مناظرات معصومین1

قاتل امام حسين ـ عليه السّلام ـ دشمن خدا؟
مناظره امام زمان(عچ) با مخالفان از طريق نواب
از امام زمان (عج الله تعالي فرجه الشريف) توقيعات فراواني در زمينه‎هاي گوناگون صادر شده است كه در برخي از آنها مناظراتي با مخالفان از طريق نواب خاص انجام شده است و البته ايشان تأكيد مي‏‎كردند كه اين پاسخ‏‎ها را از امام زمان (عج) آموخته‎اند؛ ما در اينجا به يكي از مناظراتي كه توسط حسين بن روح يكي از نواب خاصّ حضرت بيان شده است اشاره مي‎كنيم:
«أبي جعفر محمد بن علي بن حسين بن بابويه قمي» نقل مي‎كند شخصي از أبي القاسم حسين بن روح نوبختي پرسيد:‌ «آيا حسين بن علي ـ عليه‎السلام ـ ولي خدا بود؟»
گفت: «آري.»
پرسيد: «آيا قاتل آن حضرت دشمن و عدوّ خدا بود؟»
گفت: «آري.»
پرسيد: «پس چرا خداوند دشمن خود را بر وليّ خود مسلط كرد؟»
حسين بن روح پاسخ داد: «بدان كه خداوند با بشر تكلّم نمي‎كند مگر با واسطه؛ حال اگر بخواهد فرستادگاني از غير جنس بشر بفرستد مردم از آنان اطاعت نمي‎كنند؛ پس ناگزير افرادي از جنس بشر را به رسالت بر مي‎انگيزد و براي اينكه بر مردم ثابت شود كه ايشان از جانب خدايند و در سخنان خود صادق‎اند، معجزاتي را برايشان قرار مي‎دهد بطوري كه مردم از انجام آن عاجزند؛ سپس چون مردم به رسالت اين افراد پي بردند، خداوند متعال بر اساس مصلحت و حكمت خود گاهي رسولان و انبياء خود را غالب مي‎كند و گاهي مقهور؛ زيرا اگر ايشان در تمام احوال غالب و پيروز باشند، مردم ايشان را خدا مي‎پندارند و از خداوند غافل مي‎شوند، به همين دليل خداوند متعال، احوال انبياء و اولياءش را مانند احوال ساير مردم قرار داده است و البته ايشان در حالت سختي و آزمايش‎هاي الهي صابر و شكيبا و در حالت پيروزي و عافيت شاكرند.»
فرداي آن روز، حسين بن روح، به يكي از شيعيان كه فكر مي‎كرد اين پاسخ‎ها تراوش فكري خود اوست اظهار داشت: «اگر از آسمان سقوط كنم و طعمه مرغان هوا گردم يا باد تندي مرا به محل دوري پرتاب كند، در نظرم بهتر از اين است كه در دين خدا رأي و نظريه شخصي خود را اظهار كنم. مطالبي كه ديروز شنيدي از حجت خدا (عج) شنيده شده است»[1]
[1] . احتجاج طبرسي ج 2، ص 472.

تناقض در قرآن؟!

مناظره امام حسن عسگري(ع) با اسحاق كندي
«ابن شهر آشوب» مي‎نويسد: «اسحاق كندي» كه از فلاسفه اسلام و عرب به شمار مي‎رفت و در عراق اقامت داشت،[1] كتابي تأليف نمود بنام «تناقض‎هاي قرآن!» او مدت‎هاي زيادي در منزل نشسته و گوشه نشيني اختيار كرده و خود را به نگارش آن كتاب، مشغول ساخته بود. روزي يكي از شاگردان او به محضر امام عسگري ـ عليه‎السّلام ـ شرفياب شد. هنگامي كه چشم حضرت به او افتاد، فرمود:
«آيا در ميان شما مردي رشيد وجود ندارد كه گفته‎هاي استادتان «كندي» را پاسخ گويد؟»
يكي از شاگردان عرض كرد: «ما همگي از شاگردان او هستيم و نمي‎توانيم به اشتباه استاد اعتراض كنيم.»
امام فرمود: «اگر مطالبي به شما تلقين و تفهيم شود، مي‎توانيد، آنرا براي استاد خود نقل كنيد؟»
شاگرد گفت: «آري.»
امام فرمود: «از اينجا كه برگشتي به حضور استاد برو و با او به گرمي و محبّت رفتار نما و سعي كن با او انس و الفت پيدا كني، هنگامي كه كاملاً انس و آشنايي به عمل آمد، به او بگو: «مسأله‎اي براي من پيش آمده است و آن اينكه آيا ممكن است گوينده قرآن از گفتار خود معاني اي غير از آنچه شما حدس مي‎زنيد اراده كرده باشد؟»
او در پاسخ خواهد گفت: بلي، ممكن است چنين منظوري داشته باشد. دراين هنگام بگو: شما چه مي‎دانيد، شايد گوينده قرآن معاني ديگري غير از آنچه شما حدس مي‎زنيد، اراده كرده باشد و شما الفاظ او را در غير معناي خود به كار برده‎ايد؟ امام در اينجا اضافه كرد. او آدم باهوشي است، طرح اين نكته كافي است كه او را متوجه اشتباه خود كند.»
شاگرد به حضور استاد رسيد و طبق دستور امام رفتار نمود تا آنكه زمين براي طرح مطلب مساعد گرديد: سپس سؤال امام را به اين نحو مطرح كرد.
«آيا ممكن است گوينده‎اي سخني بگويد و از آن مطلبي اراده كند كه به ذهن خواننده نيايد؟ و به عبارت ديگر: مقصود گوينده چيزي باشد مغاير با آنچه در ذهن مخاطب است؟»
فيلسوف عراقي با كمال دقت به سؤال شاگردش گوش داد و گفت: «سؤال خود را تكرار كن.»
شاگرد سؤال را تكرار نمود.
استاد تأملي كرد و گفت: «آري، هيچ بعيد نيست، امكان دارد كه چيزي در ذهن گوينده سخن باشد كه به ذهن مخاطب نيايد و شنونده از ظاهر كلام گوينده چيزي بفهمد كه وي خلاف آن را اراده كرده باشد.»
استاد كه مي‎دانست شاگرد او چنين سؤالي را از پيش خود نمي‎تواند مطرح نمايد و در حدّ انديشه او نيست، رو به شاگرد كرد وگفت: «تو را قسم مي‎دهم كه حقيقت را به من بگويي، چنين سؤالي از كجا به فكر تو خطور كرد؟»
شاگرد: «چه ايرادي دارد كه چنين سؤالي به ذهن خود من آمده باشد؟»
استاد: «نه تو هنوز زود است كه به چنين مسائلي رسيده باشي، به من بگو اين سؤال را از كجا ياد گرفتي؟»
شاگرد: «حقيقت اين است كه «ابو محمد» (امام حسن عسكري ـ عليه‎السّلام ـ) مرا با اين سؤال آشنا كرد.»
استاد: «اكنون واقع را گفتي، سپس افزود: چنين سؤالهايي تنها زيبنده اين خاندان است.[2]»
آنگاه استاد با درك واقعيّت و توجه به اشتباه خود، دستور داد آتشي روشن كردند و آنچه را كه به عقيده خود درباره «تناقض‎هاي قرآن» نوشته بود تماماً سوزاند![3]
[1] . فيلسوفي كه چنين كتابي نوشته بوده، پسر اسحاق كندي به نام «يعقوب» بوده است و نه خود اسحاق. وي معاصر با سه نفر از خلفاي عباسي يعني مهدي، هادي و هارون الرشيد بوده است. (تاريخ فلاسفه الاسلام في المشرق و المغرب تاليف محمد لطفي جمعه، المكتبه العلميه، ص1)
[2] . الأن جئتَ بالحقّ و ما كانَ لِيَخْرُجَ مثلُ هذا الاّ مِن ذلك البيت.
[3] . ابن شهر آشوب، «المناقب»جلد4، ص424

پاسخ به شبهات قرآني و...

مناظره امام هادي(ع) با يحيي ابن اكثم
يحيي بن اكثم دانشمند‎ترين قاضي عصر مأمون در بصره بود.وي در احتجاج با امام هشتم ـ عليه‎السّلام ـ شكست خورد. همچنين در حضور مامون ،در مناظره با امام جواد - عليه السلام- نيز مغلوب گرديد و هر دو يقين كردند كه علم و سيادت از مختصات خاندان علوي است. گرچه يحيي بن اكثم متوجه شده بود كه علم امام هرگز با علم بشر عادي قابل مقايسه نيست، لكن چون شكست‎هاي سابق او موجب خفّت و كسر شأن او شده بود، همواره سعي مي‎كرد تا روزي انتقام شكست‌هاي سابق خود را از امام بعد از حضرت جواد ـ عليه‎السّلام ـ بگيرد.
پس از شهادت جواد الأئمه ـ عليه‎السّلام ـ در مجلسي حضرت هادي ـ عليه‎السّلام ـ را ملاقات كرد و سؤالات و غوامض لا ينحل خود را بدين شرح از آن حضرت پرسيد.[1]
سؤال اول: در مورد آيه‌شريفه: «وَ قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكتابِ أنا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أنْ يَرْتَدَّ اليكَ طَرْفُكَ»[2] پرسيد: «سليمان تخت بلقيس را خواست و آصف بن برخيا، تخت را پيش از آنكه سليمان چشم بر هم زند حاضر كرد، چگونه سليمان كه پيغمبر بود، بر علوم آصف بن برخيا بي‌اطلاع بود و خود نتوانست تخت را حاضر كند؟»
حضرت پاسخ داد: «سليمان پيغمبر در انجام اين عمل خود قادر بود، لكن خواست عظمت آصف بن برخيا را بر مردم روشن سازد و خليفه و جانشين پس از خود را كه از نظر علمي افضليت بر ساير مردم داشته معرفي كند. آصف بن برخيا خليفه و جانشين سليمان بوده وهر چه علم و دانش داشت از مكتب نبوّت سليمان گرفته بود و اين سنّت پيغمبران بوده كه جانشينان خود را به علم و افضليت معرفي كنند.
سؤال دوم: در آيه شريفه «وَ رَفَعَ أبَوَيْهِ عَلَي الْعَرْشِ وَ خَرَّوا لَهُ سُجَّداً»[3] مربوط به يعقوب نبي و رفتن او به كنعان نزد يوسف و شناختن فرزند و سجده كردن او با فرزندش براي يوسف است، «چرا يعقوب با اينكه پيغمبر بود به يوسف سجده كرد در حالي كه سجده و خضوع وخشوع مخصوص پروردگار است؟»
حضرت پاسخ داد: «سجده يعقوب براي يوسف نبوده، بلكه به شكرانه ملاقات با فرزند گم كرده خود،‌ خداي آفريننده را سجده كرد چرا كه پس از ساليان درازي چشم پدري كه خبر مرگ فرزند را شنيده بود به ديدار او روشن شد واين سجده مانند سجده ملائكه براي آدم ـ عليه‎السّلام ـ است. ملائكه در حقيقت بر آدم سجده نكردند بلكه بمنظور اطاعت و شكرگزاري در برابر بزرگترين خلقت حق سجده نمودند.»
سؤال سوم: در آيه شريفه «وَ اِنْ كُنْتَ في شَكَّ ممّا أنْزَلنْا اِلَيكَ فَاسْئَلِ الّذينَ يقْرَؤونَ الكتابَ»[4] اگر در آنچه بر تو نازل كرديم شك داري پس بپرس از كساني كه مي‎خوانند كتاب را؛ مخاطب اين آيه كيست؟ آيا مخاطب پيامبر است و او در مُنزَلتات آسماني شك كرده بود يا مخاطب كس ديگري است؟ و از چه كسي بايد سؤال كند؟»
حضرت پاسخ داد: «اين آيه خطاب به شخص پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ است؛ البته آن حضرت در هيچ يك از آيات قرآن شك و ترديد نداشته است ولي چون برخي مي‎گفتند: چرا خداوند كسي از فرشتگان را به عنوان پيامبر مبعوث نكرد؛ اين آيه خطاب به پيغمبر و براي آنهاست كه از كساني كه از كتب آسماني اطلاع دارند بپرس و خواهي دانست كه تمام پيغمبراني كه پيش از تو فرستاديم همه از نوع و جنس خود آن امت بودند و مانند مردم زندگي مي‎كردند و در اجتماعيات شركت داشتند و با مردم معاشرت داشتند و با وقوف بر كتب گذشته آسماني اين شك و ترديد از دل سائلين بر طرف مي‎‎شد.»
سؤال چهارم: در آيه شريفه: «وَ لَوْ أنَّ ما فِي الأرضِ مِنْ شَجَرَهٍ أقلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعهُ أبحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللهِ»[5] آن هفت دريا كه اگر آب آنرا براي شرح كلمات خدا بكار برند خشك مي‎شود در حاليكه هنوز كلمات و آثار او بيان نشده كدام است؟
حضرت پاسخ داد: «درياهاي هفتگانه عبارتند از:
1. عين كبريت، «درياي كبريت»
2. عين برهوت، «درياي مديترانه»
3. درياي طبريّه در فلسطين
4. درياي حمئه و آن دريايي است كه خاكش سياه و آبش گرم است و مراد درياچه «آلبرت» يا ويكتوريا است كه زير خط استوا واقع شده است.
5. درياي «مارسيدان» يا «مارسودان» كه در سودان حبشه است.
6. درياي «افريقيه»
7. درياي «سجرون».
و مراد از «كلمات الله» ما ائمه جانشينان پيغمبر خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ هستيم كه فضايل ما تمام نشدني است.»
سؤال پنجم: در آيه شريفه «و فيها ما تَشْتَهيهِ الأنْفُسُ وَ تَلَذُّ الأعْيُنُ»[6] اگر در بهشت هر چه خوردني و هر چه ديدني است براي لذت است، چرا در آنجا خداوند آدم را از شجره گندم نهي و به جرم آن معاقب گردانيد و او را از بهشت رانده و به دنيا فرستاد؟
حضرت پاسخ داد: «چون خداوند متعال با آدم ـ عليه‎السّلام ـ پيمان بست كه پيرامون حسد نگردد و نزديك شجره گندم نرود ولي چون آدم تحت تأثير حوّا قرار گرفت و از گندم خورد، بجرم عدم اطاعت از فرمان خدا از بهشت رانده شد و امّا منظور از لذت نفس و التذاذ چشم، خوردن و خفتن و دفع كردن (به مستراح رفتن) مانند دنيا نيست بلكه مراد، لذت معنوي و روحاني است.»
سؤال ششم: در آيه شريفه «أو يُرَوِّجُهُمْ ذُكراناً وَ إناثاً»[7] ترويج مرد به مرد جايز دانسته شده و اگر چنين است چرا قوم لوط را به سبب همين عمل تشنيع مورد عقاب و عتاب سخت خدا واقع شده است؟»
حضرت در پاسخ فرمود: تمام اين آيه چنين است. «لِلّهِ مُلْكُ السَّمواتِ و الأرضِ. يَخْلُقُ ما يَشاءُ، وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ اناثاً وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذُّكورَ أوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْراناً و اناثاً وَ يجْعَلُ مَنْ يَشاءُ عَقيماً، انَّه عليمٌ قديرٌ». يعني: آسمان و زمين از آن پروردگار است، اوست كه به هر كه بخواهد مي‎بخشد و هر كه را بخواهد خلق مي‎كند، به هر كه بخواهد دختر مي‎دهد و به هر كه اراده كند پسر عنايت مي‎فرمايد تا با يكديگر ازدواج كنند و در تزويج هر كه او را خواست عقيم و نازا و يا ولود وكثير الأولاد مي‎سازد.» لكن نا بخردان برخي از آيات را سر و ته مي‎خوانند و مردم را به انحراف مي‎كشانند.»
سؤال هفتم: در آيه شريفه: «وَ اَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُم»[8] «در چه صورتي شهادت يك زن به تنهايي پذيرفته مي‎شود، در حاليكه از شرايط شهادت رجوليت، عدالت است؟»
حضرت در پاسخ فرمود: «يگانه زني كه شهادت او به تنهايي پذيرفته مي‎گردد، همانا شخص قابله است كه در امور زنانگي شهادت او مورد قبول است، آنهم با شرط تراضي طرفين، ولي در صورت عدم رضايت، بايد دو زن شهادت دهند و اگر آنهم كفايت نكند بايد طبقه‎اي از زنان شهادت دهند.»
سؤال هشتم: در فرمايش اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب ـ عليه‎السّلام ـ كه فرمود: «خنثي، اگر از مجراي رجوليت بول كرد، در بردن ارث، ملحق به مردان مي‎شود و اگر از مجراي زنانه بول كرد در بردن ارث به زنان ملحق خواهد شد» از آنجا كه شهادت اين مطلب از خودش مسموع نيست، آيا تشخيص اينكار با مرد خواهد بود يا زن؟ اگر مرد باشد و بر آلت زنانه او نگاه كنيد يا زن باشد و بر آلت مردانه او نظر افكند عمل حرام انجام داده، با اين حال راه تشخيص چيست؟
حضرت پاسخ داد: «بايد تني چند از عدول امت در آينه‎اي كه مقابل او گذاشته مي‎شود نظر افكنده و مجراي بول او را تشخيص دهند تا مرد و زن بودن خنثي معين شود.»
سؤال نهم: از گوسفند موطوئه و مشتبه[9] سؤال كرد كه «تكليف ما با آن چيست؟»
حضرت فرمود: «اگر گوسفند موطوئه شناخته شود او را ذبح كنند و در آتش اندازند و اگر راهي براي تشخيص آن پيدا نكردند مي‎توانند با قيد قرعه گوسفند مشتبه را از گله خارج نمايند، آنگاه ذبح كرده و در آتش بسوزانند تا ساير گوسفندان از آسيب سوختن مصون مانند.»
سؤال دهم: «علت آشكارا خواندن قرائت در فريضه صبح و آهسته خواندن آن در نماز ظهر و عصر چيست با اينكه هر دو جزء صلوه يوميّه هستند؟»
حضرت جواب داد: «از آنجا كه موقع نماز صبح هوا تاريك است و كسي نمازگذار را نمي‎بيند حكم شد كه بلند بخواند و نماز ظهرين را كه همه مي‎بينند آهسته خواندن آن ارجح است.»
سؤال يازدهم: «چرا اميرالمؤمنين علي ـ عليه‎السّلام ـ قاتل زبير را به آتش جهنم بشارت داد و چرا در جنگ جمل خود آن حضرت او را به قتل نرسانيد با آنكه خليفه وقت و امام مقتدر بود؟»
حضرت در پاسخ فرمود: «چون رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ فرمود: قاتل «صفيّه» (يعني زبير) در جنگ نهروان خروج خواهد كرد و كشته خواهد شد و لذا علي ـ عليه‎السّلام ـ او را در جنگ بصره (جمل) آزاد گذاشت، زيرا يقين داشت كه او جزء خوارج نهروان به قتل خواهد رسيد و قول پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ دروغ نيست.»
سؤال دوازدهم:‌«اميرالمؤمنين ـ عليه‎السّلام ـ در جنگ صفين فرمان داد شاميان را در هر حال باشند سالم يا مجروح، پياده يا سواره، مسلّح يا بدون سلاح، هر كه را هر كجا يافتند از دم تيغ بگذارنند در صورتيكه در جنگ جمل چنين فرمان نداد بلكه فرمود: فقط جنگجويان را دنبال كنيد. اين تفاوت حكم براي چيست؟»
حضرت فرمود: «هر فرماني در جاي خود بجاست و هر حكمي در قضيّه مخصوصي پسنديده است كه جاي ديگر ناپسند است و اگر عناد و لجاج و خصومت شاميان را با مردم خوارج در نظر بگيريم و اوضاع و احوال جنگ را از زمان و مكان و مصالح روزگار بنگريم، حكم بر اساس مصلحت بوده است.» 
سؤال سيزدهم: «مردي كه به لواط اقرار كند آيا حدّي بر او هست يا خير؟»
حضرت در پاسخ فرمودند: «اگر اقرار او به لواط با بيّنه و شاهد تأييد نشود، امام مي‎تواند او را مجازات نكند بدليل آيه شريفه «هذا عَطاؤُنا، فَامْنُنْ أوْ أمسِكْ»[10]
در اينجا مسائل يحيي بن أكثم خاتمه يافت و بجواب آنها نائل شد و اعتراف به عظمت علمي حضرت هادي ـ عليه‎السّلام ـ كرد.[11]
[1] . برخي از مورخين معتقدند كه يحيي ابتدا اين سؤالات را از موسي مبرقع فرزند بلاواسطه امام جواد (ع) پرسيد و چون موسي نتوانست پاسخ گويد به او گفت: برو از برادرت امام علي النقي (ع) سؤال كن و جوابها را براي من بياور؛ لكن در كتاب كافي و تهذيب باب «ميراث الخنثي» آمده است كه يحيي بن اكثم اين سؤالات را مستقيماً از حضرت هادي (ع) پرسيد و امام دهم پاسخ را براي او نوشت. زيرا يحيي در بصره بود و حضرت هادي (ع) در سامرا و موسي مبرقع هم د رسال 244هـ. ق وفات كرده و يحيي نيز در سال 242هـ. ق وفات كرده بود و مسافرت موسي مبرقع به بغداد پس از فوت يحيي بوده است.
[2] . سوره نمل: آيه 40.
[3] . سوره يوسف: آيه100.
[4] . سوره يونس، آيه 94.
[5] . سوره لقمان آيه 27.
[6] . سوره زخرف، آيه 71.
[7] . سوره شوري آيه50.
[8] . سوره طلاق آيه 2.
[9] . اگر مردي به گوسفندي دخول كند آن گوسفند را موطوئه نامند، حال اگر بدانيم كه مثلاً يكي از ده گوسفند ما موطوئه است ولي عين آن گوسفند موطوئه براي ما مشخص نيست امر بر ما «مشتبه» شده است، مولف
[10] . سوره صاد آيه 39.
[11] . مرآت العقول، شرح اصول كافي ج1، ص424، نقل از جدي فروزان؛ فيض قمي.


سوره مانع از جهنّم

مناظره امام هادي(ع) با پادشاه روم
قيصر، پادشاه روم به يكي از خلفاي بني عباس نوشت، ما در انجيل ديده‌ايم، هر كس سوره‌اي را بخواند كه خالي از هفت حرف باشد، خداوند جسدش را بر آتش جهنّم حرام مي‌كند و آن هفت حرف عبارتست از «ثاء»، «جيم»، «خاء»، «زاء»، «شين»، «ظاء» و «فاء». ما، در تورات و انجيل آن سوره را نيافته‎ايم، آيا در كتب خود چنين سوره‎اي را داريد؟ و اگر جواب مثبت است مراد از اين حروف هفتگانه چيست؟
خليفه عباسي، علماء و دانشمندان را جمع كرد و سؤال را مطرح نمود. لكن هيچ يك نتوانستند جواب سؤال را بدهند؛ به ناچار سؤال را از حضرت علي بن محمد بن الرضا ـ عليهم‎السلام ـ پرسيد.
حضرت هادي ـ عليه‎السلام ـ فرمود: «آن سوره‎اي كه آنها در جستجوي آن هستند و در كتب آسماني سابق نيافتند، در قرآن مجيد موجود است و آن سوره، «سوره حمد» است كه هيچ يك از اين حروف هفتگانه در آن نمي‎توان يافت.»
پرسيدند: «حكمت آن چيست؟ و اين حروف علامت چيست؟»
حضرت فرمودند: «ث» اشاره به «ثبور» دارد؛ مراد از «ج» «جحيم»است؟ مقصود از «خ» «خبيث» است و «ز» اشاره به «زقّوم» دارد و «ش» «شقاوت» است و مراد از «ظ» ظلمت است و «ف» اشاره به «فرقت» دارد.»
اين پاسخ را براي قيصر روم فرستادند؛ چون جواب به پادشاه رسيد بسيار مشعوف شد و دانست كه دين حق همان اسلام است و لذا بلافاصله به اسلام گرويد[1].
[1] . منتخب التواريخ ص 530.


مقدار نذر نامعلوم

مناظره امام هادي(ع)در حل مشكلات علمي متوكل
روزي متوكل دچار مسموميّت شد، پس نذر كرد كه اگر چنانچه بهبودي يابد «مال كثيري» در راه خدا صدقه دهد؛ اتفاقاً پس از چند روز عافيت يافت و حالش به بهبودي گرويد، بنابراين خواست تا به نذر خود عمل كند ولي ندانست كه «مال كثير» چه مقدار است. پس فقهاء و دانشمندان را جمع كرد و مشكل را با آنها در ميان گذاشت، لكن فقهاء در حدّ و اندازه «مال كثير» با هم اختلاف كردند، برخي گفتند: «اگر هزار درهم صدقه دهي نذرت را ادا كرده‌اي» ولي برخي ديگر گفتند: «مال كثير» معادل ده هزار درهم است» و برخي گفتند: «صد هزار درهم بايد بدهي»؛ و خلاصه امر بر آنها مشتبه شد و در آخر به نتيجه‌اي نرسيدند.
يكي از وزراء متوكل (كه گويا شيعه بوده) گفت: «يا اميرالمؤمنين! اگر من جواب صحيح را براي تو بياورم چه جايزه‌اي به من مي‌دهي؟»
متوكل گفت: «اگر پاسخ صحيح دهي، ده هزار درهم پاداش خواهي گرفت ولي بدان كه اگر جوابت غلط باشد، سرت را از دست خواهي داد.»
پس وزير خدمت حضرت امام هادي ـ عليه‌السّلام ـ مشرف گشت و سؤال را مطرح كرد.
حضرت فرمود: «به متوكل بگو اگر هشتاد درهم صدقه دهي به نذرت عمل كرده‌اي.»
وزير پاسخ را به متوكل رساند. متوكل پرسيد: «اين پاسخ از خودت نيست، بگو از چه كسي پرسيده‌اي؟»
وزير جريان را نقل كرد. متوكل پرسيد: «برو از حضرت سؤال كن دليل شما بر اين مدّعا چيست؟»
پس وزير علت را جويا شد. حضرت فرمودند:«بدليل اين آيه شريفه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللهُ في مَواطِنَ كثيرهٍ»[1] يعني «اي پيامبر ما تو را در جنگ‌هاي بسياري ياري كرديم». و همه خاندان ما روايت كرده‌اند كه تعداد جنگ‌هاي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ هشتاد و سه جنگ بود، پس چون مواطن كثيره مساوي با هشتاد و سه است، مال كثير نيز معادل هشتاد و سه درهم خواهد بود.»
متوكل پاسخ حضرت را پسنديد و هشتاد و سه درهم صدقه داد.[2]
[1] . سوره توبه، آيه 26.
[2] . احتجاج طبرسي، ج 2 ،ص 453.


شعري كه متوكل را گريانيد

مناظره امام هادي(ع) با متوكل عباسي
از امام هادي ـ عليه السلام ـ نزد متوكّل سعايت كردند كه در منزل او اسلحه و نوشته‌هاي تحريك برانگيز و اشياي ديگر است كه از شيعيان او در قم به او رسيده و او عزم شورش بر ضد دولت دارد. متوكل گروهي را به منزل آن حضرت فرستاد و آنان شبانه به خانه امام هجوم بردند، ولي چيزي به دست نياوردند، آن گاه امام ـ عليه السلام ـ را در اطاقي تنها ديدند كه در به روي خود بسته، جامه پشمين بر تن دارد و بر زميني مفروش از شن و ماسه نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است.
امام را با همان حال نزد متوكل بردند و به او گفتند: «در خانه‌اش چيزي نيافتيم و او را رو به قبله ديديم كه قرآن مي‌خواند.»
متوكل چون امام ـ عليه السلام ـ را ديد، عظمت و هيبت امام ـ عليه السلام ـ او را گرفت و بي‌اختيار حضرت را احترام كرد و در كنار خود نشاند و جام شرابي را كه در دست داشت به آن حضرت تعارف كرد!
امام ـ عليه السلام ـ سوگند ياد كرد و فرمود: «گوشت و خون من با چنين چيزي آميخته نشده است، مرا معاف دار!»
متوكل از تقاضايش منصرف شد ولي براي اين كه امام ـ عليه السلام ـ را در نظر جمع سبك جلوه دهد گفت: پس شعري بخوان!
امام فرمود: من شعر، كم از بر دارم.
گفت: بايد بخواني.
امام ـ عليه السلام ـ اشعار زير را خواند:
باتُوا عَلي قُللِ الجِبالِ تَحرُسُهُم غُلْبُ الرّجالِ فَما اَغْنَتهُمُ القُلَلُ
وَ اسْتَنزَلُوا بَعدَ عِزٍّ عن َمَعاقِلِهِم فَاُوَدّعُوا حُفَراً يا بِئسَ مانَزَلُوا
ناداهُم صارِخٌ مِن بعدِ ما قُبِرُوا اَيْنَ الاَساوِرَ و التّيجانُ وَ الحُلَلُ؟
اَينَ الوُجوهُ الّتي كانَت مُنعِمَهً مِنْ دُونِها تَضْرِبُ الاَستارُ وَ الْكُلَلُ؟
فَافصَحُ القَبرُ عَنهُم حينَ ساءَ لَهُم تِلكَ الوُجُوهَ عَلَيها الدَّود يَقتَتِلُ
قَد طالَما اَكَلُوا دَهراً وَ ما شَرَبُوا فَاَصْبَحُوا بَعدَ حُلولِ الاَكُلِ قَد اُكِلُوا
وَ طالَما عَمَّروا دُوراً لِتَحَصُّنِهِمْ فَفارَقُوا الدّوَر عَلَي الاَعداءِ وَ ارْتَحِلُوا
اَضْحَتْ مَنازِلُهُم قَفْراً مُعَطَّلَهً وَ ساكِنُوها اِلي الاَجْداثِ قَدْ رَحَلُوا
ترجمه: (زمامداران جهانخوار و مقتدر) بر قله كوهسارها شب را به روز آوردند، در حالي كه مردان نيرومند از آنان پاسداري مي‌كردند، ولي قلّه‌ها نتوانستند آنان را (از خطر مرگ) برهانند.
آنان پس از مدتها عزّت‌ از جايگاه‌هاي امن به زير كشيده شدند و در گودال‌ها (گورها) جايشان دادند؛ چه منزل و آرامگاه ناپسندي!
پس از آن كه به خاك سپرده شدند، فريادگري فرياد برآورد: كجاست آن دست بندها و تاجها و لباسهاي فاخر؟
گور به جاي آنان پاسخ داد: اكنون كِرمها بر سر خوردن آن چهره‌ها با هم مي‌ستيزند!
آنان مدت درازي در دنيا مي‌خوردند و مي‌آشاميدند، ولي امروز آنان كه خورنده همه چيز بودند، خود خوراك حشرات و كرمهاي گور شده‌اند!
چه خانه‌هايي ساختند، تا آنان را از گزند روزگار حفظ كند، ولي سرانجام پس از مدتي اين خانه‌ها و خانواده‌ها را ترك گفتند و به خانه گور شتافتند!
چه اموال و ذخائري انبار كردند، ولي همه آنها را ترك گفتند و آنها را براي دشمنان خود واگذاشتند!
خانه‌ها و كاخهاي آباد آنان به ويرانه‌ها تبديل شد و ساكنان آنها به سوي گورهاي تاريك شتافتند!
تأثير كلام امام ـ عليه السلام ـ چندان بود كه متوكل به سختي گريست، چنان كه ريشش تر شد. ديگر مجلسيان نيز گريستند.
متوكل دستور داد بساط شراب جمع كنيد و چهار هزار درهم به امام ـ عليه السلام ـ تقديم كرد و آن حضرت را با احترام به منزل برگرداند.[1]
[1] . مسعودي، مروج الذّهب، بيروت،‌دار الاندلس، ج 4، ص 11؛ شبلنجي، نور الابصار، قاهره، مكتبه المشهد الحسيني، ص 166؛ سبط ابن الجوزي، تذكره الخواص، نجف، المطبعه الحيدريه، 1383 هـ .ق، ص 361؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، منشورات شريف رضي، 1364 هـ .ش، ج 3، ص 272؛ قلقشندي، مآثر الأناقه في معالم الخلافه، الطبعه الثانيه، مطبعه حكومت الكويت، ج 1، ص 232.


روايت: رضايت خداوند از ابوبكر و عمر؟!!

مناظره امام جواد(ع) با يحيي ابن اكثم
نقل شده است كه پس از آنكه مأمون، دخترش ام الفضل را به امام جواد ـ عليه‎السّلام ـ تزويج كرد، در مجلسي كه مأمون و امام ـ عليه‎السّلام ـ و يحيي بن أكثم و گروه بسياري از علماء در آن حضور داشتند، يحيي به امام ـ عليه‎السّلام ـ رو كرد و پرسيد، روايت شده است كه جبرئيل به حضور پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ رسيد و گفت: «يا محمّد! خداوند به شما سلام مي‎رساند و مي‎فرمايد: «من از ابوبكر راضي هستم، از او بپرس كه آيا او هم از من راضي است؟».
نظر شما درباره اين حديث چيست؟[1]»
امام ـ عليه‎السّلام ـ فرمودند: «من منكر فضيلت ابوبكر نيستم، ولي كسي كه اين خبر را نقل مي‎كند بايد خبر ديگري را نيز كه پيامبر اسلام در حجَّه الوداع بيان كرد، از نظر دور ندارد. پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ فرمود: «كساني كه بر من دروغ مي‎بندند، بسيار شده‌اند و بعد از من بسيار خواهند بود، هر كس به عمد بر من دروغ ببندد، جايگاهش در آتش خواهد بود. پس چون حديثي از من براي شما نقل شد، آن را به كتاب خدا و سنّت من عرضه كنيد، آنچه را كه با كتاب خدا و سنت من موافق بود، بگيريد و آنجه را كه مخالف كتاب خدا و سنّت من بود، رها كنيد»، امام جواد ـ عليه‎السّلام ـ افزود: اين روايت (درباره ابوبكر) با كتاب خدا سازگار نيست، زيرا خداوند فرموده است: «ما انسان را آفريديم و مي‎دانيم در دلش چه چيز مي‎گذرد و ما از رگ گردن به او نزديكتريم»[2]
آيا خشنودي و ناخشنودي ابوبكر بر خدا پوشيده بوده است تا آن را از پيامبر بپرسد؟! آيا عقلاً اين روايت قابل قبول است؟» يحيي گفت: روايت شده است كه: «ابوبكر و عمر در زمين، مانند جبرئيل و ميكائيل در آسمان هستند».
حضرت فرمود: «درباره اين حديث نيز بايد دقت شود؛ چرا كه جبرئيل و ميكائيل دو فرشته مقرّب درگاه خداوند هستند و هرگز گناهي از آن دو سر نزده است و لحظه‎اي از دايره اطاعت خدا خارج نشده‎اند، ولي ابوبكر و عمر زماني مشرك بوده‎اند، و هر چند پس از ظهور اسلام مسلمان شده‎اند، اما اكثر دوران عمرشان را در شرك و بت پرستي سپري كرده‎اند، بنابراين محال است كه خدا آن دو را به جبرئيل و ميكائيل تشبيه كند.»
يحيي گفت: «همچنين روايت شده است كه: ابوبكر و عمر دو سرور پيران اهل بهشتند».[3] درباره اين حديث چه مي‎گوييد؟»
حضرت فرمود: «اين روايت نيز محال است كه درست باشد، زيرا بهشتيان همگي جوانند و پيري در ميان آنان يافت نمي‎شود (تا ابوبكر و عمر سرور آنان باشند!) اين روايت را بني‌اميه، در مقابل حديثي كه از پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ درباره حسن و حسين ـ عليها‌السّلام ـ نقل شده است كه «حسن و حسين دو سرور جوانان اهل بهشتند» جعل كرده‎اند.»
يحيي گفت: «روايت شده است كه «عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است». حضرت فرمود: «اين نيز محال است؛ زيرا در بهشت، فرشتگان مقرب خدا، آدم، محمد ـ صلي‎الله عليه و آله ـ و همه انبيا و فرستادگان خدا حضور دارند، چطور بهشت با نور اينها روشن نمي‎شود ولي با نور عمر روشن مي‎گردد؟!»
يحيي اظهار داشت: «روايت شده است كه عمر هر چه گويد، از جانب مَلَك و فرشته مي‎گويد.»
حضرت فرمود: «من منكر فضيلت عمر نيستم؛ ولي ابوبكر، با آنكه از عمر افضل است، بالاي منبر مي‎گفت: «من شيطاني دارم كه مرا منحرف مي‎كند، هر گاه ديديد از راه راست منحرف شدم، مرا به راه درست باز آوريد.»
يحيي گفت: «روايت شده است كه پيامبر فرمود:‌ «اگر من به پيامبري مبعوث نمي‎شدم، حتماً عمر مبعوث مي‎شد.»[4]
امام فرمود: «كتاب خدا (قرآن) از اين حديث راست‎تر است»، خدا در كتابش فرموده است:
«به خاطر بياور هنگامي را كه از پيامبران پيمان گرفتيم، و از تو و از نوح...»[5] از اين آيه صريحاً بر مي‎آيد كه خداوند از پيامبران پيمان گرفته است، در اين صورت چگونه ممكن است پيمان خود را تبديل كند؟
هيچ يك از پيامبران به قدر چشم بر هم زدن به خدا شرك نورزيده‎اند، چگونه خدا كسي را به پيامبري مبعوث مي‎كند كه بيشتر عمر خود را با شرك به خدا سپري كرده است؟! و نيز پيامبر فرمود: «در حالي كه آدم بين روح و جسد بود (هنوز آفريده نشده بود) من پيامبر شدم».
باز يحيي گفت: روايت شده است كه پيامبر فرمود: «هيچگاه وحي از من قطع نشد، مگر آنكه گمان بردم كه به خاندان خطّاب (پدر عمر) نازل شده است»، يعني نبوت از من به آنها منتقل شده است.
حضرت فرمود: اين نيز محال است، زيرا امكان ندارد كه پيامبر در نبوّت خود شك كند، خداوند مي‎فرمايد: «خداوند از فرشتگان و همچنين از انسانها رسولاني بر مي‎گزيند».[6] (بنابراين با گزينش الهي، ديگر جاي شكي براي پيامبر در باب پيامبري خويش وجود ندارد).
يحيي گفت: «روايت شده است كه پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ فرمود: «اگر عذاب نازل مي‎شد كسي جز عمر از آن نجات نمي‎يافت».
حضرت فرمود: اين نيز محال است، زيرا خداوند به پيامبر اسلام فرموده است: «و مادام كه تو در ميان آنان هستي، خداوند آنان را عذاب نمي‎كند و نيز مادام كه استغفار مي‎كنند، خدا عذابشان نمي‎كند».[7]
بدين ترتيب تا زماني كه پيامبر در ميان مردم است و تا زماني كه مسلمانان استغفار مي‎كنند، خداوند آنان را عذاب نمي‎كند.[8]
[1] . علامه اميني در كتاب الغدير (ج5، ص321) مي‎نويسد: اين حديث دروغ و از احاديث مجعول است.
[2] .«ولقد خلقنا الإنسان و نعلم ما تولوسُ به نفسُهُ و نحنُ أقربُ إليه من حَبل الوَريد (سوره ق: 16).
[3] .علامه اميني اين حديث را از بر ساخته‎هاي «يحيي بن عنبسه» شمرده و غير قابل قبول مي‎داند، زيرا يحيي شخصي جاعل حديث و دغلكار بوده است. (الغدير، ج5، ص229.) «ذهبي» نيز «يحيي بن عنبسه» را جاعل حديث و دغلكار و دروغگو مي‎داند و او را معلوم الحال شمرده و احاديثش را مردود معرفي مي‎كند (ميزان الاعتدال، الطبعه الأولي، تحقيق: علي محمد البجاوي، دار احياء الكتب العربيه، 1382 هـ.ق، ج4، ص40.)
[4] . علامه اميني ثابت كرده است كه راويان اين حديث دروغگو بوده‎اند (الغدير، ج5، ص312و 316)
[5] . «وَ إذْ أخَذْ ‎نا مِنَ الّنبييّن ميثاقَهُم وَ مِنْكَ وَ مِن‎ْ نوحٍ....» (سوره احزاب : آيه 7).
[6] . «اللهُ يَصْطفي مِنَ الملائِكهُ رُسلاً ومن النّاس» (سوره حج آيه 75).
[7] . «و ما كانَ الله لِيُعَذِّ بَهُمْ وَ أنْتَ فيهِم، و ما كانَ اللهُ مُعَذِبَهُم‎‎ْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرونَ» (سوره انفال آيه: 33).
[8] . احتجاج، طبرسي، نجف، المطبعه المرتضويه، ج2، ص247، مجلسي، بحارالانوار، المكتبهالاسلاميه، ج50، ص80

مقدار حدّ سارق

مناظره امام جواد(ع) با معتصم
«زرقان»[1] كه با «ابن ابي دؤاد»[2] دوستي وصميميت داشت، مي‎گويد:‌«يك روز «ابن ابي دؤاد» از مجلس معتصم بازگشت، در حالي كه به شدت افسرده و غمگين بود.» علت را جويا شدم گفت: «امروز آرزو كردم كه كاش بيست سال پيش مرده بودم!» پرسيدم: «چرا؟» گفت‌: «به خاطر آنچه از ابوجعفر «امام جواد ـ عليه‎السّلام ـ» در مجلس معتصم بر سرم آمد!»
گفتم:‌ «جريان چه بود؟»
گفت: «شخصي به سرقت اعتراف كرد و از خليفه (معتصم) خواست كه با اجراي كيفر الهي او را پاك سازد.»
خليفه همه فقها را گرد آورد و «محمد بن علي» (يعني حضرت امام جواد ـ عليه‎السّلام ـ) را نيز فراخواند و از ما پرسيد:
«دست دزد از كجا بايد قطع شود؟»
من گفتم: «از مچ دست.»
گفت: «دليل آن چيست؟»
گفتم: چون منظور از دست در آيه تيمّم: «فَامْسَحُوا بِوُجوهِكُم و أيديكُم»[3] صورت و دست‎هايتان را مسح كنيد تا مچ دست است.»
گروهي از فقها در اين مطلب با من موافق بودند و مي‎گفتند: «دست دزد بايد از مچ قطع شود»، ولي گروهي ديگر گفتند: «لازم است از آرنج قطع شود»، و چون معتصم دليل آنرا پرسيد، گفتند: «منظور از دست در آيه وضو: «فَاغسِلوا وُجوهَكُمْ وَ أيْدِيَكُمْ إلي الْمرافِقِ»[4] صورت‎ها و دستهايتان را تا آرنج بشوييد» تا آرنج است.»
آنگاه معتصم رو به محمد بن علي (امام جواد ـ عليه‎السّلام ـ) كرد و پرسيد: «نظر شما در مورد اين مسأله چيست؟»
گفت: «اينها نظر دادند، مرا معاف بدار.»
معتصم اصرار كرد و قسم داد كه بايد نظرتان را بگوييد.
امام محمد بن علي ـ عليه‎السّلام ـ گفت: «چون قسم دادي نظرم را مي‎گويم. اينها در اشتباه‎اند، زيرا فقط انگشتان دزد بايد قطع شود و بقيه دست بايد باقي بماند.»
معتصم گفت:‌ «به چه دليل؟»
گفت: «زيرا رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ فرمود: سجده بر هفت عضو بدن تحقق مي‎يابد. صورت (پيشاني)، دو كف دست، دو سر زانو، و دو پا (دو انگشت بزرگ پا). بنابراين اگر دست دزد از مچ يا آرنج قطع شود، دستي براي او نمي‎ماند تا سجده نماز را به جا آورد، و نيز خداي متعال مي‎فرمايد:
«وأنَّ المساجِدَ لله فلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أحَداً»[5] سجده گاه‎ها (هفت عضوي كه سجده بر آنها انجام مي‎گيرد) از آن خداست، پس، هيچ كس را همراه و همسنگ با خدا مخوانيد (و عبادت نكنيد)»[6] و آنچه براي خداست قطع نمي‎شود.» و همان‌طور كه مسجد‌ها و خانه خدا و مكاني كه پيشاني روي آن قرار مي‌گيرد محل سجده هستند، خود پيشاني و شش عضو ديگر نيز كه با آن‌ها سجده مي‌كنيم، محلِ سجده محسوب مي‌شوند و به همين دليل اعتبار در اين روايت «المساجد» به معناي هفت عضوي كه با آن‌ها سجده مي‌شود تفسير شده است.
ابن ابي دؤاد مي‎گويد: «معتصم جواب محمد بن علي ـ عليه‎السّلام ـ را پسنديد و دستور داد انگشتان دزد را قطع كردند (و ما نزد حضّار بي آبرو شديم!» و من همانجا (از فرط شر مساري و اندوه) آرزوي مرگ كردم[7].»
[1] . زُرقان (بر وزن عثمان) لقب ابوجعفر بوده كه مردي محدث بوده است و فرزندش بنام «عمرو» استاد اصمعي محسوب مي‎شده است. (مجلسي، همان كتاب، ج50 ص5،پاورقي،)
[2] . ابن أبي دؤاد (بر وزن غراب) در زمان خلافت مأمون، معتصم، واثق و متوكل عباسي، قاضي بغداد بوده است.
[3] . سوره مائده: آيه 5.
[4] . سوره مائده: آيه 5.
[5] . سوره جنّ: آيه‌18.
[6] . مسجد (به كسر جيم بر وزن مجلس يا به فتح جيم بر وزن مشعل، جمع آن مساجد) بمعناي محل سجده است.
[7] .طبرسي مجمع البيان، شركه المعارف الاسلاميه، 1379ه. ق، ج10.ص372ـ عياشي، كتاب التفسير ج10 ص320ـ سيد هاشم حسيني بحراني، البرهان في تفسير القرآن، ج1، ص471

