شخصیت معاویه

معاويه از دو فرد كثيف و پليد بوجود آمده كه بنا بقانون توارث خباثت ذاتى هر دو را به ارث برده بود.پدرش ابوسفيان رئيس مشركين و بت‏پرستان قريش بود و خداوند نيز بهمين عنوان در قرآن درباره او فرمايد:
فقاتلوا ائمة الكفر انهم لا ايمان لهم (1) .
(با پيشوايان كفر جنگ كنيد كه سوگندهاى آنها احترامى ندارد كه رعايت شود (2) .
ابوسفيان در اغلب غزوات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمانده لشگر بت‏پرستان و مشركين مكه بوده و در واقع جنگهاى احد و بدر و احزاب و ساير جنگها را او بوجود آورده بود،ابوسفيان مدت 21 سال با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مخالفت و دشمنى نمود و در فتح مكه از ترس شمشير بظاهر اسلام آورد ولى در باطن بهمان كفر و بت پرستى خود باقى ماند.
و اما مادرش هند دختر عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بود و با رسول اكرم صلى الله عليه و آله دشمنى فوق العاده داشته و در مكه آنحضرت را آزار ميرسانيد،در جنگ احد باتفاق چند تن از زنان ديگر پشت سر مردان حركت كرده و آنان را با دف زدن براى جنگ با مسلمين تشجيع مينمود و در خاتمه جنگ هم كه حمزه عموى پيغمبر صلى الله عليه و آله بدرجه شهادت رسيده بود بدستور هند وحشى قاتل حمزه جگر او را بيرون كشيد و پيش هند برد و آن ملعونه از شدت عداوت تكه‏اى از كبد را در دهان خود گذاشت ولى نتوانست آنرا بجود و ناچار از دهان بيرون انداخت و از آن تاريخ به هند جگر خوار معروف گرديد (3) .در زمان جاهليت بولگردى و بدكارى شهرت داشت و معاويه هم در چنان موقعى از وى متولد گرديده بود.
زمخشرى در ربيع الابرار نقل ميكند كه معاويه را بچهار پدر نسبت ميدهند،ابى عمرو بن مسافر،عباس بن عبد المطلب،عمارة بن وليد،مردى سياه بنام صباح (4) .
ابن ابى الحديد نيز در شرح نهج البلاغه بهمين مطلب اشاره كرده است (5) .
محمد بن عقيل مؤلف كتاب النصايح الكافيه مينويسد كه حسان بن ثابت هند و شوهرش را در نزد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله هجو ميكرد و آنحضرت و اصحابش باشعار او گوش ميدادند،حسان در هجويات خود به هند نسبت زنا ميداد و حضرت رسول صلى الله عليه و آله هم او را منع نميكرد (6) .
معاويه از چنين پدر و مادرى بوجود آمده و خبث ذات و رذائل اخلاقى هر دو را دارا بود او نيز مانند پدرش در جنگهائى كه عليه مسلمين بر پا ميشد شركت ميكرد و از ترس شمشير ظاهرا باسلام گرويده بود ولى در باطن در محو اسلام كوشش ميكرد چنانكه حضرت امير عليه السلام درباره اسلام آوردن معاويه و پدرش كه از ترس شمشير و از روى اكراه و اجبار بوده ضمن نامه‏اى كه بمعاويه نوشته چنين فرمايد:فانا ابو حسن قاتل جدك و خالك و اخيك شدخا يوم بدر،و ذلك السيف معى و بذلك القلب القى عدوى،ما استبدلت دينا و لا استحدثت نبيا،و انى لعلى المنهاج الذى تركتموه طائعين و دخلتم فيه مكرهين (7) .
 (منم ابو الحسن كشنده جد تو (عتبه پدر هند) و دائى تو (وليد بن عتبه) و برادر تو (حنظلة بن ابيسفيان) كه آنها را در جنگ بدر تباه ساختم و اكنون هم آن شمشير دست من است و من با همان دل و جرأت دشمنم را ملاقات ميكنم و دين ديگرى اختيارنكرده و پيغمبر تازه‏اى نگرفته‏ام،و من در راهى هستم (اسلام) كه شما باختيار و رغبت آنرا ترك نموديد و از روى اكراه و اجبار هم بآن داخل شده بوديد.)
محمد بن جرير طبرى نقل ميكند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود:
اذا رأيتم معاوية على منبرى فاقتلوه.
(هرگاه معاويه را بر منبر من ديديد او را بكشيد.) و همچنين بنوشته طبرى ابوسفيان بر الاغى سوار بود و معاويه افسار مركب را گرفته و برادرش نيز از عقب مركب را براه ميانداخت پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود:
لعن الله الراكب و القائد و السائق (8) . (خداوند بهر سه لعنت كند)
دانشمند مسيحى جرج جورداق در جزء چهارم اثر نفيس خود بنام (الامام على) مينويسد:فرد شاخصى از بنى اميه كه تمام خصال و اعمال زشت اميه را دارا بود معاوية بن ابى سفيان است و اول چيزى كه از صفات معاويه بچشم ميخورد اينست كه او از انسانيت و اسلام خبرى نداشت و اعمال او اين مطلب را ثابت نمود كه او از اسلام دور بود (9) .

