X
تبلیغات
.به وب سايت ديار عاشقان"روشنگري مکتب تشيع"خوش آمديد website Diyar asheghan "School of Enlightenment Funeral" Welcome

دیار عاشقان"روشنگری مکتب تشیع" - آشنایی با شیخیه
 

شیخیه


شيخيه: شيخيگرى نوعى تشيع تازه است كه در قرن دوازدهم هجرى قمرى از مذهب شيعه اثنى عشرى پديد آمد. بنيان‏گذار آن شيخ احمد احسائى است. وى كه در زمان فتحعلى‏شاه در كربلا مى‏زيست ذاتاً مرد تيزهوش و زبان‏دارى بوده و شاگردان زيادى هم داشت كه در ايران و عراق و جنوب عربستان بسيار معروفيت پيدا كردند. شيخ احمد احسائى از آنجا كه هم به تشيع دلبستگى داشت و هم به فلسفه يونان براى آن كه نمى‏توانست از يكى بريده و به ديگرى بپيوندد راهى تازه و چاره‏اى نو انديشيد و سرانجام تغييرات و دگرگونى‏هايى در تشيع پديد آورد و آن را در قالب‏هاى مختلف گاه در لفافه و گاه به طور كنايه عنوان نمود كه باعث خشم شيعه‏هاى زمان خود شد.
برخى از ديدگاه‏هاى او و طرفدارانش چنين است:
1- آفريننده اين جهان امامان بوده، روزى دهنده و گرداننده نيز آنها هستند و خدا رشته كارها را به دست آنان سپرده است.
2- پيامبر چون به معراج رفت در گذشتن از كره آب، عنصر آبى خود را و در گذشتن از كره باد عنصر هوايى و در گذشتن از كره آتش عنصر آتشى خود را انداخت تا بتواند از تن و چارچوب مادى به درآيد و رها گردد، سپس قادر باشد از كره‏هاى آسمانى بگذرد.
3- در معاد انسان با جسم و عنصر ظاهر نمى‏شود بلكه در قالب «هور قليائى» است كه انسان دوباره جان مى‏گيرد.
4- انسان دو جسم و جسد دارد: نخست جسمى است كه از عناصر زمانى آب، خاك، هوا و آتش تركيب شده كه آن را مانند لباس گاهى مى‏پوشد و گاهى درمى‏آورد، هيچ‏گونه لذت و رنج، طاعت و معصيت به او نسبت داده نمى‏شود، در هنگام مرگ اين لباس را وامى‏گذارد، جسد دوم كه از آن به «هور قليائى» ياد مى‏كند، جسدى است جاويدان و باقى و فناناپذير كه در جسد ظاهرى و محسوس او پنهان است. اين جسد هور قليائى، مركب روح و از سنخ اوست و پس از مرگ در قبر مرده باقى ميماند. روح انسان در قيامت با همين جسد هور قليائى بازخواهدگشت و حساب پس خواهد داد و داخل بهشت يا دوزخ خواهد شد.
5- اصول دين چهار اصل است: توحيد، نبوت، امامت و اعتقاد به «ركن رابع».
6- واژه امام به مفهوم پيشوا شيعه كامل و «ركن رابع» مى‏باشد. زمين هرگز از وجود امام و حجت خالى نيست تا آن كه خود امام (يعنى حضرت صاحب (عج «ظاهر شود. ازاين‏رو به كار بردن اصطلاح امام و حجت بر «شيعى كامل» اشكالى ندارد و مهم آن كه در هر عصرى، در هر زمانى عادلانى خواهد آمد و هستند كه وظيفه‏شان دفاع از دين و ارشاد خلايق است.
7- مقصود از امام زمان در روايات، حضرت صاحب‏الامر (عج) كه غايب است نمى‏باشد بلكه مقصود از امام زمان «شيعه كل» و يا «ركن رابع» است كه همان حجت‏هاى خداوند بر خلق و واسطه‏هايى ميان امام غايب و خلق هستند.
در اين باب نگا: شيخيگرى، بابيگرى، مدرس چهاردهى، كتابفروشى فروغى تهران، بى‏تا، مجموع كتاب و تاريخ جامع بهائيت (نوماسونى)، بهرام انواسيبابى، انتشارات سخن، تهران، چاپ پنجم 1374 صص 24- 68، فصل دوم.


شیخیه چگونه گروهی است ؟
شيخيه گروهى هستند كه رهبر آنان شيخ احمد احسايى است و عقايد آنان، كه از برخى كتابهاى آنها آمده، با عقايد اسلامى ناسازگار است؛ مثلا در زمينه توحيد، ذات خدا را غير صفات او دانسته، صفات را عارض بر ذات و قابل زوال مى‏دانند. در حالى كه صفات ذات، مانند علم و قدرت و حيات خدا عين ذات اوست؛ زيرا لازمه عرضى و قابل زوال بودن صفات اين است كه ذات خداوند فاقد علم و قدرت و حيات باشد. همچنين زمينه معاد اعتقاد دارند كه روح در قيامت به قالب لطيف هور قليايى تعلّق مى‏گيرد؛ در صورتى كه بر اساس آيات قرآن و احاديث پيامبر و امامان معصوم» عليهم السلام «اعتقاد به جسمانى بودن معاد مانند اعتقاد به اصل معاد امرى ضرورى لازم است. همچنين شيخيه، اعتقاد به ركن رابع را امرى لازم مى‏دانند. بر اين اساس آنان براى دين چهار ركن قائل هستند، كه ركن چهارم، از نظر آنان، شيخ احمد احسانى و حاج كريم خان و فرزندان وى هستند. روشن است كه اين مطالب با اصول اعتقادى شيعه سازگار نيست.
به نقل از سايت تبيان