 

صيد در حال احرام ـ حكم كنيز

مناظره امام جواد(ع) با يحيي ابن اكثم
وقتي «مأمون» از «طوس» به «بغداد» آمد، نامه‎اي براي حضرت جواد ـ عليه‎السّلام ـ فرستاد و امام را به بغداد دعوت كرد. البته اين دعوت نيز مثل دعوت امام رضا ـ عليه‎السّلام ـ به طوس، دعوت ظاهري و در واقع سفر اجباري بود.
حضرت پذيرفت و بعد از چند روز كه وارد بغداد شد، مأمون او را به كاخ خود دعوت كرد و پيشنهاد ازدواج با دختر خود «اُمّ الفضل» را به ايشان داد.
امام در برابر پيشنهاد او سكوت كرد.[1] مأمون اين سكوت را نشانه رضايت حضرت شمرد و تصميم گرفت مقدمات اين امر را فراهم سازد.
او در نظر داشت مجلس جشني تشكيل دهد، ولي انتشار اين خبر در بين بني عباس انفجاري به وجود آورد؛ بني عباس اجتماع كردند و با لحن اعتراض آميزي به مأمون گفتند: «اين چه برنامه‎اي است؟ اكنون كه علي بن موسي الرضا از دنيا رفته و خلافت به عباسيان رسيده باز مي‎خواهي، خلافت را به آل علي برگرداني؟ بدان كه ما نخواهيم گذاشت اين كار صورت بگيرد، آيا عداوت‎هاي چند ساله بين ما را فراموش كرده‎اي؟!»
مأمون پرسيد: «حرف شما چيست؟»
گفتند: «اين جوان «يعني امام جواد ـ عليه‎السّلام ـ» خردسال است و از علم و دانش بهره‎اي ندارد.»
مأمون گفت: «شما اين خاندان را نمي‎شناسيد، كوچك و بزرگ اينها بهره عظيمي از علم و دانش دارند و چنانچه حرف من مورد قبول شما نيست او را آزمايش كنيد و مرد دانشمندي را كه خود قبول داريد بياوريد تا با اين جوان بحث كند و صدق گفتار من روشن گردد.»
عباسيان از ميان دانشمندان «يحيي بن اكثم» را (بدليل شهرت وي) انتخاب كردند و مأمون جلسه‎اي براي سنجش ميزان علم و آگاهي امام جواد ـ عليه‎السّلام ـ ترتيب داد. در آن مجلس يحيي رو به مأمون كرد و گفت: «اجازه مي‎دهي سؤالي از اين جوان بنمايم؟»
مأمون گفت: «از خود او اجازه بگير.»
يحيي از امام جواد ـ عليه‎السّلام ـ اجازه گرفت: امام فرمود‌: «هر چه خواهي بپرس.»
يحيي گفت: «درباره شخصي كه مُحْرِم بوده و در آن حال حيواني را شكار كرده است چه مي‎گوئيد؟[2]»
امام جواد ـ عليه‎السّلام ـ فرمود: «آيا اين شخص، شكار را در حِلّ (خارج از محدوده حرم) كشته است يا در حرم؟ عالم به حرمت، شكار در حال احرام بوده يا جاهل؟ عمداً كشته يا به خطا، آزاد بوده يا برده؟ صغير بوده يا كبير؟ براي اولين بار چنين كاري كرده يا براي چندمين بار؟ شكار او از پرندگان بوده يا غير پرنده؟ از حيوانات كوچك بوده يا بزرگ؟ باز هم از انجام چنين كاري اِبا ندارد يا از كرده خود پشيمان است؟ در شب شكار كرده يا در روز؟ در احرام عمره بوده يا در احرام حج؟!»
يحيي بن اكثم از اين همه فروع كه امام براي اين مسأله مطرح نمود، متحير شد و آثار ناتواني و زبوني در چهره‎اش آشكار گرديد و زبانش به لكنت افتاد به طوري كه حضار مجلس ناتواني او را در مقابل آن حضرت نيك دريافتند.
مأمون گفت: «خداي را بر اين نعمت سپاسگزارم كه آنچه من انديشيده بودم همان شد.»
سپس به بستگان و افراد خاندان خود نظر انداخت و گفت: «آيا اكنون آنچه را كه نمي‎پذيرفتيد دانستيد؟!»
آنگاه پس از مذاكراتي كه در مجلس صورت گرفت، مردم پراكنده گشتند و جز نزديكان خليفه، كسي در مجلس نماند.
مأمون رو به امام جواد ـ عليه‎السّلام ـ كرد و گفت: «قربانت گردم خوب است احكام هر يك را كه در مورد كشتن صيد در حال احرام مطرح گرديد، بيان كنيد تا استفاده كنيم.»
امام جواد ـ عليه‎السّلام ـ فرمود: «بلي، اگر شخص مُحْرِم در حِلّ (خارج از احرام) شكار كند و شكار از پرندگان باشد، كفاره‎اش يك گوسفند است و اگر در حرم بكشد كفاره‎اش دو برابر است؛ و اگر جوجه پرنده‎اي را در بيرون حرم بكشد، كفاره‌اش يك برّه است كه تازه از شير گرفته شده باشد، و اگر آن را در حرم بكشد هم برّه و هم قيمت آن جوجه را بايد بدهد؛ و اگر شكار از حيوانات وحشي باشد، چنانچه گورخر باشد، كفاره‌اش يك گاو است و اگر شتر مرغ باشد كفاره‎اش يك شتر است و اگر آهو باشد كفاره آن يك گوسفند است و اگر هر يك از اينها را در حرم بكشد كفاره‎اش دو برابر مي‎شود.
و اگر شخص مُحْرِم كاري بكند كه قرباني بر او واجب شود، اگر در احرام حج باشد بايد قرباني را در «مني» ذبح كند و اگر در احرام عمره باشد بايد آن را در «مكّه» قرباني كند. كفاره شكار براي عالم و جاهل به حكم، ‌يكسان است؛ منتها در صورت عمد، (علاوه بر وجوب كفاره) گناه نيز كرده است، ولي در صورت خطا، گناه از او برداشته شده است. كفاره شخص آزاد بر عهده خود اوست و كفاره برده، ‌بر عهده صاحب اوست و بر صغير، ‌كفاره نيست و لي بر كبير، واجب است و عذاب آخرت از كسي كه از كرده‎اش پشيمان است برداشته مي‎شود، ولي آنكه پشيمان نيست كيفر خواهد شد.»
مأمون گفت: «احسنت اي ابا جعفر! خدا به تو نيكي كند! حال خوب است شما نيز از يحيي بن اكثم سؤالي بكنيد، همان طور كه او از شما پرسيد.»
در اين هنگام ابوجعفر ـ عليه‎السّلام ـ به يحيي فرمود: «بپرسم؟»
يحيي گفت: «اختيار با شماست فدايت شوم،‌ اگر توانستم پاسخ مي‎گويم و گرنه از شما بهره‎مند مي‎شوم.»
ابو جعفر ـ عليه‎السّلام ـ فرمود: «به من بگو در مورد مردي كه در بامداد به زني نگاه مي‎كند و آنگاه حرام است، و چون روز بالا مي‌آيد آن زن بر او حلال مي‌شود، و چون ظهر مي‎شود باز بر او حرام مي‎شود، و چون وقت عصر مي‎رسد بر او حلال مي‎گردد، و چون آفتاب غروب مي‎كند بر او حرام مي‎شود، و چون وقت عشاء مي‎شود بر او حلال مي‎گردد و چون شب به نيمه مي‎رسد بر او حرام مي‎شود، و به هنگام طلوع فجر بر وي حلال مي‎گردد؟ اين چگونه زني است و با چه چيز حلال و حرام مي‎شود؟»
يحيي گفت: «نه به خدا قسم؛ من به پاسخ اين پرسش راه نمي‎برم، و سبب حرام و حلال شدن آن زن را نمي‎دانم،‌اگر صلاح مي‎دانيد از جواب آن، ما را مطلع سازيد.»
ابو جعفر ـ عليه‎السّلام ـ فرمود:‌ «اين زن، كنيز مردي بوده است. در بامدادان، مرد بيگانه‎اي به او نگاه مي‎كند و آنگاه حرام بود، چون روز بالا مي‎آيد، كنيز را از صاحبش مي‎خرد و بر او حلال مي‎شود، چون ظهر مي‎شود او را آزاد مي‎كند و بر او حرام مي‎گردد، چون عصر فرا مي‎رسد او را به حباله نكاح خود در مي‎آورد و بر او حلال مي‎شود، به هنگام مغرب او را «ظهار» مي‎كند[3] و بر او حرام مي‎شود، موقع عشا كفاره ظهار مي‎دهد و مجدداً بر او حلال مي‎شود چون نيمي از شب مي‎گذرد او را طلاق مي‎دهد و بر او حرام مي‎شود و هنگام طلوع فجر رجوع مي‎كند و زن بر او حلال مي‎گردد.[4]»
[1] . در مورد علّت ازدواج امام جواد(ع) با «امّ الفضل» دختر مأمون به كتب مفصّل مراجعه كنيد.
.[2]يكي از اعمالي كه براي اشخاص در حال احرام، در جريان اعمال حج يا عمره‌، حرام است، شكاركردن است. در ميان احكام فقهي، احكام حجّ، پيچيدگي خاصّي دارد، از اين رو افرادي مثل يحيي بن اكثم، از ميان مسائل مختلف، احكام حج را مطرح مي‎كردند تا به پندار باطل خود امام را در بن بست علمي قرار دهند!
[3] . ظهار عبارت از اين است كه مردي به زن خود بگويد: پشت تو براي من يا نسبت به من،‌ مانند پشت مادرم يا خواهرم يا دخترم هست، و در اين صورت بايد كفّاره ظهار بدهد تا همسرش مجدداً بر او حلال گردد. ظهار در پيش از اسلام در عهد جاهليت نوعي طلاق حساب مي‎شد و موجب حرمت ابدي مي‎گشت ولي حكم آن در اسلام تغيير يافت و فقط موجب حرمت و كفاره گرديد.
[4] . مجلسي، بحارالانوار. الطبعه الثانيه، تهران، المكتبه الاسلاميّه، 1395 هـ. ق، ج50، ص75ـ76ـ قزويني سيد كاظم، الامام الجواد من العهد الحد، الطبعه الاولي، بيروت، موسسه البلاغ، 1408 هـ ق، ص 168 ـ 172.


تغيير و جابجايي خداوند

مناظره امام رضا(ع) با ابو قره مسيحي
صفوان مي‌گويد: ابوقرّه مرا واسطه قرار داد، از حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ اجازه گرفتم و او به حضور آن حضرت رسيد، و چند سؤال از حلال و حرام، مطرح كرد تا اين‌كه پرسيد: «آيا شما قبول داريد كه خدا محمول است؟»
امام: هر محمول (حمل شده) فعلي (حمل) بر او واقع شده، كه بر ديگري نسبت داده مي‌شود، و محمول اسمي است كه معني آن، نقص و تكيه بر ديگري كه حامل باشد دارد ...
و چنان‌كه گوئي: زَبَر، زير، بالا، پائين (كه زَبَر و بالا، دلالت بر مدح دارد و زير و پايين دلالت بر نقص دراد، و روا نيست كه خداوند دستخوش تغيير باشد)
خدا «حامل» و نگه‌دارنده همه چيز است، و كلمه «محمول» بدون اين‌كه به ديگري تكيه كند، مفهومي نخواهد داشت (بنابراين روا نيست كه خدا، محمول باشد) و هرگز از كسي كه به خدا و عظمتش ايمان دارد، شنيده نشده كه در دعاي خود، خدا را با جمله «اي محمول» بخواند
ابوقرّه: خدا در قرآن (آيه 17، سوره حاقّه) مي‌فرمايد: «وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يِوْمَئذٍ ثَمانِيَه» : «در آن روز عرش پروردگارت را هشت نفر، در بالايشان حمل كنند؟
و نيز (در آيه 7، سوره غافر) مي‌فرمايد: «اَلَّذينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ» : «كساني كه عرش را حمل مي‌كنند».
امام رضا: عرش، نام خدا نيست، بلكه عرش نام علم و قدرت است و عرشي كه همه چيز در آن هست، سپس خداوند انجام حمل و عرش را به غير خود كه فرشتگان باشند نسبت داده است.
ابوقرّه: در رواياتي آمده: «هرگاه خدا خشم كند، فرشتگان حامل عرش، سنگيني خشم خدا را بر دوش خود، احساس مي‌كنند، و به سجده مي‌افتند، و هنگامي كه خشم خدا برطرف شد، دوش آن‌ها سبك گردد و به جاي نخستين خود بازگردند» آيا شما اين روايت را تكذيب مي‌كنيد؟!
امام رضا در ردّ اين روايت فرمود: اي ابوقرّه! به من بگو از وقتي كه خدا شيطان را لعنت كرده و بر او خشم نموده، آيا تا امروز خدا از شيطان خشنود شده است؟ (هرگز از او خشنود نشده) بلكه هميشه بر شيطان و دوستان و پيروانش خشمگين است (طبق گفته تو بايد از آن زمان تا حال حاملان عرش در سجده باشند، در صورتي كه چنين نيست، پس عرش نام خدا نيست)
وانگهي تو چگونه جرئت مي‌كني كه پرودگارت را به تغيير و دگرگوني از حالي به حال ديگر توصيف نمائي، او را همانند مخلوق، دستخوش حالات گوناگون بداني، او منزّه و دور از اين نسبت‌ها است، و ذات ثابت و غير قابل تغيير مي‌باشد، همه موجودات در قبضه قدرت او و تحت تدبير او است و همه به او نياز دارند، و او به هيچ‌كس نياز ندارد.[1]
[1] ـ اصول كافي، ج 1، ص 130 ـ 132، نشر دارالكتب الاسلامي.

 

سرنوشت ـ مشيّت و اراده خداوند

مناظره امام رضا(ع) و پرسش يونس ابن عبدالرحمن
(يونس بن عبدالرّحمان، از شاگردان حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ بود، در آن عصر، بحث درباره «قضا و قدر و سرنوشت»، بازار داغي پيدا كرده بود، يونس مي‌خواست بيان صحيح قضا و قدر را از زبان امام رضا ـ عليه السّلام ـ بشنود، به محضر آن حضرت آمد و درباره آن، سخن به ميان آورد و توضيح خواست)
امام رضا ـ عليه السّلام ـ به او چنين فرمود: «اي يونس! عقيده «قَدَريّه»[1] را نپذير، زيرا عقيده آن‌ها نه با گفتار دوزخيان، و نه با گفتار شيطان، تطبيق مي‌كند و نه ...
يونس: سوگند به خدا، من گفتار آن‌ها (قَدَريّه) را قبول ندارم، بلكه عقيده‌ام اين است كه: «چيزي پديد نيايد مگر آن‌چه را خدا بخواهد و اراده و مقدّر و حكم نمايد»
امام رضا: اي يونس! اين گونه نيست ... (بلكه خواست خدا اين است كه انسان نيز در كارهايش مختار باشد) آيا مي‌داني «مشيّت» (خواست خدا) يعني چه؟
يونس: «نه»
امام رضا: خواست خدا، ياد نخستين (لوح محفوظ) است، آيا مي‌داني «اراده» چيست؟
يونس: «نه».
امام رضا: اراده، تصميم بر آن‌چه مي‌خواهد، مي‌باشد، آيا مي‌داني «قَدَر» يعني چه؟
يونس: «نه».
امام رضا: «قَدَر»، همان اندازه گيري و مرزبندي است، مانند مدّت عمر زندگي، هنگام مرگ، سپس فرمود: منظور از حكم (قضاء) محكم ساختن و عينّيت بخشيدن است.
يونس (كه از بيانات روشن امام رضا ـ عليه السّلام ـ قانع و خشنود و شيفته آن حضرت شده بود) اجازه طلبيد كه سر مقدّس امام را ببوسد، و در اين حال عرض كرد:
«فَتَحْتَ ليِ شَيْئاً كُنْتُ عَنْهُ فِي غَفْلَهٍ» : «گره مطالب مشكل را بروي من گشودي كه من از آن ناآگاه بودم»[2]
[1] ـ منظور، از «قَدَريّه» در اين‌جا كساني هستند كه مي‌گفتند: خدا همه امور را به بشر تفويض كرد و واگذاشته، و سلطه خود را از بشر، برداشته است.
[2] ـ اصول كافي، ج 1، ص 157 و 158.


خدا در كجاست؟

مناظره امام رضا(ع) با منكر خدا
يكي از منكران وجود خدا نزد امام رضا ـ عليه السلام ـ آمد، در حالي كه گروهي در محضر آن حضرت بودند. امام به او فرمود:
اگر حق با شما باشد ـ كه نيست ـ و خدايي وجود نداشته باشد، در اين صورت ما و شما برابريم و نماز و روزه و زكات و ايمان ما به ما زيان نخواهد رسانيد ولي اگر حق با ما باشد و خدايي باشد ـ كه هست ـ در اين صورت ما رستگار و شما زيانكار و در هلاكت و خسران خواهيد بود.
منكر خدا: به من بفهمان كه خدا چگونه است و در كجاست؟
امام ـ عليه السلام ـ : واي بر تو، اين راهي كه مي‎روي غلط است، خدا چگونگي را چگونه كرد، بدون آن كه او به چگونگي، ‌توصيف شود، و او مكان را مكان كرد، بي‎آنكه خود، داراي مكان باشد، بنابراين ذات پاك خدا با چگونگي و مكان شناخته نمي‎شود و با هيچ يك از نيروهاي حسّي، درك نمي‎شود، و به هيچ چيز تشبيه نمي‎گردد.
منكر خدا: اگر خدا با هيچ يك از نيروهاي حسّي، درك نمي‎شود، بنابراين او چيزي نيست.
امام ـ عليه السلام ـ : واي بر تو، اين كه نيروهاي حس تو از درك او عاجز هستند او را انكار كردي؟! ولي ما در عين آن كه نيروهاي حس ما از درك ذات پاك او عاجز است، به او ايمان داريم كه او پروردگار ماست و به چيزي شباهت ندارد.
منكر خدا: به من بگو خدا از چه زماني بوده است؟
امام ـ عليه السلام ـ : به من خبر بده كه خدا از چه زماني نبوده است، تا من به تو خبر دهم كه در چه زماني بوده است.
منكر خدا: دليل بر وجود خدا چيست؟
امام ـ عليه السلام ـ : من وقتي كه به پيكر خودم مي‎نگرد، نمي‎توانم در طول و عرض آن چيزي بكاهم يا بيفزايم، زيانها و بدي‎هايش را از آن دور سازم و سودش را به آن برسانم. از همين موضوع يقين كردم كه اين ساختمان، داراي سازنده است. از اين رو به وجود صانع، اعتراف كردم. به علاوه گردش سيارات، پيدايش ابرها، و ديدن بادها، سير خورشيد و ماه و ستارگان نشانه آن است كه اين گردنده‎ها، گرداننده دارد و اين موجودات داراي سازنده و پردازنده مي‎باشد.[1]
[1] . اصول كافي، ج 1، ص 78.

 

مكان خدا در عرش؟!

مناظره امام رضا(ع) با ابو مره مسيحي
شخصي به نام ابوقره خدمت امام رضا ـ عليه‌السّلام ـ رسيد و مسائل مختلفي را مورد گفتگو قرار داد، تا اينكه بحث به توحيد منتهي شد و پرسيد:
خدا كجاست؟
امام: «كجا» مكان است، و اين نوع سؤال سؤال، حاضر از غائب است، «مانند اينكه وقتي وارد خانه دوست حوز مي‌شوي و او را در خانه نمي‌بيني، مي‌گوئي دوست من كجاست؟ ولي خداوند متعال غائب نيست، كسي بر او وارد نمي‌شود، در هر مكاني وجود دارد، مدبر جهان، وسازنده و نگهدارنده آسمانها و زمين است.
ابوقره: آيا او بالاي آسمان نيست؟
امام: او خدا است در آسمان‌ها و در زمين، او كسي است كه در آسمان خدا است و در زمين خدا است، او كسي است كه شما را در رحم مادران، صورت بندي مي‌كند، او با شما است هر جا باشيد...[1]
ـ اگر خداوند همه جا هست پس چرا شما به هنگام دعا دستها را به طرف آسمان بلند مي‌كنند؟
ـ : امام خداوند بر اساس حكمت خويش عبادت‌هاي مختلفي از آفريده‌هاي خود خواسته است... بعضي از عبادات در رابطه با گفتار بعضي مربوط به كردار و بعضي از عبادات توجه نمودن به نقطه خاصي است مثلاً يكي از عبادات اين است»كه خداوند از مردم خواسته است هنگام نماز به طرف كعبه بايستند و همچنين حج و عمره را دستور داده به آن‌سو انجام دهند، يكي از انواع عبادات هم دعا است، خداوند از آفريد‌ه‌هاي خود خواسته است كه به هنگام دعا، به عنوان فروتني و نشانه پرستش و اظهار كوچكي در برابر او، دستهاي خود را باز كنند و به سوي آسمان بالا ببرند.
ابوقره: آيا فرشتگان به خدا نزديكترند يا اهل زمين؟
امام: اگر مقصود تو از نزديكي، نزديك بودني است كه با وجب و ذرع سنجيده مي‌شود، اين نوع نزديكي نسبت به خداوند قابل تصور نيست و همه چيز بطور كلي فعل او هستند، و رسيدگي خداوند به تدبير بعضي از چيزها، او را از اداره كردن بعض ديگر مشغول نمي‌كند، خداوند در همان حالي كه بالاترين مخلوقات را اداره مي‌كند، در همان حال پائين‌ترين آن‌ها را نيز اداره مي‌نمايد، و در همان زماني كه به اولين آفريده‌ رسيدگي مي‌نمايد به آخرين آفريد‌ه‌ها نيز رسيدگي مي‌كند بدون اينكه در اداره كردن جهان هستي، با اين عظمت، دچار رنج و زحمت گردد، و يا اينكه نياز به خرج و مشورت داشته باشد، و يا احساس خستگي كند. و اگر مقصودت از نزديكي به خدا«نزديكي و قرب معنوي است» هر كس ـ چه انسان و چه فرشته، كه بيشتر قوانين خدا را بكار بندد مقرب‌تر و به خدا نزديكتر است...
ابوقره: اعتراف مي‌كني كه خدا بر چيزي حمل شده است؟
امام: نه چون هر چيزي كه قابل حمل باشد، نياز به حمل كننده دارد وامكان ندارد كه خداوند نيازمند باشد...
ابوقره: پس شما اين روايت را تكذيب مي‌كني كه مي‌گويد: نشانه خشم خدا اين است كه فرشتگاني كه عرش را حمل مي‌كنند، سنگيني او را بر دوش خود احساس مي‌كنند، و به سجده مي‌افتند، و پس از برطرف شدن خشم خدا ، عرش سبك مي‌شود، و آنها به جايگاه خود باز مي گردند؟
امام: از وقتي كه خداوند شيطان را طرد كرده تا امروز و تا قيامت آيا نسبت به او و دوستانش خشمگين است، يا از آنها راضي است؟
ابوقره: خشمگين است.
امام: پس چه وقتي خشمگين نبوده، تا عرش سبك شود؟
سپس فرمود: واي بر تو، چگونه جرأت مي‌كني كه خداي خود را دگرگون شونده از حالي به حال ديگر توصيف كني، و خصوصياتي كه مربوط به آفريده‌ها است بر او منطبق نمائي؟ پاك و منزّه است او، با از بين روندگان از بين نمي‌رود، و با دگرگون شوندگان دگرگون نمي‌گردد.
ابوقره كه ديگر نمي‌توانست چيزي بگويد، برخاست و رفت.[2]
[1] . اين قسمت از سخن امام،قسمت‌هايي از آيات قرآني است كه به تناسب بحث انتخاب شده.
[2] . اجتماع طبرسي، ج 2، ص 184، بحارالانوار، ج 10، ص 342.


ديده شدن خداوند توسط پيامبر اسلام (صلّي الله عليه و آله) ؟!

مناظره امام رضا(ع) با ابو قره مسيحي
ابوقُرّه (مسيحي از دوستان اُسقف اعظم) يكي از خبرپردازهاي عصر امام رضا ـ عليه السّلام ـ بود، صفوان بن يحيي يكي از شاگردان امام رضا ـ عليه السّلام ـ مي‌گويد: ابوقرّه از من خواست تا او را به محضر حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ ببرم، من از حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ اجازه گرفتم، و آن حضرت اجازه داد.
ابوقرّه به محضر حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ رسيد، و از احكام دين و حلال و حرام پرسش‌هايي كرد تا سؤالش به مسئله توحيد كشيده شد، و در اين مورد چنين سؤال كرد:
«براي ما روايت كرده‌اند كه خداوند «ديدار» و «هم سخني» خود را بين دو پيغمبر تقسيم نمود(و در ميان پيامبران دو پيغمبر را برگزيد تا با يكي از آن‌ها هم كلام شود، و با ديگري ديدار نمايد) قسمت «هم سخن» خود را به موسي ـ عليه السّلام ـ داد، و قسمت ديدار خود را به حضرت محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ) عطا نمود» (بنابراين خداوند وجودي قابل ديدن است)
امام رضا: اگر چنين باشد، پس آن پيغمبري كه (يعني پيغمبر اسلام) به جنّ و انس خبر داد كه ديده‌ها خدا را درك نكند، و وسعت آگاهي مخلوقات را ياراي احاطه به او و فهم ذات او نيست، و او شبيه و همتا ندارد، كدام پيغمبر بود؟، مگر شخص محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ چنين نفرمود؟
ابوقرّه: آري، او چنين فرمود.
امام رضا: بنابراين چگونه ممكن است پيغمبر از طرف خدا به سوي مردم بيايد و آن‌ها را به سوي خدا دعوت كند، و به آن‌ها بگويد كه ديده‌ها قادر به ديدن خدا نيست، وسعت و آگاهي مخلوقات را ياراي فهميدن ذات پاك او نيست، و او شبيه و همتا ندارد، سپس خود اين پيغمبر بگويد: من با دو چشم خدا را ديده‌ام؟ و احاطه علمي به او يافته‌ام؟ و او به شكل انسان (قابل رؤيت) است، آيا حيا نمي‌كنيد؟ افراد بي‌دين و كوردل، نتوانستند چنين نسبتي به آن حضرت بدهند، كه او چيزي را فرمود و سپس بر خلاف آن گفت
ابوقرّه: خداوند خودش در قرآن (آيه 13، سوره نجم) مي‌فرمايد:
وَ لَقَدْرَآهُ نَزْلَهً اُخري: «و بار ديگر، پيغمبر، خدا را ديد»
امام رضا: در همين جا آيه ديگري هست (آيه 11، سوره نجم) كه آن‌چه را پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ديده بيان مي‌كند و مي‌فرمايد:
ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَاي:
: «قلب او در آن‌چه ديد، هرگز دروغ نمي‌گفت» يعني دل پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آن‌چه را كه چشمش ديد دروغ ندانست.
سپس خداوند در همين سوره (نجم) آن‌چه را محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ ديده خبر مي‌دهد و (در آيه 18، سوره نجم) مي‌فرمايد:
لَقَدْ رَاي مِنْ آيات رَبِّهِ الْكُبْري
: «او پاره‌اي از آيات و نشانه‌هاي بزرگ پروردگارش را ديد».
بنابراين نشانه‌هاي خدا (كه پيامبر آن‌ها را ديده) غير ذات خدا است، و باز خداوند (در آيه 110، سوره طه) مي‌فرمايد:
وَلا يُحيِطُونَ بِهِ عِلْماً
: «آن‌ها احاطه و آگاهي به او ندارند»، بنابراين اگر ديده‌ها خدا را مي‌تواند بنگرد، احاطه و آگاهي به او را نيز پيدا خواهد كرد (با اين‌كه آيه مذكور مي‌گويد: آگاهي به او ممكن نيست)
ابوقرّه: پس شما روايت را (كه مي‌گويند پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ، خدا را ديد) تكذيب مي‌كنيد؟
امام رضا: اگر روايات بر خلاف قرآن باشند، تكذيب مي‌كنم، و آن‌چه مسلمانان به آن اتّفاق رأي دارند، اين است كه: «نمي‌توان به وجود خدا احاطه علمي يافت، و ديده‌ها ذات او را درك نمي‌كنند، و او به هيچ چيزي شباهت ندارد»[1]
[1] ـ اصول كافي، ج 1، ص 96، نشر دارالكتب الاسلامي.

مناظرات معصومین2

وجود و شناخت صفات خدا ـ جهان آخرت

مناظره امام رضا(ع) با يكي از منكران خدا
يكي از منكران وجود خدا، نزد حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ آمده، گروهي در محضر آن حضرت بودند، امام به او فرمود:
اگر حق با شما باشد (ولي چنين نيست) در اين صورت ما و شما برابريم، و نماز و روزه و زكات و ايمان ما به ما زيان نخواهد رسانيد، و اگر حق با ما باشد (چنان‌كه همين است) در اين صورت ما رستگاريم و شما زيان‌كار و در هلاكت خواهيد بود.
منكر خدا: به من بفهمان كه خدا چگونه است؟ و در كجاست؟
امام: واي بر تو، اين راهي كه مي‌روي غلط است، خدا چگونگي را چگونه كرد، بدون آن‌كه او به چگونگي، توصيف شود، و او مكان را مكان كرد، بي‌آن‌كه خود داراي مكان باشد، بنابراين ذات پاك خدا با چگونگي و مكان، شناخته نمي‌شود و با هيچ يك از نيروي حسّ، درك نمي‌شود، و به هيچ چيزي تشبيه نمي‌گردد.
منكر خدا: اگر خدا با هيچ يك از از نيروهاي حسّ، درك نمي‌شود، بنابر اين او چيزي نيست.
امام: واي بر تو، اين‌كه نيروهاي حسّ تو از درك او عاجز هستند، او را انكار كردي، ولي ما در عين آن‌كه نيروهاي حسّ ما از درك ذات پاك او، عاجز است، به او ايمان داريم، و يقين داريم كه او پروردگار ما است، و به هيچ چيزي شباهت ندارد.
منكر خدا: به من بگو خدا از چه زماني بوده است؟
امام: به من خبر بده كه خدا از چه زماني نبوده است، تا من به تو خبر دهم كه در چه زماني بوده است.
منكر خدا: دليل بر وجود خدا چيست.
امام: من وقتي كه به پيكر خودم مي‌نگرم، نمي‌توانم در طول و عرض آن چيزي بكاهم يا بيفزايم، زيان‌ها و بدي‌هايش را از آن دور سازم، و سودش را به آن برسانم، از همين موضوع يقين كردم كه اين ساختمان، داراي سازنده است، از اين رو به وجود صانع (سازنده)، اعتراف كردم، به علاوه گردش سيّارات، و پيدايش ابرها، وزيدن بادها، سير خورشيد و ماه و ستارگان نشانه آن است كه اين گردنده‌ها، گرداننده دارد، اين موجودات داراي سازنده و پردازنده مي‌باشد.[1]
[1] ـ اصول كافي، ج 1، ص 78، و ص 79.

وجود و شناخت خدا با حواس پنجگانه

مناظره امام رضا(ع) با زنديق
خدمتگذار امام رضا ـ عليه‌السّلام ـ مي‌گويد يكي از زنادقه [1] در حالي كه جماعتي نزد آن حضرت بودند، خدمت امام رسيد، امام رو به او نمود و فرمود: اگر فرضاً نظريه شما، در رابطه با مبدأ و معاد صحيح باشد ـ و حال آنكه چنين نيست ـ آيا قبول داري كه در نهايت، ما و شما يكسان هستيم و نمازها و روزه‌ها و زكاتهاي ما و اعتراف ما به مبدأ و معاد براي ما زياني ندارد؟
زنديق كه پاسخي نداشت، سكوت اختيار كرد.
امام ادامه داد و فرمود: اگر نظريه ما در رابطه با مبدأ و معاد صحيح باشد ـ در حاليكه چنين هم هست ـ آيا قبول داري كه شما هلاك شده‌ايد و ما نجات يافته‌ايم؟
زنديق كه باز پاسخي نداشت، سخن را بجاي ديگر كشيد و گفت: خدا رحمت كند تو را به من بگو كه او (خدا) چگونه است و كجا است؟
امام: واي بر تو، راه را اشتباه رفتي ، او «كجا» را بوجود آورد، او بود و «مكاني» نبود، ونيز او «چگونگي» را ايجاد كرد، او بود و «چگونگي» وجود نداشت، خداوند با كيفيت و مكان شناخته نمي‌شود و با حواس، قابل درك نيست و او را با هيچ چيز نمي‌توان مقايسه نمود.
زنديق: بنابراين او چيزي نيست، چون با هيچيك از حواس: قابل درك نمي‌باشد
امام: واي برتو، چون حواس نمي‌تواند او را ادراك كند منكر او ‌مي‌شوي، و ما درست بر عكس، بدليل اينكه حواس ما از ادراك او ناتوان است يقين مي‌كنيم كه او پروردگارما است، و شباهتي با ساير موجودات ندارد.
زنديق: پس به من بگو او كي بوجود آمده؟
امام: تو بمن بگو كه كي نبوده تا به تو بگويم كه كي وجود يافته؟
زنديق: بچه دليل مي‌گويي كه هست؟
امام: به دليل اينكه وقتي به خويش مي‌نگرم مي‌بينم كه نمي‌توانم در طول و عرض، چيزي به خود اضافه كنم و يا كم نمايم و نمي‌توان ناخوشيها را از خويش دفع، و منفعت را به سوي خود جلب كنم، روي اين حساب فهميدم كه بنياد هستي من بنائي دارد و لذا به او اعتراف كردم.
علاوه بر اين با رؤيت... پديده ابرها و گردش بادها و جريان خورشيد و ماه و ستارگان و غيره كه آيات شگفت انگيز و متقن آفرينش هستند، دانستم كه اين امور تدبير كننده و پديد آورنده‌اي دارند.
زنديق: اگر خدا وجود دارد پس چرا چشم او را نمي‌بيند؟
امام: تا ميان او «كه پديده نيست» و آفريد‌‌ه‌ها تفاوت باشد او بالاتر از آنست كه ديده او را درك كند، يا خيال به او احاطه يابد، يا عقل به كنه او برسد.
زنديق: پس حد و مرز او را براي من بيان كن.
امام: او بي‌نهايت است، حد و مرزي ندارد.
زنديق: چرا؟
امام: چون هر چه محدود باشد، نهايت دارد، و احتمال محدوديت مساوي است با احتمال زياده و نقصان. بنابراين او محدود نيست و زياده و نقصان نمي‌پذيرد و قابل تجزيه نمي‌باشد، و به وهم نمي‌آيد.
زنديق: توضيح بدهيد، اينكه مي‌گوييد خداوند لطيف، شنوا، بينا، دانا و حكيم است، آيا شنيدن جز با گوش و ديدن جز با چشم ، و ظريف كاري جز با دست، وحكمت جز با سازندگي امكان پذيراست؟
امام: مقصود از اينكه مي‌گوييم خداوند لطيف و ظريفكار است اين است كه او در پديد آوردن مصنوعات، ظرافت و دقت دارد نمي‌بيني وقتي شخصي در اخذ چيزي ظرافت و دقت به خرج مي‌دهد، مي‌گويند فلاني چقدر با لطافت كار مي‌كند، بنابراين چرا اين معني به آفريننده با شكوه جهان گفته نشود؟...
و اينكه ما مي‌گوييم خداوند شنوا است براي اين است كه هيچ صدائي از او پنهان نيست... و در تشخيص هيچ لغتي اشتباه نمي‌كند بنابراين او شنوا است ولي نه بوسيله گوش.
و گفتيم او بينا است زيرا او جاي پاي مورچه ريز سياه در شب تاريك، بر سنگ سياه را مي‌بيند، او حركت مور را در شب قيرگون مشاهده مي‌نمايد... بنابراين او بينا است ولي نه به وسيله چشم همانند آفريده‌هاي خود.
اين مناظره آنقدر طول كشيد، تا اينكه در همان جلسه، زنديق اسلام اختياركرد[2].
[1] . زنادقه جمع زنديق به معناي بي دين.
[2] . احتجاج طبرسي ج 2 ص 171 ـ 173.

حرمت شراب در قرآن

مناظره امام كاظم(ع) با مهدي عباسي
 در يكي از سالها مهدي عباسي وارد مدينه شد و پس از زيارت قبر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ با امام كاظم ـ عليه السلام ـ ملاقات كرد و براي آن كه به گمان خود از نظر علمي آن حضرت را آزمايش كند! بحث «خَمر» (شراب) در قرآن را پيش كشيد و پرسيد: «آيا شراب در قرآن مجيد تحريم شده است؟» آن گاه اضافه كرد: «مردم اغلب مي‎دانند كه در قرآن از خوردن شراب نهي شده، ولي نمي‎دانند كه معناي اين نهي، حرام بودن آن است!»
امام ـ عليه السلام ـ فرمود: «بلي. اين حرمت شراب در قرآن مجيد صراحتاً بيان شده است.»
ـ در كجاي قرآن؟
ـ آنجا كه خداوند متعال خطاب به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي‎فرمايد: «قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ... .» ترجمه: «بگو پروردگار من، تنها كارهاي زشت، چه آشكار و چه پنهان و نيز «إثم» (گناه) و ستم به ناحق را حرام نموده است... .»
آنگاه امام ـ عليه السلام ـ پس از بيان چند موضوع ديگر كه در اين آيه تحريم شده، فرمود: «مقصود از كلمه «إثم» در اين آيه كه خداوند آن را تحريم كرده، همان شراب است، زيرا خداوند در آيه ديگري مي‎فرمايد: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما... .»[1] ترجمه: «از تو در مورد شراب و قمار مي‎پرسند، بگو در آن «اثم كبير» (گناهي بزرگ) و سودهايي براي مردم است و گناهش از سودش بيشتراست.»
و «إثم» كه در سوره اعراف صريحاً حرام معرفي شده در سوره بقره در مورد شراب و قمار به كار رفته است، بنابراين شراب صريحاً در قرآن مجيد حرام معرّفي شده است.
مهدي، سخت تحت تأثير استدلال امام ـ عليه السلام ـ قرار گرفت و بي‎اختيار رو به «علي بن يقطين»[2] كرد و گفت: «به خدا قسم اين فتوا، فتواي هاشمي است!»
علي بن يقطين گفت: «شكر خدا را كه اين علم را در شما خاندان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ قرار داده است.»[3]
مهدي از اين پاسخ ناراحت شد و در حالي كه خشم خود را به سختي فرو مي‎خورد گفت: «راست مي‎گوئي اي رافضي!!»[4]
[1] . سوره بقره، آيه 219.
[2] . علي بن يقطين از اصحاب امام كاظم ـ عليه السلام ـ بود كه موفق شده بود اعتماد دستگاه حكومت عباسي را به خود جلب كند و بر اساس دستورات امام ـ عليه السلام ـ از اين طريق در خدمت به شيعيان بكوشد.
[3] . گويا مقصود وي اين بود كه به حكم قرابتي كه ميان بني عباس و بني هاشم هست، علم و دانش امام كاظم ـ عليه السلام ـ براي مهدي نيز موجب افتخار است.
[4] . علي بن يقطين از مذهب خود تقيه مي‎كرد و مهدي عباسي با اين جمله به او فهماند من به مذهب واقعي تو يعني تشيع پي بردم. كليني، الفروغ من الكافي، ج 6، ص 406.


زير سايه رفتن مُحْرِم

مناظره امام كاظم(ع) با ابو يوسف

 مهدي عباسي سومين خليفه عباسي، روزي در محضر امام موسي بن جعفر ـ عليه السلام ـ نشسته بود، ابويوسف (كه از دانشمندان مخالف اهل بيت نبوّت بود) در آن مجلس حضور داشت، به مهدي رو كرد و گفت: «اجازه مي‎دهي سؤالهايي از موسي بن جعفر كنم كه از پاسخ آنها درمانده شود؟» 
مهدي عباسي: اجازه دادم.
ابويوسف به امام كاظم ـ عليه السلام ـ گفت: «اجازه مي‎دهيد سؤال كنم؟»
امام ـ عليه السلام ـ : سؤال كن.
ـ كسي كه در مراسم حجّ، اِحرام بسته، آيا زير سايه رفتن براي او جايز است؟
ـ جايز نيست.
ـ اگر خيمه‎اي در زمين نصب كند و براي استراحت، زير آن برود جايز است؟
ـ آري.
ـ بين اين دو سايه چه فرقي است كه در اولي جايز نيست ولي دردومي جايز است؟!
امام موسي كاظم ـ عليه السلام ـ به او فرمود: «در مسأله زني كه عادت ماهيانه داشته، آيا نمازهاي آن ايام را بايد قضا كند؟»
ـ نه.
ـ آيا روزه‎هايش كه در آن ايام نگرفته بايد قضا كند؟
ـ آري.
ـ به من بگو، بين اين دو، چه فرق است كه در مورد اولي (نماز) قضا لازم نيست ولي در مورد دومي (روزه) قضا لازم است؟
ـ دستور چنين آمده است.
ـ در مورد كسي كه در احرام حج است نيز دستور چنان آمده است كه گفته شد. ابويوسف از اين پاسخ دندان شكن، شرمنده و خجالت زده شد. مهدي عباسي به او گفت: «مي‎خواستي كاري كني كه موجب سرشكستگي امام شود ولي نتوانستي.»
ابو يوسف گفت: «رَمانِيَ بِحَجَرٍ دامِغٍ» يعني: «موسي بن جعفر با سنگِ خرد كننده مرا ترور كرد.»[1]
[1] . عيون أخبار الرضا ـ عليه السلام ـ ، ج 1، ص 78.


پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و اولويت اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ

مناظره امام كاظم(ع) با هارون الرشيد

 روزي هارون‎ الرشيد، وجود مقدس موسي بن جعفر ـ عليه‎السّلام ـ را بحضور طلبيد وگفت: من نمي‎دانم چرا شما خود را به پيغمبر اسلام ـ صلي‎الله عليه و آله ـ از ما سزاوارتر مي‎دانيد؛ بلكه خود را وارث او مي‎شماريد با اينكه چون پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ از دنيا رفت جدّ ما، عباس، عموي پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ در حال حيات بوده و آيا با بودن عمو ارث به عموزاده كه علي ـ عليه‎السّلام ـ باشد مي‎رسد تا از او اين مقام ارجمند به شما انتقال پيدا نمايد؟»
حضرت ابتداء تقاضا كردند كه صلاح است خليفه در اين موضوع بحثي ننمايد ولكن هارون قانع نگرديد و عرضه داشت بايد حتماً برتري خود رانسبت به پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ از ما ثابت نمائيد.
حضرت فرمودند: «اكنون كه چنين است من به دو جهت، اولويّت خود را نسبت به پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ از شما ثابت مي‎كنم:
اول اينكه: پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ كه از دنيا رفت، دخترش حضرت زهرا ـ عليهاالسّلام ـ در قيد حيات بود و مقام فرزند (چه دختر باشد و چه پسر) از عمو مقدم مي‎باشد، زيرا فرزند در طبقه اول ارث قرار گرفته و عمو در طبقه سوم [1] پس ما كه از طرف مادر منسوب به پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ مي‎باشيم، مقدم بر شما هستيم كه از طرف عمو نسبت داريد.
دوم اينكه: از خليفه سؤال مي‎كنم، اگر پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ زنده شود و از تو دختر بخواهد آيا دخترت را به او تزويج مي‎كني؟» هارون گفت: «صد البته، و به اين وصلت افتخار هم مي‎كنم.»
حضرت ـ عليه‎السّلام ـ فرمود: «اما اگر پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ از من دختر بخواهد من به او دختر نخواهم داد و البته خود آن حضرت هم هرگز تقاضاي وصلت با دختر مرا نمي‎نمايد؛ زيرا اولادهاي من، ‌همان اولاد پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ وازدواج با نوه شرعاً حرام و ممنوع است، پس بنابراين ما بدين دو جهت أنسب به پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ هستيم و نوبت به شما نمي‎رسد.»
هارون چون چنين ديد،‌سر به زير انداخت و ساكت شد.[2]
[1] . طبقات ارث:
كساني كه به واسطه خويشاوندي نسبي از ميّت ارث مي‎برند به سه گروه (طبقه) تقسيم مي‎شوند:
گروه اول:1ـ پدر و مادر 2ـ فرزندان
گروه دوم:1ـ جدّ و جدّه 2ـ برادر و خواهر
گروه سوم:1ـ عمو و عمه 2ـ دايي و خاله
نكته: با وجود گروه اول، گروه دوم و سوم ارث نمي‎برند، حتي اگر يك نفر از آنها زنده باشد، و با وجود گروه دوم چيزي به گروه سوم نمي‎رسد. (تحريرالوسيله، جلد3، كتاب الارث، ص378.)
[2] . منهاج الولايه، علي بن إبراهيم القرني، ص490.

 

اهلبيت (عليهم السّلام) ذريه و نسل پيامبر اكرم (صلّي الله عليه و آله)؟

مناظره امام كاظم(ع) با هارون

 هارون الرّشيد (پنجمين خليفه عبّاسي) در گفتگويي، با امام كاظم ـ عليه السّلام ـ سخن را چنين ادامه داد و به آن حضرت خطاب كرده و گفت:
شما در بين عام و خاص، روا دانسته‌ايد تا شما را به رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ نسبت دهند و مي‌گوييد ما پسر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هستيم، با اين‌كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ پسري نداشت، تا نسل او از ناحيه پسر ادامه يابد، و مي‌دانيد كه ادامه نسل از ناحيه پسر است نه دختر و شما اولاد دختر او هستيد، پس پسر پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيستيد؟
امام كاظم: اگر پيامبرـ صلّي الله عليه و آله ـ هم اكنون حاضر شود و از دختر تو خواستگاري كند، آيا جواب مثبت به او مي‌دهي؟
هارون: عجبا! چرا جواب مثبت ندهم، بلكه بر اين وصلت بر عرب و عجم افتخار مي‌كنم.
امام كاظم: ولي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از دختر من خواستگاري نمي‌كند و براي من روا نيست كه دخترم را همسر او گردانم.
هارون: چرا؟
امام كاظم: زيرا، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ باعث تولّد من شده است (و من نوه او هستم) ولي باعث تولّد تو نشده است.
هارون: احسن اي موسي! اكنون سؤال من اين است كه چرا شما مي‌گوئيد: «من از ذريّه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هستم؟ با اين‌كه پيامبر نسلي نداشت، زيرا نسل از ناحيه پسر است نه دختر، و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ پسر نداشت، شما از نسل دختر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ حضرت زهرا ـ عليها السّلام ـ هستيد، نسل حضرت زهرا ـ عليها السّلام ـ نسل پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نخواهد بود.
امام كاظم: آيا در امانم، و اجازه مي‌دهي جواب دهم؟
هارون: آري، جواب بده.
امام كاظم: خداوند در قرآن (آيه 84 و 85 انعام) مي‌فرمايد: وَ مِنْ ذُرِّيَتهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ اَيّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسي هاروُنَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي المُحْسِنِينَ ـ وَ زَكَرِيّا وَ يَحْيي و وَعِيسي وَ اِلْياسَ كُلّ مِنَ الصّالِحينَ
: «و از دودمان ابراهيم ـ عليه السّلام ـ، داود و سليمان و ايّوب و يوسف و موسي و هارون هستند، اين چنين نيكوكاران را پاداش مي‌دهيم ـ و هم‌چنين زكريّا و يحيي و عيسي و الياس، هر كدام از صالحان بودند» (سوره انعام، آيه 84 و 85).
اكنون از شما مي‌پرسم: پدر عيسي چه كسي بود؟
هارون: عيسي ـ عليه السّلام ـ پدر نداشت.
امام كاظم: بنابراين خداوند در آيه مذكور، عيسي ـ عليه السّلام ـ را به ذريّه پيامبران از طريق مادرش مريم ملحق نموده است، هم‌چنين ما از طريق مادرمان فاطمه ـ عليها السّلام ـ به ذريّه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ پيوسته‌ايم.
آن‌گاه فرمود: آيا بر دليلم بيفزايم؟
هارون گفت: بيفزا.
امام كاظم: خداوند (در مورد ماجراي مباهله) مي‌فرمايد:
فَمَنْ حاجّكَ فِيهِ مِنْ بَعدِ ماجائَكَ مِنَ الْعِلمْ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْنائَنا وَ اَبْنائكُمْ وَ نِسائَنا وَ نِسائكُم وَ اَنْفُسنَا وَ اَنْفُسَكُم ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَلْ لَعْنَهَ الله عَلي الْكاذِبينَ
: «هرگاه بعد از علم و دانشي كه (درباره مسيح) به تو رسيد (باز) كساني با تو به محاجّه و ستيز برخيزند، به آن‌ها بگو: بيائيد ما فرزندان خود را دعوت مي‌كنيم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خود را دعوت مي‌كنيم، شما نيز زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت مي‌كنيم شما نيز از نفوس خود، آن‌گاه مباهله مي‌كنيم، ولعنت خدا را بر درغگويان قرار مي‌دهيم» (سوره آل‌عمران، آيه 61)
آن‌گاه فرمود: هيچ‌كس ادّعا ننموده كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ هنگام مباهله (يعني نفرين كردن براي هلاكت آن كس كه راه باطل را مي‌پيمايد) با گروه نصاري، كساني را براي مباهله آورده باشد، جز علي ـ عليه السّلام ـ و فاطمه و حسن و حسين ـ عليه السّلام ـ را، بنابراين از اين ماجرا استفاده مي‌شود كه منظور از «اَنْفُسَنا» (از نفوس خود) علي ـ عليه السّلام ـ است، و منظور از «اَبْنائَنا» (پسران ما)، حسن و حسين ـ عليه السّلام ـ مي‌باشند، كه خداوند آن‌ها را پسران رسول خدا خوانده است.
هارون: دليل روشن امام كاظم ـ عليه السّلام ـ را پذيرفت و گفت: احسن بر تو اي موسي! ...[1]
[1] ـ اقتباس از احتجاج طبرسي، ج 2، ص 340 ـ 338، نشر اسوه.


حساب دقيق خلقت و عبادت

مناظره امام كاظم(ع) با هارون الرشيد

 علامه مجلسي از فضل بن ربيع روايت مي‎كند[1] كه:
هارون‎الرشيد به قصد حج از بغداد حركت كرد و صد هزار نفر قشون آراست تا صولت خود را به علوييّن نشان دهد واين سفر رسمي خليفه عباسي بود. هيچ كس حق نداشت بر خليفه تقدم و پيشي گيرد، تا رسيد به مكه و داخل مسجدالحرام شد، خواست شروع به طواف كند. ملتزمين براي او راه باز مي‎كردند و نمي‎گذاشتند كسي بر او سبقت گيرد.
در اين ميان يك نفر اعرابي بر خليفه سبقت گرفت وهر كجا هارون طواف مي‎كرد، اعرابي پيش از خليفه در محل ركن مي‎ايستاد، در محل لمس حجرالاسود قبل از خليفه حجَر را مي‎بوسيد وادعيه وارده را مي‎خواند.
حاجب و دربان كعبه با خشونت گفت: «اي عرابي از پيش روي خليفه كنار برو.»
گفت: «خداوند در اين موضع، مساوات و برابري را براي تمام بشر قرار داده و فرموده:
«سواءً العاكِفُ فيه و البادِ»[2]
هارون به مقام ابراهيم آمد، اعرابي بر او سبقت گرفت و به نماز ايستاد و خلاصه در تمام اعمال و افعال بر خليفه سبقت مي‎گرفت.
خليفه چون جسارت و شهامت عرب را ديد، پس از فراغت از طواف، او را خواست.
حاجب نزد آن مرد عرب آمد وگفت: «اي اعرابي اميرالمؤمنين ترا مي‎خواهد.»
اعرابي گفت من با او حاجتي ندارم، اگر بامن كار دارد نزد من بيايد.
حاجب، سخن مرد عرب را به خليفه رساند، هارون گفت: «راست مي‎گويد» و لذا برخاست و به نزد مرد عرب رفت، سلام كرد و جواب سلام شنيد.
گفت: «آيا اجازه مي‎دهي بنشينم؟»
مرد عرب گفت: «خانه نه از من است و نه از تو، مي‎خواهي بنشين و مي‎خواهي برو.»
هارون نشست، آنگاه گفت «اي اعرابي، واي بر تو، چه چيز ترا بر امير جسور كرده كه مزاحم سلاطين مي‎شوي؟ آيا مثل تو بر خليفه سبقت مي‎گيرد؟»
مرد عرب گفت: «آري، چرا كه من و خليفه در اينجا يكسانيم.»
هارون در غضب شد وگفت: «از تو سؤالي مي‎كنم، اگر جواب ندادي ترا عقاب مي‎كنم.»
اعرابي گفت: «سؤال تو سؤال متعلّم است يا سؤال متعنّت و متكبّر؟»
گفت: «سؤال متعلّم.»
اعرابي گفت: «در اينصورت مانند شاگردي بنشين كه از استادش دانش مي‎آموزد و هر چه دلت خواست بپرس.»
هارون گفت: «واجبات تو كدام است؟»
اعرابي گفت: «1ـ 5ـ 17ـ 34‎ـ 89 ‎ـ 135ـ از 17ـ از 12ـ 1، از 40ـ 1، از 205ـ 1، از همه عمر يك و يك به يك!»
هارون بلند بلند خنديد وگفت: «من از واجبات مي‎پرسم، تو از اعداد مي‎شماري؟» اعرابي گفت: «اي خليفه، مگر نمي‎داني بناي جهان روي حساب است و دين بر اساس حساب استوار شده است؟ اگر حسابي نبود، در قرآن نمي‎فرمود:
«و إنْ كانَ مثقالَ حبَّهٍ مِن‎ْ خرْدَلٍ أتَيْنابِها وَ كَفي بِنا حاسِبينَ.»[3]
يعني: «و اگر (ظلم ظالمان) به اندازه دانه خردلي باشد، آنرا حاضر مي‎كنيم و ما خود كافي هستيم در حاليكه حسابگريم.»
آنگاه لبخندي زد و گفت: «اي خليفه اگر حساب نبود، خداوند، دنيا را خلق نمي‎كرد؛ اگر حساب نبود روز قيامت را وعده نمي‎داد و براي جزا وسزا، پاداش و كيفر معين نمي‎فرمود، اگر حسابي نبود، قانونگذاري لغو و بي جهت بود. آري حساب است كه نظام عالم را در سير طبيعي خود حفظ مي‎كند، حساب است كه روز و شب و ماه و سال و فصول را به وجود مي‎آورد و آشفتگي اوضاع از بي‎ حسابي است.
بي حسابي است كه اعتدال زندگي را از دست مي‎دهد، بي حسابي است كه سبب هرج و مرج مي‎شود، بي حسابي است كه جنايت و جنگ‎هاي خونين به وجود مي‎آورد، بي حسابي است كه عدالت اجتماعي را مختل مي‎كند و جمعي همه چيز دارا شدند و گروهي فاقد همه چيز هستند، بي حسابي است كه رشته الفت و داد افراد را در جامعه گسيخته و همه را به هم بدبين كرده است.
اگر حساب در كار باشد و هر كس حساب شخصي خود را برسد همه اين ناملايمات پايان خواهد يافت و شالوده زندگي بر اساس لذت بخشي و سعادت آميزي گذشته خواهد شد؛ بي حسابي است كه خرج و دخل كشور را نامنظم كرده است و صادرات و واردات با ميزان احتياجات مطابقت نمي‎كند.»
باري هارون كه امپراطور چهل و چهار كشور اسلامي بود و بيش از هشتصد ميليون نفوس بشر در فرمان او بودند و به ابر خطاب مي‎كرد: «ببار كه هر كجا بباري به سرزمين‎هاي تحت سلطه من باريده‎اي»، از اين عرب با شهامت سخت در شگفت شد. هارون گفت: «خوب، بگو بدانم اين اعداد كه شمردي بيانگر چيست؟ و اگر نتوانستي بيان كني امر مي‎كنم، بين صفا و مروه ترا گردن بزنند.»
حاجب گفت: «اي خليفه، از اين مقام بترس. مبادا او را در حرم امن الهي گردن بزني.»
اعرابي خنديد.
هارون گفت: «چرا خنديدي؟» مرد عرب گفت: «تعجب مي‎كنم از آنكه،‌ از ميان شما دو نفر كداميك جاهل‎تر و نادان‎تر هستيد، آنكه اجل نيامده را مي‎بخشد يا آنكه تعجيل در سرنوشت ديگري مي‎كند با اينكه از سرنوشت افراد بي خبر است؟»
هارون كه از شدت غضب نمي‎دانست چه كند گفت: «اكنون شرح اعداد را بگو.»
مرد عرب گفت: «اما اين كه گفتم يك، آن دين اسلام است و در دين پنج فريضه (پنج نماز) در 5 وقت (صبح، ظهر، عصر، مغرب، شام) وارد شده كه 17 ركعت است؛ 34 سجده دارد و 94 تكبير و 135 تسبيح.
اما اين كه گفتم: از 12 يكي مراد، روزه ماه رمضان است كه از 12 ماه فقط يك ماه از آن جهت صيام لازم است.
اما اينكه گفتم از 40 يكي مراد اين است كه از چهل دينار واجب است يك دينار بعنوان زكات داده شود و از 205 درهم واجب است پنج درهم به مستحقين پرداخت.
اما اينكه گفتم از تمام عمر يكي مراد حَجَّهُ الاسلام است كه چون مسلمان مستطيع شد، در عمر يك بار بايد حج خانه خدا كند.
اما اينكه گفتم يكي به يكي مراد اين است كه اگر يكي، ديگري را كشت، بايد خون او را به قصاص ريخت و در قرآن فرموده است: «النَّفسُ بالنَّفس»[4] يعني: يك نفر فقط در مقابل يك نفر كشته مي‎شود.»
هارون كه مبهوت جواب‎‎هاي مرد عرب شده بود گفت: «به خدا قسم خوب فهميدم و درك كردم،» آنگاه دستور داد كيسه‎اي زر به مرد عرب بدهند.
مرد عرب گفت: «اي خليفه اين كيسه درهم و دينار را براي چه به من مي‎بخشي؟ براي آن كه خوب صحبت كردم يا براي آن كه جواب مسئله تو را دادم؟»
هارون گفت: «براي شيريني كلام تو»
مرد عرب گفت: «اكنون من هم از تو سؤالي مي‎كنم، اگر جواب دادي كيسه زر از براي خودت باشد و اگر جواب ندادي بگو كيسه زر ديگري هم به من بدهند.»
هارون گفت: «قبول مي‎كنم، بپرس.»
اعرابي پرسيد: «اي خليفه، بگو بدانم «خُنَفْساء» (سوسك)، با پستان، شير به بچه خود مي‎دهد يا دانه به دهن او مي‎گذارد؟
هارون متحير ماند و گفت: «اي اعرابي از مثل من خليفه چنين سؤال مي‎كنند؟»
اعرابي گفت: «من از كساني شنيدم كه آنها از پيغمبر خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ شنيدند كه آن حضرت فرمود: «كسي كه امير و پيشوا و خليفه قومي مي‎شود، بايد عقل او به اندازه عقل تمام مردم بوده باشد» و تو پيشوا و خليفه اين قوم هستي، لازم است هر چه از تو مي‎پرسند جواب بدهي.»
هارون كه خجل شده بود گفت: «نه والله نمي‎دانم، آيا خودت جواب آن را مي‎داني؟ اگر گفتي، اين دو كيسه زر از آن تو خواهد بود.»
مرد عرب گفت: «پروردگار عالميان برخي حيوانات زمين را نه از راه پستان و نه از راه دانه‎هاي حبوبات رزق مي‎دهد، بلكه رزق آن حيوانات را در خودشان قرار داده كه چون از جنين مادر خارج مي‎شوند، از درون خود قوت و غذا مي‎گيرند و نشو ونما مي‎كنند و زندگي آنها از خاك تأمين مي‎شود مانند «خنفساء» كه از پستان خود تغذيه مي‎‎‎‎كند.»
هارون گفت: «والله، اينگونه مسأله‎اي را تاكنون از كسي نشنيده بودم.»
پس مرد عرب دو كيسه زر را گرفت و برخاست و در كنار ديوار كعبه بين فقراء مكه تقسيم نمود.
هارون به اطرافيان خود گفت: «در مورد اين مرد عرب تحقيق كنيد واز اسم او بپرسيد.»
پس چون از مردم در مورد آن مرد عرب پرسيدند،‌ گفتند: « اين شخص موسي بن جعفر بن محمد ـ عليهم‎السّلام ـ است.»
هارون گفت: «به خدا قسم من مي‎دانستم چنين شخصي، بايد ميوه شجره طيّبه باشد.»[5]
[1] . بحار الانوار ج11، ص202.
[2] . سوره حج، آيه26 .
[3] . سوره انبياء: آيه47.
[4] . سوره مائده آيه 45.
[5] .بحارالانوار، ج11، ص202.


در جستجوي حق ـ حقّانيّت اسلام

مناظره امام كاظم(ع) مسلمان شدن جاثليق مسيحيان

 شيخ صدوق (ره) و ديگران از هشام بن حكم (شاگرد برجسته امام صادق ـ عليه السّلام ـ) روايت كرده‌اند، يكي از دانشمندان و روحانيون بزرگ مسيحيان به نام «بُرَيهَه» كه او را جاثليق[1] مي‌گفتند؛ هفتاد سال در آئين مسيحيان بود، او در جستجوي اسلام و جوياي حقّ و اسلام بود، زني همراه او بود و ساليان دراز به او خدمتگذاري مي‌كرد، بُرَيهَه، سستي آئين مسيحيّت و سستي دلائل آن را از آن زن، مخفي مي‌كرد، تا اين‌كه: آن زن از اين جريان آگاه گرديد، بُرَيهَه همچنان به پرس‌وجو و كندوكاو درباره اسلام پرداخت، و از رهبران و علما و صالحان اسلام، جويا مي‌شد، و براي شناختن انديشمندان اسلام كنجكاوي مي‌كرد.
او در ميان هر فرقه و گروهي وارد مي‌شد، و گفتار و عقائد آن‌ها را بررسي مي‌نمود، ولي چيزي از حقّ به دست نمي‌آورد، به آن‌ها مي‌گفت: «اگر رهبران شما بر حق باشند، لازم بود كه مقداري از حقّ نزد شما وجود داشته باشد.»
تا اين‌كه او در اين راه جستجو، اوصاف شيعه و آوازه «هشام بن حكم» را شنيد.
يونس بن عبدالرّحمن (يكي از شاگردان امام صادق ـ عليه السّلام ـ) مي‌گويد: هشام گفت: روزي در كنار مغازه‌ام كه در «باب الكرخ» قرار داشت، نشسته بودم، جمعي نزد من قرآن مي‌آموختند، ناگاه ديدم گروهي از مسيحيان، كه همراه «بُرَيهَه» بودند، بعضي از آن‌ها كشيش و بعضي در مقامات ديگر، در حدود صدنفر بودند، لباس‌هاي سياه در تن داشتند، و كلاه‌هاي بُرنُس[2] بر سرشان بود، بُرَيهَه «جاثَليق اكبر» نيز در ميانشان بود آمدند و در اطراف مغازه من اجتماع كردند، براي بُرَيهَه، كرسي (صندلي مخصوص) گذاشتند، او بر آن نشست، اُسقف‌ها و رُهبانان، با كلاه‌هاي بُرنُس كه بر سرداشتند، برخاستند و بر عصاهاي خود تكيه دادند.
بُرَيهَه گفت: در ميان مسلمانان هيچ‌كس از افرادي كه به «علم كلام» شهرت دارند، نبودند مگر اين‌كه من با آن‌ها درباره حقّانيّت مسيحيت بحث و مناظره كرده‌ام، ولي چيزي را كه با آن مرا محكوم كنند، در نزد آن‌ها نيافته‌ام، اكنون نزد تو آمده‌ام تا درباره حقّانيّت اسلام با تو مناظره كنم.
سپس ماجراي مناظره هشام با بُرَيهَه، و پيروزي هشام را در ضمن گفتاري طولاني شرح داده‌ آن‌گاه مي‌گويد: نصراني‌ها پراكنده شدند، در حالي كه با خود مي‌گفتند: اي كاش ما با هشام و اصحاب او، روبرو نمي‌شديم، و بُرَيهَه پس از اين مناظره، در حالي كه بسيار غمگين و محزون بود به خانه‌اش بازگشت. زني كه در خانه او، خدمت مي‌كرد به بُرَيهَه گفت: «علّت چيست كه تو را غمگين و پريشان مي‌نگرم»
بُرَيهَه ماجراي مناظره خود با هشام را براي زن، بيان كرد، و گفت: علّت غمگين بودن من همين است.
زن به بُرَيهَه گفت: «واي بر تو، آيا مي‌خواهي بر حق باشي يا بر باطل؟!»
بُرَيهَه جواب داد: «مي‌خواهم بر حقّ باشم».
زن گفت: هر جا كه حق خود را يافتي، به همان جا ميل كن، و از لجاجت بپرهيز، زيرا لجاجت، نوعي شكّ است، و شكّ، موضوع زشتي است و اهل شكّ، در آتش دوزخند.
بُرَيهَه، سخن زن را پذيرفت و تصميم گرفت بامداد نزد هشام برود، بامداد نزد هشام رفت، ديد هيچ‌كس از اصحاب هشام در نزدش نيستند، به هشام گفت: «اي هشام! آيا تو كسي را سراغ داري كه رأي او را الگو قرار داده و از او پيروي كني؟، و اطاعت او را دين خود بداني».
هشام گفت: «آري اي بُرَيهَه».
بُرَيهَه، از اوصاف آن شخص، سؤال كرد.
هشام، اوصاف امام صادق ـ عليه السّلام ـ را براي بُرَيهَه، بيان كرد، بُرَيهَه به امام ـ عليه السّلام ـ اشتياق پيدا كرد و همراه هشام، از عراق به مدينه مسافرت كردند، زن خدمت‌كار، نيز همراه بُرَيهَه بود، آن‌ها تصميم داشتند به حضور امام ـ عليه السّلام ـ برسند، ولي در دالان خانه امام صادق ـ عليه السّلام ـ، با موسي‌بن جعفر ـ عليه السّلام ـ ديدار نمودند.
مطابق روايت «ثاقب المناقب» هشام بر او سلام كرد، بُرَيهَه نيز سلام كرد، سپس آن‌ها علّت شرفيابي خود را به حضور امام، بيان كردند، امام كاظم ـ عليه السّلام ـ در آن هنگام، كودك بود (و طبق روايت شيخ صدوق (ره) هشام، داستان بُرَيهَه را براي حضرت كاظم نقل نمود.)
گفتگوي جاثليق با امام كاظم ـ عليه السّلام ـ
امام كاظم: اي بُرَيهَه! تا چه اندازه به كتاب خودت (انجيل) آگاهي داري؟
بُرَيهَه: من به كتاب خودم آگاهي دارم.
امام كاظم: تا چه اندازه به تأويل (معناي باطني) آن اعتماد داري؟
بُرَيهَه: به همان اندازه كه به آگاهيم از آن، اعتماد دارم.
در اين هنگام، امام كاظم ـ عليه السّلام ـ به خواندن آياتي از انجيل، آغاز كرد.
بُرَيهَه (آن‌چنان مرعوب قرائت امام شد كه) گفت: «حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ انجيل را اين چنين كه شما مي‌خوانيد، تلاوت مي‌كرد، اين گونه قرائت را جز حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ، هيچ‌كس نمي‌خواند»، آن‌گاه بُرَيهَه به امام كاظم ـ عليه السّلام ـ عرض كرد: اِيّاك كُنْتُ اَطْلُبُ مُنْدُ خَمْسِينَ سَنَهَ اَوْ مِثْلَكَ: «مدّت پنجاه سال بود كه در جستجوي تو يا مثل تو بودم» سپس، بُرَيهَه، همان‌دم مسلمان شد، زن خدمت‌كار او نيز مسلمان گرديد، و در راه اسلام، استقامت نيكو نمودند، سپس هشام همراه بُرَيهَه و آن زن، به محضر امام صادق ـ عليه السّلام ـ رسيدند، و هشام ماجراي گفتگوي حضرت كاظم ـ عليه السّلام ـ و بُرَيهَه، و مسلمان شدن بُرَيهَه و زن خدمت‌كار را به عرض امام صادق ـ عليه السّلام ـ رسانيد.
امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: ذُرِّيَّهً بَعْضُها مِن بَعْضٍ وَاللهُ سَميِعُ عَليِمُ: «آن‌ها فرزنداني بودند كه (از نظر پاكي و كمال) بعضي، از بعضي ديگر گرفته شده‌اند و خداوند شنوا و دانا است» (آل‌عمران ـ آيه 34)
گفتگوي بُرَيهَه با امام صادق ـ عليه السّلام ـ
بُرَيهَه: فدايت گردم، تورات و انجيل و كتاب‌هاي پيامبران ـ عليه السّلام ـ از كجا نزد شما آمده است؟
امام صادق: اين كتاب‌ها، از جانب آن‌ها به ارث به ما رسيده است، ما همانند آن‌ها، آن كتاب‌ها را تلاوت مي‌كنيم، و همانند آن‌ها مي‌خوانيم، خداوند در زمين، حجّتي را قرار نمي‌دهد، كه هرگاه از او سؤالي كنند، در پاسخ بگويد: «نمي‌دانم».
از آن پس، بُرَيهَه ملازم امام صادق ـ عليه السّلام ـ و از ياران او گرديد، تا اين‌كه در عصر امام صادق ـ عليه السّلام ـ از دنيا رفت، امام صادق ـ عليه السّلام ـ او را با دست خود غسل داد و كفن كرد و با دست خود، او را در ميان قبر نهاد، و فرمود:
هذا حَوارِي مِنْ الْمَسِبح عَلَيهِ السَّلامُ يَعْرِفُ حَقَّ اللهِ عَلَيْهِ: «اين مرد، يكي از حواريّون (ياران نزديك) عيسي ـ عليه السّلام ـ است كه حقّ خدا بر خويش را مي‌شناسد»، بيشتر اصحاب امام صادق ـ عليه السّلام ـ آرزو مي‌كردند كه همچون بُرَيهَه (داراي آن مقام عالي معنوي) باشند.[3]
[1] ـ «جاثليق»: شخصيّت بزرگ مسيحيان است، كه بعد از او در درجه، «مطران»، و بعد از او اُسقُف»، و بعد از او «قسّيس» است.
[2] ـ بُرنس: كلاه‌هاي درازي كه روحانيون مسيحي، بر سر مي‌گذارند.
[3] ـ انوار البهيّه، ص 189 تا 192.


بطلان قياس

مناظره امام صادق(ع) با ابو حنيفه

 روزي ابوحنيفه[1] براي ملاقات با امام صادق ـ عليه‌السّلام ـ به خانه امام آمد و اجازه ملاقات خواست، امام اجازه نداد.
ابوحنيفه گويد: جلو در، مقداري توقف كردم تا اينكه عده‌اي از مردم كوفه آمدند و اجازه ملا‌قات خواستند به آنها اجازه داد، من هم با آنها داخل خانه شدم. وقتي به حضورش رسيدم گفتم:
شايسته است كه شما نماينده‌اي به كوفه بفرستيد و مردم آن سامان را از ناسزا گفتن به اصحاب محمد نهي كني بيش از ده هزارنفر در اين شهر به ياران پيامبر ناسزا مي‌گويند.
امام: مردم از من نمي‌پذيرند.
ابوحنيفه: چگونه ممكن است سخن شما را نپذيرند در صورتيكه شما فرزند پيامبر خدا هستيد؟
امام: تو خودت يكي از همانهائي هستي كه گوش به حرف من نمي‌دهند، مگر بدون اجازه من داخل خانه نشدي، و بدون اينكه بگويم ننشستي، و بي اجازه شروع به سخن گفتن ننمودي؟ شنيده‌ام كه تو بر اساس قياس[2] فتوا مي‌دهي؟
ابوحنيفه: آري.
امام: واي بر تو كه، اولين كسي كه بر اين اساس نظر داد شيطان بود، وقتي كه خداوند به او دستور داد كه به آدم سجده كند گفت: من سجده نمي‌كنم زيرا كه مرا از آتش آفريدي، و او را از خاك و آتش گرامي تر از خاك است.
سپس امام براي اثبات بطلان قياس، مواردي از قوانين اسلام كه بر خلاف اين اصل است را ذكر نموده و فرمود:
به نظر تو قتل ناحق (كشتن كسي به ناحق) مهمتر است، يا زنا كردن؟
ابوحنيفه: كشتن كسي بنا حق.
امام: بنابراين اگر عمل كردن به قياس صحيح باشد، پس چرا براي اثبات قتل، دو شاهد كافي است، ولي براي ثابت نمودن زنا چهار گواه لازم است؟ آيا قانون اسلام با قياس توافق دارد؟!
ابوحنيفه: نه.
امام: بول كثيف تر است يا مني؟
ابوحنيفه: بول.
امام: پس چرا خداوند در مورد اوّل، مردم را به وضو امر كرده، ولي درمورد دوّم، دستور داده غسل كنند، آيا اين حكم با قياس توافق دارد؟
ابوحنيفه: نه.
امام: نماز مهمتر است يا روزه؟
ابوحنيفه: نماز.
امام: پس چرا بر زن حائض، قضاي روزه واجب است ولي قضاي نماز واجب نيست؟ آيا اين حكم با قياس توافق دارد؟
ابوحنيفه: نه.
امام: شنيده‌ام كه اين آيه را كه «در روز قيامت به طور حتم از نعمتها سؤال مي‌شويد»[3] چنين تفسير مي‌كني كه: خداوند مردم را از غذاهاي لذيذ و آب‌هاي خنك كه در فصل تابستان مي‌خورند مؤاخذه مي‌كند؟
ابوحنيفه: درست است، من اين آيه را اينطور معنا كرده‌ام.
امام: اگر مردي ترا به خانه‌اش دعوت كند و با غذاي لذيذ و آب خنكي از تو پذيرائي كند و بعد براي اين پذيرائي به تو منت گذارد، درباره چنين كسي چگونه قضاوت مي‌كني؟
ابوحنيفه: مي‌گويم آدم بخيلي است.
امام: آيا خداوند بخيل است تا اينكه روز قيامت در مورد غذاهائي كه به ما داده، ما را مورد مؤاخذه قرار دهد؟!
ابوحنيفه: پس مقصود از نعمت‌هائيكه قرآن مي‌گويد انسان مؤاخذه مي‌شود، چيست؟
امام: مقصود، نعمت دوستي ما خاندان رسالت است.[4]
[1] . نامش نعمان بن ثابت است و يكي از ائمه چهارگانه اهل سنت و مؤسس فرقه حنفي است، كه متولد سنه 80 و متوفي 150 هجري مي‌باشد.
[2] . قياس عبارت است از اينكه حكمي را خداوند براي موردي بيان نموده، بدون اينكه وجود علت آن حكم در مورد ديگري شناخته گردد، در مورد جاري كنيم.
[3] . ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم ( التكاثر 8).
[4] . بحار الانوار ج 10 ص 220 .

حدوث و قدم جهان!

مناظره امام صادق(ع) با ابن ابوالعجاء

 روز سوّم، ابن ابي‌العَوجاء، تصميم گرفت به ميدان مناظره با امام صادق ـ عليه السّلام ـ بيايد و آغاز سخن كند و به مناظره ادامه دهد، نزد امام ـ عليه السّلام ـ آمد و گفت: «امروز مي‌خواهم سؤال را من مطرح كنم».
امام: «هرچه مي‌خواهي بپرس».
ابن ابي‌العَوجاء: به چه دليل، جهان هستي، حادث است (قبلاً نبود و بعد به وجود آمده است؟)
امام: هر چيز كوچك و بزرگ را تصوّر كني، اگر چيزي مانندش را به آن ضميمه نمايي، آن چيز بزرگ‌تر مي‌شود، همين است انتقال از حالت اوّل (كوچك بودن) به حالت دوّم (بزرگ شدن) (و معني حادث شدن همين است) اگر آن چيز، قديم بود (از اوّل بود و) به صورت ديگر در نمي‌آمد، زيرا هر چيزي كه نابود يا متغيّر شود، قابل پيدا شدن و نابودي است، بنابراين نابود شدن پس از نيستي، شكل حادث شدن مي‌گيرد، اگر فرضاً او قديم بود، اكنون با بزرگ شدن تغيير كرد و حادث شد (و همين بيان‌گر قديم نبودن اشياء است). و يك چيز نمي‌تواند هم ازل و عدم باشد و هم حادث و قديم.
ابن ابي‌العَوجاء: فرض در جريان حالت كوچكي و بزرگي در گذشته و آينده همان است كه شما تقرير نمودي، كه حاكي از حدوث جهان هستي است، ولي اگر همه چيز، به حالت كوچكي خود باقي بمانندم در اين صورت دليل شما بر حدوث آن‌ها چيست؟
امام: محور بحث ما همين جهان موجود است، (كه در حال تغيير مي‌باشد) حال اگر اين جهان را برداريم و جهان ديگري را تصوّر كنيم و مورد بحث قرار دهيم، باز جهاني نابود شده و جهان ديگري به جاي آن آمده، و اين همان معني حادث شدن است، در عين حال به فرض تو (كه هر كوچكي به حال خود باقي بماند) جواب مي‌دهم، مي‌گوئيم فرضاً هر چيز كوچكي به حال خود باقي باشد، در عالم فرض صحيح است كه هر چيز كوچكي رابه چيز كوچك ديگري مانند آن ضميمه كرد، كه با ضميمه كردن آن، بزرگ‌تر مي‌شود، و روا بودن چنين تصوّري، كه همان روا بودن تغيير است بيان‌گرخدا حادث بودن است، اي عبدالكريم! در برابر اين سخن، ديگر سخني نخواهي داشت.[1]
[1] ـ اصول كافي، ج 1، ص 77.

انسان مخلوق خداست

مناظره درماندگي ابن ابوالعجاء در مناظره با امام صادق(ع)

 عبدالكريم، معروف به «ابن اَبي العَوجاء»، روز ديگر به حضور امام صادق ـ عليه السّلام ـ براي مناظره آمد، ديد گروهي در مجلس آن حضرت حاضرند، نزديك امام آمد و خاموش نشست.
امام: «گويا آمده‌اي تا به بررسي بعضي از مطالبي كه بين من و شما بود بپردازي».
ابن ابي العوجاء: آري به همين منظور آمده‌ام اي پسر پيغمبر!
امام: از تو تعجّب مي‌كنم كه خدا را انكار مي‌كني، ولي گواهي مي‌دهي كه من پسر پيغمبر هستم و مي‌گويي اي پسر پيغمبر!
ابن‌ابي العواجاء: عادت، مرا به گفتن اين كلام، وادار مي‌كند.
امام: پس چرا خاموش هستي؟
ابن ابي العوجاء: شكوه و جلال شما باعث مي‌شود كه زبانم را ياري سخن گفتن در برابر شما نيست، من دانشمندان و سخنوران زبردست را ديده‌ام و با آن‌ها هم سخن شده‌ام، ولي آن شكوهي كه از شما مرا مرعوب مي‌كند، از هيچ دانشمندي مرا مرعوب نكرده است.
امام: اينك كه تو خاموش هستي، من در سخن را مي‌گشايم، آن‌گاه به او فرمود: «آيا تو مصنوع (ساخته شده) هستي يا مصنوع نيستي؟»
ابن ابي العوجاء: من ساخته شده نيستم.
امام: بگو بدانم، اگر ساخته شده بودي، چگونه بودي؟
ابن ابي العوجاء مدّت طولاني سر در گريبان فرو برد و چوبي را كه در كنارش بود دست به دست مي‌كرد، و آن‌گاه (چگونگي اوصاف مصنوعي را چنين بيان كرد): دراز، پهن، گود، كوتاه، با حركت، بي‌حركت، همه اين‌ها از ويژگي‌هاي چيز مخلوق و ساخته شده است.
امام: اگر براي مصنوع (ساخته شده) صفتي غير از اين صفات را نداني، بنابراين خودت نيز مصنوع هستي و بايد خود را نيز مصنوع بداني، زيرا اين صفات را در وجود خودت، حادث شده مي‌يابي.
ابن ابي العوجاء: از من سؤالي كردي كه تا كنون كسي چنين سؤالي از من نكرده و در آينده نيز كسي اين سؤال را نمي‌كند.
امام: فرضاً بداني كه قبلاً كسي چنين پرسشي از تو نكرده، ولي از كجا مي‌داني كه در آينده كسي اين سؤال را از تو نپرسد؟ وانگهي تو با اين سخنت، گفتارت را نقض نمودي، زيرا تو اعتقاد داري كه همه چيز از گذشته و حال و آينده، مساوي و برابرند، بنابراين چگونه چيزي را مقدّم و چيزي را مؤخر مي‌داني و در گفتارت، گذشته و آينده را مي‌آوري.
اي عبدالكريم! توضيح بيشتري بدهم، اگر تو يك هميان پر از سكّه طلا داشتي باشي و كسي به تو بگويد در آن هميان سكّه‌هاي طلا وجود دارد، و تو در جواب بگوئي نه، چيزي در آن نيست، او به تو بگويد: سكّه طلا را تعريف كن، اگر تو اوصاف سكّه طلا را نداني، آيا مي‌تواني ندانسته بگويي، سكّه در ميان هميان نيست؟.
ابن ابي العوجاء: نه، اگر ندانم، نمي‌توانم بگويم نيست.
امام: درازا و وسعت جهان هستي، از هميان، بيشتر است، اينك مي‌پرسم شايد در اين جهان پهناور هستي، مصنوعي باشد زيرا تو ويژگي‌هاي مصنوع را از غير مصنوع نمي‌شناسي.
وقتي كه سخن به اين‌جا رسيد، ابن ابي العوجاء، درمانده و خاموش شد، بعضي از هم مسلكانش مسلمان شدند و بعضي در كفر خود باقي ماندند.[1]
[1] ـ اصول كافي، ج 1، ص 76 و 77.


راهنمايي امام به معبود

مناظره امام صادق(ع) با عبدالله ديصاني

 روزي عبدالله دَيصاني، نزد امام جعفر صادق ـ عليه السلام ـ آمد و گفت: «اي جعفر بن محمد! من قائل به پروردگار نيستم، اگر مي‌تواني مرا به معبودم راهنمايي كن».
امام: نامت چيست؟
عبدالله، بدون اين كه كلمه‌اي بر زبان جاري كند، سر به زير انداخت و بيرون رفت. دوستانش به او گفتند: «چرا نامت را نگفتي؟!»
در جواب گفت: اگر نامم را (كه عبدالله = بنده خدا) است مي‌گفتم، از من مي‌پرسيد: آن كه تو بنده او هستي كيست؟
دوستان عبدالله گفتند: نزد امام برگرد و بگو: مرا به معبودم راهنمايي كن و از نامم مپرس.
امام اشاره به جايي كرد و فرمود: آنجا بنشين.
عبدالله نشست. در همين هنگام، يكي از كودكان امام ـ عليه السلام ـ كه تخم مرغي در دست داشت و با آن بازي مي‌كرد، به آن جا آمد؛ امام به كودك فرمود: «فرزندم! آن تخم مرغ را چند لحظه به من بده!»
كودك تخم مرغ را به امام داد.
امام، آن را به دست گرفت و به عبدالله رو كرد و فرمود: «اي ديصاني! اين تخم مرغ را خوب نگاه كن كه سنگري پوشيده است، داراي: 1. پوست كلفتي است؛ 2. زير پوست كلفت، پوست نازكي قرار دارد؛ 3. زير آن پوست نازك مايعي مانند نقره است به صورت روان.[1]
4. سپس طلائي است آب شده[2] نه طلاي آب شده با نقره روان بياميزد، و نه آن نقره روان با آن طلاي روان مخلوط گردد، و به همين وضع باقي است؛ نه سامان دهنده‌اي از ميان آن بيرون آمده كه بگويد: من آن را آن گونه ساخته‌ام، و نه تباه‌ كننده‌اي از بيرون به درونش رفته كه بگويد من آن را تباه ساخته‌ام، و روشن نيست كه براي توليد فرزند نر، درست شده، يا براي توليد فرزند ماده. ناگاه پس از مدتي شكافته مي‌شود و پرنده‌اي مانند طاووس رنگارنگ، از آن بيرون مي‌آيد. آيا به نظر تو چنين تشكيلات ظريف و دقيقي، داراي تدبير كننده‌اي نيست؟» 
عبدالله ديصاني در برابر اين سؤال مدتي سر به زير افكند و آن گاه گفت: «گواهي مي‌دهم كه معبودي جز خداي يكتا نيست و او يكتا و بي‌همتاست، و گواهي مي‌دهم كه محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ، بنده و رسول اوست، و تو امام و حجت از طرف خدا بر مردم هستي و من از عقيده باطل خود پشيمانم و از كرده خود توبه كردم.»[3]
[1] . منظور امام ـ عليه السلام ـ، سفيده تخم مرغ است.
[2] . منظور امام ـ عليه السلام ـ، زرده تخم مرغ است.
[3] . اصول كافي، ج 1، ص 80.

