زندگینامه حضرت محمد(ص)
زندگینامه حضرت محمد(ص)
1.بشارتهاي انبياي الهي دربارة آمدن رسول خدا ۲.تاريخ ولادت
۳.دوران شیرخوارگی ۴.وفات عبدالمطلب ۵ .داستان اصحاب فیل
۶.ازدواج با خدیجه ۷.تجدید بناي كعبه ۸.بعثت رسول خدا ( ص )
۹.نخستین مسلمان ۱۰.اظهار دعوت ۱1.معراج
۱۲.وفات ابوطالب و خديجه ۱۳.هجرت رسول خدا ۱۴.سال دوم (جنگ بدر)
۱۵.سال سوم (جنگ احد) ۱۶.سال چهارم هجرت ۱۷.سال پنجم (غزوه خندق)
۱۸.سال ششم (صلح حديبيه) ۱۹.سال هفتم (جنگ خيبر) ۲۰.سال هشتم هجرت
۲۱.سال نهم (جنگ تبوک) ۲۲.سال دهم (حجه الوداع) ۲۳.رحلت رسول الله (ص)
بشارتهاي انبياي الهي دربارة آمدن رسول خدا
از جملة اين بشارتها آية 14 و 15 از كتاب يهودا است كه مي گويد : « لكن خنوخ « ادريس » كه هفتم از آدم بود دربارة همين اشخاص خبر داده گفت اينك خداوند با ده هزار از مقدّسين خود آمد تا بر همه داوري نمايد و جميع بي دينان را ملزم سازد و بر همة كارهاي بي ديني كه ايشان كردند و بر تمامي سخنان زشت كه گناهكاران بي دين به خلاف او گفتند ... »
كه ده هزار مقدس فقط با رسول خدا ( ص ) تطبيق مي كند كه در داستان فتح مكه با او بودند .
و در فصل چهاردهم انجيل يوحنا : 16 ، 17 ، 25 ، 26 چنين است :
« اگر مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد ، و من از پدر خواهم خواست و او ديگري را كه فارقليط است به شما خواهد داد كه هميشه با شما خواهد بود ، خلاصة حقيقتي كه جهان آن را نتواند پذيرفت زيرا كه آن را نمي بيند و نمي شناسد ، اما شما آن را مي شناسيد زيرا كه با شما مي ماند و در شما خواهد بود . اينها را به شما گفتم مادام كه با شما بودم ، اما فارقليط روح مقدس كه او را پدر به اسم من مي فرستد ، او همه چيز را به شما تعليم دهد و هر آنچه گفتم به ياد آورد . »
بر طبق تحقيق كلمة « فارقليط » كه ترجمة عربي « پريكليتوس » است به معناي « احمد » است و مترجمين اناجيل از روي عمد يا اشتباه آن را به « تسلي دهنده » ترجمه كرده اند .
تاريخ ولادت
در بسياري از تواريخ ولادت آن حضرت را در عام الفيل – يعني همان سالي كه ابرهه با پيلان جنگي براي ويران ساختن شهر مكه آمد – نقل كرده اند كه تازه سؤال مي شود عام الفيل چه سالي بوده ؟
قول قطعي و مسلّمي در اين باره ذكر نشده است . و البته مشهور ميان علماي شيعه رضوان الله عليهم آن است كه آن حضرت در شب جمعه هفدهم ربيع الاول به دنيا آمده است .
شب ولادت
معمولاً مقارن ظهور پيغمبران الهي و ولادت آنها حوادث مهم و شگفت انگيزي اتفاق مي افتد كه بدانها «ارهاصات » مي گويند .
از جمله ابن هشام از حسان بن ثابت – شاعر معروف اسلام – نقل مي كند كه وي گفته : به خدا سوگند من پسري نورس در سنّ هفت يا هشت سالگي بودم و آنچه مي شنيدم بخوبي درك مي كردم كه ديدم مردي از يهود بالاي قلعه اي از قلعه هاي مدينه فرياد مي زد : اي يهوديان !
و چون يهوديان پاي ديوار قلعه جمع شدند و از او پرسيدند : چه مي گويي ؟ گفت : بدانيد آن ستاره اي كه با طلوع آن احمد به دنيا خواهد آمد ، ديشب طلوع كرد !
نقل كرده اند كه در آن شب ايوان كسري ، كه با سنگ و گچ ساخته شده بود و سالها روي ساختمان آن زحمت كشيده بودند و هيچ كلنگي در آن كارگر نبود شكافت و چهارده كنگره آن فرو ريخت .
محل ولادت
ظاهراً مسلّم است كه رسول خدا ( ص ) در شهر مكه به دنيا آمده ، امّا در محل ولادت آن حضرت اختلافي در تواريخ به چشم مي خورد ، مانند آنكه برخي محل ولادت آن حضرت را خانه اي معروف به خانة محمد بن يوسف ثقفي بود دانسته اند و گويند : خانة مزبور همان خانه اي است كه بعداً حضرت فاطمه ( س ) در آن به دنيا آمد و به « زادگاه فاطمه » مشهور گرديد . خانة مزبور را بعدها زبيده ، همسر هارون الرشيد خريداري و در آن مسجدي بنا كرد .
دوران شيرخوارگي
عبدالمطلب از ولادت نوزاد جديد بسيار خرسند گرديد و او را برداشته به درون كعبه آورد و مراسم شكرگزاري را بجاي آورد . سپس درصدد برآمد تا دايه اي براي شيردادن وي فراهم كند . بدين منظور چندي آن حضرت را به ثويبه – كه آزاد كردة ابولهب بود – سپردند . او نيز نوزادي به نام مسروح داشت كه رسول خدا ( ص ) را از شير وي شير داد و پيش از آن نيز حمزه عموي رسول خدا را شير داده بود و از اين رو حمزه برادر رضاعي آن حضرت نيز محسوب مي شد .
به هر صورت دوران شير دادن ثويبه بدان حضرت چند روزي بيشتر طول نكشيد و سپس حليمة سعديه دختر ابوذؤيب كه كنيه اش « امّ كبشه » و از قبيله بني سعد بود آن حضرت را شير داد و به دايگي او مشغول گرديد . در كتاب شريف نهج البلاغه در خطبة قاصعه اميرالمؤمنين ( ع ) فرموده است :
« از روزي كه پيغمبر ( ص ) از شير گرفته شد خداي تعالي بزرگترين فرشتة خود را همنشين او گردانيد كه در شب و روز او را به سوي راه بزرگواري و اخلاقهاي نيكوي جهان وادار كند و ببرد ... »
موّرخين عموماً نوشته اند كه رسول خدا تا سنّ پنج سالگي در ميان قبيلة بني سعد زندگي كرد و سپس حليمه آن حضرت را به نزد مادرش آمنه بازگرداند و به وي سپرد . رسول خدا ( ص ) تا پايان عمر گاهي از آن زمان ياد مي كرد ، و از حليمه و فرزندانش قدرداني مي نمود .
بدين ترتيب پيامبر گرامي اسلام تحت سرپرستي و كفالت جدش عبدالمطلب درآمد .
وفات عبدالمطلب
هشت سال از عمر رسول خدا ( ص ) گذشته بود كه عبدالمطلب از جهان رفت . عبدالمطلب در هنگام مرگ هشتاد و دو سال يا صد و بيست سال و به گفتة جمعي يكصد و چهل سال از عمرش گذشته بود .
ابوطالب با عبدالله ، پدر رسول خدا ( ص ) ، هر دو از يك مادر بودند . از اين رو پيش از عموهاي ديگر به يتيم برادر علاقه داشت و همين سبب شد كه عبدالمطلب نيز سرپرستي آن حضرت را به ابوطالب واگذار كند .
دوران كفالت ابوطالب از رسول خدا دوراني طولاني و پرماجرا و شاهد برخوردهاي سختي با دشمنان آن حضرت و مشركين بود ، زيرا اين دوران تا يازده سال پس از بعثت رسول خدا طول كشيد . دفاع و حمايت ابوطالب از آن بزرگوار با موقعّيتي كه از نظر اجتماعي و خانوادگي در ميان بيست و هفت خانوادة قريش داشت ، در برابر دشمنان مهمترين عامل پيشرفت اسلام و هدف مقدس رسول خدا ( ص ) بود .
ابوطالب گرچه بزرگترين و ثروتمندترين فرزندان عبدالمطلب نبود ، ولي از نظر شرافت و بزرگواري از همة آنها برتر بود و به خاطر حفظ ميراث روحاني خاندان ابراهيم و سخاوت و كرمي كه داشت رياست خاندان بني هاشم پس از عبدالمطلب بدو واگذار شد و با اينكه از نظر مالي در مضيقه و فشار به سر مي برد ، ولي موقعيت و شخصيت او برادران ديگر را تحت الشعاع قرار داد و در سرتاسر عربستان با ديدة عظمت به او نگريسته و به وي احترام مي گذاشتند .
حسن اخلاق و امانت و صداقت رسول خدا ( ص )تدريجاً زبانزد خاص و عام و نقل مجلس مردم در هر كوي و برزن گرديد و آن حضرت را محبوب مردم مكه گردانيد . همين جريان يكي از اسباب و علل ازدواج آن حضرت با خديجه بود .
نسب رسول خدا ( ص )
مطابق آنچه ميان مورخين مسلّم است نسب رسول خدا ( ص ) تا « عدنان » كه بيست و يكمين جدّ آن حضرت بوده اين گونه است :
محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بي قصي بن كلاب بن مره بن كعب بن لوي بن غالب بن فهربن ملك بن نصربن كنانه بن خزيمه بن مدركه بن الياس بن مضر بن نزار معد بن عدنان .
از رسول خدا ( ص ) نيز روايت شده كه فرمود :
چون نسب من به عدنان رسيد خودداري كنيد ( و از او بالاتر نرويد . )
خانداني كه رسول خدا ( ص ) در ميان آنها به دنيا آمد . از بهترين خاندانهاي عرب و شريفترين آنها بود و بزرگترين منصبها و سيادتها در آنها وجود داشت . زيرا منصب سقايت و اطعا حاجيان كه بزرگترين افتخار و بهترين منصبها بود از راه ارث به خاندان بني هاشم و عبدالمطلب جدّ آن بزرگوار رسيده بود .
داستان اصحاب فيل
كشور يمن كه در جنوب غربي عربستان واقع است منطقة حاصلخيزي بود و قبايل مختلفي در آنجا حكومت كردند و از آن جمله قبيله بني حمير بود كه سالها در آنجا حكومت داشتند .
ذونواس يكي از پادشاهان اين قبيله بود كه سالها بر يمن سلطنت مي كرد . وي در يكي از سفرهاي خود به شهر « يثرب » تحت تأثير تبليغات يهودياني كه بدانجا مهاجرت كرده بودند قرار گرفت و از بت پرستي دست كشيده ، به دين يهود درآمد . اين دينِ تازه بشدّت در دل ذونواس اثر گذارد ، تا آنجا كه پيروان اديان ديگر را بسختي شكنجه مي كرد تا به دين يهود درآيند .
مردم « نجران » ، از شهرهاي شمالي و كوهستاني يمن ، كه دين مسيح را پذيرفته و در اعماق جانشان اثر كرده بود ، از پذيرفتن آيين يهود سرپيچي كرده و از اطاعت ذونواس سرباز زدند .
ذونواس خشمگين شد و تصميم گرفت آنها را به سخت ترين وضع شكنجه كند . به همين جهت دستور داد خندقي حفر كنند و آتش زيادي در آن افروخته و مخالفين دين يهود را در آن بيفكنند . بدين ترتيب بيشتر مسيحيان نجران را در آن خندق سوزانده و گروهي را نيز طعمة شمشير كرد و دست ، پا ، گوش و بيني آنها را بريد . جمع كشته شدگان آن روز را بيست هزار نفر نوشته اند .
يكي از مسيحيان نجران كه از معركه جان به در برده بود ، خبر اين كشتار فجيع را به امپراتور روم كه كه به كيش نصاري بود رسانيده و براي انتقام از ذونواس از وي كمك خواهي كرد . امپراتور روم اظهار داشت : نامه اي به نجاشي پادشاه حبشه مي نويسم تا وي شما را ياري كند .
نجاشي لشكري انبوه به يمن فرستاد و شخصي را به نام ارياط بر آن لشكر امير ساخت . ارياط از درياي احمر به كشور يمن رفت . ذونواس لشكري مركب از قبايل يمن با خود برداشته به جنگ حبشيان آمد و هنگامي كه جنگ شروع شد لشكريان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومت نياورده و شكست خوردند . ذونواس كه تاب تحمل اين شكست را نداشت خود را در دريا غرق كرد .
