مناظرات معصومین1
مناظره امام زمان(عچ) با مخالفان از طريق نواب
از امام زمان (عج الله تعالي فرجه الشريف) توقيعات فراواني در زمينههاي گوناگون صادر شده است كه در برخي از آنها مناظراتي با مخالفان از طريق نواب خاص انجام شده است و البته ايشان تأكيد ميكردند كه اين پاسخها را از امام زمان (عج) آموختهاند؛ ما در اينجا به يكي از مناظراتي كه توسط حسين بن روح يكي از نواب خاصّ حضرت بيان شده است اشاره ميكنيم:
«أبي جعفر محمد بن علي بن حسين بن بابويه قمي» نقل ميكند شخصي از أبي القاسم حسين بن روح نوبختي پرسيد: «آيا حسين بن علي ـ عليهالسلام ـ ولي خدا بود؟»
گفت: «آري.»
پرسيد: «آيا قاتل آن حضرت دشمن و عدوّ خدا بود؟»
گفت: «آري.»
پرسيد: «پس چرا خداوند دشمن خود را بر وليّ خود مسلط كرد؟»
حسين بن روح پاسخ داد: «بدان كه خداوند با بشر تكلّم نميكند مگر با واسطه؛ حال اگر بخواهد فرستادگاني از غير جنس بشر بفرستد مردم از آنان اطاعت نميكنند؛ پس ناگزير افرادي از جنس بشر را به رسالت بر ميانگيزد و براي اينكه بر مردم ثابت شود كه ايشان از جانب خدايند و در سخنان خود صادقاند، معجزاتي را برايشان قرار ميدهد بطوري كه مردم از انجام آن عاجزند؛ سپس چون مردم به رسالت اين افراد پي بردند، خداوند متعال بر اساس مصلحت و حكمت خود گاهي رسولان و انبياء خود را غالب ميكند و گاهي مقهور؛ زيرا اگر ايشان در تمام احوال غالب و پيروز باشند، مردم ايشان را خدا ميپندارند و از خداوند غافل ميشوند، به همين دليل خداوند متعال، احوال انبياء و اولياءش را مانند احوال ساير مردم قرار داده است و البته ايشان در حالت سختي و آزمايشهاي الهي صابر و شكيبا و در حالت پيروزي و عافيت شاكرند.»
فرداي آن روز، حسين بن روح، به يكي از شيعيان كه فكر ميكرد اين پاسخها تراوش فكري خود اوست اظهار داشت: «اگر از آسمان سقوط كنم و طعمه مرغان هوا گردم يا باد تندي مرا به محل دوري پرتاب كند، در نظرم بهتر از اين است كه در دين خدا رأي و نظريه شخصي خود را اظهار كنم. مطالبي كه ديروز شنيدي از حجت خدا (عج) شنيده شده است»[1]
[1] . احتجاج طبرسي ج 2، ص 472.
تناقض در قرآن؟!
مناظره امام حسن عسگري(ع) با اسحاق
كندي
«ابن شهر آشوب» مينويسد: «اسحاق كندي» كه از فلاسفه اسلام و عرب
به شمار ميرفت و در عراق اقامت داشت،[1] كتابي تأليف نمود بنام «تناقضهاي قرآن!»
او مدتهاي زيادي در منزل نشسته و گوشه نشيني اختيار كرده و خود را به نگارش آن
كتاب، مشغول ساخته بود. روزي يكي از شاگردان او به محضر امام عسگري ـ عليهالسّلام
ـ شرفياب شد. هنگامي كه چشم حضرت به او افتاد، فرمود:
«آيا در ميان شما مردي
رشيد وجود ندارد كه گفتههاي استادتان «كندي» را پاسخ گويد؟»
يكي از شاگردان
عرض كرد: «ما همگي از شاگردان او هستيم و نميتوانيم به اشتباه استاد اعتراض كنيم.»
امام فرمود: «اگر مطالبي به شما تلقين و تفهيم شود، ميتوانيد، آنرا براي استاد
خود نقل كنيد؟»
شاگرد گفت: «آري.»
امام فرمود: «از اينجا كه برگشتي به حضور
استاد برو و با او به گرمي و محبّت رفتار نما و سعي كن با او انس و الفت پيدا كني،
هنگامي كه كاملاً انس و آشنايي به عمل آمد، به او بگو: «مسألهاي براي من پيش آمده
است و آن اينكه آيا ممكن است گوينده قرآن از گفتار خود معاني اي غير از آنچه شما
حدس ميزنيد اراده كرده باشد؟»
او در پاسخ خواهد گفت: بلي، ممكن است چنين
منظوري داشته باشد. دراين هنگام بگو: شما چه ميدانيد، شايد گوينده قرآن معاني
ديگري غير از آنچه شما حدس ميزنيد، اراده كرده باشد و شما الفاظ او را در غير
معناي خود به كار بردهايد؟ امام در اينجا اضافه كرد. او آدم باهوشي است، طرح اين
نكته كافي است كه او را متوجه اشتباه خود كند.»
شاگرد به حضور استاد رسيد و طبق
دستور امام رفتار نمود تا آنكه زمين براي طرح مطلب مساعد گرديد: سپس سؤال امام را
به اين نحو مطرح كرد.
«آيا ممكن است گويندهاي سخني بگويد و از آن مطلبي اراده
كند كه به ذهن خواننده نيايد؟ و به عبارت ديگر: مقصود گوينده چيزي باشد مغاير با
آنچه در ذهن مخاطب است؟»
فيلسوف عراقي با كمال دقت به سؤال شاگردش گوش داد و
گفت: «سؤال خود را تكرار كن.»
شاگرد سؤال را تكرار نمود.
استاد تأملي كرد و
گفت: «آري، هيچ بعيد نيست، امكان دارد كه چيزي در ذهن گوينده سخن باشد كه به ذهن
مخاطب نيايد و شنونده از ظاهر كلام گوينده چيزي بفهمد كه وي خلاف آن را اراده كرده
باشد.»
استاد كه ميدانست شاگرد او چنين سؤالي را از پيش خود نميتواند مطرح
نمايد و در حدّ انديشه او نيست، رو به شاگرد كرد وگفت: «تو را قسم ميدهم كه حقيقت
را به من بگويي، چنين سؤالي از كجا به فكر تو خطور كرد؟»
شاگرد: «چه ايرادي
دارد كه چنين سؤالي به ذهن خود من آمده باشد؟»
استاد: «نه تو هنوز زود است كه
به چنين مسائلي رسيده باشي، به من بگو اين سؤال را از كجا ياد گرفتي؟»
شاگرد:
«حقيقت اين است كه «ابو محمد» (امام حسن عسكري ـ عليهالسّلام ـ) مرا با اين سؤال
آشنا كرد.»
استاد: «اكنون واقع را گفتي، سپس افزود: چنين سؤالهايي تنها زيبنده
اين خاندان است.[2]»
آنگاه استاد با درك واقعيّت و توجه به اشتباه خود، دستور
داد آتشي روشن كردند و آنچه را كه به عقيده خود درباره «تناقضهاي قرآن» نوشته بود
تماماً سوزاند![3]
[1] . فيلسوفي كه چنين كتابي نوشته بوده، پسر اسحاق كندي به
نام «يعقوب» بوده است و نه خود اسحاق. وي معاصر با سه نفر از خلفاي عباسي يعني
مهدي، هادي و هارون الرشيد بوده است. (تاريخ فلاسفه الاسلام في المشرق و المغرب
تاليف محمد لطفي جمعه، المكتبه العلميه، ص1)
[2] . الأن جئتَ بالحقّ و ما كانَ
لِيَخْرُجَ مثلُ هذا الاّ مِن ذلك البيت.
[3] . ابن شهر آشوب، «المناقب»جلد4،
ص424
پاسخ به شبهات قرآني و...
مناظره امام هادي(ع) با يحيي ابن
اكثم
يحيي بن اكثم دانشمندترين قاضي عصر مأمون در بصره بود.وي در
احتجاج با امام هشتم ـ عليهالسّلام ـ شكست خورد. همچنين در حضور مامون ،در مناظره
با امام جواد - عليه السلام- نيز مغلوب گرديد و هر دو يقين كردند كه علم و سيادت از
مختصات خاندان علوي است. گرچه يحيي بن اكثم متوجه شده بود كه علم امام هرگز با علم
بشر عادي قابل مقايسه نيست، لكن چون شكستهاي سابق او موجب خفّت و كسر شأن او شده
بود، همواره سعي ميكرد تا روزي انتقام شكستهاي سابق خود را از امام بعد از حضرت
جواد ـ عليهالسّلام ـ بگيرد.
پس از شهادت جواد الأئمه ـ عليهالسّلام ـ در
مجلسي حضرت هادي ـ عليهالسّلام ـ را ملاقات كرد و سؤالات و غوامض لا ينحل خود را
بدين شرح از آن حضرت پرسيد.[1]
سؤال اول: در مورد آيهشريفه: «وَ قالَ الَّذي
عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكتابِ أنا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أنْ يَرْتَدَّ اليكَ
طَرْفُكَ»[2] پرسيد: «سليمان تخت بلقيس را خواست و آصف بن برخيا، تخت را پيش از
آنكه سليمان چشم بر هم زند حاضر كرد، چگونه سليمان كه پيغمبر بود، بر علوم آصف بن
برخيا بياطلاع بود و خود نتوانست تخت را حاضر كند؟»
حضرت پاسخ داد: «سليمان
پيغمبر در انجام اين عمل خود قادر بود، لكن خواست عظمت آصف بن برخيا را بر مردم
روشن سازد و خليفه و جانشين پس از خود را كه از نظر علمي افضليت بر ساير مردم داشته
معرفي كند. آصف بن برخيا خليفه و جانشين سليمان بوده وهر چه علم و دانش داشت از
مكتب نبوّت سليمان گرفته بود و اين سنّت پيغمبران بوده كه جانشينان خود را به علم و
افضليت معرفي كنند.