شناخت خداوند

مناظره امام صادق(ع) با عبدالملك (منكر خدا)

 در سرزمين مصر، مردي به نام «عبدالملك» مي‌زيست، نظر به اين‌كه پسرش به نام عبدالله بود، به او «ابو عبدالله» (پدر عبدالله) مي‌گفتند. عبدالملك منكر خدا بود، و اعتقاد داشت جهان هستي خود به خود آفريده شده است، او شنيده بود كه امام شيعيان، حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ در مدينه زندگي مي‌كند، به مدينه مسافرت كرد، به اين قصد تا درباره خدايابي و خداشناسي، با امام صادق ـ عليه السّلام ـ مناظره كند، وقتي كه به مدينه رسيد و از امام صادق ـ عليه السّلام ـ سراغ گرفت، به او گفتند: «امام صادق ـ عليه السّلام ـ براي انجام مراسم حجّ به مكّه رفته است»، او به مكّه رهسپار شد، كنار كعبه ديد امام صادق ـ عليه السّلام ـ مشغول طواف كعبه است، وارد صفوف طواف كنندگان گرديد، (و از روي عناد) به امام صادق ـ عليه السّلام ـ تنه زد، امام با كمال ملايمت به فرمود:
نامت چيست؟
او گفت: عبدالمَلِك (بنده سلطان)
امام: كُنيه تو چيست؟
عبدالملك: ابوعبدالله (پدر بنده خدا).
امام: «اين مَلِكي كه (يعني اين حكمفرمائي كه) تو بنده او هستي (چنان‌كه از نامت چنين فهميده مي‌شود) از حاكمان زمين است يا از حاكمان آسمان؟ وانگهي (مطابق كنيه تو) پسر تو بنده خداست. بگو بدانم او بنده خداي آسمان است، يا بنده خداي زمين؟ هر پاسخي بدهي محكوم مي‌گردي».
عبدالملك چيزي نگفت، هشام بن‌حكم، شاگرد دانشمند امام صادق ـ عليه السّلام ـ در آن‌جا حاضر بود، به عبدالملك گفت: «چرا پاسخ امام را نمي‌دهي؟»
عبدالملك از سخن هشام بدش آمد، و قيافه‌اش را درهم شد.
امام صادق ـ عليه السّلام ـ با كمال ملايمت به عبدالملك گفت، صبر كن تا طواف من تمام شود، بعد از طواف نزد من بيا تا با هم گفتگو كنيم، هنگامي كه امام از طواف فارغ شد، او نزد امام آمد و در برابرش نشست، گروهي از شاگردان امام ـ عليه السّلام ـ نيز حاضر بودند، آن‌گاه بين امام و او اين گونه مناظره شروع شد:
امام: آيا قبول داري كه اين زمين زير و رو و ظاهر و باطن دارد؟
منكر خدا: آري.
امام: آيا زير زمين رفته‌اي؟
منكر خدا: «نه».
امام: پس چه مي‌داني كه در زير زمين چه خبر است؟
منكر خدا: چيزي از زير زمين نمي‌دانم، ولي گمان مي‌كنم كه در زيرزمين، چيزي وجود ندارد.
امام: گمان و شك، يك‌نوع درماندگي است، آن‌جا كه نمي‌تواني به چيزي يقين پيدا كني، آن‌گاه امام به او فرمود: آيا به آسمان بالا رفته‌اي؟
منكر خدا: نه.
امام: آيا مي‌داني كه در آسمان چه خبر است و چه چيزها وجود دارد؟
منكر خدا: «نه».
امام: «عجب! تو كه نه به مشرق رفته‌اي و نه به مغرب رفته‌اي، نه به داخل زمين فرو رفته‌اي و نه به آسمان بالا رفته‌اي، و نه بر صفحه آسمان‌ها عبور كرده‌اي تا بداني در آن‌جا چيست، و با آن همه جهل و ناآگاهي، باز منكر مي‌باشي (تو كه از موجودات بالا و پائين و نظم و تدبير آن‌ها كه حاكي از وجود خداست ناآگاهي، چرا منكر خدا مي‌باشي؟) آيا شخص عاقل به چيزي كه ناآگاه است، آن را انكار مي‌كند؟»
منكر خدا: تا كنون هيچ‌ كسي با من اين‌گونه، سخن نگفته (مرا اين چنين در تنگناي سخن قرار نداده است)
امام: بنابراين تو در اين راستا، شك داري، كه شايد چيزهائي در بالاي آسمان و درون زمين باشد يا نباشد؟
منكر خدا: آري شايد چنين باشد (به اين ترتيب، منكر خدا از مرحله انكار، به مرحله شك و ترديد رسيد).
امام: كسي كه آگاهي ندارد، بر كسي كه آگاهي دارد، نمي‌تواند برهان و دليل بياورد.
اي برادر مصري! از من بشنو و فراگير، ما هرگز درباره وجود خدا شك نداريم، مگر تو خورشيد و ماه و شب و روز را نمي‌بيني كه در صفحه افق آشكار مي‌شوند و به ناچار در مسيرتعيين شده خود گردش كرده و سپس باز مي‌گردند، و آن‌ها در حركت در مسير خود، مجبور مي‌باشند، اكنون از تو مي‌پرسم: اگر خورشيد و ماه، نيروي رفتن (و اختيار) دارند، پس چرا برمي‌گردند، و اگر مجبور به حركت در مسير خود نيستند، پس چرا شب، روز نمي‌شود، و به عكس، روز شب نمي‌گردد؟
اي برادر مصري! به خدا سوگند، آن‌ها در مسير و حركت خود مجبورند، و آن كسي كه آن‌ها را مجبور كرده، از آن‌ها فرمانرواتر و استوارتر است.
منكر خدا: راست گفتي.
امام: اي برادر مصري! بگو بدانم، آن‌چه شما به آن معتقديد، و گمان مي‌كنيد «دهر» (روزگار) گرداننده موجودات است، و مردم را مي‌برد، پس چرا «دهر» آن‌ها را بر نمي‌گرداند، و اگر بر مي‌گرداند، چرا نمي‌برد؟
اي برادر مصري! همه مجبور و ناگزيرند، چرا آسمان در بالا، و زمين در پائين قرار گرفته، چرا آسمان بر زمين نمي‌افتد، و چرا زمين از بالاي طبقات خود فرو نمي‌آيد، و به آسمان نمي‌چسبد، و موجودات روي آن به هم نمي‌چسبند؟!
(وقتي كه گفتار و استدلال‌هاي محكم امام به اين‌جا رسيد، عبدالملك، از مرحله شكّ نيز رد شد، و به مرحله ايمان رسيد) در حضور امام صادق ـ عليه السّلام ـ ايمان آورد و گواهي به يكتائي خدا و حقانيّت اسلام داد و آشكارا گفت: «آن خدا است كه پروردگار و حكم فرماي زمين و آسمان‌ها است، و آن‌ها را نگه داشته است!!
«حُمران»، يكي از شاگردان امام كه در آن‌جا حاضر بود، به امام صادق ـ عليه السّلام ـ رو كرد و گفت: «فدايت گردم، اگر منكران خدا به دست شما، ايمان آورده و مسلمان شدند، كافران نيز به‌دست پدرت (پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ) ايمان آوردند.
عبدالملك تازه مسلمان به امام عرض كرد: «مرا به‌عنوان شاگرد، بپذير!»
امام صادق ـ عليه السّلام ـ به هشام بن حكم (شاگرد برجسته‌اش) فرمود: «عبدالملك را نزد خود ببر، و احكام اسلام را به او بياموز»
هشام كه آموزگار زبردست ايمان، براي مردم شام و مصر بود، عبدالملك را نزد خود طلبيد، و اصول عقائد و احكام اسلام را به او آموخت، تا اين‌كه او داراي عقيده پاك و راستين گرديد، به گونه‌اي كه امام صادق ـ عليه السّلام ـ ايمان آن مؤمن (و شيوه تعليم هشام) را پسنديد.[1]
[1] ـ اصول كافي، ج 1، ص 72 و 73، نشر دارالكتب الاسلامي.

مناظرات معصومین3

انكار وجود خدا

مناظره امام صادق(ع) با جعفر بن درهم مشرك

 عصر امام صادق ـ عليه السّلام ـ بود، شخصي به نام «جعد بن درهم» به بدعت‌گذاري و مخالفت با اسلام پرداخت و داراي جمعي طرفدار شد، و سرانجام در روز عيد قربان، اعدام گرديد.
او روزي مقداري خاك و آب در ميان شيشه‌اي ريخت، و پس از چند روز، حشرات و كرم‌هائي در ميان آن شيشه، توليد شدند، او در ميان مردم آمد و چنين ادّعا كرد: «اين حشرات و كرمها را من آفريدم، زيرا من سبب پيدايش آن‌ها شدم، بنابراين آفريدگار (و خداي) آن‌ها من هستم»
گروهي از مسلمين اين موضوع را به امام صادق ـ عليه السّلام ـ خبر دادند، آن حضرت فرمود: «به او بگوئيد: تعداد آن حشرات داخل شيشه چقدر است؟ تعداد نر و ماده آن‌ها چقدر است؟، وزن آن‌ها چقدر است؟، و از او بخواهيد كه آن‌ها را به شكل ديگري، تغيير دهد، زيرا كسي كه خالق آن‌ها است، توانائي براي تغيير شكل آن‌ها نيز خواهد داشت»
آن گروه، با طرح همين پرسش‌ها، با آن شخص خدانما، مناظره كردند، او از پاسخ به آن پرسش‌ها فروماند، و به اين ترتيب، نقشه‌اش نقش بر آب گرديد، و ترفند و حيله‌اش فرو پاشيد.[1]
[1] ـ سفينه البحار، ج 1، ص 157.

جواز ازدواج موقت

مناظره امام باقر(ع) با عبدالله بن معمر ليثي

 «عبدالله بن مُعَمّر» به حضور امام باقر ـ عليه السلام ـ رسيد و گفت:
به من خبر رسيده كه تو به جواز صيغه (ازدواج موقت) فتوا مي‌دهي؟!
امام باقر ـ عليه السلام ـ : خداوند چنين ازدواجي را در قرآنش[1] حلال كرده، و رسول گرامي ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، نيز آن را سنت خويش قرار داده و به آن عمل كرده است.
عبدالله: ولي عمر بن خطاب از آن نهي كرده است.
امام باقر ـ عليه السلام ـ : تو بر قول صاحب و رفيق خودت (عمر) باش، و من بر طبق قول رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ رفتار مي‎كنم.
عبدالله: آيا خوش داري كه شخصي يكي از زنهاي منسوب به شما را صيغه كند؟
امام باقر ـ عليه السلام ـ : اي احمق! صحبت زنان و خوش داشتن، در اينجا دليل جواز و عدم جواز نيست؛ آن خدايي كه در قرآنش صيغه را حلال كرده و آن را براي بندگانش روا داشته از تو و از آن كسي كه از روي زور آن را نهي نموده، غيرتمندتر است.
از تو مي‎پرسم آيا خوش داري بعضي از زنان خويشاوند تو همسر يكي از بافنده‎هاي مدينه شود؟
عبدالله: نه، خوش ندارم.
امام باقر ـ عليه السلام ـ : چرا حلال خدا را (براساس خوش داشتن و يا خوش نداشتن) حرام مي‎كني؟
عبدالله: من حلال خدا را حرام نكرده‎ام، ولي بافنده، تناسبي با خانواده ما ندارد.
امام باقر ـ عليه السلام ـ : خداوند متعال عمل همان بافنده را مي‎پسندد و به كارش راغب است، و حوريه بهشت را (به خاطر ايمان و عمل نيك بافنده) همسر او مي‎گرداند ولي تو بر اثر خودخواهي و غرور، نسبت به او بي ميل هستي، و او را براي ازدواج نمي‎پسندي. چرا ميل و هواي نفس خود را به دستور خداوند مقدّم مي‎داري؟
عبدالله در برابر بيان مستدل و كوبنده امام باقر ـ عليه السلام ـ لبخندي زد و گفت: «تصور نمي‎كنم جز اينكه سينه‎هاي شما مركزهاي رويش درخت‎هاي علم است كه ميوه آن درخت‎ها براي شما است و برگهايش براي مردم...؟!
[1] . فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ... (سوره نساء، آيه 24)


بهشتيان ـ عمر عُزير پيامبر( عليه السّلام )

مناظره امام باقر(ع) با اسقف مسيحي

 خود كامگي و غرور، خليفه اموي «هشام بن عبدالملك» را وا داشت كه امام محمد باقر ـ عليه‎السّلام ـ پيشواي پنجم شيعيان را از مدينه به شام تبعيد كند.
امام باقر ـ عليه‎السّلام ـ در مدت اقامت خود در شام با مردم آنجا رفت وآمد داشت، روزي ديد گروهي از نصاري به سوي كوهي كه در شام بود مي‎روند، حضرت از همراهان پرسيد: «آيا امروز نصاري عيدي دارند كه اين طور با ازدحام به جانب كوه رهسپارند؟»
در پاسخ گفتند: «خير امروز عيد نصاري نيست بلكه يكي از دانشمندان نصاري در آن كوه منزل دارد؛ مسيحيان مي‎گويند او زمان حواريون (شاگردان حضرت عيسي ـ عليه‎السّلام ـ) را درك كرده است و هر سال در چنين روزي به ديدار آن عالم مي‎روند ومسائل خود را از او مي‎پرسند.»
حضرت به همراهانش فرمود: «بيائيد ما هم به همراه آنان نزد آن عالم برويم.»
آنها اطاعت كردند و به همراهي امام باقر ـ عليه‎السّلام ـ به طرف منزل او حركت كردند.
او در درون غاري سكونت داشت؛ نصاري، فرشي را به درون غار برده او را بيرون آورده و بر روي تختي نشانيدند، در حالتي كه بسيار پير و سالخورده بود و از شدت پيري ابروهايش بروي چشمانش افتاده بود، پس ابروهايش را با حرير زردي به سرش بسته بودند.
حضرت و ساير مردم به گرد او حلقه زدند، وقتي كه آن عالم چشم باز كرد مجذوب و متوجه امام باقر ـ عليه‎السّلام ـ شد؛ رو به حضرت كرد و گفت: «آيا شما از نصاري هستيد يا از امّت مرحومه (اسلام) مي‎باشيد؟»
امام ـ عليه‎السّلام ـ : «از امّت مرحومه و جزو مسلمانان مي‎باشم.»
عالم: «آيا از دانشمندان هستي يا از نادانان.»
امام ـ عليه‎السّلام ـ : «از نادانان نيستم.»
عالم: «شما سؤال مي‎كنيد يا من سؤال كنم؟»
امام ـ عليه‎السّلام‎ ـ‎: «هر چه خواهي بپرس من آماده جوابم.»
آن عالم پير نصراني، رو به نصاري كرد و گفت: «اين مرد از امّت محمد ـ صلي‎الله عليه و آله ـ است و ادعاي دانش دارد و مي‎گويد: آنچه مي‎‎خواهي سؤال كن، من آماده جوابم، الحال سزاوار است كه چند مسئله از او بپرسم.»
آنگاه رو به حضرت كرده و چنين سؤال كرد:
«خبر بده مرا از ساعتي كه نه شب است و نه روز، آن چه ساعتي است؟»
امام ـ عليه‎السّلام ـ: «آن ساعت، از طلوع فجر تا طلوع خورشيد است.»
عالم: «آن ساعت كه نه از شب است و نه از روز، پس از چه ساعتهايي است.»
امام ـ عليه‎السّلام ـ: «آن ساعت از ساعات بهشت است، لذا در آن ساعت بيماران به هوش مي‎آيند و دردها ساكن مي‎شوند و كسي كه شب را نخوابيده در اين ساعت به خواب مي‎رود و خداوند اين ساعت را در دنيا موجب علاقه كساني كه به آخرت رغبت دارند گردانيده و از براي عمل كنندگان آخرت دليلي واضح ساخته و براي منكرين آخرت حجتي گردانيده است.»
عالم: «درست گفتي اينك باز من سؤالي كنم يا تو سؤال مي‎كني؟»
امام ـ عليه‎السّلام ـ: «آنچه مي‎خواهي سؤال كن.»
عالم رو به نصاري كرد و گفت: «اين شخص (امام باقر ـ عليه‎السّلام ـ) بر مسائل بسياري واقف است و سپس رو به امام كرد و پرسيد:
«خبر بده مرا از ساكنين بهشت كه چگونه غذا مي‎خورند و مي‎آشامند ولي تخليه ندارند، (هرگز به مستراخ نمي‎روند) آيا نظيرش در دنيا و جود دارد؟»
امام ـ عليه‎السّلام ـ: «مَثَل آنها بسان «جنين» است كه در شكم مادر مي‎خورد ولي بول و غائط از او جدا نمي‎شود.»
عالم: «كاملاً درست گفتي ولي باز من سؤال كنم يا تو سؤال مي‎كني؟»
امام ـ عليه‎السّلام ـ: «سؤال كن آنچه را مي‎خواهي.»
عالم: «خبر دهيد مرا از آنچه مشهور است كه ميوه‎هاي بهشت كم نمي‎شود و هر مقدار كه از آنها خورده شود، باز به حالت اول خود باقي است، آيا در دنيا هم نظيري دارد؟»
امام ـ عليه‎السّلام ـ: «نظيرش در دنيا شمع افروخته يا چراغ است كه اگر صد هزار چراغ از او روشن كنند نورش كم نمي‎شود و به حالت خود باقي است.»
عالم پير نصراني گفت: «درست گفتي و اكنون سؤالي مي‎كنم كه هرگز پاسخش را نتواني گفت و آن سؤال اين است: خبر دهيد مرا از مردي كه با عيال خود همبستر شد و سپس آن زن به دو پسر حامله گرديد و هر دو (بصورت دو قلو) در يك ساعت متولّد شدند و هر دو در يك ساعت از دنيا رفتند ولي يكي از آنها صد و پنجاه سال و ديگري پنجاه سال عمر كرد، آنها كيستند و قصه آنها از چه قرار است؟»
امام ـ عليه‎السّلام ـ: «آن دو پسر، «عزيز» و «عُزَير» بودند؛ آن دو در يك ساعت متولّد شدند و با هم سي سال زندگي كردند، آنگاه خداوند «عُزير» را قبض روح كرد و يك صد سال در صف مردگان بود، ولي «عزيز» همچنان در دنيا زندگي مي‎كرد. پس از صد سال خداوند «عُزير» را زنده كرد و او را دوباره به دنيا برگرداند و او بيست سال با برادرش «عزيز» زندگي كرد و سپس هر دو با هم در يك ساعت از دنيا رفتند، روي اين حساب «عُزيز» پنجاه سال عمر كرد ولي «عزير» صد و پنجاه سال عمر نمود.»
عالم نصراني كه از علم امام حيرت زده شده بود حركت كرد و گفت: «از من داناتر و بهتري را آورده‎ايد تا مرا رسوا نمائيد، به خداوند قسم، تا اين مرد دانشمند و بزرگوار در شام است من با شما نصاري سخن نمي‎گويم و از من چيزي نپرسيد؛ اينك مرا به مسكنم باز گردانيد.»
او را به درون غار بردند و از آن پس هر چه سؤال داشتند از امام باقر ـ عليه‎السّلام ـ مي‎پرسيدند و جواب كافي مي‎گرفتند.[1]
[1] . اقتباس از تفسير جامع، ج1، ص412 ـ مفاخر الولايه، كاظميني بروجردي ص 189.

اوصاف قيامت

مناظره امام باقر(ع) با هشام بن عبدالملك

 در سال 106 هجري كه هشام بن عبدالملك به عزم حج به مكه رفت، روزي پس از أداء مناسك حج در مسجد الحرام، حضرت امام باقر ـ عليه‌السّلام ـ را ديد كه در مسجد جلوس فرموده و اطراف او را گروهي انبوه از مسلمين گرفته‌اند و پرسش‌ها و مسائل خود را از آن حضرت مي‌پرسند و پاسخ مي‌‌شنوند و مردم نسبت به او كمال ادب و خضوع و احترام را دارند.
هشام از «سالم» مشاور خود پرسيد: «اين مرد كيست كه تا اين حدّ مورد احترام مردم است.»
گفت: «اين مرد ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين ـ عليه‌السّلام ـ است و مردم فريفته و دوستدار او هستند.»
هشام كه آتش حسد در وجودش شعله‌ور شده بود به او گفت: «برو و از او بپرس: مردم در روز قيامت كه پنجاه هزار سال طول مي‌كشد، چه مي‌خورند و چه مي‌آشامند تا زماني كه نوبت حساب آنها برسد.»
سالم در جمع مردم نشست و سؤال را پرسيد.
حضرت ابي جعفر ـ عليه‌السّلام ـ به او فرمود:
«يَحْشُرُ النّاسُ علي مثل قرصه البدْر النَّقي فيها أنهار متفجّره ، يأكلونَ و يشربونَ حتّي يفرغ من الحسابِ»
يعني: «در آن روز مردم از نان « حواريون» كه آب گوارا در آن هست مي‌خورند و مي‌آشامند تا از حساب فراغت يابند.» سالم برگشت و سخن امام ـ عليه‌السّلام ـ را به هشام باز گفت.
هشام انديشيد كه شايد بتواند بر ابوجعفر ـ عليه‌السّلام ـ غالب شود ، لذا گفت: «برو و سؤال كن در آن غوغا و هول هيبت چگونه ميل به خوراك پيدا مي‌كنند؟»
«سالم» باز آمد و سؤال را مطرح كرد.
حضرت در پاسخ فرمود: «فِي النّارِ أشْغَل يشغلُو عَنْ أنْ قالوُ «أفيضوا عَلَيْنا مِن الماء أو ممّا رَزَقَكُمُ اللهُ»[1]
اشتغال اهل آتش، از آتش بيشتر است از اشتغال اهل محشر به هول و هيبت حساب؛ با اين وجود كساني كه در جهنم و در ميان آتشند، به فكر خوردن و آشاميدن هستند و مي‌گويند:
«به ما دهيد از آب از آنچه به شما روزي شده.»
شام با شنيدن اين پاسخ سر به زير انداخت و خاموش شد.[2]
[1] . سوره اعراف آيه 50.
[2] . احتجاج طبرسي،ج1 ،ص 176 ـ بحار الانوارج 11ـ ناسخ التواريخ 1ص 501.

پانزده جواب از امام باقر ـ عليه السلام

مناظره امام باقر(ع) با طاووس يماني

 طاووس يماني، يكي از شخصيت‎ها و پارسايان و عارف مسلكان معروف عصر امام سجّاد ـ عليه السلام ـ و امام باقر ـ عليه السلام ـ بود كه براي خود شاگرداني داشت كه به اصحاب طاووس معروف بودند.
ابوبصير مي‎گويد:
با جمعي از دوستان، در محضر امام باقر ـ عليه السلام ـ ، در كنار كعبه نشسته بوديم، در اين هنگام طاووس يماني با جمعي از اصحابش به محضر امام باقر ـ عليه السلام ـ آمد و عرض كرد:
«آيا اجازه مي‎دهي چند سؤال كنم»؟
امام باقر ـ عليه السلام ـ : بپرس.
طاووس: به من خبر بده در چه زمان يك سوم انسانها مردند؟
امام باقر ـ عليه السلام ـ : اي شيخ! اشتباه كردي. به جاي اين كه بگويي در چه زماني يك چهارم انسانها مردند، گفتي يك سوم.
اما پاسخ سؤال اين است: در آن هنگام كه قابيل برادرش را كشت، چهار نفر در زمين وجود داشتند كه عبارتند از: آدم و حوّا و هابيل و قابيل. با كشته شدن هابيل، به دست قابيل، يك چهارم آنها نابود شدند.
طاووس: آري من اشتباه كردم و تو درست فرمودي. اينك بفرما از آن دو نفر (قابيل و هابيل) كدام يك پدر انسانهاي بعد شدند. قاتل يا مقتول؟
امام باقر ـ عليه السلام ـ : هيچ كدام؛ پدر انسانهاي بعد، شيث بن آدم ـ عليه السلام ـ بود.
طاووس: چرا آدم آدم ناميده شد؟
امام باقر ـ عليه السلام ـ : زيرا طينت او از أديم (روي) زمين برداشته شد.
طاووس: چرا حوا را حوا ناميدند؟
امام باقر ـ عليه السلام ـ : زيرا او از دنده حيّ (انسان زنده) يعني دنده آدم آفريده شد.
طاووس: چرا ابليس را ابليس ناميدند؟
امام باقر ـ عليه السلام ـ : زيرا او از رحمت خدا مأيوس شد و قطع اميد كرد. واژه ابليس از «بَلَسْ» به معناي نااميدي از رحمت خداست.
طاووس: چرا به جنّ، جنّ مي‎گويند؟
امام باقر ـ عليه السلام ـ : زيرا جنيان پوشيده‎اند و ديده نمي‎شوند. (واژه جن به معناي مخفي و پوشيده است.)
طاووس: مرا از اول دروغي كه از صاحبش سر زد خبر بدهيد.
امام باقر ـ عليه السلام ـ : آن دروغ از ابليس بود كه (در برابر فرمان خدا به سجده كردن آدم سركشي كرد و) گفت: من بهتر از آدم هستم، زيرا مرا از آتش (درخشنده) آفريده‌اي و آدم را از گِل (تيره).
طاووس: آن قوم كه گواهي به حق دادند ولي دروغگو بودند چه كساني هستند؟
امام باقر ـ عليه السلام ـ : آن قوم منافقانند كه به رسول گرامي ـ صلّي الله عليه و آله ـ گفتند: «گواهي مي‎دهيم كه تو رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ هستي، ولي خداوند گواهي مي‎دهد كه منافقان دروغگو هستند، (و به گفته خود اعتقاد ندارند.)[1]
طاووس: آن پرنده‎اي كه يك بار پريد، ولي قبل از آن و بعد از آن ديگر نپريد، و خداوند آن را در قرآنش ياد كرده چه بود؟
امام باقر ـ عليه السلام ـ : آن پرنده قسمتي از كوه طور بود كه خداوند آن را به پرواز در آورد،
به طوري كه در فضا قرار گرفت و بر بني اسرائيل سايه افكند. انواع عذاب در آن وجود داشت،‌ تا اين كه بني اسرائيل، تورات را پذيرفتند.[2]
طاووس: آن رسولي كه نه از انسانها بود و نه از جنيان و نه از فرشتگان بود، و خداوند در قرآنش از آن ياد كرده چه بود؟
امام باقر ـ عليه السلام ـ : آن، كلاغ بود كه خداوند او را نزد قابيل فرستاد تا به او بفهماند كه چگونه جنازه برادرش هابيل را دفن كند.[3]
طاووس: آن موجودي كه نه از جن و نه از انس و نه از فرشتگان بود و قوم خود را ترسانيد و خداوند در قرآنش از او ياد كرده، چه بوده است؟
امام باقر ـ عليه السلام ـ : آن موجود، مورچه بود كه به قوم خود گفت:
«وارد لانه‎هاي خود شويد. تا سليمان و لشگريانش از روي ناآگاهي، شما را پايمان نكنند».[4]
طاووس: به من خبر بده از آن موجودي كه از انسان و جن و فرشتگان نبود و به او نسبت دروغ دادند، و خداوند در قرآن از او ياد كرده است.
امام باقر ـ عليه السلام ـ : آن حيوان، گرگي بود كه برادران يوسف ـ عليه السلام ـ به او نسبت دروغ دادند و گفتند «گرگ يوسف را خورد».[5]
طاووس: به من خبر بده از چيزي كه اندكش حلال و بسيارش حرام است و خداوند از آن در قرآن ياد كرده است.
امام باقر ـ عليه السلام ـ : آن چيز، نهي حضرت طالوت (نماينده حضرت موسي ـ عليه السلام ـ) بوده كه به لشگر خود گفت:
«از آب اين نهر جز اندكي (به اندازه يك كف دست) نياشاميد».[6]
طاووس: صلاتي كه نداشتن وضو، و روزه‎اي كه خوردن و نوشيدن به آن صدمه نمي‎زند كدام است؟
امام باقر ـ عليه السلام ـ : صلات بي‎وضو، صلوات بر پيامبر گرامي ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، و روزه‎اي كه خوردن و نوشيدن به آن صدمه نمي‎زند، روزه سكوت حضرت مريم ـ سلام الله عليها ـ است كه گفت:
«من براي خداوند نذر كرده‎ام كه روزه بگيرم بدين ترتيب كه با كسي سخن نگويم».[7]
طاووس: آن چيزي كه كم و زياد مي‎شود؟ آن چيزي كه زياد مي‎شود ولي كم نمي‎گردد، و آن چيزي كه كم مي‎شود ولي زياد نمي‎شود چيست؟
اما باقر ـ عليه السلام ـ : آن موجودي كه كم و زياد مي‎شود، ماه است.
و آن چيزي كه زياد مي‎شود و كم نمي‎شود، آب دريا است.
و آن چيزي كه كم مي‎شود و زياد نمي‎گردد عمر است.[8]
به اين ترتيب امام باقر ـ عليه السلام ـ به پانزده سؤال پيچيده و معنا گونه طاووس يماني پاسخ فرمود و حاضران را از جواب خود مات و مبهوت ساخت.
[1] . سوره منافقون، آيه 1.
[2] . ر.ك سوره اعراف، آيه 171.
[3] . سوره مائده: آيه 31.
[4] . سوره نحل، آيه 18.
[5] . سوره يوسف، آيه 17.
[6] . سوره بقره، آيه 249.
[7] . سوره مريم، آيه 26.
[8] . احتجاج طبرسي، ج 2، ص 64 تا 66.


درماندگي فقيه بني‌اميه در برابر امام باقر (ع)

مناظره امام باقر(ع) با قتاده (از بني اميه)

 ابوحمزه ثمالي (از ياران با وفاي امام باقر ـ عليه‌السّلام ـ) گويد: در مسجد النبي نشسته بودم، كه ديدم مردي به طرفم مي‌آيد، نزديك رسيد سلام كردم گفت: بنده خدا، كيستي؟
گفتم: مردي از اهل كوفه، چه كار داري؟
گفت: ابو جعفر محمد بن علي را مي‌شناسي؟
گفتم: آري، چه كارش داري؟
ـ : چيزي نيست چهل سؤال آماده كرده‌ام كه از او بپرسم، هر كدام درست بود بپذيرم،. و هر كدام نادرست بود رها كنم.
ابوحمزه: آيا خودت قدرت تشخيص درست يا نادرست بودن پاسخ آن سؤال‌ها را داري؟
ـ : آري.
ابوحمزه: در اين صورت ديگر چه نيازي به او داري؟
ـ شما مردم كوفه آدم‌هاي پر‌‌حرفي هستيد، خواهشمندم هر وقت او را ديدي مرا خبر كن.
در همين حال بود كه امام باقر ـ عليه‌السّلام ـ در ميان جمعي از مردم خراسان، و ديگران وارد مسجد شد، امام نشست و مردم اطرافش را گرفتند، ومسائل مربوط به حج را از او مي‌پرسيدند.
آن مرد نيز به آنها پيوست و در آن جمع، نزديك امام نشست.
ابوحمزه گويد: من نزديكتر رفتم تا بهتر گفتگوي آنها را بشنوم، پس از اينكه امام پاسخ مسائل آن جمعيت را فرمود و آنها رفتند، امام نگاهي به مرد تازه وارد كرد و فرمود: شما كه هستيد؟
قتاده: نام من قتاده، فرزند دعامه، اهل بصره.[1]
امام: فقيه بصره تو هستي؟
قتاده: آري.
امام: واي برتو، اي دانشمند گمراه، و آگاه بي‌مسؤليت مزدور، خداوند كساني را آفريد، و آنها را حجت بر آفريد‌ه‌‌هاي خود قرار داده كه آنها ميخ‌هاي زمين اوهستند، وحدت و يكپارچگي جامعه وابسته به رهبري آنها است، در علم خدا پاك و ستوده‌اند، و پيش از آفرينش، آنها را برگزيده در حاليكه شبح‌هائي در طرف راست عرش بودند.
امام با اين سخنان، مسؤليت‌هاي بزرگي كه در آن زمان تاريك متوجه اين دانشمند خود فروخته بود را بازگو مي‌نمايد، كه چگونه حقيقت را به بهاي ناچيزي مي‌فروشد، و به جاي معرفي كردن رهبر واقعي منتخب خدا، با چهره مذهبي خود، مردم را به سوي دستگاه جنايتكار بني اميه متمايل مي‌سازد»
پس از تمام شدن سخنان امام، قتاده مدتي طولاني سكوت كرد، و سپس گفت: به خدا من در برابر فقهاء بزرگ، و حتي دانشمند بزرگي مانند ابن عباس نشسته‌ام، ولي در هيچ مجلسي مانند اين مجلس، مرا اضطراب نگرفته است.
امام: مي‌داني كجا هستي؟ در برابر چه كسي؟ اكنون تو در برابر خانه‌هايي هستي... كه خداوند فرمان داده آنها را گرامي دارند، و هر بامداد و پسين در آنها ياد او كنند.[2]
قتاده: به خدا راست گفتي، خدا مرا فداي تو كند، به خدا مقصود از خانه‌ها (كه در آيه ذكر شده) ساختما‌نهاي معمولي كه از سنگ و گل بنا مي‌شوند نيست.
ـ قتاده از شدّت درماندگي، ناگهان صحبت را تغيير داد و گفت: خوردن پنير به عقيده شما شرعي است؟
امام لبخندي زد و فرمود: مسائل مشكلي را كه براي پرسش آماده كرده بودي به اين مسئله ساده بازگشت؟
قتاده: چه كنم همه را فراموش كردم؟
امام باقر ـ عليه‌السّلام ـ فرمود: خوردن پنير اشكالي ندارد.[3]
[1] . از فقهاء و دانشمندان بزرگ زمان بني اميه، كه با حكومت بني‌اميه روابط نيكو داشت.
[2] . اشاره به آيه 36، سوره نور است: في بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو و الاصال.
[3] . بحارالانوار ج 46 ص 357 به نقل از كافي ج 6 ص 256.


بازگويي مناقب امام علي (ع)

مناظره امام باقر(ع) با عبدا... بن نافع

 «عبدالله بن نافع» از خوارج بود و براي خود طرفداران و دار و دسته‌اي داشت، كه با امام علي ـ عليه السلام ـ به خاطر كشتن خوارج نهرواني دشمن بود.
روزي گفت: اگر بر روي زمين كسي باشد كه مرا قانع كند كه علي ـ عليه السلام ـ در كشتن خوارج، بر حق بود، هر جا كه باشد به محضرش مي‌روم و تا آخر عمر مريد او مي‌شوم.
يكي از حاضران گفت: آيا به نظر تو هيچ كس از فرزندان علي ـ عليه السلام ـ نيست كه تو را قانع سازد.
عبدالله: آيا در ميان فرزندان او دانشمندي وجود دارد؟
يكي از حاضران: همين‌ نشانه ناآگاهي توست. مگر مي‌شود در ميان فرزندان علي ـ عليه السلام ـ دانشمندي وجود نداشته باشد.
عبدالله: اكنون دانشمند خاندان علي ـ عليه السلام ـ كيست؟
يكي ازحاضران: محمد بن علي معروف به امام باقر ـ عليه السلام ـ است.
عبدالله با برجستگانِ طرفدارش به مدينه سفر كرد و به محضر امام باقر ـ عليه السلام ـ رسيد.
امام باقر ـ عليه السلام ـ فرزندان مهاجر و انصار را به آن مجلس دعوت كرد، مجلس از دو طرف پر از جمعيت شد.
امام باقر ـ عليه السلام ـ مثل ماه تابان در ميان آنها درخشيد. آن گاه پس از حمد و ثناي خداوند مناظره زير رخ داد:
امام باقر ـ عليه السلام ـ : اي گروه فرزندان مهاجر و انصار! هر كسي از شما كه فضيلتي از علي ـ عليه السلام ـ مي‌داند برخيزد و آن را بازگو كند.
آنها از هر سو برخاستند و بخشي از مناقب امام علي ـ عليه السلام ـ را بيان كردند.
عبدالله: من نيز اين مناقب را از اين محدثان روايت مي‌كنم و به همه آنها آگاه هستم،ولي نظر من اين است كه علي ـ عليه السلام ـ بعد از ماجراي حَكَمين و در قضيه دَوْمَه الجندل (بعد از جنگ صفين) به خاطر تأييد آن كافرند.
حاضران در ضمن برشمردن مناقب مولي علي ـ عليه السلام ـ به ذكر ماجراي جنگ خيبر پرداختند كه هر روز براي فتح خيبر، گروهي با فرماندهي شخصي (از جمله، ابوبكر و عمر) به جبهه جنگ مي‌رفتند و بي‌نتيجه باز مي‌گشتند؛ سرانجام رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود:
«لاُعْطيَنَّ الرّايَهَ غَداً رَجُلاً يُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَهُ، وَ يُحِبُّهُ اللهُ و رسولُهُ كَرّارٍ غَيرَ فَرّارٍ. لا يَرجِعُ حَتّي يَفْتَحَ اللهُ عَلي يَدَيهِ»؛ فردا پرچم را به دست مردي مي‌دهم كه خدا و رسولش را دوست دارد، و خدا و رسولش او را دوست دارند، رزمنده شجاعي كه پياپي به دشمن حمله مي‌كند و هرگز پشت به جبهه نمي‌نمايد و بر نمي‌گردد مگر مظفّرانه.
امام باقر ـ عليه السلام ـ به عبدالله فرمود: «نظر تو درباره اين حديث چيست؟»
عبدالله: حديث صحيح است، و شكي در صدق آن ندارم ولي علي ـ عليه السلام ـ بعد از جريان‌هاي عصر معاويه از ماجراي حكمين كافر شد.و من به ايمان او قبل از جريان جنگ صفين كاري ندارم.
امام باقر ـ عليه السلام ـ : مادرت به عزايت بنشيند، به من بگو آيا آن هنگام كه خداوند علي ـ عليه السلام ـ را دوست مي‌داشت، مي‌دانست كه آن حضرت ـ عليه السلام ـ خوارج نهروان را مي‌كشد يا نمي‌دانست؟ اگر بگويي نمي‌دانست مطلقاً كافر شده‌اي.
عبدالله: خداوند مي‌دانست.
امام باقر ـ عليه السلام ـ : آيا خداوند علي را به خاطر اطاعتش دوست مي‌داشت يا به خاطر گناهش؟
عبدالله: معلوم است كه به خاطر اطاعتش دوست مي‌داشت.
امام باقر ـ عليه السلام ـ : بنابراين برخيز كه محكوم شدي (زيرا اقرار نمودي كه خداوند امام علي ـ عليه السلام ـ را به خاطر اين كه مي‌دانست تا آخر عمر، اعمال نيك انجام مي‌دهد دوست داشت.)
عبدالله برخاست در حالي كه اين آيه را مي‌خواند:
«حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ»؛[1] يعني هم چون روشني سپيده سحر، حقانيت امام علي ـ عليه السلام ـ برايم آشكار گرديد.
سپس بيانات مستدل امام باقر ـ عليه السلام ـ را با اين جمله قرآن تأييد كرد:
«اللَّهُ اَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ»؛[2] خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را در كجا قرار دهد (و چه كساني را به امامت رساند)![3]
[1] . بقره، 187.
[2] . انعام، 124.
[3] . روضه الكافي، ص 349
تا 351؛ بحار الانوار، ج 46، ص 347.


عدم لياقت حسن بصري براي موعظه

مناظره امام سجاد(ع) با حسن بصري

 حسن بصري يكي از دانشمندان بزرگ اسلام، در قرن اول هجري است، كه دستگاه حكومت بني‌اميه از چهره مذهبي او براي توجيه جيانت خود فراوان استفاده مي‌نموده.
در زمان حكومت امام علي ـ عليه‌السّلام ـ حسن بصري جواني نورس بود. پس از پايان جنگ جمل و فتح بصره به دست ارتش امام، هنگاميكه امام در ميان هياهوي مردم و موج جميعت وارد بصره مي‌شد، درلابلاي مردم، جواني را ديد كه قلم و لوحي در دست دارد و چيزهائي را كه امام مي‌گويد يادداشت مي‌كند، حضرت با آواز بلند او را صدا زد كه: چه مي‌كني؟
حسن پاسخ داد: آثار شما را يادداشت مي‌كنم، تا پس از شما براي مردم بازگو كنم.
امام در اينجا جمله‌اي فرمود كه جالب و قابل توجه است، فرمود: «اما ان لكل قوم سامريا و هذا سامري هذه الامه الانه لايقول لامساس و لكنه يقول لا قتال؛ مردم آگاه باشيد كه هر ملتي يك سامري دارد كه با تزوير خود و با چهره مذهبي خويش، جامعه را از مسير واقعي خود منحرف مي‌كند و اين (حسن بصري) سامري اين امت است، و تنها تفاوتش با سامري زمان موسي ـ عليه‌السّلام ـ اين است كه بگر او مي‌گفت: (لامساس) كسي با من تماس نگيرد[1] و اين مي‌گويد: (لاقتال) مبارزه با حكومت جنايتكار بني اميه غلط است»[2].
پيش بيني امام درست از آب در آمد و اين دانشمند، چنان خدمتي به دستگاه بني‌اميه نمود كه به گفته يكي از محققين اگر زبان حسن بصري و شمشير حجاج نبود حكومت مرواني در گهواره، زنده به گور مي‌شد، مگر نمي‌بينيد كه حسن نشسته و در جلوي او عده‌اي بيشمار، صف بسته‌اند و او با مهارتهائي كه در سخن گفتن دارد، ضمن سخنراني مي‌گويد: «پيامبر خدا فرمود: به زمامداران ناسزا نگويند كه آنان اگر نيكي كنند، براي آنها پاداش است و بر شما لازم است سپاس گذاري كنيد و اگر بد نمايند، براي آنها است وزر و كيفر كردارشان، و بر شما لازم است شكيبا باشيد، كه آنها بلائي هستند كه خداوند به وسيله آنها از هر كس كه بخواهد انتقام مي‌گيرد» و همين دانشمند بود كه فتوا داد «اطاعت از پادشاهان بني‌اميه واجب است هر چند ظلم كنند زيرا خداوند به وسيله آنان اصلاحاتي مي‌كند كه از جنايات آنان بيشتر است».
بهر‌حال اين دانشمند از چهر‌ه‌هاي مذهبي معروف زمان امامت امام چهارم، علي بن الحسين ـ عليه‌السّلام ـ بود و امام براي رسوا ساختن او در مجلسي كه سخنراني مي‌كرد با او مناظره و گفتگوي جالبي دارد كه اينك نقل مي‌شود:
گفتگوي امام با حسن بصري:
روزي حسن بصري در برابر انبوهي از جمعيت در سرزمين مني مشغول وعظ و سخنراني بود، امام چهارم از آنجا عبور مي‌كرد، وقتي كه منظره اين سخنراني را ديد كمي ايستاد و به سخنگو فرمود:
مقداري سكوت كن.
امام: كردار خودت، بين خود و خدا، طوري هست كه اگر فردا مرگ به سراغ تو آيد، از عمل خود راضي باشي؟
ـ : نه.
امام: تصميم داري كردار كنوني خود را ترك كني، و كرداري پيش گيري كه براي مرگ مورد پسند باشد؟
حسن بصري كمي سرش را پائين انداخت، سپس سر برداشت و گفت با زبان مي‌گويم تصميم دارم ولي بدون حقيقت.
امام: آيا اميد داري كه پيامبري پس از محمد، بيايد «و تو با پيروي او سعادتمند شوي»؟
ـ : نه.
امام: آيا اميد داري كه جهان ديگري وجود داشته باشد، كه در آنجا به مسئوليتهاي خود عمل كني؟
امام: آيا كسي را ديده‌اي كه با داشتن كمترين شعور، حال تو را براي خويش به بپسندد؟ تو با اعتراف خودت در حالي به سر مي‌بري كه از آن راضي نيستي، و تصميم انتقال از اين حال را هم نداري، و به پيامبري ديگر، و جهاني جز اين جهان براي عمل، اميدوار نيستي، آن وقت با اين وضع اسف انگيز كه خود داري مشغول وعظ و نصيحت ديگراني؟
منطق نيرومند امام چنان اين سخنور زبردست را كوبيد، كه ديگر نتوانست چيزي بگويد، همين كه امام از آنها دور شد، حسن بصري پرسيد: اين كه بود؟
گفتند: اين علي بن الحسين ـ عليه‌السّلام ـ بود.
حسن بصري: حقاً او از خاندان علم و دانش است.
پس از اين رسوائي، ديگر نديدند كه حسن بصري مردم را موعظه كند.[3]
[1] . سامري مردي بود كه پيروان حضرت موسي ـ عليه‌السّلام ـ را به گوساله پرستي دعوت كرد و سبب گمراهي گروهي از آنها شد، نقل شده كه پس از اينكار مبتلا به وسواس شد، و هر كسي را كه مي‌ديد وحشت مي‌كرد و فرار مي‌نمود و فرياد مي‌زد (لامساس) با من تماس نگير.
[2] . سفينه البحار ج ا، ص 262.
[3] . بحار الانوار ج 10، ص 146.

معجزه‎اي از امام سجاد ـ عليه السلام ـ

مناظره امام سجاد(ع) با عبدالملك مروان

 عبدالملك در دوران خلافت خويش، يك سال در مراسم حجّ طواف مي‎كرد و امام علي بن الحسين ـ عليه السلام ـ نيز پيشاپيش او سرگرم طواف بود و اصلاً اعتنايي به او نداشت؛ عبدالملك كه حضرت را از نزديك نديده بود و او را به قيافه نمي‎شناخت، از اطرافيانش پرسيد:
«اين مرد كيست كه جلوتر از ما طواف مي‎كند و به ما اعتنايي نمي‎كند؟!»
گفتند: «او علي بن الحسين است». عبدالملك در كناري نشست و گفت: «او را نزد من بياوريد!» وقتي كه حضرت نزد او حاضر شد،‌گفت: «اي علي بن الحسين! من قاتل پدر تو نيستم! چرا نزد من نمي‎آيي؟»
امام فرمود: «قاتل پدرم دنياي او را فنا كرد، ولي پدرم آخرت او را تباه ساخت؛ اينك اگر تو هم مي‎خواهي قاتل پدرم باشي، باش!»
عبدالملك گفت: «نه مقصودم اين است كه نزد ما بيايي تا از امكانات دنيوي ما برخوردار شوي.»
در اين هنگام امام ـ عليه السلام ـ روي زمين نشست و دامن لباس خود را پهن كرد و گفت:
«خدايا! قدر و ارزش اولياي خود را به وي نشان بده.» ناگهان ديدند دامن حضرت پر از گهرهاي درخشانيست كه چشم‎ها را خيره مي‎كند.
آنگاه گفت: «خدايا! اينها را بگير كه مرا نيازي به اينها نيست!» پس ناگهان تمام جواهرات ناپديد شد.
هشام از مشاهده اين منظره بهت زده شد و از تطميع امام ـ عليه السلام ـ نااميد گرديد.[1]
[1] . قطب راوندي، الخرايج و الجرايح، قم، انتشارات مصطفوي، ص 222؛ الأمين العاملي، السيد محسن، الصحيفه الخامسه، دمشق، مطبعه الفيحاء، 1282 هـ.ق، ص 492.