سخت ترين روزگار براى شيعه


سخت ترين زمان براى شيعه در تاريخ تشيّع ، همان زمان حكومت بيست ساله معاويه بود كه شيعه هيچگونه مصونيتى نداشت و اغلب شيعيان اشخاص شناخته شده و مارك دار بودند و دو تن از پيشوايان شيعه (امام دوم و امام سوم ) كه در زمان معاويه بودند، كمترين وسيله اى براى برگردانيدن اوضاع ناگوار در اختيار نداشتند حتى امام سوم شيعه كه در شش ماه اول سلطنت يزيد، قيام كرد با همه ياران و فرزندان خود شهيد شد، در مدت ده سالى كه در خلافت معاويه مى زيست تمكن اين اقدام را نيز نداشت .
اكثريت تسنن ، اين همه كشتارهاى ناحق و بى بندوباريها را كه به دست صحابه و خاصه معاويه و كارگردانان وى انجام يافته است ، توجيه مى كنند كه آنان صحابه بودند و به مقتضاى احاديثى كه از پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رسيده ، صحابه مجتهدند و معذور و خداوند از ايشان راضى است و هر جرم و جنايتى كه از ايشان سربزند معفو است !!! ولى شيعه اين عذر را نمى پذيرد؛ زيرا:
اولاً:
معقول نيست يك رهبر اجتماعى مانند پيغمبراكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم براى احياى حق و عدالت و آزادى برپا خاسته و جمعى را هم عقيده خود گرداند كه همه هستى خود را در راه اين منظور مقدس گذاشته آن را لباس تحقق بخشند و وقتى كه به منظور خود نايل شد، ياران خود را نسبت به مردم و قوانين مقدسه خود آزادى مطلق بخشد و هر گونه حقكشى و تبهكارى و بى بندوبارى را از ايشان معفو داند؛ يعنى با دست و ابزارى كه بنايى را برپا كرده با همان دست و ابزار آن را خراب كند.
وثانيا:
اين روايات كه صحابه را تقديس و اعمال ناروا و غير مشروع آنان را تصحيح مى كند و ايشان را آمرزيده و مصون معرفى مى نمايد از راه خود صحابه به ما رسيده و به روايت ايشان نسبت داده شده است و خود صحابه به شهادت تاريخ قطعى با همديگر معامله مصونيت و معذوريت نمى كردند، صحابه بودند كه دست به كشتار و سب و لعن و رسوا كردن همديگر گشودن و هرگز كمترين اغماض و مسامحه اى در حق همديگر روا نمى داشتند.
بنابر آنچه گذشت ، به شهادت عمل خود صحابه ، اين روايات صحيح نيستند و اگر صحيح باشند مقصود از آنها معناى ديگرى است غير از مصونيت و تقديس قانونى صحابه .
و اگر فرضا خداى متعال در كلام خود، روزى از صحابه در برابر
خدمتى كه در اجراى فرمان او كرده اند اظهار (73) رضايت فرمايد، معناى آن ، تقدير از فرمانبردارى گذشته آنان است نه اينكه در آينده مى توانند هر گونه نافرمانى كه دلشان مى خواهد بكنند.