مردم حبشه وارد سرزمين يمن شده و سالها در آنجا حكومت كردند . ابرهه پس از چندي ارياط را كشت و خود به جاي او نشست و مردم يمن را مطيع خويش ساخت و نجاشي را نيز كه از شوريدن او به ارياط خشمگين شده بود به هر ترتيبي بود از خود راضي كرد .
ابرهه متوجه شد كه اعراب آن نواحي ، چه بت پرستان و چه ديگران ، توجّه خاصي به مكه و خانة كعبه دارند . كم كم به فكر افتاد كه اين نفوذ معنوي و اقتصادي مكه ممكن است روزي موجب گرفتاري تازه اي براي او شود . براي رفع اين نگراني تصميم گرفت تا معبدي باشكوه در يمن بنا كند و تا جايي كه ممكن است در زيبايي و تزيينات ظاهري آن نيز بكوشد و سپس اعراب آن ناحيه را به هر وسيله اي كه هست بدان معبد متوجّه ساخته و از رفتن به زيارت كعبه باز دارد .
معبدي بنا نهاد و آن را قليس نام نهاد و در زينت آن حدّ اعلاي كوشش را كرد ، ولي كوچكترين نتيجه اي از زحمات چند سالة خود نگرفت . ابرهه با خود عهد نمود به سوي مكه برود و خانة كعبه را ويران كرده و به يمن بازگردد . سپس لشكر حبشه را با خود برداشت و با چندين فيل – به قصد ويران كردن كعبه و شهر مكه حركت كرد . اعراب كه از ماجرا مطلع شدند درصدد دفع ابرهه و جنگ با او برآمدند ، ولي در برابر سپاه بيكران ابرهه نتوانستند مقاومت كنند .
همين كه ابرهه در سرزمين « مغمس » فرود آمد يكي از سرداران خود به نام اسود بن مقصود را مأمور كرد تا اموال و مواشي مردم آن ناحيه را غارت كرده و به نزد او ببرند . در ميان اين اموال دويست شتر متعلّق به عبدالمطلب بود كه در اطراف مكه مشغول چريدن بودند و سپاهيان اسود آنها را به يغما گرفته و به نزد ابرهه بردند . ابرهه شخصي به مكه فرستاد و بدو گفت : از بزرگ ايشان جويا شو . اگر ديدي قصد جنگ ما را ندارد او را پيش من بياور .
حناطه به شهر مكه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت ، او را به سوي عبدالمطلب راهنمايي كردند و او نزد عبدالمطلب آمد و پيغام ابرهه را رسانيد .
عبدالمطلب به نزد ابرهه آمد . و ابرهه از او پرسيد : « حاجتت چيست ؟ »
عبدالمطلب گفت : « حاجت من آن است كه دستور دهي دويست شتر مرا كه به غارت برده اند به من باز دهند ! »
ابرهه گفت : « آيا در چنين موقعيت حسّاس درباره چند شتر سخن مي گويي ؟ »
عبدالمطلب در پاسخ او گفت : « من صاحب اين شترانم و كعبه نيز صاحبي دارد كه از آن نگاهداري خواهد كرد ! »
عبدالمطلب شتران خود را گرفته و به مكه آمد . چون وارد شهر شد به مردم شهر قريش دستور داد از شهر خارج شوند و به كوه ها و درّه هاي اطراف مكه پناه برند . تا جان خود را از خطر سپاهيان ابرهه محفوظ دارند . از آن سو ابرهه به سپاه مجهز خويش فرمان داد تا به شهر حمله كنند و كعبه را ويران سازند .
نخستين نشانة شكست ايشان در همان ساعات اوليه ظاهر شد ؛ فيل مخصوص از حركت ايستاد و هر چه خواستند او را به پيش برانند نتوانستند . در اين خلال مشاهده كردند كه دسته هاي بي شماري از پرندگان كه شبيه پرستو و چلچله بودند از جانب دريا پيش مي آيند .
پرندگان كه سنگريزه هايي در منقار و چنگال داشتند ، بالاي سر سپاهيان ابرهه سنگريزه ها را رها كردند و به هر يك از آنان كه اصابت كرد هلاك شد و گوشت بدنش فرو ريخت . يكي از سنگريزه ها به سرِ ابرهه اصابت كرد و چون وضع را چنان ديد به افراد اندكي كه سالم مانده بودند دستور داد او را به سوي يمن بازگردانند .
داستان اصحاب فيل از داستانهاي مهم تاريخ است كه سالهاي زيادي مبدأ تاريخ اعراب گرديد و از اموري بود كه بشارت از بعثت پيامبر بزرگوار اسلام مي داد و در ضمن ابهّت و عظمت زيادي به قريش داد و سبب شد تا قبايل ديگر عرب و مردم نقاط ديگر جزيره العرب آنان را « اهل الله » بخوانند ، و نابودي ابرهه و سپاهيانش را به حساب « دفاع خداي تعالي از مردم مكه » بگذارند .
خداي تعالي از زنهاي متعددي كه عبدالمطلب به همسري برگزيد ، ده پسر بدو عطا فرمود به نامهاي : عبدالله ، حمزه ، عباس ، ابوطالب ، زبير ، حارث ، حجل ، مقوم ، ضرار ، ابولهب .
دختران عبدالمطلب نيز شش تن بودند به نامهاي : صفيه ، بره ، ام حكيم ، عاتكه ، أميمه ، أروي .
عبدالله كوچكترين پسر عبدالمطلب بود و زمان ولادت او را برخي 81 سال قبل از هجرت و وفاتش را 52 سال قبل از آن نوشته اند . عبدالمطلب به فرزندش عبدالله بيش از فرزندان ديگر علاقه مند بود و او را بيشتر از ديگران دوست مي داشت . اين محبّت و علاقه به خاطر بشارتها و خبرهايي بود كه كم و بيش از كاهنان و دانشمندان آن زمان شنيده بود .
چيزي كه بشارت كاهنان را تأييد مي كرد ، درخشندگي و نور خاصي بود كه در چهرة عبدالله مشهود بود و هر كه با عبدالله رو به رو مي شد آن نور خيره كننده را مشاهده مي كرد .
عبدالمطلب در صدد برآمد تا از يكي از شريفترين خاندان قريش ، همسري براي عبدالله بگيرد . به همين منظور نزد وهب بن عبد مناف بن زهره بن كلاب بن مره كه بزرگ قبيلة بني زهره بود آمد و دختر او يعني آمنه را كه در آن زمان از نظر فضيلت و مقام بزرگترين زنان قريش بود . براي عبدالله خواستگاري كرد .
تنها مولود اين ازدواج ميمون همان وجود مقدس رسول خدا ( ص ) بود .
ازدواج با خديجه
خديجه ( س ) دختر خويلد بود و از طرف پدر با رسول خدا ( ص ) عموزاده و نسب هر دو به قصّي بن كلاب مي رسيد .
خديجه از نظر نسب از خانواده هاي اصيل و اشراف مكه بود . از اين رو وقتي بزرگ شد خواستگاران زيادي داشت . بنا به نقل اهل تاريخ سرانجام او را به عقد عتيق بن عائد مخزومي در آوردند ، ولي چند سالي از اين ازدواج نگذشته بود كه عتيق از دنيا رفت و سپس شوهر ديگري كرد كه او را ابوهاله بن منذر اسدي مي گفتند .
خديجه از شوهر دوم دختري پيدا كرد كه نامش را هند گذارد و بدين جهت خديجه را امّ هند مي ناميدند .
شوهر دوم خديجه نيز پس از چند سال از دنيا رفت و ديگر تا سن چهل سالگي شوهر نكرد ، تا وقتي كه به ازدواج رسول خدا ( ص ) درآمد .
در پاره اي از تواريخ است كه ابوطالب مهرية خديجه را بيست شتر قرار دارد و در تاريخ ديگري است كه مهريه پانصد درهم پول بوده است . خداوند از خديجه دو پسر و چهار دختر به آن حضرت عنايت فرمود .
پسران آن حضرت عبارت بودند از قاسم و عبدالله و دختران : زينت ، ام كلثوم ، رقيه و فاطمه زهرا ( س ) .
بعثت
رسول خدا ( ص ) به سن سي و هفت سالگي رسيده بود . هر روزي كه مي گذشت آن بزرگوار به خلوت كردن با خود و تفكر در اوضاع و احوال عالم خلقت علاقه نشان مي داد . در هر سال مدتي را در كوه حرا و در غار معروف آن به تنهايي و عبادت بسر مي برد و اوقات فراغت و بخصوص ساعاتي از شب را نيز به تماشاي آسمان و ستارگان خلقت كوه و صحرا و بيابانها و تفكر در آنها مي گذرانيد .
روزها به كندي مي گذشت و هنوز عمر آن حضرت به سي و هفت سال نرسيده بود كه تغيير و تحولي ناگهاني در زندگي وي پديد آمد .
شبها دير به خواب مي رفت و خوراك چنداني نداشت ، بيشتر اوقات را در درهّ هاي اطراف مكه و كوه حرا به سر مي برد و براي رفع تنهايي گاهي شتراني از شتران خديجه و يا ابوطالب را به چرا مي برد ، ولي چه در خواب و چه در بيداري احساس مي كرد كسي او را همراهي مي كند و
گاهي او را به نام صدا مي زند و مي گويد : يا محمد ! ولي همين كه حضرت به اطراف خود نگاه مي كرد كسي را مشاهده نمي نمود .
مورخين مي نويسند : شبها غالباً خوابهايي مي ديد كه در روز تعبير مي شد و همان طور كه در خواب ديده بود در خارج صورت مي گرفت ، تا سرانجام شبي در خواب ديد كسي نزد او آمد و بدو گفت : « يا رسول الله ! »
اين نخستين باري بود كه چنين خوابي ديد و اثر شگفت انگيز در وي گذاشت . سرانجام آن صدايي هاي كه مي شنيد و شبحي كه گاهي در بيابانهاي مكه در اطراف خود احساس مي كرد ، سبب شدند كه نزد خديجه رود و آنچه را در خواب و بيداري مي ديد براي خديجه تعريف كند . بالاخره روزي نزد وي آمده و اظهار داشت :
« جامه اي براي من بياوريد و مرا بدان بپوشانيد كه بر خود بيمناكم ! »
خديجه با كمال ملاطفت بدو گفت :
« نه به خدا سوگند خدا تو را هيچ گاه زبون نمي كند براي آن كه تو زندگي خود را وقف آسايش مردم كرده اي ، صلة رحم مي كني ، بار سنگين گرفتاري و قرض و بدهكاري را از دوش بدهكاران برمي داري ، به بينوايان كمك مي كني ! از ميهمانان نوازش و پذيرايي مي نمايي ، مردم را در رفع مشكلات و گرفتاريهايشان ياري مي دهي ! »
بعثت رسول خدا ( ص )
چهل سال از عمر رسول خدا ( ص ) گذشته بود كه به طور آشكار فرشتة وحي به آن حضرت نازل شد و آن بزرگوار به نبوت مبعوث گرديد .
بيست و هفت روز از ماه رجب گذشته بود و رسول خدا ( ص ) در غار « حرا » به عبادت مشغول بود . روز دوشنبه بود و حضرت خوابيده بود . رسول خدا ( ص ) دو فرشته را در خواب ديد كه وارد غار شدند و يكي در بالاي سر آن حضرت نشست و ديگري پايين پاي او ، آنكه بالاي سرش نشست نامش جبرئيل و آن كه پايين پاي آن حضرت نشست نامش ميكائيل بود .
محمد ( ص ) بارها فرشتگان را در خواب ديده بود و در بيداري نيز صداي آنها را مي شنيد كه با او سخن مي گفتند , ولي اين نخستين بار بود كه آشكارا فرشتة الهي را پيش روي خود مي ديد . گفته اند در اين وقت جبرئيل ورقه اي از ديبا به دست او داد و گفت : « اقراء » يعني بخوان .
فرمود : چه بخوانم ! من كه نمي توانم بخوانم !
براي بار دوّم و سوّم همين سخنان تكرار شد و براي بار چهارم جبرئيل گفت :
بخوان به نام پروردگارت كه ( جهان را ) آفريد ، ( خدايي كه ) انسان را از خون بسته آفريد ، بخوان و خداي تو مهمتر است ، خدايي كه ( نوشتن را به وسيلة ) قلم بياموخت .