آراء و عقائد شیخیه  
منبع: تشیع نیوز    
  يادآوري: در دو بخش قبل به علل تاسيس فرقه شيخيه و بخشي از زندگينامه "شيخ احمد احسائي" موسس اين فرقه پرداختيم، در اين بخش به آراء و عقائد وي و همچنين تعارض آن عقائد با اسلام و تشيع خواهيم پرداخت.

يكي از ادعاهاي شيخيه و مريدان و شاگردان شيخ كه كم‌كم از حالت ادعا به نوعي غلو درباره شيخ بدل شد، درباره فراگيري علم او از طريق خواب و الهام بوده، وي مدعى بود كه در فراگيرى علوم، شاگرد هيچكس نبوده و آنچه را مى‏داند در خواب به او آموخته‌اند، و مريدان و شاگردانش نيز اين ادعا را تصديق مى‏كردند.(1) و پيروان شيخيه، بعدها در باره او كار را از اين ادعا به غلو رسانده و مدعي شدند كه شيخ خدمت ‏حضرت حجت(عج) رسيده است.(2)

گذشته از اين ادعاها، كه اين نوشتار مجال پرداختن به آن را فعلا ندارد، "احسائي" با اعلام تفكري خاص كه احتمالا از شيخ اشراق(3) به عاريت گرفته بود، مسئله "بدن هور قليائي" مي‌باشد، و گمان كرد با اعلام اين نظر، به سه اصل مهم در اسلام پاسخ داده كه عبارت‌اند از: "معاد"، "معراج"، و "حيات امام زمان(ع)".

"شيخ احسائي" معتقد بود، "بدن هور قليائي" در شهر "جابلقا" و "جابرسا" قرار دارد، و طبق اين نظر شروع به تفسير سه اصل ذكر شده يعني: "معاد"، "معراج"، و "حيات امام زمان(ع)" از طريق آن نظر پرداخت، و معتقد بود هر سه مورد از يك باب مي‌باشند، و نه فقط "زمين محشر" را از جنس "هور قليائي" ميدانست، بلكه معتقد بود امام زمان(ع) نيز با بدن غير عنصري "هور قليائي" در شهر "جابلقا" و "جابرسا" زندگي مي‌كند.(4) وي معتقد بود كه "هور قليائي"، يك لغت سرياني است و از زبان "صابئين" گرفته شده.(5)

"عبدالكريم صفي‌پور"، بدون اشاره به "بدن هور قليائي"، در كتاب خود مي‌نويسد: "جابلص" شهري است به مغرب و ليس راء انسي، و "جابلق" شهري است به مشرق برادر "جابلص".(6)

در برهان قاطع براي تعريف اين دو واژه، آمده است: "هور قلياء" ظاهرا از كلمه عبري "هبل" و به معناي: هواي گرم، تنفس، و بخار، و "قرنئيم" به معناي درخشش و شعاع است، و كلمه مركب آن به معناي "تشعشع بخار است".(7)

"خلف تبريزي" مي‌گويد: "جابلسا" به ضم "باي" ابجد و سكون "لام" و "سين" بي‌نقطه به "الف" كشيده، نام شهري است در جانب مغرب، گويند هزار دروازه دارد، و در هر دروازه، هزار پاسبان نشسته است، برخي به جاي "لام"، "راي" قرشت، آورده و گويند، شهري است به طرف مغرب، ليكن در عالم مثال، چنانكه گفته‌اند: جابلقا و جابرسا و همامدينتان في عالم المثل، و به اعتقاد محققان منزل آخر سالك است در سعي وصول قيد به اطلاق و مركز به محيط. و آنگاه مي‌گويد: جابلقا منزل اول سالك باشد.(8)

البته اين كلمات در بعضي ار روايات نيز آمده، و "احسائي"، كه خود اخباري بود، با مطالعه برخي كتب فلسفي به تلفيق آن‌ها پرداخت، و با كمك گرفتن از انديشه‌هاي اسماعيليه و باطنيان، فرقه "كشفيه" را بنا نهاد. زيرا اعتقاد به "جسم لطيف" در مذهب اسماعيليه و حتي مسيحيت نيز وجود دارد.(9)

ظاهرا اولين كسي كه از اصطلاح "هور قليائي" در عالم اسلام استفاده كرد، سهروردي است. وي در فلسفه اشراق، در بحث احوال سالكين، مي‌گويد: آنچه ذكر شد احكام اقليم هشتم است كه "جابلق" و "جابرص" و "هورقلياى" شگفت در آن قرار دارد.(10) همچنين در "مطارحات" آمده است: جميع سالكان از امم انبياى سابق نيز، از وجود اين اصوات خبر داده، و گفته‏اند كه اين اصوات در مقام "جابرقا" و "جابرصا" نيست، بلكه در مقام "هورقليا" است كه از بلاد افلاك عالم مثالى است.(11)