جنگ صفين


قضاياى به وجود آمده، زمينه مناسبى براى معاويه فراهم ساخت. وى كه از پيش، در پى پديدآوردن حكومتى در كنار خلافت، در تلاش و تكاپو بود، با كشته شدن عثمان و نبرد جمل، بهانه اى به ظاهر دينى و مشروع يافته بود، تا به انگيزش توده هاى مردم بپردازد. او با طرح ستمديدگى عثمان و بايستگى خون خواهى او، به رايزنى پرداخت و از سران و بزرگان نيز خواست تا او را در اين امر يارى رسانند، چنانكه براى برانگيختن سعد بن ابى وقاص، به وى چنين نوشت:
(همانا سزاوارترين مردم به يارى عثمان، اهل شورى از قريش اند، همانا كه حق او را پايدار ساختند و او را بر جز او برگزيدند، و راستى كه طلحه و زبير او را يارى نمودند و آن در شورى شريك تو و در اسلام نظير تو اند. امّ المؤمنين هم براى اين كار بى دريغ شتاب ورزيد. اكنون توهم آنچه را پسنديده اند، ناخوش مدار و آنچه را پذيرفته اند رد مكن.) 35
هر چند سعد در پاسخ وى اندكى به انصاف سخن گفت و نوشت:
(امّا بعد، همانا عمر در شورى وارد نكرد، مگر كسى را كه خلافت او را روا باشد. پس هيچ كدام از ما از ديگرى سزاوارتر به آن نبود، مگر به اين كه بر او اتفاق كنيم.
جز آن كه على هر چه در ما بود در او بود و آنچه در او بود، در ما نبود. امّا طلحه و زبير پس اگر در خانه خود مانده بودند، براى آن دو بهتر بود و خدا امّ المؤمنين را هم بيامرزد.) 35
و به اين گونه بر آن شد تا معاويه را از طرح و نقشه اى كه اجراى آن را در نظر داشت، بازدارد امّا معاويه همچنان به حركت خويش ادامه داد و با علم كردن پيراهن خون آلود عثمان نقشه شوم و ويرانگرى را طراحى كرد. او براى برانگيختن مردم، پيرمردانى ريش سفيد را در مسجد دمشق به گريه و زارى واداشت و با سخنرانى و اعلام خود به عنوان ولى دم، افراد را براى خون خواهى آماده كرد و از اين راه و با اين ترفند، سپاهى از شاميان فراهم ساخت و به سوى امام و براى جنگ با آن حضرت، حركت كرد.
امام چون از توطئه شاميان آگاهى يافت، سپاهى را سازمان داد و براى رويارويى، به سوى شام حركت كرد. دو سپاه در ربيع الاول سال 36 هجرى 36 يا در صفر سال 37 هجرى 37، در منطقه صفّين رويارو شدند.
امام براى اين نبرد، لشكرى بزرگ با خود همراه كرد، چون مى دانست معاويه با ترفندى كه به كار بسته و تبليغاتى كه انجام داده است، گروهى را با خويش دارد كه مقابله با آنان آسان نيست، همچنين اين نبرد در نگاه حضرت، پيكارى با ستمگران است كه تنها راه چاره آن، ريشه كن كردن آنان است، چنانكه در نامه به كارگزار خويش در بحرين مى نويسد:
(من مى خواهم سر وقت ستمكاران شام بروم و دوست داشتم تو با من باشى، چه تو از كسانى هستى كه از آنان در جهاد با دشمن، يارى خواهند و بديشان، ستون دين را برپادارند.) 38
در نبردگاه صفّين در كنار فرات، دو لشكر با يك ديگر رو به رو مى شوند. امام (ع) براساس دستورات اسلامى، از پيش تازى در شروع جنگ، مى پرهيزد و به لشكر خود فرمان مى دهد تا زمانى كه آنان پاى به ميدان ننهادند، آغازگر جنگ نباشند و حتى زمانى كه دشمن بر آب فرات دست مى يابد و بهره گيرى از آن را بر سپاه امام مى بندد، آن حضرت با تاكتيكى كه ويژه چون اوست، بر آب دست مى يابد، امّا هرگز بسان آنان، رفتار نمى كند. امام در نامه اى به معاويه مى نويسد:
(ما عمل بد تو را به بدى كيفر نمى دهيم. ما و شما در استفاده از آب برابريم، بياييد و آب برداريد. آب براى استفاده همگان است.) 39
امام با اين گونه رفتارها، در صدد روشن گرى آنان است كه به غفلت و گمراهى در افتادند. امّا معاويه همچنان بر شعله ور كردن جنگ پا مى فشارد. امام براى جلوگيرى از خون ريزى و كشتار، از معاويه مى خواهد تا در نبردى تن به تن تكليف كار را يك سره كنند:
(وقد دعوت الى الحرب، فدع الحرب جانباً واخرج الىّ واعف الفريقين من القتال لتعلم ايّنا المرين على قلبه والمغطّى على بصره.) 40
خواهان جنگى؟ پس مردم را
به يك سو بگذار و خود رو به من آر و دو سپاه را از كشتار بزرگ معاف دار تا بدانى پرده تاريك بر دل كدام يك از ما كشيده است و ديده چه كسى پوشيده.
على (ع) با اين پيشنهاد و خلوص و ايمان و پاكى خويش را مى نمايد؛ امّا معاويه كه به انگيزه ديگرى به ميدان آمده، از نبرد تن به تن سر باز زد و امام همچنان با واپس انداختن جنگ و درنگ، در پى آگاهاندن مردم و اصلاح آنان است تا شايد از اين راه، نور حقيقت را در دل آنان بتاباند. 41
امام پيشنهاد مى كند تا در آرامش به چاره جويى و درمان بپردازند و با جنگ قوام و انسجام كار مسلمانان سستى نيابد؛ امّا معاويه و يارانش، تنها راه را نبرد و ستيز دانستند. در نتيجه (جنگ درگرفت و پايدار گرديد و آتش آن برافروخت و سركشيد.) 42
روزهايى اين جنگ ادامه داشت و شمارى از بهترين دوستان امام در اين نبرد به شهادت رسيدند. 43 جنگ مى رفت كه به سود حضرت على (ع) پايان يابد كه عمروعاص حيله اى انديشيد و با برافراشتن قرآن، لشكر امام را به داورى براساس آن خواندند. مردم از جنگ دست كشيده و عرصه را بر امام تنگ گرفتند و از او خواستند، صلح را بپذيرد و با گزينش حكمين، قضيه را پايان دهند.
در سپاه على (ع) شمارى از جاسوسان معاويه حضور داشتند كه پذيرش داورى را تنها راه حل نشان مى دادند. اشعث بن قيس كندى از جمله آنان بود كه مدعى بود آنان مردم را به حق دعوت كرده اند.
امام گفت:
(اينان با شما فريب كارى كردند و خواستند شما را از خود بازدارند. اشعث گفت: به خدا سوگند بايد پيشنهاد ايشان را بپذيرى يا تو را به آنان تسليم مى كنيم.) 44
بدين گونه امام به حكميّت تن داد.
در باب انتخاب داور، امام بر آن بود تا عبداللّه بن عباس يا مالك اشتر را برگزيند؛ امّا دستهاى پنهان و حيله گر دستگاه معاويه، از آستين گروهى از ياران امام برآمد و تنها ابوموسى را كه با او دشمنى داشت، نامزد داورى كرد و آن حضرت نيز به ناچار پذيرفت.
از سوى معاويه عمروعاص به ميدان آمد. آن دو پيمانى نوشتند كه سر سال در ازرح درباره امت رأى خويش را اعلام كنند. بدين گونه مردم پراكنده شدند، در حالى كه معاويه با احساس پيروزى و الفت و امام با اختلاف و نارضايتى ياران همراه بود.