حقّانيّت اهل بيت (عليهم السّلام)

مناظره امام سجاد(ع) با پيرمرد شامي

 هنگامي كه در ماجراي كربلا، امام سجّاد ـ عليه السّلام ـ را با همراهانش به صورت اسير، وارد دمشق كردند، پيرمردي از اهالي شام نزديك امام سجّاد ـ عليه السّلام ـ و همراهانش آمد و گفت: «حمد و سپاس خداي را كه شما را كشت و شهرهاي شما را از مردان شما آسوده كرد، و اميرمؤمنان (يزيد) را بر شما مسلّط نمود».
امام سجّاد ـ عليه السّلام ـ با آن پيرمرد كه از مسلمانان ناآگاه بود، چنين مناظره كرد:
امام: اي پيرمرد آيا قرآن خوانده‌اي؟
پيرمرد: آري.
امام: آيا معني اين آيه‌ را به خوبي فهميده‌اي كه خداوند مي‌فرمايد: «قُل لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجراً اِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِي الْقُربي»
: «بگو من هيچ پاداشي از شما بر رسالتم در خواست نمي‌كنم، جز دوست داشتن خويشانم» (سوره شوري، آيه 23).
پيرمرد: آري اين آيه‌ي را خوانده‌ام.
امام: خويشاوندان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در اين آيه، ما هستيم. اي پيرمرد! آيا اين آيه را خوانده‌اي كه در سوره اسراء (آيه‌ي 26) آمده است:
وَآتِ ذَالْقُربي حَقَّهُ: «و حق نزديكان را بپردازد»
پيرمرد: آري خوانده‌ام.
امام: خويشان و نزديكان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در اين آيه‌، ما هستيم.
اي پيرمرد! آيا اين آيه‌ (41، سوره انفال) را خوانده‌اي:
وَاعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيء فَاِنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُربي ... «و بدانيد هرگونه غنيمتي به شما رسد، خمس آن براي خدا و براي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و براي خويشاوندان نزديك و ... است»
پيرمرد: آري خوانده‌ام.
امام: خويشان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در اين آيه، ما هستيم.
اي پير مرد! آيا اين آيه را خوانده‌اي:
اِنَّما يُريُد اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَيطَهِّركُمْ تَطْهيِراً : «خداوند فقط مي‌خواهد، هرگونه پليدي را از شما خاندان دور كند، و كاملاً شما را پاك سازد» (احزاب ـ 33)
پيرمرد: آري خوانده‌ام.
امام: ما هستيم آن خانداني كه خداوند اين آيه (آيه تطهير) را در خصوص ما نازل كرد.
در اين هنگام پيرمرد، ساكت شد و حقيقت را دريافت و آثار پشيماني از آن‌چه گفته بود در چهر‌ه‌اش آشكار شد، و پس از لحظه‌اي به امام سجّاد ـ عليه السّلام ـ گفت: «تو را به خدا آيا شما همانيد كه گفتي؟»
امام: «سوگند به خدا، و به حقّ جدّم رسول‌ خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ ما همان خاندان هستيم».
پيرمرد، با شنيدن اين جمله، منقلب شد و گريه كرد و دست به آسمان بلند نموده و گفت: «خدايا ما از دشمنان جنّي و انسي آل محمّد بيزار هستيم» آن‌گاه در محضر امام سجّاد ـ عليه السّلام ـ توبه كرد.
ماجراي توبه اين پيرمرد، به گوش يزيد رسيد، يزيد دستور اعدام او را داد، آن پير راه يافته را به شهادت رساندند.[1]
[1] ـ لهوف سيّد بن طاووس، 177 و 178.

دفن امام حسن ـ عليه السّلام ـ در كنار پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ

مناظره امام حسين(ع) با عايشه

 وقتي‌كه امام حسن ـ عليه‎السّلام ـ وفات نمود،برادر بزرگوارش امام حسين ـ عليه السلام ـ بدن شريفش را بر تابوت گذارده، آنرا بطرف محل نماز پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ برد، در آنجا بر جنازه برادر نماز خوانده، آنگاه آنرا وارد مسجد، پيامبر كرد؛ همينكه حضرت بالاي قبر رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ ايستاد خبر به عايشه رسيد، به او گفتند كه: «جنازه حسن بن علي را آورده‎اند تا كنار پيامبر خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ دفن كنند.»
عايشه بلافاصله سوار بر قاطري زين شده گرديد‎( در اسلام اولين زني كه بر زين سوار شد عايشه بود) فرياد زد:
«فرزندتان را از خانه من دور كنيد، كه در خانه من كسي دفن نخواهد شد وكسي حق ندارد كه پرده رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ را بردَرد!»
اينجا بود كه حضرت حسين ـ عليه‎السّلام ـ به عايشه فرمود:
«قديماً هَتَكْتِ انتِ و أبوكِ حجابَ رسولِ الله ـ صلي‎الله عليه و آله ـ وَ أدْخَلْتِ بَيْتَهُ مَنْ لا يُحِبُّ رسولُ الله ـ صلي‎الله عليه و آله ـ قُرْبَهُ، و اِنَّ اللهَ يَشأَلُكِ عن ذلكَ يا عايشهُ، اِنَّ اخي اَمَرَني اَنْ اقَرِّبُهُ مِنْ أبيهِ رَسولِ الله ـ صلي‎الله عليه و آله ـ لِيُحْدِثَ بهِ عًهْداً.»
«تو و پدرت پيش از اينها پرده پيامبر را دريديد، تو كسي را وارد منزل پيامبر ساختي (و در كنار رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ دفن كردي) كه پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ هرگز جوار و نزديكي با او را دوست نداشت؛ اي عايشه روزي خواهد آمد كه خداوند درباره اين گناه تو را مورد بازپرسي قرار دهد؛ برادرم به من امر كرده است كه او را نزديك پدرش پيامبر خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ بگذارم تا با او تجديد عهدي نمايد.»
«وَ اعْلَمي أنَّ أخي أعْلَمُ النّآسِ باللهِ و رَسولِهِ، وَ أعْلَمُ بِتَأويلِ كِتابِهِ مِنْ أنْ يَهْتِكَ عَلي رَسُولِ اللهِ سَتْرَهُ لأنَّ اللهَ تبارَكَ و تعالي يقولُ:
«يا أيها الّذينَ آمنُوا لا تَدْخُلوا بُيوتَ النَّبيِ اِلاّ اَنْ يُؤذَنَ لَكُمْ»[1]
«و قَدْ اَدْخَلْتِ اَنْتِ بَيْتَ رسولِ اللهِ الرِّجالَ بِغَيْرِ إذنِهِ.»
اين را هم بدان كه برادرم از همه كسي به خدا و رسولش آگاه‎تر است، و از همه كس به تأويل كتاب خدا عالم‎تر است و او كسي نيست كه پرده رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ را بردرد؛ زيرا خداوند مي‏فرمايد:
«اي كساني كه ايمان آورده‎ايد، وارد منزل‎‎هاي پيامبر نشويد، مگر آنگاه كه به شما اجازه دهند». و اما تو اي عايشه بدون اجازه پيامبر مرداني را (ابوبكر و عمر را) وارد منزل او ساختي.
«و قد قالَ اللهُ عزّ وجلّ: «يا ايُّها الّذينَ آمَنوا لا تَرْفعوا أصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبّيِ[2] وَ لَعَمْري لَقَدْ ضَرَبْتِ اَنْتِ لأبيكِ و فاروقِهِ عِنْدَ اُذُنِ رَسولِ اللهِ ـ صلي‎الله عليه و آله ـ المعاوِلَ، وَ قَدْ قالَ الله عزّوجلّ: «اِنَّ الّذينَ يَغُضُّونَ اَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسولِ اللهِِ، أولئكَ الّذينَ امْتَحَنَ اللهُ قلوبَهُم لِلتَّقوي»[3]
(از طرف ديگر) با اينكه خداوند فرموده است: «اي كساني كه ايمان آورده‎ايد صداهاي خويش را بلندتر از صداي پيامبر نسازيد»، بجان خودم سوگند كه تو بخاطر پدرت و رفيق پدرت عمر بن الخطاب بيخ گوش پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ كلنگ‎ها بر زمين زدي (و آن دو را كنار پيامبر دفن كردي) با اينكه خداوند متعال فرموده است: «كسانيكه نزد پيامبر آهسته حرف مي‎زنند، خداوند دلهايشان را براي تقوي امتحان كرده است».
«وَ لَعَمْري لَقَدْ أدْخَلَ أبُوكِ و َفاروقِهِ عَلي رَسولِ اللهِ ـ صلي‎الله عليه و آله ـ بِقُرْبِهِما مِنْهُ الأذي، وَ مارِ عَيا مِنْ حَقِّهِ ما اَمَرَهُما اللهُ بِه عَلي لِسانِ رَسولُ الله ـ صلي‎الله عليه و آله ـ اِنَّ اللهَ حَرَّمَ عَليَ المؤمنينَ اَمْواتاً ما حَرَّمَ مِنْهُمْ أحْياءً وَ تاللهِ يا عايشهُ لو كانَ هذا الَّذي كَرَهْتيهِ مِنْ دَفْنِ الحَسَنِ عِنْدَ أبيهِ جائزاً فيما بَيْنَنا وَ بَيْنَ اللهِ لَعَلمْتِ اَنَّهُ سَيُدْ فَنُ وَ إنْ رَغَمَ مَعْطِسَكِ»
«بجان خودم كه پدرت و رفيقش عمر با نزديك شدن (و دفن شدن) نزد پيامبر، او را شكنجه داده و اذيت كردند، زيرا در دوران زندگي آن حضرت، حقوقي را كه خداوند بازبان پيامبرش به آنان فرمان داده بود رعايت نكردند (و اشكال نكن كه پيامبر اكنون رحلت كرده) زيرا خداوند براي مرده مؤمنين همان حرمت را كه براي زندگان آنان است در نظر گرفته است.
اي عايشه برادرم وصيت كرده بود كه اگر كسي مانع شد، او را در اينجا دفن نكنم‎ـ بخدا سوگند اگر بيني و بين الله بر خلاف وصيّت برادرم‎ـ جائز بود او را در كنار قبر پيامبر دفن كنم، هر چند كه براي تو ناگوار بود، ولي حتماً برادرم را همين جا دفن مي‎كردم تا دماغت بخاك ماليده شود.»
سپس محمد بن حنفيه برادر حضرت، به سخن در آمده گفت:
«اي عايشه تو بخاطر دشمني با بني‎هاشم روزي بر قاطر و روزي بر شتر سوار مي‎شوي، نه سر از پاي خويشتن مي‎شناسي ونه در يك سرزمين آرام مي‎گيري.»
عايشه از شدّت عصبانيّت رو به محمد حنيفه كرده و گفت: «يابن الحنفيَّه، هؤلاءِ الفواطمُ يتكلَّمونَ، فما كلامُكَ؟»
«اي فرزند حنفيه! اينان پسران فاطمه‎اند كه مي‎بيني سخنوري مي‎‎كنند، تو را با سخنراني چه كار؟»
در اين لحظه حضرت حسين ـ عليه‎السّلام ـ به دفاع از برادر پرداخته و فرمود:
«وَ انْتِ تَبعُدينَ مُحَّمداً من الفَواطِم؟ فوَاللهِ لَقَدْ وَلَدَتْهُ ثلاثُ فَواطمٍ: فاطمهُ بنتِ عمرانِ بنِ عائذِ بن مخذومٍ، و فاطمهُ بنتِ أسدِ بن هاشمٍ و فاطمهَ بنتِ زائدهِ بنِ الأصمِ بن رُواحهِ ابْنِ حُجْرِ بْنِ مُعَيْصِ بْنِ عامِرٍ[4]»
«اي عايشه! تو مي‎خواهي برادرم محمد را از فرزندان فاطمه دور سازي؛ بخدا سوگند كه او بجاي يك فاطمه از سه فاطمه نسب دارد: فاطمه بنت عمران، فاطمه بنت أسد بن هاشم و فاطمه بنت زائده».
[1] . سوره احزاب آيه 53
[2] . سوره حجرات آيه 2.
[3] . سوره حجرات آيه 3.
[4] . بحارالانوار جلد 1.ـ بلاغه الحسين(ع) ص48.

خلافت بي‌اساس عمربن خطاب

مناظره امام حسين(ع) با عمر بن خطاب

 روزي عمربن خطاب روي منبر پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ نشسته، و براي مردم سخنراني مي‌كرد؛ در ضمن سخنان خود، ياد‌آور شد كه من بر جان و مال مؤمنان ولايت دارم.
امام حسين ـ عليه‌السّلام ـ از گوشه مسجد، خطاب به عمر فرمود:
«اِنْزِل أيُّها الْكَذّابُ عن مِنْبَرِ أبي رَسولِ اللهِ ـ صلي الله عليه و آله ـ لامِنْبَرِ أبيكَ.»
«مردك دروغگو از منبر‌يكه تعلق به پدرم رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ دارد، و ربطي به پدرت ندارد پايين بيا»
عمر گفت:«حسين! آري بجان خودم سو‌گند كه اين منبر از آن پدر توست نه پدر من، اما چه كسي اين سخن را به تو آموخته؟ حتماً پدرت علي اين كلمات را به تو ياد داده است؟!.»
حضرت فرمودند: «اگر بفرمان پدرم سخن بگويم و فرمان پدرم را اطاعت كنم. بجان خودم سوگند كه او هدايتگري راستين است و بوسيله او هدايت خواهم شد؛ پدرم علي ـ عليه‌السّلام ـ طبق پيماني كه پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ بوسيله جبرئيل و از جانب خداوند آورده است، بر گردن مردم بيعت دارد، و جز افراديكه منكر كتاب خدا هستند كسي نمي‌تواند اين بيعت را انكار نمايد، مردم ازاين بيعت و پيمان الهي قلباً آگاهند؛ امازباناً آنرا انكار مي‌كنند.
واي بر آنان كه حق ما اهلبيت را انكار مي‌نمايند، اينان چگونه با پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ روبرو خواهند شد با آنكه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بر آنان غضبناك خواهد بود، و براي خو‌يشتن عذابي سخت در پيش دارند؟»
عمر به آن حضرت گفت:«اي حسين! هر كس حق پدرت را انكار كند لعنت خدا بر او باد، لكن بدان كه مردم، ما را به حكومت گماشتند و ما نيز اين حكومت را پذيرفتيم، اگر مردم پدرت را امير خود مي‌ساختند، ما نيز فرمان مي‌برديم.»
حضرت به او گفت:
«يَا بْنَ الخَطّاب! فاَيُّ النّاسِ اَمَّرَك عَلي نفْسِهِ قَبْلَ اَنْ تُؤمَّرِ اَبابَكْرِ عَلي نَفْسِكَ لِيُؤَمِّرَكَ علَي النّاسِ بلاحُجَّهٍ مِنْ نبيٍّ وَ لا رِضيً مِنْ آلِ مُحَمَدٍ ـ صلي الله عليه و آله ـ»
«اي پسر خطاب! پيش از آنكه تو ابوبكر را بر خويشتن امير سازي، تا او هم در مقابل، بدون هيچ‌گونه مدر‌كي از طرف پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ، و بدون رضايت اهل بيتش، تو را بر مردم امير سازد، كدام مردم ترا بر خود امير كرده بودند؟»
«فَرِضاكُمْ كانَ لُمِحَمَّدٍ ـ صلي الله عليه و آله ـ رِضيً وَ رِضيَ اَهْلِهِ كان سَخَطاً!»
ااي عمر!آياتو چنين مي‌پنداري كه رضايت تو موجب خوشنودي حضرت محمّد ـ صلي الله عليه و آله ـ است، اما خشنودي اهل بينش موجب غضب او خواهد بود؟!»
«أما وَالله لَوْ اَنَّ لِلّسانِ مَقالاً يَطولُ تَصْديقُهُ وَ فِعْلاً يُعنيهِ المُؤمِنونَ لَما تَخَطََّبْتَ رِقابَ آلِ مُحَمَدٍ ـ صلي الله عليه و آله ـ وَ صِرْتَ الحاكِمُ عَلَيْهُمْ بِكِتابٍ نُزِّل فيهِم لا تَعْرِفُ مُعْجَمَهُ وَ لا تَدْري تَأويلَهُ، اِلاّ‌سَماعُ الاذانِ.»
به خدا سوگند اگر زبانم باز بود كه حقايق را بگويم، و مردم نيز حقايق را تصديق مي‌نمودند، و افراد با ايماني بودند كه وارد عمل شوند تو نمي‌توانستي روي منبري كه مربوط به خاندان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ است قرار‌گيري، و روي سر آنان به سخنراني پردازي، و با قرآني كه در اين خاندان نازل گشته است بر آنان حكومت كني، با اينكه كلمات و حروف قرآن را از يكديگر نمي‌‌شناسي و جز مسمو‌عاتي اندك از تفسير و تأويل آن سر در نمي‌آوري.
«الُمخْطِيءُ وَ المُصيبُ عِنْدَكَ سَواءٌ، فَجَزاكَ الله جزاءَكَ، وَ سَألَكَ، عَمّا أحْدَثْتَ سؤالاً خفيّاً»[1]
«در بي كفايتي تو همين بس كه بين خطا‌كاران و پاكان فرق نمي‌گذاري، خداوند ترا بسزاي كرده‌هايت برساند، و درباره اين همه بدعت‌ها كه بنيان گذاشتي، سخت مورد بازپرسي‌ات قرار خواهد داد.»
[1] .تاريخ ابن عساكر.

 

يادآوري جنايات معاويه

مناظره امام حسين(ع) با معاويه

 در ايّامي كه «مروان بن حكم» از طرف معاويه حاكم مدينه بود به دروغ به وي نوشت كه: «گروهي از رجال و شخصيت‎هاي عراق و حجاز نزد حسين بن علي رفت و آمد مي‎كنند و به نظر مي‎رسد كه او بزودي قصد قيام و مخالفت با تو دارد.»
معاويه، پس از دريافت اين گزارش نامه‎اي به اين مضمون به حسين بن علي ـ عليه السلام ـ نوشت:
«گزارش پاره‎اي از كارهاي تو به من رسيده است. سوگند به خدا هر كس پيمان و معاهده‎اي ببندد، بايد به آن وفادار باشد[1] پس مواظب خود باش و به عهد و پيمان خود وفا كن و اگر اين گزارشات صحت داشته باشد و با من مخالفت كني با مخالفت روبرو مي‎شوي و اگر بدي كني بدي مي‎بيني، از ايجاد اختلاف ميان امت بپرهيزيد... .»[2]
امام حسين ـ عليه السلام ـ در پاسخ معاويه چنين نوشت:
«در آنچه در باب من به گوش تو رسيده، يك مشت سخنان بي‎اساس است كه چابلوسان و سخن چينان تفرقه‎انداز و دروغ پرداز، از پيش خود ساخته و پرداخته‎اند. اين گمراهان بي‎دين دروغ گفته‎اند. من نه تدارك جنگي بر ضد تو ديده‎ام و نه قصد خروج بر ضد تو داشته‎ام، ولي از اينكه بر ضد تو و بر ضد دوستان ستمگر و بي‎دين تو، كه حزب ستمگران و برادران شيطانند، قيام نكرده‎ام از خدا مي‎ترسم.
آيا تو قاتل «حجر بن عدي» و يارانش نبود؟ قاتل كساني كه همه، از نمازگزاران و پرستندگان خدا بودند؛ كساني كه بدعت‎ها را ناروا شمرده و با آن سخت مبارزه مي‎كردند، و كارشان امر به معروف و نهي از منكر بود. تو پس از آن كه به آنان امان دادي و سوگندهاي اكيد ياد كردي كه آزارشان نكني، برخلاف امان و سوگند خود، آنان را ظالمانه كشتي، و با اين كار، بر خدا گستاخي نموده، عهد و پيمان او را سبك شمردي.
آيا تو قاتل «عَمرو بن حَمِق» آن مسلمان پارسا كه از كثرت عبادت چهره و بدنش فرسوده شده بود، نيستي كه پس از دادن امان و بستن پيمان ـ پيماني كه اگر به آهوان بيابان مي‎دادي، از قله‎هاي كوه‎ها پايين مي‎آمدند ـ او را كشتي؟!
آيا تو نبودي كه «زياد» (پسر سميّه) را برادر خود خواندي و او را پسر ابوسفيان قلمداد كردي در حالي كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرموده است: «نوزاد به پدر ملحق مي‎گردد و زناكار بايد سنگسار گردد.»[3]
اي كاش جريان به همين جا خاتمه مي‎يافت، اما چنين نشد. بلكه تو پسر سميه را پس از برادر خواندگي، بر ملت مسلمان مسلط ساختي و او نيز با اتّكا به قدرت تو، مسلمانها را كشت. دست‎ها و پاهايشان را قطع كرد و بر شاخه‎هاي نخل به دار آويخت! اي معاويه! تو عرصه را چنان بر مسلمانان تنگ ساختي كه گويي تو از امت، و اين امت از تو نبوده‎اند!
آيا تو قاتل «حضرمي» نيستي كه جرم او اين بود كه همين «زياد» به تو اطلاع داد كه «وي پيرو دين علي است»، در حالي كه دين علي ـ عليه السلام ـ همان دين پسر عمويش پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است و بنام همان دين است كه اكنون تو بر اريكه حكومت و قدرت تكيه زده‎اي! و اگر اين دين نبود، تو و پدرانت هنوز در جاهليت به سر مي‎برديد و بزرگترين شرف و فضيلت شما رنج و مشقت دو سفر زمستاني و تابستاني به يمن و شام بود[4] ولي خداوند در پرتو رهبري ما خاندان، شما را از يك زندگي نكبت بار نجات بخشيد.
اي معاويه! يكي از سخنان تو اين بود كه: در ميان امت ايجاد اختلاف و فتنه نكنم. من هيچ فتنه‎اي بزرگتر و مهم‎تر از حكومت تو بر اين امت سراغ ندارم.
ديگر از سخنان تو اين بود كه: مواظب رفتار و دين خود و امت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ باشم. من وظيفه‎اي بزرگتر از اين نمي‎دانم كه با تو بجنگم، و اين جنگ، جهاد در راه خدا خواهد بود، و اگر (بنا به عللي) از قيام بر ضد تو خودداري مي‎كنم از خدا طلب آمرزش مي‎كنم و از خداي مي‎خواهم تا مرا به آنچه موجب رضايت و خشنودي او در آن است راهنمايي و هدايت كند.
اي معاويه! ديگر از سخنان تو اين بود: «اگر من به تو بدي كنم با من بدي خواهي كرد و اگر با تو دشمني كنم، دشمني خواهي كرد». بايد بگويم: در اين جهان نيكان و صالحان همواره با دشمني بدكاران روبرو بوده‎اند، و من اميدوارم دشمني تو زيان به من نرساند و زيان بد انديشيهاي تو بيش از همه متوجه خودت گردد پس هر قدر مي‎تواني دشمني كن!
اي معاويه! از خدا بترس و بدان كه گناهان كوچك و بزرگت، همه در پرونده خدايي ثبت شده است. اين را نيز بدان كه خداوند جنايات تو را كه به صِرفِ ظنّ و گمان مردم را مي‎كشي، و به محض اتهام (به دوستيِ علي ـ عليه السلام ـ) آنان را بازداشت و گرفتار مي‎سازي، و كودكي شراب خوار و سگ باز (يعني يزيد) را به حكومت رسانده‎اي، هرگز به دست فراموشي نخواهد سپرد.
تو با اين كارهايت، خود را به هلاكت افكندي، دين خود را تباه ساختي، و حقوق ملت را پايمال كردي. والسلام».[5]
[1] . البته معاويه اين سوگند را فقط در مواردي روا مي‎دانست كه ذي نفع باشد و اِلّا هم او بود كه به معاهده‎اش با امام حسن مجتبي ـ عليه السلام ـ عمل نكرد.
[2] . محمد بن حسن طوسي، اختيار معرفه الرّجال (معروف به رجال كَشّي)، ص 48.
[3] . الولدْ لِلفراش و للعاهِر الحَجَر.
[4] . اشاره به آيه: إِيلافِهِمْ رِحْلَهَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ. (سوره قريش آيه 2).
[5] . ابن قتيبه دينوري، الامامه و السياسه، چاپ قاهره، مكتبه مصطفي البابي الحلبي، 1382 هـ. ق، ج 1، ص 180؛ بحار الانوار، علامه مجلسي، تهران، مكتبه الاسلاميه، 1393 هـ.ق، ج 44، ص 212 به بعد؛ احتجاج طبرسي، نجف، المطبعه المرتضويه، ج 2، ص 161؛ اختيار معرفه الرجال، شيخ طوسي، انتشارات دانشگاه مشهد، ص 48.

فضايل امام علي ـ عليه السّلام ـ در كلام امام حسين ـ عليه السّلام ـ

مناظره امام حسين(ع) با انصار و تابعين

 راوي نقل مي‎كند: امام حسين ـ عليه‎السّلام ـ اين خطبه را در جمع بسياري از انصار و تابعين و بني‎هاشم كه همگي زير يك سايبان عظيم گرد آمده بودند ايراد كرد.
آن حضرت پس از حمد و ثناي الهي، فضائل امام علي ـ عليه‎السّلام ـ را اين چنين بيان فرمود:
1ـ شما را به خدا سوگند، آيا مي‎دانيد هنگامي كه پيامبر خدا ميان ياران خود عقد اخوت و برادري برقرار ساخت علي بن ابيطالب را برادر خود قرار داد و فرمود: «أَنتَ أخي وَ أنَا أخوكَ فِي الدُّنيا و الاخرَهِ»؟[1]
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند همينطور است.»
2ـ فرمود: شما را بخدا سوگند آيا مي‎دانيد كه پيامبر جايگاه مسجد كنوني و منازل اطرافش را خريداري كرد، و مسجد را بنا كرد و در ميان مسجد منزل ساخت و نُه منزل از براي خود و يك منزل را در وسط مسجد و براي پدرم بنا كرد و سپس درب همه راهروهايي را كه به مسجد باز مي‎شد بست و تنها درب خانه علي ـ عليه‎السّلام ـ را بازگذاشت و در اين باره كساني‎ مانند ابن عباس‎ زبان به اعتراض گشودند و حضرت در جواب اعتراض آنان فرمود: «ما أنَا سَدَدْتُ أبْوابكُمْ وَ فَتَحْتُ بابَهُ، و لكِنَّ الله اَمَرَني بسَدِّ ابْوابِكُمْ وَ فَتْحِ بابِهِ» يعني من از روي ميل خود درب خانه‎هاي شما (را كه به مسجد باز مي‎شد) نبستم و نيز درب خانه علي را به ميل شخصي خود نگشودم بلكه خداوند متعال به من فرمان داده است كه درب خانه‎هاي شما را ببندم، و درب خانه علي را بگشايم.
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند»
3ـ مگر پيامبر تمامي مردم را‎ـ به غير از علي ـ عليه‎السّلام ـ از خوابيدن در مسجد نهي نفرمود در حاليكه علي ـ عليه‎السّلام ـ در مسجد جنب مي‎شد، مگر فرزندان علي ـ عليه‎السّلام ـ در خانه پيامبر متولد نشدند؟
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند.»
4ـ آيا قبول داريد كه عمربن خطاب بسيار حريص بود كه روزنه‎اي به اندازه چشمش از منزلش به درون مسجد پيامبر باز بگذارد، لكن حضرت رسول ـ صلي‎الله عليه و آله ـ حتي اين اندازه را نيز از او منع فرمود، و سپس خطابه‎اي ايراد كرد و فرمود:
«اِنَّ اللهَ اَمَرَني أنْ اَبْنِيَ مَسْجِدَاً طاهِراً، لا يَسْكُنُهُ غَيْري وَ غَيْرُ أخي وَ بَنيه»؟
يعني: «خداوند مرا فرمان داده است كه مسجدي پاكيزه و طاهر بسازم و بجز خودم و برادرم علي ـ عليه‎السّلام ـ و فرزندانش كسي ديگر را در آن سكونت ندهم؟»
همگان گفتند: آري بخدا سوگند كه فرمود.»
5. شما را به‌خدا سوگند مي‌دهم، مگر پيامبر علي ـ عليه السّلام ـ را در روز غديرخم به مقام رهبري منصوب نفرمود و رهبري و ولايت او را با ندايي بلند به مردم نرسانيد، و نفرمود: «لِيَبلُغَ الشاهِدُ الغائَبَ»؟ حاضران نصب علي ـ عليه السّلام ـ را به مقام ولايت و وصايت و امامت به اطلاع غائبان برسانند؟[2]
6. شما را به‌خدا سوگند آيا مي‎دانيد كه رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ در جنگ تبوك به علي ـ عليه‎السّلام ـ فرمودند: «اَنْتَ مِنّي بمنزلهِ هارونَ مِنْ مُوسي وَ أنْتَ وَليُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ مِنْ بَعْدي»؟ يعني يا علي! تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسي هستي و پس از من تو سرپرست هر مؤمني هستي.
همگان يك صدا گفتند: «آري بخدا سوگند كه فرمود.»
7. شما را به‌خدا سوگند مي‎دهم، آيا مي‎دانيد كه پيامبر خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ هنگامي كه نصاراي نجران را به مباهله دعوت نمود، كسي را جز علي و همسرش فاطمه و دو پسرش (من و برادرم حسن) همراه خود جهت مباهله نبرد؟
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند.»
8‎‎. شما را به خدا سوگند آيا مي‎دانيد كه در روز جنگ خيبر، رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ پرچم جنگ را به علي ـ عليه‎السّلام ـ سپرده و فرمود:
«لَأدفَعَهُ اِلي رَجُلٍ يُحِبُّهُ اللهُ و رَسُولُهُ وَ يُحِبُّ اللهَ وَ رَسولَه» كَرّارٌ غَيْرُ فرّارٍ يَفْتَحُها اللهُ عَلي يَدَيْهِ»
پرچم را به كسي خواهم سپرد كه خدا و رسولش او را دوست مي‎دارند و او نيز خدا و رسول خدا را دوست دارد، پي در پي حمله خواهد كرد و فرار از دشمن در قاموس وجودش نيست، و خداوند اين قلعه مستحكم را بدست او بزودي فتح خواهد كرد.
همه گفتند: «آري بخدا سوگند كه فرمود.»
9. آيا مي‎دانيد كه رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ سوره برائت را به وسيله علي ـ عليه‎السّلام ـ براي اهل مكّه فرستاد و فرمود: «لا يَبْلُغُ عَنّي اِلاّ اَناَ أوْ رَجُلٌ مِنّي» كسي نمي‎تواند از جانب من ابلاغي به امت برساند جز خودم يا شخصي كه از من باشد.[3] همگي گفتند: «آري بخدا سوگند.»
10. آيا مي‎دانيد كه هيچ مشكلي براي پيامبر پيش نيامد مگر آنكه همه جا براي حل مشكلات بخاطر اعتمادي كه به علي ـ عليه‎السّلام ـ داشت او را جلو مي‎انداخت.
11. و آيا خبر داريد كه رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ هيچگاه علي ـ عليه‎السّلام ـ را با نامش صدا نزد، بلكه هر گاه او را مي‎طلبيد مي‎فرمود: «يا أخي» اي برادرم و يا مي‎فرمود: «أُدْعُوا لي أخي» برادرم را بياوريد؟»
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند.»
12. آيا مي‎دانيد كه رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ هنگامي كه ميان علي و جعفر و زيد قضاوت كرد، پس از آن فرمود: «يا عليُّ أنتَ مِنّي وَ أنَا مِنْكَ وَ أنْتَ وَليُّ كُلِّ مُؤمِنٍ بَعْدي»؟ يا علي! تو از مني و من از توأم و تو پس از من سرپرست هر مؤمني هستي.
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند.»
13. آيا مي‎دانيد كه علي ـ عليه‎السّلام ـ همه روزه با پيامبر خلوت داشت و شب‎ها بر او وارد مي‎گشت و هر گاه از پيامبر چيزي درخواست مي‎كرد به او مي‎داد و هر گاه هم درخواست نمي‎كرد، پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ خود نياز او را برطرف مي‎ساخت؟
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند.»
14. آيا مي‎دانيد كه پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ علي ـ عليه‎السّلام ـ را بر «جعفر» و «حمزه» برتري داد، در آن هنگام كه به فاطمه ـ عليهاالسّلام ـ فرمود: «زَوْجُكِ خَيْرُ اَهْلِ بَيْتي، أقْدَمُهُمْ سِلْماً وَ اَعْظَمُهُمْ حِلْماً وَ اَكْثرُهُمْ عِلْماً»؟ همسرت بهترين فرد اهلبيت من است، پيش از همه اسلام اختيار كرده، از همگان بردبارتر است و از همگي دانشمندتر است.
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند.»
15. آيا مي‎دانيد كه رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ فرمودند: «أنَا سَِيدُّ ولدِ آدم أخي عَليٌ سَيدُ العَرَبِ وَ فاطِمَه سيدهِ نساءِ أهلِ الجنّهِ و الحسنُ و الحسينُ ابناي سَيِّد اشبابِ أهلِ الجَنَّهِ»؟ من سرآمد فرزندان آدم هستم و برادرم علي سرآمد عرب است، و فاطمه سرآمد زنان بهشت است و پسرانم حسن و حسين، سرآمد جوانان بهشت‎اند.
گفتند: «آري بخدا سوگند.»
16. آيا مي‎دانيد كه پيامبر خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ به علي ـ عليه السّلام ـ فرمان داده بود كه جنازه حضرتش را او غسل دهد؛ و به او خبر داده بود كه جبرئيل هنگام غسل دادن به علي ـ عليه‎السّلام ـ ياري خواهد كرد؟
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند.»
17. آيا مي‎دانيد كه رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ در آخرين خطبه‎اي كه ايراد كرد فرمود: «من در ميان شما دو چيز گرانبها بجاي مي‎گذارم، كتاب خدا و اهل بيتم؛ اگر به اين دو چنگ زنيد هرگز گمراه نشويد»؟
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند.»
آنگاه حضرت چيزي را از آيات قرآني و يا احاديث نبوي كه در شأن علي ـ عليه‎السّلام ـ بخصوصه‎ـ و يا درباره اهل بيت ـ عليهم‌السّلام ـ وارد شده بود باقي نگذاشت، مگر اينكه حاضران را درباره آن سوگند مي‎داد، و اصحاب همه مي‎گفتند: «آري بخدا سوگند اين مطالب را شنيده‎ايم» و تابعان اصحاب مي‎گفتند: «آري بخدا سوگند فلان كس و فلاني كه مورد اطمينان من هستند اين مطلب را براي من گفته‎اند».
در آخر، امام ـ عليه‎السّلام ـ چنين گفت:
18. شما را به خدا سوگند آيا اين حديث را از پيامبر اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ شنيده‎ايد كه فرمود:
«مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ يُحِبُّني وَ يُبْغِضُ عَلِيّاً فَقَدْ كَذَبَ، لَيْسَ يُحِبُّني وَ يُبْغِضُ عليّاً» فقالَ لَهُ قائلٌ: يا رسولً اللهِ وَكيفَ ذلكَ؟ قالَ ـ صلي‎الله عليه و آله ـ لانّه منّي و أنا مِنْهُ، مَنْ اَحَبَّهُ فَقَدْ اَحَبَّني وَ مَنْ اَحَبَّني فَقَدْ اَحَبَّ اللهَ وَ مَنْ اَبْغَضَهُ فَقَدْ اَبْغضَني وَ مَنْ اَبْغَضَني فَقَد‎ْ اَبْغَضَ اللهَ»؟
هر كس گمان مي‎كند كه مرا دوست دارد، در حاليكه علي را دشمن مي‎دارد دروغ مي‎گويد، زيرا نمي‎شود كسي كه علي را دشمن دارد مرا دوست داشته باشد.
شخصي به حضرت عرضه داشت: «يا رسول الله ـ صلي‎الله عليه و آله ـ چرا چنين چيزي نا ممكن و نشدني است. حضرت فرمود: «زيرا علي از من و من از علي هستم، هر كس علي را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هر كس مرا دوست بدارد خداوند را دوست داشته است، هر كس علي را دشمن دارد، مرا دشمن داشته، و هر كس مرا دشمن گيرد خداي را دشمن گرفته است.»
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند.»
در اين جا سخنان حضرت پايان يافت و جمعيت پراكنده شدند، در حالتي كه در فكري عميق فرو رفته بودند.[4]
[1] . اين حديث را سبط ابن جوزي نيز كه از علماي معروف اهل سنت است در صفحه 24، سطر آخر از كتاب خود نقل كرده است.
[2] . علامه اميني در كتاب «الغدير» عده بسياري از راويان غدير را از صحابه و تابعين و دانشمندان اهل سنّت ياد‌آوري فرموده است و از جمله روايتي كه در جلد اوّل صفحه 33 از «زهري» نقل مي‌كند كه: پيامبر سه مرتبه فرمود: «آگاه باشيد كه حاضران بايد جريان نصب علي ـ عليه السّلام ـ به ولايت و امامت و واقعه غدير را به غائبان برسانند.»
[3] .چون آيات آغازين سوره برائت بر پيامبر(ص) نازل شد، پيامبر آن آيات را به ابي‎بكر داده و فرمود: «به سوي مكه برو و اين آيات را در روز عيد قربان در «مني» براي مردم قرائت كن.» چون ابوبكر حركت كرد، جبرئيل بر رسول خدا(ص) نازل گشت و گفت: «يا محمد، كسي حق ندارد از جانب تو رسالتي ايفا كند جز شخص خودت يا كسي كه از تو باشد» پس رسول خدا(ص) علي(ع) را سوار بر شتر مخصوص خود كرده و بدنبال ابوبكر فرستاد. علي(ع) در منطقه «روحاء» به ابي‎بكر رسيد و آيات را از او پس گرفت. ابوبكر با ناراحتي بسوي پيامبر(ص) برگشت و گفت: «يا رسول الله آياخدا درباره من چيزي نازل كرده بود؟». حضرت فرمود: «نه! لكن به من فرمان داد كه نبايد از طرف من كسي پيامي برساند جز خودم يا كسي كه از من باشد. و چون تو از من نيستي صلاحيّت اين كار را نداري.» (مؤلف).
[4] . كتاب سليم بن قيس ،ص 165، طبع نجف.