در اين عبارت بين دو شهر "جابلقا" و "جابرصا" با عالم "هورقليا"، تفاوت گذاشته شده، و مقامى بالاتر از آن دو شهر شمرده شده است. "شهر زورى" نيز همين گونه ادعا كرده است.(12)

مقصود از آن كه "هورقليا" را اقليم هشتم شمرده‏اند، اين است كه تمام عالم جسمانى، به هفت اقليم تقسيم مى‏شود، و عالمى كه مقدار داشته و خارج از اين عالم باشد، اقليم هشتم است. اقليم هشتم نيز، به هفت اقليم تقسيم شده است، اما چون آگاهى و دانش ما از آن اقليم كم است، آن را تنها يك اقليم شمرده‌اند.(13)

"قطب الدين شيرازى"، تفاوت "جابلقا" و "جابرسا" را اين گونه بيان مى‏كند: "جابلقا" و "جابرصا" نام دو شهر از شهرهاى عالم عناصر مثل است، و "هورقليا"، از جنس افلاك مثل‏ است. پس هورقليا بالاتر است. پس از آن مى‏گويد: اين نام‏ها را رسول خدا(ص) بيان كرده است، و هيچ كس، حتى انبيا و اوليا(ع) با بدن عنصرى، نمى‏توانند وارد اين عالم شوند.(14)

عارف بزرگ محمد لاهيجى در شرح اين بيت‏ شبسترى "بيا بنما كه جابلقا كدام است جهان شهر جابلسا كدام است"، مي‌گويد: در قصص و تواريخ مذكور است كه "جابلقا" شهرى است در غايت‏ بزرگى در مشرق، و "جابلسا" نيز شهرى است ‏به غايت ‏بزرگ و عظيم در مغرب (در مقابل جابلقا)، و ارباب تاويل در اين باب سخنان بسيار گفته‏اند، و آنچه بر خاطر اين فقير قرار گرفته، بى‌تقليد غير، به طريق اشاره دو چيز است، يكى آن كه "جابلقا" عالم مثالى است، كه در جانب مشرق ارواح واقع است، كه برزخ است ميان غيب و شهادت، و مشتمل است ‏بر صور عالم، پس هر آينه شهرى باشد در غايت‏ بزرگى، و "جابلسا" عالم مثال و عالم برزخ است، كه ارواح بعد از مفارقت از نشئه دنيويه، در آن جا باشند، و صور جميع اعمال، اخلاق، افعال حسنه، و افعال سيئه، كه در نشئه دنيا كسب كرده‏اند، (چنانچه در احاديث و آيات وارد است) در آن جا باشند، و اين برزخ در جانب مغرب اجسام واقع است، و هر آينه شهرى است در غايت بزرگى و در مقابل "جابلقا" است، خلق شهر "جابلقا"، الطف و اصفايند، زيرا كه خلق شهر "جابلسا"، به حسب اعمال و اخلاق رديه (كه در نشئه دنيويه كسب كرده‏اند)، بيشتر آن است كه مصور به صور مظلمه باشند، و اكثر خلايق را تصور آن است كه اين هر دو برزخ يكى است، و اما بايد دانست كه برزخى كه بعد از مفارقت نشئه دنيا، ارواح در آن خواهند بود، غير از برزخى است كه ميان ارواح مجرده و اجسام واقع است، زيرا كه مراتب تنزلات وجود و معارج او، دورى است، چون اتصال نقطه اخير به نقطه اول، جز در حركت دورى متصور نيست. و آن برزخى كه قبل از نشئه دنيوى است، از مراتب تنزلات او است، و او را نسبت ‏با نشئه دنيا، اوليت است، و آن برزخى كه بعد از نشئه دنيويه است، از مراتب معارج است، و او را نسبت با نشئه دنيوى آخريت است، ... و معناى دوم آن كه شهر "جابلقا" مرتبه الهيه (كه مجمع‌البحرين وجوب و امكان است)، باشد، كه صور اعيان جميع اشياء، از مراتب كليه و جزئيه، و لطايف و كثايف، و اعمال و افعال، و حركات و سكنات، در او است، و محيط است "بما كان و ما يكون"، و در مشرق است، زيرا كه در يلي‌مرتبه ذات است، و فاصله بينهما نيست، و شموس و اقمار و نجوم، اسما و صفات و اعيان، از مشرق ذات طلوع نموده، و تابان گشته‏اند، و شهر "جابلسا"، نشئه انسانى است كه مجلاي جميع حقايق اسماي الهيه و حقايق كونيه است، هر چه از مشرق ذات طلوع كرده، در مغرب تعين انسانى غروب نموده، و در صورت او مخفى گشته است.(15)

با توجه به آنچه گذشت، روشن مى‏شود كه مراد از عالم "هورقليايى"، همان عالم مثال است، و چون عالم مثال بر دو قسم اول و آخر است، گفته‏اند كه اين عالم داراى دو شهر "جابلقا" و "جابرسا" است. عالم مثال يا خيال منفصل يا برزخ بين عالم عقول و عالم ماده، چيزى است كه عارفان و فيلسوفان اشراق به آن معتقدند و فلاسفه، مشاء آن را نپذيرفته‏اند.