امام نبرد با معاويه را تنها راه حفظ سنت محمّدى (ص) مى دانست، چنانكه خود مى گويد:
(وقد قلَّبت هذا الامر بطنه وظهره، فما وجدتنى يسعنى الّا قتالهم او الجحود بما جاء به محمد، صلّى اللّه عليه وآله، فكانت معالجة القتال اهون علىّ من معالجة العقاب و موتات الدنيا، اهون علىّ من موتات الآخره.) 45
پشت و روى اين كار را نگريستم و ديدم، جز اين رهى نيستم [راهى نيست مرا] كه جنگ با آنان را پيش گيرم، يا آنچه را محمد، صلّى اللّه عليه وآله، براى من آورده است، نپذيرم. پس پيكار را از تحمل كيفر آسان تر، ديدم و رنج اين جهان را بر كيفر آن جهان برگزيدم.
هر چند با فتنه و ترفندى كه رخ داد، آنچه امام در پى آن بود، به حقيقت نپيوست.
دو داور، ابوموسى اشعرى و عمروعاص، و جمعى از اصحاب رسول خدا براساس پيمانى كه بسته بودند، در شعبان سال 38 در ازرح گردآمده، تا نظر خويش را اعلام كنند. عمروعاص كه در طول گفت وگوها، هميشه، ابوموسى را به بهانه برترى در سنّ پيش مى داشت، در اين جا نيز گفت:
(من، هرگز بر تو پيشى نخواهم گرفت، چون تو از نظر هجرت و سنّ، از من برترى.)
بدين گونه ابوموسى به منبر فراز رفت و پس از حمد و سپاس خدا، گفت:
(اى مردم ما در كار اين امت نگريستيم و ديديم هيچ چيز كارسازتر و التيام بخش تر از آن نيست كه كارهاى امّت به اختلاف نكشد. بنابراين، رأى من و همتايم، عمرو، بر اين قرار گرفت كه على و معاويه را خلع كنيم و تعيين آينده اين امر را به شورايى از مسلمانان بسپاريم كه هر كس را خوش دارند به ولايت امور خويش گمارند.
اينك من، على و معاويه را خلع كردم. شما خود، كار خويش را به دست گيريد و هر كس را شايسته مى دانيد، به ولايت بر خود گماريد. پس به كنارى رفت و
نشست.
آن گاه، عمروبن عاص، در جاى او ايستاد و خدا را سپاس و ستايش كرد و سپس گفت:
اين مرد، آنچه شنيديد، بگفت و مولاى خود را خلع كرد. من نيز، مولاى او را، همچنان كه او، وى را خلع كرد، خلع كردم و مولاى خود، معاويه را [بر خلافت‏] استوار مى دارم. وى، دست نشانده و دوستدار عثمان و خواستار انتقام خون او، و شايسته ترين مردم بدين مقام است.
ابوموسى به او گفت: خدايت كامروا نكند كه به غدر ناپيمانى كردى و فجور ورزيدى، به راستى در مثل به سگ مانى كه:
(ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث.)
اگر او را تعقيب كنى و يا به حال خودگذارى، پارس كند.
پس عمرو بدو گفت: راستى را كه تو در مثل به درازگوش مانى:
(الحمار يحمل الاسفار.)
درازگوشى كه كتابى چند بر پشت كشد.) 46
دو حكم و همراهانشان با ناراحتى و دشنام از يكديگر جدا شدند، بى آنكه كه نتيجه اى به دست آورده باشند، جز اين كه معاويه در رديف خليفگان قرارگرفت.
در اين نوشتار، بيان جزء جزء جنگ صفّين، هدف ما نيست. آنچه بيان شد، تنها شمايى از آن جنگ بود، تا بتوانيم براساس آن تحليلى از انگيزه هاى دشمنى و نبرد معاويه و همراهانش عليه على (ع) ارائه دهيم. ذكر اين نكته لازم است كه در فاصله گزينش حكمين تا زمان اعلام رأى، جريان خوارج در رويارويى با على (ع) پيش آمد كه خود مقوله اى سخت، عبرت انگيز و اسفناك است و پس از اين بدان مى پردازيم.
سببها و انگيزه هاى جنگ صفّين
بى گمان، آنچه در اين جا شمرده مى شود، با آنچه در باب نبرد جمل آورده ايم، شباهتى نزديك دارد، امّا با اين حال، بررسى آن به گونه مستقل خالى از فايده نيست.
انگيزه هاى دشمنى با امام على (ع) كه به نبرد صفّين انجاميده چنين است:
1. قدرت طلبى معاويه: معاويه كه از زمان عمر و پس از مرگ برادرش يزيد، سال 18 هجرى، به حكومت و فرماندهى لشكر شام گمارده شد. 47 به توسعه دايره اقتدار خويش پرداخت و در زمان خلافت عثمان، وى در آن ديار اختيارى تام يافت و به عادت ديرين، حكومتى جاهلى و اشرافى به پا كرد. 48 معاويه با اين كه كارگزار عثمان در سرزمين شام بود، امّا به گونه مستقل و خودكامه عمل مى كرد و در پى آن بود كه حكومتى را شكل دهد. بدين منظور در كمين تغيير اوضاع بود، تا بتواند خود را به صورت رسمى خليفه بنامد. از اين روى، حاضر به يارى عثمان نشد 49، چون با وجود او، بهانه اى براى سركشى خويش نمى يافت چنانكه بلاذرى تاريخ نگار قرن سوم هجرى مى نويسد:
(معاويه، در يارى عثمان درنگ ورزيد تا وى در آن گيرودار كشته شود و سپس به نام عموزادگى، ادعاى خون خواهى و سپس خلافت و حكومت كند.) 50
اين داستان كه يعقوبى نقل مى كند نيز شنيدنى و در چهره نگارى و بيان انگيزه معاويه، دقيق و هنرمندانه است. وى مى نويسد:
(وقتى معاويه براى ستيز با على (ع) مصمم شد، با عمروعاص به مشورت نشست و گفت: ما به خون عثمان با على مى جنگيم.
عمرو گفت: چه رسوايى راستى كه سزاوارترين مردم به آن كه نام عثمان را نبرد منم و تو.
معاويه گفت: واى بر تو، چرا؟
گفت: امّا تو كه با همراه داشتن مردم شام دست از يارى او بازداشتى، تا آن كه از زيد بن اسد بجلى فريادرسى خواست و او نزد وى رفت و امّا من كه آشكارا او را گذاشتم و به فلسطين گريختم.) 51
بنابراين اعلام خون خواهى عثمان از سوى معاويه بهانه اى بيش نبود و تنها راهكار فريبنده اى بود كه او توانست بهانه اى و دستاويزى براى خويشتن در رويارويى با على (ع) بيابد.
به هر حال، پس از عثمان، بويژه رخدادهاى پايانى خلافتش كه به قتل او انجاميد، زمينه مناسبى فراهم ساخت تا معاويه بتواند بيش از پيش گردن فرازى كند. از اين رو، وقتى امام على (ع) توسط جرير براى او نامه فرستاد و خواست تا بيعت كند، در پاسخ گفت:
(به دو شرط حاضرم تا بيعت على را بپذيرم: نخست آن كه، شام و مصر را در تيول من قرار دهد و خراج آن دو سرزمين از آن من باشد و دو ديگر پس از مرگش، براى كسى به گردن من بيعت نگذارد.)
از اين عبارت آشكارا قدرت طلبى معاويه و ذوق و اشتياق