پيغمبر بزرگوار الهي به خانه بازگشت و به خاطر آنچه ديده و شنيده بود دگرگوني زيادي در حال آن حضرت پديدار گشته بود .
پيغمبر خدا آنجه را ديده و شنيده بود به خديجه گفت و خديجه با شنيدن سخنان همسر بزرگوار چهره اش شكفته گرديد . سخنان رسول خدا ( ص ) كه تمام شد لرزه اي اندام آن حضرت را فرا گرفت و احساس سرما در خود كرد از اين رو به خديجه فرمود :
« من در خود احساس سرما مي كنم مرا با چيزي بپوشان » .
خديجه گليمي آورد و بر بردن آن حضرت انداخت و رسول خدا ( ص ) در زير گليم آرميد .
خديجه محمد ( ص ) را در خانه گذارد و لباس پوشيده پيش ورقه آمد و آنچه را شنيده بود بدو گفت و بازگشت و رسول خدا همچنان كه خوابيده بود احساس كرد فرشتة وحي بر او نازل گرديد و از اين رو گوش فرا داد تا چه مي گويد .
« اي گليم به خود پيچيده برخيز و ( مردم را از عذاب خدا ) بترسان ، و خدا را به بزرگي بستاي ، و جامه را پاكيزه كن ، و از پليدي دوري گزين ، و منّت مگزار ، و زايده طلب مباش ، و براي پروردگارت صبر پيشه ساز . »
نخستين مسلمان ، نخستين دستور
اين مطلب از نظر تاريخ و گفتار مورّخين چون ابن اسحاق ، ابن هشام و ديگران مسلّم است كه نخستين مردي كه به رسول خدا ايمان آورد علي بن ابي طالب و نخستين زن خديجه بوده است .
نخستين دستوري هم كه به پيغمبر اسلام نازل گرديد دستور نماز بود . بدين ترتيب كه در همان روزهاي نخست بعثت ، روزي رسول خدا ( ص ) در بالاي شهر مكه بود كه جبرئيل نازل گرديد و با پاي خود به كنار كوه زد و چشمة آبي ظاهر گرديد . سپس جبرئيل براي تعليم آن حضرت با آن آب وضو گرفت و رسول خدا ( ص ) نيز از او پيروي كرد ، آن گاه جبرئيل نماز را به آن حضرت تعليم داد و نماز خواند .
پس از علي ابن ابي طالب ( ع ) دومين مردي كه به رسول خدا ( ص ) ايمان آورد زيد بن حارثه ، آزاد شدة آن حضرت بود . تدريجاً با دعوت پنهاني رسول خدا ( ص ) گروه معدودي از مردان و زنان ايمان آوردند كه از آن جمله اند :
جعفر بن ابي طالب و هسمرش اسماء دختر عميس ، عبدالله بن مسعود ، خباب بن ارت ، عمّار بن ياسر ، صهيب بن سنان – كه اهل روم بود و در مكه زندگي مي كرد – عبيده بن حارث ، عبدالله بن حجش و جمع ديگري كه حدود 50 نفر مي شدند .
اظهار دعوت
پيغمبر بزرگوار اسلام از جانب خداي تعالي مأمور شد تا دعوت خويش را اظهار كرده و به طور علني مشركين مكه را به اسلام دعوت كند و در مرحلة نخست خويشان و نزديكان خود را انذار نمايد .
چون آيه شريفة و انذر عشيرتك الاقربين نازل گرديد رسول خدا ( ص ) خويشان نزديك خود را از فرزندان عبدالمطلب كه در آن روز حدود چهل نفر يا بيشتر بودند به خانة خود و صرف غذا دعوت كرد و غذاي مختصري را كه معمولاً خوراك چند نفر بيش نبود براي آنها تهيه كرد . چون افراد مزبور به خانة آن حضرت آمده و غذا را خوردند همگي را كفايت كرده و سير شدند .
در اين وقت بود كه ابولهب فرياد زد : « براستي كه محمد شما را جادو كرد ! »
رسول خدا ( ص ) كه سخن او را شنيد آن روز چيزي نگفت . روز ديگر به علي ( ع ) دستور داد به همان گونه ميهماني ديگري ترتيب دهد و خويشان مزبور را به صرف غذا در خانة آن حضرت دعوت نمايد و چون علي ( ع ) دستور او را اجرا كرد و غذا صرف شد رسول خدا ( ص ) شروع به سخن كرده چنين فرمود :
« بدانيد كه هر يك از شما به من ايمان آورده و در كارم مرا ياري كند و كمك دهد او برادر و وصيّ و وزير من و جانشين پس از من در ميان ديگران خواهد بود .... »
سخنان رسول خدا ( ص ) به پايان رسيد ، ولي هيچ كدام از آنها جز علي ( ع ) دعوت آن حضرت را اجابت نكرد و براي بيعت با او از جاي برنخاست .
سران مكّه براي جلوگيري از پيشرفت مرام مقدس اسلام به فكر افتادند به نزد ابوطالب عموي پيغمبر كه سمت رياست بني هاشم و كفالت رسول خدا را به عهده داشت بروند و با وي در اين باره مذاكره كنند .
ابوطالب سخنان آنها را شنيد و با خوشرويي و با ملايمت آنها را آرام ساخته و با خوشحالي از نزدش بيرون رفتند .
سران مكه چون ادامة كار رسول خدا ( ص ) را مشاهده كردند براي بار دوم به نزد ابوطالب آمدند .
ابوطالب خود را در محذور سختي مشاهده كرد . از طرفي دشمني و جدايي از قريش برايش سخت و مشكل بود و از سوي ديگر نمي توانست رسول خدا ( ص ) را به آنها تسليم كند و يا دست از ياري اش بردارد . اين بود كه محمد ( ص ) را خواست و گفتار قريش را به اطلاع آن حضرت رسانيد و به دنبال آن گفت : « اي محمد اكنون بر جان خود و من نگران باش و كاري كه از من ساخته نيست و طاقت آن را ندارم بر من تحميل نكن . »
رسول خدا ( ص ) گمان كرد كه عمويش مي خواهد دست از ياري او بردارد . از اين رو فرمود : «
به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپ من قرار دهند ، من دست از اين كار برنمي دارم تا در اين راه هلاك شوم يا آنكه خداوند مرا برايشان نصرت و ياري دهد و بر آنان پيروز شوم . »
و سپس اشك در چشمان آن حضرت حلقه زد و گريست و از جا برخاست و به سوي در اتاق به راه افتاد . ابوطالب كه چنان ديد آن حضرت را صدا زد و گفت : « فرزند برادر برگرد » و چون رسول خدا بازگشت بدو گفت : « برو و هر چه خواهي بگو كه به خدا سوگند هرگز دست از ياري تو برنخواهم داشت ! »
مشركان كه از ملاقاتهاي مكرّر با ابوطالب نتيحه اي نگرفتند به فكر آزار بيشتري نسبت به رسول خدا ( ص ) و مسلماناني كه به آن حضرت ايمان آورده بودند افتادند .
ابوطالب فرزندان هاشم و مطلب را طلبيد و از ايشان خواست تا او را در دفاع از رسول خدا ( ص ) كمك دهند . آنان نيز پس از استماع گفتار ابوطالب سخنش را پذيرفتند ، تنها ابولهب بود كه از قبول آن پيشنهاد خودداري كرد .
روز به روز فشار مشركين نسبت به افراد تازه مسلمان و پيروان رسول خدا بيشتر مي شد .
مسلمانان نيز تا جايي كه تاب تحمل داشتند و مقدورشان بود تحمل مي كردند . شايد گاهي هم به رسول خدا ( ص ) شكوه مي كردند . شكنجه و فشار به حدّي بود كه رسول خدا ( ص ) نيز ديگر تاب تحمل ديدن آن مناظر رقّتبار را نداشت . از اين رو به آنها دستور داد به سرزمين حبشه هجرت كنند . از اين رو گروههاي زيادي آمادة سفر و مهاجرت به حبشه شدند كه نخستين كاروان مركّب بود از يازده نفر مرد و چهار زن .
مشركين قريش براي جلوگيري از گسترش دين اسلام و تعاليم رسول خدا ( ص ) نقشة تازه و خطرناكي كشيدند و تصميم به عقد قراردادي همه جانبه براي قطع رابطه و محاصرة بني هاشم و نوشتن تعهدنامه اي در اين باره گرفتند . چهل نفر از بزرگان قريش و بر طبق نقلي هشتاد نفر از آنها پاي آن را امضا كردند .
مندرجات و مفاد آن تعهدنامه كه شايد مركب از چند ماده بوده در جملات زير خلاصه مي شد :
امضا كنندگان زير متعهد مي شوند كه :
. از اين پس ... هر گونه معامله و داد و ستدي را با بني هاشم و فرزندان مطلب قطع كنند .
. به آنها زن ندهند و از آنها زن نگيرند .
. چيزي به آنها نفروشند و چيزي از ايشان نخرند .
. هيچ گونه پيماني با آن ها نبندند و در هيچ پيشامدي از ايشان دفاع نكنند و در هيچ كاري با ايشان مجلس و انجمني نداشته باشند .
. تا هنگامي كه بني هاشم محمد را براي كشتن به قريش نسپارد و يا به طور پنهاني يا آشكار محمد را نكشند پايبند عمل به اين قرارداد باشند .
اين تعهدنامه ننگين را در خانه كعبه آويختند ابوطالب كه ديد بني هاشم با اين ترتيب نمي توانند در خود شهر مكه زندگي را به سر برند ، آنها را به درّه اي در قسمت شمالي شهر مكه كه متعلق به او بود – و به شعب ابي طالب موسوم بود – برده ، و جوانان بني هاشم و بخصوص فرزندانش علي ، طالب و عقيل را مأمور كرد كه شديداً از پيغمبر اسلام نگهباني و حراست كنند .
براي مقابله با اين محاصرة اقتصادي ، خديجه آن همه ثروتي را كه داشت همه را در همان سالها خرج كرد و خود ابوطالب نيز تمام دارايي خود را داد .
براي سه سال يا چهار سال – بنابر اختلاف تواريخ – وضع به همين منوال گذشت .
استقامت و پايداري بني هاشم در برابر مشركين و تعهدنامة ننگين آنها و تحمل آن همه شدّت و سختي به سود رسول خدا ( ص ) و پيشرفت اسلام تمام شد ، زيرا از طرفي موجب شد تا جمعي از بزرگان قريش كه آن تعهدنامه را امضا كرده بودند به حال آنان رقّت كرده و عواطف و احساسات آنها را نسبت به ابوطالب و خويشان خود كه در زمرة بني هاشم بودند تحريك كند و در فكر نقض آن پيمان ظالمانه بيفتند . از سوي ديگر افراد زيادي بودند كه در دل متمايل به اسلام گشته ، ولي از ترس قريش جرئت اظهار عقيده و ايمان به رسول خدا ( ص ) را نداشتند و نگران آينده بودند .
در خلال اين ماجرا شبي رسول خدا ( ص ) از طريق وحي مطلع گرديد و جبرئيل به او خبر داد كه موريانه همة آن صحيفه ملعونه را خورده و تنها قسمتي را كه « بسمك اللّهم » در آن نوشته شده بود باقي گذارده و سالم مانده است .
اين دو ماجرا سبب شد كه قريش به دريدن صحيفه حاضر گردند و موقتاً دست از لجاج و عناد و قطع رابطه بردارند .
معراج
داستان معراج رسول خدا ( ص ) در يك شب از مكه معظمه به مسجدالاقصي و از آنجا به آسمانها و بازگشت به مكه در قرآن كريم ، در دو سوره به نحو اجمال ذكر شده ؛ يكي در سورة « اسراء » و ديگري در سورة مباركة « نجم » . در چند حديث آن شب را شب هفدهم ربيع الاول و يا شب بيست و هفتم رجب ذكر كرده و در نقلي هم شب هفدهم رمضان و شب بيست و يكم آن ماه نوشته اند .
حبرئيل در آن شب بر آن حضرت نازل شد و مركبي را كه نامش « براق » بود براي او آورد و رسول خدا ( ص ) بر آن سوار شده و به سوي بيت المقدس حركت كرد و در راه در چند نقطه ايستاد و نمار گزارد ، يكي در مدينه و هجرتگاهي كه سالهاي بعد رسول خدا ( ص ) بدانجا هجرت فرمود ، يكي هم مسجد كوفه ، ديگر در طور سينا و بيت اللحم – زادگاه حضرت عيسي ( ع ) – و سپس وارد مسجد اقصي شد و در آنجا نماز گزارد و از آنجا به آسمان رفت .