سؤال دوم: در آيه شريفه «وَ رَفَعَ أبَوَيْهِ عَلَي
الْعَرْشِ وَ خَرَّوا لَهُ سُجَّداً»[3] مربوط به يعقوب نبي و رفتن او به كنعان نزد
يوسف و شناختن فرزند و سجده كردن او با فرزندش براي يوسف است، «چرا يعقوب با اينكه
پيغمبر بود به يوسف سجده كرد در حالي كه سجده و خضوع وخشوع مخصوص پروردگار است؟»
حضرت پاسخ داد: «سجده يعقوب براي يوسف نبوده، بلكه به شكرانه ملاقات با فرزند
گم كرده خود، خداي آفريننده را سجده كرد چرا كه پس از ساليان درازي چشم پدري كه
خبر مرگ فرزند را شنيده بود به ديدار او روشن شد واين سجده مانند سجده ملائكه براي
آدم ـ عليهالسّلام ـ است. ملائكه در حقيقت بر آدم سجده نكردند بلكه بمنظور اطاعت و
شكرگزاري در برابر بزرگترين خلقت حق سجده نمودند.»
سؤال سوم: در آيه شريفه «وَ
اِنْ كُنْتَ في شَكَّ ممّا أنْزَلنْا اِلَيكَ فَاسْئَلِ الّذينَ يقْرَؤونَ
الكتابَ»[4] اگر در آنچه بر تو نازل كرديم شك داري پس بپرس از كساني كه ميخوانند
كتاب را؛ مخاطب اين آيه كيست؟ آيا مخاطب پيامبر است و او در مُنزَلتات آسماني شك
كرده بود يا مخاطب كس ديگري است؟ و از چه كسي بايد سؤال كند؟»
حضرت پاسخ داد:
«اين آيه خطاب به شخص پيغمبر ـ صليالله عليه و آله ـ است؛ البته آن حضرت در هيچ يك
از آيات قرآن شك و ترديد نداشته است ولي چون برخي ميگفتند: چرا خداوند كسي از
فرشتگان را به عنوان پيامبر مبعوث نكرد؛ اين آيه خطاب به پيغمبر و براي آنهاست كه
از كساني كه از كتب آسماني اطلاع دارند بپرس و خواهي دانست كه تمام پيغمبراني كه
پيش از تو فرستاديم همه از نوع و جنس خود آن امت بودند و مانند مردم زندگي ميكردند
و در اجتماعيات شركت داشتند و با مردم معاشرت داشتند و با وقوف بر كتب گذشته آسماني
اين شك و ترديد از دل سائلين بر طرف ميشد.»
سؤال چهارم: در آيه شريفه: «وَ
لَوْ أنَّ ما فِي الأرضِ مِنْ شَجَرَهٍ أقلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ
بَعْدِهِ سَبْعهُ أبحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللهِ»[5] آن هفت دريا كه اگر آب
آنرا براي شرح كلمات خدا بكار برند خشك ميشود در حاليكه هنوز كلمات و آثار او بيان
نشده كدام است؟
حضرت پاسخ داد: «درياهاي هفتگانه عبارتند از:
1. عين كبريت،
«درياي كبريت»
2. عين برهوت، «درياي مديترانه»
3. درياي طبريّه در فلسطين
4. درياي حمئه و آن دريايي است كه خاكش سياه و آبش گرم است و مراد درياچه
«آلبرت» يا ويكتوريا است كه زير خط استوا واقع شده است.
5. درياي «مارسيدان» يا
«مارسودان» كه در سودان حبشه است.
6. درياي «افريقيه»
7. درياي «سجرون».
و مراد از «كلمات الله» ما ائمه جانشينان پيغمبر خدا ـ صليالله عليه و آله ـ
هستيم كه فضايل ما تمام نشدني است.»
سؤال پنجم: در آيه شريفه «و فيها ما
تَشْتَهيهِ الأنْفُسُ وَ تَلَذُّ الأعْيُنُ»[6] اگر در بهشت هر چه خوردني و هر چه
ديدني است براي لذت است، چرا در آنجا خداوند آدم را از شجره گندم نهي و به جرم آن
معاقب گردانيد و او را از بهشت رانده و به دنيا فرستاد؟
حضرت پاسخ داد: «چون
خداوند متعال با آدم ـ عليهالسّلام ـ پيمان بست كه پيرامون حسد نگردد و نزديك شجره
گندم نرود ولي چون آدم تحت تأثير حوّا قرار گرفت و از گندم خورد، بجرم عدم اطاعت از
فرمان خدا از بهشت رانده شد و امّا منظور از لذت نفس و التذاذ چشم، خوردن و خفتن و
دفع كردن (به مستراح رفتن) مانند دنيا نيست بلكه مراد، لذت معنوي و روحاني است.»
سؤال ششم: در آيه شريفه «أو يُرَوِّجُهُمْ ذُكراناً وَ إناثاً»[7] ترويج مرد به
مرد جايز دانسته شده و اگر چنين است چرا قوم لوط را به سبب همين عمل تشنيع مورد
عقاب و عتاب سخت خدا واقع شده است؟»
حضرت در پاسخ فرمود: تمام اين آيه چنين
است. «لِلّهِ مُلْكُ السَّمواتِ و الأرضِ. يَخْلُقُ ما يَشاءُ، وَ يَهَبُ لِمَنْ
يَشاءُ اناثاً وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذُّكورَ أوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْراناً و
اناثاً وَ يجْعَلُ مَنْ يَشاءُ عَقيماً، انَّه عليمٌ قديرٌ». يعني: آسمان و زمين از
آن پروردگار است، اوست كه به هر كه بخواهد ميبخشد و هر كه را بخواهد خلق ميكند،
به هر كه بخواهد دختر ميدهد و به هر كه اراده كند پسر عنايت ميفرمايد تا با
يكديگر ازدواج كنند و در تزويج هر كه او را خواست عقيم و نازا و يا ولود وكثير
الأولاد ميسازد.» لكن نا بخردان برخي از آيات را سر و ته ميخوانند و مردم را به
انحراف ميكشانند.»
سؤال هفتم: در آيه شريفه: «وَ اَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ
مِنْكُم»[8] «در چه صورتي شهادت يك زن به تنهايي پذيرفته ميشود، در حاليكه از
شرايط شهادت رجوليت، عدالت است؟»
حضرت در پاسخ فرمود: «يگانه زني كه شهادت او
به تنهايي پذيرفته ميگردد، همانا شخص قابله است كه در امور زنانگي شهادت او مورد
قبول است، آنهم با شرط تراضي طرفين، ولي در صورت عدم رضايت، بايد دو زن شهادت دهند
و اگر آنهم كفايت نكند بايد طبقهاي از زنان شهادت دهند.»
سؤال هشتم: در فرمايش
اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب ـ عليهالسّلام ـ كه فرمود: «خنثي، اگر از مجراي
رجوليت بول كرد، در بردن ارث، ملحق به مردان ميشود و اگر از مجراي زنانه بول كرد
در بردن ارث به زنان ملحق خواهد شد» از آنجا كه شهادت اين مطلب از خودش مسموع نيست،
آيا تشخيص اينكار با مرد خواهد بود يا زن؟ اگر مرد باشد و بر آلت زنانه او نگاه
كنيد يا زن باشد و بر آلت مردانه او نظر افكند عمل حرام انجام داده، با اين حال راه
تشخيص چيست؟
حضرت پاسخ داد: «بايد تني چند از عدول امت در آينهاي كه مقابل او
گذاشته ميشود نظر افكنده و مجراي بول او را تشخيص دهند تا مرد و زن بودن خنثي معين
شود.»
سؤال نهم: از گوسفند موطوئه و مشتبه[9] سؤال كرد كه «تكليف ما با آن
چيست؟»
حضرت فرمود: «اگر گوسفند موطوئه شناخته شود او را ذبح كنند و در آتش
اندازند و اگر راهي براي تشخيص آن پيدا نكردند ميتوانند با قيد قرعه گوسفند مشتبه
را از گله خارج نمايند، آنگاه ذبح كرده و در آتش بسوزانند تا ساير گوسفندان از آسيب
سوختن مصون مانند.»
سؤال دهم: «علت آشكارا خواندن قرائت در فريضه صبح و آهسته
خواندن آن در نماز ظهر و عصر چيست با اينكه هر دو جزء صلوه يوميّه هستند؟»
حضرت
جواب داد: «از آنجا كه موقع نماز صبح هوا تاريك است و كسي نمازگذار را نميبيند حكم
شد كه بلند بخواند و نماز ظهرين را كه همه ميبينند آهسته خواندن آن ارجح است.»
سؤال يازدهم: «چرا اميرالمؤمنين علي ـ عليهالسّلام ـ قاتل زبير را به آتش جهنم
بشارت داد و چرا در جنگ جمل خود آن حضرت او را به قتل نرسانيد با آنكه خليفه وقت و
امام مقتدر بود؟»
حضرت در پاسخ فرمود: «چون رسول خدا ـ صليالله عليه و آله ـ
فرمود: قاتل «صفيّه» (يعني زبير) در جنگ نهروان خروج خواهد كرد و كشته خواهد شد و
لذا علي ـ عليهالسّلام ـ او را در جنگ بصره (جمل) آزاد گذاشت، زيرا يقين داشت كه
او جزء خوارج نهروان به قتل خواهد رسيد و قول پيغمبر ـ صليالله عليه و آله ـ دروغ
نيست.»