اكنون كه مراد و مقصود از "عالم هورقليا" روشن گرديد، به نقل و بررسى ديدگاه شيخيه، در مورد كيفيت حيات و بقاى حضرت مهدى(ع) مى‏پردازيم.

شيخ "احمد احسايى"، امام زمان(ع) را زنده، و در عالم "هورقليا" مى‏داند، و مى‏گويد: "هورقليا" ملك آخر است، كه داراى دو شهر "جابرسا" (كه در مغرب قرار دارد)، و "جابلقا" (كه در مشرق واقع است) مي‌باشد. پس حضرت قائم(ع)، در دنيا و در عالم مثال نيست، اما تصرفش به گونه‏اى است كه به صورت هيكل عنصرى مي‌باشد، و با مثالش در مثال، و با جسدش در اجساد، و با جسمش در اجسام، و با نفسش در نفوس، و با روحش در ارواح است.(16)

وي معتقد است: امام زمان(ع)، هنگام غيبت در عالم "هورقليا" است، و هرگاه بخواهد به "اقاليم سبعه" تشريف بي‌آورد، صورتى از صورت‏هاى اهل اين اقاليم را مى‏پوشد، و كسى او را نمى‏شناسد، جسم و زمان و مكان ايشان، لطيف‏تر از عالم اجسام بوده، و از عالم مثال است.(17)

شيخ در جواب "ملا محمد‌حسين انارى"، كه از لفظ "هورقليا" از وي پرسيده بود مي‌گويد: "هورقليا" به معناى ملك ديگر است، كه حد وسط بين عالم دنيا و ملكوت بوده، و در اقليم هشتم قرار دارد، و داراى افلاك و كواكبى مخصوص به خود است، كه به آن‌ها "جابلقا" و "جابرصا" مي‌گويند.(18)

"سيد كاظم رشتى"، مهم‏ترين شاگرد "شيخ احمد" نيز گفته است: "جابلقا" و "جابرسا"، در سفر اول، كه سفر از خلق به حق است، قرار دارد. اين سفر، داراى محله‏هاى متعددى است، كه محله نوزدهم آن، "حظيرة القدس"، و محل پرندگان سبز و صور مثاليه است، "جابلقا" و "جابرسا"، دو محله از اين شهر مى‏باشند، كه هر كدام از آن‌ها داراى هفتاد هزار درب است، و در كنار هر درى، هفتاد هزار امت وجود دارد، كه به هفتاد هزار زبان با يكديگر صحبت مى‏كنند، و هر زبانى با زبان ديگر هيچ مشابهتى ندارد.(19)

شيخيه معتقدند كه بايد بين جسم و جسد فرق گذاشت، و جسم را بر چهار قسم مي‌دانند:

الف. جسم عنصري معروف.

ب.جسم فلكي افلاك.

پ. جسم برزخى كه ماده ندارد، اما طول و عرض و عمق دارد. كه اين جسم، همان جسم مثالى و "هورقليايى" است، ( به اعتقاد آن‌ها حضرت مهدى(ع) با اين جسم زندگى مى‏كند).

ت. جسم مجرد مفارق.

كه در عبارت چهارم "ت"، يك اشكال واضح وجود دارد و آن اين است كه مجرد مفارق، نمي‌تواند جسم داشته باشد، و جمع كردن بين جسم و مجرد مفارق، جمع ضدين است، اين همان انديشه‌اي است كه برخى از اخباريان و محدثان تمام ماسوى‌الله را مادى مى‏دانند.

"حاج محمد‌كريم‌خان كرماني" براي رهائي از اين اشكال، عقيده خود را اصلاح نموده و با حذف قسمت چهارم گفته است: نزد ما جسم و جسد بر سه قسم است:

الف. جسد اول: كه جسد دنيايى است، و از عناصر مادون فلك قمر تشكيل شده است.

ب. جسد دوم: كه مركب از عناصر هورقليايى است، و در اقليم هشتم قرار دارد، و به صورت مستدير در قبر باقى مى‏ماند.

پ. جسد سوم: كه مركب از عناصر اخروى است، و عناصر آن در غيب عناصر جسد دوم است.

ت. جسم اول: كه روح بخارى است، و مثل افلاك لطيف است.

ث. جسم دوم: كه روح حيوانى است، و از عالم افلاك و هورقليايى است. ج. جسم سوم: كه روح حيوانى فلكى اخروى است.(20)

وي در جاى ديگر گفته است: هرانسانى داراى دو جسد و دو جسم است:

الف. جسد اول: از عناصر اربعه تشكيل شده، و ساير موجودات مادى نيز آن را دارند. اين عناصر مادى، مانند لباس براى انسان است، كه مى‏توان آن را از تن در آورد. اين جسد چون لذت، درد، طاعت، و معصيت ندارد، پس از مرگ متلاشى شده و در قبر باقى مى‏ماند.