مناظرات معصومین4

فضايل امام علي ـ عليه السّلام ـ در كلام امام حسين ـ عليه السّلام ـ

مناظره امام حسين(ع) با انصار و تابعين

 راوي نقل مي‎كند: امام حسين ـ عليه‎السّلام ـ اين خطبه را در جمع بسياري از انصار و تابعين و بني‎هاشم كه همگي زير يك سايبان عظيم گرد آمده بودند ايراد كرد.
آن حضرت پس از حمد و ثناي الهي، فضائل امام علي ـ عليه‎السّلام ـ را اين چنين بيان فرمود:
1ـ شما را به خدا سوگند، آيا مي‎دانيد هنگامي كه پيامبر خدا ميان ياران خود عقد اخوت و برادري برقرار ساخت علي بن ابيطالب را برادر خود قرار داد و فرمود: «أَنتَ أخي وَ أنَا أخوكَ فِي الدُّنيا و الاخرَهِ»؟[1]
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند همينطور است.»
2ـ فرمود: شما را بخدا سوگند آيا مي‎دانيد كه پيامبر جايگاه مسجد كنوني و منازل اطرافش را خريداري كرد، و مسجد را بنا كرد و در ميان مسجد منزل ساخت و نُه منزل از براي خود و يك منزل را در وسط مسجد و براي پدرم بنا كرد و سپس درب همه راهروهايي را كه به مسجد باز مي‎شد بست و تنها درب خانه علي ـ عليه‎السّلام ـ را بازگذاشت و در اين باره كساني‎ مانند ابن عباس‎ زبان به اعتراض گشودند و حضرت در جواب اعتراض آنان فرمود: «ما أنَا سَدَدْتُ أبْوابكُمْ وَ فَتَحْتُ بابَهُ، و لكِنَّ الله اَمَرَني بسَدِّ ابْوابِكُمْ وَ فَتْحِ بابِهِ» يعني من از روي ميل خود درب خانه‎هاي شما (را كه به مسجد باز مي‎شد) نبستم و نيز درب خانه علي را به ميل شخصي خود نگشودم بلكه خداوند متعال به من فرمان داده است كه درب خانه‎هاي شما را ببندم، و درب خانه علي را بگشايم.
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند»
3ـ مگر پيامبر تمامي مردم را‎ـ به غير از علي ـ عليه‎السّلام ـ از خوابيدن در مسجد نهي نفرمود در حاليكه علي ـ عليه‎السّلام ـ در مسجد جنب مي‎شد، مگر فرزندان علي ـ عليه‎السّلام ـ در خانه پيامبر متولد نشدند؟
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند.»
4ـ آيا قبول داريد كه عمربن خطاب بسيار حريص بود كه روزنه‎اي به اندازه چشمش از منزلش به درون مسجد پيامبر باز بگذارد، لكن حضرت رسول ـ صلي‎الله عليه و آله ـ حتي اين اندازه را نيز از او منع فرمود، و سپس خطابه‎اي ايراد كرد و فرمود:
«اِنَّ اللهَ اَمَرَني أنْ اَبْنِيَ مَسْجِدَاً طاهِراً، لا يَسْكُنُهُ غَيْري وَ غَيْرُ أخي وَ بَنيه»؟
يعني: «خداوند مرا فرمان داده است كه مسجدي پاكيزه و طاهر بسازم و بجز خودم و برادرم علي ـ عليه‎السّلام ـ و فرزندانش كسي ديگر را در آن سكونت ندهم؟»
همگان گفتند: آري بخدا سوگند كه فرمود.»
5. شما را به‌خدا سوگند مي‌دهم، مگر پيامبر علي ـ عليه السّلام ـ را در روز غديرخم به مقام رهبري منصوب نفرمود و رهبري و ولايت او را با ندايي بلند به مردم نرسانيد، و نفرمود: «لِيَبلُغَ الشاهِدُ الغائَبَ»؟ حاضران نصب علي ـ عليه السّلام ـ را به مقام ولايت و وصايت و امامت به اطلاع غائبان برسانند؟[2]
6. شما را به‌خدا سوگند آيا مي‎دانيد كه رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ در جنگ تبوك به علي ـ عليه‎السّلام ـ فرمودند: «اَنْتَ مِنّي بمنزلهِ هارونَ مِنْ مُوسي وَ أنْتَ وَليُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ مِنْ بَعْدي»؟ يعني يا علي! تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسي هستي و پس از من تو سرپرست هر مؤمني هستي.
همگان يك صدا گفتند: «آري بخدا سوگند كه فرمود.»
7. شما را به‌خدا سوگند مي‎دهم، آيا مي‎دانيد كه پيامبر خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ هنگامي كه نصاراي نجران را به مباهله دعوت نمود، كسي را جز علي و همسرش فاطمه و دو پسرش (من و برادرم حسن) همراه خود جهت مباهله نبرد؟
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند.»
8‎‎. شما را به خدا سوگند آيا مي‎دانيد كه در روز جنگ خيبر، رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ پرچم جنگ را به علي ـ عليه‎السّلام ـ سپرده و فرمود:
«لَأدفَعَهُ اِلي رَجُلٍ يُحِبُّهُ اللهُ و رَسُولُهُ وَ يُحِبُّ اللهَ وَ رَسولَه» كَرّارٌ غَيْرُ فرّارٍ يَفْتَحُها اللهُ عَلي يَدَيْهِ»
پرچم را به كسي خواهم سپرد كه خدا و رسولش او را دوست مي‎دارند و او نيز خدا و رسول خدا را دوست دارد، پي در پي حمله خواهد كرد و فرار از دشمن در قاموس وجودش نيست، و خداوند اين قلعه مستحكم را بدست او بزودي فتح خواهد كرد.
همه گفتند: «آري بخدا سوگند كه فرمود.»
9. آيا مي‎دانيد كه رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ سوره برائت را به وسيله علي ـ عليه‎السّلام ـ براي اهل مكّه فرستاد و فرمود: «لا يَبْلُغُ عَنّي اِلاّ اَناَ أوْ رَجُلٌ مِنّي» كسي نمي‎تواند از جانب من ابلاغي به امت برساند جز خودم يا شخصي كه از من باشد.[3] همگي گفتند: «آري بخدا سوگند.»
10. آيا مي‎دانيد كه هيچ مشكلي براي پيامبر پيش نيامد مگر آنكه همه جا براي حل مشكلات بخاطر اعتمادي كه به علي ـ عليه‎السّلام ـ داشت او را جلو مي‎انداخت.
11. و آيا خبر داريد كه رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ هيچگاه علي ـ عليه‎السّلام ـ را با نامش صدا نزد، بلكه هر گاه او را مي‎طلبيد مي‎فرمود: «يا أخي» اي برادرم و يا مي‎فرمود: «أُدْعُوا لي أخي» برادرم را بياوريد؟»
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند.»
12. آيا مي‎دانيد كه رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ هنگامي كه ميان علي و جعفر و زيد قضاوت كرد، پس از آن فرمود: «يا عليُّ أنتَ مِنّي وَ أنَا مِنْكَ وَ أنْتَ وَليُّ كُلِّ مُؤمِنٍ بَعْدي»؟ يا علي! تو از مني و من از توأم و تو پس از من سرپرست هر مؤمني هستي.
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند.»
13. آيا مي‎دانيد كه علي ـ عليه‎السّلام ـ همه روزه با پيامبر خلوت داشت و شب‎ها بر او وارد مي‎گشت و هر گاه از پيامبر چيزي درخواست مي‎كرد به او مي‎داد و هر گاه هم درخواست نمي‎كرد، پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ خود نياز او را برطرف مي‎ساخت؟
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند.»
14. آيا مي‎دانيد كه پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ علي ـ عليه‎السّلام ـ را بر «جعفر» و «حمزه» برتري داد، در آن هنگام كه به فاطمه ـ عليهاالسّلام ـ فرمود: «زَوْجُكِ خَيْرُ اَهْلِ بَيْتي، أقْدَمُهُمْ سِلْماً وَ اَعْظَمُهُمْ حِلْماً وَ اَكْثرُهُمْ عِلْماً»؟ همسرت بهترين فرد اهلبيت من است، پيش از همه اسلام اختيار كرده، از همگان بردبارتر است و از همگي دانشمندتر است.
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند.»
15. آيا مي‎دانيد كه رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ فرمودند: «أنَا سَِيدُّ ولدِ آدم أخي عَليٌ سَيدُ العَرَبِ وَ فاطِمَه سيدهِ نساءِ أهلِ الجنّهِ و الحسنُ و الحسينُ ابناي سَيِّد اشبابِ أهلِ الجَنَّهِ»؟ من سرآمد فرزندان آدم هستم و برادرم علي سرآمد عرب است، و فاطمه سرآمد زنان بهشت است و پسرانم حسن و حسين، سرآمد جوانان بهشت‎اند.
گفتند: «آري بخدا سوگند.»
16. آيا مي‎دانيد كه پيامبر خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ به علي ـ عليه السّلام ـ فرمان داده بود كه جنازه حضرتش را او غسل دهد؛ و به او خبر داده بود كه جبرئيل هنگام غسل دادن به علي ـ عليه‎السّلام ـ ياري خواهد كرد؟
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند.»
17. آيا مي‎دانيد كه رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ در آخرين خطبه‎اي كه ايراد كرد فرمود: «من در ميان شما دو چيز گرانبها بجاي مي‎گذارم، كتاب خدا و اهل بيتم؛ اگر به اين دو چنگ زنيد هرگز گمراه نشويد»؟
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند.»
آنگاه حضرت چيزي را از آيات قرآني و يا احاديث نبوي كه در شأن علي ـ عليه‎السّلام ـ بخصوصه‎ـ و يا درباره اهل بيت ـ عليهم‌السّلام ـ وارد شده بود باقي نگذاشت، مگر اينكه حاضران را درباره آن سوگند مي‎داد، و اصحاب همه مي‎گفتند: «آري بخدا سوگند اين مطالب را شنيده‎ايم» و تابعان اصحاب مي‎گفتند: «آري بخدا سوگند فلان كس و فلاني كه مورد اطمينان من هستند اين مطلب را براي من گفته‎اند».
در آخر، امام ـ عليه‎السّلام ـ چنين گفت:
18. شما را به خدا سوگند آيا اين حديث را از پيامبر اكرم ـ صلي‎الله عليه و آله ـ شنيده‎ايد كه فرمود:
«مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ يُحِبُّني وَ يُبْغِضُ عَلِيّاً فَقَدْ كَذَبَ، لَيْسَ يُحِبُّني وَ يُبْغِضُ عليّاً» فقالَ لَهُ قائلٌ: يا رسولً اللهِ وَكيفَ ذلكَ؟ قالَ ـ صلي‎الله عليه و آله ـ لانّه منّي و أنا مِنْهُ، مَنْ اَحَبَّهُ فَقَدْ اَحَبَّني وَ مَنْ اَحَبَّني فَقَدْ اَحَبَّ اللهَ وَ مَنْ اَبْغَضَهُ فَقَدْ اَبْغضَني وَ مَنْ اَبْغَضَني فَقَد‎ْ اَبْغَضَ اللهَ»؟
هر كس گمان مي‎كند كه مرا دوست دارد، در حاليكه علي را دشمن مي‎دارد دروغ مي‎گويد، زيرا نمي‎شود كسي كه علي را دشمن دارد مرا دوست داشته باشد.
شخصي به حضرت عرضه داشت: «يا رسول الله ـ صلي‎الله عليه و آله ـ چرا چنين چيزي نا ممكن و نشدني است. حضرت فرمود: «زيرا علي از من و من از علي هستم، هر كس علي را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هر كس مرا دوست بدارد خداوند را دوست داشته است، هر كس علي را دشمن دارد، مرا دشمن داشته، و هر كس مرا دشمن گيرد خداي را دشمن گرفته است.»
همگان گفتند: «آري بخدا سوگند.»
در اين جا سخنان حضرت پايان يافت و جمعيت پراكنده شدند، در حالتي كه در فكري عميق فرو رفته بودند.[4]
[1] . اين حديث را سبط ابن جوزي نيز كه از علماي معروف اهل سنت است در صفحه 24، سطر آخر از كتاب خود نقل كرده است.
[2] . علامه اميني در كتاب «الغدير» عده بسياري از راويان غدير را از صحابه و تابعين و دانشمندان اهل سنّت ياد‌آوري فرموده است و از جمله روايتي كه در جلد اوّل صفحه 33 از «زهري» نقل مي‌كند كه: پيامبر سه مرتبه فرمود: «آگاه باشيد كه حاضران بايد جريان نصب علي ـ عليه السّلام ـ به ولايت و امامت و واقعه غدير را به غائبان برسانند.»
[3] .چون آيات آغازين سوره برائت بر پيامبر(ص) نازل شد، پيامبر آن آيات را به ابي‎بكر داده و فرمود: «به سوي مكه برو و اين آيات را در روز عيد قربان در «مني» براي مردم قرائت كن.» چون ابوبكر حركت كرد، جبرئيل بر رسول خدا(ص) نازل گشت و گفت: «يا محمد، كسي حق ندارد از جانب تو رسالتي ايفا كند جز شخص خودت يا كسي كه از تو باشد» پس رسول خدا(ص) علي(ع) را سوار بر شتر مخصوص خود كرده و بدنبال ابوبكر فرستاد. علي(ع) در منطقه «روحاء» به ابي‎بكر رسيد و آيات را از او پس گرفت. ابوبكر با ناراحتي بسوي پيامبر(ص) برگشت و گفت: «يا رسول الله آياخدا درباره من چيزي نازل كرده بود؟». حضرت فرمود: «نه! لكن به من فرمان داد كه نبايد از طرف من كسي پيامي برساند جز خودم يا كسي كه از من باشد. و چون تو از من نيستي صلاحيّت اين كار را نداري.» (مؤلف).
[4] . كتاب سليم بن قيس ،ص 165، طبع نجف.

حقانيت امام حسين ـ عليه السّلام ـ در كربلا

مناظره امام حسين(ع) با کوفيان در روز عاشورا

 راوي گويد: آن حضرت اين خطبه را در حالي كه بر شمشيرش تكيه زده بود با صدايي بلند، اين چنين بيان فرمود:
«اُنُشِدُكُمُ اللهَ هَلْ تَعرفونَني؟»
«شما را به خدا سوگند مي‎دهم آيا مرا مي‎شناسيد؟»
گفتند: «آري تو را مي‎شناسيم؛ تو پسر رسول خدا ـ صلي‌الله عليه و آله ـ و سبط او هستي.»
فرمود: «اُنْشِدُكُمُ اللهِ هَلْ تَعْلَمونَ اَنَّ اُمّي فاطمهُ بنت محمّدٍ؟»
شما را به خدا سوگند، آيا مي‎دانيد كه مادر من فاطمه زهرا ـ عليه‌السّلام ـ دختر محمد ـ صلي‌الله عليه و آله ـ است؟»
گفتند:«آري مي‎دانيم».
فرمود: «اُنْشِدكُمُ اللهِ هَلْ تعلَمونَ أن ابي عليُّ بيُ ابيطالب ـ عليه‌السّلام ـ»
«شما را به خدا سوگند، آيا مي‎دانيد كه پدر من علي بن ابيطالب ـ عليه‌السّلام ـ است ؟»
گفتند: «آري به خدا سوگند.»
فرمود : «اُنْشِدُكُمُ اللهَ هَلْ تعلمونَ أنّ جدَّتي خديجهُ بنتِ خوَيلِدٍ، اَوَّلُ نساء هذهِ الامهَإسلاماًّ؟»
«شما را بخدا آيا مي‎دانيد كه مادر بزرگ من خديجه دختر خويلد اولين زني است كه اسلام آورد؟»
گفتند: «آري به خدا سوگند همين طور است.»
فرمود:«اُنْشِدُكُمُ اللهَ هل تعلمونَ اَنَّ الطيَّار في الجنَّه عمّي»؟ «شما را به‌خدا، آيا جعر طيار كه در بهشت پرواز مي‌كند عموي من نيست؟
همگي گفتند: آري به‌خدا سوگند؟
فرمود: «فَانشدكُمُ الله هل تعلمونَ اَنّ هذا سيف رسول‌الله ـ صلي الله عليه و آله ـ انا مُتقَلّدُهُ؟»
«شما را بخدا، آيا مي‎دانيد كه اين شمشير رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ است كه من همراه دارم؟»
گفتند :«آري بخدا سوگند.»
فرمود: «اُنْشِدُكُمُ اللهَ هل تعلمونَ أنّ هذهِ عمامه رَسولِ اللهِ ـ صلي‎الله عليه و آله ـ اَنا لا بِسُها؟»
«شما را به خدا سوگند آيا مي‎دانيد كه علي ـ عليه‎السّلام ـ اولين كسي بود كه اسلام آورد؟ و آيا مي‎دانيد كه او از نظر دانش از ديگران عالم‎تر بود و از نظر حلم و بردباري از همه برتر بود؟
و او ولي هر مؤمن و مؤمنه‎اي بود؟»
گفتند:«آري بخدا سوگند»
فرمود:«فَبِمَ تَسْتَحِلّونَ دَمي وَ أبي الذّائدُ عَنِ الحَوضِ يَذودُ عنهُ رجالاً كما يُذادُ البعيرُ الصّادرُ عَنِ الماء وَ لِواءُ الحْمد ِفي يدِ أبي يومَ القيامهِ؟»
«پس به چه دليل و با چه جرأتي خون مرا مباح مي‎سازيد با اينكه پدرم ساقي و پاسدار حوض كوثر است؛ افرادي را از كنار حوض كوثر مي‎راند، همانگونه كه ساربان شتر را از سراب مي‎راند، و با اينكه در روز قيامت (لواء و پرچم حمد) در دست پدرم مي‎باشد؟» گفتند: «اي حسين! تمام اين مطالب را مي‎‎دانيم، ولي ما از تو دست بر نمي‎داريم و آنقدر در مقابل تو مي‎ايستيم تا از تشنگي جانت به لب برسد.[1] »
[1] بلاغه الحسين ص 188 ـ ناسخ التواريخ.

دفن امام حسن ـ عليه السّلام ـ در كنار پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ

مناظره امام حسين(ع) با عايشه

 وقتي‌كه امام حسن ـ عليه‎السّلام ـ وفات نمود،برادر بزرگوارش امام حسين ـ عليه السلام ـ بدن شريفش را بر تابوت گذارده، آنرا بطرف محل نماز پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ برد، در آنجا بر جنازه برادر نماز خوانده، آنگاه آنرا وارد مسجد، پيامبر كرد؛ همينكه حضرت بالاي قبر رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ ايستاد خبر به عايشه رسيد، به او گفتند كه: «جنازه حسن بن علي را آورده‎اند تا كنار پيامبر خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ دفن كنند.»
عايشه بلافاصله سوار بر قاطري زين شده گرديد‎( در اسلام اولين زني كه بر زين سوار شد عايشه بود) فرياد زد:
«فرزندتان را از خانه من دور كنيد، كه در خانه من كسي دفن نخواهد شد وكسي حق ندارد كه پرده رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ را بردَرد!»
اينجا بود كه حضرت حسين ـ عليه‎السّلام ـ به عايشه فرمود:
«قديماً هَتَكْتِ انتِ و أبوكِ حجابَ رسولِ الله ـ صلي‎الله عليه و آله ـ وَ أدْخَلْتِ بَيْتَهُ مَنْ لا يُحِبُّ رسولُ الله ـ صلي‎الله عليه و آله ـ قُرْبَهُ، و اِنَّ اللهَ يَشأَلُكِ عن ذلكَ يا عايشهُ، اِنَّ اخي اَمَرَني اَنْ اقَرِّبُهُ مِنْ أبيهِ رَسولِ الله ـ صلي‎الله عليه و آله ـ لِيُحْدِثَ بهِ عًهْداً.»
«تو و پدرت پيش از اينها پرده پيامبر را دريديد، تو كسي را وارد منزل پيامبر ساختي (و در كنار رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ دفن كردي) كه پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ هرگز جوار و نزديكي با او را دوست نداشت؛ اي عايشه روزي خواهد آمد كه خداوند درباره اين گناه تو را مورد بازپرسي قرار دهد؛ برادرم به من امر كرده است كه او را نزديك پدرش پيامبر خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ بگذارم تا با او تجديد عهدي نمايد.»
«وَ اعْلَمي أنَّ أخي أعْلَمُ النّآسِ باللهِ و رَسولِهِ، وَ أعْلَمُ بِتَأويلِ كِتابِهِ مِنْ أنْ يَهْتِكَ عَلي رَسُولِ اللهِ سَتْرَهُ لأنَّ اللهَ تبارَكَ و تعالي يقولُ:
«يا أيها الّذينَ آمنُوا لا تَدْخُلوا بُيوتَ النَّبيِ اِلاّ اَنْ يُؤذَنَ لَكُمْ»[1]
«و قَدْ اَدْخَلْتِ اَنْتِ بَيْتَ رسولِ اللهِ الرِّجالَ بِغَيْرِ إذنِهِ.»
اين را هم بدان كه برادرم از همه كسي به خدا و رسولش آگاه‎تر است، و از همه كس به تأويل كتاب خدا عالم‎تر است و او كسي نيست كه پرده رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ را بردرد؛ زيرا خداوند مي‏فرمايد:
«اي كساني كه ايمان آورده‎ايد، وارد منزل‎‎هاي پيامبر نشويد، مگر آنگاه كه به شما اجازه دهند». و اما تو اي عايشه بدون اجازه پيامبر مرداني را (ابوبكر و عمر را) وارد منزل او ساختي.
«و قد قالَ اللهُ عزّ وجلّ: «يا ايُّها الّذينَ آمَنوا لا تَرْفعوا أصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبّيِ[2] وَ لَعَمْري لَقَدْ ضَرَبْتِ اَنْتِ لأبيكِ و فاروقِهِ عِنْدَ اُذُنِ رَسولِ اللهِ ـ صلي‎الله عليه و آله ـ المعاوِلَ، وَ قَدْ قالَ الله عزّوجلّ: «اِنَّ الّذينَ يَغُضُّونَ اَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسولِ اللهِِ، أولئكَ الّذينَ امْتَحَنَ اللهُ قلوبَهُم لِلتَّقوي»[3]
(از طرف ديگر) با اينكه خداوند فرموده است: «اي كساني كه ايمان آورده‎ايد صداهاي خويش را بلندتر از صداي پيامبر نسازيد»، بجان خودم سوگند كه تو بخاطر پدرت و رفيق پدرت عمر بن الخطاب بيخ گوش پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ كلنگ‎ها بر زمين زدي (و آن دو را كنار پيامبر دفن كردي) با اينكه خداوند متعال فرموده است: «كسانيكه نزد پيامبر آهسته حرف مي‎زنند، خداوند دلهايشان را براي تقوي امتحان كرده است».
«وَ لَعَمْري لَقَدْ أدْخَلَ أبُوكِ و َفاروقِهِ عَلي رَسولِ اللهِ ـ صلي‎الله عليه و آله ـ بِقُرْبِهِما مِنْهُ الأذي، وَ مارِ عَيا مِنْ حَقِّهِ ما اَمَرَهُما اللهُ بِه عَلي لِسانِ رَسولُ الله ـ صلي‎الله عليه و آله ـ اِنَّ اللهَ حَرَّمَ عَليَ المؤمنينَ اَمْواتاً ما حَرَّمَ مِنْهُمْ أحْياءً وَ تاللهِ يا عايشهُ لو كانَ هذا الَّذي كَرَهْتيهِ مِنْ دَفْنِ الحَسَنِ عِنْدَ أبيهِ جائزاً فيما بَيْنَنا وَ بَيْنَ اللهِ لَعَلمْتِ اَنَّهُ سَيُدْ فَنُ وَ إنْ رَغَمَ مَعْطِسَكِ»
«بجان خودم كه پدرت و رفيقش عمر با نزديك شدن (و دفن شدن) نزد پيامبر، او را شكنجه داده و اذيت كردند، زيرا در دوران زندگي آن حضرت، حقوقي را كه خداوند بازبان پيامبرش به آنان فرمان داده بود رعايت نكردند (و اشكال نكن كه پيامبر اكنون رحلت كرده) زيرا خداوند براي مرده مؤمنين همان حرمت را كه براي زندگان آنان است در نظر گرفته است.
اي عايشه برادرم وصيت كرده بود كه اگر كسي مانع شد، او را در اينجا دفن نكنم‎ـ بخدا سوگند اگر بيني و بين الله بر خلاف وصيّت برادرم‎ـ جائز بود او را در كنار قبر پيامبر دفن كنم، هر چند كه براي تو ناگوار بود، ولي حتماً برادرم را همين جا دفن مي‎كردم تا دماغت بخاك ماليده شود.»
سپس محمد بن حنفيه برادر حضرت، به سخن در آمده گفت:
«اي عايشه تو بخاطر دشمني با بني‎هاشم روزي بر قاطر و روزي بر شتر سوار مي‎شوي، نه سر از پاي خويشتن مي‎شناسي ونه در يك سرزمين آرام مي‎گيري.»
عايشه از شدّت عصبانيّت رو به محمد حنيفه كرده و گفت: «يابن الحنفيَّه، هؤلاءِ الفواطمُ يتكلَّمونَ، فما كلامُكَ؟»
«اي فرزند حنفيه! اينان پسران فاطمه‎اند كه مي‎بيني سخنوري مي‎‎كنند، تو را با سخنراني چه كار؟»
در اين لحظه حضرت حسين ـ عليه‎السّلام ـ به دفاع از برادر پرداخته و فرمود:
«وَ انْتِ تَبعُدينَ مُحَّمداً من الفَواطِم؟ فوَاللهِ لَقَدْ وَلَدَتْهُ ثلاثُ فَواطمٍ: فاطمهُ بنتِ عمرانِ بنِ عائذِ بن مخذومٍ، و فاطمهُ بنتِ أسدِ بن هاشمٍ و فاطمهَ بنتِ زائدهِ بنِ الأصمِ بن رُواحهِ ابْنِ حُجْرِ بْنِ مُعَيْصِ بْنِ عامِرٍ[4]»
«اي عايشه! تو مي‎خواهي برادرم محمد را از فرزندان فاطمه دور سازي؛ بخدا سوگند كه او بجاي يك فاطمه از سه فاطمه نسب دارد: فاطمه بنت عمران، فاطمه بنت أسد بن هاشم و فاطمه بنت زائده».
[1] . سوره احزاب آيه 53
[2] . سوره حجرات آيه 2.
[3] . سوره حجرات آيه 3.
[4] . بحارالانوار جلد 1.ـ بلاغه الحسين(ع) ص48.


پاسخ امام علي (عليه السّلام) به خواسته‌هاي معاويه

مناظره حضرت علي(ع) با معاويه (كتبي)

 معاويه بن ابوسفيان، در عصر خلافت حضرت علي ـ عليه السّلام ـ پس از بروز جنگ صفّين براي آن حضرت، نامه‌اي نوشت، كه در ضمن آن، چهار مطلب زير را عنوان كرد:
1ـ سرزمين شام را به من واگذار كن، تا رهبري آن را خودم به عهده بگيرم.
2ـ ادامه جنگ (صفّين) موجب خون‌ريزي زياد و نابودي عرب خواهد شد، آن را متوقّف كن،
3ـ ما هر دو طرف در مورد جنگ برابر هستيم و هر دو طرف مسلمانند، و شخصيت‌هاي اسلامي در هر دو سو وجود دارند.
4ـ ما هر دو از فرزندان عبدمناف (جدّ سوّم پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ) هستيم، و بر يك‌ديگر برتري نداريم، بنابراين هنوز جاي آن هست كه از گذشته پشيمان شويم و آينده خود را اصلاح نمائيم.[1]
امام علي ـ عليه السّلام ـ در پاسخ معاويه بر تك‌تك موارد سخن او جواب مستدل داد، و آن اين بود كه فرمود:
1ـ اين‌كه: خواسته‌اي سرزمين شام را به تو واگذارم، آگاه باش من چيزي را كه ديروز از تو منع كردم، امروز به تو نخواهم بخشيد (حكومت الهي ديروز و امروز فرق ندارد كه به تبه‌كاران نمي‌رسد).
2ـ اين‌كه نوشته‌اي جنگ موجب نابودي عرب مي‌شود، بدان كه اگر آن كس كه در جنگ كشته شده طرفدار حقّ است، جايگاهش بهشت مي‌باشد، و اگر طرفدار باطل است، در آتش خواهد بود.
3ـ اين‌كه ادّعا كرده‌اي در جنگ و جنگاوران، من و تو تساوي داريم، چنين نيست، زيرا تو در شكّ به درجه من در يقين نرسيده‌اي، و اهل شام حريص‌تر از اهل عراق به آخرت نيستند.
4ـ امّا اين‌كه گفته‌اي «ما همه از فرزندان «عبد مناف» هستيم»، آري چنين است ولي اميّه (جد تو) مانند (برادرش) هاشم (جدّ من) نيست، و «حرب» (جدّتو) مانند «عبدالمطلّب» (جدّ من) نيست، و ابوسفيان (پدر تو) مانند ابوطالب، پدر من نيست، و هرگز مهاجران، مانند اسيران (كفّار در فتح مكّه) كه آزاد شده رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ شدند، نيستند، و فرزندان صحيح النّسب، همانند منسوب به پدر، نيستند، و حق‌پرست همانند باطل پرست، و مؤمن همانند مفسد نخواهد بود، و چه بدند آنان‌كه اطاعت مي‌كنند از گذشتگاني كه در آتشند.
وانگهي افتخار و برتري مقام نبوّت، در اختيار ما است، كه با آن عزيزان را ذليل، و ذليلان را ارجمند ساختيم، هنگامي كه مردم دسته دسته، به اسلام گرويدند و به سوي حقّ سبقت جستند، بعد از همه، شما يا براي دنيا و يا از روي ترس، به اسلام گرويديد (پس هيچ‌گونه فضيلتي در رابطه با اسلام نداريد) بنابراين مراقب باش كه شيطان، راه نفوذي بر تو نيابد.[2]
[1] ـ اقتباس از كتاب الصفّين ابن مزاحم، ص 468 ـ 471.
[2] ـ اقباس از نهج‌البلاغه، نامه 17.


بزرگواري و عظمت علي (ع)

مناظره اميرالمؤمنين(ع) با معاويه

 ابن ابي الحديد گويد: روزي از روزهاي صفين كه معاويه سخت خويش را در تنگناي جنگ گرفتار ديد به عمرو عاص گفت:«من به علي نامه‌اي مي‌نويسم باشد كه به وسيله اين نامه، علي را در كار پيكار به ترديد اندازم و خود را از اين مخمصه نجات دهم.»
عمروعاص پوزخندي زد و گفت: «اي معاويه! تو كيستي كه بتواني مردي چون علي را بفريبي؟ بي جهت خود را اذيت مكن. علي هرگز فريب تو را نخواهد خورد.» معاويه به حرف عمروعاص گوش نكرد و نامه‌اي براي حضرت نگاشت كه خلاص‌اش چنين است: «اگر ما مي‌دانستيم، اين جنگ چه بر سرمان خواهد آورد، هرگز داخلش نمي‌شديم و اكنون هر دو پشيمان هستيم. تو مي‌داني كه لشگر عرب از هر دو سو(هم بواسطه من و هم بواسطه تو) رو به نابودي است. من و تو، هر دو فرزندان عبدمناف و در نَسَب با هم برابريم. اگر حكومت شام را به من واگذاري، من فرمانت را گردن خواهم نهاد.»[1]
هنگامي كه حضرت آن نامه را ملاحظه كرد چنين پاسخ داد:
«اما اينكه فرمانروايي شام را از من مي‌خواستي، بدان كه چيزي را كه من ديروز به تو ندادم البته امروز نيز نخواهم داد. ديگر آنكه گفتي جنگ موجب از بين بردن عرب شد و از لشكريان من و تو جز اندكي باقي نمانده است، بدان كه هر صاحب حقي كه بدست باطل كشته شود زنده جاويدانه و روانه بهشت است و هر باطلي كه توسط حق از بين برود، مخلّد در آتش دوزخ است.
ديگر آنكه گفتي ما و تو در سپاهيان و جنگ و نابود شدن برابريم، پس بدان كه سخت در اشتباهي. زيرا نه تو در شك و ترديدت پايدارتر از من بر يقين مي‌باشي و نه شاميان بر دنيا حريص‌تر از عراقيان در امر آخرت مي‌باشند. (من و اهل عراق از روي ايمان و يقين و براي پايداري حق مي‌جنگيم، اما تو و اهل شام از روي شك و ترديد و براي دنيا مي‌جنگيد).
ديگر اين كه گفتي ما هر دو فرزندان عبدمنافيم. آري، لكن حرف اينجاست كه نه اميّه مانند هاشم و نه ابوسفيان مانند عبدالمطلب و نه مهاجر(يعني من) مانند اسير و آزاد كرده شده(يعني تو و پدرت ابوسفيان در فتح مكه) مي‌باشد.
اي معاويه! كسي كه نسبش روشن است مانند كسي كه نسبش آلوده و ناپاك است نيست آنكه كمك كار حق است با دنبال كننده باطل يكسان نيست و مؤمن و منافق يكسان نيستند و چه ناخلف فرزندي است، فرزندي كه پيروي كند پدري را كه در آتش نگون سار است.
حالا از تمام اينها كه بگذريم، در دست‌هاي ماست فضيلت نبوت و پيغمبري و تنها ما هستيم كه منتسب به رسول اكرم ـ صلي‌الله عليه و آله ـ هستيم و بوسيله اين منصب هر گردنكشي را خوار و هر ضعيف مسلماني را سر بلند ساختيم.اين را هم بدان كه در آن هنگام كه خداوند عرب را گروه گروه به دينش در آورد و اين امّت خواه ناخواه دين اسلام را پذيرفتند، شما بني اميّه از جمله كساني بوديد كه دخولتان در اسلام بيرون از اين دو راه نبود: يا از روي دنيا پرستي تا با تظاهر به اسلام به قدرت برسيد و يا از ترس شمشير اسلاميان.»[2]
گويند كه چون اين پاسخ دندان شكن به معاويه رسيد، تا چند روزي آن را از عمروعاص پنهان مي‌داشت تا اينكه بالاخره عمروعاص از جريان مطلع شد و معاويه را به ريشخند گرفت.
معاويه گفت: «تو خجالت نمي‌كشي كه مرا بواسطه اين كارم سرزنش و مسخره مي‌كني در حاليكه از ترس علي بن ابيطالب عورت خود را نمايان ساختي؟!»
عمروعاص لبخندي زد و گفت: «بزرگواري و عظمت علي چيزي است كه تو خود آن را بهتر از من مي‌داني. اما در مورد رسوائي من بايد بداني كه در جنگ با علي، رسوا شدن رسوائي نيست.»
[1] . شرح نهج‌البلاغه: ابن ابي الحديد معتزلي،ج3،ص224.
[2] . نهج‌البلاغه، نامه هفدهم.

علم امام علي ـ عليه السلام

مناظره حضرت علي(ع) با مرد شامي

 شيخ صدوق در «خصال» و«عيون» و«علل» حديث كند كه مردي از اهل شام از اميرالمؤمنين سؤال كرد كه چند نفر از انبياء به عربي تكلّم كردند و چند نفر آنها ختنه شده به دنيا آمدند و چند نفر آنها دو اسم داشتند و اول كسي كه شعر گفت كيست و آن شش موجود زنده‌اي كه بي مادر در دنيا پديد آمدند كدامند؟
حضرت فرمودند: اما پيغمبراني كه به زبان عربي صحبت كردند پنج نفر بودند: هود و صالح و شعيب و اسماعيل و محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ.
اما كساني كه ختنه شده متولد شدند: آدم ابوالبشر و فرزند او ليث و ادريس و نوح و سام بن نوح و ابراهيم و داوود و سليمان و موسي و عيسي و محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ .
و اما پيغمبراني كه دو نام داشتند عبارتند از: يعقوب كه او را «اسرائيل» هم مي‌گفتند و خضر كه او را «قاليا» هم مي‌ناميدند و يونس كه او را«ذالنّون» هم مي‌ناميدند و يوشع بن نون كه او را«ذوالكفل» نيز مي‌گفتند و عيسي كه او را «مسيح» هم مي‌ناميدند و محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ كه«احمد» نيز نام دارد.
و اما اول كسي كه شعر گفت آدم ابوالبشر بود كه چون هابيل كشته شد در مرثيه او گفت:
تَغَيّرَتِ البلادُ وَ مَن عليها و وجهُ الارضِ معنبر قبيح
تَغَييَّرَ كُلُّ ذي لون وَ طَعْمٍ و قَلَّ بشاشه الوجه المليح [1]
اما آن شش موجود زنده‌اي كه بي مادر موجود شدند عبارتند از: 1.آدم 2. حوّا 3. قوچي كه فداي اسماعيل شد 4.عصاي موسي(كه به صورت اژدها درآمد) 5.ناقه صالح پيامبر 6.پرنده‌اي كه عيسي آنرا با دست خود ساخت و به آن دميد و آن پرنده زنده شد و پرواز كرد به اذن خداوند.[2]
[1] . سرزمين‌ها و ساكنان آنها دگرگون و روي زمين غبارآلود و زشت گرديد. رنگ‌ها و طمع‌ها تغيير كرد و خرّمي از صورت‌هاي نيكو كناره گرفت.
[2] . المواعظ العدديه، ص 179.

دفاع امام علي (عليه السّلام) از حقّ خود

مناظره حضرت علي(ع) با مهاجرين و انصار

 عصر خلافت عثمان بود، جمعيّتي از مهاجران و انصار كه تعدادشان بيشتر از دويست نفر بود، در مسجد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ اجتماع كرده بودند، و گروه گروه با همديگر گفتگو و مناظره مي‌كردند، گروهي در شأن علم و تقوا سخن مي‌گفتند و از برتري قريش و سوابق درخشان آن‌ها و هجرتشان و گفتاري كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در فضائل آن‌ها فرموده بود، سخن مي‌گفتند، و اظهار مي‌داشتند كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرموده است:
اَلأئمّهُ مِنْ قُرَيشٍ: «امامان، از قريش هستند»،
يا فرموده است:
اَلنّاسُ تَبَعٌ لِقُريشٍ، و قُرَيشٌ اَئمّهُ الْعَرَبِ: «مردم پيرو قريش هستند، و قريش پيشوايان عرب مي‌باشند»
به اين ترتيب هر گروهي افتخارات دودمان خود را بر مي‌شمرد، در ميان جمعيّت از مهاجران افرادي مانند: علي ـ عليه السّلام ـ، سعد وقّاص، عبدالرّحمان عوف، طلحه، زُبير، مقداد، هاشم‌بن عتبه، عبدالله بن عمر، حسن و حسين ـ عليه السّلام ـ، ابن عبّاس، محمّد بن ابوبكر، عبدالله بن جعفر بودند.
و از انصار افرادي مانند اُبَيّ بن كعب، زيدبن ثابت، ابوايّوب انصاري، قيس‌بن سعد، جابربن عبدالله انصاري و انس بن مالك و ... حضور داشتند.
بحث و مناظره دامنه داري بين آن‌ها از بامداد، تا ظهر، ادامه يافت، در حالي كه عثمان در خانه خود به سر مي‌برد، و حضرت علي ـ عليه السّلام ـ و بستگانش، سكوت كرده بودند.
در اين هنگام، جمعيّت متوجّه امام علي ـ عليه السّلام ـ شده و عرض كردند: «شما چرا سخن نمي‌گوئيد؟»
در اين هنگام امام علي ـ عليه السّلام ـ فرمود: هر دو گروه شما از مهاجران و انصار، هر كدام از شأن و مقام خود (براي شايستگي به مقام رهبري) سخن گفتيد، ولي من از هر دو گروه شما مي‌پرسم:
«خداوند به خاطر چه، اين افتخار و برتري را به شما عطا كرد؟»
مهاجران و انصار گفتند: به خاطر وجود محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ و خاندان او، به ما امتياز بخشيد.
امام علي، راست گفتيد، آيا نمي‌دانيد علّت وصول شما به اين سعادت دنيا و آخرت، تنها به خاطر ما خاندان نبوّت بوده است: و پسر عمويم محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «من و خاندانم چهارده هزار سال قبل از خلقت آدم ـ عليه السّلام ـ، نوري در پيشگاه خدا بوديم سپس خداوند اين نور را همواره نسل به نسل در صلب‌هاي ارجمند و رحم‌هاي پاك انتقال داد، كه هرگز آلودگي به اين نور، راه نيافت ... سپس علي ـ عليه السّلام ـ پاره‌اي از فضائل خود را برشمرد، و حاضران را قسم داد كه آيا چنين است، و حاضران اعتراف نمودند كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در شأن علي ـ عليه السّلام ـ آن فضائل را فرموده است.
از جمله فرمود: «شما را به خدا سوگند مي‌دهم كه هركس از شما سخن پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را درباره خلافت من شنيده است برخيزد و گواهي دهد».
در اين هنگام افرادي مانند: سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار، زيدبن ارقم، بُراءبن عازب برخاستند و گفتند:
«ما گواهي مي‌دهيم كه سخن پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را به خاطر سپرده‌ايم، آن هنگام كه آن حضرت برفراز منبر بود و تو در كنارش بودي، و آن حضرت فرمود: «خداوند به من فرمان داده تا امام شما و جانشين خودم و وصّي و عهده‌دار كارهاي من بعد از خودم را، كه خداوند اطاعت از او را بر مؤمنان واجب نموده، نصب كنم ... اي مردم! امام و مولا و راهنماي شما بعد از من، برادرم علي ـ عليه السّلام ـ است.
وَ هُوَ فِيْكُمْ بِمَنْزِلَتيِ فِيْكُمْ فَقَلّدُوهُ دِينَكُمْ وَ اَطِيعُوهُ فِي جَميع اُمُورِكُمْ ...
: «و مقام او در ميان شما همانند مقام من در ميان شما است، در دين خود از او پيروي كنيد، و در همه شئون زندگي، از او اطاعت نمائيد»[1] به اين ترتيب، امام علي ـ عليه السّلام ـ با مناظره خود در ميان آن جمعيّت، دلائل امامت و برتري خود را تبيين كرد، و حجّت را بر آن‌ها تمام نمود.
[1] ـ اقتباس و تلخيص از الغدير، ج 1، ص 163 تا 166؛ فرائد السمطين، باب 78، سمط اوّل.


علي ـ عليه السلام ـ منبع علم و كمال

مناظره حضرت علي(ع) با اسقف نجران

 «انس بن مالك» گويد: اسقف نجران[1]وارد مدينه شد و به حضور عمر آمد تا جزيه[2] خود را بپردازد. عمر بن خطاب او را به اسلام دعوت كرد. اسقف گفت: « اي عمر! شما مسلمانان معتقديد: أنَّ اللهِ «جَنَّهٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ»[3] (براي خدا بهشتي است كه عرض آن آسمانها و زمين را فرا مي‌گيرد) به من بگو در اين صورت آتش دوزخ و جهنم كجاست؟
عمر از جواب دادن عاجز ماند. سپس به ناچار طبق معمول به علي ـ عليه السلام ـ كه در آنجا بود گفت: «يا علي! جواب اين اسقف را بده.»
علي ـ عليه السلام ـ به اسقف فرمود: «وقتي كه شب مي‌آيد، روز در كجاست؟»
اسقف، متوجه جواب شد. و بار ديگر به عمر رو كرد و پرسيد: «مرا از زميني خبر بده كه آفتاب فقط ساعتي بر آن تابيد و پيش از آن ساعت و بعد از آن اصلا آفتاب بر آن نتابيده است؟»
عمر گفت: «از علي ـ عليه السلام ـ بپرس».
علي ـ عليه السلام ـ فرمود: «آن زمين، زمين درياي نيل است كه وقتي حضرت موسي ـ عليه السلام ـ و پيروانش، از آن گذشتند، از آب خالي شد و آفتاب بر آن تابيد و پس از خروج موسي و پيروانش، آب دريا، مجدداً به آن نقطه بازگشت.»
اسقف گفت: «آفرين! درست گفتي! مرا به چيزي خبر ده كه اهل دنيا هر چه از آن بر مي‌دارند، نه كم مي‌شود و نه زياد.»
حضرت فرمود: «آن چيز، قرآن و علوم مختلف است.»
اسقف گفت: «مرا از اول خوني كه در زمين ريخت، خبر ده».
حضرت فرمود: «شما مي‌گوئيد خون هابيل بود كه توسط برادرش قابيل بر زمين ريخته شد ولي ما مي‌گوئيم كه اول خوني كه بر زمين ريخت، خون حيض و نفاس حضرت حوّا بوده است».
اسقف گفت: «يك مسئله ديگر باقيمانده است و آن اينكه: بگو ببينم خدا در كجاست؟» عمر بن خطاب تا اين سؤال را از اسقف شنيد، در غضب شد. علي ـ عليه السلام ـ به عمر فرمود: «غضب نكن، من جوابش را مي‌دهم. اگر غضب كني، اسقف گمان مي‌كند كه ما، در برابر پرسش‌هاي او وامانده‌ايم.» سپس به اسقف رو كرد و فرمود: «ما روزي نزد رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ بوديم. فرشته‌اي نزد رسول خدا آمد، حضرت به فرشته فرمود: «از كجا فرستاده شده‌اي؟» گفت: «از فوق هفت آسمان از نزد پروردگارم.» سپس فرشته ديگري نزد رسول خدا آمد. حضرت به او فرمود : «از كجا به سوي ما اقبال كرده‌اي؟» عرض كرد: «از محل غروب آفتاب از نزد پروردگارم.» خداوند در هر مكان و زماني كه تصور كني هست. او جهت خاصي ندارد. «وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ» «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ»[4]
«لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّهٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ»[5]قدرت او آسمان و زمين را گرفته، او همتايي ندارد و شنوا و بينا است، و ذرّه‌اي از آسمان و زمين بر او پوشيده نيست.
اسقف كه علي ـ عليه السلام ـ را منبع علم و كمال يافته بود، به حقّانيت دين اسلام پي برد و به دست مبارك علي ـ عليه السلام ـ مسلمان شد.[6]
[1] . اسقف به معنايي پيشوا و رهبر متشخّص مسيحي است و نجران نام محلي است در حدود يمن و آنجا مركز روحانيون مسيحي بوده و داستان «اخدود» كه در قرآن امده مربوط به همين شهر است .
[2] . جزيه، مالياتي است كه غير مسلمانان به حاكم اسلامي، مي‌پردازند تا در مقابل، جان و مال و ناموسشان محفوظ بماند.
[3] . سوره آل عمران. آيه 133.
[4] . سوره شوري.آيه 11.
[5] . سوره سباء.آيه 3.
[6] . پندهايي از تاريخ، محمدي اشتهاردي. ص347.

علم و قدرت خدا

مناظره حضرت علي(ع) و ابوبكر با يهودي

 انس بن مالك گويد: پس از درگذشت پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ يك نفر يهودي، براي تحقيق درباره اسلام به مدينه آمد، و از مردم خواست كه او را به كسي‌كه بتواند از عهده پاسخ سؤال‌هاي او برآيد راهنمائي كنند.
مردم، ابوبكر را به او معرفي كردند.
آن مرد پيش ابوبكر آمد و گفت پرسش‌هائي دارم كه جز پيامبر و يا وصي او نمي‌داند؟
ابوبكر: هر چه مي‌خواهي بپرس.
آن چيست كه خدا ندارد؟
آن چيست كه نزد خدا نيست؟
و آن چيست كه خدا نمي‌داند؟
ابوبكر عصباني شد و به وي گفت: اين سؤال‌هاي مردم بي دين است، و تصميم كشتن او را گرفت، ساير مسلمانان حاضر هم كيفر آن مرد را كشتن مي‌دانستند.
ابن عباس كه آنجا حاضر بود، گفت: درباره اين مرد، بي انصافي كرديد.
ابوبكر: نشنيدي كه الآن چه گفت؟
ابن عباس: اگر مي‌توانيد جوابش را بدهيد، وگرنه او را ببريد پيش امام علي كه تا به او پاسخ ‌دهد، چون من از پيامبر شنيده‌ام كه به علي بن ابيطالب مي‌فرمود: «خدايا دلش را هدايت كن، و زبانش را استوار بدار»
ابوبكر گفت: يا ابا الحسن اين يهودي از من مانند زنادقه و بي‌دين‌ها سؤال مي‌كند.
علي ـ عليه‌السّلام ـ رو به يهودي كرد و فرمود: چه مي‌گويي؟
گفت: من سؤال‌هائي دارم كه جز پيامبر يا وصي او، پاسخش را نمي‌داند.
امام علي(ع): مسائل خود را مطرح كن
يهودي همان مسائل را تكرار كرد.
امام علي(ع): اما آنچه خدا نمي‌داند، همان چيزي است كه شما يهودي‌ها مي‌گوئيد عزيز پسرخدا است، خدا نمي‌داند كه فرزند دارد.
و اما آنچه نزد خدا نيست، ستم به بندگان است كه نزد او نيست و اما آنچه خدا ندارد، همتا است ، كه او بي‌همتا است.
يهودي با شنيدن اين سخن، شهادتين را بر زبان جاري كرد ومسلمان شد و ابوبكر و حاضرين اميرالمؤمنين علي ـ عليه‌السّلام ـ را كاشف الكرب (بر طرف كننده اندوه) لقب دادند.[1]
[1] . الغدير ج 7ـ ص 1795.