سؤال دوازدهم:«اميرالمؤمنين ـ عليهالسّلام ـ در جنگ صفين فرمان داد
شاميان را در هر حال باشند سالم يا مجروح، پياده يا سواره، مسلّح يا بدون سلاح، هر
كه را هر كجا يافتند از دم تيغ بگذارنند در صورتيكه در جنگ جمل چنين فرمان نداد
بلكه فرمود: فقط جنگجويان را دنبال كنيد. اين تفاوت حكم براي چيست؟»
حضرت
فرمود: «هر فرماني در جاي خود بجاست و هر حكمي در قضيّه مخصوصي پسنديده است كه جاي
ديگر ناپسند است و اگر عناد و لجاج و خصومت شاميان را با مردم خوارج در نظر بگيريم
و اوضاع و احوال جنگ را از زمان و مكان و مصالح روزگار بنگريم، حكم بر اساس مصلحت
بوده است.»
سؤال سيزدهم: «مردي كه به لواط اقرار كند آيا حدّي بر او هست
يا خير؟»
حضرت در پاسخ فرمودند: «اگر اقرار او به لواط با بيّنه و شاهد تأييد
نشود، امام ميتواند او را مجازات نكند بدليل آيه شريفه «هذا عَطاؤُنا، فَامْنُنْ
أوْ أمسِكْ»[10]
در اينجا مسائل يحيي بن أكثم خاتمه يافت و بجواب آنها نائل شد
و اعتراف به عظمت علمي حضرت هادي ـ عليهالسّلام ـ كرد.[11]
[1] . برخي از
مورخين معتقدند كه يحيي ابتدا اين سؤالات را از موسي مبرقع فرزند بلاواسطه امام
جواد (ع) پرسيد و چون موسي نتوانست پاسخ گويد به او گفت: برو از برادرت امام علي
النقي (ع) سؤال كن و جوابها را براي من بياور؛ لكن در كتاب كافي و تهذيب باب «ميراث
الخنثي» آمده است كه يحيي بن اكثم اين سؤالات را مستقيماً از حضرت هادي (ع) پرسيد و
امام دهم پاسخ را براي او نوشت. زيرا يحيي در بصره بود و حضرت هادي (ع) در سامرا و
موسي مبرقع هم د رسال 244هـ. ق وفات كرده و يحيي نيز در سال 242هـ. ق وفات كرده بود
و مسافرت موسي مبرقع به بغداد پس از فوت يحيي بوده است.
[2] . سوره نمل: آيه
40.
[3] . سوره يوسف: آيه100.
[4] . سوره يونس، آيه 94.
[5] . سوره
لقمان آيه 27.
[6] . سوره زخرف، آيه 71.
[7] . سوره شوري آيه50.
[8] .
سوره طلاق آيه 2.
[9] . اگر مردي به گوسفندي دخول كند آن گوسفند را موطوئه
نامند، حال اگر بدانيم كه مثلاً يكي از ده گوسفند ما موطوئه است ولي عين آن گوسفند
موطوئه براي ما مشخص نيست امر بر ما «مشتبه» شده است، مولف
[10] . سوره صاد آيه
39.
[11] . مرآت العقول، شرح اصول كافي ج1، ص424، نقل از جدي فروزان؛ فيض
قمي.
سوره مانع از جهنّم
مناظره امام هادي(ع) با پادشاه روم
قيصر،
پادشاه روم به يكي از خلفاي بني عباس نوشت، ما در انجيل ديدهايم، هر كس سورهاي را
بخواند كه خالي از هفت حرف باشد، خداوند جسدش را بر آتش جهنّم حرام ميكند و آن هفت
حرف عبارتست از «ثاء»، «جيم»، «خاء»، «زاء»، «شين»، «ظاء» و «فاء». ما، در تورات و
انجيل آن سوره را نيافتهايم، آيا در كتب خود چنين سورهاي را داريد؟ و اگر جواب
مثبت است مراد از اين حروف هفتگانه چيست؟
خليفه عباسي، علماء و دانشمندان را
جمع كرد و سؤال را مطرح نمود. لكن هيچ يك نتوانستند جواب سؤال را بدهند؛ به ناچار
سؤال را از حضرت علي بن محمد بن الرضا ـ عليهمالسلام ـ پرسيد.
حضرت هادي ـ
عليهالسلام ـ فرمود: «آن سورهاي كه آنها در جستجوي آن هستند و در كتب آسماني سابق
نيافتند، در قرآن مجيد موجود است و آن سوره، «سوره حمد» است كه هيچ يك از اين حروف
هفتگانه در آن نميتوان يافت.»
پرسيدند: «حكمت آن چيست؟ و اين حروف علامت
چيست؟»
حضرت فرمودند: «ث» اشاره به «ثبور» دارد؛ مراد از «ج» «جحيم»است؟ مقصود
از «خ» «خبيث» است و «ز» اشاره به «زقّوم» دارد و «ش» «شقاوت» است و مراد از «ظ»
ظلمت است و «ف» اشاره به «فرقت» دارد.»
اين پاسخ را براي قيصر روم فرستادند؛
چون جواب به پادشاه رسيد بسيار مشعوف شد و دانست كه دين حق همان اسلام است و لذا
بلافاصله به اسلام گرويد[1].
[1] . منتخب التواريخ ص 530.
مقدار نذر نامعلوم
مناظره امام هادي(ع)در حل مشكلات علمي
متوكل
روزي متوكل دچار مسموميّت شد، پس نذر كرد كه اگر چنانچه بهبودي
يابد «مال كثيري» در راه خدا صدقه دهد؛ اتفاقاً پس از چند روز عافيت يافت و حالش به
بهبودي گرويد، بنابراين خواست تا به نذر خود عمل كند ولي ندانست كه «مال كثير» چه
مقدار است. پس فقهاء و دانشمندان را جمع كرد و مشكل را با آنها در ميان گذاشت، لكن
فقهاء در حدّ و اندازه «مال كثير» با هم اختلاف كردند، برخي گفتند: «اگر هزار درهم
صدقه دهي نذرت را ادا كردهاي» ولي برخي ديگر گفتند: «مال كثير» معادل ده هزار درهم
است» و برخي گفتند: «صد هزار درهم بايد بدهي»؛ و خلاصه امر بر آنها مشتبه شد و در
آخر به نتيجهاي نرسيدند.
يكي از وزراء متوكل (كه گويا شيعه بوده) گفت: «يا
اميرالمؤمنين! اگر من جواب صحيح را براي تو بياورم چه جايزهاي به من ميدهي؟»
متوكل گفت: «اگر پاسخ صحيح دهي، ده هزار درهم پاداش خواهي گرفت ولي بدان كه اگر
جوابت غلط باشد، سرت را از دست خواهي داد.»
پس وزير خدمت حضرت امام هادي ـ
عليهالسّلام ـ مشرف گشت و سؤال را مطرح كرد.
حضرت فرمود: «به متوكل بگو اگر
هشتاد درهم صدقه دهي به نذرت عمل كردهاي.»
وزير پاسخ را به متوكل رساند. متوكل
پرسيد: «اين پاسخ از خودت نيست، بگو از چه كسي پرسيدهاي؟»
وزير جريان را نقل
كرد. متوكل پرسيد: «برو از حضرت سؤال كن دليل شما بر اين مدّعا چيست؟»
پس وزير
علت را جويا شد. حضرت فرمودند:«بدليل اين آيه شريفه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللهُ في
مَواطِنَ كثيرهٍ»[1] يعني «اي پيامبر ما تو را در جنگهاي بسياري ياري كرديم». و
همه خاندان ما روايت كردهاند كه تعداد جنگهاي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ
هشتاد و سه جنگ بود، پس چون مواطن كثيره مساوي با هشتاد و سه است، مال كثير نيز
معادل هشتاد و سه درهم خواهد بود.»
متوكل پاسخ حضرت را پسنديد و هشتاد و سه
درهم صدقه داد.[2]
[1] . سوره توبه، آيه 26.
[2] . احتجاج طبرسي، ج 2 ،ص
453.
شعري كه متوكل را
گريانيد
مناظره امام هادي(ع) با متوكل عباسي
از
امام هادي ـ عليه السلام ـ نزد متوكّل سعايت كردند كه در منزل او اسلحه و نوشتههاي
تحريك برانگيز و اشياي ديگر است كه از شيعيان او در قم به او رسيده و او عزم شورش
بر ضد دولت دارد. متوكل گروهي را به منزل آن حضرت فرستاد و آنان شبانه به خانه امام
هجوم بردند، ولي چيزي به دست نياوردند، آن گاه امام ـ عليه السلام ـ را در اطاقي
تنها ديدند كه در به روي خود بسته، جامه پشمين بر تن دارد و بر زميني مفروش از شن و
ماسه نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است.
امام را با همان حال نزد
متوكل بردند و به او گفتند: «در خانهاش چيزي نيافتيم و او را رو به قبله ديديم كه
قرآن ميخواند.»
متوكل چون امام ـ عليه السلام ـ را ديد، عظمت و هيبت امام ـ
عليه السلام ـ او را گرفت و بياختيار حضرت را احترام كرد و در كنار خود نشاند و
جام شرابي را كه در دست داشت به آن حضرت تعارف كرد!
امام ـ عليه السلام ـ سوگند
ياد كرد و فرمود: «گوشت و خون من با چنين چيزي آميخته نشده است، مرا معاف دار!»