ب. جسد دوم: در غيب اول و از عالم هورقليايى است، كه به صورت طينت مستديره در قبر باقى مى‏ماند، كه جسد دوم است كه از اعراض پاك مى‏گردد، و در قيامت روح به اين جسد باز مى‏گردد، نه به جسد اول. جسد اخروى فساد و خراب شدن ندارد، بر خلاف جسد دنيوى. مرگ مربوط به اين بدن است نه آن بدن.

پ. جسم اول: صورت برزخى است، كه بر نمى‏گردد و مانند چرك لباس است، كه جسم اول، وقتى به اين دنيا نزول پيدا مى‏كند، متحد با اين بدن مى‏شود.

ت. جسم دوم: يا جسم اصلى حامل نفس است، و در واقع جسم اول عرض بر جسم دوم است. و آنچه در قيامت مى‏آيد، جسد دوم و جسم دوم است.(21)

با توجه به آنچه گذشت اول: روشن مى‏شود كه "شيخ احمد"، اصطلاحاتى را از فلسفه اشراق گرفته، و بدون آن كه به عمق آن‌ها پى ببرد، آن‌ها را به عنوان مشخصه‏هاى اصلى آيين و مذهب خود قرار داده است. پيروان مكتب او نيز در توجيه اين كلمات، به تناقض‌گويى مبتلا شده‏اند. اين روش تفسيري در كلمات شيخ احمد، توام با رمزگونه و تاويل و باطن‌گرائي در سخنان، باعث ‏شد كه فرزندان او به نام‏هاى "محمد" و "على"، كه از عالمان و فرهيختگان بودند، به انكار مذهب پدر، و گاه استغفار براي او، و حتي تكفير او مشغول شوند.(22)

دوم: تحليل اين بدن هورقليايى و اعتقاد به حيات امام زمان(ع) با بدن هورقليايى، در واقع به معناى انكار حيات مادى امام زمان(ع) روى اين زمين است، زيرا اگر مراد آن است كه حضرت مهدى(ع) در عالم مثال و برزخ باشد، چه برزخ اول چه برزخ دوم، آن چنان كه قبر را از آن عالم هورقليا مى‏دانند، پس آن حضرت حيات با بدن عنصرى ندارد، و حيات او مثل حيات مردگان، در عالم برزخ است، و اين با احاديثى كه مى‏گويند: «لولا الحجة لساخت الارض باهلها» و يا حديث «لو لم يبق من عمر الدنيا...»، هيچ سازگارى ندارد، و دليل عقلى مى‏گويد بايد غايت و هدف خداوند از آفرينش انسان زمينى، هميشه روى زمين وجود داشته باشد، علاوه بر آن كه اعتقاد به اين گونه حيات براى امام زمان(ع)، مثل اعتقاد به حيات تمام مردگان، در عالم برزخ است، و اين عقيده، با عقيده به نفى حيات مادى هيچ منافاتى ندارد.

سوم: وقتى "شيخ احمد"، عالم هورقليا را حد وسط بين دنيا و ملكوت معرفى مى‏كند، معلوم مى‏شود كه هنوز ايشان معناى عالم ملكوت را، كه همان عالم مثال است، نمي‌داند، و يا آن كه بين ملكوت و جبروت را اشتباه نموده است، و بايد از آنان پرسيد: آيا بين عالم مادى و عالم مثال نيز برزخى وجود دارد.

چهارم: اين سخن كه حضرت مهدى(ع) با بدن هورقليايى زندگى مى‏كند، صرفا يك ادعاى بدون دليل است، و هيچ دليل عقلى و نقلى بر آن اقامه نشده است.

پنجم: "شيخ احمد" وقتى به شرح زيارت جامعه كبيره پرداخته است، چون نتوانسته جمله "ارواحكم فى الارواح و اجسادكم فى الاجساد" را به درستى تحليل كند، دچار اين اشتباهات فاحش گرديده است.

ششم: "شيخ احمد" چون به معناى لذت و الم، كه هر دو آن‌ها نوعى از ادراكات هستند، توجه نكرده است، و تنها لذت و الم را مادى مي‌پندارد، خواسته است‏ براى آخرت نيز عذاب و نعمت مادى فرض كند، از اين رو گرفتار بدن هورقليايى شده، تا بتواند مسئله آخرت را براي خود حل كند، در حالى كه لذت و الم عقلانى، فوق حس است، و ثانيا لذت و الم عقلانى اخروى را، بايد با دليل عقلى، و لذت و الم حسى را، با دليل نقلى اثبات نمود، نه با ادعا و بي‌دليل.

هفتم: "شيخ احمد"، بر اساس يك اصل نادرست كه در فلسفه پي‌ريزى كرد، مثل اصالت وجود و ماهيت، و درك اشتباه و ندانستن اصول ديگر، مانند، معناى تجرد، غيب مطلق، مضاف و شهادت مطلق، مضاف و كيفيت تكامل برزخى، يك بنيان فكرى را پايه‌ريزي كرد، كه چون قابل دفاع نيست، پيروان او هميشه با اين حربه كه سخنان او رمز و كنايه است، مي‌‏خواهند خود را از پاسخ رهايى بخشند.