وى به آن، بر مى آيد. او، نه به انگيزه دين دارى و دين خواهى و يا عدالت طلبى و خون خواهى، كه تنها براى دستيابى به قدرت و توسعه آن كه آرمان ديرينه و تاريخى خاندان بنى اميه بود، پاى به ميدان هماوردى نهاد و چون مى دانست ياراى رويارويى با على را در عرصه ديانت و حق ندارد، از در مصالحه و معامله وارد شد، تا شايد بتواند بدين گونه آن حضرت را بفريبد و خود را نيز اهل مدارا نشان دهد. امّا روشن است كه امام هرگز تن به چنين سياستهايى نمى دهد و فردى را كه شايستگى لازم ندارد، امارتى گسترده
نمى دهد تا بر گردن مردم سوار شود.
معاويه، وقتى دريافت كه نمى تواند همچنان به اميرى بر اريكه قدرت شام تكيه زند، در پى ستيزه جويى برآمد و نبرد صفّين را به پا داشت.
2. رقابت قومى و نژادى: در بخش نخست نوشتار، به شرح در اين باب سخن گفته ايم. آنچه در پيشينه دو تيره بنى هاشم و بنى اميه پيش آمده بود، آنان را در ميدان هماوردى رياست و مكنت به رويارويى واداشت. با ظهور اسلام و پيدايى جريان بعثت و پيامبرى، هم آن رقابتهاى جاهلى رنگ باخت و هم وجهه قدسى پيامبر (ص) كه از بنى هاشم بود، خاندانش را از دور رقابت برفراز آورد و از دسترس رقيبان دور داشت؛ امّا هرگز آرزوهاى نهفته امويان در دست يابى به قدرت، رياست و مقام، از بين نرفت و جهتى دينى نيز نيافت؛ بلكه همچنان پويندگى داشت. عثمان در دوره خلافت خويش با نرم خويى كه نسبت به قريشيان، بويژه امويان داشت، آنان را به كار گماشت و دست آنان را در كارها گشاده داشت:
(خمس افريقيه را براى مروان نوشت و به نزديكانش و خويشانش عطايا داد و به اهل بيت خود مال و منال. در اين باب آنچه را خداوند امر كرده بود، تأويل كرد و گفت: ابوبكر و عمر آنچه حق نزديكان و اهل بيت بود ترك كردند و من آنها را گرفتم و در بين خويشان و نزديكان تقسيم كردم.) 53
معاويه نماينده رسمى جريان رقابت قوم اموى بود؛ چرا كه عثمان، هر چند خود از امويان بود، امّا روش روى كارآمدن او، وجهه اى دينى يافته بود، از اين روى، مى شد براى او جهتى غير نژادى ترسيم كرد؛ امّا معاويه بى هيچ رنگ دينى به رويارويى با امام على (ع) هاشمى پرداخت و اين رويارويى، براى معاويه، بازگشتى به دوران جاهليت بود كه از اين رهگذر مى توانست همه افتخارات گذشتگان خويش را بازپرورده و احيا كند. از اين روى، بى توجه به اصول دينى و ارزشهاى اجتماعى، به ناسازگارى و ستيز با خليفه براى به دست گرفتن قدرت برآمد. البته پيداست كه اين پيروزى، تنها برترى يافتن يك نژاد و قوم، بر نژاد و قوم ديگرنبود، بلكه چون امويان، پس از ظهور اسلام و در زمان پيامبر (ص) نماد كفر و شرك به شمار مى آمدند و پس از آن نيز هيچ گاه جز اين عمل نكردند، در اين زمان پيروزى آنان، پيروزى همان انديشه و نگرش بر دستاوردهاى اسلامى و پيامى نگران كننده بود. به همين جهت امام على (ع) مبارزه با معاويه و يارانش را ضرورتى مى داند كه جامه عمل نپوشيدن و به حقيقت نپيوستن آن، به انكار دستاوردهاى رسالت مى انجامد.
3. بى بندوبارى: بى بندوبارى اخلاقى، سياسى و مالى وأ با آنچه على (ع) در جست وجوى آن بود، سازگار نبود. آنچه از تاريخ درباره خاندان اموى به طور عام و معاويه به گونه خاص بر
مى آيد، پاى بند نبودن آنان به مبانى و اصول است. رفتار شاهانه معاويه، كيد و خدعه هاى او، بذل و بخششهاى نابجا و نيز جمع مال و گماردن افراد ناشايست بر كارها، همگى از نااستوارى باورهاى او حكايت دارد. داستان تشريفات و شكوه مادى او و گفت وگويى كه با عمر داشته، به روشنى گوياى اين ادعاست:
(در دوران حكومت معاويه بر شام، عمر، به قصد مصر، وارد دمشق شد. معاويه با موكب عظيم و تشريفات بسيار، به استقبال او رفت. وقتى معاويه نزديك شد، عمر گفت: آيا تو صاحب اين موكب عظيم و پرشكوه هستى؟
گفت: بلى يا اميرالمؤمنين.
عمر گفت: به من خبر داده اند كه نيازمندان به دربار تو روى مى آورند و بر در خانه ات ساعتها
مى ايستند؟
معاويه گفت: صحيح است.
عمر گفت: چرا چنين مى كنى؟
گفت: ما در
سرزمينى هستيم كه جاسوسان دشمن، روميان، در آن بسيارند، لازم است براى ايجاد رعب در دل آنها بزرگى و شكوه و قدرت خويش را آشكار كنيم تا آنها به هراس بيفتند.) 54
ابن عساكر، در تاريخ دمشق، به بخشى ديگر از بى بندوبارى معاويه اشاره مى كند. 55 بنابراين چنين فردى نمى تواند خود را با كسى كه تمام تلاشش اجراى احكام و حدود الهى است، سازگار كند. خليفه اى كه آن چنان زهد مى ورزد كه گاه براى لباس تنش نيازمند است. از ابن حيان تميمى از پدرش نقل است كه على بن ابيطالب را بر منبر ديدم كه مى گفت:
(من يشترى منّى سيفى هذا؟ فلو كان عندى ثمن ازار مابعته، فقام اليه رجل فقال: سلفك ثمن ازار.)
چه كسى است كه اين شمشيرم را بخرد؟ اگر پول ازارى داشتم، اين را نمى فروختم. سپس مردى برخاست و گفت: من وجه ازار را به صورت سلف به تو مى دهم.
عبدالرزاق در ادامه مى گويد: آن روز كه على (ع) چنين گفت، جز شام، ديگر سرزمينهاى اسلامى در دستش بود. 56
روشن است انسانى كه خود اين گونه زندگى مى كند، هرگز روا نمى شمارد كارگزارانش به هر شكلى عمل كنند و تحمل اين وضع براى معاويه بى گمان ناممكن بود؛ زيرا على (ع) را تنها مؤمن
مى تواند برتابد، چنانكه تنها منافق از او دورى مى جويد. 57
35. (تاريخ يعقوبى)، ترجمه محمد ابراهيم آيتى، ج 2/ 78، علمى و فرهنگى.
36. همان 78/ 88.
37. (طبقات الكبرى)، ج 3/ 23.
38. (نهج البلاغه)، نامه 42.
39. (وقعه صفّين)، ابن مزاحم 193/.
40. (نهج البلاغه)، نامه 10.
41. همان، خطبه 55.
42. همان، نامه 58.
43. همان، خطبه 182.
44. (تاريخ يعقوبى)، ترجمه محمدابراهيم آيتى، ج 90/ 2.
45. همان، خطبه 54.
46. (وقعه صفّين) 546/ 549، ترجمه پرويز اتابكى 756/، علمى و فرهنگى، تهران؛ (اخبار الطوال 119/ 120.
47. (تاريخ الامم والملوك)، جرير طبرى، ج 4/ 202؛ (سير اعلام النبلاء)، ج 1/ 237.
48. (الاصابه)، ج 2/ 260.
49. (انساب الاشراف)، ج 5/ 40.
50. همان.
51. (تاريخ اليعقوبى)، ج 2/ 186، ترجمه محمد ابراهيم آيتى، 2/ 86. علمى و فرهنگى، تهران.
52. (وقعه صفّين)، ابن مزاحم منقرى 127/.
53. (تاريخ الخلفاء)، سيوطى 156/.
54. الاصابه، ج 3/ 413.
55. (تهذيب تاريخ دمشق)، ج 211 8/ 212.
56. (استيعاب) 3/ 212.
57. (سنن نسايى)، 8/ 116؛ (تاريخ بغداد) 714/ 8.