متوكل از تقاضايش منصرف شد ولي براي اين كه امام ـ عليه السلام ـ را در نظر جمع
سبك جلوه دهد گفت: پس شعري بخوان!
امام فرمود: من شعر، كم از بر دارم.
گفت:
بايد بخواني.
امام ـ عليه السلام ـ اشعار زير را خواند:
باتُوا عَلي قُللِ
الجِبالِ تَحرُسُهُم غُلْبُ الرّجالِ فَما اَغْنَتهُمُ القُلَلُ
وَ
اسْتَنزَلُوا بَعدَ عِزٍّ عن َمَعاقِلِهِم فَاُوَدّعُوا حُفَراً يا بِئسَ
مانَزَلُوا
ناداهُم صارِخٌ مِن بعدِ ما قُبِرُوا اَيْنَ الاَساوِرَ و التّيجانُ
وَ الحُلَلُ؟
اَينَ الوُجوهُ الّتي كانَت مُنعِمَهً مِنْ دُونِها تَضْرِبُ
الاَستارُ وَ الْكُلَلُ؟
فَافصَحُ القَبرُ عَنهُم حينَ ساءَ لَهُم تِلكَ
الوُجُوهَ عَلَيها الدَّود يَقتَتِلُ
قَد طالَما اَكَلُوا دَهراً وَ ما
شَرَبُوا فَاَصْبَحُوا بَعدَ حُلولِ الاَكُلِ قَد اُكِلُوا
وَ طالَما عَمَّروا
دُوراً لِتَحَصُّنِهِمْ فَفارَقُوا الدّوَر عَلَي الاَعداءِ وَ ارْتَحِلُوا
اَضْحَتْ مَنازِلُهُم قَفْراً مُعَطَّلَهً وَ ساكِنُوها اِلي الاَجْداثِ قَدْ
رَحَلُوا
ترجمه: (زمامداران جهانخوار و مقتدر) بر قله كوهسارها شب را به روز
آوردند، در حالي كه مردان نيرومند از آنان پاسداري ميكردند، ولي قلّهها نتوانستند
آنان را (از خطر مرگ) برهانند.
آنان پس از مدتها عزّت از جايگاههاي امن به
زير كشيده شدند و در گودالها (گورها) جايشان دادند؛ چه منزل و آرامگاه ناپسندي!
پس از آن كه به خاك سپرده شدند، فريادگري فرياد برآورد: كجاست آن دست بندها و
تاجها و لباسهاي فاخر؟
گور به جاي آنان پاسخ داد: اكنون كِرمها بر سر خوردن آن
چهرهها با هم ميستيزند!
آنان مدت درازي در دنيا ميخوردند و ميآشاميدند، ولي
امروز آنان كه خورنده همه چيز بودند، خود خوراك حشرات و كرمهاي گور شدهاند!
چه
خانههايي ساختند، تا آنان را از گزند روزگار حفظ كند، ولي سرانجام پس از مدتي اين
خانهها و خانوادهها را ترك گفتند و به خانه گور شتافتند!
چه اموال و ذخائري
انبار كردند، ولي همه آنها را ترك گفتند و آنها را براي دشمنان خود واگذاشتند!
خانهها و كاخهاي آباد آنان به ويرانهها تبديل شد و ساكنان آنها به سوي گورهاي
تاريك شتافتند!
تأثير كلام امام ـ عليه السلام ـ چندان بود كه متوكل به سختي
گريست، چنان كه ريشش تر شد. ديگر مجلسيان نيز گريستند.
متوكل دستور داد بساط
شراب جمع كنيد و چهار هزار درهم به امام ـ عليه السلام ـ تقديم كرد و آن حضرت را با
احترام به منزل برگرداند.[1]
[1] . مسعودي، مروج الذّهب، بيروت،دار الاندلس، ج
4، ص 11؛ شبلنجي، نور الابصار، قاهره، مكتبه المشهد الحسيني، ص 166؛ سبط ابن
الجوزي، تذكره الخواص، نجف، المطبعه الحيدريه، 1383 هـ .ق، ص 361؛ ابن خلكان، وفيات
الاعيان، منشورات شريف رضي، 1364 هـ .ش، ج 3، ص 272؛ قلقشندي، مآثر الأناقه في
معالم الخلافه، الطبعه الثانيه، مطبعه حكومت الكويت، ج 1، ص 232.
روايت: رضايت خداوند از ابوبكر و
عمر؟!!
مناظره امام جواد(ع) با يحيي ابن
اكثم
نقل شده است كه پس از آنكه مأمون، دخترش ام الفضل را به امام جواد
ـ عليهالسّلام ـ تزويج كرد، در مجلسي كه مأمون و امام ـ عليهالسّلام ـ و يحيي بن
أكثم و گروه بسياري از علماء در آن حضور داشتند، يحيي به امام ـ عليهالسّلام ـ رو
كرد و پرسيد، روايت شده است كه جبرئيل به حضور پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله
ـ رسيد و گفت: «يا محمّد! خداوند به شما سلام ميرساند و ميفرمايد: «من از ابوبكر
راضي هستم، از او بپرس كه آيا او هم از من راضي است؟».
نظر شما درباره اين حديث
چيست؟[1]»
امام ـ عليهالسّلام ـ فرمودند: «من منكر فضيلت ابوبكر نيستم، ولي
كسي كه اين خبر را نقل ميكند بايد خبر ديگري را نيز كه پيامبر اسلام در حجَّه
الوداع بيان كرد، از نظر دور ندارد. پيامبر ـ صليالله عليه و آله ـ فرمود: «كساني
كه بر من دروغ ميبندند، بسيار شدهاند و بعد از من بسيار خواهند بود، هر كس به عمد
بر من دروغ ببندد، جايگاهش در آتش خواهد بود. پس چون حديثي از من براي شما نقل شد،
آن را به كتاب خدا و سنّت من عرضه كنيد، آنچه را كه با كتاب خدا و سنت من موافق
بود، بگيريد و آنجه را كه مخالف كتاب خدا و سنّت من بود، رها كنيد»، امام جواد ـ
عليهالسّلام ـ افزود: اين روايت (درباره ابوبكر) با كتاب خدا سازگار نيست، زيرا
خداوند فرموده است: «ما انسان را آفريديم و ميدانيم در دلش چه چيز ميگذرد و ما از
رگ گردن به او نزديكتريم»[2]
آيا خشنودي و ناخشنودي ابوبكر بر خدا پوشيده بوده
است تا آن را از پيامبر بپرسد؟! آيا عقلاً اين روايت قابل قبول است؟» يحيي گفت:
روايت شده است كه: «ابوبكر و عمر در زمين، مانند جبرئيل و ميكائيل در آسمان هستند».
حضرت فرمود: «درباره اين حديث نيز بايد دقت شود؛ چرا كه جبرئيل و ميكائيل دو
فرشته مقرّب درگاه خداوند هستند و هرگز گناهي از آن دو سر نزده است و لحظهاي از
دايره اطاعت خدا خارج نشدهاند، ولي ابوبكر و عمر زماني مشرك بودهاند، و هر چند پس
از ظهور اسلام مسلمان شدهاند، اما اكثر دوران عمرشان را در شرك و بت پرستي سپري
كردهاند، بنابراين محال است كه خدا آن دو را به جبرئيل و ميكائيل تشبيه كند.»
يحيي گفت: «همچنين روايت شده است كه: ابوبكر و عمر دو سرور پيران اهل
بهشتند».[3] درباره اين حديث چه ميگوييد؟»
حضرت فرمود: «اين روايت نيز محال
است كه درست باشد، زيرا بهشتيان همگي جوانند و پيري در ميان آنان يافت نميشود (تا
ابوبكر و عمر سرور آنان باشند!) اين روايت را بنياميه، در مقابل حديثي كه از
پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ درباره حسن و حسين ـ عليهاالسّلام ـ نقل شده
است كه «حسن و حسين دو سرور جوانان اهل بهشتند» جعل كردهاند.»
يحيي گفت:
«روايت شده است كه «عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است». حضرت فرمود: «اين نيز محال
است؛ زيرا در بهشت، فرشتگان مقرب خدا، آدم، محمد ـ صليالله عليه و آله ـ و همه
انبيا و فرستادگان خدا حضور دارند، چطور بهشت با نور اينها روشن نميشود ولي با نور
عمر روشن ميگردد؟!»
يحيي اظهار داشت: «روايت شده است كه عمر هر چه گويد، از
جانب مَلَك و فرشته ميگويد.»
حضرت فرمود: «من منكر فضيلت عمر نيستم؛ ولي
ابوبكر، با آنكه از عمر افضل است، بالاي منبر ميگفت: «من شيطاني دارم كه مرا منحرف
ميكند، هر گاه ديديد از راه راست منحرف شدم، مرا به راه درست باز آوريد.»
يحيي
گفت: «روايت شده است كه پيامبر فرمود: «اگر من به پيامبري مبعوث نميشدم، حتماً
عمر مبعوث ميشد.»[4]
امام فرمود: «كتاب خدا (قرآن) از اين حديث راستتر است»،
خدا در كتابش فرموده است:
«به خاطر بياور هنگامي را كه از پيامبران پيمان
گرفتيم، و از تو و از نوح...»[5] از اين آيه صريحاً بر ميآيد كه خداوند از
پيامبران پيمان گرفته است، در اين صورت چگونه ممكن است پيمان خود را تبديل كند؟
هيچ يك از پيامبران به قدر چشم بر هم زدن به خدا شرك نورزيدهاند، چگونه خدا
كسي را به پيامبري مبعوث ميكند كه بيشتر عمر خود را با شرك به خدا سپري كرده است؟!