هشتم: در قرن سيزدهم، گزافه‌گويى و به كار بردن الفاظ نامانوس و مهمل، بسيار رايج‏بوده، و مردم عوام آن را نشانه علم و دانش مى‏پنداشتند، و بعيد نيست "‏شيخ احمد احسائي" و "سيد كاظم رشتى"، به جهت اين‏ خوشايند‌ گوئي‌ها اين روش را بكار بسته‌اند.

آخر: روش و سخنان "شيخ احمد احسائي"، پايه‌گذار فرق ضاله "بابيت" و "بهائيت"، و سرانجام الحاد و كفري به نام "آيين پاك" توسط كسروى شد، كه بنا به گفته مورخان و سيره‌نگاران كه تاريخ همواره بهترين شاهد و گواه است، خود نشان‌دهنده نتايج اسف‌بار فرقه شيخيه، و ضعف و سستي اين كلام خواهد بود.

ادامه دارد ...
دليل المتحيرين: صفحه 22 . فهرست: جلد 1، صفحه 141 . اعيان الشيعه: جلد 2، صفحه 590 .
روضات الجنات، ج 1، ص 91.
فرهنگ فرق اسلامي: صفحه 266 .
ارشاد العوام: جلد 2، صفحه 151 .
جوامع الكلم: قسمت سيم، رساله 9، صفحه 1 .
منتهي الارب: جلد 1، صفحه 156 .
برهان قاطع: جلد 4، صفحه 2391 .
برهان قاطع: جلد 2، صفحه 551 .
تاريخ فلسفه اسلامي: صفحه 105 .
مجموعه مصنفات شيخ اشراق: جلد 2، صفحه 254 . ترجمه حكمة الاشراق (دكتر سجادي): صفحه 383 .
مجموعه مصنفات شيخ اشراق: جلد 2، صفحه 494 . انواريه: صفحه 222 .
شرح حكمة‏الاشراق: صفحه 574 .
انواريه: صفحه 244 .
شرح حكمة الاشراق: صفحه 556 و 557 .
مفاتيح الاعجاز: صفحه 134 .
جوامع الكلم - رساله دمشقيه: قسمت 2، صفحه 103 .
جوامع الكلم - رساله رشتيه: قسمت 3، صفحه 100 .
جوامع الكلم – رساله به ملا محمدحسين: رساله 9، صفحه 1 .
شرح قصيده: صفحه 5 .
مجموعة الرسائل: جلد 6، صفحه 213 .
مجمع الرسائل فارسي: جلد 2، صفحه 189 .
روضات الجنات: جلد 1، صفحه 92 . دائرة المعارف تشيع: جلد 1، صفحه 502 .

انشعاب در شیخیه


منبع: تشیع نیوز     
 "شیخ احمد احسائی" قبل از مرگ یکی از شاگردان خود را به نام "سید کاظم رشتی" را به جانشینی خویش برگزید، و او را بسیار احترام می‌کرد، تا حدی که هنگام درس تا "سید کاظم رشتی" حاضر نمی‌شد درس را شروع نمی‌کرد، و بعد از مرگ نیز شاگردان شیخ بدون اعتراض رهبری وی را پذیرفتند.
"سید کاظم" فرزند "سید قاسم رشتی گیلانی‌حائری" متولد 1212 هجری قمری بود، و در سن 21 سالگی به کربلا رفت و در جلسات درس "شیخ احمد احسائی" حاضر می‌شد.(1)
وی مدت 20 سال رئیس فرقه بود و در زمان وی این فرقه را به نام "کشفیه" می‌خواندند، که کنایه از کشف و الهامی بود که رهبران این فرقه برای خود قائل بودند. و در خصوص نامگذاری شیخیه به کشفیه "کاظم رشتی" می‌نویسد: خداوند سبحان، حجاب جهل و كورى دين را از بصيرت‏ها و چشم‏هاى ما برداشته و ظلمت شك و ريب را از قلوب و ضماير ما برطرف كرده است.(2)
پس از مرگ "سید کاظم رشتی" بر سر جانشینی او میان شاگردانش اختلاف افتاد، و هرکدام مدعی جانشینی بودند، بدین سبب شیخیه کشفیه به شعب مختلف تقسیم شد، که بعضی در صدد تبری جستن عقائد شرک‌آلود بودند، و برخی نیز با غلو در عقائد، فرقه‌های غالی و ضاله را تشکیل دادند، در واقع شیخیه بستر رشد افکار ضاله‌ای شد که حتی دیگر گروه‌های منشعب نیز جهت تبری جستن از آن‌ها در صدد اصلاح بعضی آراء برآمدند. لذا بررسی این انشعابات جهت شناخت فرق بابیه و بهائیت لازم بنظر می رسد.
الف- شیخیه کرمانیه:

"محمد کریم‌خان کرمانی" یکی از شاگردان "سید کاظم رشتی" و از مدعیان جدی جانشینی وی بود، که از یک طرف به جهت نزدیکی به "شیخ احمد احسائی"، و از طرف دیگر، به جهت نزدیکی به دربار قاجار، او را صاحب موقعیت ویژه‌ای نموده بود.
پدرش، "حاج ابراهیم خان" معروف به "ظهیرالدوله"، پسر عمو و داماد فتحعلی‌شاه و حاکم خراسان و کرمان بود.
وی به جهت علاقه‌ای که به "شیخ احمد احسائی" داشت، شاه را ترغیب به ملاقات با وی نمود، به همین جهت توانست با تبلیغ در کرمان جایگاه ویژه و محکمی را برای شیخیه فراهم کند.
وی پس از خود، پسرش "حاج محمدخان" را به جانشینی خویش برگزید، اما پس ار مرگش بر سر جانشینی وی اختلاف افتاد، زیرا از یک سو پسر دیگرش "رحیم‌خان" هم مدعی نیابت بود و طرفدارانی هم پیدا کرد، و از طرف دیگر گروهی که از موروثی شدن رهبری فرقه ناراضی بودند نیز انشعاب دیگری در این گروه بوجود آوردند، که "باقریه" نامیده شدند.
اکثریت شیخیه کرمانیه، بعد از مرگ "حاج محمدخان"، "زین‌العابدین‌خان" را به رهبری برگزیدند، و پس از او "ابوالقاسم‌خان"، و سپس "عبدالرضاخان" به ریاست شیخیه کرمانیه انتخاب شدند.(3)
ب- شیخیه باقریه:
"میرزا محمدباقر خندق‌آبادی‌درچه‌ای" که بعدها به "میرزا باقر همدانی" معروف شد، نماینده "حاج محمد کریم‌خان کرمانی" در همدان بود، و پس از مرگ وی مدعی جانشینی وی را نمود.
وی همراه "میرزا ابوتراب" که از مجتهدان شیخیه بود، به همراه عده‌ای از پیروانش، از کرمان به نائین، اصفهان، جندق و در آخر همدان مهاجرت نمود، و در همدان فرقه "باقریه" را تاسیس نمود.(4)
ج- شیخیه آذربایجان:
در آذربایجان، سه طایفه به تبلیغ و ترویج آراء "شیخ احمد احسائی" پرداختند، که نام خاندان آن‌ها پسوند نام شیخیه گردید، و عبارتند از: خاندان "حجة‌الاسلام"، "ثقة‌الاسلام"، و "احقاقی".
خاندان "حجة‌الاسلام"
"میرزا محمد مامقانی" معروف به "حجةالاسلام"، که بزرگ این خاندان بود، نخستین عالم و مجتهد شیخی آذربایجان می باشد.
وی مدتی شاگرد "شیخ احمد احسائی" بود و از وی اجازه روایت و اجتهاد دریافت کرده بود، سپس نماینده وی در تبریز شد.
او، همان شخصى است كه حكم تكفير و اعدام "على‌محمد باب" را در تبريز صادر كرد، و بدين وسيله، ضمن باطل خواندن ادعاهاى يكى از شاگردان "سيد كاظم رشتی"، برائت فرقه شيخيه آذربايجان را از بدعت ايجاد شده به دست "على محمد باب" اعلام نمود.
وی سه فرزند داشت كه هر سه، از مجتهدان شيخى تبريز به شمار مى‏رفتند و به لقب "حجة‏الاسلام" معروف بودند. فرزند ارشدش، "ميرزا محمدحسين حجة‏الاسلام" نام داشت و نزد "سيد كاظم رشتى" درس خوانده بود، و پس از وفات پدرش رياست شيخيه را به دست گرفت و به جاى پدر در كرسى تعليم و تربيت پيروان "شيخ احمد احسايى" مستقر شد.
فرزند دومش، "ميرزا محمدتقى حجة‏الاسلام" نام داشت، که از طبع شعر هم برخوردار بود، و تخلص‌اش "نير" است، و "ديوان اشعار" او منتشر هم شد.(5)
فرزند سومش "میرزا اسماعیل حجةالاسلام" نام داشت، که از شاگردان "میرزا محمد باقر اسکوئی" بود، و پس از برادرش، رهبری شیخیه تبریز را بر عهده گرفت.
"میرزا ابوالقاسم حجةالاسلام" فرزند "میرزا محمدحسین حجةالاسلام"، آخرین فرد روحانی از خانواده حجةالاسلام است.(6)
خاندان "ثقةالاسلام"
"میرزا شفیع تبریزی" معروف به "ثقةالاسلام"، که بزرگ این خاندان، از شاگردان "شیخ احمد احسائی" بود. و بعد از او فرزندش "میرزا موسی ثقةالاسلام" جانشین پدر شد، ولی در سال 1330 به جرم مشروطه‌خواهی و مبارزه با روس، در تبریز به دار آویخته شد، سپس برادرش، "میرزا محمد ثقةالاسلام" جای او را گرفت.
خاندان "احقاقی"
"میرزا محمدباقر اسکوئی" بزرگ خاندان احقاقی که از مراجع تقلید و دارای رساله عملیه بود، از شاگردان "میرزا حسن" معروف به "گوهر" که وی نیز از شاگردان "شیخ احمد احسائی" و "سید کاظم رشتی" بود.