در روايات آمده كه در آن شب دنيا به صورت زني زيبا و آرايش كرده خود را بر آن حضرت عرضه كرد ، ولي رسول خدا ( ص ) بدو توجهي نكرده از وي در گذشت .
بر طبق روايتي كه علي بن ابراهيم در تفسير خود از امام صادق ( ع ) روايت كرده رسول خدا ( ص ) فرمود :
« به گروهي گذشتم كه پيش روي آنها ظرفهايي از گوشت پاك و گوشت ناپاك بود و آنها ناپاك را مي خوردند و پاك را مي گذاردند ، از جبرئيل پرسيدم : اينها كيان اند ؟ گفت : افرادي از امت تو هستند كه مال حرام مي خورند و مال حلال را وامي گذارند ؛ و مردمي را ديدم كه لباني چون لبان شتران داشتند و گوشتهاي پهلوشان را چيده و در دهانشان مي گذاردند ، پرسيدم : اينها كيان اند ؟ گفت : اينها كساني هستند كه از مردمان عيبجويي مي كنند ؛ مردمان ديگري را ديدم كه سرشان را به سنگ مي كوفتند و چون حال آنها را پرسيدم پاسخ داد : اينان كساني هستند كه نماز شامگاه و عشاء را نمي خواندند و مي خفتند . مردمي را ديدم كه آتش در دهانشان مي ريختند و از نشيمنگاهشان بيرون مي آمد و چون از وضع آنها پرسيدم ، گفت : اينان كساني هستند كه اموال يتيمان را به ستم مي خورند .
و از آنجا به آسمان دوم رفتيم و در آنجا دو مرد را شبيه به يكديگر ديدم و از جبرئيل پرسيدم : اينان كيان اند ؟ گفت : هر دو پسر خالة يكديگر يحيي و عيسي ( ع ) هستند ، بر آنها سلام كردم و پاسخ داده تهنيت ورود به من گفتند و فرشتگان زيادي را كه به تسبيح پروردگار مشغول بودند در آنجا مشاهده كردم .
و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتم و در آنجا مرد زيبايي را ديدم كه زيبايي او نسبت به ديگران همچون ماه شب چهارده نسبت به ستارگان بود و چون نامش را پرسيدم جبرئيل گفت : اين برادرت يوسف است ، بر او سلام كردم و پاسخ داد و تهنيت و تبريك گفت و فرشتگان بسياري را نيز در آنجا ديدم .
از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتم و مردي را ديدم و چون از جبرئيل پرسيدم گفت : او ادريس است كه خدا وي را به اينجا آورده .
سپس به آسمان پنجم رفتيم و در آنجا مردي را به سن كهولت ديدم كه دورش را گروهي از امتش گرفته بودند و چون پرسيدم كيست ؟ جبرئيل گفت : هارون بن عمران است .
آن گاه به آسمان ششم بالا رفتم و در آنجا مردي گندمگون و بلند قامت را ديدم كه مي گفت : بني اسرائيل پندارند من گرامي ترين فرزندان آدم در پيشگاه خدا هستم ولي اين مرد از من نزد خدا گرامي تر است و چون از جبرئيل پرسيدم : كيست ؟ گفت : برادرت موسي بن عمران است .
سپس به آسمان هفتم رفتيم و در آنجا به فرشته اي برخورد نكردم جز آنكه گفت : اي محمد حجامت كن و به امّت خود نيز سفارش حجامت را بكن و در آنجا مردي را كه موي سر و صورتش سياه و سفيد بود و روي تختي نشسته بود ديدم و جبرئيل گفت ، او پدرت ابراهيم است ، بر او سلام كرده جواب داد و تهنيت و تبريك گفت ، و مانند فرشتگاني را كه در آسمانهاي پيشين ديده بودم در آنجا ديدم ، و سپس درياهايي از نور كه از درخشندگي چشم را خيره مي كرد و درياهايي از ظلمت و تاريكي و درياهايي از برف و يخ لرزان ديدم و چون بيمناك شدم جبرئيل گفت : اين قسمتي از مخلوقات خداست . »
و در حديثي است كه فرمود :
« چون به حجابهاي نور رسيدم جبرئيل از حركت ايستاد و به من گفت : برو ! »
در حديث ديگري فرمود :
« از آنجا به « سدره المنتهي » رسيدم و در آنجا جبرئيل ايستاد و مرا تنها گذارده و گفت : برو !
گفتم : اي جبرئيل در چنين جايي مرا تنها مي گذاري و از من مفارقت مي كني ؟
گفت : « اي محمد اينجا آخرين نقطه اي است كه صعود به آن را خداي عزّ و جلّ براي من مقرّر فرموده و اگر از اينجا بالاتر آيم پر و بالم مي سوزد . »
وفات ابوطالب و خديجه
مشركين انواع آزار و صدمه را نسبت به رسول خدا ( ص ) انجام مي دادند ، ولي با اين همه احوال حمايت ابي طالب از آن حضرت مانع بزرگي بود كه آنها نتوانند از حدود استهزا و آزارهاي زباني قدم فراتر نهند . اما در اين ميان دست تقدير دو مصيبت ناگوار براي رسول خدا ( ص ) پيش آورد كه دشمنان آن حضرت جرئت بيشتري در اذيت پيدا كرده و آن حضرت را در مضيقة بيشتري قرار دادند به گفته مورخين چند بار نقشه قتل و تبعيد او را كشيده تا سرانجام نيز رسول خدا ( ص ) از ترس آنها شبانه از مكه خارج شد و به مدينه هجرت كرد . يكي مرگ ابوطالب و ديگري فوت خديجه بود كه طبق نقل معروف هر دو در يك سال و به فاصلة كوتاهي اتفاق افتاد .
معروف آن است كه مرگ هر دو در سال دهم بعثت ، سه سال پيش از هجرت اتفاق افتاد ، و ابوطالب پيش از خديجه از دنيا رفت . فاصله ميان مرگ خديجه و ابوطالب را نيز برخي سه روز ، جمعي سي و پنج روز و برخي نيز شش ماه نوشته اند .
هنگامي كه خبر مرگ ابوطالب را به رسول خدا ( ص ) دادند اندوه بسياري آن حضرت را فراگرفت و بي تابانه خود را به بالين ابوطالب رسانده و جانب راست صورتش را چهار بار و جانب چپ را سه بار دست كشيد آن گاه فرمود :
« عموجان در كودكي مرا تربيت كردي و در يتيمي كفالت و سرپرستي نمودي و در بزرگي ياري و نصرتم دادي خدايت از جانب من پاداش نيكو دهد . »
در وقت حركت دادن جنازه پيشاپيش آن مي رفت و درباره اش دعاي خير مي فرمود .
هنوز مدت زيادي و شايد چند روزي از مرگ ابوطالب و آن حادثة غم انگيز نگذشته بود كه رسول خدا ( ص ) به مصيب اندوه بار تازه اي دچار شده و بدن نحيف همسر مهربان و كمك كار وفادار خود را در بستر مرگ مشاهده فرمود و با اندوهي فراوان در كنار بستر او نشسته و مراتب تأثر خود را از مشاهدة آن حال به وي ابلاغ فرمود آن گاه براي دلداري خديجه جايگاهي را كه خدا در بهشت براي وي مهيا فرموده بدو اطلاع داده و خديجه را خرسند ساخت .
هنگامي كه خديجه از دنيا رفت رسول خدا ( ص ) جنازة او را برداشته و در « حجون » ( مكاني در شهر مكه ) دفن كرد ، و چون خواست او را در قبر بگذارد ، خود به ميان قبر رفت و خوابيد و سپس برخاسته جنازه را در قبر نهاد و خاك روي آن ريخت .
نخستين زني را كه رسول خدا ( ص ) پس از مرگ خديجه و پيش از هجرت به مدينه به ازدواج خويش درآورد سوده دختر زمعه بود كه در زمرة مسلمانان اوليه و مهاجرين حبشه هستند و چون از حبشه بازگشتند شوهرش سكران بن عمرو در مكه از دنيا رفت . رسول خدا ( ص ) در چنين شرايطي او را به ازدواج خويش درآورد .
سفر به طائف
پس از فوت ابوطالب رسول خدا ( ص ) درصدد برآمد تا در مقابل مشركين ، حامي و پناه تازه اي پيدا كند .
در اين ميان به فكر قبيله ثقيف افتاد و درصدد برآمد تا از آنها كه در طائف سكونت داشتند استمداد كند . به همين منظور با يكي دو نفر از نزديكان خود چون علي ( ع ) و زيد بن حارثه و يا چنانكه برخي گفته اند تنها به سوي طائف حركت كرد و در آنجا به نزد سه نفر كه بزرگ ثقيف بودند رفت .
پيغمبر خدا هدف خود را از رفتن به طائف شرح داد و اذيت و آزاري را كه از قوم خود ديده بود به آنها گفت و از آنها خواست تا او را در برابر دشمنان و پيشرفت هدفش ياري كنند ، اما آنها تقاضايش را نپذيرفته و هر كدام سخني گفتند . يكي از آنها گفت : « من پردة كعبه را دريده باشم اگر خدا تو را به پيغمبري فرستاد باشد ! »
رسول خدا ( ص ) مأيوسانه از نزد آنها برخاست – و به نقل ابن هشام – هنگان بيرون رفتن از آنها درخواست كرد كه گفتگوي آن مجلس را پنهان دارند و مردم طائف را آگاه نسازند .
اما آنها درخواست پيغمبر خدا را ناديده گرفته و ماجرا را به گوش مردم رساندند و بالاتر آنكه اوباش شهر را وادار به دشنام و استهزاي آن حضرت كردند . همين سبب شد تا چون رسول خدا ( ص ) خواست از ميان شهر عبور كند از دو طرف او را احاطه كرده و زبان به دشنام و استهزا بگشايند و بلكه پس از چند روز توقف ، روزي بر آن حضرت حمله كرده سنگ بر پاهاي مباركش زدند و بدين وضع ناهنجار آن بزرگوار را از شهر بيرون كردند .
مقدمات هجرت
در شهر يثرب – كه بعدها به مدينه موسوم گرديد – دو قبيله به نام اوس و خزرج زندگي مي كردند و در مجاورت ايشان نيز تيره هايي از يهود سكونت داشتند .
ميان قبيله اوس و خزرج سالها آتش جنگ و اختلاف زبانه مي كشيد و هر چند وقت يك بار به جان هم مي افتادند . اوس و خزرج كه خود را براي جنگ تازه اي آماده مي كردند و هر دو دسته مي كوشيدند قبايل ديگر عرب را نيز با خود همپيمان كرده نيروي بيشتري براي سركوبي و شكست حريف پيدا كنند . دو قبيله اوس و خزرج به سوي قبايل مكه متوجه شده و هر كدام درصدد برآمدند تا آنها را با خود همپيمان و همراه كنند و از نيروي آنها عليه دشمن خود كمك گيرند .
وقتي پيغمبر خدا از ورود قبيلة اوس به مكه با خبر شد به نزد آنها آمده و پيش از آنكه آنها را به اسلام و ايمان به خداي تعالي دعوت كند فرمود :
« من كاري را به شما پيشنهاد مي كنم كه از آنچه به خاطر آن به اين شهر آمده ايد بهتر است . »
پرسيدند : « آن چيست ؟ »
فرمود : « به خداي يگانه ايمان آوريد و اسلام را بپذيريد . » سپس جريان نبوّت خويش را به آنها اظهار كرده و چند آيه از قرآن نيز بر آنها تلات كرد .
نخستين فردي كه از قبيلة خزرج اسلام آورد ، اسعدبن زراره بود . يك سال پس از مسلمان شدن اسعد ، در موسم حج ، اسعد با پنج يا هفت تن ديگر مردم يثرب به مكه آمد و رسول خدا را در عقبه ديدار كرده و به آن حضرت ايمان آوردند .
سال دوازدهم بعثت اسعد با يازده تن ديگر نزد رسول خدا آمدند هنگامي كه مي خواستند به يثرب بازگردند براي تعليم قرآن از رسول خدا درخواست كمك كردند و رسول خدا مصعب بن عمير را همراه آنان به يثرب فرستاد .