حكميت و نتايج آن


ألا و ان القوم اختاروا لانفسهم اقرب القوم مما يحبون،و انكم اخترتم لانفسكم اقرب القوم مما تكرهون.
(نهج البلاغه خطبه 238)
پس آنكه ابوموسى و عمرو عاص از طرف سپاه متخاصمين براى حكميت انتخاب شدند محل ملاقات براى انعقاد مجلس حكميت در دومة الجندل كه قلعه‏اى ميان مدينه و شام بود مقرر گرديد،از جانب هر يك از سپاهيان شام و عراق چهار صد سوار بنمايندگى تعيين گرديدند كه بهمراه حكم خود بدومة الجندل بروند تا رأى حكمين در حضور آنان ابلاغ شود.

عمرو عاص با چهار صد سوار از شاميان بمحل مزبور رفت و چند روز زودتر از ابوموسى بآنجا رسيده و بانتظار ورود حريف خود نشست،على عليه السلام نيز چهارصد نفر بفرماندهى شريح بن هانى همراه ابوموسى فرستاد و عبد الله بن عباس را هم بعنوان امام جماعت با آنها رهسپار نمود.

موقع اعزام حكمين معاويه بعمرو عاص گفت ميدانى كه من و لشگريان شام ترا با كمال رغبت و ميل براى اينكار تعيين كرديم در حاليكه انتخاب ابوموسى بطور اكراه و اجبار بر على تحميل شده است حال ببينيم چه ميكنى.

عبد الله بن عباس نيز بابوموسى گفت تو با يكى از حيله‏گران زبر دست عرب حريف هستى كه در مكر و فسون در تمام عرب نظيرش را نميتوان يافت مراقب خودباش و سعى كن فريب اين مرد حيله‏گر را نخورى با اينكه ميدانى على عليه السلام تمام سجاياى اخلاقى و ملكات نفسانى را دارا بوده و از هر حيث براى خلافت از همه كس سزاوارتر است و معاويه جز براه ستم و باطل نميرود.

چون خبر ورود ابوموسى بعمرو عاص رسيد باستقبال او شتافت و بسيار تملق و چاپلوسى كرد و در اولين برخورد عقل كم مايه او را ربود!