و نيز پيامبر فرمود: «در حالي كه آدم بين روح و جسد بود (هنوز آفريده نشده بود) من
پيامبر شدم».
باز يحيي گفت: روايت شده است كه پيامبر فرمود: «هيچگاه وحي از من
قطع نشد، مگر آنكه گمان بردم كه به خاندان خطّاب (پدر عمر) نازل شده است»، يعني
نبوت از من به آنها منتقل شده است.
حضرت فرمود: اين نيز محال است، زيرا امكان
ندارد كه پيامبر در نبوّت خود شك كند، خداوند ميفرمايد: «خداوند از فرشتگان و
همچنين از انسانها رسولاني بر ميگزيند».[6] (بنابراين با گزينش الهي، ديگر جاي شكي
براي پيامبر در باب پيامبري خويش وجود ندارد).
يحيي گفت: «روايت شده است كه
پيامبر ـ صليالله عليه و آله ـ فرمود: «اگر عذاب نازل ميشد كسي جز عمر از آن نجات
نمييافت».
حضرت فرمود: اين نيز محال است، زيرا خداوند به پيامبر اسلام فرموده
است: «و مادام كه تو در ميان آنان هستي، خداوند آنان را عذاب نميكند و نيز مادام
كه استغفار ميكنند، خدا عذابشان نميكند».[7]
بدين ترتيب تا زماني كه پيامبر
در ميان مردم است و تا زماني كه مسلمانان استغفار ميكنند، خداوند آنان را عذاب
نميكند.[8]
[1] . علامه اميني در كتاب الغدير (ج5، ص321) مينويسد: اين حديث
دروغ و از احاديث مجعول است.
[2] .«ولقد خلقنا الإنسان و نعلم ما تولوسُ به
نفسُهُ و نحنُ أقربُ إليه من حَبل الوَريد (سوره ق: 16).
[3] .علامه اميني اين
حديث را از بر ساختههاي «يحيي بن عنبسه» شمرده و غير قابل قبول ميداند، زيرا يحيي
شخصي جاعل حديث و دغلكار بوده است. (الغدير، ج5، ص229.) «ذهبي» نيز «يحيي بن عنبسه»
را جاعل حديث و دغلكار و دروغگو ميداند و او را معلوم الحال شمرده و احاديثش را
مردود معرفي ميكند (ميزان الاعتدال، الطبعه الأولي، تحقيق: علي محمد البجاوي، دار
احياء الكتب العربيه، 1382 هـ.ق، ج4، ص40.)
[4] . علامه اميني ثابت كرده است كه
راويان اين حديث دروغگو بودهاند (الغدير، ج5، ص312و 316)
[5] . «وَ إذْ أخَذْ
نا مِنَ الّنبييّن ميثاقَهُم وَ مِنْكَ وَ مِنْ نوحٍ....» (سوره احزاب : آيه 7).
[6] . «اللهُ يَصْطفي مِنَ الملائِكهُ رُسلاً ومن النّاس» (سوره حج آيه 75).
[7] . «و ما كانَ الله لِيُعَذِّ بَهُمْ وَ أنْتَ فيهِم، و ما كانَ اللهُ
مُعَذِبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرونَ» (سوره انفال آيه: 33).
[8] . احتجاج،
طبرسي، نجف، المطبعه المرتضويه، ج2، ص247، مجلسي، بحارالانوار، المكتبهالاسلاميه،
ج50، ص80
مقدار حدّ سارق
مناظره امام جواد(ع) با معتصم
«زرقان»[1]
كه با «ابن ابي دؤاد»[2] دوستي وصميميت داشت، ميگويد:«يك روز «ابن ابي دؤاد» از
مجلس معتصم بازگشت، در حالي كه به شدت افسرده و غمگين بود.» علت را جويا شدم گفت:
«امروز آرزو كردم كه كاش بيست سال پيش مرده بودم!» پرسيدم: «چرا؟» گفت: «به خاطر
آنچه از ابوجعفر «امام جواد ـ عليهالسّلام ـ» در مجلس معتصم بر سرم آمد!»
گفتم: «جريان چه بود؟»
گفت: «شخصي به سرقت اعتراف كرد و از خليفه (معتصم)
خواست كه با اجراي كيفر الهي او را پاك سازد.»
خليفه همه فقها را گرد آورد و
«محمد بن علي» (يعني حضرت امام جواد ـ عليهالسّلام ـ) را نيز فراخواند و از ما
پرسيد:
«دست دزد از كجا بايد قطع شود؟»
من گفتم: «از مچ دست.»
گفت:
«دليل آن چيست؟»
گفتم: چون منظور از دست در آيه تيمّم: «فَامْسَحُوا
بِوُجوهِكُم و أيديكُم»[3] صورت و دستهايتان را مسح كنيد تا مچ دست است.»
گروهي از فقها در اين مطلب با من موافق بودند و ميگفتند: «دست دزد بايد از مچ
قطع شود»، ولي گروهي ديگر گفتند: «لازم است از آرنج قطع شود»، و چون معتصم دليل
آنرا پرسيد، گفتند: «منظور از دست در آيه وضو: «فَاغسِلوا وُجوهَكُمْ وَ
أيْدِيَكُمْ إلي الْمرافِقِ»[4] صورتها و دستهايتان را تا آرنج بشوييد» تا آرنج
است.»
آنگاه معتصم رو به محمد بن علي (امام جواد ـ عليهالسّلام ـ) كرد و
پرسيد: «نظر شما در مورد اين مسأله چيست؟»
گفت: «اينها نظر دادند، مرا معاف
بدار.»
معتصم اصرار كرد و قسم داد كه بايد نظرتان را بگوييد.
امام محمد بن
علي ـ عليهالسّلام ـ گفت: «چون قسم دادي نظرم را ميگويم. اينها در اشتباهاند،
زيرا فقط انگشتان دزد بايد قطع شود و بقيه دست بايد باقي بماند.»
معتصم گفت:
«به چه دليل؟»
گفت: «زيرا رسول خدا ـ صليالله عليه و آله ـ فرمود: سجده بر هفت
عضو بدن تحقق مييابد. صورت (پيشاني)، دو كف دست، دو سر زانو، و دو پا (دو انگشت
بزرگ پا). بنابراين اگر دست دزد از مچ يا آرنج قطع شود، دستي براي او نميماند تا
سجده نماز را به جا آورد، و نيز خداي متعال ميفرمايد:
«وأنَّ المساجِدَ لله
فلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أحَداً»[5] سجده گاهها (هفت عضوي كه سجده بر آنها انجام
ميگيرد) از آن خداست، پس، هيچ كس را همراه و همسنگ با خدا مخوانيد (و عبادت
نكنيد)»[6] و آنچه براي خداست قطع نميشود.» و همانطور كه مسجدها و خانه خدا و
مكاني كه پيشاني روي آن قرار ميگيرد محل سجده هستند، خود پيشاني و شش عضو ديگر نيز
كه با آنها سجده ميكنيم، محلِ سجده محسوب ميشوند و به همين دليل اعتبار در اين
روايت «المساجد» به معناي هفت عضوي كه با آنها سجده ميشود تفسير شده است.
ابن
ابي دؤاد ميگويد: «معتصم جواب محمد بن علي ـ عليهالسّلام ـ را پسنديد و دستور داد
انگشتان دزد را قطع كردند (و ما نزد حضّار بي آبرو شديم!» و من همانجا (از فرط شر
مساري و اندوه) آرزوي مرگ كردم[7].»
[1] . زُرقان (بر وزن عثمان) لقب ابوجعفر
بوده كه مردي محدث بوده است و فرزندش بنام «عمرو» استاد اصمعي محسوب ميشده است.
(مجلسي، همان كتاب، ج50 ص5،پاورقي،)
[2] . ابن أبي دؤاد (بر وزن غراب) در زمان
خلافت مأمون، معتصم، واثق و متوكل عباسي، قاضي بغداد بوده است.
[3] . سوره
مائده: آيه 5.
[4] . سوره مائده: آيه 5.
[5] . سوره جنّ: آيه18.
[6] .
مسجد (به كسر جيم بر وزن مجلس يا به فتح جيم بر وزن مشعل، جمع آن مساجد) بمعناي محل
سجده است.
[7] .طبرسي مجمع البيان، شركه المعارف الاسلاميه، 1379ه. ق،
ج10.ص372ـ عياشي، كتاب التفسير ج10 ص320ـ سيد هاشم حسيني بحراني، البرهان في تفسير
القرآن، ج1، ص471
صيد در حال احرام ـ حكم كنيز
مناظره امام جواد(ع) با يحيي ابن
اكثم
وقتي «مأمون» از «طوس» به «بغداد» آمد، نامهاي براي حضرت جواد ـ
عليهالسّلام ـ فرستاد و امام را به بغداد دعوت كرد. البته اين دعوت نيز مثل دعوت
امام رضا ـ عليهالسّلام ـ به طوس، دعوت ظاهري و در واقع سفر اجباري بود.
حضرت
پذيرفت و بعد از چند روز كه وارد بغداد شد، مأمون او را به كاخ خود دعوت كرد و
پيشنهاد ازدواج با دختر خود «اُمّ الفضل» را به ايشان داد.
امام در برابر
پيشنهاد او سكوت كرد.[1] مأمون اين سكوت را نشانه رضايت حضرت شمرد و تصميم گرفت
مقدمات اين امر را فراهم سازد.