تغيير قبله مسلمين و بداء

مناظره پيامبر اسلام(ص) با جمعي از يهود

 16 ماه پس از هجرت،در نيمه رجب، پيامبراسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ در مسجد «بني سلمه» (واقع در يك كيلومتري شمال مسجد احزاب) با جمعي از مسلمين، نماز ظهر را اقامه مي كردند، پس از دو ركعت، جبرئيل آيه شريفه:‌ قَدْنَري تَقَلُّبَ وجهك في السَّماء فَلَنُولليَنَّكَ قِبْلَهً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ المَسجِد ِالحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ...( 139 سوره بقره) را نازل كرد،پيامبراكرم(ص) در حال نماز به طرف كعبه برگشت و دو ركعت بعد را به طرف كعبه خواند، اقتدا كنندگان نيز متابعت كردند، و آن مسجد، به‌نام «مسجد ذو قبلَتَين» معروف گرديد.
پس از اين ماجرا، اين بار يهوديان از هر سو، به اين قانون تغيير قبله اعتراض كردند، و از اين جهت بر ضدّ اسلام به تبليغ پرداختند. در اين شرئط، بين آن‌ها و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ توافق شد كه اين مسئله در يك جلسه بحث آزاد، مطرح گردد.
جمعي از يهود در آن جلسه شركت كردند، و پس از برقراري جلسه، نخست يهود سخن را به دست گرفته و به صورت سؤال چنين گفتند:
«شما بيش از يك سال كه به مدينه آمده‌ايد به سمت بيت‌المقدّس، نماز مي‌خوانديد ولي اكنون از آن منحرف شده و به سمت كعبه نماز مي‌خوانيد لطفاً بفرمائيد، نمازهائي كه به سوي بيت‌المقدّس مي‌خوانديد، درست بوده يا باطل بوده است؟
اگر درست بود، قهراً عمل دوّم شما باطل است و اگر باطل بود، ما چگونه به اعمال ديگر شما (كه در حال تغيير است) اطمينان پيدا كنيم، كه همچون قبله فعلي شما، باطل نباشد؟!
پيامبر: هر دو قبله، هر كدام در جاي خود درست و حق بوده در اين چند ماه، نماز خواندن به سمت بيت‌المقدّس حق بود، اينك ما از طرف خدا مأمور شديم كه خانه كعبه را قبله خود قرار دهيم.
وَلِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالّمَغْرِبُ فَاَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ اِنَّ الله واسِعٌ عَليِمٌ:
«مشرق و مغرب از آن خداست و به هر سو رو كنيد خدا آن‌جا است خداوند بي‌نياز و دانا است» (سوره بقره، آيه 115)
جمعيّت يهود: اي محمّد! آيا براي خدا «بداء» حاصل شد (يعني موضوعي براي او در سابق مخفي بود و اكنون آشكار شد، و از دستور قبل پشيمان شده و دستور ديگري داد).
و بر اين اساس، قبله جديد معيّن كرد؟ اگر چنين بگوئي خدا را همچون يك انسان نادان و پشيمان شده فرض كرده‌اي؟!
پيامبر: «بَداء» (به اين معني) از براي خدا نيست، خدا آگاه و قادر مطلق است، خطائي از او سر نمي‌زند كه بعد پشيمان گردد و تجديد نظر كند، و هيچ چيزي مانع سر راه او نيست، تا به خاطر آن، وقت‌ها را عوض بدل نمايد.
از شما مي پرسم: «آيا انسان بيمار، سالم نمي‌شود و يا انسان سالم رنجور و بيمار نمي‌گردد، و يا زنده، نمي‌ميرد و زمستان، تابستان نمي‌شود؟ آيا خداوند كه اين‌گونه امور را تبديل به امور ديگر مي‌كند، برايش «بَدا‌ء» حاصل مي‌شود؟!»
جمعيّت يهود: نه در اين امور «بَداء» نيست.
پيامبر: تغيير قبله نيز، از همين قبيل است، خداوند در هر زمان برحسب مصالح بندگان، دستور خاصّي دارد، هر كس اطاعت كند، پاداش مي‌برد وگرنه مجازات خواهد شد، نبايد باصلاح و تدبير خدا مخالفت كرد.[1]
[1] ـ احتجاج طبرسي، ص 83 ـ85، نشر اسوه.

جبرئيل دشمن يهود

مناظره پيامبر اسلام(ص) با عبدالله بن سلام

 روزي عبدالله همراه چهل نفر از برجستگان مذهبي يهود، تباني كردند كه نزد پيامبر آمده و او را در موضوع رسالت و نبوّت در دست انداز بحث آزاد و احتجاج قرار دهند، و با مجادلات خود، حضرت را محكوم نمايند.
وقتي كه به اين قصد نزد پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ آمدند، پيامبر به بزرگ آن‌ها يعني «عبدالله بن‌سلام» متوجّه شد و فرمود: من براي بحث و انتقاد و مناظره آماده‌ام!
يهود موافقت كردند، و بحث و مجادله شروع شد، يهوديان جبهه تهاجمي گرفته و پيامبر را در برابر باران سؤالات پيچيده خود قرار دادند پيامبر به يكايك آن سؤال‌ها پاسخ مي‌داد.
تا اين‌كه روزي عبدالله، خصوصي به حضور پيامبر آمد و گفت: من سه سؤال دارم كه جز پيامبران جواب آن‌را نمي‌دانند، آيا اجازه هست مطرح كنم؟
پيامبر فرمود: مطرح كن.
عبدالله گفت: براي من بگو اولين نشانه روز رستاخيز چيست؟ و نخستين غذاي بهشت چه مي‌باشد؟ و علّت اين‌كه گاهي فرزند، شبيه پدر و گاهي شبيه مادر است چيست؟
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: هم اكنون جوابش را جبرئيل از طرف خدا مي‌آورد و به تو خواهم گفت. تا نام جبرئيل به ميان آمد، عبدالله گفت: جبرئيل دشمن يهود است زيرا جبرئيل در موارد متعدّد با ما دشمني كرده است. بخت النصر به نيروي جبرئيل بر ما غالب شد و شهر بيت‌المقدّس را به آتش كشيد و ... پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در پاسخ او آيه 97 و 98، سوره بقره را خواند كه مضمونش اين است.
«جبرئيلي كه وي را دشمن مي‌داريد، از پيش خودكاري نمي‌كند، او قرآن را به اذن خدا بر قلب پيامبر نازل كرده است، قرآني كه با آن‌چه از صفات و نشانه‌هاي رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در كتاب‌هاي پيشين آن‌ها آمده مطابقت دارد و تصديق كننده آن‌ها است، بين فرشتگان خدا فرقي نيست، اگر كسي يكي از آن‌ها را دشمن دارد با همه آنان و پيامبران و با خدا دشمني كرده است، زيرا فرشتگان و پيامبران او همه در يك طريق، اجرا كننده فرمان خدا هستند، مأموريت‌هاي آن‌ها از قبيل تقسيم مأموريت است نه تضاد مأموريت، دشمني با آن‌ها دشمني با خداست»[1]
سپس پيامبر به جواب سه سؤال عبدالله پرداخت، فرمود:
نخستين نشانه رستاخيز، آتش پر از دود است كه مردم را از مشرق به سوي مغرب حركت مي‌دهد، و نخستين غذاي بهشت، جگر ماهي و قطعه اضافي آنست كه گواراترين غذاها است...
و در مورد سؤال سوّم فرمود: در مورد انعقاد نطفه، نطفه هر كدام از زن و مرد بر ديگري غلبه و برتري يافت، نوزاد به او شبيه مي‌شود، اگر نطفه مرد غلبه كرد، فرزند به پدر و خويشان او شباهت مي‌يابد و اگر نطفه زن غالب شد، فرزند شبيه مادر و خويشان مادر مي‌گردد.
عبدالله سلام، پاسخ سئوالاتش را با اخبار تورات و پيامبران قبل تطبيق كرد، درست يافت، همان لحظه به اسلام گرويد و شهادت به يكتائي خدا و رسالت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را به زبان جاري كرد.
آن‌گاه عبدالله به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ عرض كرد: من اعلم دانشمندان يهود و فرزند اعلم آن‌ها هستم، اگر آن‌ها از ايمان من به اسلام، آگاه شوند مرا تكذيب خواهند كرد، اكنون ايمان مرا پنهان بدار، تا نظر يهود را در مورد من بداني چيست؟
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از اين فرصت كه خود يكنوع دليل و مجادله در بحث آزاد است، استفاده كرده و آن‌را براي محكوم كردن يهود به كار برد، مجلس مناظره‌اي از يهوديان تشكيل داد، و عبدالله بن سلام را در نزديك آن مجلس در جائي پنهان كرد، آن‌گاه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در ضمن گفتگو به يهوديان فرمود: »من پيامبرم! خدا را در نظر بگيريد، و از هوس‌ها دست برداريد و بيائيد مسلمان شويد!»
در پاسخ گفتند: «ما از صحّت ديني بنام اسلام بي‌اطلاع هستيم!»
پيامبر: عبدالله سلام در ميان شما چگونه مردي است؟
جمعيت يهود: او پيشوا و پيشوازاده و دانشمند بزرگ ما است.
پيامبر: او اگر مسلمان شود، حاضريد از او متابعت كنيد؟
جمعيت يهود: او هرگز مسلمان نخواهد شد.
پيامبر، عبدالله را صدا زد، عبدالله از پنهاني بيرون آمد و در مجلس آشكار شد و گفت: «اشهد ان لا اله الاّالله و انَّ محمّداً رسول الله، اي جمعيت يهود از خدا بترسيد و به پيامبر ايمان بياوريد، با اين‌كه مي‌دانيدي او پيامبر خداست، چرا ايمان نمي‌آوريد؟». در اين هنگام كه چند دقيقه‌اي از اقرار آن‌ها به عظمت مقام عبدالله نگذشته بود، نسبت به عبدالله اظهار خشم كردند و گفتند «او بدترين فرد ما، و فرزند بدترين افراد ما است و او و پدرش نادان‌ترين افراد ما مي‌باشند».
اين طرز استدلال پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ براستي كه بسيار جالب است، هر چند يهود در ظاهر به رخ مبارك نياوردند، ولي در حقيقت محكوم شدند: و براي انديشمندان منصف، بهانه جوئي و لجاجت آن‌ها ثابت گرديد، امّا عبدالله، براستي بنده و تسليم خدا بود، وقتي حق را فهميد، به آن گرويد با اين‌كه در آن شرائط، برايش بسيار گران تمام مي‌شد، از اين رو پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ او را عبدالله (بنده خدا) ناميد[2] ايمان او نقش مؤثّري در ايمان آوردن افراد ديگر داشت، طولي نكشيد يكي از دانشمندان ديگر يهود بنام «مُخَيرِق» و عدهّ‌اي ديگر نيز به او پيوستند.[3]
[1] ـ جمعي از مفسّر‌ين، شأن نزول اين آيات را در مورد «عبدالله بن صوريا» دانسته‌اند، ولي منافات ندارد كه عبدالله بن اسلام نيز اين بحث را مطرح كرده باشد.
[2] ـ با اين‌كه چنان‌كه گفتيم نام او«حُصين» بود.
[3] ـ اقتباس از سيره ابن هشام، ج 2، ص 124 نشر التراث الاسلامي و احتجاج طبرسي، ج 1، ص 114 تا 115، نشر اسوه.

جهنّم و عذاب حضرت عيسي (عليه السّلام) !؟

مناظره پيامبر اسلام(ص) با گروهي از يهود

 روزي جمعي به حضور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آمده و گفتند ما به قرآن اشكالي داريم، براي مناظره آمده‌ايم، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «اشكالتان چيست»؟
نخست گفتند: آيا تو فرستاده خدا هستي؟
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: آري
جمعيّت: اشكال ما از قرآن شما اين است (در آيه 98 سوره انبياء) مي‌فرمايد: اِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ: «شما و آن‌چه (از معبوداني كه) جز خدا مي‌پرستيد هيزم دوزخ مي‌باشيد».
اشكال ما اين است كه طبق اين عبارت، بايد حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ نيز اهل دوزخ باشد زيرا مسيح ـ عليه السّلام ـ را نيز عدّه‌اي مي‌پرستند؟!
پيامبر با كمال ميل و آرامش، سخنان آن‌ها را گوش كرد و سپس فرمود:
قرآن بر طبق متعارف كلام عرب نازل شده است، در كلام عرب كلمه «مَنْ» نوعاً براي ذوالعقول (افراد صاحب عقل) استعمال مي‌شود و كلمه «ما» نوعاً براي امور غير ذوالعقول (مانند حيوانات و جمادات و گياهان) امّا كلمه «اَلَّذِي» هم براي ذوالعقول و هم براي غير ذوي‌العقول استعمال مي‌شود، در آيه مورد اشكال شما، كلمه «ما» استعمال شده بنابراين معبوداني را مي‌گويد كه صاحب عقل نيستند مثل بتنهائي كه از چوب و سنگ و گل و... بنابراين معني آيه‌ چنين مي‌شود: «جايگاه شما غير خداپرستان، و معبودهائي كه از بت‌هاي مختلف ساخته‌ايد، همگي در دوزخ مي‌باشند». آن‌ها قانع شده پيامبر را تصديق كردند و برخاستند و رفتند.[1]
[1] ـ بحار، ط، جديد، ج 9، ص 282.

مناظرات معصومین 5

ازلي و ابدي بودن پديده‌ها؟

مناظره پيامبر اسلام(ص) با گروه ماديون

 پنج گروه از مخالفين اسلام كه هر گروه پنج نفر و جمعاً 25 نفر بودند، باهم تفاهم كردند و هم رأي شدند كه به حضور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ شرفياب شده و به بحث و مناظره بپردازند.
اين گروه‌ها عبارت بودند از: يهودي، مسيحي، مادّي، مانُوي و بت‌پرست.
اين‌ها در مدينه به حضور پيامبر آمدند، دور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را گرفتند، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ با كمال خوش‌روئي، به آن‌ها اجازه داد كه بحث را شروع كنند.
گروه مادّيون (منكر خدا) گفتند:
«ما معتقديم كه پديده‌هاي جهان، آغاز و پاياني ندارد، و جهان قديم و هميشگي است، براي بحث در اين باره به اين‌جا آمده‌ايم، اگر با ما موافق هستي، معلوم است كه تقدّم و برتري با ما است وگرنه، با شما مخالف خواهيم شد.»
پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ به آن‌ها رو كرد و فرمود: شما معتقديد كه: پديده‌ها بي آغازند و هميشه تا ابد وجود داشته و دارند؟
گروه منكر خدا: آري اين عقيده ما است، زيرا ما حدوث و آغازي براي پديده‌هاي نديده‌ايم، و هم‌چنين فناء و پاياني براي آن‌ها مشاهده نكرده‌ايم، حكم مي‌كنيم كه پديده‌هاي جهان هميشه بوده‌اند و خواهند بود.
پيامبر: من از آن طرف از شما سؤال مي‌كنم، آيا شما هميشگي و قديم بودن و ابديّت موجودات را ديده‌ايد؟ اگر مي‌گوييد ديده‌ايم، بايد شما با همين عقل و فكر و نيروي بدني هميشه در ازل و ابد بوده باشيد، تا بتوانيد ازليّت و ابديّت همه موجودات را ببينيد، و چنين ادّعائي برخلاف حسّ و واقعيّت عيني است و همه عقلاي عالم شما را در اين ادّعا تكذيب مي‌كنند.
گروه منكر خدا: ما چنين ادعائي نداريم، كه قديم بودن و بقاء موجودات را ديده باشيم.
پيامبر: بنابراين شما يك‌طرفه قضاوت نكنيد، زيرا شما با اقرار خودتان نه موجودات را ديده‌ايد و نه قديم بودن آن‌ها را و هم‌چنين نه نابودي آن‌ها را ديده‌ايد و نه بقاء آن‌ها را، پس چگونه مي‌توانيد، به يك طرف مطلب حكم كنيد و بگوئيد چون حدوث و فناء موجودات را نديده‌ايم، پس آن‌ها قديم و ابدي هستند؟
(سپس پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ سؤالي از آن‌ها كرد كه در ضمن محكوم كردن عقيده آن‌ها، ثابت كند كه موجوادت، حادث هستند) فرمود:
آيا شما شب و روز را مي‌بينيد كه يكي پشت سر ديگري همواره آمد و شد مي‌كنند؟
گروه منكر خدا: آري.
پيامبر: آيا شب و روز را چنين مي‌بينيد كه هميشه از پيش بوده‌اند و در آينده خواهند بود.
گروه منكر خدا: آري.
پيامبر: آيا به نظر شما امكان دارد كه شب و روز در يك جا جمع شوند؟ و ترتيبشان بهم بخورد؟
گروه منكر خدا: نه
پيامبر: پس در اين صورت از همديگر جدا هستند، وقتي كه مدّت يكي تمام شد، نوبت به ديگري مي‌رسد.
گروه منكر خدا: آري همين‌طور است.
پيامبر: شما با اين اقرار خودتان، به حدوث آن‌چه از شب و روز مقدّم مي‌شود بي‌آن‌كه آن‌را مشاهده كنيد، حكم كرديد، پس منكر قدرت خدا نشويد[1] سپس پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چنين ادامه داد:
«آيا شب و روز به عقيده شما آغازي دارد يا آغازي ندارد و ازلي است؟ اگر بگوئيد آغازي دارد منظور ما كه همان حدوث است ثابت مي‌شود و اگر بگوئيد آغازي ندارد لازمه اين سخن اين است چيزي كه پايان دارد، آغاز نداشته باشد.
(وقتي كه شب و روز از جهت پايان محدود باشد، عقل مي‌گويد از جهت آغاز نيز محدود خواهد بود، دليل محدوديت پايان شب و روز اين است كه از هم جدا مي‌شوند و سپري مي‌گردند و سپس يكي پس از ديگري از نو پديد مي‌آيند).
سپس فرمود: شما مي‌گوييد: جهان، قديم است آيا اين عقيده را به خوبي درك كرده‌ايد يا نه؟
گروه منكر خدا: آري مي‌دانيم كه چه مي‌گوئيم.
پيامبر: آيا مي‌بينيد كه موجودات جهان باهم پيوند دارند و در بقاء و وجود نياز به همديگر دارند، چنان‌كه در يك ساختمان مي‌بينيم، اجزاء آن ( از كاه و خاك و سنگ و آجر و آهك) با هم پيوند دارند و براي بقاء ساختمان به همديگر نياز دارند.
وقتي كه همه اجزاء جهان چنين بود، چگونه مي‌توانيم آن‌ها را قديم و ثابت بدانيم[2] اگر براستي اين اجزائي كه به هم‌ديگر پيوند و نياز دارند، قديم باشند، اگر حادث مي‌شدند چطوري بودند.
گروه منكر خدا از پاسخ دادن درماندند، و نتوانستند معني و آثار حدوث را بيان كنند زيرا هرچه مي‌خواستند در معني حدوث بگويند قهراً به همان موجوداتي كه به عقيده آن‌ها قديم بود، تطبيق مي‌كرد، از اين رو، سخت سرافكنده شدند و گفتند به ما فرصت بده تا در اين باره بينديشيم.[3]و[4]
[1] ـ به عبارت روشن‌تر: با توجّه به جدائي شب و روز، پس از گذشته هر كدام، آن‌چه در زمان بعد، پيش مي‌آيد و سبقت مي‌گيرد، حادث است.
[2] ـ يعني نياز آن‌ها به هم‌ديگر دليل حدوث است.
[3]ـ نخست بر اين اساس كه «نيافتن، دليل نبودن نيست» عدم مشاهده حدوث، دليل بر ازليت نيست چنان‌كه عدم مشاهد‌ه فناء، دليل ابديّت نمي‌باشد.
2ـ ممكن است ما از راه حدوث فعلي، استدلال به حدوث غايب از سنخ حدوث فعلي كنيم، مانند حدوث فعلي شب و روز كه حكايت از حدوث آن در گذشته و آينده نيز مي‌كند.
3ـ حكم به محدود بودن حدوث ـ هر چند كه افراد آن بسيار باشد.
4ـ نياز همه اجزاء موجودات جهان به همديگر و پيوند آن‌ها، دليل حدوث آن‌ها است، زيرا محال است كه شيء قديم، به چيزي نياز داشته باشد.
[4] ـ احتجاج طبرسي، ص 27و ص 38 ـ 34، نشر اسوه.

دوگانگي مبدأ هستي

مناظره پيامبر اسلام(ص) با گروه دوگانه پرست

 پنج گروه از مخالفين اسلام كه هر گروه پنج نفر و جمعاً 25 نفر بودند، باهم تفاهم كردند و هم رأي شدند كه به حضور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ شرفياب شده و به بحث و مناظره بپردازند.
اين گروه‌ها عبارت بودند از: يهودي، مسيحي، مادّي، مانُوي و بت‌پرست.
اين‌ها در مدينه به حضور پيامبر آمدند، دور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را گرفتند، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ با كمال خوش‌روئي، به آن‌ها اجازه داد كه بحث را شروع كنند.
گروه دوگانه پرست به پيش آمده گفتند:
«ما معتقديم جهان دو مرّبي و تدبير كننده و دو مبدء دارد يكي مبدء نور و ديگري مبدء ظلمت، براي مناظره به اين‌جا آمده‌ايم، اگر در اين بحث با ما هم عقيده شدي كه البتّه برتري و سبقت با ما است و در صورت مخالفت، با تو مخالف خواهيم شد.»
پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ به آن‌ها فرمود: شما از چه نظر اين عقيده را داريد؟
دوگانه پرستان: ما مي‌بينيم جهان از دو بخش تشكيل شده يا خير و نيكو است و يا شرّ و بد، معلوم است كه اين دو ضد هم هستند از اين رو معتقديم كه هر يك خالق جداگانه دارند زيرا يك خالق، دو عمل ضدّ هم را انجام نمي‌دهد، به‌عنوان مثال: محال است برف ايجاد حرارت كند چنان‌كه محال است آتش ايجاد سردي كند، از اين رو ثابت كرديم كه در جهان دو آفريدگار قديم يكي نور (مبدء نيكي‌ها) و ديگري ظلمت (مبدء بدي‌ها) وجود دارد.
پيامبر: آيا شما تصديق مي‌كنيد كه در جهان رنگ‌هاي گوناگون از سياه، سفيد، سرخ، زرد، سبز و كبود هست و هر كدام ضد ديگري است، زيرا دو رقم از آن‌ها در يك‌جا جمع نمي‌شوند، چنان‌كه حرارت و سردي دو ضدّند و محال است در يك جا جمع شوند؟!
دوگانه پرستان: آري تصديق مي‌كنيم!
پيامبر: پس چرا به شماره هر رنگي، معتقد به يك خدا نيستيد؟ مگر به عقيده شما هر ضدّي، خالق مستقل ندارد؟ بنابراين چرا به تعداد ضدها نمي‌گوئيد خالق وجود دارد؟
دوگانه پرستان در برابر اين سؤال دندانشكن در ماندند و در فكر فرو رفتند.
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ دنبال سخن را گرفت و فرمود: به عقيده شما، چگونه نور و ظلمت دست به دست هم دادند و اين جهان را اداره مي‌كنند با اين‌كه طبيعت نور صعود و ترقّي است و طبيعت ظلمت، تنزّل و فرود است، آيا دو مردي كه يكي به طرف شرق مي‌رود و ديگري به طرف غرب، به عقيده شما ممكن است اين دو در حالي كه پيوسته اين‌گونه در حركتند، در يك‌جا جمع بشوند؟
دوگانه پرستان: نه امكان ندارد.
پيامبر: بنابراين، چگونه نور و ظلمت كه در دو خط متضاد هستند دست به دست هم دادند و با هم به تدبير و اداره جهان پرداختند، آيا چنين چيزي امكان دارد كه جهان از دو عاملي كه ضدّ هم هستند پديد آيد؛ مسلّماً ممكن نيست، پس اين دو، مخلوق و حادث‌اند و در تحت تدبير خداوند قادر و قديم مي‌باشند.
دوگانه‌پرستان در بن بست جواب خلل ناپذير پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ قرار گرفتند سرها را پائين افكنده گفتند: به ما فرصتي بده تا در اين باره بينديشيم![1]
[1] ـ احتجاج طبرسي، ص 27و 38 ـ 39، نشر اسوه.

پرستش و عظمت بت‌ها

مناظره پيامبر اسلام(ص) با گروه بت‌پرست

 پنج گروه از مخالفين اسلام كه هر گروه پنج نفر و جمعاً 25 نفر بودند، باهم تفاهم كردند و هم رأي شدند كه به حضور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ شرفياب شده و به بحث و مناظره بپردازند.
اين گروه‌ها عبارت بودند از: يهودي، مسيحي، مادّي، مانُوي و بت‌پرست.
اين‌ها در مدينه به حضور پيامبر آمدند، دور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را گرفتند، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ با كمال خوش‌روئي، به آن‌ها اجازه داد كه بحث را شروع كنند.
گروه بت‌پرست گفتند:
«ما معتقديم بت‌هاي ما، خدايان ما هستند، آمده‌ايم در اين‌باره بحث و گفتگو كنيم، اگر نظر شما با نظر ما موافق باشد معلوم است كه سبقت و برتري با ما است وگرنه با تو دشمني خواهيم كرد.»
پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ به آن‌ها رو كرد و فرمود: «شما چرا از پرستش خدا رو گردانده و اين بت‌ها را مي‌پرستيد؟»
بت‌پرستان: ما به وسيله اين بت‌ها به پيشگاه خدا تقرب مي‌جوئيم.
پيامبر: آيا اين بت‌ها شنونده هستند؟ و آيا اين بتها از فرمان خدا اطاعت مي‌كنند و به عبادت و پرستش او بسر مي‌برند؟ تا شما با احترام كردن به آن‌ها، به پيشگاه خدا تقرب جوئيد.؟
بت‌پرستان: نه اين‌ها شنونده و فرمانبر و پرستش كننده خدا نيستند!
پيامبر: آيا شما آن‌ها را با دست خود نتراشيده‌ايد و نساخته‌ايد؟.
بت‌پرستان: چرا، با دست خود ساخته‌ايم.
پيامبر: بنابراين سازنده و صانع آن‌ها شما هستند، سزاوار اين است كه آن‌ها شما را بپرستند نه شما آن‌ها را، وانگهي خداوندي كه به مصالح و عواقب امور شما و به وظائف و مسئوليت‌هاي شما آگاه و خبير است، بايد فرمان پرستش بت‌ها را به شما بدهد در صورتي كه خدا چنين فرماني نداده است.
وقتي كه سخن پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به اين‌جا رسيد، بت‌پرستان، با هم‌ديگر اختلاف پيدا كردند.
عدّه‌اي گفتند: خدا در هياكل و كالبد مرداني كه به صورت اين بت‌ها است حلول كرده است و منظور ما از پرستش و توجّه به بت‌ها، احترامي از آن هياكل است.
عدّه ديگر گفتند: اين بت‌ها را شبيه صورت‌هاي اشخاص پرهيزكار و مطيع خدا از پيشينيان ساخته‌ايم، اين‌ها را به خاطر تعظيم و احترام خدا مي‌پرستيم!
دسته سوّم گفتند: وقتي كه خداوند آدم را آفريد و به فرشتگان فرمان داد آدم را سجده كنند، ما (انسان‌ها) سزاوارتر بوديم كه آدم را سجده كنيم و چون در آن زمان نبوديم و درنتيجه از اين سجده محروم شديم، امروز شبيه صورت آدم را ساخته‌ايم آن‌را به‌عنوان تقرب به پيشگاه خدا سجده مي‌كنيم تا محروميّت سابق جبران گردد، چنان‌كه فرشتگان با سجده كردن آدم، به پيشگاه خدا تقرّب جستند.
و همان‌گونه كه شما با دست خود محراب‌هايي ساخته‌ايد و در آن به‌قصد محاذات با كعبه سجده مي‌كنيد و در مقابل كعبه به قصد تعظيم و احترام خدا سجده و عبادت مي‌نمائيد ما هم در مقابل اين بت‌ها، در حقيقت احترام از خدا مي‌كنيم.
پيامبر به هر سه دسته‌رو كرد و فرمود، همه شما راه خطا و انحراف را مي‌پيمائيد و از حقيقت دوريد، آن‌گاه به نوبت و جداگانه متوجّه هر سه دسته شد و به ترتيب ذيل جواب فرمود:
نخست به دسته اوّل رو كرد و فرمود:
امّا شما كه مي‌گوئيد، خداوند در هياكل مرداني كه به صورت اين بت‌ها بودند، حلول كرده، از اين رو ما اين‌بت‌ها را شبيه آن مردان ساخته‌ايم و مي‌پرستيم، شما با اين بيان، خداوند را مانند مخلوقات تعريف كرده‌ايد و او را محدود و حادث دانسته‌ايد، آيا خداوند جهان در چيزي حلول مي‌كند و آن چيز (كه محدود است) خدا را در جوف خود مي‌گنجاند؟ بنابراين پس چه فرقي است بين خدا و ساير اموري كه در جسم‌ها حلول مي‌كنند مانند رنگ و طعم و بو و نرمي و غلظت و سنگيني و سبكي. روي اين اساس چگونه مي‌گوئيد آن جسم كه محل حلول واقع شده حادث و محدود است ولي خدا كه در درون آن قرار گرفته، قديم و نامحدود است، در صورتي كه بايد عكس آن باشد يعني احاطه كننده، قديم باشد و احاطه شده حادث باشد.
وانگهي چگونه ممكن است خداوندي كه هميشه قبل از موجودات جهان مستقل و غني بوده، و قبل از محل وجود داشته، نياز به محل داشته باشد، و خود را در آن محل قرار دهد.
و نظر به اين‌كه شما باعقيده به حلول خدا در موجودات، خدا را همچون صفات موجودات، حادث و محدود فرض كرديد، لازمه اين فرض اين است كه وجود خدا قابل تغيير و زوال است، زيرا هر چيزي كه حادث و محدود باشد، قابل تغيير و زوال است.
و اگر شما معتقديد حلول كردن موجب تغيير و زوال نيست، بايد اموري همچون حركت، سكون، رنگ‌هاي مختلف سياه و سفيد و سرخ و... را نيز موجب تغيير و زوال ندانيد، سپس بگوئيد رواست كه هرگونه عوارض و حالات بر وجود خدا عارض گردد و در نتيجه خدا را همچون موجودات محدود و حادث، توصيف كنيد و شبيه مخلوقات بدانيد.
وقتي كه عقيده حلول خدا در ميان هياكل، بي‌اساس و پوچ بود، بت‌پرستي هم به اين عقيده مبتني است، طبعاً باطل و بي‌اساس خواهد بود.
بت‌پرستان در برابر سخنان مستدل و منطقي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در ماندند گفتند به ما مهلت بده تا در اين باره بينديشيم.[1]
[1] ـ احتجاج طبرسي، ص 27، 39ـ 44، نشر اسوه


پسر خدا بودن عيسي (عليه السّلام) ؟!

مناظره پيامبر اسلام(ص) با گروه مسيحيان

 پنج گروه از مخالفين اسلام كه هر گروه پنج نفر و جمعاً 25 نفر بودند، باهم تفاهم كردند و هم رأي شدند كه به حضور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ شرفياب شده و به بحث و مناظره بپردازند.
اين گروه‌ها عبارت بودند از: يهودي، مسيحي، مادّي، مانُوي و بت‌پرست.
اين‌ها در مدينه به حضور پيامبر آمدند، دور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را گرفتند، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ با كمال خوش‌روئي، به آن‌ها اجازه داد كه بحث را شروع كنند.
گروه مسيحيان گفتند:
«ما معتقديم كه حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ پسر خدا است، و خدا با او متّحد شده، به حضور شما آمده‌ايم در اين باره، مذاكره كنيم، اگر از ما پيروي كني و با عقيده ما موافق باشي، ما در اين عقيده از تو پيشي گرفته‌ايم و در صورت مخالفت، طبعاً با شما مخالف خواهيم بود.»
پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ به آن‌ها رو كرد و گفت: شما مي‌گوئيد خداوند قديم، با پسرش حضرت مسيح متّحد شده است، منظورتان از اين سخن چيست؟ آيا منظورتان اين است كه خدا از قديم بودن، تنزّل كرده و يك موجود حادث (نوپديد) شده و با موجود حادثي (عيسي) متحد گشته يا به عكس، عيسي كه موجود حادث و محدود است ترقي كرده و با پروردگار قديم، يكي شده، و يا منظور شما از اتّحاد، از جهت احترام و شرافت حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ است؟!
اگر سخن اوّل را بگوييد يعني وجود قديم مبدّل به وجود حادث شده اين‌كه محال است، زيرا از نظر عقلي محال است يك شيءازلي و نامحدود، حادث و محدود گردد.
اگر سخن دوّم را بگوئيد، آن نيز محال است، زيرا از نظر عقلي تبديل شيء محدود و حادث به شيء نامحدود و ازلي، محال است. و اگر سخن سوّم را بگوييد، معني سخن سوّم اين است كه عيسي مانند ساير بندگان حادث است ولي بنده مورد احترام و ممتاز خدا است در اين صورت نيز متحد و برابر بودن خداي قديم با عيسي قابل قبول نخواهد بود.
گروه مسيحي: چون خداوند، حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ را مشمول امتيازات خاصّي كرده است، و معجزات و امور عجيبي را در اختيار او قرار داده، از اين رو او را به‌عنوان پسر خود برگزيده است، و اين پسر بودن به خاطر شرافت و احترام به اوست!
پيامبر: «عين اين مطلب را در گفتگو با گروه يهود داشتيم و شنيديد كه اگر بنا باشد خدا عيسي را به‌خاطر امتيازش پسر خود بداند، كساني را كه مقام بالاتر از عيسي دارند يا در رديف عيسي هستند بايد پدر يا استاد يا عموي خود بداند...»
گروه مسيحي، در برابر اين اشكال جوابي نداشتند، نزديك بود كه از گردونه بحث خارج گردند كه يكي از آن‌ها گفت:
آيا شما ابراهيم را «خليل خدا» (دوست خدا) نمي‌دانيد؟».
پيامبر: آري مي‌دانيم.
مسيحي: بر همين اساس ما هم، عيسي را «پسر خدا» مي‌دانيم، چرا ما را از اين عقيده منع مي‌كنيد؟
پيامبر: اين دو لقب، باهم تفاوت دارند، كلمه خليل در اصل لغت از «خلّه» (بر وزن ذرّه) گرفته شده به معني فقر و نياز است، نظر به اين‌كه حضرت ابراهيم بي‌نهايت به خدا متوجّه بود، و با عفّت نفس و بي‌نيازي از غير، خود را تنها فقير و نيازمند درگاه خدا مي‌دانست، خدا او را «خليل» خود دانست، شما به‌خصوص داستان آتش افكندن ابراهيم را به نظر بياوريد. وقتي كه (به دستور نمرود) او را در ميان منجنيق گذاشتند تا در دل انبوه آتش بيفكنند، و جبرئيل از طرف خدا به سوي او آمد و در فضا با او ملاقات كرد، به او گفت از طرف خدا آمده‌ام ترا ياري كنم، ابراهيم به او گفت من نيازي به غير خدا ندارم، ياري او براي من كافي است، او نيكو نگهبان است، خداوند از اين رو او را «خليل» خود ناميد، خليل يعني فقير و محتاج خدا و بريده از خلق خدا.
و اگر كلمه خليل را از ماده «خِلّه» (بر وزن پِلّه) بدانيم به معني تحقيق در خلال معاني و توجّه به اسرار و رموز حقايق و آفرينش است، در اين صورت ابراهيم، خليل بود، يعني به اسرار و لطائف آفرينش و حقايق امور آگاه بود، و چنين معني، موجب تشبيه مخلوق به خالق نمي‌گردد، از اين رو اگر ابراهيم، تنها محتاج خدا نمي‌شد، و آگاه به اسرار نبود، خليل نيز نبود، ولي در موضوع توالد و تناسل، بين پدر و پسر، رابطه و پيوند ذاتي هست، حتّي اگر پدر، پسر را از خود براند و پيوندش را از او قطع كند، باز او پسر اوست، و پيوند پدري و پسري دارند.
وانگهي اگر دليل شما همين است كه چون ابراهيم، خليل خدا است، پس عيسي پسر خداست، بنابراين بگوئيد موسي نيز پسر خدا است، بلكه همان‌گونه كه به گروه يهود گفتم، اگر بنا است درجه مقام افراد باعث اين نسبت‌ها شود، بگوئيد موسي، پدر، استاد، عمو، رئيس و مولاي خداست... ولي هيچ‌گاه چنين نمي‌گوئيد.
يكي از مسيحيان گفت: در كتاب انجيل كه بر حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ نازل شده آمده كه حضرت عيسي گويد: «من به سوي پدر خود و پدر شما مي‌روم» بنابراين در اين عبارت عيسي خود را، پسر خدا معرفي كرده است!
پيامبر: اگر شما كتاب انجيل را قبول داريد، طبق اين سخن عيسي، بايد همه مردم را پسر خدا بدانيد، زيرا عيسي مي‌گويد: «من به سوي پدر خود و پدر شما مي‌روم» مفهوم اين جمله اين است كه هم من پسر خدايم هم شما.
از طرفي اين عبارت، سخن شما را كه قبلاً گفتيد (در مورد اين‌كه چون عيسي داراي امتيازات و شرافت و احترام خاصّي است، خداوند او را به‌عنوان پسر خود خوانده است) مردود مي‌شمرد، زيرا حضرت عيسي در اين سخن تنها خود را پسر نمي‌داند بلكه همگان را پسر خدا مي‌داند.
بنابراين، ملاك پسر بودن، امتيازات و ويژگي‌هاي فوق‌العاده عيسي نيست، زيرا ساير مردم در عين اين‌كه فاقد اين امتيازات هستند، از زبان عيسي به‌عنوان پسر خدا خوانده شده‌اند. بنابراين به هر شخص مؤمن و خدا پرست مي‌توان گفت: او پسر خدا است، شما سخن عيسي رانقل مي‌كنيد ولي برخلاف آن سخن مي‌گوئيد.
چرا شما واژه «پدر و پسر» را كه در سخن عيسي ـ عليه السّلام ـ آمده بر غير معني معمولي آن حمل مي‌كنيد، شايد منظور عيسي ـ عليه السّلام ـ كه مي‌گويد: «من به سوي پدر خود و پدر شما مي‌روم» همان معني معمولي‌اش باشد يعني من به سوي حضرت آدم و نوح كه پدر همه است مي‌روم و خداوند مرا نزد آن‌ها مي‌برد، آدم و نوح پدر همه ما است، بنابر اين چرا از معني ظاهري و حقيقي الفاظ دوري كنيم و براي آن معناي ديگر اتخاذ نمائيم؟!
گروه مسيحي، آن‌چنان مرعوب و محكوم سخنان مستدل پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ شدند كه گفتند: ما تا امروز كسي را نديده بوديم كه اين چنين ماهرانه با ما مجادله و بحث كند كه تو با ما كردي، به ما فرصتي بده تا در اين‌باره بينديشيم.[1]
[1] ـ احتجاج طبرسي، ص 27 و ص 31 ـ 34، نشر اسوه.

پسر خدا بودن عزير (عليه السّلام)؟!

مناظره پيامبر اسلام(ص) با گروهي يهودي

 پنج گروه از مخالفين اسلام كه هر گروه پنج نفر و جمعاً 25 نفر بودند، باهم تفاهم كردند و هم رأي شدند كه به حضور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ شرفياب شده و به بحث و مناظره بپردازند. اين گروه‌ها عبارت بودند از: يهودي، مسيحي، مادّي، مانُوي و بت‌پرست.
اين‌ها در مدينه به حضور پيامبر آمدند، دور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را گرفتند، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ با كمال خوش‌روئي، به آن‌ها اجازه داد كه بحث را شروع كنند.
گروه يهودي گفتند:
«ما معتقديم كه «عُزَيز» پيامبر[1] پسر خدا است آمده‌ايم در اين مورد با شما مباحثه كنيم، اگر در اين مباحثه، حق با ما شد، و شما نيز با ما هم عقيده شديد كه در اين جهت بر شما پيشي گرفته‌ايم و اگر با ما موافقت نكني مجبور هستيم با تو مخالفت و دشمني كنيم».
پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ: آيا شما مي‌خواهيد من بدون دليل، سخن شما را قبول كنم؟
گروه يهود: نه.
پيامبر: دليل و منطق شما در مورد اين‌كه «عُزَيز» پسر خدا است چيست؟
گروه يهود: كتاب تورات به طور كلي از ميان رفته بود، و كسي قدرت احياي آن را نداشت، عزير آن را زنده كرد، از اين رو مي‌گوئيم او پسر خدا است.
پيامبر: اگر اين منطق، دليل بر پسر خدا بودن عُزير باشد، حضرت موسي كه آورنده تورات است، و داراي معجزات بسيار مي‌باشد كه خود شما به آن اعتراف داريد، سزاوارتر است كه پسر خدا يا بالاتر از آن باشد! پس چرا درباره موسي كه مقام عالي‌تر داشت چنين نمي‌گوئيد؟
وانگهي آيا منظور شما از پسر بودن اين است كه او مانند پدران و پسران ديگر از راه ازدواج و آميزش، متولد شده است، در اين صورت شما خدا را همچون يكي از موجودات مادّي و جسماني و محدود جهان قرار داده‌ايد، لازمه اين سخن اين است كه براي خدا، آفريدگاري تصوّر كنيد و او را محتاج به خالق ديگر بدانيد.
گروه يهود: منظور ما از پسر بودن عُزير، و ولادت، اين معني نيست زيرا همان گونه كه فرموديد اين معني، سر از كفر و جهل بيرون مي‌آورد، بلكه منظور ما از نظر شرافت و احترام است، چنان‌كه مثلاً بعضي از علماي ما به يكي از شاگردان ممتاز خود كه مي‌خواهد او را بر ديگران ترجيح دهد به او مي‌گويد: «اي پسرم» يا «او پسر من است» معلوم است كه اين پسر بودن، بر اساس آميزش و ولادت نيست زيرا آن شاگرد، بيگانه است و خويشاوندي با استادش ندارد، هم‌چنين خداوند به‌عنوان احترام و شرافت عُزير، او را پسر خود خوانده است و ما هم از اين رو به او «پسر خدا» مي‌گوئيم.
پيامبر: پاسخ شما همان است كه قبلاً گفتم، كه اگر چنين منطقي موجب شود ما عزير را پسر خدا بدانيم، سزوارتر است كسي را كه از عزير بالاتر است مثل حضرت موسي را پسر خدا بدانيم.
خداوند گاهي افراد را به وسيله دلائل و اقرار خودشان محكوم مي‌كند، دليل و اقرار شما، حكايت از آن دارد كه شما درباره موسي ـ عليه السّلام ـ بيش از آن‌چه درباره عزير مي‌گوئيد بگوئيد، شما مثل زديد و گفتيد: يكي از بزرگان و اساتيد به شاگردش كه هيچ‌گونه خويشاوندي با او ندارد از روي احترام مي‌گويد: «اي پسرم» يا «او پسر من است»، بر اين اساس روا مي‌داريد كه او به شاگرد محبوب‌تر ديگرش بگويد: «اين برادر من است» و به ديگري بگويد «اين استاد و شيخ من است» يا «اين پدر و آقاي من است» همه اين تعبيرات به‌عنوان شرافت و احترام است، هركه احترام بيشتر دارد، با تعبيرات بالاتر خوانده شود، در اين صورت بايد شما روا بدانيد كه گفته شود: موسي برادر خدا است يا استاد يا مولا و يا پدر خداست زيرا مقام موسي از عزير بالاتر است.
اكنون مي‌پرسم آيا شما جايز مي‌دانيد كه موسي ـ عليه السّلام ـ برادر خدا يا پدر يا عمو يا استاد يا مولا و رئيس خدا باشد، و خدا به‌عنوان احترام موسي به او بگويد: اي پدرم، اي استادم، اي عمويم، اي رئيسم و....؟
گروه يهود، از پاسخ درماندند، در حالي كه حيران و وازده شده بودند اظهار كردند «اجازه بده در اين باره تحقيق و فكر كنيم!»
پيامبر: البتّه اگر شما با قلبي پاك و خالص و پر از انصاف در اين باره بينديشيد، خداوند شما را به حقيقت راهنمايي خواهد كرد.[2]
[1]ـ عُزَيز از پيامبران بني‌اسرائيل بعد از حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ است كه در حمله بخت‌النصر به بيت المقدس، اسير شد و به شهر بابل (حدود بغداد) تبعيد گرديد، وي در حدود صد سال در زمان سلطنت پادشاهان هخامنشي، در بابل مشغول دعوت و تبليغ و تربيت بني‌اسرائيل بود.
تا اين‌كه در سال 458 قبل از ميلاد با عدّه‌اي از بني‌اسرائيل به اورشليم مسافرت كرد و در آن‌جا كتاب تورات و احكام آن‌را كه در ميان بني‌اسرائيل به كلي فراموش شده بود و اثري از آن باقي نمانده بود، دوباره زنده و اصلاح كرد، سرانجام در سال 430 قبل از ميلاد از دنيا رفت، از آن‌جا كه يهوديان و بني‌اسرائيل او را بسيار دوست داشتند، پس از مرگ درباره او سخنان بسياري گفتند تا حدي كه گفتند: او «پسر خدا» است.
ولي اين عقيده اكنون طرفدار ندارد و از بين رفته است
[2] ـ احتجاج طبرسي، ج 1، ص 27 ـ 30، نشر اسوه.