هجرت رسول خدا ( ص )
ورود به مدينه
هنگامي كه رسول خدا ( ص ) از قباء حركت كرد رؤساي قبايلي كه خانه هاشان سر راه آن حضرت بود همگي از خانه هاي خود بيرون آمده و چون پيغمبر اكرم به محلة آنان وارد مي شد تقاضا مي كردند كه در محلة آنان فرود آيد و منزل كند , ولي رسول خدا ( ص ) در پاسخ همه فرمود :
« جلوي شتر را باز كنيد و او را رها كنيد به حال خود بگذاريد كه او مأمور است . »
يعني هر كجا او فرود آمد و زانو زد من همانجا فرود خواهم آمد . چون شتر به محلة بني مالك بن نجار و همان جايي كه اكنون مسجد النبي قرار دارد رسيد ، زانو زد و خوابيد .
از جمله كارهايي كه در سال اول هجرت در مدينه انجام شد ازدواج رسول خدا ( ص ) با عايشه دختر ابوبكر بود .
جهاد
مورّخين غزوات رسول خدا ( ص ) را بيست و شش يا بيست و هفت غزوه ذكر كره اند كه در نُه غزوه از آنها خود آن حضرت جنگ كرده ، و سرايا را سي و هفت و يا چهل سريه نقل كرده اند . منظور از غزوات سفرهايي است كه رسول خدا ( ص ) خود به همراه سپاهيان از مدينه بيرون مي رفت و سرايا آنهايي است كه آن حضرت گروهي از مسلمانان اعم از مهاجر يا انصار را به سويي اعزام مي كرد و خود در مدينه مي ماند .
سال دوم هجرت
از حوادث سال دوم هجرت ازدواج ميمون اميرالمؤمين علي ( ع ) با فاطمه دختر رسول خدا ( ص ) بود كه به امر پروردگار صورت گرفت . رسول خدا ( ص ) به كمك يكي از زنان وسايل ازدواج و زفاف زهرا ( س ) را فراهم كرد و پس از جنگ بدر مراسم زفاف و عروسي انجام شد .
جنگ بدر
حملة عمومي و شكست قريش
جنگ احد
سال چهارم هجرت
رسول خدا ( ص ) در اين سال به منظور سرپرستي از زنان بيوة مسلمان و مهاجريني كه شوهران مهاجر خود را در جنگها از دست داده و در شهر مدينه – دور از وطن و قوم و خويشان خود – در وضع اندوهباري زندگي مي كردند دو زن ديگر را به عقد خود درآورد . يكي زينب دختر خزيمه و ديگري ام سلمه دختر أبي اميه مخزومي بود و نام ام سلمه هند بود . بدين ترتيب رسول خدا ( ص ) آن دو را نيز جزء همسران خود قرار داده و ضمن سرپرستي از آنها ، آن دو را از غم و اندوه و غربت و نداري و عوارض ديگري كه شهادت شوهرانشان به دنبال داشت نجات بخشيد .
ام سلمه از زنان بزرگي است كه صرفنظر از افتخار همسري با رسول خدا ( ص ) در ايمان به خدا و روز جزا و پيروي از دستورهاي پيغمبر بزرگوار اسلام به مرتبة والايي رسيد و پس از خديجة كبري ( س ) در ميان همسران پيغمبر از همگان گوي سبقت را در فضل و كمال ربود . پس از رحلت آن حضرت نيز با اينكه عمري طولاني كرد و آخرين همسر رسول خدا ( ص ) بود كه از دنيا رفت ، تا زنده بود حرمت خود و پيغمبر را نگاه داشته و كاري كه مخالف شأن بانوي بزرگي چون او بود از وي ديده نشد و به حق اُم المؤمنين بود .
در ماه شعبان سال چهارم مطابق قول مشهور خداي تعالي مولود جديدي از فاطمة زهرا ( س ) به رسول خدا ( ص ) و علي ابي طالب ( ع ) عنايت فرمود و نام او را حسين گذاردند .
در همين سال فاطمة بنت اسد مادر اميرالمؤمنين علي ( ع ) از دنيا رفت ، و گذشته از اميرالمؤمنين ، رسول خدا نيز در مرگ او بسيار متأثر و غمگين شد
صلح حديبيّه
جنگ خيبر
سال هشتم هجرت
رسول خدا گروهي را به سركردگي عمرو بن كعب غفاري براي تبليغ اسلام به ناحية شام به جايي به نام « ذات الطلح » فرستاد ، ولي مردم آن ناحيه آنها را نپذيرفته و درصدد قتل آنان – كه جمعاً پانزده نفر بودند – برآمدند و بجز عمرو بن كعب همگي به قتل رسيدند .
عمرو بن كعب نيز با زحمتي توانست خود را از معركه نجات دهد و جان سالم به در برد .
به دنبال آن نيز پيغمبر اسلام حارث بن عمير را با گروهي به سوي شر حبيل بن غسان كه فرماندار شهر بُصري از طرف امپراتور روم بود ، فرستاد و نامه اي هم به منظور دعوت به اسلام بدو نوشت ، ولي شر حبيل حارث را با همراهان وي به قتل رسانيد .
اين دو مارجرا سبب اندوه پيغمبر و خشم مسلمانان مدينه و آمادگي آنها براي جنگ با امپراتور روم گرديد . در ماه جمادي الاولي سال هشتم هجرت رسول خدا ( ص ) لشكر مجهزي را به جنگ روميان به موته كه سر حد شام بود فرستاد .
جنگ موته
فتح مكه
از جمله مواد قرارداد صلح حديبيه اين بود كه هر يك از قبايل عرب بخواهند با قريش و يا پيغمبر اسلام همپيمان شوند آزاد باشند . از اين رو دو دسته از قبايل مزبور به نام « بني بكر » و « خزاعه » كه سالها بود ميانشان اختلاف و نزاع بود هر كدام در پيمان يكي از دو طرف درآمدند .
« خزاعه » با پيغمبر اسلام هم پيمان شدند و « بني بكر » با قريش . بني بكر درصدد حمله به « خزاعه » برآمد . به دنبال اين فكر به مكه رفتند و با برخي از بزرگان قريش مانند عكرمه بن ابي جهل و صفوان بن اميه در اين باره مذاكره كردند آنها را نيز با خود همراه ساخته و نقشة حمله به « خزاعه » را با آنها طرح نموده ، از آنها نيز در اين باره كمك گرفتند .
خزاعه كه بي خبر از همه جا در منزلهاي خود آرميده بودند مورد حملة بني بكر و دستياران قريشي آنها واقع شده و مطابق نقلي بيست نفر آنها به دست بني بكر كشته شد .
رسول خدا ( ص ) كه از شنيدن اين خبر متأثر شده بود به آنها وعدة ياري و كمك داد و آماده بسيج لشكر به سوي مكه و جنگ با قريش گرديد .
هنگام حركت سپاهي گران كه مركب از ده هزار لشكر بود آمادة حركت شد و نخستين بار بود كه مدينه چنين سپاهي را به خود مي ديد .
روز دهم ماه رمضان بود كه سپاه ده هزار نفري اسلام ، مدينه را به قصد فتح مكه ترك كرد . تمام كوشش پيغمبر اسلام كه مي خواست خبر حركت او به قريش نرسد براي آن بود كه مقاومتي از قريش در برابر آنها نشود و قريش به جنگ و مقاومت برنخيزد و خوني در مكه ريخته نشود .
سپاه مجهّز اسلام به « ذي طوي » رسيد . از طرف قريش هيچ گونه مقاومت و عكس العملي ديده نمي شد و سكوت شهر مكه را فراگرفته بود . رسول خدا ( ص ) لشكر را بر چهار دسته تقسيم كرد و هر دسته را مأمور ساخت از سمتي وارد شهر شوند و به فرماندهان دستور داد با كسي جنگ و زد و خورد نكنند ، مگر آنكه حمله و تعرض از طرف آنها شروع شود . فقط چند نفر بودند كه به خاطر سوابق سويي كه داشتند و هيچ گونه اميدي به اصلاحشان نبود خونشان را هدر كرد و فرمان داد آنها را هر كجا يافتند بكشند .
گروه هاي چهارگانه از چهار سمت وارد مكه شدند ، خود پيغمبر نيز از طريق « اذاخر » به شهر درآمد و در كنار قبر ابوطالب و خديجه قبه و سراپرده اي براي آن حضرت نصب كردند كه در آن سكونت كند .
مردم شهر به خانه هاي خود رفته و گروه زيادي هم به مسجد رفته بودند و مكه حالت تسليم به خود گرفته بود . تنها در يكي از محله هاي شهر كه گروهي از قبيلة هذيل و بني بكر سكونت داشتند به تحريك عكرمه بن ابي جهل و صفوان بن اميه سر راه را بر سپاهيان اسلام گرفته و آمادة جنگ شدند و در جايي به نام « خندمه » موضع گرفتند .
سپاهي كه از آن محله مي گذشت سپاهي بود كه تحت فرماندهي خالدبن وليد پيش مي رفت . خالد كه از جريان مطلع شد دستور جنگ داد . شمشيرها كشيده شد و مشركان را تا نزديكي مسجدالحرام به عقب راندند و در اين گيرودار بيست نفر از بني بكر كشته شد و بقيه از جمله عكرمه و صفوان فرار كردند .
گروههاي چهارگانه از چهار سمت مكه خود را به كنار مسجدالحرام رساندند ، رهبر عالي قدر اسلام نيز پس از آنكه سر و صورت را از گرد راه بشست و غسل كرد از خيمه مخصوص بيرون آمد و سوار بر شتر شده به سمت مسجدالحرام حركت كرد ، شهر مكه كه روزي تمام نيروي خود را براي مبارزه با دعوت الهي پيغمبر اسلام و در هم كوبيدن نداي مقدس آن بزرگوار به كار گرفته بود ، اكنون سكوتي توأم با خضوع و ترس به خود گرفته و مردم از شكاف درهاي خانه و گروهي از بالاي كوه ها آن همه عظمت و شكوه نوادة عبدالمطلب و پيامبر بزرگوار اسلام را مشاهده مي كردند .
پيغمبر اسلام در حالي كه مهار شترش در دست محمدبن مسلمه بود با چوبدستي كه در دست داشت استلام حجر نمود و پس از استلام حجر پياده شد و دست به كار پايين آوردن بتهايي كه بر ديوار كعبه آويخته بودند گرديد تا آنها را بشكند و چون در دسترس نبود ، به علي ( ع ) دستور داد پا بر شانه او بگذارد و آن ها را به زير افكند .
جنگ حنين
جنگ طائف
سال نهم هجرت
سال نهم هجرت را به خاطر ورود وفدها ( شخصيتها و هيئتهايي كه به نمايندگي قبايل و ساير ملتها به مدينه مي آمدند ) عام الوفود ناميدند . شهر مدينه هر چند روز يك بار شاهد ورود اين هيئتهاي گوناگون بود تا پيغمبر اسلام را از نزديك ببينند و به دين اسلام درآمده و با رهبر اسلام پيمان دوستي بسته و پيوند خود را به آن حضرت اعلام دارند . از آن جمله كعب بن زهير است كه با شعر و نثر مردم را عليه رسول خدا تحريك مي نمود و رسول خدا از وي درگذشت .
جنگ تبوك
مسجد ضرار
منافقان مدينه كه غالباً وحي آسماني موجب رسوايي و سرافكندگي و كشف توطئه آنان مي گرديد ، به فكر افتادند براي پياده كردن نقشه هاي خائنانه خود از همان نام دين اسلام استفاده و بدين منظور مسجدي در محلة قبا بنا كنند و در زير پوشش دين ، محافل خود را در آنجا تشكيل دهند و مركزي براي اجتماع هم مسلكان و طرح نقشه هاي خود داشته باشند .
كسي كه بيشتر در بناي اين مسجد كوشش داشت و به فكر اين نقشه خطرناك افتاد ابوعامر راهب بود كه پدر همان حنظلة عسيل الملائچكه بود .
رسول خدا ( ص ) بازمي گشت كه در نزديكي مدينه به آن حضرت خبر دادند كه مسجد مزبور به اتمام رسيده و مركز اجتماع منافقان گرديده است . رسول خدا ( ص ) به دستور پروردگار متعال از همان خارج شهر پيش از ورود به مدينه ، دو نفر از قبيلة عمربن عوف را فرستاد تا آن مسجد را كه خداي تعالي « مسجد ضرار » ناميد ويران كنند و اين بناي بظاهر مقدس را كه در واقع به صورت مركز دسته بنديهاي سياسي عليه اسلام و مسلمين درآمده و كانوني براي ايجاد دو دستگي ميان مسلمانان شده بود با خاك يكسان سازند .