او در نظر داشت مجلس جشني تشكيل دهد، ولي انتشار
اين خبر در بين بني عباس انفجاري به وجود آورد؛ بني عباس اجتماع كردند و با لحن
اعتراض آميزي به مأمون گفتند: «اين چه برنامهاي است؟ اكنون كه علي بن موسي الرضا
از دنيا رفته و خلافت به عباسيان رسيده باز ميخواهي، خلافت را به آل علي برگرداني؟
بدان كه ما نخواهيم گذاشت اين كار صورت بگيرد، آيا عداوتهاي چند ساله بين ما را
فراموش كردهاي؟!»
مأمون پرسيد: «حرف شما چيست؟»
گفتند: «اين جوان «يعني
امام جواد ـ عليهالسّلام ـ» خردسال است و از علم و دانش بهرهاي ندارد.»
مأمون
گفت: «شما اين خاندان را نميشناسيد، كوچك و بزرگ اينها بهره عظيمي از علم و دانش
دارند و چنانچه حرف من مورد قبول شما نيست او را آزمايش كنيد و مرد دانشمندي را كه
خود قبول داريد بياوريد تا با اين جوان بحث كند و صدق گفتار من روشن گردد.»
عباسيان از ميان دانشمندان «يحيي بن اكثم» را (بدليل شهرت وي) انتخاب كردند و
مأمون جلسهاي براي سنجش ميزان علم و آگاهي امام جواد ـ عليهالسّلام ـ ترتيب داد.
در آن مجلس يحيي رو به مأمون كرد و گفت: «اجازه ميدهي سؤالي از اين جوان بنمايم؟»
مأمون گفت: «از خود او اجازه بگير.»
يحيي از امام جواد ـ عليهالسّلام ـ
اجازه گرفت: امام فرمود: «هر چه خواهي بپرس.»
يحيي گفت: «درباره شخصي كه
مُحْرِم بوده و در آن حال حيواني را شكار كرده است چه ميگوئيد؟[2]»
امام جواد
ـ عليهالسّلام ـ فرمود: «آيا اين شخص، شكار را در حِلّ (خارج از محدوده حرم) كشته
است يا در حرم؟ عالم به حرمت، شكار در حال احرام بوده يا جاهل؟ عمداً كشته يا به
خطا، آزاد بوده يا برده؟ صغير بوده يا كبير؟ براي اولين بار چنين كاري كرده يا براي
چندمين بار؟ شكار او از پرندگان بوده يا غير پرنده؟ از حيوانات كوچك بوده يا بزرگ؟
باز هم از انجام چنين كاري اِبا ندارد يا از كرده خود پشيمان است؟ در شب شكار كرده
يا در روز؟ در احرام عمره بوده يا در احرام حج؟!»
يحيي بن اكثم از اين همه فروع
كه امام براي اين مسأله مطرح نمود، متحير شد و آثار ناتواني و زبوني در چهرهاش
آشكار گرديد و زبانش به لكنت افتاد به طوري كه حضار مجلس ناتواني او را در مقابل آن
حضرت نيك دريافتند.
مأمون گفت: «خداي را بر اين نعمت سپاسگزارم كه آنچه من
انديشيده بودم همان شد.»
سپس به بستگان و افراد خاندان خود نظر انداخت و گفت:
«آيا اكنون آنچه را كه نميپذيرفتيد دانستيد؟!»
آنگاه پس از مذاكراتي كه در
مجلس صورت گرفت، مردم پراكنده گشتند و جز نزديكان خليفه، كسي در مجلس نماند.
مأمون رو به امام جواد ـ عليهالسّلام ـ كرد و گفت: «قربانت گردم خوب است احكام
هر يك را كه در مورد كشتن صيد در حال احرام مطرح گرديد، بيان كنيد تا استفاده
كنيم.»
امام جواد ـ عليهالسّلام ـ فرمود: «بلي، اگر شخص مُحْرِم در حِلّ (خارج
از احرام) شكار كند و شكار از پرندگان باشد، كفارهاش يك گوسفند است و اگر در حرم
بكشد كفارهاش دو برابر است؛ و اگر جوجه پرندهاي را در بيرون حرم بكشد، كفارهاش
يك برّه است كه تازه از شير گرفته شده باشد، و اگر آن را در حرم بكشد هم برّه و هم
قيمت آن جوجه را بايد بدهد؛ و اگر شكار از حيوانات وحشي باشد، چنانچه گورخر باشد،
كفارهاش يك گاو است و اگر شتر مرغ باشد كفارهاش يك شتر است و اگر آهو باشد كفاره
آن يك گوسفند است و اگر هر يك از اينها را در حرم بكشد كفارهاش دو برابر ميشود.
و اگر شخص مُحْرِم كاري بكند كه قرباني بر او واجب شود، اگر در احرام حج باشد
بايد قرباني را در «مني» ذبح كند و اگر در احرام عمره باشد بايد آن را در «مكّه»
قرباني كند. كفاره شكار براي عالم و جاهل به حكم، يكسان است؛ منتها در صورت عمد،
(علاوه بر وجوب كفاره) گناه نيز كرده است، ولي در صورت خطا، گناه از او برداشته شده
است. كفاره شخص آزاد بر عهده خود اوست و كفاره برده، بر عهده صاحب اوست و بر صغير،
كفاره نيست و لي بر كبير، واجب است و عذاب آخرت از كسي كه از كردهاش پشيمان است
برداشته ميشود، ولي آنكه پشيمان نيست كيفر خواهد شد.»
مأمون گفت: «احسنت اي
ابا جعفر! خدا به تو نيكي كند! حال خوب است شما نيز از يحيي بن اكثم سؤالي بكنيد،
همان طور كه او از شما پرسيد.»
در اين هنگام ابوجعفر ـ عليهالسّلام ـ به يحيي
فرمود: «بپرسم؟»
يحيي گفت: «اختيار با شماست فدايت شوم، اگر توانستم پاسخ
ميگويم و گرنه از شما بهرهمند ميشوم.»
ابو جعفر ـ عليهالسّلام ـ فرمود: «به
من بگو در مورد مردي كه در بامداد به زني نگاه ميكند و آنگاه حرام است، و چون روز
بالا ميآيد آن زن بر او حلال ميشود، و چون ظهر ميشود باز بر او حرام ميشود، و
چون وقت عصر ميرسد بر او حلال ميگردد، و چون آفتاب غروب ميكند بر او حرام
ميشود، و چون وقت عشاء ميشود بر او حلال ميگردد و چون شب به نيمه ميرسد بر او
حرام ميشود، و به هنگام طلوع فجر بر وي حلال ميگردد؟ اين چگونه زني است و با چه
چيز حلال و حرام ميشود؟»
يحيي گفت: «نه به خدا قسم؛ من به پاسخ اين پرسش راه
نميبرم، و سبب حرام و حلال شدن آن زن را نميدانم،اگر صلاح ميدانيد از جواب آن،
ما را مطلع سازيد.»
ابو جعفر ـ عليهالسّلام ـ فرمود: «اين زن، كنيز مردي بوده
است. در بامدادان، مرد بيگانهاي به او نگاه ميكند و آنگاه حرام بود، چون روز بالا
ميآيد، كنيز را از صاحبش ميخرد و بر او حلال ميشود، چون ظهر ميشود او را آزاد
ميكند و بر او حرام ميگردد، چون عصر فرا ميرسد او را به حباله نكاح خود در
ميآورد و بر او حلال ميشود، به هنگام مغرب او را «ظهار» ميكند[3] و بر او حرام
ميشود، موقع عشا كفاره ظهار ميدهد و مجدداً بر او حلال ميشود چون نيمي از شب
ميگذرد او را طلاق ميدهد و بر او حرام ميشود و هنگام طلوع فجر رجوع ميكند و زن
بر او حلال ميگردد.[4]»
[1] . در مورد علّت ازدواج امام جواد(ع) با «امّ الفضل»
دختر مأمون به كتب مفصّل مراجعه كنيد.
.[2]يكي از اعمالي كه براي اشخاص در حال
احرام، در جريان اعمال حج يا عمره، حرام است، شكاركردن است. در ميان احكام فقهي،
احكام حجّ، پيچيدگي خاصّي دارد، از اين رو افرادي مثل يحيي بن اكثم، از ميان مسائل
مختلف، احكام حج را مطرح ميكردند تا به پندار باطل خود امام را در بن بست علمي
قرار دهند!
[3] . ظهار عبارت از اين است كه مردي به زن خود بگويد: پشت تو براي
من يا نسبت به من، مانند پشت مادرم يا خواهرم يا دخترم هست، و در اين صورت بايد
كفّاره ظهار بدهد تا همسرش مجدداً بر او حلال گردد. ظهار در پيش از اسلام در عهد
جاهليت نوعي طلاق حساب ميشد و موجب حرمت ابدي ميگشت ولي حكم آن در اسلام تغيير
يافت و فقط موجب حرمت و كفاره گرديد.
[4] . مجلسي، بحارالانوار. الطبعه
الثانيه، تهران، المكتبه الاسلاميّه، 1395 هـ. ق، ج50، ص75ـ76ـ قزويني سيد كاظم،
الامام الجواد من العهد الحد، الطبعه الاولي، بيروت، موسسه البلاغ، 1408 هـ ق، ص
168 ـ 172.