مسأله مباهله

مناظره پيامبر اكرم(ص) با نصاري نجران

 بخش با صفاي «نجران»، با هفتاد دهكده تابع خود، در نقطه مرزي حجاز و يمن قرار گرفته است. در آغاز طلوع اسلام، اين نقطه تنها منطقه مسيحي‌نشين حجاز بود كه به عللي از بت‌پرستي دست كشيده و به آئين مسيح گرويده بودند.[1]
پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ به موازات مكاتبه با سران دول و مراكز مذهبي جهان، نامه‌اي به اسقف نجران [2]«ابو حارثه» نوشت و حلّي آن نامه، ساكنان نجران را به آئين اسلام و يا پرداخت جزيه[3]ملزم گردانيد.
نمايندگان پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ وارد نجران شده، نامه پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ را به اسقف نجران دادند. وي نامه را با دقت تمام خواند و براي تصميم‌گيري در مورد پاسخ نامه، شورائي مركب از شخصيت‌هاي بارز نجران تشكيل داد. يكي از افراد طرف مشورت «شرحبيل» نام داشت كه به عقل و درايت و كارداني معروفيت كامل داشت.
وي در پاسخ «اسقف» گفت: ما مكرر از پيشوايان مذهبي خود شنيده‌ايم كه روزي منصب نبوّت از نسل اسحاق ـ عليه السّلام ـ انتقال خواهد يافت، و هيچ بعيد نيست كه محمد كه اولاد اسماعيل است، همان پيامبر موعود باشد!
در پايان جلسه، شوري نظر داد كه گروهي به عنوان هيئت نمايندگي نجران به مدينه بروند تا از نزديك با محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ تماس گرفته، دلائل نبوت او را مورد بررسي قرار دهند.
هيئت نمايندگي، طرف عصر در حاليكه لباس‌هاي تجمّلي ابريشمي بر تن و انگشترهاي طلا بر دست و صليب‌ها بر گردن داشتند، وارد مسجد شده به پيامبراسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ سلام كردند. ولي وضع زننده و نامناسب آنان آنهم در مسجد، پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ را سخت ناراحت نمود. آنان احساس كردند كه پيامبراسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ از آنان ناراحت شده است، اما علت ناراحتي را ندانستند. فورا با عثمان‌ بن عفان و عبدالرحمن‌ بن عوف، كه سابقه آشنايي با آنان داشتند، تماس گرفتند، و جريان را به آنها گفتند. آنها اظهار داشتند كه حلّ اين گره به دست علي‌بن ابيطالب ـ عليه السّلام ـ است. وقتي به اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ مراجعه كردند، علي ـ عليه السّلام ـ در پاسخ آنها فرمود: «شما بايد لباس‌هاي خود را تغيير دهيد، و با وضع ساده، بدون زر و زيور به حضور حضرت بيائيد. در اين صورت، مورد احترام و تكريم قرار خواهيد گرفت.»
نمايندگان نجران، با لباس‌ ساده و بدون طلاجات به محضر پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ شرفيات شده، سلام كردند. پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ با احترام خاص، پاسخ سلام آنان را داد، و برخي از هدايائي را كه براي وي آورده بودند، پذيرفت. نمايندگان، پيش از آنكه وارد مذاكره شوند، اظهار كردند كه وقت نماز آنان رسيده است. پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ اجازه داد كه نمازهاي خود را در مسجد مدينه، در حاليكه رو به مشرق ايستاده بودند بخوانند.[4]
بيان مناظره:
پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ : من شما را به آئين توحيد و پرستش خداي يگانه و تسليم در برابر اوامر او دعوت مي‌كنم. سپس آياتي از قرآن براي آنان خواند.
نمايندگان نجران: اگر منظور از اسلام، ايمان به خداي يگانه جهان است، ما قبلاً به او ايمان آورده و به احكام وي عمل مي‌كنيم.
پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ : اسلام علائمي دارد، برخي از اعمال شما حاكي است كه به اسلام واقعي نگرويده‌ايد. چگونه مي‌گوئيد كه خداي يگانه را پرستش مي‌كنيد، در صورتي كه شما«عيسي» را مي‌پرستيد، و از خوردن گوشت خوك پرهيز نمي‌كنيد و براي خدا فرزند معتقديد؟
نمايندگان نجران: ما او را خداي مي‌دانيم، زيرا او مردگان را زنده كرد، و بيماران را شفا بخشيد، و از گِل پرنده‌اي ساخت كه آن را به پرواز درآورد، و تمام اين اعمال حاكي است كه او خداست!
پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ : نه! او بنده خدا و مخلوق او است كه او را در رحم مريم قرار داد، و اين قدرت و توانائي را خدا به او داده بود.
يكي از نمايندگان: آري او فرزند خداوند است زيرا مادر او مريم، بدون اينكه با كسي ازدواج كند او را به دنيا آورد. پس ناچار بايد پدر او همان، خداي جهان باشد.
در اين موقع فرشته وحي نازل گرديد و به پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ گفت كه به آنان بگو: «وضع حضرت عيسي از اين نظر مانند حضرت آدم ـ عليه السّلام ـ است كه او با قدرت بي‌پايان خود، بدون اينكه داراي پدر و مادري باشد از خاك آفريد.[5]پس حضرت آدم براي اين منصب شايسته‌تر است، زيرا او نه پدر داشت و نه مادر!
نمايندگان نجران كه خود را در مناظره با پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ محكوم ديدند گفتند: «گفتگو با شما ما را قانع نمي‌كند. راه اين است كه در وقت معيني با يكديگر مباهله كنيم، و بر دروغگو نفرين بفرستيم، و از خداوند بخواهيم دروغگو را هلاك و نابود كند.[6] [7]
چون زمان مباهله فرا رسيد، ناگهان قيافه نوراني پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ با چهار تن ديگر كه سه تن از آنها، شاخه‌هاي شجره او بودند، نمايان گرديد. همگي با حالت بهت زده و تحيّر به چهره يكديگر نگاه كردند و از اينكه او با جگر گوشه‌هاي معصوم و بي‌گناه و يگانه دختر و يادگار خودرا به صحنه مباهله آورده است، انگشت تعجب به دندان گرفتند. آنان دريافتند كه پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ به دعوت و دعاي خود اعتقاد راسخ دارد وگرنه يك فرد مردّد، هرگز عزيزان خود را در معرض بلاي آسماني و عذاب الهي قرار نمي‌دهد.
اسقف نجران گفت: «من چهره‌هايي را مي‌بينم كه هر گاه دست به دعا بلند كنند و از درگاه الهي بخواهند كه بزرگترين كوه‌ها را از جاي بلند بكند، فوراً كنده مي‌شود. بنابراين، هرگز صحيح نيست ما با اين چهره‌هاي نوراني و افراد با فضيلت، مباهله نمائيم، زيرا بعيد نيست كه همه ما نابود شويم، و ممكن است دامنه عذاب گسترش پيدا كند، و همه مسيحيان جهان را بگيرد و بر روي زمين يك مسيحي باقي نماند!
هيأت نمايندگي با ديدن وضع ياد شده، وارد شور شدند و به اتفاق آراء تصويب كردند كه هرگز وارد مباهله نشوند، و حاضر شدند كه هر سال مبلغي به عنوان جزيه بپردازند و در برابر آن، حكومت اسلامي از جان و مال آنان دفاع كند.
پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ رضايت خود را اعلام كرد و فرمود: «عذاب، سايه شوم خود را بر سر نمايندگان مردم نجران گسترده بود و اگر از در ملاعنه و مباهله وارد مي‌شدند صور انساني خود را از دست داده و در آتشي كه در بيابان برافروخته مي‌شد، مي‌سوختند و دامنه عذاب به سرزمين«نجران» كشيده مي‌شد.سرگذشت مباهله پيامبر اسلام، با هيئت نمايندگي«نجران» از حوادث جالب و تكان دهنده و شگفت‌انگيز تاريخ اسلام مي‌باشد. اگرچه برخي از مفسّران و سيره نويسان اهل سنت در نقل جزئيات آن كوتاهي ورزيده‌اند، ولي گروه زيادي مانند«زمخشري» در تفسير «كشّاف»[8]و امام فخررازي در تفسير معروف خود[9] و«ابن اثير» در«الكامل»[10]در اين باره داد سخن داده‌اند. زمخشري گويد:
از عايشه نقل شده است كه روز مباهله، پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ چهار تن از همراهان خود را زير عباي مشكي رنگي وارد كرد و اين آيه را تلاوت نمود: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً».[11]سپس زمخشري به بيان نكات آيه مباهله پرداخته و در پايان بحث مي‌نويسد: «سرگذشت مباهله و مفاد اين آيه، بزرگترين گواه بر فضيلت اصحاب كساء بوده و سندي زنده بر حقانيت آئين اسلام است».[12]
[1] . ياقوت حموي در«معجم البلدان» ج5/267 ـ266 ، علل گرايش آنان را به آئين مسيح بيان كرده است.
[2] . اسقف، معرّب كلمه يوناني«ايسلوپ»، به معناي رقيب و ناظر است، و هم‌اكنون نشانه يك منصب روحاني مافوق كشيش مي‌باشد.
[3] . جزيه، مالياتي است كه غير مسلمانان به حاكم اسلامي، مي‌پردازند تا در مقابل، جان و مال و ناموسشان محفوظ بماند.
[4] . «سيره حلبي» ج3 ص239.
[5] . «إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ».(سوره آل عمران، آيه59).
[6] . از آيه مربوط به«مباهله» بر مي‌آيد كه موضوع مباهله را خود پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ پيشنهاد كرد، چنانكه جمله« تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا » از آن حكايت دارد. آيه مباهله چنين است:« فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنلْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ » سوره آل عمران آيه 61.
[7] . بحارالانوار،ج21،ص32.
[8] . «كشّاف»،ج1، ص282 و283.
[9] . مفاتيح‌الغيب» ج2،ص471و472.
[10] . «الكامل»، ج2،ص112.
[11] . سوره احزاب، آيه 33.
[12] . فرازهايي از تاريخ پيامبر اسلام،ص495.

غصب فدك از حضرت زهراء ـ سلام الله عليهاـ

مناظره حضرت زهرا(س) با ابوبكر

 اشاره:
پيغمبر اكرم ـ صلي‎‎‎الله عليه و آله ـ به امر خداوند متعال، فدك را به دخترش فاطمه ـ عليها‎السّلام ـ بخشيد و لذا به علي ـ عليه‎السّلام ـ دستور داد تا اينكه قباله‎اي در اين مورد بنويسد و آن نوشته را علي ـ عليه‎السّلام ـ و امام حسن ـ عليه‎السّلام ـ و امام حسين ـ عليه‎السّلام ـ و امّ ايمن و امّ سلمه (دو تن از زوجات صالحه پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ) امضاء نمودند و قباله فدك به حضرت زهرا ـ عليها‎السّلام ـ سپرده شد و از سال هفت تا اواخر سال دهم هجري كه سال رحلت رسول گرامي اسلام ـ صلي‎الله عليه و آله ـ است به مدت سه سال در آمد اين اراضي را براي فاطمه زهرا ـ عليها‎السّلام ـ مي‎آوردند و او به ميل خود بين فقرا و مستمندان تقسيم مي‎كرد.
چون سقيفه بني ساعده ايجاد شد و ابوبكر بعنوان خليفه تراشيده شد، مسلمين اختلاف كردند و چند فرقه شدند، و يك دسته كه حاضر به بيعت با ابوبكر نبودند زكات نمي‎دادند؛ ابوبكر پس از تسلّط بر اوضاع متوجه شد كه درآمد او كفاف مخارج اداره مسلمين را نمي‎دهد، از طرف ديگر ديدند كه از فدك همه ساله عائدات زيادي نصيب حضرت زهرا ـ عليها‎السّلام ـ و علي ـ عليه السّلام ـ مي‎شود و آن مخدّره هم مازاد از نفقه خودشان را به مساكين و فقراء تقسيم مي‎كند و از باب اينكه گفته‎اند: «النّاسُ عبيدُ الدنيا»لذا جمع زيادي از اهل مدينه كه غالباً هم فقير بودند به منزل علي ـ عليه‎السّلام ـ آمد و شد داشتند.
ابوبكر به تحريك عمر بيم آن يافت كه اگر فدك در دست فاطمه باشد ممكن است كم كم مردم به دور علي» ـ عليه‎السّلام ـ گرد آيند و خلافتي كه با زحمات بسياري بدست آورده‎اند بخطر افتد و لذا عاملين زهرا را كه در فدك كار مي‎كردند بيرون نمودند و فدك را تصرف كردند.
سيد شرف الدين عاملي در فصول المهُمّه مي‎نويسد:
«طرفداران علي ـ عليه‎السّلام ـ و هواخواهان اهل بيت ـ عليهم‎السّلام ـ كه تعداد آنها از 270 نفر تجاوز مي‎كرد حاضر به بيعت با ابوبكر نبودند، ابوبكر ترسيد كه چون اهل بيت ـ عليهم‎السّلام ـ درآمد سرشاري از خمس و نخلستانهاي فدك دارند، يك روزي بر او بشورند و لذا در وهله اول تصميم گرفت دست آنها را تهي نگاه دارد تا قدرت قيام نداشته باشند و دنيا پرستان از اطراف آنها پراكنده شوند.»
عماد زاده در چهارده معصوم مي‎نويسد:
«چون عمر در حمايت از ابوبكر زمينه خلافت رابراي خود استوار مي‎ساخت به ابوبكر گفت: جز از راه علي كسي در كار تو خللي نمي‎تواند بنمايد، اين مردم بنده پول ومال دنيا هستند، بايد علي و خاندانش را تهي دست نگاه داشت تا مردم دنيا پرست از دور آنها متواري شوند و تا فدك در دست آنان است درآمد سرشاري خواهند داشت، ومردم اطراف آنان را مي‎گيرند و شايد روزي بر حكومت تو قيام كنند بهتر است حق خمس و فدك را از آنها برگرداني تا پيروانشان از آنها روي بگردانند.» ابوبكر بي‎درنگ اين پيشنهاد را به مرحله اجرا گذاشت و عُمّال فاطمه ـ عليهاالسّلام ـ را از فدك بيرون كرد.[1] بخاري در صحيح خود از عايشه نقل مي‎كند:
«فاطمه چند نفر را فرستاد نزد ابوبكر و شكايت از عُمّال او كرد و پيغام داد فدك ميراث من است و آنچه از خمس خيبر با قي مانده بهره ما مي‎باشد، دستور بده تا فدك را برگردانند.»
ابوبكر به نمايندگان دختر پيغمبر گفت: «من از پيغمبر شنيدم كه فرمود:
«نحنُ معاشرَ الانبياء لا نُورَثْ» يعني ما جماعت پيغمبران ارث نمي‎گذاريم.»[2]
ابن ابي الحديد معتزلي مي‎گويد: «من از اين حديث و جواب ابوبكر در شگفتم زيرا فاطمه در احتجاج خود با ابوبكر بر سر فدك گفت: تو وارث پيغمبري يا اهل او؟»
ابوبكر جواب داد: «اهل او.»
فاطمه ـ عليهاالسّلام ـ فرمود: «اگر چنين است كه اهل او ارث مي‎برند اين خلاف حديثي است كه از پدرم نقل مي‎كني[3]»
باري چون خبر براي فاطمه ـ عليهاالسّلام ـ آوردند كه ابوبكر چنين مي‎گويد، دختر پيغمبر چادر و مقنعه خواست و زنان بني هاشم را خبر كرد و خويشان و نزديكان را طلبيد و به اتفاق همه آنها به مسجد رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ وارد شد. نكته قابل تأمل اينكه: بانويي كه در حيات پدر بزرگوارش حتي يكبار هم به مسجد نرفت و بلكه از باب«مسْجِدٌ المرءهِ بيتها» همواره در منزل نماز مي‎خواند و از طريق دو فرزندش حسن و حسين ـ عليهماالسّلام ـ از منبر و سخنان پدرش در مسجد مطلع مي‎گشت اينك بايد عازم مسجد گردد تا حق مسلّم خود را از غاصبان و دشمنانش طلب كند.
خطبه حضرت زهرا ـ عليهاالسّلام ـ در مسجد و احتجاج او با ابوبكر:
در كتاب ناسخ التواريخ در اين مورد چنين آمده است:
«فاطمه زهرا ـ عليهاالسّلام ـ پس از كسب اجازه از علي ـ عليه‎السّلام ـ در حالي كه جمعي از زنان بني هاشم آن مخدّره را همراهي مي‎نمودند وارد مسجد گرديد و در پشت پرده قرار گرفتند.» چون چشم آن حضرت به قبر پدر افتاد و ملاحظه نمود كه ابابكر در عرشه منبر به جاي پدر بزرگوارش نشسته است، «أنَّتْ أنَّهً أجهَشَ القومُ لها بالبُكاء» ناله‎اي از دل پر درد كشيد و ناله آن مخدره را چون اهل مجلس شنيدند، و دانستند كه فاطمه ـ عليهاالسّلام ـ است كه با آنان قصد صحبت دارد، بي اختيار صدا به ناله بلند كردند؛ حضرت قدري مكث كرد تا اينكه صداي گريه مردم فرونشست، سپس شروع نمودند به انشاء اين خطبه شريفه كه ما به قدر حاجت از آن بيان مي‎كنيم:
«فقالت (ـ عليهاالسّلام ـ): الحمدُلله علي ما اَنْعَمَ و له الشُّكْرُ بما اَلْهَمَ مِن عمومِ نِعَمِ إبتلاها و مَسبوغِ آلاءٍ أسْلاها»
حمد خداوند راست كه، ابر رحمت بي منتهاي او بر ما ريزش دارد و سپاسگزاري مي‎نمايم از نعمت‎هاي او كه شامل حال ما گرديده و هرگز نعمت‎هاي او به بن‎بست منتهي نخواهد گرديد.
«و أشهدُ اَنْ لا إله إلاَ اللّهُ وحده لا شريك له كلمهٌ جَعَلَ الاخلاصَ تأويلُها و ضَمّنَ القلوبَ موصولُها و أنارَ في الفكرِ مَعقولُها»
شهادت مي‎دهم كه خداوند يگانه و بي‎شريك است و دلهاي ما را به خلوص عمل و توحيد و يگانگي خويش متصف نموده است و عقول بندگان خود را به صفت توحيد و پرستش خويش منّور نموده است.
«و أشهد أنَّ أبي محمداً عبدُه و رسولُه، اِختارَهُ و اصْطفاهُ قَبْلَ أن بَعَثَهْ»
و شهادت مي‎دهم كه پدرم بنده و فرستاده خداست و خداوند قبل از تفويض رسالت به او، شخص برازنده و منزّه از هر عيب و نقص اخلاقي بود و لذا منتخب خدا بود.
«فلّما ا‏ختارَ اللهُ لِنبيّه دارَ أنبيائه و مَأوي أصفيائِه، ظهَر فيكم حَسيكهُ النفاق. هذا و العَهْدُ قريبٌ و الكَلِمُ رحيبٌ و الجرحُ لمَا يندمل و الرَّسول لمّا يقبر، كيف بكم أنّي تؤفكون؟ أم بغير الله تحكمون؟ بئسَ للظالمين بَدَلاً، و مَنْ يَبْتَغِ غيرَ الاسلامِ ديناً فلَن يُقبلُ منهُ و هو في الاخرهِ من الخاسرينَ»
و چون حضرت سبحان اختيار نمود از براي پيغمبر خود خانه‎اي را كه از براي تمام پيغمبران و برگزيدگان از عباد خويش تهيه نموده بود، (شما اي مردم آتش فتنه‎اي را كه در سينه‎يتان نهفته بود ظاهر ساختيد) و نفاق اندروني خويش را بروز داديد و لذا از مرگ پيغمبر چيزي نگذشته بود و جرحه سينه‎ها از مصيبت آن جناب التيام نيافته بود و طولي از دفن پيغمبر نگذشته بود كه اظهار نفاق كرديد، به كجا مي‎رويد؟! آيا به غير از حكم خداوند مي‎خواهيد حكمي را اجرا نمائيد؟ بد راهي را انتخاب نموده‎ايد و بد جايي از براي خود تهيه كرده‎ايد، كسي كه به غير از راه دين اسلام راهي را بپيمايد، هرگز از او پذيرفته نخواهد شد و اعمال او قبول نخواهد گشت و در روز قيامت از زيان‎كاران خواهد بود.
پس خطاب به ابوبكر فرمود:
«يابنَ أبي قحافه، أفي كتابِ الله أن ترِثَ اَباكَ ولا اَرِثُ أبي، لقد جئتَ شيئاً فرّياً، افعلي عمد تركتم كتاب الله و نَبَذْ تُمُوهُ وراءَ ظهورِكم اذ يقول عزَّ اسْمُه «و وَرثَ سُليمانُ داودَ» و قال فيما اقتصّ من خبر يحيي ابن زكريّا اذ قال «ربِّ هب لي مِن لَدُنْكَ وَليّاً يَرِثُني و يَرِثُ مِن آلِ يعقوبَ «و قال عَزَّ اسْمُه: «و اولو الأرحامِ بعضُها أولي ببعضٍ في كتاب الله» وقال عزّ اسْمه: «يوصيكم اللهُ في لولادكم للذّكر مثلُ خطّ الاُنثيينِ و قال عزّ اسمه «إنْ تَرَكَ خيراً الوصيّهُ لِلوالديْنِ و الأقربينَ بِالمعروفِ حقّاً علي المتقينَ» و زَعَمْتُم انْ لا خُطْوَهَ لي ولا أرِثُ من أبي و لا رَحِمَ بيننا، اَفَحُكْمُ الله بآيه أخرِج منها أبي. أم هل تقولون أهل يقين لا يتوارثان و لستُ أنا و أبي من أهلِ مِلَّهٍ واحدَهٍ أم أنتم أعلَم بخصوصِ القرآنِ و عمومِه مِن أبي و ابْن عَمّي، تلقاكَ يوم حشرك، فنِعْمَ الحَكَمُ اللهُ و الزّعيمُ محمد ـ صلي‎الله عليه و آله ـ و الموعد القيامه و عند الساعه ما يخسرون و لا نفعكم اذ تندمون و لِكُلِّ نَبَاءِ مُسْتَقَرٌ و سوف تعلمون مَن يأتيه عذاب يُخزيه و يَحِلٌّ عليه عذابٌ مقيمٌ»
چه كسي گفته فاطمه از ميراث پدر محروم است؟ آن كيست كه حصار قانوني ارث را شكسته و آيات قرآن را طبق ميل خود تفسير كرده است، من از گفتار اين پيرمرد غرق حيرتم، او فكر مي‎كند كه خود مي‎‎‎تواند ميراث ابوقحانه (پدرش را) را در اختيار گيرد اما ميراث محمد ـ صلي‎الله عليه و آله ـ بر فاطمه حرام است؟!
اين قرآن است كه بر هر چه مخالف حق است خط بطلان كشيده است، اكنون آياتي از قرآن كريم را بر شما مي‎خوانم تا بنگريد كه روايت ابوبكر كه مي‎گويد «نحن معاشرَ النبياء لا نُورِّث» با قرآن موافق است يا مخالف.
[1] . چهارده معصوم، ج1،ص 279. ِ
[2] . صحيح بخاري ج 3 ،ص40، چاپ مصر 1304ه. ق
[3] . شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 84
و اما كتب معتبره اهل تسنن كه متعرض قضيه غصب فدك گرديده‎اند بسيارند و اگر كسي خواسته باشد به آنها مراجعه كند به كتاب شريف الغدير، تأليف علامه اميني (رحمه الله عليه) مراجعه كند و مع ذلك ما در اينجا به چند كتاب اشاره مي‎كنيم:
فتوح البلدان، البلاذري ص38ـ صواعق، لإبن حجر ص22ـ شرح نهج البلاغه لإبن ابي الحديد المعتزلي، ج4 ص78 تا 106،ـ صحيح بخاري، كتاب فرائض ج4 ص101 و كتاب الجهاد، ج1 ص115 و ج3 ص40 سيره حلبي، ج3، ص 390، صحيح بخاري، ج3، ص40، چاپ مصر، سال 1304 ه.ق.


آنگاه از سوره نمل (آيه 15)خواند: «وَ وَرِثَ سُليمانُ داودَ»، كه قرآن از ميراث خواري سليمان و ميراث گذاري داود سخن مي‎گويد و آيه 5 و 6 از سوره مريم كه در مورد زكريّا ـ عليه‎السّلام ـ مي‎فرمايد: آنجناب به خداوند عرضه داشت: «پروردگارا؛ به من فرزندي عنايت كن تا از من و اولاد يعقوب ارث ببرد» و در سوره انفال آيه 75 مي‎فرمايد: «اقارب و ارحام ميّت بعضي در ارث بردن بر برخي ديگر مقدم‎اند» و در سوره نساء آيه 11 مي‎فرمايد:
«ارث و سهم پسر را دو برابر دختر بدهيد» و در سوره بقره آيه 180 مي‎فرمايد: «هر گاه كسي از دنيا رفت ارث او را در ما بين پدر و مادر و منسوبين او بدرستي تقسيم نمائيد.» با چنين آيات روشني كه خداوند راجع به ارث مي‎فرمايد چطور مي‎گوييد من از پدرم ارث و نصيبي ندارم؟ آيا بين ما رابطه پدر و فرزندي وجود ندارد؟ آيا من دختر او نيستم؟ يا اينكه مي‎خواهيد بگوييد من با پدرم از يك ملت نيستيم و از اين جهت ارث او را به من نمي‎دهيد؟ يا مي‎خواهيد بگوييد من از دين پدرم بيرون رفته‎ام و كافر از مسلمان ارث نمي‎برد؟ يا مي‎خواهيد بگوييد شما به احكام قرآن از عموم و خصوص آن بهتر از پدرم و پسر عمويم علي ـ عليه‎السّلام ـ اطلاع داريد؟
آنگاه با نگاه تندي به ابوبكر گفت:
«من در روز رستاخيز گريبان ترا خواهم گرفت و حق خويش را از تو باز خواهم ستاند، در آن روزي كه حاكم خداست و شاهد محمد ـ صلي‎الله عليه و آله ـ است، روزي كه ندامت و پشيماني بي‎فايده خواهد بود، زود است كه متوجه شويد، چه كسي را عذاب آخرت خوار و ذليل مي‎كند.» پس از اين احتجاج محكم باز خطاب به انصار فرمود:
«يا معشرَ الفتيه و أعضادَ المِلّه و أنصارَ الاسلام! ما هذه الغميزهُ في حقّي؟ أما كانَ رسولُ الله ـ صلي‎الله عليه و آله ـ يقول «المرءُ يُحْفَظُ في وُلْده» أاُهْضَمُ تُراثُ أبي و انتم بمَرْيءً منّي و مُسْمِعٌ و انتم ذوالعدد و العده و عندكم السّلاحُ و الجُنَّه و تأتيكم الصّرخه، فلا تغيثون «ألا تُقاتِلونَ قَوْماً نَكَثُوا أيمانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخراج الرَّسولِ وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ اَوَّلَ مَرَّهٍ، أتَخْشَوْنَهُمْ؟ فاللهُ اَحَقُّ أنْ تَخْشَوْهُ إن كُنْتُمْ مؤمِنينَ»[1] و أنا إبنهَ تذير لكم بين يَدَيْ عذابٍ شديدٍ.»
اي گروه مسلمين و اي بازوهاي اسلام! اين چه سستي است كه درباره من اعمال مي‎كنيد؟ مگر از پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ نشنيديد كه مي‌فرمود: «مقام عظمت پدر، درباره اولادش بايد رعايت گردد.» آيا ارث پدر را از من مي‎گيرند و شما متوجه هستيد و صداي مرا مي‎شنويد و با اينكه صاحب قدرت و نفوذ مي‎باشيد و سلاح‎هاي برّنده در دست داريد از من دادرسي نمي‎كنيد و مبارزه و جنگ آغاز نمي‎نمائيد، با مردمي كه نقض پيمان نمودند و پيروي مي‎كنند از مردمي كه در صدر اسلام پيغمبر را از خانه خود (مكّه) بيرون كردند، آيا از اين مردم مي‎ترسيد با اينكه سزوار است فقط از خدا بترسيد اگر واقعاً به او ايمان داريد. و اينك من دختر پيغمبر شما هستم (و در صورتي كه مرا در گرفتن حقّم ياري نكنيد) شما را از عذاب سختي كه در پيش داريد مي‎ترسانم.
پاسخ ابوبكر به فاطمه ـ عليها‎السّلام ـ :
فقال: «يا ابْنهَ رسول الله، لقد كان أبوكَ بالمؤمنينَ عطوفاً، كريماً، رَؤُفاً، رحيماً و علي اكافرين عذاباً اليماً و عقاباً عظيماً، لا يُحِبُّكُمْ إلاّ كلّ سعيدٍ ولا يُبْغِضُكُم إلاّ كلّ شقيٍّ، فأنتم عِترهُ رسول الله وأنتِ يا خِيَرَهِ النساءِ و ابْنَهَ خِيَرَه الأنبياء، صادقهٌ في قَوْلُكِ، سابقهٌ في وُفورِ عقلُكِ، غيرُ مردودهٍ عن حقِّكِ، انّي اُشْهِدُ اللهَ و كفي به شهيداً، إنيّ سمعتُ رسولَ الله ـ صلي‎الله عليه و آله ـ يقول: «نحن معاشرَ الأنبياء لا نُوَرِّثُ ذَهَباً و لا فِضَّهَّ ولا داراً و لا عقاراً و إنما نُوَرِّثُ الكتابَ و الحكمهَ و العلمَ و النُّبُوَّهَ و ما كان لنا من طُعْمَهٍ فَلِوَليِّ الأمرِ بعدنا أن يَحْكُمَ فيهِ بِحُكْمِهِ» و أنتِ سيَّدهِ اُمَّهِ أبيكَ و الشجره الطَّيبهِ لنبيّكِ، لايُدْفَعُ مالُكِ من فَضْلكِ و لا يُرْصَعُ من فَرْعِكِ و أصْلِكِ، حُكْمُكِ نافِذٌ فيما مَلَكْتُ يَدايْ، فَهَلْ‎ترينَ أن اُخالِفُ في ذالِكَ أباكِ»
ابابكر گفت: «اي دختر رسول خدا، همانا پدرت نسبت به مؤمنين، بسيار مهربان و با گذشت و رحيم دل و نسبت به كفار، بسيار شديد الغضب وسخت گير بود و شما (خاندان پيامبر را) دوست ندارد، مگر شخص با سعادت و دشمن ندارد، مگر شخص شقي و بد عاقبت؛ شما عترت پيغمبر ما هستيد و تو اي فاطمه بهترين زنان عالم و پدرت بهترين انبياء گذشته بود، و تو راستگو مي‎باشي و هرگز دروغ نمي‎گويي و در عقل و خرد مقام شامخي را دارا هستي و هرگز سزاوار نيست كه كسي تو را از حقّت محروم كند، و من خدا را شاهد مي‎گيرم ـ و خداوند بعنوان شاهد كافي است ـ كه من خود از رسول خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ شنيدم كه فرمود: «ما انبياء هرگز چيزي به ارث نمي‎گذاريم، از طلا و نقره و خانه و زمين و فقط از ما دانش و نصيحت و علم و فضيلت باقي مي‎ماند، و آنچه از متاع دنيويّه از ما باقي بماند مربوط به خليفه بعد از ما خواهد بود و بهر نحو كه خواسته باشد در آن تصرف مي‎كند». آنگاه ابوبكر چنين ادامه داد: اي فاطمه! تو بزرگترين زنان عالم هستي و بمنزله درختي هستي كه طيّب و طاهر است و صاحب گل‎هاي طيّب است، هرگز كسي حق ندارد تو را از مال و اموالت منع كند و تو را از اصلت (كه از نسل پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ هستي) جدا كند، حكم تو اي فاطمه نسبت به اموالت نافذ است و حتي تمام اموال من در تحت اختيار توست و امر تو در مورد اموال من هم نافذ است لكن هرگز گمان مبر كه من نسبت به دستورات پدرت قدمي بر خلاف بر مي‎دارم. (يعني بي جهت، استدلال مي‎آوري و من هرگز فدك را به تو باز نخواهم گرداند.)
پاسخ زهرا ـ عليهااسّلام ـ به أبابكر:
مضمون كلمات حضرت فاطمه ـ عليهاالسّلام ـ در پاسخ أبابكر به نحو فشرده بدين شرح است: «سبحان الله! آيا پدر من بر خلاف قرآن مجيد سخني مي‎گويد؟ پس با اينكه در قرآن آيات ارث بسيار است، (چنانچه اشاره شد) و بخصوص اينكه قرآن بالصراحه مي‎فرمايد: «اولاد‎هاي انبياء گذشته از پدرانشان ارث مي‎برند» چطور ممكن است كه پدر من بر خلاف صريح قرآن فرموده باشد: «ما انبياء ارث نمي‎گذاريم.»
و اما اينكه ادعا كردي پيغمبران ارث نمي‎گذارند و آنچه از آنان باقي بماند صدقه است و امر آن صدقات بعد از پيغمبر محوّل به خليفه او خواهد بود، از چند جهت مخدوش و باطل است:
اول آنكه: اين حديث را پيغمبر كجا فرموده كه به غير از تو و چند نفر از حاميانت، كسي ديگر نشنيده است؟ اگر بگويي من اين حديث را در حضور مردم، در بالاي منبر در جواب تو گفتم و اگر حديث حقيقت نداشت مسلمين اعتراض مي‎كردند خواهم گفت:
«اولاً اكثر اهل مسجد مردمي منافقند و اسلامشان بغير از لقلقه زبان چيزي نيست و اين كساني كه در مسجد در گرد منبر تو نشسته‎اند همان كساني هستند كه مي‎خواستند پيغمبر را در درّه «عقبه» شهيد كنند.
ثانياً: وقتي عمر خالد را موظف كرده تا با يكصد نفر با شمشيرهاي برهنه روي زانوان، به گرد منبر تو بنشينند، چه كسي جرأت مي‎كند بر سخنان تو ايرادي بگيرد، هر چند بر خلاف قرآن باشد؟»
دوم اينكه: مي‎بايست اين حديث كه جعل نموده‎ايد ـ در مورد اينكه پيغمبران ارث نمي‎گذارد، طوري جعل مي‎كرديد كه بر خلاف صريح قرآن نباشد و لذا بايد مي‎گفتيد: «أنا مِن بين الأنبياء لا أُوَرَّثُ» يعني فقط من از ميان انبياء ارث نمي‎گذارم، اما اينكه جعل كرده‎ايد «نحن معاشرَ الأنبياء لا نُوِّرَّث» يعني «ما طائفه انبياء ارث نمي‎گذاريم» بر خلاف منطق قرآن است زيرا قرآن مي‎فرمايد: «و وَرِث سليمانُ داودَ»[2] و «أولوا الأرحام بعضُها أولي بِبَعْضٍ في كتابِ اللهِ»[3] و «يوصيكُمُ اللهُ في أولادِكُم للذَّكَرِ مثلُ حَظِّ الأُنْثَيَيْنِ»[4] و «إنَّ تَرَكَ خَيْراً الوصيّهُ لِلْوالِدَيْنِ و الأقرَبينَ بالمعروفِ حقاً علي المتّقينَ»[5] و از قول يحيي مي‎فرمايد: «ربَّ هَبْ لي مِنْ لَدُنْكَ وَليّاً، يَرِثُني وَ يَرِثُ مِن آلِ يَعقُوبَ»[6]
سوم اينكه مي‎گويي ارث پيغمبران اموال نيست بلكه فقط علم و حكمت و نبوت است، اگر مي‎خواستي حديث جعل كني لا أقل «نبوت، را جزو ميراث پيغمبران قرار نمي‎دادي، زيرا يكي از پيغمبران پدر من است و هرگز از آن حضرت نبوت به كسي بعنوان ارث انتقال نيافت، زيرا بر همه معلوم است كه او خاتم پيغمبران است و پس از او پيغمبري نخواهد آمد.
چهارم اينكه: چطور همسران پدرم همه از شوهر ارث مي‎برند و اكنون در منزل پدرم از باب به ارث بردن منزل ساكنند، لكن من كه دختر او مي‎باشم از پدرم ارث نمي‎برم؟!
پنجم اينكه: مگر فراموش كردي روزي را كه شوهرم علي ـ عليه‎السّلام ـ با عمويش عباس از براي احتجاج نزد تو آمدند و هر يك ادعاي ارث پيغمبر را مي‎نمودند، تو در پاسخ آنان گفتي: پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرزند دارد و با وجود فرزند نه عمو ارث مي‎برد و نه پسر عمو.»
ششم اينكه: اگر پيغمبر ارث نمي‎گذارد پس چرا دختر تو عايشه، گفت: پيغمبر را در حجره من دفن نمائيد و بنابر عدم ارث خانه‎هاي آن حضرت بايد تمامي فروخته شود و جزو صدقات تقسيم بر فقراء و مساكين گردد، پس چرا زوجات آن حضرت را از خانه‎هاشان بيرون نمي‎كني تا فقراء و مساكين مدينه در خانه، جايگزين شوند؟!
هفتم اينكه: اگر (بنابر قبول حديث جعلي) پيغمبران فرموده باشند ما خانه و عقار و ذهب و فضه به ازث نمي‎گذاريم مراد آنان اين است كه مال دنيا آنقدر ارزش ندارد كه ما به آن دل خوش كنيم و بعنوان ارث به كسي دهيم بلكه ارثي كه از ما باقي مي‎ماند برازنده و در خور شأن ماست و آن ارث، علم و حكمت و دانش و فقاهت است.
[1] . سوره توبه آيه 13
[2] . سوره نمل آيه 15.
[3] . سوره انفال آيه 75.
[4] . سوره نساء آيه 11.
[5] . سوره بقره آيه 180.
[6] . سوره مريم آيه 5 و6


هشتم اينكه: اي ابابكر! به من مي‎گويي تو راستگوي در قول و رفتار مي‎باشي، اگر مرا راستگو مي‎داني، چرا ادعاي مرا در مورد ارث بردن از پدر قبول نمي‎كني؟!
نهم اينكه: مگر قلاع خيبر در سال هفتم هجرت فتح نشد و آيه «و آتِ ذالقربي حقَّهُ»[1] در همان سال بعد از فتح خيبر بر پيغمبر نازل نگرديد و آن حضرت از طرف خدا مأمور نگشت تا اينكه فدك را به من بدهد؟ از طرفي فدك در حيات پدرم رسول الله ـ صلي‎الله عليه و آله ـ سه سال در دست من بود و فدك «نِحله» پدرم مي‎باشد «و النّحلهُ هيَ الإعطاءُ من طيب النّفس» يعني نحله، بخششي است كه از روي طيب نفس وكمال رضايت به كسي بدهند، و پدرم فدك را در حال حياتش به من بخشيد و بخشش به «ذي رحم» شرعاً لزوم آور[2] است و بنابراين حتي خود پيغمبر هم حق رجوع به فدك را نداشته است، پس تو به چه دليلي حق مسّلم مرا غصب كردي؟
دهم اينكه: اگر من فدك را ارث خود مي‎دانم به جهت اين است كه خواستم به مدارك قرآن بر تو احتجاج كرده باشم (و اين از باب مماشات با خصم است) و الاّ فدك حتي در زمان حيات پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ متعلق به من بوده و پس از نزول آيه «و آت ذالقربي حقّه» از ملك پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ خارج شده است، و تو اي ابابكر به چه حقّي مِلك متصرّفي مرا در حيات پدرم پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ از من گرفتي؟!
پاسخ ابوبكر چه بود؟
چون سخنان قاطع و محكم حضرت زهرا ـ عليهاالسّلام ـ به اينجا رسيد و ابوبكر خود را محكوم ديد بناچار به آخرين حربه خود متوصل شد و گفت:
«آيا در اين ادعا كه مي‎گويي پدرت فدك را به تو بخشيده است شاهدي هم داري؟» زهرا ـ عليهاالسّلام ـ فرمود: «اي ابو بكر تو با من بر خلاف تمام دستورات شرع رفتار مي‎كني زيرا در اينكه فدك در حيات پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ به مدت سه سال در تصرف من بوده، هيچ شكّي نيست و تو خود مي‎داني كه تصرف أماره ملكيّت است و از طرفي شما كه مدّعي هستيد فدك را پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ به من نداده است بايد شاهد بياوريد، نه من، زيرا طبق قاعده «ألبيّنهُ علي المدّعي و اليمينُ علي من أنكر» شما مدعي هستيد و بايد اقامه بيّنه و شاهد نمائيد معذلك من شاهد هم مي‎آورم.»
آنگاه حضرت زهرا ـ عليهاالسّلام ـ فوراً اميرالمؤمنين علي ـ عليه‎السّلام ـ و امام حسن ـ عليه‎السّلام ـ و امام حسين ـ عليه‎السّلام ـ و امّ أيمن را حاضر كرد.
حضرت علي ـ عليه‎السّلام ـ و حسنين ـ عليهما‎السّلام ـ به حقانيت زهرا ـ عليهاالسّلام ـ شهادت دادند و چون نوبت به شهادت امّ ايمن رسيد ابتدا رو به ابابكر كرده وگفت: «اول از تو سؤال مي‎كنم، آيا از پيغمبر خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ شنيده‎اي كه درباره من فرمود: «اُمّ أيمن إمرءَهٌ من أهل الجنّه» يعني اُمّ ايمن از زنان بهشتي است؟»
ابابكر گفت: «آري شنيده‎ام.»
ام ايمن گفت: «فَاُشْهِدُ اَنَّ اللهَ عزَّوجل أَوحي إلي رسولِ اللهِ ـ صلي‎الله عليه و آله ـ «فآتِ ذالقربي حقَّه» فجَعَلَ فدك لها طُعمهً بأمرِالله.»
يعني: «پس من كه به گفته پيامبر از زنان بهشتي خواهم بود شهادت مي‎دهم به اينكه خداوند سبحان وحي فرستاد به سوي پيغمبر خود به اينكه «حق ذالقربي را بده» و آن حضرت فدك را به امر الهي به زهرا داد.»
ابابكر به ناچار نوشت كه فدك را تحويل فاطمه ـ عليهاالسّلام ـ دهند لكن در اين أثنا عمر دست دراز كرد و نامه را گرفت و پاره كرد و گفت:
«لا تُقْبَلُ شَهادهُ امرءَهٍ عَجَمِيَّهٍ لا تفصح و أمّا عليُّ فجَرَّ النّارَ الي قُرصِهِ»
يعني: «ما هرگز شهادت يك زن عجميّه را قبول نخواهيم كرد و اما علي هم آتش را به روي قرص نان خود مي‎كشد تا نانش پخته گردد (كنايه از اينكه قصد دارد تا با شهادت (نعوذ بالله) دروغ ذي نفع گردد) امام حسن ـ عليه‎السّلام ـ و امام حسين ـ عليه‎السّلام ـ هم كه كودك خردسال بيش نيستند ولذا شهادت اين دو كودك نيز مورد قبول نيست. (به خدا پناه مي‎بريم از هجويّات و مزخرفات و جسارات او).
در اينجا بود كه زهرا ـ عليها‎السّلام ـ حق خود را از دست رفته ديد و لذا با غضب و ناراحتي تمام مسجد را ترك كرد و پس از تضرع و زاري بر سر قبر پدر با دلي پر از غم و شكسته خاطر به منزل بازگشت.
[1] .سوره اسراء آيه 26.
[2] . يعني ديگر قابل باز پس گرفتن نيست.