ابو موسى وقتى اينهمه احترام و شكسته نفسى از عمرو عاص ديد دست و پايش را گم كرد و خود را بكلى در اختيار عمرو گذاشت،ابن عباس كه از نزديك مراقب اوضاع بود بابوموسى پيغام فرستاد كه گول تواضع و فروتنى عمرو را نخور و حواس خود را پريشان مساز او از نظر شخصيت اجتماعى خيلى از تو بالاتر است و اين علاقه و محبت را درباره تو براى تحميل عقيده و فكر خود بجا ميآورد آگاه باش كه فريب او را نخورى زيرا (مهر كز علتى بود كينه است) !

سفارش ابن عباس بوسيله عدى بن حاتم بابو موسى ابلاغ شد ولى او كه فكر ميكرد صاحب مقام و منصبى شده است به عدى گفت:نميخواهد شما در اين امر مهم دخالت كنيد و مرا كه از طرف عموم مسلمين بدينكار گماشته شده‏ام نصيحت نمائيد!آنگاه بعمرو عاص گفت كه من بعد سخنان ما محرمانه و سرى باشد تا كسى از چگونگى آن آگاه نشود!

عمرو عاص كه انتظار چنين پيشنهادى را داشت فورا دستور داد چادرى در گوشه‏اى برپا كردند و خودش با ابوموسى روزها به تبادل افكار و مذاكرات خصوصى پرداختند حتى اطراف چادر را نيز قرق كرده و بمأمورين انتظامى دستور دادند كه كسى بدون اجازه آنها حق ورود بچادر آنان را نخواهد داشت.

عمرو عاص پذيرائى گرم و شايانى از ابوموسى مينمود و زمينه را براى فريفتن او و تحميل عقيده خود آماده ميكرد بالاخره مطلب را عنوان نموده و بشور و بحث پرداختند.

عمرو عاص بابوموسى گفت:در اينكه عثمان بمظلوميت كشته شده شكى نيست و تو خود نيز از طرفداران عثمان هستى،ابوموسى گفت البته من در موقع كشته شدن‏او در مدينه نبودم و الا هر چه از دستم بر ميآمد درباره وى كمك ميكردم،عمرو گفت پس چه بهتر كه الان معاويه بخونخواهى عثمان برخاسته و چندان طمعى در خلافت ندارد اگر تو هم باو كمك كنى خون عثمان گرفته ميشود و اگر معاويه را بمسند خلافت بنشانيم از نظر اينكه مردى با تدبير و قوى و كاردان است و از خانواده شريف قريش نيز ميباشد كارى بمصلحت مسلمين انجام داده‏ايم!

ابوموسى متغير شد و گفت:آيا معاويه از خانواده شريف است يا على؟چه شرافتى را براى معاويه ميتوان قائل شد كه على فاقد آن باشد؟و موضوع حكميت ما مربوط بعموم مسلمين است و باين سادگيها نميتوان در مورد آن تصميم گرفت و من عقيده دارم كه عبد الله بن عمر براى احراز مقام خلافت از همه شايسته‏تر است زيرا تا كنون فتنه‏اى ايجاد نكرده و مردى سليم النفس و خوش اخلاق است!

عمرو گفت:مقام خلافت جاى هر كسى نيست و خليفه مسلمين بايد با جرأت و مدبر و دور انديش باشد و اينگونه صفات در عبد الله پيدا نميشود.

ابوموسى گفت تو اصرار دارى كه حتما معاويه خليفه شود ولى من با خلافت او مخالفم.

عمرو عاص كه ابوموسى را مخالف معاويه ديد بطرز ديگرى عقل او را ربود و حيله ديگرى بكار برد،دست ابوموسى را گرفت و از چادر بيرون برد و گفت:اى برادر پيشنهادى بتو ميكنم و گمان ندارم كه در اينمورد راه مخالفت جوئى زيرا اين پيشنهاد بنفع و صلاح مسلمين است!ابوموسى گفت مقصودت چيست؟

عمرو عاص گفت:حالا كه تو بهيچوجه بخلافت معاويه حاضر نيستى و من هم كه با خلافت على و عبد الله بن عمر و امثال آنها مخالف ميباشم خوبست من و تو كه از جانب مسلمين در اينمورد اختيار تام داريم هم على و هم معاويه را از خلافت عزل كنيم آنگاه انتخاب خليفه را بشوراى مسلمين واگذار نمائيم تا هر كه را خواستند انتخاب كنند و من و تو هم در اين امر مسئوليتى نداشته باشيم!

ابوموسى كه چندان دل خوشى از على عليه السلام نداشت و معاويه را نيز معزول تصور ميكرد به پيشنهاد عمرو رضا داد و موافقت خود را در اينمورد اعلام‏نمود،عمرو عاص براى اينكه هر چه زودتر بمقصود خود جامه عمل بپوشاند گفت:اى گرامى‏ترين اصحاب پيغمبر مدتى كه براى حكميت ما تعيين گرديده اكنون بپايان ميرسد خوبست بدون فوت فرصت عقيده و رأى خود را بگروه مسلمين اعلام داريم!

ابوموسى بار ديگر از تملق گوئى عمرو خود را باخت و پاسخ داد كه فردا اين عمل را انجام ميدهيم و مدعيان خلافت را بر كنار ميكنيم تا مردم از جنگ و كشتار رهائى يابند،عمرو عاص با اينكه گردش كار را كاملا موافق مرام خود ميديد معـالوصف از ابوموسى غفلت نميكرد كه مبادا او را راهى باصحاب على عليه السلام مخصوصا بعبد الله بن عباس پيدا شود.