داستان مباهله
از جملة هيئتهايي كه در اين سال به مدينه آمدند هيئت نصاراي نجران بودند كه به دنبال نامه اي كه پيغمبر اسلام به كشيش بزرگ آنجا نوشت و او را به اسلام دعوت فرمود آنها به مدينه آمدند تا از حال آن حضرت از نزديك تحقيق كنند .
هيئت نجران كه شامل گروهي بيش از ده نفر از بزرگان آنها بود به رياست و سرپرستي سه نفر يعني عاقب ، سيد و ابوحارثه به مدينه آمدند و نزد پيامبر رفتند .
سپس براي تحقيق حال ، سؤالاتي از آن حضرت كردند از آن جمله سيد پرسيد : « اي محمد دربارة مسيح چه مي گويي ؟ »
فرمود : « او بنده و رسول خدا بود . »
ولي سيد سخن آن حضرت را نپذيرفته و بناي رد و ايراد را گذارد تا اينكه آيات سورة آل عمران در اين باره بر پبغمبر نازل شد كه از آن جمله اين آيه در پاسخ همين گفتارشان بود كه خدا فرمود :
« همانا حكايت عيسي در نزد خدا حكايت آدم است كه او را از خاك آفريد ... »
در ضمن همين آيات دستور « مباهله » با آنها را نيز به پيغمبر داد كه فرمود :
« و هر كس با وجود اين دانش كه براي تو آمده باز هم دربارة عيسي با تو مجادله كند به آنها بگو : بيايد تا ما پسران خود را بياوريم و شما هم پسرانتان را و ما زنانمان را و شما نيز زنانتان را و ما نفوس خود را و شما هم نفوس خود را ، آنگاه تضرع و لابه كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم . »
بدين ترتيب پيغمبر اسلام به امر خداي تعالي نصاراي نجران را به مباهله دعوت كرد و آنها نيز پذيرفته و گفتند : « فردا براي مباهله مي آييم . »
سپس ابوحارثه به همراهان خود گفت : « فردا كه شد بنگريد . اگر محمد با فرزندان و خاندان خود به مباهله آمد از مباهله با او خودداري كنيد و اگر با اصحاب و پيروانش آمد به مباهله اش برويد . »
چون روز ديگر شد رسول خدا ( ص ) در حالي كه دست حسن و حسين را در دست داشت و فاطمه ( س ) نيز دنبالش بود و علي ( ع ) از پيش رويش مي رفت براي مباهله حاضر شد .
ابوحارثه كه آن منظره را ديد گفت : « به خدا سوگند محمد به همان گونه كه پيمبران براي مباهله روي زمين مي نشينند نشسته است و از اين رو از مباهله با پيغمبر اسلام خودداري كرد . »
تقديرات الهي در سال نهم ، پس از آنكه هيجده ماه از عمر ابراهيم گذشت او را از پيغمبر بازگرفت و مرگش فرا رسيد . مرگ وي رسول خدا ( ص ) را سخت داغدار كرد ، بدانسان كه در فقدان او گريست .
در آن روز كه ابراهيم از دنيا رفت خورشيد گرفت و مردم مدينه گفتند : « خورشيد به خاطر مرگ ابراهيم گرفته است ! »
رسول خدا ( ص ) مردم را مخاطب ساخته فرمود :
« اي مردم همانا خورشيد و ماه دو نشانه از نشانه هاي قدرت حق تعالي هستند كه تحت اراده و فرمان او هستند و براي مرگ و حيات كسي نمي گيرند و هر زمان ديديد آن دو يا يكي از آنها گرفت نماز بگزاريد »
حجة الوداع
ماه ذي قعدة سال دهم هجرت فرا رسيد و رسول خدا ( ص ) طبق فرمان الهي عازم حج گرديد و به مردم نيز ابلاغ كرد براي انجام حج به همراه او در اين سفر آماده شوند .
كاروان عظيم حج ، مناسك را تحت رهبري پيشواي عظم الشأن اسلام انجام داد و به دستور آن حضرت به سوي مدينه حركت كرد . در اين خلال جبرئيل نازل شد و دستور نصب و تعيين علي ( ع ) را به خلافت و جانشيني در ميان مردم فرود آورده و رسول خدا ( ص ) مأمور به ابلاغ آن گرديد .
كاروان به نزديكي « جُحفه » رسيد . با رسيدن به آن منطقه تدريجاً راه قبايلي كه همراه آن حضرت بودند جدا مي شد . در اين وقت براي دومين بار – و يا بيشتر – جبرئيل نازل شد و آية زير را كه متضمن تأكيد بيشتر و تعجيل در ابلاغ اين دستور بود بر آن حضرت فرود آورد كه خدا فرمود :
« اي پيامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شد ابلاغ كن و اگر ابلاغ نكني رسالت را ابلاغ نكرده اي و خدا تو را از شرّ مردم نگاه مي دارد . »
رسول خدا ( ص ) دستور توقف داد و امر كرد تا آنها را كه از جلو رفته بودند بازگردانند و صبر كرد تا آنها نيز كه از دنبال مي آمدند رسيدند . سپس دستور داد زير درختهاي صحرايي را كه در آنجا قرار داشت ، تميز كردند و منبري از جهاز شتران ترتيب دادند و آن گاه كه روز هيجدهم ذي حجّه الحرام بود ، در هنگام ظهر و وقت گرمي هوا بر جهاز شتران بالا رفت .
رسول خدا ( ص ) پس از حمد و ثناي الهي , در حالي كه علي را نزد خود نگاه داشته بود ، چنين گفت :
« محكات قرآن را بفهميد و از متشابهات آن پيروي نكنيد و اينها را كسي براي شما تفسير نكند جز اين شخص كه دستش را گرفته ام و بازويش را بلند كرده ام ! »
سپس براي معرفي او چنين فرمود :
- و من به شما اعلام مي كنم كه : [ همانا هر كس من مولا و فرمانرواي او هستم ، اين علي مولاي اوست و موضوع فرمانروايي او چيزي است كه خداي عز و جل بر من نازل فرموده است . ]
آگاه باشيد كه من ابلاغ كردم ، آگاه باشيد كه من رساندم ، آگاه باشيد كه شنواندم ، آگاه باشيد كه آشكارا گفتم ، امارت و پيشوايي مؤمنان پس از من براي احدي جز او جايز نيست . »
سپس علي را به اندازه اي روي دست بلند كرد كه پاهاي علي محاذي زانوهاي پيغمبر ( ص ) آمد . آن گاه گفت :
« اي مردم اين مرد برادر و وصي و نگه دارندة علم من و جانشين من است . بر هر كس كه به من ايمان آورده و بر من است تفسير كتاب پروردگارم . »
چون مراسم مزبور به اتمام رسيد و خطبة پيغمبر تمام شد ، عمر بن خطاب علي ( ع ) را ديدار كرد و با اين جملات به او تبريك گفت :
« گوارا باد بر تو اي فرزند ابي طالب كه اكنون مولاي من و مولاي هر مرد با ايمان و زن با ايمان گشتي ! »
بيماري رسول خدا ( ص )
رسول خدا ( ص ) پس از مراجعت از سفر حجه الوداع درصدد تهيه لشكري عظيم برآمد تا روانة روم كند . فرماندهي لشكر مزبور را به اسامه واگذار كرد و پرچم جنگ را به دست خود به نام اسامه بست و عموم مهاجر و انصار را مأمور كرد تا تحت فرماندهي اسامه در اين جنگ شركت كنند .
اسامه در آن روز حدود بيست سال بيشتر نداشت و همين موضوع براي برخي از پيرمردان و كارآزمودگاني كه مأمور شده بودند تحت فرماندهي او به جنگ بروند گران مي آمد ، از اين رو در كار رفتن به دنبال لشكر تعلل مي كردند .
در اين خلال رسول خدا ( ص ) بيمار شد و در بستر افتاد ، اما با اين حال وقتي مطلع شد كه مردم از رفتن به دنبال لشكر تعلل مي كنند با همان حالت بيماري و تب و سردرد شديد كه داشت دستمالي به سر خود بست و از خانه به مسجد آمد و به منبر رفته فرمود :
« اي مردم فرماندهي اسامه را بپذيريد كه سوگند به جان خودم اگر ( اكنون ) دربارة فرماندهي او مناقشه مي كنيد پيش از اين نيز دربارة فرماندهي پدرش حرفها زديد ، ولي او شايسته و لايق فرماندهي است چنانكه پدرش نيز لايق اين مقام بود . »
اسامه در صدد حركت بود كه پيك ام ايمن آمد كه حال پيغمبر سخت شده و مرگ آن حضرت نزديك شده و بدين ترتيب اسامه و همراهانش توقف كردند .
سخنان پيغمبر ( ص ) و رفتار آن حضرت در روزهاي آخر عمر همه حكايت از اين داشت كه مرگ خود را نزديك مي داند و با گفتار و كردار از مرگ خود خبر مي دهد .
حال پيغمبر روز به روز بدتر مي شد و حضرت براي اينكه تب و حرارت بدنش تخفيف يابد و بتواند براي وداع با مردم به مسجد برود دستور داد هفت مشك آب از چاه هاي مختلف مدينه بكشند و بر بدنش بريزند ، سپس دستمالي بر سر بسته و در حالي كه يك دست روي شانة اميرالمؤمنين ( ع ) و دست ديگرش را بر شانه فضل بن عباس گذارده بود به مسجد آمد و بر منبر رفته فرمود :
« اي گروه مردم نزديك است كه من از ميان شما بروم پس هر كس امانتي پيش من دارد بيايد تا به او بپردازم و هر كس به من وام و قرضي داده مرا آگاه كند . اي مردم ميان خدا و بندگان چيزي نيست كه سبب وصول خير يا دفع شري شود جز عمل و كردار ، سوگند بدانكه مرا به حق به نبوت برانگيخته ، رهايي ندهد كسي را جز عمل نيك و رحمت پروردگار و من كه پيغمبر اويم اگر نافرماني او را بكنم هر آينه به دوزخ مي افتم ! بار خدايا آيا ابلاغ كردم !؟ »
آن گاه از منبر فرود آمده نماز كوتاهي با مردم خواند سپس به خانة ام سلمه رفت و يك روز يا دو روز در اتاق ام سلمه بود ، سپس عايشه پيش ام سلمه آمد و از او درخواست كرد آن حضرت را به اتاق خود ببرد و پرستاري آن حضرت را خود به عهده گيرد . همسران ديگر آن حضرت نيز با اين پيشنهاد موافقت كرده و حضرت را به اتاق عايشه بردند .
چون روز ديگر شد حال پيغمبر سخت شد و ازحال رفت و ملاقات با آن حضرت ممنوع گرديد . چون به حال آمد فرمود : « برادر و يار مرا پيش من آريد » و دوباره از حال رفت . ام سلمه برخاست و گفت : علي را نزدش بياوريد كه جز او را نمي خواهد ، از اين رو به نزد علي ( ع ) رفته او را كنار بستر آن حضرت آوردند . چون چشمش به علي افتاد اشاره كرد و علي پيش رفت و سر خود را روي سينة پيغمبر ( ص ) خم كرد .
رسول خدا ( ص ) زماني طولاني با او به طور خصوصي و در گوشي سخن گفت و در اين وقت دوباره از حال رفت . علي ( ع ) نيز برخاست و گوشه اي نشست . سپس از اتاق آن حضرت خارج شد . چون از علي ( ع ) پرسيدند : « پيغمبر با تو چه گفت ؟ » فرمود :
« هزار باب علم به من آموخت كه هر بابي هزار باب ديگر را بر من گشود . به چيزي مرا وصيت كرد كه ان شاءالله تعالي بدان عمل خواهم كرد . »
و چون حالت احتضار و هنگام رحلتش فرا رسيد به علي ( ع ) فرمود :
« اي علي سر مرا در دامن خود گير كه امر خدا آمد و چون جانم بيرون رفت آن را به دست خود بگير و به روي خود بكش ، آن گاه مرا رو به قبله كن و كار غسل و نماز و كفن مرا به عهده بگير و تا هنگام دفن از من جدا مشو » .
و بدين ترتيب علي ( ع ) سر آن حضرت را به دامن گرفت و پيغمبر از حال رفت .
