كسي‌كه‌ يكي‌ از گناهانش‌ حجاج‌ بن‌ يوسف‌ است‌ .
اسباب شهادت‌ حضرت‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌
وليد بن‌ عبد الملك‌ پس‌ از پدر زمام‌ امور مملكت‌ را در دست‌ گرفت‌.مورخ‌ برجسته‌ مسعودي‌ او را اين‌ گونه‌ توصيف‌ مي‌كند: «بانّه‌ كان‌ جباراً عنيداًظلوماً غشوماً» جبار به‌ معني‌ سركش‌ و بي‌ رحم‌، عنيد به‌ معني‌ لجوج‌، خودرأي‌ و مستبد كه‌ دانسته‌ باحق‌ مقابله‌ كند، ظلوم‌ صيغه‌ مبالغه‌ از ظلم‌ و به‌ معني‌بسيار ستمكار و غشوم‌ نيز به‌ معني‌ مستبد و ستمكار است‌.
كار وليد به‌ جايي‌ رسيد كه‌ حتي‌ عمر بن‌ عبد العزيز كه‌ خود از خلفاي‌اموي‌ است‌ در زمان‌ حكومتش‌ در باره‌ وليد مي‌گفت‌: او از جمله‌ كساني‌ بود كه‌زمين‌ را پر از ظلم‌ و جور كردند.
در زمان‌ همين‌ خليفه‌ ستمگر بود كه‌ دانشمند بزرگ‌ اسلام‌ سعيد بن‌ جبيربه‌ دست‌ ظالمترين‌ مزدور اموي‌ حجاج‌ بن‌ يوسف‌ به‌ شهادت‌ رسيد.
وليد بيشترين‌ كينه‌ را نسبت‌ به‌ امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ داشت‌ چرا كه‌ مي‌ديد باوجود آن‌ حضرت‌ حكومت‌ و سلطه‌اش‌ كامل‌ نخواهد شد.
امام‌ سجادعليه‌السلام‌ از پشتوانه‌ مردمي‌ بزرگي‌ برخوردار بود تا جايي‌ كه‌ مردم‌ بااعجاب‌ و بزرگداشت‌ از علم‌ و فقه‌ و عبادت‌ آن‌ حضرت‌ سخن‌ مي‌گفتند واجتماعات‌ مردم‌ مملو از بحث‌ پيرامون‌ صبر و ديگر ملكات‌ او بوده‌ و آنچنان‌در دل‌هاي‌ مردم‌ جاي‌ گرفته‌ بود كه‌ فقط‌ كسي‌ را سعادتمند مي‌دانستند كه‌توفيق‌ ديدارش‌ را مي‌يافت‌ و شرافت‌ روبرو شدن‌ با او و شنيدن‌ كلامش‌ نصيب‌او مي‌شد، همه‌ اين‌ مسائل‌ كه‌ موجب‌ مطرح‌ شدن‌ امام‌ سجاد در جامعه‌ مي‌شد،بر امويان‌ گران‌ آمده‌ و خواب‌ راحت‌ را از چشمانشان‌ مي‌گرفت‌. به‌ ويژه‌ وليدبن‌ عبدالملك‌ كه‌ رؤياي‌ شيرين‌ حكومت‌ بر مسلمين‌ و جانشيني‌ رسول‌خداصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ را در سر مي‌پروراند و از كينه‌ توزترين‌ دشمنان‌ امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ به‌حساب‌ مي‌آمد.
زهري‌ از وليد روايت‌ كرده‌ كه‌ گفت‌: تا علي‌ بن‌ الحسين‌ زنده‌ است‌ راحتي‌براي‌ من‌ وجود ندارد.
به‌ همين‌ سبب‌ چون‌ حكومت‌ به‌ وي‌ رسيد تصميم‌ به‌ ترور امام‌سجادعليه‌السلام‌گرفت‌، او سمي‌ كُشنده‌ براي‌ حاكم‌ مدينه‌ فرستاد تا آن‌ را به‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌بخوراند حاكم‌ مدينه‌ نيز اين‌ جنايت‌ هولناك‌ را به‌ انجام‌ رسانيد و روح‌بزرگ‌ امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ پس‌ از اينكه‌ آفاق‌ را با نور علم‌ و عبادت‌ و جهاد وخالي‌ بودن‌ از هواي‌ نفس‌ روشن‌ كرده‌ بود به‌ سوي‌ خالق‌ خويش‌ پروازكرد.
امام‌ ابوجعفر محمد باقرعليه‌السلام‌ تجهيز جنازه‌ پدر بزرگوارش‌ را به‌ عهده‌ گرفت‌ وپس‌ از تشييع‌ پر جمعيت‌ و بي‌ نظيري‌ كه‌ مدينه‌ مانند آن‌ را به‌ خود نديده‌ بود آن‌پيكر پاك‌ را به‌ بقيع‌ آورده‌ و قبري‌ در كنار قبر عموي‌ پاكش‌ سرور جوانان‌ اهل‌بهشت‌ امام‌ حسن‌ مجتبي‌عليه‌السلام‌ براي‌ او حفر نمودند، امام‌ باقرعليه‌السلام‌ جنازه‌ پدرش‌ زين‌العابدين‌ و سيد الساجدين‌عليه‌السلام‌ را در خانه‌ آخرت‌ قرار داد.
سلام‌ بر او روزي‌ كه‌ به‌ دنيا آمد روزي‌ كه‌ به‌ شهادت‌ رسيد و روزي‌ كه‌به‌پاخواهد خاست‌.