موعد مقرره فرا رسيد و ابوموسى و عمرو عاص در برابر مردم ايستادند،عمرو عاص بار ديگر باقيمانده عقل ابوموسى را ربود و با تعارفات خشگ و خالى و دور از حقيقت و با تملق و چاپلوسى زياد او را وادار نمود كه ابتداء او بسخن درآيد و هر چه ابن عباس بابوموسى تفهيم نمود كه ابتداء شروع بسخن نكند زيرا عمرو عاص او را فريب خواهد داد ابوموسى توجه و اعتنائى نكرد و ضمن خطاب بمردم چنين گفت:

اى مردم بر هيچكس پوشيده نيست كه جنگ صفين در طول مدت خود چندين هزار نفر را بخاك و خون كشيد و اطفال صغير را بى پدر و زنان جوان را بيوه نمود و باعث وقوع اين جنگ دو نفر مدعيان خلافت يعنى على و معاويه بوده‏اند كه اگر كار بحكميت واگذار نميشد آن خونريزى و برادر كشى ادامه پيدا ميكرد.بنابر اين براى اينكه مسلمين روى آسايش ببينند من و عمرو عاص توافق كرديم كه اين دو نفر را از خلافت خلع كنيم تا خود مسلمين شورائى تشكيل داده و كسى را كه استحقاق و شايستگى خلافت دارد انتخاب كنند پس من از جانب مسلمين عراق و حجاز على را از خلافت خلع ميكنم!

در اينموقع همهمه و هياهو با آهنگهاى مخالف و موافق در گرفت ولى عمرو عاص فرصت را از دست نداد و بلافاصله سخنان ابوموسى را درباره تأسف از خونريزى و برادركشى تأييد نمود و در خاتمه اضافه كرد كه:چون اختلاف على و معاويه باعث بروز اين فتنه و آشوب بود و حالا كه ابوموسى على را خلع كرد من نيز با نظر او در مورد خلع على موافق بوده و در عوض معاويه را بمقام خلافت بر ميگزينم زيرا علاوه بر اينكه او شايسته احراز اين مقام است خونخواه و ولى الدم عثمان نيز ميباشد كه طبق مفاد آيه:

و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا.مجازات قاتلين عثمان بعهده او ميباشد.

چون سخنان عمرو عاص خاتمه يافت هيجان و هياهوى مردم شدت گرفت و از همه بيشتر خود ابوموسى از اين امر خشمگين شد و بعمرو عاص گفت:

قد غدرت و فجرت و انما مثلك مثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث.

يعنى اى حيله‏گر فاسق تو مانند آن سگى هستى كه قرآن درباره آن فرمايد چه آنرا چوب بزنى و چه رهايش سازى پارس ميكند (در هيچ حال از آن آسوده نتوان بود) عمرو عاص خنديد و گفت :انما مثلك مثل الحمار يحمل اسفارا.

يعنى تو هم مثل آن خر ميمانى كه بارش يكمشت كتاب باشد و اتفاقا گفتار عمرو عاص درباره او كاملا درست بود و ابوموسى بعد از آن بحمار اشعرى مشهور شد و آنوقت فهميد كه على عليه السلام حق داشته است كه او را بحكميت انتخاب نكند.

ابوموسى از ترس على عليه السلام و يارانش بمكه گريخت و عمرو عاص نيز بسوى معاويه شتافت و موقع ورود بشام بعنوان خلافت باو سلام داد.

اين حكميت بقول خود معاويه يكى از نيرنگهاى عمرو عاص بود كه با فشار و اجبار مردم كوفه على عليه السلام آنرا پذيرفته بود ولى چون حكمين برابر تعهدى كه سپرده بودند رفتار نكردند مجددا على عليه السلام و اصحابش بمخالفت برخاستند زيرا:اولا در آيات قرآن چيزى كه اختلاف متخاصمين را حل و برطرف كند وجود نداشت،ثانيا در روز بيعت با على همه مهاجرين و انصار جز چند نفرى معدود با او بيعت كرده بودند و مقام خلافت خود بخود بدست آنحضرت آمده بود و بغير ازطلحه و زبير كه نقض عهد كردند از قاطبه ملت اسلام كسى مخالف او نبود،ثالثا عمرو عاص و ابوموسى مأموريت داشتند كه اختلاف مدعيان خلافت را برابر احكام قرآن حل و فصل كنند همچنانكه على عليه السلام بمعاويه نوشته بود كه من سخن ترا اجابت نميكنم ولى حكم قرآن را مى‏پذيرم در صورتيكه حكمين نامى از خدا و قرآن نبردند و تمام فكر عمرو عاص صرف فريفتن ابوموسى شد،رابعا اين دو نفر خارج از صلاحيت و حدود اختيارات خود عمل نمودند و آنها صلاحيت عزل و نصب خليفه را نداشتند بلكه مأمور حل اختلاف بودند.

و گذشته از همه اينها رأى و موافقت حكمين بر اين بود كه هر دو مدعى خلافت را خلع كرده و كار را بشورا واگذار نمايند در صورتيكه عمرو عاص عملا خلاف رأى و توافق قبلى رفتار كرد و بجاى عزل معاويه خلافت او را تثبيت نمود و همين عمل او ميرساند كه توافق قبلى او با ابوموسى صرفا براى گول زدن او بوده است و بهمين علل و جهات على عليه السلام و طرفدارانش بآن اعتراض كردند و كار دوباره بروز اول برگشت و حل و فصل آن موكول بشمشير سپاهيان متخاصمين گرديد.

و اما نتيجه سوئى كه اين حكميت در سپاه على عليه السلام بوجود آورد اختلاف و پراكندگى سپاهيان او را شديدتر نمود و در حدود دوازده هزار نفر خوارج پيدا شدند كه نه تنها بعلى عليه السلام كمك نكردند بلكه مانع پيشروى او نيز گرديدند و على (ع) ناچار شد كه با آنها در نهروان بجنگ و قتال پردازد.