رحلت رسول خدا ( ص ) در روز دوشنبه بيست و هفتم ماه صفر اتفاق افتاد ، و در آن موقع شصت و سه سال از عمر شريف آن حضرت گذشته بود . علي ( ع ) جنازه را غسل داد و حنوط و كفن كرد . سپس به تنهايي بر او نماز خواند ، آن گاه از خانه بيرون آمده و رو به مردم كرد و گفت :
- « همانا پيغمبر در زندگي و پس از مرگ امام و پيشواي ماست اكنون دسته دسته بياييد و بر او نماز بخوانيد . »
در همان اتاقي كه پيغمبر از دنيا رفته بود قبري حفر كرده و همانجا آن حضرت را دفن كردند . سپس اميرالمؤمنين علي ( ع ) داخل قبر شد و بند كفن را از طرف سر باز كرد و گونة مباك رسول خدا ( ص ) را روي خاك نهاد و لحد چيده خاك روي قبر ريختند و بدين ترتيب با يك دنيا اندوه و غم بدن مطهر رسول خدا ( ص ) را در خاك دفن كردند .
آخرين وصاياي رسول خدا صلى الله عليه و آله
مسلم اين است كه پيامبر اكرم(ص) در حضور مسلمانان، اميرمؤمنان را وصى خود قرار داده و على(ع) نيز اين وصايت را پذيرفته است و عهد كرده است كه به آنچه رسول خدا(ص) مىفرمايد عمل نمايد. اميرمؤمنان(ع) در اين باره مىفرمايد: وقتى رسول خدا(ص) در مريضى آخر خود در بستر بيمارى افتاده بود، من سر مبارك وى را بر روى سينه خود نهاده بودم و سراى حضرت(ص) انباشته از مهاجر و انصار بود و عباس عموى پيامبر(ص) رو به روى او نشسته بود و رسول خدا(ص) زمانى به هوش مىآمد و زمانى از هوش مىرفت. اندكى كه حال آن جناب بهتر شد، خطاب به عباس فرمود:« اى عباس، اى عموى پيامبر(ص)! وصيت مرا در مورد فرزندانم و همسرانم قبول كن و قرض هاى مرا ادا نما و وعدههايى كه به مردم دادهام به جاى آور و چنان كن كه بر ذمه من چيزى نماند.»
عباس عرض كرد:«اى رسول خدا(ص) من پيرمردى هستم كه فرزندان و عيال بسيار دارم و دارايى و اموال من اندك است [چگونه وصيت تو را بپذيرم و به وعدههايت عمل كنم] در حالى كه تو از ابر پر باران و نسيم رها شده بخشنده تر بودى [و وعدههاى بسيار دادهاى] خوب است از من درگذرى و اين وظيفه بر دوش كسى نهى كه توانايى بيشترى دارد!»
رسول خدا(ص) فرمود:« آگاه باش كه اينك وصيت خود را به كسى خواهم گفت كه آن را مىپذيرد و حق آن را ادا مىنمايد و او كسى است كه اين سخنان را كه تو گفتى نخواهد گفت! يا على(ع) بدان كه اين حق توست و احدى نبايد در اين امر با تو ستيزه كند، اكنون وصيت مرا بپذير و آنچه به مردمان وعده دادهام به جاى آر و قرض مرا ادا كن. يا على(ع) پس از من امر خاندانم به دست توست و پيام مرا به كسانى كه پس از من مىآيند برسان.»
اميرمؤمنان(ع) گويد:« من وقتى ديدم كه رسول خدا(ص) از مرگ خود سخن مىگويد، قلبم لرزيد و به خاطر آن به گريه درآمدم و نتوانستم كه درخواست پيامبر(ص) را با سخنى پاسخ گويم.»
پيامبر اكرم(ص) دوباره فرمود:« يا على آيا وصيت من را قبول مىكنى!؟» و من در حالتى كه گريه گلويم را مىفشرد و كلمات را نمىتوانستم به درستى ادا نمايم، گفتم:
آرى اى رسول خدا(ص)! آن گاه رو به بلال كرد و گفت: اى بلال! كلاهخُود و زره و پرچم مرا كه «عقاب» نام دارد و شمشيرم ذوالفقار و عمامهام را كه «سحاب» نام دارد برايم بياور...[ سپس رسول خدا(ص) آنچه كه مختص خود وى بود از جمله لباسى كه در شب معراج پوشيده بود و لباسى كه در جنگ احد بر تن داشت و كلاه هايى كه مربوط به سفر، روزهاى عيد و مجالس دوستانه بود و حيواناتى كه در خدمت آن حضرت بود را طلب كرد] و بلال همه را آورد مگر زره پيامبر(ص) كه در گرو بود. آن گاه رو به من كرد و فرمود: « يا على(ع) برخيز و اينها را در حالى كه من زندهام، در حضور اين جمع بگير تا كسى پس از من بر سر آنها با تو نزاع نجويد.»
من برخاستم و با اين كه توانايى راه رفتن نداشتم، آنها را گرفتم و به خانه خود بردم و چون بازگشتم و رو به روى پيامبر(ص) ايستادم، به من نگريست و بعد انگشترى خود را از دست بيرون آورد و به من داد و گفت: « بگير يا على اين مال توست در دنيا و آخرت!»
بعد رسول خدا(ص) فرمود:« يا على(ع) مرا بنشان.» من او را نشاندم و بر سينه من تكيه داد و هر آينه مىديدم كه رسول خدا(ص) از بسيارى ضعف سر مبارك را به سختى نگاه مىدارد و با وجود اين، با صداى بلند كه همه اهل خانه مىشنيدند فرمود:« همانا برادر و وصى من و جانشينم در خاندانم على بن ابىطالب است. اوست كه قرض مرا ادا مىكند و وعدههايم را وفا مىنمايد. اى بنىهاشم، اى بنىعبدالمطلب، كينه على(ع) را به دل نداشته باشيد و از فرمان هايش سرپيچى نكنيد كه گمراه مىشويد و با او حسد نورزيد و از وى برائت نجوييد كه كافر خواهيد شد.»
سپس به من گفت:« مرا در بسترم بخوابان.» و بلال را فرمود كه حسن(ع) و حسين(ع) را نزد او بياورد بلال رفت و آنها را با خود آورد. پيامبر(ص) آن دو را به سينه خويش چسباند و آنها را مىبوييد.
على(ع) مىگويد: من پنداشتم كه حسن(ع) و حسين(ع) باعث شدند كه اندوه و رنج پيامبر(ص) فزونى يابد، خواستم آن دو را از حضرت(ص) جدا سازم. فرمود:« يا على(ع) آنها را واگذار تا مرا ببويند و من هم آنها را ببويم! بگذار تا آن دو از وجود من بهره گيرند و من نيز از وجود ايشان بهره گيرم! به راستى كه پس از من مشكلات بسيار خواهند داشت و مصايب سختى را تحمل خواهند كرد، پس لعنت خداوند بر آن كس باد كه حق حسن(ع) و حسين(ع) را پست شمارد. پروردگارا! من اين دو را و على صالح ترين مؤمنان را به تو مىسپارم!»
در محضر فرشتگان
از برخى روايات استفاده مىشود كه رسول خدا(ص) در محضر فرشتگان مقرب، على(ع) را وصى خود قرار داد و آنان شاهد بودند، از آن جمله روايتى است كه از امام كاظم(ع) نقل شده است كه اميرالمؤمنين فرمود: در شبى از شب هاى بيماري پيامبر(ص) من نشسته بودم و حضرت(ص) بر سينه من تكيه داده بود و فاطمه(س) دخترش نيز حضور داشت. رسول خدا(ص) فرموده بود كه همسرانش و ساير زنان از نزد وى بيرون روند و آنها رفته بودند. پيامبر اكرم(ص) به من فرمود: «اى اباالحسن! از جاى خود برخيز و رو به روى من بايست.»
من برخاستم و جبرئيل به جاى من نشست و پيامبر(ص) بر سينه وى تكيه داد و ميكائيل در جانب راست پيامبر(ص) بنشست. حضرت فرمود:« يا على(ع) دست هاى خود را بر هم بگذار!»
من اين كار را انجام دادم. آن گاه فرمود:« من با تو عهد بسته بودم و اينك آن عهد را تازه مىكنم، در محضر جبرئيل و ميكائيل كه دو امين پروردگار جهانيانند. يا على! تو را به حقى كه اين دو بر گردن تو دارند، هر چه در وصيت من آمده است بايد به جاى آورى و مفاد آن را بپذيرى و صبر را پيشه خود سازى و بر راه و روش من پايدارى كنى نه روش فلان كس و فلان كس! اكنون هر چه را خدا به تو عنايت كرده است با قدرت پذيرا باش.»
من دست هايم را به روى هم نهاده بودم و پيامبر(ص) دست مبارك خود را بين دو دست من گذاشت، به طورى كه گويى بين آن دو چيزى قرار مىداد، سپس فرمود:« من بين دست هايت حكمت و دانش آنچه را برايت پيش خواهد آمد، نهادم، تا چيزى از سرنوشت تو نباشد كه از آن آگاه نباشى و هر گاه مرگ تو فرا رسيد وصيت خود را به امام پس از خود بگوى، بنابر آنچه من به تو وصيت كردم و همانند من عمل كن و نيازى به كتاب و نوشتهاى نيست.»
نزول كتاب وصيت از آسمان
امام موسى بن جعفر(ع) فرمود به پدرم اباعبدالله (ع) عرض كردم:« آيا نويسنده وصيت، حضرت على(ع) نبود و رسول خدا(ص) مفاد آن را بر او نمىخواند، در حالى كه جبرئيل و ساير فرشتگان شاهد بودند؟» پدرم مدتى سكوت كرد، بعد فرمود: «اى اباالحسن! ماجرا چنين بود كه گفتى لكن هنگامى كه زمان رحلت رسول خدا(ص) رسيد، وصيت به صورت كتابى نوشته شده از آسمان نازل شد و جبرئيل(ع) همراه با فرشتگانى كه امين خداى تبارك و تعالى هستند، آن را نزد رسول اكرم(ص) آورد و به ايشان گفت:« اى محمد(ص) هر كس كه نزد توست بيرون فرست مگر وصى خود را كه بايد كتاب وصيت را بگيرد و ما شاهد باشيم كه تو وصيت را به وى دادى و او اجراى آن را ضمانت كند.»
رسول خدا(ص) همگان را دستور داد كه از خانه بيرون روند. تنها على(ع) و فاطمه(س) بين پرده و در اتاق باقى ماندند.
جبرئيل(ع) به پيامبر(ص) عرض كرد:« پروردگارت تو را سلام مىرساند و مىگويد: اين كتابى است كه من با تو عهد بسته بودم و شرط كرده بودم [عمل به آن را] و من خود شاهد هستم و فرشتگانم را بر تو شاهد گرفتم و من تنها براى شهادت كافى هستم اى محمد(ص)!»
وقتى سخن به اين جا رسيد، مفاصل پيامبر(ص) به لرزه درآمد و گفت:«اى جبرئيل! خداى من، اوست كه سلام است و سلام از وى است و سلام به سوى او باز مىگردد. راست گفت خداى عزوجل و نيكى نمود، كتاب را به من ده!»
جبرئيل كتاب وصيت را به رسول اكرم(ص) داد و گفت كه آن را به اميرمؤمنان(ع) دهد. چون على(ع) كتاب را گرفت، رسول خدا(ص) فرمود: «بخوان!»
اميرمؤمنان(ع) آن را كلمه به كلمه خواند، سپس رسول خدا(ص) به او گفت: يا على(ع) اين عهد خدايم تبارك و تعالى به سوى من است و خواسته وى و امانت او پيش من است و به راستى كه من آن را ابلاغ كردم و خيرخواهى نمودم و امانت را ادا كردم.»
على(ع) عرض كرد: « پدر و مادرم فداى تو باد! من هم شهادت مىدهم كه تو پيام خود را ابلاغ كردى و نصيحت خود گفتى و در آنچه فرمودى صادق بودى و گوش و چشم و گوشت و خون من نيز بر اين امر گواه است!»
جبرئيل(ع) گفت:« من نيز بر آنچه مىگوييد گواه هستم!»
پيامبر(ص) فرمود:« يا على(ع) وصيت مرا گرفتى و دانستى كه چيست و با خداوند و من پيمان بستى كه به هر چه در آن است عمل كنى.»