پسران "سید کاظم رشتی" در کربلا نزد وی درس می‌خواندند، و او پس از مرگ "سید کاظم" دعوی جانشینی وی را داشت.(7)
"میرزا موسی احقاقی" فرزند ارشد "میرزا محمدباقر" نیز از علما و مراجع شیخیه پس از پدرش بود، و کتابی به نام "احقاق‌الحق و ابطال‌الباطل" نوشت، و در آن عقائد شیخیه را به تفصیل بیان کرد، و در این زمان بود که او و خاندانش به "احقائی" مشهور شدند. وی در این کتاب برخی از آراء شیخیه کرمانیه و محمد کریم‌خان را مورد انتقاد و ابطال قرار داد.(8)
پس از " میرزا موسی"، فرزندانش " میرزا علی"، "میرزا حسن"، و "میرزا محمدباقر" که از علماء شیخیه احقاقیه بودند به جانشینی رسیدند، و در حال حاضر مرکزیت این فرقه در کشور کویت است و ریاست آن تا چندی پیش بر عهده "میرزا حسن احقاقی" بود، که از مراجع فقهی شیخیه آذربایجان و اسکو به شمار می‌رفت، و پس از او فرزندش عهده‌دار این منصب می‌باشد.(9)
"میرزا عبدالرسول احقاقی‌اسکوئی" که از علما شیخیه احقاقی است، در کتاب "حقایق شیعیان"، انحرافات فکری بوجود آمده در فرقه "شیخیه" را بررسی کرده و آن را به بعد از مرگ "سید کاظم رشتی"، و توسط برخی از شاگردان منحرف شیخ نسبت داده، و ساحت "شیخ احمد احسائی" و "سید کاظم رشتی" را از آن مبرا دانسته است، و مدعی شده که "شیخ احمد احسائی"، "سید کاظم رشتی"، و پیروان حقیقی آن‌ها، از این ادعاها منزجر و متنفرند، و خود علماء شیخیه بودند که به جنگ معتقدان به "رکن رابع" و "بابی‌گری" رفته‌اند.(10)
شیخیه کرمان با شیخیه آذربایجان، در اصول اعتقادی پیرو آراء "شیخ احمد احسائی" و "سید کاظم رشتی" می‌دانند، اما در فروع با یکدیگر متفاوت‌اند، در واقع شیخیه کرمانیه و باقریه، اخباری‌گری بوده و تقلید را جائز نمی‌دانند، ولی شیخیه آذربایجان، معتقد به اجتهاد و تقلید می‌باشند، البته از مراجع تقلید خود پیروی می‌کنند، در ضمن شیخیه آذربایجان، در اجتهادات، بر اساس تلقی و دریافت خویش از احادیث، آراء "شیخ احمد" و "سید کاظم" را تفسیر می‌کنند.
همچنین شیخیه کرمان اصول دین را چهار اصل "توحید، نبوت، امامت و رکن رابع" می‌دانند، ولی شیخیه آذربایجان به شدت منکر اعتقاد به رکن رابع بوده و اصول دین را در پنج اصل "توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد" می‌دانند.(11)
شیخیه آذربایجان در خصوص اصل "رکن رابع" که مورد اعتقاد شیخیه کرمان است، و رد آن، معتقدند که "شیخ احمد احسائی" در ابتدای رساله "حیاة النفس"، و "سید کاظم رشتی" در "اصول عقاید"، اصول دین را پنج اصل "توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد" ذکر کرده‌اند، و در هیچ یک از کتب و رساله‌های این دو شخص، نامی از "رکن رابع" برده نشده.(12)
هر چند بابی‌ و بهائیت، از فرق منشعب شده شیخیه می‌باشند، ولی به جهت مجزا نمودن و بخش‌بندی مباحث، در این مرحله بررسی فرقه شیخیه را به پایان رسانده، و در مقاله بعد (ان‌شاءالله) به بررسی فرقه انحرافی "شیخیه بابیه" و "بهائیت" خواهیم پرداخت.
حیات شیخ احمد احسائی: تالیف فرزند شیخ .
دلیل المتحیرین: سید کاظم رشتی، صفحه 10 و 11 .
فرهنگ فرق اسلامى: صفحات 97 و 98 .
هفتاد و دو ملت: صفحات 153 تا 155 .
لغت‌نامه دهخدا: جلد 19، صفحه 321 تا 324 .
لغت‌نامه دهخدا: جلد 19، صفحه 320 تا 325 .
فرهنگ اسلامی: صفحه 35 .
احقاق‌الحق و ابطال‌الباطل: صفحه 167 تا 223 .
قرنان من الاجتهاد و المرجعیة فی اسرة الاحقاقی صفحه 175 تا 180 .
حقایق شیعیان: بخش پایانی پس از شیخ .
احقاق‌الحق و ابطال‌الباطل: صفحه 167 تا 223 .
حقایق شیعیان: صفحه 7 تا 47 . کلمه‌ای از هزار: صفحه 64 تا 66 .

+  نوشته شده به قلم الشيعه | 
آخرين مطلب ارسالي