تغيير و جابجايي
خداوند
مناظره امام رضا(ع) با ابو قره
مسيحي
صفوان ميگويد: ابوقرّه مرا واسطه قرار داد، از حضرت رضا ـ عليه
السّلام ـ اجازه گرفتم و او به حضور آن حضرت رسيد، و چند سؤال از حلال و حرام، مطرح
كرد تا اينكه پرسيد: «آيا شما قبول داريد كه خدا محمول است؟»
امام: هر محمول
(حمل شده) فعلي (حمل) بر او واقع شده، كه بر ديگري نسبت داده ميشود، و محمول اسمي
است كه معني آن، نقص و تكيه بر ديگري كه حامل باشد دارد ...
و چنانكه گوئي:
زَبَر، زير، بالا، پائين (كه زَبَر و بالا، دلالت بر مدح دارد و زير و پايين دلالت
بر نقص دراد، و روا نيست كه خداوند دستخوش تغيير باشد)
خدا «حامل» و نگهدارنده
همه چيز است، و كلمه «محمول» بدون اينكه به ديگري تكيه كند، مفهومي نخواهد داشت
(بنابراين روا نيست كه خدا، محمول باشد) و هرگز از كسي كه به خدا و عظمتش ايمان
دارد، شنيده نشده كه در دعاي خود، خدا را با جمله «اي محمول» بخواند
ابوقرّه:
خدا در قرآن (آيه 17، سوره حاقّه) ميفرمايد: «وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ
فَوْقَهُمْ يِوْمَئذٍ ثَمانِيَه» : «در آن روز عرش پروردگارت را هشت نفر، در
بالايشان حمل كنند؟
و نيز (در آيه 7، سوره غافر) ميفرمايد: «اَلَّذينَ
يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ» : «كساني كه عرش را حمل ميكنند».
امام رضا: عرش، نام
خدا نيست، بلكه عرش نام علم و قدرت است و عرشي كه همه چيز در آن هست، سپس خداوند
انجام حمل و عرش را به غير خود كه فرشتگان باشند نسبت داده است.
ابوقرّه: در
رواياتي آمده: «هرگاه خدا خشم كند، فرشتگان حامل عرش، سنگيني خشم خدا را بر دوش
خود، احساس ميكنند، و به سجده ميافتند، و هنگامي كه خشم خدا برطرف شد، دوش آنها
سبك گردد و به جاي نخستين خود بازگردند» آيا شما اين روايت را تكذيب ميكنيد؟!
امام رضا در ردّ اين روايت فرمود: اي ابوقرّه! به من بگو از وقتي كه خدا شيطان
را لعنت كرده و بر او خشم نموده، آيا تا امروز خدا از شيطان خشنود شده است؟ (هرگز
از او خشنود نشده) بلكه هميشه بر شيطان و دوستان و پيروانش خشمگين است (طبق گفته تو
بايد از آن زمان تا حال حاملان عرش در سجده باشند، در صورتي كه چنين نيست، پس عرش
نام خدا نيست)
وانگهي تو چگونه جرئت ميكني كه پرودگارت را به تغيير و دگرگوني
از حالي به حال ديگر توصيف نمائي، او را همانند مخلوق، دستخوش حالات گوناگون بداني،
او منزّه و دور از اين نسبتها است، و ذات ثابت و غير قابل تغيير ميباشد، همه
موجودات در قبضه قدرت او و تحت تدبير او است و همه به او نياز دارند، و او به
هيچكس نياز ندارد.[1]
[1] ـ اصول كافي، ج 1، ص 130 ـ 132، نشر دارالكتب
الاسلامي.
سرنوشت ـ مشيّت و اراده خداوند
مناظره امام رضا(ع) و پرسش يونس ابن
عبدالرحمن
(يونس بن عبدالرّحمان، از شاگردان حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ
بود، در آن عصر، بحث درباره «قضا و قدر و سرنوشت»، بازار داغي پيدا كرده بود، يونس
ميخواست بيان صحيح قضا و قدر را از زبان امام رضا ـ عليه السّلام ـ بشنود، به محضر
آن حضرت آمد و درباره آن، سخن به ميان آورد و توضيح خواست)
امام رضا ـ عليه
السّلام ـ به او چنين فرمود: «اي يونس! عقيده «قَدَريّه»[1] را نپذير، زيرا عقيده
آنها نه با گفتار دوزخيان، و نه با گفتار شيطان، تطبيق ميكند و نه ...
يونس:
سوگند به خدا، من گفتار آنها (قَدَريّه) را قبول ندارم، بلكه عقيدهام اين است كه:
«چيزي پديد نيايد مگر آنچه را خدا بخواهد و اراده و مقدّر و حكم نمايد»
امام
رضا: اي يونس! اين گونه نيست ... (بلكه خواست خدا اين است كه انسان نيز در كارهايش
مختار باشد) آيا ميداني «مشيّت» (خواست خدا) يعني چه؟
يونس: «نه»
امام
رضا: خواست خدا، ياد نخستين (لوح محفوظ) است، آيا ميداني «اراده» چيست؟
يونس:
«نه».
امام رضا: اراده، تصميم بر آنچه ميخواهد، ميباشد، آيا ميداني «قَدَر»
يعني چه؟
يونس: «نه».
امام رضا: «قَدَر»، همان اندازه گيري و مرزبندي است،
مانند مدّت عمر زندگي، هنگام مرگ، سپس فرمود: منظور از حكم (قضاء) محكم ساختن و
عينّيت بخشيدن است.
يونس (كه از بيانات روشن امام رضا ـ عليه السّلام ـ قانع و
خشنود و شيفته آن حضرت شده بود) اجازه طلبيد كه سر مقدّس امام را ببوسد، و در اين
حال عرض كرد:
«فَتَحْتَ ليِ شَيْئاً كُنْتُ عَنْهُ فِي غَفْلَهٍ» : «گره مطالب
مشكل را بروي من گشودي كه من از آن ناآگاه بودم»[2]
[1] ـ منظور، از «قَدَريّه»
در اينجا كساني هستند كه ميگفتند: خدا همه امور را به بشر تفويض كرد و واگذاشته،
و سلطه خود را از بشر، برداشته است.
[2] ـ اصول كافي، ج 1، ص 157 و
158.
خدا در كجاست؟
مناظره امام رضا(ع) با منكر خدا
يكي از
منكران وجود خدا نزد امام رضا ـ عليه السلام ـ آمد، در حالي كه گروهي در محضر آن
حضرت بودند. امام به او فرمود:
اگر حق با شما باشد ـ كه نيست ـ و خدايي وجود
نداشته باشد، در اين صورت ما و شما برابريم و نماز و روزه و زكات و ايمان ما به ما
زيان نخواهد رسانيد ولي اگر حق با ما باشد و خدايي باشد ـ كه هست ـ در اين صورت ما
رستگار و شما زيانكار و در هلاكت و خسران خواهيد بود.
منكر خدا: به من بفهمان
كه خدا چگونه است و در كجاست؟
امام ـ عليه السلام ـ : واي بر تو، اين راهي كه
ميروي غلط است، خدا چگونگي را چگونه كرد، بدون آن كه او به چگونگي، توصيف شود، و
او مكان را مكان كرد، بيآنكه خود، داراي مكان باشد، بنابراين ذات پاك خدا با
چگونگي و مكان شناخته نميشود و با هيچ يك از نيروهاي حسّي، درك نميشود، و به هيچ
چيز تشبيه نميگردد.
منكر خدا: اگر خدا با هيچ يك از نيروهاي حسّي، درك
نميشود، بنابراين او چيزي نيست.
امام ـ عليه السلام ـ : واي بر تو، اين كه
نيروهاي حس تو از درك او عاجز هستند او را انكار كردي؟! ولي ما در عين آن كه
نيروهاي حس ما از درك ذات پاك او عاجز است، به او ايمان داريم كه او پروردگار ماست
و به چيزي شباهت ندارد.
منكر خدا: به من بگو خدا از چه زماني بوده است؟
امام ـ عليه السلام ـ : به من خبر بده كه خدا از چه زماني نبوده است، تا من به
تو خبر دهم كه در چه زماني بوده است.
منكر خدا: دليل بر وجود خدا چيست؟
امام ـ عليه السلام ـ : من وقتي كه به پيكر خودم مينگرد، نميتوانم در طول و
عرض آن چيزي بكاهم يا بيفزايم، زيانها و بديهايش را از آن دور سازم و سودش را به
آن برسانم. از همين موضوع يقين كردم كه اين ساختمان، داراي سازنده است. از اين رو
به وجود صانع، اعتراف كردم. به علاوه گردش سيارات، پيدايش ابرها، و ديدن بادها، سير
خورشيد و ماه و ستارگان نشانه آن است كه اين گردندهها، گرداننده دارد و اين
موجودات داراي سازنده و پردازنده ميباشد.[1]
[1] . اصول كافي، ج 1، ص
78.
مكان خدا در عرش؟!
مناظره امام رضا(ع) با ابو مره
مسيحي
شخصي به نام ابوقره خدمت امام رضا ـ عليهالسّلام ـ رسيد و مسائل
مختلفي را مورد گفتگو قرار داد، تا اينكه بحث به توحيد منتهي شد و پرسيد:
خدا
كجاست؟
امام: «كجا» مكان است، و اين نوع سؤال سؤال، حاضر از غائب است، «مانند
اينكه وقتي وارد خانه دوست حوز ميشوي و او را در خانه نميبيني، ميگوئي دوست من
كجاست؟ ولي خداوند متعال غائب نيست، كسي بر او وارد نميشود، در هر مكاني وجود
دارد، مدبر جهان، وسازنده و نگهدارنده آسمانها و زمين است.