على(ع): «آرى، پدر و مادرم فداى تو باد! انجام آن به عهده من است و بر خداست كه مرا يارى دهد و توفيق عطا فرمايد كه به مفاد آن وفا كنم.»
رسول خدا(ص): « يا على(ع) اراده نمودهام كه بر پيمان تو شاهد بگيرم كه روز قيامت شهادت دهند كه من به وظيفه خود عمل كردم.»
على(ع): «آرى گواه گيريد!»
پيامبر اكرم(ص):« همانا من جبرئيل و ميكائيل(ع) كه هر دو در اين جا حاضرند و فرشتگان مقرب خداوند نيز با آنهايند بر آنچه اينك بين من و تو گذشت شاهد مىگيرم.»
على(ع):« بله شهادت دهند، پدر و مادرم فدايت! من هم آنها را گواه مىگيرم.»
و رسول خدا(ص) فرشتگان را شاهد گرفت... سپس رسول اكرم، فاطمه، حسن، حسين عليهم السلام را به حضور خواند و مانند اميرالمؤمنين(ع) آنها را از وصيت خود آگاه كرد. آنان هم مانند على(ع) سخن گفتند و قبول كردند و سرانجام كتاب وصيت با طلايى كه آتش به آن نرسيده بود مهر شد و تحويل اميرمؤمنان(ع) گشت.
مفاد وصيت
از جمله مفاد اين وصيت كه به دستور خداى تعالى پيامبراكرم(ص) انجام آن را بر على(ع) شرط نمود اين بود كه فرمود: « يا على(ع) به آنچه در اين وصيت آمده است وفا كن، آن كس كه خدا و رسولش را دوست دارد، دوست بدار و با هر كه با خدا و رسولش دشمنى ورزد، دشمن باش و از آنان بيزارى بجوى و صبور باش و خشم خود را فرو خور، گرچه حق تو پايمال گردد و خمس تو غصب شود و هتك حرمت حرم تو كنند.»
على(ع) عرض كرد:« پذيرفتم اى رسول خدا(ص)!
اميرالمؤمنين(ع) گويد: سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد من هر آينه شنيدم كه جبرئيل(ع) به نبىاكرم(ص) مىگفت:« اى محمد(ص) به على(ع) بگوى كه حرم تو هتك مىگردد كه حرم خدا و رسول خدا(ص) نيز هست و محاسن تو از خون روشن سرت خضاب خواهد شد.»
من چون معناى اين كلمات را كه جبرئيل امين مىگفت فهم كردم [و دانستم كه حرم من هتك خواهد شد] به روى درافتادم و از حال رفتم و چون بازآمدم، گفتم: «آرى پذيرفتم و راضى هستم! اگر چه به حرم من جسارت روا دارند و سنت هاى خدا و رسول را معطل گذارند و كتاب خدا پاره پاره شود و كعبه خراب گردد و محاسنم از خون روشن سرم خضاب شود، پيوسته صبورى خواهم كرد و كار را به خدا وا مىگذارم تا اين كه نزد تو حاضر گردم.»
و باز از جمله موارد وصيت رسول خدا(ص) اين بود كه در خانهاش، كه در آن جان سپرده بود، دفن گردد و با سه پارچه كفن شود كه يكى از آنها يمنى باشد و كسى جز على(ع) داخل قبر نشود و به على(ع) فرمود:« يا على(ع) تو و دخترم فاطمه(س) و حسن و حسين عليهما السلام با هم بر من نماز بخوانيد و نخست هفتاد و و پنج تكبير بگوييد. سپس نماز را با پنج تكبير به جاى آور و آن را تمام كن و البته اين كار پس از آن است كه از طرف خداوند به تو اجازه نماز داده شود.»
على(ع) عرض كرد: «پدر و مادرم فداى تو باد! چه كسى به من اجازه نماز مىدهد؟»
فرمود:«جبرئيل(ع) به تو اجازه خواهد داد. و پس از شما هر كس از خاندانم حاضر شد، گروه گروه بر من نماز بخوانند، سپس زنان ايشان و در آخر مردم نماز بخوانند.»
و نيز فرمود: هرگاه من جان تسليم نمودم و تو تمام آنچه را كه من وصيت كردهام انجام دادى و مرا در قبرم پنهان ساختى، پس در خانه خود آرام گير و آيات قرآن را بر طبق تاليف آن گردآورى كن و واجبات و احكام را چنان كه نازل شدهاند، ثبت نما و سپس باقى آنچه را گفتهام به جاى آور و هيچ سرزنشى بر تو نيست و بايد كه صبورى كنى بر ستم هايى كه ايشان در حق تو روا دارند تا اين كه به سوى من آيى.»
اتمام حجت با على(ع)
رسول خدا هنگامى كه كتاب وصيت خود را به اميرمؤمنان(ع) داد فرمود: در قبال اين وصيت فرداى قيامت در برابر خداى تبارك و تعالى كه پروردگار عرش است مىبايست جوابگو باشى! به راستى كه من روز قيامت با استناد به حلال و حرام خدا و آيات محكم و متشابه، آن سان كه خداوند نازل فرموده و در كتاب وى جمع آمده است، با تو محاجه خواهم كرد و از تو حجت خواهم طلبيد در مورد آنچه تو را امر كردم و انجام واجبات الهى آن گونه كه نازل شدهاند و احكام شريعت و در مورد امر به معروف و نهى از منكر و دورى جستن از آن، و بر پاى داشتن حدود الهى و عمل به فرمان هاى حق و تمامى امور دين و هم از تو حجت خواهم خواست درباره گزاردن نماز در وقت خود و اعطاى زكات به مستحقين آن و حج بيت الله و جهاد در راه خدا. پس تو چه پاسخى خواهى داشت يا على(ع)!؟
اميرمؤمنان(ع) عرض كرد: پدر و مادرم فدايت! اميد دارم به سبب بلندى مرتبت تو در نزد خدا و مقام ارجمندى كه پيش او دارى و نعماتى كه تو را ارزانى داشته است، خداوند مرا يارى نمايد و استقامت عطا فرمايد و من فرداى قيامت با شما ملاقات نكنم در حالى كه در انجام وظيفه خود سستى و تقصيرى كرده باشم و يا تفريط نموده باشم و باعث درهم شدن چهره مباركتان در برابر من و ديدگان پدران و مادران خود شوم. بلكه مرا خواهى يافت كه تا زندهام پيوسته بر طبق وصيت شما رفتار كنم و راه و روش شما را دنبال نمايم تا با اين حالت نزدتان شرفياب شوم و بعد از من فرزندانم به ترتيب بدون هيچ گونه تقصيرى و تفريطى چنين خواهند كرد. در اين لحظه رسول خدا(ص) از هوش برفت و على(ع)، پيامبر(ص) را در آغوش گرفت در حالى كه مىگفت: « پدر و مادرم فداى تو باد! پس از تو چه دهشتى ما را فرا خواهد گرفت و وحشت دختر تو و پسرانت چه اندازه خواهد بود و غصههاى من بعد از تو چه طولانى خواهد بود، اى برادرم! از خانه من اخبار آسمان ها قطع خواهد شد و پس از تو ديگر جبرئيل و ميكائيل نخواهم ديد و ديگر هيچ اثرى از آنها نخواهم يافت و صداى آنها را نخواهم شنيد.» و رسول خدا همچنان مدهوش بود.
آخرين سفارش ها
امام كاظم عليه السلام نقل مىكند كه از پدرم پرسيدم: وقتى فرشتگان پيامبر(ص) را ترك گفتند چه اتفاقى افتاد؟ فرمود: رسول خدا(ص)، فاطمه، على، حسن و حسين عليهم السلام را به گرد خود خواند و به كسانى كه در خانه بودند فرمود:« از نزد من بيرون برويد» و همسر خود «ام سلمه» را فرمود كه بر درگاه بايستد تا كسى وارد خانه نشود. ام سلمه اطاعت كرد. آن گاه رسول خدا(ص) به على(ع) گفت: « يا على نزديك من بيا.» على(ع) پيشتر رفت، پيامبراكرم(ص)، دست زهرا(س) را گرفت و بر سينه گذاشت بعد با دست ديگر خود دست على(ع) را گرفت و چون خواست با آنها سخنى بگويد، اشك از چشمانش فرو غلتيد و نتوانست كلامى بگويد. فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام وقتى حالت گريه پيامبر(ص) را مشاهده كردند به سختى به گريه درآمدند و فاطمه(س) گفت: اى پيامبر خدا(س) رشته قلبم از هم گسست و جگرم آتش گرفت وقتى كه گريه شما را ديدم. اى آقاى پيامبران از اولين تا آخرين آنها، اى امين پروردگار و رسول او، اى محبوب خدا! فرزندانت پس از تو، كه را دارند و با آن خوارى كه بعد از تو مرا فرا گيرد چه كنم؟ چه كسى على(ع) را كه ياور دين است، كمك خواهد كرد؟ چه كسى وحى خدا و فرمان هايش را دريافت خواهد كرد. سپس به سختى گريست و پيامبر(ص) را در آغوش گرفت و چهره او را بوسيد و على، حسن و حسين عليهم السلام نيز چنين كردند.
رسول خدا(ص) سربلند كرد و دست فاطمه(س) را در دست على(ع) نهاد و گفت: «اى اباالحسن! اين امانت خدا و امانت محمد رسول خدا در دست توست و در مورد فاطمه(س) خدا را و مرا به ياد داشته باش! و به راستى كه تو چنين رفتار مىكنى.
يا على(ع) سوگند به خدا كه فاطمه(س) سيده زنان بهشت است از اولين تا آخرين آنها. به خدا قسم! فاطمه(س) همان مريم كبرى است. آگاه باش كه من به اين حالت نيافتاده بودم مگر اين كه براى شما و فاطمه(س) دعا كردم و خدا آنچه خواسته بودم به من عطا فرمود.
اى على(ع) هر چه فاطمه(س) به تو فرمان داد به جاى آور كه هر آينه من به فاطمه(س) امورى را بيان داشتهام كه جبرئيل من را به آنها امر كرد. بدان اى على(ع) كه من از آن كس راضيم كه دخترم فاطمه(س) از او راضي باشد و پروردگار و فرشتگان هم با رضايت او راضى خواهند شد.
واى بر آن كس كه بر فاطمه(س) ستم كند، واى بر آن كس كه حق وى را از او بستاند. واى بر آن كس كه هتك حرمت او كند. واى بر آن كس كه در خانهاش را آتش زند، واى بر آن كه دوست وى را بيازارد و واى بر آن كه با او كينه ورزد و ستيزه كند. خداوندا من از ايشان بيزارم و آنان نيز از من برى هستند.»
در اين وقت رسول خدا(ص)، فاطمه، على، حسن و حسين - عليهم السلام - را به نام خواند و آنان را در بر گرفت و عرضه داشت:
« بار خدايا! من با اينان و هر كس كه پيروى ايشان كند سر صلح دارم و بر عهده من است كه آنان را داخل بهشت سازم و هر كس با اينها بستيزد و بر ايشان ستم كند يا بر اينها پيشى گيرد يا از ايشان و شيعيانشان بازپس ماند، من دشمن او هستم و با او مىجنگم و بر من است كه آنان را به دوزخ درآورم.
سوگند به خدا اى فاطمه(س)! راضى نخواهم شد تا اين كه تو راضى شوى! نه به خدا سوگند راضى نمىشوم مگر آن كه تو راضى شوى! نه به خدا سوگند راضى نخواهم شد مگر آن كه تو رضا شوى!»
در دورانی که فرقه های جعلی ومنحرف از جمله صوفی-بهائی-وهابیت-یهود و... با استفاده از ابزار های تبلیغاتی و بودجه های کلان که توسط بنگاه های انگلیسی و دشمن صهیونیستی تامین می شود از طریق جنگ نرم(Soft War) و اخیرا ولد نامشروع صهیونیسم و ایالات متحده یعنی داعش که از طریق جنگ سخت(War Hard) به نام اسلام تیشه بر ریشه اسلام میزنند و در این راه از هیچ تلاشی(از توزیع کتاب های دروغین و ضرب وشتم،کشتار بی رحمانه شیعیان و هجوم به شیعه در ماهواره و فضای مجازی به خصوص اینترنت) فروگذار نیستند. ما نیز با استعانت از امام زمانمان برآنیم به نوبه خود با روشنگری در این زمینه راه آسمانی تشیع را که در کوچه پس کوچه ها ی غربت،غریب است را در "دیار عاشقان"بر روی حق طلبان بگشایم.