ابوقره: آيا او
بالاي آسمان نيست؟
امام: او خدا است در آسمانها و در زمين، او كسي است كه در
آسمان خدا است و در زمين خدا است، او كسي است كه شما را در رحم مادران، صورت بندي
ميكند، او با شما است هر جا باشيد...[1]
ـ اگر خداوند همه جا هست پس چرا شما
به هنگام دعا دستها را به طرف آسمان بلند ميكنند؟
ـ : امام خداوند بر اساس
حكمت خويش عبادتهاي مختلفي از آفريدههاي خود خواسته است... بعضي از عبادات در
رابطه با گفتار بعضي مربوط به كردار و بعضي از عبادات توجه نمودن به نقطه خاصي است
مثلاً يكي از عبادات اين است»كه خداوند از مردم خواسته است هنگام نماز به طرف كعبه
بايستند و همچنين حج و عمره را دستور داده به آنسو انجام دهند، يكي از انواع
عبادات هم دعا است، خداوند از آفريدههاي خود خواسته است كه به هنگام دعا، به
عنوان فروتني و نشانه پرستش و اظهار كوچكي در برابر او، دستهاي خود را باز كنند و
به سوي آسمان بالا ببرند.
ابوقره: آيا فرشتگان به خدا نزديكترند يا اهل زمين؟
امام: اگر مقصود تو از نزديكي، نزديك بودني است كه با وجب و ذرع سنجيده ميشود،
اين نوع نزديكي نسبت به خداوند قابل تصور نيست و همه چيز بطور كلي فعل او هستند، و
رسيدگي خداوند به تدبير بعضي از چيزها، او را از اداره كردن بعض ديگر مشغول
نميكند، خداوند در همان حالي كه بالاترين مخلوقات را اداره ميكند، در همان حال
پائينترين آنها را نيز اداره مينمايد، و در همان زماني كه به اولين آفريده
رسيدگي مينمايد به آخرين آفريدهها نيز رسيدگي ميكند بدون اينكه در اداره كردن
جهان هستي، با اين عظمت، دچار رنج و زحمت گردد، و يا اينكه نياز به خرج و مشورت
داشته باشد، و يا احساس خستگي كند. و اگر مقصودت از نزديكي به خدا«نزديكي و قرب
معنوي است» هر كس ـ چه انسان و چه فرشته، كه بيشتر قوانين خدا را بكار بندد مقربتر
و به خدا نزديكتر است...
ابوقره: اعتراف ميكني كه خدا بر چيزي حمل شده است؟
امام: نه چون هر چيزي كه قابل حمل باشد، نياز به حمل كننده دارد وامكان ندارد
كه خداوند نيازمند باشد...
ابوقره: پس شما اين روايت را تكذيب ميكني كه
ميگويد: نشانه خشم خدا اين است كه فرشتگاني كه عرش را حمل ميكنند، سنگيني او را
بر دوش خود احساس ميكنند، و به سجده ميافتند، و پس از برطرف شدن خشم خدا ، عرش
سبك ميشود، و آنها به جايگاه خود باز مي گردند؟
امام: از وقتي كه خداوند شيطان
را طرد كرده تا امروز و تا قيامت آيا نسبت به او و دوستانش خشمگين است، يا از آنها
راضي است؟
ابوقره: خشمگين است.
امام: پس چه وقتي خشمگين نبوده، تا عرش سبك
شود؟
سپس فرمود: واي بر تو، چگونه جرأت ميكني كه خداي خود را دگرگون شونده از
حالي به حال ديگر توصيف كني، و خصوصياتي كه مربوط به آفريدهها است بر او منطبق
نمائي؟ پاك و منزّه است او، با از بين روندگان از بين نميرود، و با دگرگون شوندگان
دگرگون نميگردد.
ابوقره كه ديگر نميتوانست چيزي بگويد، برخاست و
رفت.[2]
[1] . اين قسمت از سخن امام،قسمتهايي از آيات قرآني است كه به تناسب
بحث انتخاب شده.
[2] . اجتماع طبرسي، ج 2، ص 184، بحارالانوار، ج 10، ص
342.
ديده شدن خداوند توسط پيامبر اسلام (صلّي الله
عليه و آله) ؟!
مناظره امام رضا(ع) با ابو قره
مسيحي
ابوقُرّه (مسيحي از دوستان اُسقف اعظم) يكي از خبرپردازهاي عصر
امام رضا ـ عليه السّلام ـ بود، صفوان بن يحيي يكي از شاگردان امام رضا ـ عليه
السّلام ـ ميگويد: ابوقرّه از من خواست تا او را به محضر حضرت رضا ـ عليه السّلام
ـ ببرم، من از حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ اجازه گرفتم، و آن حضرت اجازه داد.
ابوقرّه به محضر حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ رسيد، و از احكام دين و حلال و حرام
پرسشهايي كرد تا سؤالش به مسئله توحيد كشيده شد، و در اين مورد چنين سؤال كرد:
«براي ما روايت كردهاند كه خداوند «ديدار» و «هم سخني» خود را بين دو پيغمبر
تقسيم نمود(و در ميان پيامبران دو پيغمبر را برگزيد تا با يكي از آنها هم كلام
شود، و با ديگري ديدار نمايد) قسمت «هم سخن» خود را به موسي ـ عليه السّلام ـ داد،
و قسمت ديدار خود را به حضرت محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ) عطا نمود» (بنابراين
خداوند وجودي قابل ديدن است)
امام رضا: اگر چنين باشد، پس آن پيغمبري كه (يعني
پيغمبر اسلام) به جنّ و انس خبر داد كه ديدهها خدا را درك نكند، و وسعت آگاهي
مخلوقات را ياراي احاطه به او و فهم ذات او نيست، و او شبيه و همتا ندارد، كدام
پيغمبر بود؟، مگر شخص محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ چنين نفرمود؟
ابوقرّه:
آري، او چنين فرمود.
امام رضا: بنابراين چگونه ممكن است پيغمبر از طرف خدا به
سوي مردم بيايد و آنها را به سوي خدا دعوت كند، و به آنها بگويد كه ديدهها قادر
به ديدن خدا نيست، وسعت و آگاهي مخلوقات را ياراي فهميدن ذات پاك او نيست، و او
شبيه و همتا ندارد، سپس خود اين پيغمبر بگويد: من با دو چشم خدا را ديدهام؟ و
احاطه علمي به او يافتهام؟ و او به شكل انسان (قابل رؤيت) است، آيا حيا نميكنيد؟
افراد بيدين و كوردل، نتوانستند چنين نسبتي به آن حضرت بدهند، كه او چيزي را فرمود
و سپس بر خلاف آن گفت
ابوقرّه: خداوند خودش در قرآن (آيه 13، سوره نجم)
ميفرمايد:
وَ لَقَدْرَآهُ نَزْلَهً اُخري: «و بار ديگر، پيغمبر، خدا را ديد»
امام رضا: در همين جا آيه ديگري هست (آيه 11، سوره نجم) كه آنچه را پيغمبر ـ
صلّي الله عليه و آله ـ ديده بيان ميكند و ميفرمايد:
ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما
رَاي:
: «قلب او در آنچه ديد، هرگز دروغ نميگفت» يعني دل پيغمبر ـ صلّي الله
عليه و آله ـ آنچه را كه چشمش ديد دروغ ندانست.
سپس خداوند در همين سوره (نجم)
آنچه را محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ ديده خبر ميدهد و (در آيه 18، سوره نجم)
ميفرمايد:
لَقَدْ رَاي مِنْ آيات رَبِّهِ الْكُبْري
: «او پارهاي از آيات
و نشانههاي بزرگ پروردگارش را ديد».
بنابراين نشانههاي خدا (كه پيامبر آنها
را ديده) غير ذات خدا است، و باز خداوند (در آيه 110، سوره طه) ميفرمايد:
وَلا
يُحيِطُونَ بِهِ عِلْماً
: «آنها احاطه و آگاهي به او ندارند»، بنابراين اگر
ديدهها خدا را ميتواند بنگرد، احاطه و آگاهي به او را نيز پيدا خواهد كرد (با
اينكه آيه مذكور ميگويد: آگاهي به او ممكن نيست)
ابوقرّه: پس شما روايت را
(كه ميگويند پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ، خدا را ديد) تكذيب ميكنيد؟
امام رضا: اگر روايات بر خلاف قرآن باشند، تكذيب ميكنم، و آنچه مسلمانان به
آن اتّفاق رأي دارند، اين است كه: «نميتوان به وجود خدا احاطه علمي يافت، و
ديدهها ذات او را درك نميكنند، و او به هيچ چيزي شباهت ندارد»[1]
[1] ـ اصول
كافي، ج 1، ص 96، نشر دارالكتب الاسلامي.
در دورانی که فرقه های جعلی ومنحرف از جمله صوفی-بهائی-وهابیت-یهود و... با استفاده از ابزار های تبلیغاتی و بودجه های کلان که توسط بنگاه های انگلیسی و دشمن صهیونیستی تامین می شود از طریق جنگ نرم(Soft War) و اخیرا ولد نامشروع صهیونیسم و ایالات متحده یعنی داعش که از طریق جنگ سخت(War Hard) به نام اسلام تیشه بر ریشه اسلام میزنند و در این راه از هیچ تلاشی(از توزیع کتاب های دروغین و ضرب وشتم،کشتار بی رحمانه شیعیان و هجوم به شیعه در ماهواره و فضای مجازی به خصوص اینترنت) فروگذار نیستند. ما نیز با استعانت از امام زمانمان برآنیم به نوبه خود با روشنگری در این زمینه راه آسمانی تشیع را که در کوچه پس کوچه ها ی غربت،غریب است را در "دیار عاشقان"بر روی حق طلبان بگشایم.